صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اولین زن اسیردفاع مقدس

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89

    اولین زن اسیردفاع مقدس




    اولین زن اسیردفاع مقدس



    اولین زن اسیردفاع مقدس

    بیستم مهرماه سال 1359 ساعت نه صبح ،دختر پرستاری که فارغ‌التحصیل رشته مامایی بود، به همراه چهار تن از رزمندگان به اسارت دشمن درآمد.


    «فاطمه ناهیدی» ابتدا در جهادسازندگی و بعد از آن در کمیته امداد امام فعالیت داشت.با آغاز جنگ برای کمک وهمیاری رزمندگان به خرمشهر رفت و به اسارت دشمن بعثی در آمد.


    عراقی‌ها برای این پیروزی با هلهله و شادی اقدام به تیراندازی هوایی کردند.چند روز بعد سه خانم ایرانی نیز اسیر شدند ،


    ناهیدی در اردیبهشت ماه سال 1360 به همراه همراهانش دست به اعتصاب غذا زد، با این اعتصاب مسئولین عراق موافقت‌کردند آنها برای خانواده‌هایشان از طریق صلیب سرخ نامه بنویسند،‌ اولین اسیر زن ایرانی در روز دوازدهم بهمن ماه سال 1362 به همراه 190 نفر دیگر آزاد گردید.


    منبع : شبکه صبح


    اولین زن اسیردفاع مقدساولین زن اسیردفاع مقدس

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    109
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    17 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0

    ازاده




    سلام ممنون گل نرگس خيلي عالي بود اماكاش ازخاطراتشونم اينجامياوردين .
    من صیدم و دلسپرده صیادم. . . . صیاد کجایی بشنوی فریادم? . . . . هرکس پی دلبری بگردد اما. . . . . من در به در پنجره فولادم


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    375
    تشکر:
    1
    حضور
    6 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    218
    آپلود
    7
    گالری
    259



    اولین زن اسیردفاع مقدس



    اولین زن اسیردفاع مقدس
    مـــــا از قدیــــم طــــایفه ای سینــه خستــه ایــم
    مـــــا بچـــه هــــای مــادر پهلــــو شکســــته ایــم
    امــــــروز اگـــــر سیـــنـــه و زنـــجـــیــــر می زنیم
    فردا به عــشــــق فــاطـــمه شمــشیر می زنیم
    مـــا را پیــــامـبــر ، قبیـله سـلـمــان خطـاب کرد
    روی غــرور و غـــیـرت مــا هـــــم حــســــاب کرد
    ازمـــا بــتـــــرس! طــایــفـــه ای پــــر اراده ایـــــم
    ما مثل کوه پشت سر سید علـــی ایستاده ایم


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۹
    نوشته
    109
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خانم ناهیدی از خانواده ای بسیار متدین و با اخلاق هستند و برادر ایشان نیز از شهدای جنگ تحمیلی است.
    حال بیایید مدعیان را ببینید!
    سوالي مانده در جانم جوابي هم نمي‌يابم


    كجاي درگهت هستم بگو جانم كه بي‌تابم




    جوابش را نمي‌خواهم كه از روز ازل ديدم

    ز دم‌هاي تو پر هستم به اين انديشه مي‌مانم

  6. تشکرها 2


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    19
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    6



    خدا جزاي خيرشون بده

  8. تشکر


  9. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    اولین زن اسیردفاع مقدساولین زن اسیردفاع مقدساولین زن اسیردفاع مقدس


    اولین زن اسیردفاع مقدس


    آزاده فاطمه ناهيدي


    دلم براي معنويت آن روزها تنگ مي شود...

    زنان اين سرزمين كهنسال، پيوسته در عرصه هاي نبرد خير وشر، در كنار مردان با ستم ستمگران به مقابله ايستاده و برگهاي زريني را به تاريخ سراسر جانفشاني و پاسداري از آيين و ميهن افزوده اند. زنان ايراني، دراسارت دشمن جبار نيز ثابت كردند كه اين ملت، در برابر هيچ قدرتي سر تسليم فرود نمي آورد و تعظيم و تكريم را فقط شايسته ”او“ مي داند كه عزت و سربلندي انسانهاي مخلص و صبور را ضمانت كرده است.“

    قبل از اسارت چه مي كرديد؟
    در رشته مامايي فارغ التحصيل شده بودم و در مناطق محروم خدمت مي كردم. چند سالتان بود و چه شد كه تصميم گرفتيد عازم جبهه شويد؟ بيست و چهار سال داشتم. در شهر بم بودم كه خبر شروع جنگ را شنيدم و به جبهه رفتم.

    از خودتان نپرسيديد كه زن در جبهه چه مي كند؟
    چرا، ولي با توجه به تخصصي كه داشتم و مخصوصاً با عشقي كه به خدمت به كساني كه به تجربه هاي پزشكي من نياز داشتند، مي دانستم كه حضورم مفيد خواهد بود. نترسيديد؟ چرا. يادم مي آيد كه با صداي هر انفجاري بند دلم پاره مي شد. من هيچ وقت جنگ را آن جور نديده بودم.

    از ابتداي ورود خود به جبهه و احساستان بگوييد؟
    تازه رسيده بوديم دزفول و يكراست رفته بوديم پايگاه وحدتي. من بودم و دكتر صادقي، آقاي زندي و برادر جرگويي با دو نفر ديگر كه امدادگر بودند. من هم كه سال گذشته در رشته مامايي فارغ التحصيل شده بودم. از تهران يك اكيپ شديم و رفيم جبهه. اول رفتيم غرب، اما سه روز بيش تر نمانديم. گفتند جنوب بيشتر به نيرو نياز دارد. رفتيم انديمشك. همه جا پر از دود بود. نيروگاه برق را زده بودند. گفتم ”بهتر است برويم دزفول. شب دزفول بمانيم و صبح حركت كنيم.“ همه موافق بودند. اما دزفول هم دست كمي از جاهاي ديگر نداشت. در پايگاه وحدتي دزفول، فقط نيروهاي ارتشي مانده بودند و زنها و بچه ها را برده بودند. به ما هم اجازه ورود نمي دادند. عموي من آنجا بود. تلفن كردم و او آمد ما را برد داخل پايگاه. شب وحشتناكي بود. از بس آنجا را مي كوبيدند، فكر مي كردم تا صبح زنده نمي مانيم. قبل از جنگ، زياد با خانواده مي رفتيم آنطرف ها. پايگاه وحدتي جاي قشنگي بود. آن شب خيلي ساكت بودم. به جز صداي انفجار يا بمباران صداي ديگري وجود نداشت. آيا موردي پيش آمد كه به ترديد بيفتيد و احساس كنيد كه اشتباده كرده ايد كه به منطقه جنگي آمده ايد. بله، زماني كه مجروحان را مي ديدم به خصوص وقتي كه مي ديدم چطوري جوانان ما دست و پا و چشم و اعضاي بدن خود را از دست مي دهند و معلول مي شوند. ولي من از دو دلي بدم مي آيد. دلم مي خواست هر تصميمي مي خواهم بگيرم، زودتر بگيرم. فكر مي كردم كاش به حرف دايي گوش كرده بودم و نمي آمدم.

    آيا كسي با جبهه رفتن شما مخالفت كرد؟

    بله. وقتي مي خواستم بيايم جبهه، دايي من اصرار مي كرد بمانم. مي گفت، ”احساساتي شده اي.“ مي گفت ”ما جنگ جهاني دوم را ديده ايم. به اين سادگيها نيست. كشته شدن دارد، مفقود شدن دارد، اسارت دارد. اگر بروي دست و پايت قطع شود، يك عمر بيچاره مي شوي.“ هرچه برايش توضيح مي دادم بايد بروم، وظيفه است، گوش نمي داد.

    پدر و مادرتان هم مخالفت كردند؟
    خير. مادرم مي گفت، ”داداش! اصرار نكن. بگذار با خيال راحت برود.“ مامان به اين كارهاي من عادت داشت. بابا هم مي دانست وقتي مي گويم ”مي خواهم بروم“، حتماً فكرهايم را كرده ام. چيزي نگفت. از وقتي فارغ التحصيل شده بودم، رفته بودم مناطق محروم. احساس مي كردم وجودم آنجا لازم تر است. حضرت امام در يكي از فرمايشاتشان دستور داده بودند كه هر كس مي تواند برود و به مناطق محروم به مردم خدمت كند. زمان شروع جنگ من در يكي از روستاهاي اطراف بم بودم، كه شنيدم جنگ شروع شده. همانجا تصميم گرفتم بروم جبهه. آمدم تهران. مادربزرگ فوت كرده بود. تازه دفنش كرده بودند. خيلي دوستش داشتم. به هم خيلي نزديك بوديم. همه حرفهايم پيش او بود. اما جنگ همهٔ باورها را عوض كرده بود. حتي نمي توانستم بمانم ختم مادربزرگ تمام شود.

    اولین زن اسیردفاع مقدس


    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  10. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89




    چگونه و از چه طريقي به جبهه رفتيد؟
    بندرعباس كه بودم با شهيد صادقي آشنا شدم. با ايشان و چهار نفر از امدادگران كه از اصفهان آمده بودند، قرار گذاشته بوديم برويم جبهه. با همان گروه راهي شده بودم و حالا دزفول بوديم. از ترديدها و ترسهايتان بگوييد. آن شب با خودم كلنجار م يرفتم كه برگردم؟ بمانم؟ اما احساس م يكردم وظيفه دارم در جبهه بمانم. اگر هيچ كاري نتوانم بكنم حضور من به عنوان يك زن مي تواند باعث قوت قلب رزمندگان شود. نقش زنان را در پيروزي انقلاب ديده بودم و در خيلي موارد زنان عامل تهيج و حركت مردان بودند. بايد مي ماندم و از انقلابم، از مملكتم دفاع مي كردم. توكل كردم به خدا. صبح از آن همه ترديد و دلهر خبري نبود. بمباران قطع نشده بود، ولي من نم يترسيدم. آماده شديم كه برويم خرمشهر. عمويم خيلي سفارش مي كرد كه مواظب باشم. به او گفتم ”مي رويم خرمشهر“ و اين آخرين خبري بود كه خانواده ام از من داشتند.

    در خرمشهر بر شما چه گذشت؟
    نوزدهم مهر، خرمشهر بوديم. جنگ واقعي آنجا بود. يك لحظه صداي انفجار قطع نمي شد. زنها و بچه ها از شهر رفته بودند. مسجد جامع شده بود پايگاه نيروها.
    ما در خانه اي روبه روي مسجد كه قبلاً مطب بود، مستقر شديم. داشتيم آنجا را آماده مي كرديم كه يكي از برادران خرمشهري آمد و گفت ”اينجا ساختمان محكمي ندارد. با يك موج انفجار خراب مي شود.“ ما را برد خانهٔ خودشان و گفت ”اينجا در اختيار شماست“ يكي از اتاقها را كرديم درمانگاه. شب دو دسته شديم؛ شهيد دكتر صادقي و دو نفر ديگر يك گروه، من و برادر جرگويي و زندي يك گروه. قرار شد هر گروه يك روز خط باشد و يك روز همانجا توي درمانگاه.
    صبح شهيد دكتر صادقي با دو نفر ديگر رفته بودند خط. من و برادر زندي جلوي خانه ايستاده بوديم و حرف مي زديم، از تقدير و از اينكه تا خدا نخواهد هيچ اتفاقي نمي افتد. بعد رفتيم خانه. هنوز يك دقيقه نگذشته بود كه صداي خمپاره اي خانه را لرزاند.
    دويديم بيرون. خمپاره خورده بود درست همانجايي كه ما چند لحظه پيش ايستاده بوديم. هم شوكه شده بودم و هم دلم آرام شده بود كه واقعاً همه چيز دست خداست. همان موقع دو تا سرباز كه خيلي آشفته بودند، آمدند و گفتند ”خيلي شهيد و مجروح داده ايم.
    كمك مي خواهيم.“ ما با آن دو سرباز سوار آمبولانس شديم كه برويم خط. توي ماشين دوربين را برداشتم و بيرون را نگاه كردم. يك خط سياه از دور پيدا بود. پرسيدم ”اين سياهي چيه؟ نكنه دشمن باشه؟“ گفتند ”نه، حتماً سراب است.
    “ همه فكر و ذكرم اين بود كه الان كلي مجروح و زخمي هست و بايد زودتر برسيم آنجا. ولي جلوتر كه رفتيم، يكي از سربازها گفت، ”اينجا چقدر تانك است!“ حواسشان نبود كه ما اينقدر تانك نداشتيم. روز قبل وقتي به يكي از سنگرها در خرمشهر رفته بوديم رزمندگان خودمان مي گفتند، ”يك تانك بيشتر در كل خرمشهر نداريم.“ حتي بچه ها متوجه نشدند كه لوله تانكها به طرف ايران است، نه عراق. نمي دانستيم خط دست عراقي ها افتاده. آنقدر نزديك شديم كه با مسلسل مي توانستند ما را هدف بگيرند.يكدفعه يك گلولهٔ تانك خورد كنار ماشين پريديم پايين كه پناه بگيريم. همانجا پاي برادر جرگويي تير خورد. يك كانال كوچك نزديكمان بود.
    خودمان را رسانديم آنجا. رفتم سراغش. باند همراهم بود. فقط به اين فكر مي كردم كه چه كار كنم خونريزي پاي او بند بيايد. به فكرم نمي رسيد الان دست عراقي ها هستيم. حتي وقتي آمدند ما را ببرند، ديدم باندي كه به پاي برادر جرگويي بسته بودم مي كشد روي زمين؛ فرصت نبود باندش را محكم كنم. نگران بودم نكند كزاز بگيرد. سفارش مي كردم ”هرجا رسيدي، در اولين فرصت بگو بهت واكسن كزاز بزنند.“ ولي نمي دانستم نه تنها از واكسن خبري نيست بلكه برادر جرگويي و بقيه برادران در همان خط دوم اعدام خواهند شد.

    اولین زن اسیردفاع مقدس


    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  11. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    چگونه اسير شديد؟
    عراقي ها آمدند بالاي سر ما. با توپ و تشر هي مي گفتند ”قم! قم!“ يكي از آنها آمد جلو كه دستم را بگيرد و من را بكشد بالا. دستم را كشيدم وگفتم ”تو نامحرمي.“ او هم قنداق تفنگش را گرفت به طرف من. آن را گرفتم و آمدم بالا. عراقي ها دست و پا و چشمهايمان را بستند و ما را سوار تانك نفربر كردند كه در همانجا، چشمم به چشم رانندهٔ آن افتاد. يكجوري نگاه مي كرد. انگار مي گفت، ”واي به حالت! چه بلايي سرت آمد.“ از تك تك ما بازجويي كردند. چند لحظه بعد از بازجويي، همه جا ساكت شده بود. حتي صداي نفس كشيدن بچه ها را نمي شنيدم. آهسته صدايشان كردم. كسي جواب نداد. از زير دستمالي كه به چشمم بسته بودند، پاهاي سربازهاي عراقي را مي ديدم. تنها شده بودم. من را بردند داخل گودالي و تنها رها كردند. بوي بسيار بدي مي آمد. گودال محل زباله هايشان بود.

    چه احساسي داشتيد؟
    تا چند ساعت فكرم كار نمي كرد. فرار كه نمي توانستم بكنم. چون جايي را بلد نبودم. دوباره من را مي گرفتند و وضعم بدتر مي شد. بهترين اتفاق مرگ بود. با هر صداي انفجار، خودم را بالا مي كشيدم كه تركش به من بخورد. ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود. دعا مي كردم بميرم. استغفار كردم، شهادتين را گفتم، اما يادم افتاد چند روز پيش نماز امام زمان نذر كرده بودم. روي زانوهايم، كف گودال نشستم و نذرم را ادا كردم. بعد از نماز، آرا م تر شدم، اما وقتي ياد نگاههاي عراقي ها مي افتادم، بدنم مي لرزيد. من را كه گرفتند، شادي كردند، هلهله كردند، تير هوايي زدند. چندش آور بود. با خودم كلنجار مي رفتم. بايد آرام مي شدم. بايد اسارت را باور مي كردم.

    چگونه بر اين احساسات غلبه كرديد؟
    در همان گودال محل دفن زباله ها با خودم فكر كردم. احساس مي كردم اين من نيستم كه اسير شده ام. من يك زن ايراني مسلمان هستم و بايد چهره واقعي او را نشان مي دهم. خودم را سپردم دست خدا و خواستم كمكم كند. نزديك ظهر بود. سربازي را فرستاده بودند مراقبم باشد. بلد نبودم به زبان عربي حرف بزنم. با ايما و اشاره به او گفتم، ”مي خواهم نماز بخوانم.“ رفت از فرماندهشان اجازه گرفت. دست و پا و چشمانم را باز كرد و از آن گودال من را برد جاي ديگر. سر تا پايم خاكي بود. مانتوم پر از لكه هاي خون شده بود. با خاك سرزمين تصرف شده ام تيمم كردم و نماز خواندم. او زل زده بود و نگاهم مي كرد. انگار چيز عجيبي ديده باشد. بعد رفت يك خربزه آورد. خربزه را زد زمين و يك تكه اش را داد به من. نمي خواستم بگيرم. مي گفت ”اگر نخوري، مي ميري. معلوم نيست كي به تو غذا بدهند.“

    اولین زن اسیردفاع مقدس

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  12. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    3,203
    صلوات
    10
    تعداد دلنوشته
    3
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    96 روز 16 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خیلی مطالب عالی بود:salavat10:
    متاسفانه زنان و مردانی از این دسته انگشت شمار شده اند
    شبی مجنون به لیلی گفت کِی معشوق بی همتا
    تو را عاشق شود پیدا ولی......

  13. تشکر


  14. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    شما را كجا بردند؟
    غروب بود كه رسيديم تنومه. هوا تاريك شده بود كه من را فرستادند آسايشگاه. اسراي آن آسايشگاه همه درجه دار بودند. من كه وارد شدم، يكي از افسرها دودستي زد توي سرش و گفت، ”واي! يعني كار ما به جايي رسيده كه زنهايمان را اسير مي كنند؟“ پريشان شده بود. راه مي رفت و سرش را تكان مي داد. براي من يك تكه مقوا آورد كه روي زمين ننشينم. اما بعضي از آنها جور ديگري بودند، با او فرق داشتند. نگاهشان و حرف زدنشان آدم را اذيت مي كرد. انگار باعث و باني اسيرشدنشان من بودم. مي گفتند، ”شما انقلاب كرديد كه الان وضع ما اين است.“

    آيا قبل از اسارت به آن فكر كرده بوديد و آمادگي داشتيد؟
    من هيچ وقت به اسارت فكر نكرده بودم. فكر مي كردم هركس برود جنگ، يا شهيد مي شود يا مجروح. شب سختي بود. نمي دانستم چه بلايي سرم خواهد آمد. آن شب فقط نيم ساعت همانطور كه نشسته بودم و سرم روي زانوهايم بود، خوابم برد. اذان صبح را گفته بودند كه از خواب بيدار شدم. در باز بود. اما بيرون نرفتم. تيمم كردم و نمازم را خواندم. بازجويي هم شديد؟ بله. از همان روز اول، بازجوييها شروع شد. پنج شش نفر مي آمدند، يك طومار سؤال مي گذاشتند جلويشان و مي پرسيدند؛ از جنگ، از سياست، از اقتصاد ايران. وقتي مي گفتم، ”ماما هستم و آمده بودم براي كمك به مجروحها“، مي پرسيدند؛ ”چرا خنجر همراهت بود؟“ مي گفتم، ”براي پاره كردن لباس مجروح لازم مي شد.“ هر بار گفته بودم، باز مي پرسيدند. توي جيبم شماره تلفن بيمارستان طالقاني را پيدا كرده بودند. فكر مي كردند رمز است. خسته ام مي كردند. سعي مي كردم صبور باشم و حرفهايم يكي باشد كه شك نكنند. در بازجويي به مترجمهايي كه پناهنده ايراني بودند، جواب نمي دادم. گفته بودم ”مترجم فقط از خودتان باشد.“ آنها بهتر سؤال مي كردند. اينها بد و بيراه مي گفتند. تازه معلوم نبود همان را كه من مي گويم ترجمه كنند.

    سرانجام شما را به كجا بردند؟
    آسايشگاه كناري ما، جاي اسراي عادي بود. هر چند وقت يك بار آسايشگاه از اسرا خالي مي شد و معلوم نبود برادرانمان را به كجا مي برند و به جاي آنها يك عده ديگر را مي آوردند. شب سوم چهارم من را بردند آنجا. كنار آنها راحت تر بودم. آن شب نماز را به جماعت خوانديم. بعد از نماز، محمد، سرباز عراقي، من را صدا زد. يك ساندويچ برايم آورده بود. فكر مي كرد خيلي لطف كرده. سه روز بود كه به ما غذا نداده بودند. بعدها تا زماني كه در آنجا بوديم هر دو سه روز، يك وعده غذاي مختصر مي دادند كه نميريم. گفتم، ”اگر ساندويچ هست براي همه بياور، وگرنه، من هم مثل بقيه.“ آن ساندويچ هم شام خودش بود. دور و برش را نگاه مي كرد و با اضطراب اصرار مي كرد كه بگيرم. ساندويچ را گرفتم، دادم به يكي از بچه ها كه لقمه كند و به همه بدهد. بعد از اينكه همه مختصري از آن ساندويچ خوردند بلند شدم و رفتم از محمد تشكر كنم. محمد پشت پنجره بود. چشمهايش پر از اشك شده بود، گفت ”تومسلماني، نه من.“ دو سه بار اين را گفت. بعد از آن احساس صميميت مي كرد. مي آمد درد دل مي كرد. بعضي وقتها برايم اخبار جنگ را مي آورد.
    اولین زن اسیردفاع مقدس


    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود