جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان ما

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    814
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    7 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    13
    آپلود
    5
    گالری
    0

    داستان ما




    داستان ما،داستان یک کساییه که فرض کنید تو کویر یزد که خیلی هم شن زار و طوفان خیزه یک گل بنفشه کوچولویی دادن به دست من و جنابعالی.یک میلیون آدم تو این کویر پخشیم.یک لیوان آب هم دادن دستمون که حاج آقا،حاج خانم یواشکی اینجا بکارش ،ریشه اش هم خیلی محکم نیست نیاز نداره که تا 3 متر زمین رو بکنی ،یک لیوان آب هم بریز پاش،اون تا صبح بتونه خودشو نگه داره صبح باغبون اصلی میاد دیگه کارتون نباشه.خب ما هم دیدیم تاریکه و بغل دستیمونو هم نمی بینیم ،کم کم تشنه مون هم شده،میگیم حالا 1 میلیون آدم این جاست،ما یه متری خودمون هم گلمون رو نکاشتیم که اصلا معلوم نمیشه ،آب رو میخوریم و گل رو هم پرپر می کنیم و می ریزیم و جامون رو هم ضمنا دم دمای صبح عوض می کنیم که اصلا معلوم نبوده ما کجا وایستادیم،به نیت اینکه کسی متوجه نمیشه
    و صبح میشه و الحمد الله آقا تشریف میارن و میگیم ما همه سرباز توییم مهدی جان!
    اما صبح که سپیده داره می زنه می بینیم یکی یکی سرها داره میاد پایین ،می بینیم همه آدما بی انصاف ها همین فکر رو کردن ،توی این کویر ،تک و توک یکی اونجا یک بنفشه ای کاشته،یکی 2000 متر اون طرف تر که اصلا هیچ فرقی نمی کنه
    کویر همون کویره....
    از خجالت نمی دونیم چیکار کینم...
    "اللهم ارزقنا توفیق شهادة فی سبیلک تحت رایة ولیک"

    پروردگارا!هر کس ماوایی جوید و تو ماوای منی و هر کس پناهگاهی جوید و تو پناهگاه منی،بشنو صدایم را و قبول کن دعایم را و قرار ده در پیشت بازگشتگاه و پاسم دار در آزمایش از تماس اهریمن به حق عظمتت

  2. تشکر


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود