جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ««« نامه هایی به جبهه »»»

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۵
    نوشته
    977
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    3 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    55
    آپلود
    5
    گالری
    56

    ««« نامه هایی به جبهه »»»





    ««« نامه هایی به جبهه »»»


    به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با عرض سلام و درود خدمت منجی عالم بشریت، آقا و مولا امام زمان علیه الصلاة و السلام

    و با عرض سلام و ادب خدمت دوستان.

    در هفته دفاع مقدس هستیم و مناسب دیدم این موضوع را که مدت هاست میخواستم ایجاد کنم، امشب بزنم. از خداوند متعال مسئلت دارم توفیقی عنایت بفرماید بلکه بتونم این مهم را به بهترین وجهی که در توانم هست به سرانجام برسونم.

    و در این راه از ارواح مطهر شهدا نیز طلب یاری دارم. به این امید که با این کمترین، بتونم بخشی بسیار کوچک از وظیفه بزرگی که در قبال حق این عزیزان بر عهده مان هست را ادا کنم.

    اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک

    .

    دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
    مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نمیدانی چه حاصل


    و ناگهان چه زود دیر می شود، ولی هیچگاه برای شروع دیر نیست...!!!



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۵
    نوشته
    977
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    3 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    55
    آپلود
    5
    گالری
    56



    مطالبی که به امید خدا قرار هست در این موضوع به آن پرداخته شود، مربوط می شود به نامه هایی که دو خواهر و برادر دبستانی در ایام جنگ برای رزمندگان نوشته و همراه با هدایایی به جبهه ارسال می کردند.

    رزمندگان هم برای آنها پاسخ می دادند و این نامه نگاری ها همینطور ادامه پیدا کرده تا اینکه پدر خانواده وقتی می بیند تعداد نامه ها زیاد شده، تصمیم می گیرد آنها را به شکل کتابی منتشر کند.

    و حاصل این تصمیم مجموعه ای می شود به نام: «نامه هایی به جبهه»

    توضیح بیشتر را در مقدمه کتاب با هم مرور می کنیم و بعد از آن به پای کلاس درس مطالعه نوشته هایی می نشینیم که پر از احساسات و عواطف کودکانه، همراه با پاسخ هایی سرشار از پند و اندرزهای اخلاقی و تربیتی هست.

    .

    دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
    مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نمیدانی چه حاصل


    و ناگهان چه زود دیر می شود، ولی هیچگاه برای شروع دیر نیست...!!!



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۵
    نوشته
    977
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    3 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    55
    آپلود
    5
    گالری
    56




    - مقدمه کتاب:

    درورد بر امام امت، خمینی بت شکن، که با رهبری پیامبرگونه اش، امت را از فساد و تباهی نجات داد و به اوج عظمت رسانید. و درود بر امت امام، که با اطاعت بی چون و چرا از امام، "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولوا الامر منکم" را تحقق بخشید.

    من آن روزی که مجتبی و مریم، نامه های خود را در پاکت می گذاشتند تا به جبهه بفرستند، کاملا بیاد دارم. با چنان شوق و ذوقی این کار را انجام می دادند که گویی برای دوستان چندین ساله خود، هدیه می فرستند. و این تازگی نداشت، چرا که همه اینطور بودند. کمک های پشت جبهه چیزی نبود که مخصوص یک عده خاص باشد.

    اما چیزی که برای من شگفت انگیز بود، جواب نامه هایی بود که هر روز از جبهه می رسید. آن هم چه نامه هایی...! گویی نویسندگان آن سال ها در این رشته تحصیل کرده بودند و ساعت ها در محلی آرام و بی سر و صدا نشسته و همه افکارشان را متمرکز کرده اند و این نامه ها را نوشته اند.

    چگونه ممکن است در زیر رگبار گلوله و خمپاره نشست و این چنین نامه نوشت؟ چطور می شود پس از بازگشت از یک ماموریت خطرناک و خسته کننده در فاصله نیم ساعت استراحت، چنین جملاتی را به رشته تحریر در آورد؟ و این فرهنگ از کجا پدید آمده است؟

    ای کاش مصلحت بود و عین بعضی از نامه ها را در این کتاب کلیشه می کردیم. یک نامه دو صفحه ای که معلوم بود نویسنده آن شاید سوادی در حد دوم یا سوم ابتدایی داشته و بیش از 20 غلط املائی در آن بود، به طوری که مثلا "معذرت" را "معضرت" نوشته بود، اما مطالب آن را گویی یک نفر دیپلمه با چند سال تحصیل در علوم دینی نوشته است.

    یکی دیگر، عکسی از امام فرستاده بود و نوشته بود: در این جا چیزی عزیزتر و گرانبهاتر از این نداشتم که برایت بفرستم.

    بیشتر نامه ها سراسر پند بود و اندرز، که نماز بگذارید، قرآن بخوانید، سنگرهای مدرسه را حفظ کنید و با منافقین بستیزید و... و همه خواسته بودند که به جان امام دعا کنید.

    راستی می شود باور کرد که این نامه ها را یک سرباز و یا یک بسیجی از جبهه جنگ فرستاده است؟ آری، آنها که انقلاب اسلامی ما را باور کرده اند، می توانند؛ و کوردلانی که باور ندارند، بگذار تا ابد الدهر در "جهل مرکب" خویش بمانند.

    در پایان لازم است دو نکته را یادآور شوم:

    1- بعضی از نامه ها آدرس کامل نداشت . متاسفانه بچه ها نتوانستند به آنها جواب دهند.

    2- سعی بر این بوده که در مطالب نامه ها هیچگونه تغییری (به جز اصلاح غلطهای املائی) داده نشود و تنها برای رعایت اختصار به جای بعضی از جملات تکراری، نقطه چین شده است.

    امید است که انتشار این نامه ها حسن اثر داشته و نشانی باشد از خوی رزمندگان ما که: "اشدّاء علی الکفار، رحماء بینهم".

    قم - علی وافی
    مرداد ماه 1361

    .

    ویرایش توسط parsa : ۱۳۸۹/۰۷/۰۶ در ساعت ۰۸:۵۳
    دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
    مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نمیدانی چه حاصل


    و ناگهان چه زود دیر می شود، ولی هیچگاه برای شروع دیر نیست...!!!



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۵
    نوشته
    977
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    3 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    55
    آپلود
    5
    گالری
    56




    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام خدا بر حضرت ولی عصر امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام خمینی، رهبر کبیرمان.

    درود بر شهیدان راه حق مخصوصا شهیدان انقلاب اسلامی ایران.

    و سلام بر رزمندگان ایثارگرمان، این سربازان واقعی امام زمان و یاران جان بر کف امام امت، خمینی بت شکن.

    *****

    یادم است که در روزهای اول شروع جنگ، وقتی رادیو آژیر خطر می کشید، می ترسیدم، اما کم کم برایم عادی شد.

    وقتی از اخبار رادیو و تلوزیون و از صحبت بزرگترها متوجه شدم که کافران بعثی هر روز قمت بیشتری از سرزمین ما را تصرف می کنند، دوباره ترس برم داشت که: ای وای، نکند این دشمنان خدا پیش تر و پیش تر بیایند و...

    اما پس از مدتی که فداکاری و شجاعت رزمندگان را در جبهه دیدم، ترسم بکلی تمام شد و هنگامی که کمک و از خود گذشتگی مردم را در پشت جبهه می دیدم، روز به روز امید به پیروزی در من بیشتر می شد.

    من کوچکتر از آن بودم که بتوانم در جبهه های جنگ شرکت کنم. فقط وقتی از تلوزیون گزارش های جبهه پخش می شد، به دقت تماشا می کردم و برای پیروزی رزمندگان دعا می کردم.

    اما گاهی که در مدرسه برای کمک به جبهه ها چیزی جمع آوری می کردند، من هم آنچه می توانستم کمک می کردم و دلم خوش بود که در جنگ سهمی دارم.

    یک روز از پدرم خواستم کمکم کند تا هدیه ای تهیه کنم و نامه ای در آن بگذارم و برای برادران خود در جبهه بفرستم. پدرم پیشنهاد مرا پذیرفت. مقداری آجیل خرید و به خانه آورد. همه دور هم نشستیم و آجیل ها را داخل پاکت های کوچکی ریختیم. سپس من و خواهرم نامه هایی را که نوشته بودیم داخل پاکتها گذاشتیم و دو سه روز بعد آنها را به ستاد کمک رسانی تحویل دادیم.

    من خوشحال بودم که توانسته ام برای جبهه نامه بنویسم، اما هیچ وقت فکر نمی کردم از زیر باران گلوله، پاسخی برای نامه هایم دریافت کنم.

    17 - 18 روز نگذشته بود که پدرم وقتی به خانه آمد نامه ای بدستم داد، با تعجب به آن نگاه کردم. دیدم از جبهه میمک فرستاده اند. نامه را باز کردم و همه دور هم نشستیم و من شروع به خواندن نامه کردم. نامه از یک برادر سرباز بود. خیلی خوشحال شدم که یک نامه از جبهه دارم و این کار تقریبا هر روز تکرار می شد.

    کم کم عادت کرده بودم و اگر یک روز نامه برایم نمی آمد ناراحت بودم.

    به همین ترتیب بیش از 70 نامه از جبهه برای من و خواهرم رسید. خیلی می خواستم همان روزها جواب نامه ها را بدهم، اما تقریبا فصل امتحانات بود و نامه ها زیاد.

    به کمک و راهنمایی پدرم هر دو سه روز یکبار به یک نامه جواب می دادم و بعضی از نامه ها را با کتاب کوچکی به نام «دعای امام سجاد علیه السلام برای رزمندگان و مرزبانان اسلام»، می فرستادم.

    خواهرم «مریم» هم همینطور. اما چون کلاس دوم بود و نمی توانست زیاد بنویسد، گاهی من به او در نوشتن کمک می کردم.

    نامه ها هنوز هم ادامه داشت و حتی بعضی از برادران عزیز رزمنده دوباره جواب نامه های ما را نوشتند. آخر چطور در سنگرها و زیر باران گلوله ها، می نشستند و برای ما نامه می نوشتند؟ راستی این برادران ما چقدر خوب و مهربانند.

    بعضی از نامه ها آنقدر خوب بود که با همه خوشحالی که داشتم، گاهی گریه ام می گرفت. چقدر خوب نوشته بودند و من که نمی توانستم جواب آن نامه را زودتر بدهم، چطور می توانستم این همه خوبی و مهربانی را جبران کنم؟

    یک روز پدرم چیشنهاد جالبی کرد. او گفت: اگر برای همه نامه ها جواب بنویسی و بفرستی، من هم تعدادی از نامه های جبهه و جواب های تو را انتخاب می کنم و می دهم به صورت کتاب کوچکی چاپ کنند و خدا رو شکر که امروز تعداد نامه ها به اندازه اینکه چاپ بشود رسیده است.

    البته هنوز هم گاهی از جبهه برام نامه می آید و خیلی دلم می خواست که این نامه ها زودتر چاپ شود تا برادران و خواهران عزیز همسالم بدانند که در جبهه ها چه خبر است.

    کسانی که با کشتن و کشته شدن سر و کار دارند و در زیر باران گلوله های تانک و توپ و خمپاره زندگی می کنند، حاضر نیستند نامه های ما بچه ها را بی جواب بگذارند.

    راستی وظیفه ما در برابر این همه فداکاری و مهر و محبت چیست؟

    اگر هیچ وظیفه دیگری نداشته باشیم، حتما یک وظیفه داریم و آن دعا کردن است. روز و شب، موقع خوابیدن و هنگام بیدار شدن و مخصوصا بعد از نماز باید برای پیروزی آنها دعا کنیم و در آخر با آنها همصدا شویم و بگوییم:

    خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار

    خیلی دوست داشتم که عکسی نیز از این برادران رزمنده ام داشته باشم، ولی یادم رفته بود برای آنها بنویسم که عکس خود را برایم بفرستید. ان شاءالله این کتاب به دست برادرانی که برایم نامه نوشته اند می رسد و آنها اگر دوست داشتند، عکس خود را برایم می فرستند.

    در پایان از خوانندگان عزیز می خواهم که نظر خود را درباره این کتاب برایم بنویسند. و برای بهتر شدن کارم از هیچگونه راهنمایی کوتاهی ننمایند.

    مجتبی وافی



    دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
    مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نمیدانی چه حاصل


    و ناگهان چه زود دیر می شود، ولی هیچگاه برای شروع دیر نیست...!!!



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۵
    نوشته
    977
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    3 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    55
    آپلود
    5
    گالری
    56



    ««« نامه هایی به جبهه »»»


    دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
    مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نمیدانی چه حاصل


    و ناگهان چه زود دیر می شود، ولی هیچگاه برای شروع دیر نیست...!!!



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    نوشته
    84
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    9

    در حال و هوای آن روزها




    با سلام به همه عزیزان دوست دار صلوات

    خاطره ای نقل میکنم از شهید نیست اما از جبهه است. از پیر مردی نورانی که تیپ شهرستانی و شاید هم روستایی داشت. بی ریا بود و خالص . عاشق صلوات. بیسواد بود اما نور خدا از وجودش و از سیمایش می تابید. اسمش مشهدی علی بود. در مقر لشکر بود. محل تردد و استقرار افراد مسئولین لشکر و واحدهای مربوطه بود. مشهدی علی هم مسئول سفره بود. در سوله ای که به منزله غذاخوری آنجا بود.

    موقع ناهار سفره را باز میکرد. حدود شاید 30 تا 40 نفر یا کمتر و بیشتر را پذیرایی میکرد. در مدتی که افراد آنجا بودند مرتب صلوات میگرفت. به هر بهانه و به هر عنوان. میگفت اینها همان لشکریان امام حسین هستند. آن موقع 72 نفر بودند اما اکنون مثل درختی شاخ و برگ آن درخت بسیار زیاده شده است. اینها همان لشکرند. ...

    یک روز سر سفره موقع ناهار بعد از اینکه مکرر از بچه ها صلوات گرفت حرفی گفت که هیچوقت یادم نمیرود و حکایت از اشتیاق او به صلوات داشت. گفت: عزیزانِ من شما اگر غذایتان یک بشقاب است؛ اگر من نصف بشقاب به شما غذا بکشم و بدهم شما شاکی میشید و میگید آخه عمو مشهدی علی من که سیر نشدم. حالا من هم که از صلوات سیر نشده ام. بدنبال این حرف همه یک صلوات بلند فرستادند.

    الان که این خاطره را میگویم اشک چشمهایم را پر کرده است. یادش به خیر . به روال عادی از نظر سنی الان باید به رحمت خدا رفته باشد. یادش بخیر. یاد آن ایام بخیر. یاد آن افراد بخیر.
    خدایا ما را نیز با آن مردان با صفا و با اخلاص و بی ریا و سبکبالان عاشق محشور کن. توفیقمان ده تا امانتشان را به شایستگی حفظ کنیم. انشا الله.
    بر روحِ رسولِ مهربانی صلوات
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    بهار سوره ها 1- بوستان نیایش اینجا
    رباعیات صلوات 14 معصوم و کاربردهای آن اینجا
    انس با قرآن از پیش دبستان تادانشگاه اینجا
    رباعیات صلوات (فعلا بخشی از 250 رباعی صلوات) اینجا


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    593
    تشکر:
    1
    حضور
    2 روز 23 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام، بابای عزیزونازم بدون تو دلم گرفته بازم
    دلم گرفت از این همه سیاهی
    از آدمای مانده در دوراهی
    دلم گرفت از این همه دو رنگی
    از این دلای پر غرور سنگی
    دوباره غرق خاطرات جنگم
    با غم تنهایی دارم می جنگم
    دوباره دارم از تو می نویسم
    با دل تنگ و گونه های خیسم
    بابا به دوستای تو گفتیم عمو
    تو رفتی و به ما می گفتن نگو
    رفته ز یادشون که ما کی هستیم
    نمی دونن چشم به در نشستیم
    دلم گرفت از این همه جهالت
    از آدمای غرق مال و شهرت
    بابا می دونم که دعا می کنی
    از اون بالا منو نگاه می کنی
    هرکی دیگه ما رو فراموش کرد
    کی به وصیت کسی گوش کرد؟
    بعضیا که شهیداشونو کشتن
    به فکر ارث و پولای دُرشتن
    یک روز خوش تو زندگی ندیدم
    فقط می دونم پسر شهیدم
    بچه ای که باباش داره می بینه
    که غصه هاش زیاده توی سینه
    بچه ای که جوونه اما پیره
    از همه کس سراغتو می گیره
    راستی بابا کربلا پولی شده
    دنیا پر از یزید و خولی شده
    رفتی سفر؟ آخه بابا کجایی؟
    هنوز هم منتظرم بیایی
    یتیم شدیم تنهاییامونم روش
    تو لااقل ما رو نکن فراموش
    تا که میاد صدای زنگ خونه
    می پرم از جا مث یک دیوونه
    چه ذوقی دارم که برم سمت در
    یا تو بیای یا که بیارن خبر
    بابا دیگه حسین تو یه مرده
    راستی بابا داداش عروسی کرده
    بی تو یه روز خوش بابا ندیدم
    برای یک وام چقدردویدم
    خواب می دیدم اون روزای جنگ شده
    راستی دل تو هم برام تنگ شده؟
    خواب می دیدم داره دلت می گیره
    که اتوبوس جبهه داره می ره
    دیدم بابا که غرق اشکه چشات
    مامان بهت گفت خدا به همرات
    خواب دیدم برام نامه نوشتی
    نوشته بودی که توی بهشتی
    خواب دیدم منو بغل گرفتی
    گفتی خداحافظ و بعد رفتی
    کنار تو چند تا فرشته دیدم
    صدای لبیک تورو شنیدم
    می گفتی شاید بری و نیایی
    مسافر بهشت و کربلایی
    اشک میون چشم تو حلقه بست
    قلب مامان با رفتن تو شکست
    گفتی به من واسه خودم یه مَردم
    بی تو ولی اسیر رنج و دردم
    توی تموم لحظه ها تو هستی
    امید من بعد خدا تو هستی
    رفتی ولی همیشه مونده نامت
    مونده هنوز ورد زبون مرامت
    می گن شهیدا زنده ان همیشه
    نمی گن اما بی پدر نمی شه
    همون پدر که جاش توی بهشته
    از اون که رفت هنوز برنگشته
    نمی شه دل به هیچ کسی ببندی
    با دل خون پیش همه بخندی
    چشام میخواس گریه کنه روم نشد
    با شعر هم قلب من آروم نشد
    قلبی که یک عمر اسیر درده
    هیشکی بهش محبتی نکرده
    کاش دلم بره یه جا گم بشه
    یاد نگیره عاشق مردم بشه
    مردمی که حرمتشو شکستن
    گرچه به ظاهر همه دوست هستن
    مردمی که فقط به فکر پولن
    تو امتحان دشمنی قبولن
    مردمی که چش تو چشت می دوزن
    اما تو درس معرفت رفوزن
    بابا بیا که طاقتم تمومه
    زندگیِ بدون تو حرومه
    زمستان ۸۶
    شاعر:حسین زنگانه فرزند شهید درویشعلی زنگانه از استان گلستان
    از کتاب من صاده هرف می ظنم…
    http://www.ayehayeentezar.com/galler...1235724085.gif


    خوشبختي يعني اينكه خداوند آنقدر عزيزت كند كه مايه آرامش ديگري شوي



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    1,910
    صلوات
    5880
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    58 روز 1 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    288



    ««« نامه هایی به جبهه »»»

    شهدا ما هنوز به دنیا نیومده بودیم که شما جونیتونو فدای ما کردید ،فدای زنده نگه داشتن دین و کشوری که پرچم اسلام بر فرازش ان شالله همیش بالاست ،ما مدیون شما هستیم بزرگواران یک درخواست دارم لطفا برای ماهم دعا کنید ای خانه ی اخرتتان اباد برای اخرت ما هم دعا کنید.


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ۞❀۞❀۞آشنایی با شهید فرانسوی دفاع مقدس۞❀۞❀۞
    توسط seyed yasin در انجمن برگی از دفتر زندگی ( زندگی نامه و خاطرات شهدا)
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: ۱۳۹۳/۰۶/۰۴, ۰۸:۵۶
  2. ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    توسط ║★║فاطمی║★║ در انجمن اهل بیت و ائمه در قرآن
    پاسخ: 24
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۷/۰۷, ۱۸:۳۸
  3. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۷/۰۲, ۱۲:۲۲
  4. نامه ی زن آمریکایی به زنان ودختران مسلمان
    توسط خادمة المهدی در انجمن حجاب و پوشش اسلامي
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۶/۲۸, ۱۵:۴۷

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود