جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: حاشیه دیدار سرزده رهبر با خانواده شهدای گلستانی، حقانی، یزدی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89

    حاشیه دیدار سرزده رهبر با خانواده شهدای گلستانی، حقانی، یزدی






    به مراد دلم رسیدم

    حاشیه دیدار سرزده رهبر با خانواده شهدای گلستانی، حقانی، یزدی

    حاشیه دیدار سرزده رهبر با خانواده شهدای گلستانی
    مهدی قزلی

    یكی از مسولین برنامه‌ها آمد و در گوشم گفت: غروب برنامه داریم.
    برنامه غروب پنج‌شنبه یعنی شب جمعه چه می‌تواند باشد جز رفتن رهبر به خانه شهدا؟
    در سفر كردستان هم همین‌طور بود و البته این برنامه فقط برای سفرها نیست. شب‌های جمعه رهبر یك برنامه تقریبا ثابت دارد و آن‌ هم رفتن به خانه شهیدی و دیدار با خانواده او و هیچ وقت این جمله ایشان را فراموش نمی‌كنم كه گفتند: من افتخار می‌كنم كه به خانه شهدا بروم و روی فرش‌شان و زیر سقف‌شان بنشینم!
    زودتر از غروب رفتیم به محل اقامت رهبر انقلاب در قم كه به همان دفتر رهبری در قم شناخته می‌شود. نماز را پشت سر ایشان خواندیم. رهبر به آرامی به كسانی كه در صف اول نشسته بودند گفتند برنامه‌ای دارند و بلند شدند.
    ما هم بعد از رفتن ایشان تقسیم شدیم به دو تیم و حركت كردیم. رفتیم منطقه نیروگاه كه جزو منطقه‌های پرتراكم و نسبتا محروم شهر قم است. یك چیزی شبیه محله خزانه تهران!
    رفتیم و خانه را پیدا كردیم. در ورودی خانه كنار خیابان طوری باز می‌شد كه با آمدن رهبر مردم متوجه می‌شدند. محافظ از این وضعیت خوشش نیامد. چند دقیقه كنار خیابان ماندیم و بعد محافظ‌ها زنگ زدند و داخل شدند. بعدتر هم ما. وارد حیاط شدیم كه گوشه‌اش باغچه بود و درخت اناری. چند پله بالا ‌رفتیم تا از بالكن وارد پذیرایی شویم.
    خانواده شهید به ما محل نمی‌گذاشتند. محافظ‌ها گفته بودند رییس بنیاد شهید قرار است بیاید. به نظرم این رفت و آمد آنقدر بوده و احتمالا آنقدر ناخوش‌آیند كه هیچ ذوقی از خانواده دیده نمی‌شد.
    خانواده گلستانی دو شهید داده بودند به اسم‌های عبدالرحیم و قدرت‌الله. عكس‌هایشان روی دیوار بود. یكی در 19 سالگی شهید شده بود و دیگری در 16 سالگی.
    چند دقیقه بعد محافظی پیرمرد و پیرزن (پدر و مادر شهدا) را كنار كشید و گفت: ما به شما گفتیم آقای زریبافان میاد ولی واقعیت اینه كه آقای خامنه‌ای الان توی مسیر خانه شماست.
    جمله محافظ تمام شده و نشده پیرزن پقی زد زیر گریه و پر چادر را كشید روی صورتش.
    پیرمرد كه گوش‌هایش سنگین بود كمی طول كشید حرف را بشنود و بعد بفهمد. یك دفعه ورق برگشت. ما همه عزیز شدیم. چای آوردند و خواستند به این و آن زنگ بزنند كه محافظ‌ها از آن‌ها خواستند این كار را نكند.
    پیرزن می‌گفت: به دلم برات شده بود آمدن رهبر. داماد خانواده هم می‌گفت مادر شهدا از اینكه به برنامه دیدار خانواده های شهدا دعوت نشده بود، ناراحت بوده.
    دخترها به تكاپو افتادند. مادر شهدا شروع كرد به جمع و جور كردن خانه. حوله‌های آویزان به جارختی را جمع كرد. دخترها پیرمرد را كشیدند داخل اتاق و رخت نو تنش كردند. یكی از خواهرهای شهدا اجازه گرفت تا ظرف میوه بچیند. خواهرزاده شهید كه دختری 13- 14 ساله بود گریه می‌كرد. حال خانه با خبر آمدن رهبر عوض شد. حال ما هم.
    از درخت داخل حیاط، انارهای قرمز برعكس آویزان بودند. مثل قطره‌های آبی كه از جایی آویزان هستند و منتظر افتادن. انارها به هوسم انداختند حسابی.
    پیرمرد رفت و عصای چوبی‌اش را هم آورد. مردها لب‌شان باز شده بود به لبخند و هر از چند گاهی نفس عمیق می‌كشیدند.
    از بیسیم محافظ‌ها كدهایی به عدد گفته شد و به چند دقیقه نكشید كه رهبر با لبخند وارد شد. مادر شهدا جلوتر از همه رفت برای خوش‌آمدگویی به رهبر. پدر شهدا هم معانقه كرد. مادر و خواهر شهدا به گریه افتادند حسابی. دامادها و برادر شهید هم همین‌طور. مادر با مشت، آرام به سینه‌اش می‌زد و می‌گفت: ای خدا به مراد دلم رسیدم... خوش آمدید... خانه‌مان را روشن كردید.
    رهبر زود نشست تا بقیه هم بنشینند. رهبر گفت: خدا شهدای شما را با پیامبر اكرم (ص) محشور كند...
    دو تا دختر كوچك (خواهرزاده‌های شهید) از روی كنج‌كاوی جلو آمدند. رهبر حرفش را قطع كرد و گفت: بیایید اینجا ببینم دخترها. و اسم‌شان را پرسید كه فاطمه بود یكی و دیگری مونا و رهبر هر دوشان را بوسید و یكی از دخترها به حرف مادرش دست رهبر را.

    حاشیه دیدار سرزده رهبر با خانواده شهدای گلستانی، حقانی، یزدی

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89




    مادر شهدا آرام داشت زمزمه می‌كرد. رهبر از شهدا پرسید، از سن و سال و اسم و نحوه و زمان شهادت.
    پدر شهید هم تعریف كرد كه پسر بزرگش تركش خمپاره به پهلویش خورده و اسیر. با كامیونی برده‌اندش تا كركوك در حالی‌كه به اسرا آب نداده‌ بودند و وقتی رسیده‌اند به كركوك پسرش شهید شده. (همه اینها از قول یكی دیگر از اسرا تعریف كرد) گفت كه پسرش را همانجا دفن كرده‌اند و صلیب سرخ هم تأیید كرده شهادتش را. ولی آن‌ها منتظر مانده‌اند 18 سال تا بالاخره جسد را بعد از سرنگونی صدام گرفته‌اند.
    پدر به گریه افتاد كه پسرم مثل یاران امام حسین (علیه السلام) تشنه شهید شد.
    پسر دوم 13 ساله بوده و شهید زین‌الدین موافق رفتنش به جبهه نبوده است. پدر شهدا گفت: به پسر دومم گفتم بمان مواظب خواهرهایت باش. جوابم داد یك تیر هم یك تیر است و دیگر خودمان به آقای زین‌الدین گفتیم ببردش. 13 ساله بود رفت، 16 ساله بود شهید شد.
    رهبر كه تا آن موقع فقط گوش می‌كرد به حرف‌های پدر و مادر شهدا؛ گفت: اگر شهدای شما نبودند بعثی‌ها تا همین قم و تهران می‌آمدند. آمریكایی‌ها مگر نیستند كه عراقی‌ها و افغان‌ها را می‌كشند؟ خوی اشغال‌گری همین است. بعد خواست تا اعضای خانواده را معرفی كنند.

    حاشیه دیدار سرزده رهبر با خانواده شهدای گلستانی، حقانی، یزدی

    بعد از معرفی رهبر، قرآن خواستند و در صفحه اولش مثل همیشه چیزی به دست‌خط نوشتند و دادند به پدر شهید.
    رهبر كه دید پدر شهدا چیزی از معیشت و زندگی نگفت خودش پرسید: شغل‌تان چیست شما؟
    پیرمرد توضیح داد وامی گرفته و گاوداری زده و البته گاوها تلف شده‌اند و او مانده با بازپرداخت وام. رهبر به استاندار گفت مشورتی كنند برای حل مشكل خانواده شهدا.
    همان خواهرزاده 13-14 ساله‌ شهید با گریه از رهبر خواست چفیه‌اش را بدهد و گرفت چفیه را. رهبر گفت كیف سیاه را بدهید. این همان كیفی است كه رهبر از آن به خانواده شهدا هدیه می‌دهد. اول به مادر شهید، بعد خواهر و خواهرزاده‌. و این رویه‌ ایشان است كه اول به خانم‌ها هدیه‌شان را می‌‌دهد.
    دو پسر كوچك (خواهر زاده‌های شهدا) وقتی رهبر از جایش بلند شد، رفتند جلو و انگشترهای رهبر را گرفتند برای تبرك. یكی‌شان یك بیماری داشت كه به خاطر شرایط بد مالی پدرش نمی‌توانست عمل بشود. رهبر به استاندار گفت: كاری كنید با مشكل كمتری مساله‌شان حل بشود.



    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89




    حاشیه دیدار سرزده رهبر با خانواده شهدای گلستانی، حقانی، یزدی

    رهبر با خانواده شهید خداحافظی كردند در حالی‌كه همه خانم‌ها گریه می‌كردند و از پله‌های بالكن پایین آمدند. وقتی می‌خواستند سوار ماشین شوند مردم متوجه ایشان شدند و بلندبلند سلام كردند. رهبر برای مردم كوچه و خیابان دستی تكان دادند و بعد سوار شدند و رفتند.
    وقتی رهبر رفت برگشتیم و خداحافظی كردیم. مادر شهدا كه از خوشحالی صورتش شكفته بود، دعوت كرد از انارهای درخت بكنیم و وقتی دید ما امتناع می‌كنیم خودش چند تا از بزرگ‌هایش را چید و داد دستمان.
    وقتی از خانه‌ شهدای گلستانی بیرون می‌آمدیم، مردم متعجب ایستاده بودند و برای هم تعریف می‌كردند كه دیده‌اند رهبر چند دقیقه قبل از همین خانه بیرون آمده و رفته‌.
    ما هم سوار شدیم و برگشتیم. انار خانه‌ شهدا را توی دستم بازی می‌دادم و فكر می‌كردم قلم شكسته من كی می‌تواند ذوق و شوق جاری در آن خانه را تصویر كند.



    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    1,775
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 6 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    7

    دیدار سرزده رهبر انقلاب با خانواده شهید یزدی




    شهيد كه دروغ نمي‌گه

    گزارشي از ديدار سرزده رهبر با خانواده شهيدان يزدي
    محمد تقي خرسندي

    «ديشب خواب ديدم كه محمود داره خونه رو مي‌شوره؛ برادر بزرگه‌ام.
    همين اتاق رو؛ از سقف؛ از اينجا.
    براي مادرم و همه خواهرام هم تعريف كردم.» زن اينها را كه مي‌گويد، با دستش گوشه‌اي از سقف خانه ساده و قديمي‌شان را نشان مي‌دهد و صداي هق‌هق خودش و چندين خانم ديگري كه توي اتاق هستند بلند مي‌شود.

    هنوز حرف اين خانم تمام نشده كه خواهرش شروع مي‌كند: «خودم خواب ديدم آيت‌الله خميني و آيت‌الله خامنه‌اي اومدن تو اين يكي اتاق.
    رفتم جلو.
    دست كشيدم به عباشون.
    حدود يه ماه پيش بود.
    قبل از ماه رمضون.
    ولي فقط به مادرم گفتم.
    از صبح كه خواهرم خوابش رو تعريف كرده، گفتم حتما آقا مي‌خواد بياد.
    اينا هي مي‌گفتن نمياد.
    گفتم انرژي منفي ندين.
    حتما مياد.
    شهيد كه دروغ نمي‌گه.» صداي گريه خانم‌ها هنوز بلند است.
    اين خانم سرزبان بهتري دارد.
    بيشتر، اين يكي حرف مي‌زند.

    نگاهي به پيرزن شكسته‌اي مي‌كنم كه جلوي درِ بين دو اتاق، كنار پسر ميان‌سالش نشسته است.
    كنار صندلي.
    همان صندلي كه نوه اين پيرزن مي‌گفت: «از صبح كه گفتن از بنياد شهيد ميان، من مطمئن بودم قراره آقا بياد.
    ولي به روي خودم نياوردم.
    اما وقتي اين صندلي رو آوردن، همه خونواده ماجرا رو فهميدن.» يعني چيزي كمتر از يك ربع است كه اين خانم‌ها ماجرا را فهميده‌اند و از همان موقع يك‌بند دارند اشك مي‌ريزند.

    خانم سرزبان‌دار دوباره جلسه را دستش مي‌گيرد:‌ «اين خواهرم كه خواب محمود رو ديده، خودش هم مادر شهيده.
    دو تا داداشام هم كه شهيد شدن.
    محمود و حسين.
    چند ساله مادرم نشسته منتظر.
    بلكه كسي بياد ديدنش.
    از بنياد شهيد هيچي نگرفتيم تا حالا.
    مي‌خوايد دفترچه رو بيارم.
    فقط آرزو داشتيم رهبر رو ببينيم.» برمي‌گردم به سمت پيرزن، همان‌طور است كه مي گويد.
    انگار چند سال است كه منتظر است.
    آرام به روبرويش خيره شده.
    فكر مي‌كنم فراموشي دارد.
    احتمالا اصلا نمي‌داند ماجرا از چه قرار است.
    فكر كنم بچه‌ها گفته‌اند كه ميهمان دارند و او هم چادر رنگي گل‌گلي‌اش را سرش كرده و نشسته منتظر ميهمان.

    رهبر هنوز نيامده و فرصتي است براي چرخيدن توي خانه.
    عكس شهيدان را گذاشته‌اند روي طاقچه و گلدان گل مصنوعي هم كنارش.
    درست مثل همه خانه‌شهيدها.
    نمي‌دانم چه سرّي دارند اين شهدا كه اين‌قدر جا باز مي‌كنند توي دل خانواده‌شان.
    هر پدر و مادر شهيدي كه ديده‌ام، حتي اگر چند فرزند از دست داده باشد، از فرزند شهيدش جور ديگري ياد مي‌كند.
    روي ديوار ورودي اين خانه با خط نستعليق نوشته شده: «ياد و خاطره شهيدان محمود و حسين يزدي را گرامي مي‌داريم.»

    خانه، خيلي قديمي است.
    سبك خانه‌هاي 70 – 80 سال پيش.
    دقيقا مثل خانه پدربزرگ خودم.
    يك حياط در وسط و چند اتاق در دو طرف حياط.
    آشپزخانه (اگر داشته باشد) و دستشويي توي حياط است و زيرزمين.
    ديوارها كاهگلي و سقف مدل گنبدي.

    عكس رنگ و رو رفته‌اي از امام را قاب كرده‌اند و گذاشته‌اند روي طاقچه.
    فكر كنم حداقل 25 سال قدمت داشته باشد اين قاب.
    در خانه هر دو پدربزرگم دقيقا چيزي شبيه اين عكس را ديده‌ام.
    نمي‌دانم چرا، ولي آن‌ها هم ترجيح مي‌دادند اين عكس را هيچ‌وقت عوض نكنند.
    همان كاري كه با عكس دست‌به‌سينه‌شان كنار نقاشي ضريح امام رضا(ع) مي‌كنند.
    ده‌ها سال است كه روي ديوار است.
    رنگش رفته، اما هست.

    ادامه در پست بعد....
    ویرایش توسط صالح : ۱۳۸۹/۰۸/۰۶ در ساعت ۱۳:۳۹
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن أعدائهم اجمعین
    از دست ندهید
    آیدی قبلی بنده : پاسخگوی اعتقادی

  6. تشکرها 4


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    1,775
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 6 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    7

    دیدار سرزده رهبر انقلاب با خانواده شهید یزدی




    ادامه از پست قبل:


    محو قاب‌عكس بزرگ ضريح شش‌گوشه امام حسين(ع) هستم كه روي ديوار گچي نصب شده كه محافظ‌ها همه موبايل‌هاي توي خونه‌ را خاموش مي‌كنند.
    داغ خانم‌ها تازه مي‌شود: «آخه مي‌خوايم عكس بگيريم.» اما محافظ مي‌گويد: «چاره‌اي نيست.» دلم براي بيچاره‌ها مي‌سوزد.
    خانم‌ها را نمي‌گويم.
    محافظ‌ها را مي‌گويم كه هم بايد دل نشكنند، هم بايد احترام همه را حفظ كنند، هم بايد بدون احساس، كارشان را بكنند.

    مرد ميانسالي كه اول ورودمان با روي باز به استقبال‌مان آمده بود، كيسه‌اي مي‌آورد و موبايل‌ها را جمع مي‌كند.
    داماد بزرگ خانواده است.
    به خانم‌ها دلداري مي‌دهد كه «مهم ديدن آقاس».
    از هر 5 خواهر و نوه‌ها و داماد ديگر خانواده و باقي خانم‌ها و...
    از همه موبايل‌ها را مي‌گيرد.
    فكر كنم فقط پيرزن است كه موبايل ندارد، نگاه دارد؛ نگاه خيره به گوشه اتاق.

    هنوز داماد وارد حياط نشده كه صداي صلوات خانم‌ها بلند مي‌شود و پشت سرش صداي هق‌هق گريه‌شان.
    مي‌دوم توي راهرو تا از همان اولِ ورود رهبر، اتفاقات را ثبت كنم.
    خانم‌ها كه حسرت دست‌بوسي دارند، مدام عباي رهبر را مي‌گيرند و مي‌بوسند.
    مي‌بوسند و اشك مي‌ريزند.

    رهبر سعي مي‌كند رد شود.
    وارد اتاق مي‌شود و از همان اول سراغ مادر شهيد را مي‌گيرد.
    هنوز سلام درست و حسابي نكرده كه مادر مي‌زند زير گريه: «قربون قدمت.
    قربون قدمت.
    خوش اومدي.
    قربون قدمت.» عباي آقا را گرفته و مي‌بوسد.
    مي‌بوسد و اشك مي‌ريزد: «قربون قدمت.
    الهي زنده باشي.
    قربون قدمت.
    الهي شكر.
    الهي شكر.»

    رهبر حال و احوالي مي‌پرسد از مادر.
    از همسرش.
    و از بچه‌ها مي‌شنود كه پدر شهدا، سال 45 فوت كرده و اين مادر، 5 دختر و 3 پسر يتيمش را با نداري ولي آبرومندانه بزرگ كرده.
    مادر هنوز دارد خدا را شكر مي‌كند: «خدا رو شكر.
    خدا رو شكر.
    حاج‌آقا خيلي خوشحالم.
    نمي‌دونم چه جوري شكرش رو به جا بيارم.
    خدا رو شكر.»

    رهبر مي‌گويد: «اگر پدر بود، در مصيبت از دست دادن فرزندان هم‌دردي مي‌كرد.
    اما حالا كه نيست، مصيبت دوبرابر است.
    مصيبت كه دوبرابر شد، اجر هم دوبرابر است ان‌شاءالله.»

    يك نفر دارد توضيح مي‌دهد كه دخترِ اين مادر هم، مادر شهيد است و همسر جانباز.
    كه دختربچه‌اي 10-12 ساله مي‌پرد توي حرف: «آقا ببخشين.
    مي‌شه چفيه‌تون رو بدين» و جواب مي‌شنود: «البته كه مي‌شه.
    اين چفيه رو بدين به خانوم.» و به همين راحتي صاحب چفيه مي‌شود.
    آقايان دارند با رهبر حرف مي‌زنند، ولي خانم‌ها در اتاق ديگر سر چفيه چانه مي‌زنند.
    هركدام مي‌خواهند حداقل يك‌بار چفيه را روي صورت‌شان بكشند.
    دختربچه طاقت نمي‌آورد و چفيه را مي‌گيرد و محكم زير چادرش نگه مي‌دارد.

    بقيه دارند از مادرشان مي‌گويند.
    كه بچه 20روزه داشته كه همسرش فوت كرده.
    كه 15 سال است همين‌طور افتاده گوشه خانه.
    كه با همين وضع، مقيد است براي راي‌گيري برود پاي صندوق.
    كه از خانم‌هاي انقلابي بوده.
    كه در همه تظاهرات‌ها شركت مي‌كرده.
    بعد، از رهبر مي‌خواهند كه در نماز شب‌هايش دعايشان كند.
    و مادر از رهبر مي‌خواهد كه دعا كند خدا بيامرزدش.
    و دعا كند براي سلامتي امام زمان(عج).
    و دعا كند براي جوانان.

    هرجا كه خانواده ساكت مي‌شوند، رهبر با سوالي، بحث را ادامه مي‌دهد.
    از اين كه اهل كجايند.
    از اين كه هر كدام مشغول چه كاري هستند.
    از اين كه چرا داماد كه طلبه است و ميان‌سال، هنوز معمم نشده.
    از اين كه بچه‌ها كجا و كي شهيد شده‌اند.

    و البته غافل نمي‌ماند از روحيه‌اي كه اين مادر دارد: «خوش به حال شما خانم.
    خوش به حال شما.
    اين نعمتي رو كه خدا به شما داده، نعمت شهادت بچه‌ها را نمي‌گم.
    آن به كنار.
    نعمت رضا و تسليم؛ اين خيلي نعمت بزرگيه.
    اين خيلي شكر مي‌خواد.
    اين خيلي مايه اعتلاي روح انسانه.
    خيلي از گرفتاري‌هاي ما از عدم رضايته.
    قانع نبودنه.
    تسليم امر خدا نبودنه.
    يك‌چيزي به ما مي‌ده، مي‌گيم اين گوشه‌اش خرابه.
    يك‌چيزي از ما سلب مي‌شه، فرياد اعتراضمون بلند مي‌شه.
    اشكال كار ما اينهاس.
    گرفتاري‌هاي ما اينهاس.
    اين حالت رضا و تسليمي كه در شما مي‌بينيم، نعمت بزرگيه از طرف پروردگار.
    شكر بزرگي داره.
    و راه همواري است به سمت مقامات عاليه.
    كه ان‌شاءالله خدا اون مقامات رو هم نصيب ايشون كنه.»

    و ميان صحبت فرزندان كه مي‌گويند اين مادر به جز يك سفر حج، هيچ‌چيزي از بنياد شهيد نگرفته، قرآني را كه خودش چندجمله‌اي روي آن نوشته با سكه‌اي مي‌دهد به مادر: «بفرماييد.
    اين هم يادگاري امشب ماست خدمت شما» اما اين مادر كه اين همه سال هيچي نگرفته، معلوم است كه چند سكه هم برايش ارزشي ندارد: «حاج‌آقا سلامتيتو مي‌خوام.
    تو افتخار ملتي.
    قابل بودم.
    الهي شكر به درگاهت خدا.
    خيلي ممنون.
    دستتون درد نكنه»

    ادامه در پست بعد....
    ویرایش توسط صالح : ۱۳۸۹/۰۸/۰۶ در ساعت ۱۳:۴۰
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن أعدائهم اجمعین
    از دست ندهید
    آیدی قبلی بنده : پاسخگوی اعتقادی

  8. تشکرها 3


  9. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    1,775
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 6 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    7

    دیدار سرزده رهبر انقلاب با خانواده شهید یزدی




    ادامه از پست قبل ....

    آن طرف، هنوز صداي هق‌هق خانم‌ها مي‌آيد.
    دنبال چيزي مي‌گردند كه بدهند رهبر امضا كند.
    كتاب «حماسه حسيني» شهيد مطهري را مي‌آورند.
    مسوولين بيت مي‌گويند آقا فقط روي قرآن مي‌نويسند.
    دختربچه مي‌خواهد قرآن روي طاقچه را بدهد كه مادرش نمي‌گذارد: «اون براي مردمه» و من مي‌مانم در اين همه امانت‌داري اين خانواده.
    كه البته از چنين مادري بعيد نيست.
    مادري كه هنوز دارد مرتب مي‌گويد: «خدايا شكرت.»

    يكي از پنج خواهر از رهبر مي‌خواهد كه عكسي در كنار مادرش با رهبر بگيرد.
    رهبر مي‌گويد: «بياييد بگيريد.
    چه اشكالي داره.» و به‌شرط شلوغ نشدن قبول مي‌كند و رو به عكاس مي‌گويد: «يه عكس خوب بگيريد» دخترش با ناله مي‌گويد: «مامان! منم بيام؟» مادر به عهدش پاي‌بند است: «نه عزيزم.
    نمي‌شه» اما رهبر حواسش به همه طرفي هست: «اون خانوم هم بياد.» و بقيه خانم‌ها آرام به هم مي‌گويند كاش ما هم مي‌گفتيم.

    دختربچه‌اي مي‌خواهد برود و از خانه‌اش قرآن بياورد كه رهبر پشتش را بنويسد، مي‌گويم: «اگه بري بيرون، ديگه راهت نمي‌دهند داخل.» دخترك بغض مي‌كند.
    اما محافظ، اين بي‌تجربگي من را اصلاح مي‌كند: «آقا بايد زود بره.
    اگه بري، ممكنه تا بياي رفته باشيم.
    حالا بمون همين‌جا»

    داماد خانواده، بريده روزنامه‌اي از جيبش درمي‌آورد كه پرس شده.
    عكسي از رهبر است در ميان جمعي پاسدار در سال 67 كه البته سال‌ها بعد چاپ شده.
    اين را از رنگي‌بودن عكس مي‌گويم و اين كه زيرش نوشته شده بود «مقام معظم رهبري».
    خودش هم در اين عكس هست.
    عكس را مي‌دهد به رهبر و مي‌پرسد يادتان مي‌آيد ماجراي اين عكس را؟ رهبر عينك را بالا مي‌دهد.
    انگار خاطراتش از جنگ تازه شده، لبخندي روي لبش مي‌نشيند.
    اما ماجرايي يادش نمي‌آيد.
    و داماد خانواده، خاطره بسيار جالبي را تعريف مي‌كند.
    رهبر مي‌پرسد كه آيا باز از اين عكس دارد و مي‌شنود كه نه.
    درخواست مي‌كند كه عكس را بدهند به دفتر.
    بعد مي‌گويد: «اين عكس را اسكن كنيد.
    در يك قاب بزرگي به خودشان برگردانيد.»

    حالا نوبت هديه‌هاي رهبر است.
    رهبر كيفش را مي‌خواهد و بعد سراغ خواهران شهيد را مي‌گيرد.
    به هر كدام يك سكه امامي مي‌دهد.
    خانم‌ها باورشان نمي‌شود، مي‌خواهند نگيرند.
    مي‌گويند فقط دعا كنيد.
    باب شوخي باز مي‌شود.
    حالا لبخند روي لب اين خانم‌ها نشسته.

    يكي از مسوولين بيت مي‌گويد: «حاج‌آقا! خواهرزاده‌ها هم توقع دارند ها.» همه به اين شوخي مي‌خندند.
    خانم‌ها مي‌گويند حاج‌آقا ما فقط سلامتي شما را مي‌خواهيم.
    رهبر مي‌پرسند چندتا هستند اين خواهرزاده‌ها؟ مسوول مي‌گويد حالا هرچندتا باشند، مي‌آيند.
    رهبر مي‌گويد شايد چيزي ته كيف نماند.
    داماد مي‌گويد، اگر نماند، من مي‌دهم.
    رهبر همه را صدا مي‌كنند و هديه مي‌گيرند.

    بدون اين كه محافظ‌ها بفهمند، آرام به چندتايشان مي‌گويم «از آقا چفيه بخوايد، حتما مي‌ده.» اين نكته را ديروز در حرم فهميدم كه هر كس چفيه بخواهد، يا همان‌جا مي‌گيرد، يا رهبر مي‌گويد برايش بفرستند.
    دختربچه‌ها خجالت مي‌كشند.
    بالاخره با اصرار من، يكي‌دو نفر از خانم‌ها چفيه مي‌گيرند و چفيه تمام مي‌شود.
    هرچه مي‌گويم اشكال ندارد، شما بازهم بگوييد، زير بار نمي‌روند.

    داماد كه سر ذوق آمده، با لهجه قمي مي‌گويد: «حاج‌آقا! از خودم دفاع نمي‌كنما.
    اما فقط شوهرخواهرا موندن كه دو نفرند.» اما حالا رهبر هم راهش را ياد گرفته: «شوهرخواهرا برن سكه‌شون رو از خواهرا بگيرن».
    همه مي‌زنند زير خنده و صداي خواهرها بلند مي‌شود: «حاج‌آقا! خواهرا اين هديه رو به كسي نمي‌دن.»

    رهبر مي‌خواهد برود.
    از مادر شهيد اجازه مرخصي مي‌گيرد.
    قنداني را مي‌دهند تا رهبر دعايي در آن بخواند.
    رهبر كه بلند مي‌شود، باز هم اشك خانم‌ها مي‌ريزد.
    اين‌بار ديگر مادر است كه عباي آقا را گرفته و ول نمي‌كند.
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن أعدائهم اجمعین
    از دست ندهید
    آیدی قبلی بنده : پاسخگوی اعتقادی

  10. تشکرها 4


  11. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    1,775
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 6 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    7

    دیدار سرزده رهبر انقلاب با خانواده شهید حقانی




    «اللهم زِد و لاتنقُص»

    گزارشي از ديدار رهبر با خانواده شهيد حقاني
    محمدتقي خرسندي

    «دو تا خونواده رو شما برو دو تا خونواده رو ايشون» بيدار كه مي‌شوم، همين دو جمله را مي‌شنوم.
    با همين دو جمله هم مي‌توانستم حدس بزنم ماجرا چيست.
    براي اطمينان به شوخي از مهدي مي‌پرسم: «انگار مي‌خوايد بار سنگيني رو دوش من بذارين».
    مهدي بلند مي‌شود و مي‌گويد: «پاشو زود آماده شو.
    آقا مي‌خواد بره خونه شهيد.
    قراره بريم براي تهيه گزارش».
    ساعت نزديك 5 عصر است.

    وسايل را مي‌دهيم براي كنترل و وارد حسينيه مي‌شويم.
    اذان را كه مي‌گويند، رهبر وارد مي‌شود.
    بالاخره ما هم فرصت مي‌كنيم نمازي را به امامت رهبر بخوانيم.
    عده‌اي از مردم عادي هم آمده‌اند.
    بين دو نماز، رهبر مشغول نماز غفيله مي‌شود.
    من و مهدي هم موضوعات را با هم چك مي‌كنيم.
    من را صدا مي‌زنند كه با يكي از گروه‌ها حركت كنم.
    وسايل‌مان را تحويل مي‌گيريم و از در پشتي حسينيه خارج مي‌شويم.

    فرصتي مي‌شود ببينم همسايه‌هاي حسينيه چه مي‌كشند.
    به‌خصوص اين‌ها كه خانه‌شان هم توي قسمت حافظت‌شده افتاده.
    خانمي از بيرون مي‌آيد.
    خودش نرده‌ها را كنار مي‌زند و وارد مي‌شود.
    ضبطم را به سمتش مي‌گيرم و از وضعيت‌شان مي‌پرسم.
    مي‌گويد مشكلي نيست.
    به‌خصوص از وقتي بچه‌هاي تهران آمده‌اند.
    ما را مي‌شناسند و مشكلي براي تردد نداريم.
    قبل‌تر كه بچه‌هاي قم بودند، هربار كه مي‌خواستيم وارد محوطه شويم، يك‌بار كنترل‌مان مي‌كردند.
    خيلي اذيت مي‌شديم.
    تفاوت نوع برخورد را ديروز در ديدار خانواده شهدا و ايثارگران هم ديده‌بودم و خوب مي‌فهميدم منظورش را.
    مي‌خواهد به صحبتش ادامه دهد كه ميني‌بوس راه مي‌افتد.
    تشكر مي‌كنم و مي‌دوم به سمت ميني‌بوس.
    ساعت حدود 6 شب است.

    با راننده 10 نفر مي‌شويم.
    تذكر مي‌دهند كه دوربين‌ها را طوري بپوشانيد كه مردم حساس نشوند.
    كوچه‌پس‌كوچه‌هاي باريكي را طي مي‌كنيم تا به منزل شهيد برسيم.
    سر كوچه مي‌مانيم تا ماشين رهبر هم نزديك شود و بعد ما وارد منزل شويم.
    چون با داشتن امكانات تصويربرداري و...
    حضور ما همه‌چيز را لو مي‌دهد.
    توقف مان سر كوچه بيشتر از نيم‌ساعت طول مي‌كشد.
    پرده‌هاي ميني‌بوس را كشيده‌ايم كه داخلش معلوم نباشد و حساسيت كسي برانگيخته نشود.

    ساعت 7 وارد منزل شهيد حقاني مي‌شويم.
    دو اتاق دارد با يك آشپزخانه، كمتر از 70 متر.
    البته با يك حياط تقريبا 30متري.
    خيلي قديمي و ساده است.
    حتي كولر ندارد و پنكه سقفي روشن است.
    روي طاقچه چندين عكس گذاشته شده كه فقط از گل‌هاي اطرافش مي‌توان فهميد كه كدام عكس شهيد است.
    عكس قديمي و رنگ و رو رفته‌اي هم از رهبر، داخل قاب، روي طاقچه گذاشته‌اند.
    از اين عكس‌هاي قديمي رهبر و امام، در خانواده كهن‌سالان زياد مي‌توان پيدا كرد.
    قاب عكس بزرگ و زيبايي از رهبر هم به ديوار است.

    ادامه در پست بعد...
    ویرایش توسط صالح : ۱۳۸۹/۰۸/۰۶ در ساعت ۱۳:۴۱
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن أعدائهم اجمعین
    از دست ندهید
    آیدی قبلی بنده : پاسخگوی اعتقادی

  12. تشکرها 4


  13. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    1,775
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 6 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    7

    دیدار سرزده رهبر انقلاب با خانواده شهید حقانی




    ادامه از پست قبل ...

    معمول اين است كه به خانواده شهدا مي‌گويند يكي از مسوولين قرار است بيايد و فقط چند دقيقه مانده به ورود رهبر، موضوع را مي‌گويند.
    اما انگار اعضاي اين خانواده از صبح موضوع را مي‌دانسته‌اند.
    براي همين، همه فاميل را جمع كرده‌اند.
    پيرزن شكسته‌اي روي صندلي نشسته كه معلوم است مادر شهيد است.
    چند خانم كهنسال هم كنارش روي صندلي هستند.
    چهره جوان‌ها بسيار مضطرب است، اما آرامش خاصي در صورت مادر شهيد ديده مي‌شود.

    ساعت 7 شب است كه رهبر وارد مي‌شود.
    مردها براي دست‌بوسي جلو مي‌آيند؛ چندين روحاني كه ظاهرا همه‌شان برادر شهيد هستند.
    همه جمع مي‌شوند توي اتاق بزرگ‌تر.
    حدود 30 خانم و 10 آقا.
    عكاس‌ها هم وارد اتاق مي‌شوند، اما اجازه ورود من را نمي‌دهند.
    ضبطم را مي‌دهم به يكي از محافظ‌ها تا بگذارد نزديك رهبر.
    رهبر مثل همه اين ديدارها، اول سراغ مادر شهيد را مي‌گيرد و با او احوال‌پرسي مي‌كند.
    بعد آقاي پورموسي (استاندار قم) و رحيميان را صدا مي‌كند كه كنارش بنشينند.
    سرپرست تيم حفاظت به ساير محافظ‌ها اشاره مي‌كند كه كسي از جمع آنها وارد اين اتاق نشود.
    از حركت چشم و ابرويش مي‌توان حدس زد كه خواسته رهبر است.
    من هم فرصتي پيدا مي‌كنم تا بروم انتهاي اتاق.

    يك روحاني، كنار رهبر مي‌ايستد و خيلي رسمي خيرمقدم مي‌گويد و شروع مي‌كند به معرفي افراد.
    مادر شهيد، خواهر شهيد كه خودش مادر شهيد است، همسر شهيد، مادر همسر شهيد كه خودش هم مادر شهيد است...
    و همين‌طور يكي‌يكي خانم‌ها را معرفي مي‌كند كه هركدام نسبت نزديكي با يك شهيد دارند.
    ولي بعضي نسبت‌ها خيلي پيچيده مي‌شود.
    مثل دختر شهيد نعيمي كه برادر شهيد حقاني، با مادر او ازدواج كرده است.
    معرفي خانم‌ها كه تمام مي‌شود، رهبر مي‌گويد كمي هم به معرفي آقايان بپردازيد.
    همه مي‌زنند زير خنده.
    آقايان هم همه فرزند و برادر و داماد شهيد هستند.
    از جمله فرزند شهيد حقاني كه عقدش را هم خود رهبر خوانده بوده.

    برادر شهيد هنوز دارد صحبت مي‌كند كه چند دختربچه جلو مي‌روند تا دست رهبر را ببوسند.
    رهبر سر آن‌ها را مي‌بوسد.
    برادر شهيد صحبتش را قطع مي‌كند.
    اما رهبر مي‌گويد كه شما ادامه بدهيد، مي‌شنوم.

    رهبر كمي از شهيد حرف مي‌زند كه در مجلس همكار بوده‌اند.
    مي‌گويد: «خاطره خاصي از ايشان يادم نمي‌آيد.
    اما در كميسيون دفاع كه من رئيسش بودم، ايشان يكي از معاونين بود.
    زياد خدمتشان بودم.
    فردي خدوم، زحمتكش، دلسوز و عفيف بود؛ از همه جهت شايسته.

    رهبر كه خاطره نمي‌گويد، فرزند شهيد مي‌گويد: «من خاطره‌اي را از شهيد شنيده‌ام كه اگر اجازه بدهيد نقل كنم.
    شما كه جايي نمي‌گوييد.
    من نقل مي‌كنم.
    اگر درست است، شما تاييد كنيد.» خاطره‌اش را كه مي‌گويد، رهبر تاييد مي‌كند و اين خاطره نشنيده‌شده از ابتداي انقلاب را با جزئيات بيشتري تعريف مي‌كند.
    خاطره را كه مي‌گويند، رهبر خاطره جديدي يادش مي‌آيد از تشكيل گروهي براي سازمان‌دهي تبليغات.
    و اين كه شهيد حقاني دبير گروهي بود كه پايه و اساس تشكيل سازمان تبليغات اسلامي را بنا نهاد.

    ویرایش توسط صالح : ۱۳۸۹/۰۸/۰۶ در ساعت ۱۶:۵۰
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن أعدائهم اجمعین
    از دست ندهید
    آیدی قبلی بنده : پاسخگوی اعتقادی

  14. تشکرها 4


  15. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    1,775
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 6 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    7

    دیدار سرزده رهبر انقلاب با خانواده شهید حقانی




    ادامه از پست قبل...

    نوبت مي‌رسد به هديه‌ها.
    رهبر به هركدام از مادر و همسر شهدا، قرآني مي‌دهد و سكه‌اي.
    روي قرآن هم چند خطي به يادگار مي‌نويسد.

    رهبر دارد روي قرآن‌ها مي‌نويسد كه مادر يكي از شهدا چفيه‌اي را مي‌دهد براي تبرك.
    چفيه كه برمي‌گردد، خانم‌ها دست‌به‌دستش مي‌كنند و روي صورتشان مي‌كشند.
    چفيه به هر نفر كه مي‌رسد، صورتش خيس مي‌شود.

    حالا نوبت فرزند شهداست.
    رهبر كيفش را مي‌خواهد و يكي‌يكي همه را دعوت مي‌كند تا سكه‌اي از او بگيرند.
    يكي از پسرهايي شهيد نيست.
    رهبر سكه را به برادرش مي‌دهد و مي‌گويد: «اين هم امانتا خدمت شما» بعد كه همه مي‌زنند زير خنده، ادامه مي‌دهد: «به شما اعتماد نكنيم، به كه اعتماد كنيم».

    كار به خواهر و برادرهاي شهيد مي‌رسد.
    مي‌پرسد چندتا داريم؟ مي‌گويند زياد داريم و مي‌زنند زير خنده.
    رهبر هم مي‌گويد: «اللهم زِد و لاتنقُص»

    كودك توي جمع زياد است.
    به‌خصوص دختري كه مادرش مي‌گويد امروز تكليف شده.
    فكر كنم به‌خاطر اوست كه بقيه هم به هديه مي‌رسند؛ رهبر بهانه‌اي هم براي اين كار جور مي‌كند: «بچه‌هاي كمتر از 10 سال چندتا داريم؟» مسوولين بيت رنگ‌شان پريده.
    توي گوش هم مي‌گويند نكند سكه كم بياوريم.
    اما چيزي كم نمي‌آيد.
    « اللهم زِد و لاتنقُص»

    رهبر كه مي‌رود، مي‌روم ضبطم را بردارم كه مي‌بينم نيست.
    يكي از مسوولين بيت، اشتباهي آن را برده است.
    خانم‌ها در اتاق مي‌زنند زير گريه.
    مي‌دوم تا به ميني‌بوس برسم براي خانه بعدي.
    همسايه‌ها بيرون ريخته‌اند.
    پسربچه‌اي از سر كوچه مي‌دود و داد مي‌زند: «آقا رو ديدم.» پيرزني به زور خود را به سر كوچه مي‌رساند، بلكه رهبرش را ببيند.
    يك نفر نامه‌اي به ما مي‌دهد كه به رهبر برسانيم.
    يكي از همسايه‌ها شاكي است.
    مي‌گويد چرا خانم حقاني به من نگفت، من هم مادر شهيد هستم.
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن أعدائهم اجمعین
    از دست ندهید
    آیدی قبلی بنده : پاسخگوی اعتقادی

  16. تشکرها 4


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۱۱/۲۰, ۱۷:۲۲
  2. انقلاب اسلامی، بارقه ای الهی
    توسط دايي حسن در انجمن انقلاب اسلامی
    پاسخ: 23
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۴/۰۲, ۱۱:۱۳
  3. انقلاب اسلامی، استمرار حركت انبیاء و ائمه(ع)
    توسط دايي حسن در انجمن انقلاب اسلامی
    پاسخ: 6
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۴/۰۱, ۱۱:۰۰
  4. پاسخ: 6
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۲/۱۰, ۱۳:۱۶

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود