صفحه 1 از 7 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: توحيد مفضل یا شگفتی های آفرینش از زبان امام صادق(ع)

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    2,081
    مورد تشکر
    82 پست
    حضور
    14 روز 16 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0

    توحيد مفضل یا شگفتی های آفرینش از زبان امام صادق(ع)




    توحيد مفضل یا شگفتی های آفرینش از زبان امام صادق(ع)
    مفضل بن عمر جعفی ، بعد از آنكه از انجام نماز عصر در مسجدپيغمبر(ص) فارغ‏شد ، همانجا در نقطه‏ای ميان منبر رسول اكرم و قبر آن حضرت نشست وكم كم‏يك رشته افكار ، او را در خود غرق كرد ، افكارش در اطراف عظمت وشخصيت عظيم و آسمانی رسول اكرم(ص) دور می‏زد . هر چه بيشتر می‏انديشيد بيشتربر اعجابش نسبت به آن حضرت می‏افزود .
    با خود می‏گفت ، با همه تعظيم و تجليلیكه از مقام والای اين شخصيت بی‏نظير می‏شود ، درجه و منزلتش خيلی بيش ازاينهاست . آنچه مردم از شرف‏و عظمت و فضيلت آن حضرت به آن پی برده‏اند ، نسبتبه آنچه پی نبرده‏اندبسيار ناچيز است .مفضل غرق در اين تفكرات بود كه سر و كله «ابن ابی العوجاء » مادی مسلك‏ معروف - پيدا شد و آمد و در كناری نشست. طولی نكشيد يكی ديگر از همفكران و هم مسلكان ابن ابی العوجاء وارد شد و پهلوی او نشست و با هم‏ به گفتگو پرداختند .
    در آن تاريخ كه آغاز دوره خلافت عباسيان بود ، دوره تحول فرهنگی اسلامی‏ بود . در آن دوره ، خود مسلمانان برخی رشته‏های علمی تأسيس كرده بودند.نيز كتبی در رشته‏های علمی و فلسفی از زبانهای يونانی و فارسی و هندی‏ ترجمه كرده يا مشغول ترجمه بودند . نخله‏ها و رشته‏های كلامی و فلسفی به‏ وجود آمده بود .دوره ،دوره برخورد عقايد و آراء بود . عباسيان به آزادی‏ عقيده - تا آنجا كه با سياست برخورد نداشت - احترام می‏گذاشتند . دانشمندان غير مسلمان ، حتی دهريين و ماديين كه در آن وقت به نام " زنادقه " خوانده می‏شدند ، آزادانه عقايد خويش را اظهار می‏داشتند . تا آنجا كه احياناً اين دسته در مسجدالحرام كنار كعبه ، يادر مسجد مدينه كنار قبر پيغمبر(ص) ، دور هم جمع می‏شدند و حرفهای خود را می‏زدند . ابن ابی العوجاء از اين دسته بود .
    در آن روز او و رفيقش هر دو ، با فاصله كمی وارد مسجد پيغمبر شدند و پيش هم نشستند و به گفتگو پرداختند ، اما آنچنان دور نبودند كه مفضل‏ سخنان آنها را نشود . اتفاقا اولين سخنی كه از ابن ابی العوجاء به گوش‏ مفضل خورد ، درباره همان موضوعی بود كه قبلا مفضل در آن باره فكر می‏كرد ، درباره رسول اكرم بود . او به رفيق خود گفت :« عجب كار اين مرد ( پيغمبر اكرم ) بالا گرفت ، رسيد به جايی كه كسی‏
    از آن بالاتر نرفته ! »
    رفيقش گفت : «نابغه بود . ادعا كرد كه با مبداء كل جهان مربوط است و كارهايی‏ عجيب و خارق العاده هم از او به ظهور رسيد كه عقلها را متحير ساخت . عقلا و ادبا و فصحا و خطبا خود را در برابر او عاجز ديدند و دعوت او را پذيرفتند . بعد ساير طبقات فوج فوج به طرف او آمدند و به او ايمان آوردند . كار به آنجا كشيده كه نام وی همراه با نام ناموسی كه خود را مبعوث از طرف او می‏دانست همراه شده است . اكنون نام او به عنوان " اذان " در همه شهرها و ده‏ها - كه دعوت او به آنجا رسيده و حتی در درياها و صحراها و كوهستانها - برده می‏شود . همه‏ جا شبانه روزی پنج نوبت گوش هر كسی فرياد «اشهد انّ محمداً رسول الله» را می‏شنود . در اذان نام اين مرد برده می‏شود ، در اقامه برده می‏شود . به اين‏ ترتيب هرگز فراموش نخواهد شد .
    ابن ابی العوجاء گفت :« در اطراف محمد بيش از اين بحث نكنيم ، من‏ هنوز نتوانسته‏ام معمای شخصيت اين مرد را حل كنم . بهتر است بحث را در اطراف مبداء و آغاز هستی كه محمد(ص) پايه دين خود را بر آن گذاشت دنبال‏ كنيم ».
    آنگاه ابن ابی العوجاء برخی در اطراف عقيده مادی خود - مبنی‏ بر اينكه تدبير و تقديری در كار نيست . طبيعت قائم بذات است ، ازلاً و ابداً چنين بوده و خواهد بود - صحبت كرد . همينكه سخنش به اينجا رسيد ، مفضل ديگر طاقت نياورد ، يك پارچه خشم‏ و بغض شده بود ، مثل توپ منفجر شده فرياد بر آورد : " دشمن خدا ! خالق‏ و مدبر خود را كه تو را به بهترين صورت آفريده انكار می‏كنی ؟ ! جای دور نرو ، اندكی در خود و حيات و زندگی و مشاعر و تركيب خودت فكر كن تا آثار و شواهد مخلوق و مصنوع بودن را دريايی . . . "
    ابن ابی العوجاء كه مفضل را نمی‏شناخت ، پرسيد : تو كيستی و از چه دسته‏ای ؟ اگر از متكلمينی بيا روی اصول و مبانی كلامی‏ با هم بحث كنيم ، اگر واقعا دلائل قوی داشته باشی ما از تو پيروی می‏كنيم‏ . و اگر اهل كلام نيستی كه سخنی با تو نيست . اگر هم از اصحاب جعفر بن‏ محمدی كه او با ما اينجور حرف نمی‏زند ، او گاهی بالاتر از اين چيزها كه‏ تو شنيدی از ما می‏شنود ، اما هرگز ديده نشده از كوره در برود و با ما تندی كند . او هرگز عصبی نمی‏شود و دشنام نمی‏دهد . او با كمال بردباری و متانت سخنان ما را استماع می‏كند ، صبر می‏كند ما آنچه در دل داريم بيرون بريزيم و يك كلمه باقی نماند . در مدتی كه ما اشكالات و دلائل خود را ذكر می‏كنيم ، او چنان ساكت و آرام‏ است و با دقت گوش می‏كند كه ما گمان می‏كنيم تسليم فكر ما شده است . آنگاه شروع می‏كند به جواب ، با مهربانی جواب ما را می‏دهد ، با جمله‏ هايی كوتاه و پر مغز چنان راه را بر ما می‏بندد كه قدرت فرار از ما سلب‏ می‏گردد . اگر تو از اصحاب او هستی مانند او حرف بزن " .
    مفضل با يك دنيا ناراحتی در حالی كه كله‏اش داغ شده بود از مسجد بيرون‏ رفت . با خود می‏گفت عجب ابتلايی برای عالم اسلام پيدا شده ، كار به جايی‏ كشيده كه زنادقه و دهری مسلكها در مسجد پيغمبر می‏نشينند و بی پروا همه‏ چيز را انكار می‏كنند . يكسره به خانه امام صادق ( ع ) آمد . امام فرمود :
    " مفضل ! چرا اينقدر ناراحتی ؟ چه پيش آمده ! "
    - « يا ابن رسول الله الان در مسجد پيغمبر بودم ، يكی دو نفر از دهريين آمدند و نزديك من نشستند ، سخنانی در انكار خدا و پيغمبر از آنها شنيدم كه آتش گرفتم ، چنين و چنان می‏گفتند و من هم‏ اين طور جوابشان را دادم » .
    امام صادق(ع) به مفضل فرمود:« غصه نخور ، از فردا بيا نزد من ، يك سلسله درس توحيدی برايت شروع‏ می‏كنم . آن قدر در اطراف حكمتهای الهی در خلقت و آفرينش ، در قسمتهای‏ مختلف ، در اطراف جاندار و بی جان ، پرنده و چرنده ، خوردنی و غير خوردنی ، نباتات و غيره برايت بحث كنم ، كه تو و هر دانشجوی حقيقت جو را كفايت كند ، و زنادقه و دهريين را در حيرت فرو برد . فردا صبح‏ منتظرم ».
    مفضل با يك دنيا مسرت از محضر امام صادق مرخص شد . با خود می‏گفت ، اين ناراحتی امروز من عجب نتيجه خوبی داشت . آن شب خواب به چشمش‏ نيامد . هر لحظه انتظار می‏كشيد كی صبح بشود و به محضر امام صادق بشتابد . به نظرش می‏آمد كه امشب از هر شب ديگر طولانی تر است . صبح زود خود را به در خانه امام رساند . اجازه خواست و وارد شد . با اجازه امام نشست . بعد امام‏ به طرف اطاقی كه افراد خصوصی را در آنجا می‏پذيرفت حركت كرد . مفضل هم‏ با اشاره امام از پشت سر راه افتاد . آنگاه امام كه به روحيه مفضل آشنا بود فرمود : « گمان می‏كنم ديشب خوابت نبرده باشد و همه‏اش انتظار كشيده باشی كی‏ صبح بشود كه بيايی اينجا»
    - " بلی همين طور است كه می‏فرماييد " .
    - " ای مفضل ! خداوند تقدم دارد بر همه موجودات ، اول و آخر موجودات‏
    او است . . . "
    - " يا ابن رسول الله اجازه می‏دهيد هر چه می‏فرماييد بنويسم ، كاغذ و
    قلم حاضر است " .
    - " چه مانعی دارد بنويس " .
    چهار روز متوالی ، در چهار جلسه طولانی ، كه حداقل از صبح تا ظهر بود ، امام به مفضل درس توحيد القاء كرد و مفضل مرتب نوشت . اين نوشته‏ها به‏ صورت رساله‏ای كامل و جامع در آمد .
    كتابی كه اكنون به نام " توحيد مفضل " در دست است ، و از جامع ترين بيانها در حكمت آفرينش است ، محصول اين‏ جريان و اين چهار جلسه طولانی است، و به فضل خدا انشاءالله در این تاپیک مطالب ارزشمند و شگفت این کتاب را برای شما علاقه مندان به دانستن شگفتیهای آفرینش قرار خواهم داد.

    ویرایش توسط مقداد : ۱۳۸۹/۰۸/۰۹ در ساعت ۱۵:۵۱


  2.  

  3. #2
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    2,081
    مورد تشکر
    82 پست
    حضور
    14 روز 16 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    جلسه اول در بیان شگفتی های آفرینش انسان
    مفضل گفت : چون صبح شد، بامداد به خدمت آن نقاوه امجاد شتافتم و بعد از رخصت داخل شدم ، و در خدمتش ‍ ايستادم . پس داخل حجره ديگر شد و مرا به خلوت طلبيد چون در خدمتش نشستم ، حضرت فرمود: اى مفضل ! گويا امشب تو دراز گذشت براى انتظار وعده ما؟
    گفتم : بلى اى مولاى من !
    گفت : اى مفضل ! خدا بود و هيچ چيز پيش از او نبود، و او باقى است و وجود او را نهايت نيست ، و او است مستحق حمد و ستايش بر آنچه الهام کرد ما را، و مخصوص او است شکر و سپاس بر آنچه عطا کرد و مخصوص گردانيد ما را به اعلاى علوم و ارفع معالى ، و برگزيد ما را بر جميع خلق به علم خود، و گردانيد ما را گواه بر ايشان به حکمت خود.پس رخصت طلبيدم که آنچه بفرمائيد بنويسم .
    مخفى ماندن اسباب و علل هستى براى شکاکان
    فرمود که اى مفضل ! آنانى که شک مى کنند در وجود صانع عالم ، جاهلند به اسباب و اغراض که در خلق عالم به عمل آمده ، و قاصر است فهم هاى ايشان از دريافت حکمت ها که بارى تعالى مرعى داشته در آفريدن اصناف مخلوقات در دريا و صحرا و کوه و دشت .
    پس به سبب کوتاهى دانش خود طريق انکار پيموده اند و به جهت ضعف بصيرت خود راه تکذيب و عناد گشوده اند تا آن که منکر شده اند که موجودات را خالقى هست و دعوى مى کنند که عالم را مدبرى نيست ، و آنچه واقع مى شود از روى صنعت و تقدير و حکمت و تدبير نيست .
    «ذَلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ يضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يؤْفَكُونَ :اين سخني است که با زبان خود مي‌گويند، که همانند گفتار کافران پيشين است؛ خدا آنان را بکشد، چگونه از حق انحراف مي‌يابند؟!».{توبه،آیه30}
    پس ايشان در ضلالت و کورى حيرت خود مانند کورى چندند که داخل شوند در سرائى که در نهايت استحکام و نيکوئى بنا شده باشد و فاخرترين فرشها در آن گسترده باشند و آنچه در کار باشد از انواع ماءکول و مشروب و پوشيدنى و ساير چيزهايى که آدمى به آن محتاج است در آن مهيا کرده باشند، و هر چيزى را در محل خود و جاى مناسب خود قرار داده باشند به اندازه نيکو و تدبير درست ، پس آن کوران در آن سراى رفع البنيان به جانب راست و چپ تردد کنند و داخل بيوت آن شوند با ديده هاى بسته که نه بناى سرا را مشاهده نمايند و نه آنچه در آنجا براى اهلش مهيا کرده اند و بسا باشد که کورانه پا زنند بر ظرفى يا چيزى که در موضع خود گذاشته شده و غايت احتياج به او داشته باشند و ندانند که به چه جهت در آن موضع گذاشته اند و براى چه مهيا کرده اند و به اين سبب به خشم آيند و غضبناک شوند و مذمت کنند سرا و بنا کننده سرا را.
    بعينه همين است حال اين گروه که منکرند از حسن تقدير معبود و کمال تدبير عالم وجود زيرا که چون اذهان ايشان در نيافته است اسباب و علل فوايد اشياء را مى گردند در اين عالم امکان ، نادان و حيران نمى فهمند، آنچه در اين سرا به کار رفته از اتقان خلقت ، و حسن صنعت و درستى نظام ، و چون يکى از ايشان مطلع گردد بر چيزى که سبب آن را نداند و عقلش به حکمت آن نرسد مبادرت مى نمايد به مذمت آن و وصف مى کند آن را به خطا و قلت تدبير چنانچه اصحاب «مانى »نقاش ، و ملاحده فسقه که از دين به در رفته اند و اشباه ايشان از اهل ضلال که به خيال محال ترک بندگى خداوند ذى الجلال کرده اند و از اطاعت پروردگارشان سرباز زده اند.
    پس لازم است بر کسى که خداوند بر او انعام کرده باشد به معرفت خود و هدايت کرده باشد به سوى دين خود و توفيق داده باشد او را که تاءمل کند در تدبيرى که در خلايق به کار رفته و دريابد که براى چه آفريده شد و تعبير و تقرير نمايد به براهينى که دلالت مى کند بر صانع ايشان آن که بسيار حمد کند خدا را و مولاى خود را بر اين نعمت عظمى و تضرع کند به درگاه خدا که او را ثابت بدارد بر اين موهبت کبرى ، و زياده گرداند هدايت او را زيرا که حق تعالى مى فرمايد:«لئن شکرتم لاءزيدنکم و لئن کفرتم ان عذابى لشديد :اگر شکر کنيد البته زياده مى کنم نعمت شما را، و اگر کفران نعمت ما کنيد به درستى که عذاب من سخت است . {سوره ابراهیم،آیه7}.
    هياءت هستى و شکل گيرى اجزاء آن
    پس حضرت فرمود: اى مفضل ! اول عبرتها و دليلها بر صانع عالم تعالى شاءنه ، تهيه و نظام اين عالم است و تاءليف اجزاء آن و نسق آن بر وجه کمال زيرا که اگر تاءمل کنى در عالم به فکر خود و تميز کنى به عقل خود، خواهى يافت اين عالم را مانند سرائى که بنا کرده اند و هر چه بندگان خدا را به آن احتياج است مهيا کرده اند، پس آسمان رفيع مانند سقف اين خانه است و زمين وسيع مانند بساطى است که براى ايشان گسترانده اند و ستاره ها(ئى ) که به حسن انتظام بر هم چيده اند مانند چراغها است که بر اين طاق مقرنس آويخته اند و جواهر که در جبال و تلال مخزون است مانند ذخيره ها است که براى ايشان مهيا ساخته اند، و هر چيزى را براى مصلحتى قرار داده . و انسان به منزله کسى است که اين خانه را به او بخشيده اند و آنچه در آن هست به او واگذاشته اند، و انواع نباتات را براى او مقرر داشته اند، و انواع حيوانات را به جهت مصالح او آفريده اند.
    پس اين انتظام امور و اتّساق احوال ، دليل واضح است بر آن که عالم مخلوق است به تقدير و حکمت و نظام و مصلحت و آن که ،خالق همه يکى است که اين اصناف مخلوقات را با يکديگر الفت داده و بعضى را به بعضى مربوط و محتاج گردانيده - «جل قدسه ، و تعالى جده ، و کرم وجهه ، و لا اله غيره ، تعالى عما يقول الجاحدون و جل و عظم عما ينتحله الملحدون : به راستی که او در قدسش جلیل و در کارش بلند مرتبه و وجهش کریم است.خدایی جز او نیست و از آنچه منکران می پندارند منزّه و از آنچه ملحدان به او نسبت می دهند برتر و جلیلتر است».
    خلقت انسان و تکوّن جنين در رحم
    پس امام (عليه السلام ) فرمود که : ابتدا مى کنم اى مفضل به ياد کردن خلقت انسان ، پس عبرت گير از آن .
    اول عبرتها تدبيرى است که حق تعالى در جنين مى فرمايد: در رحم در حالى که او محجوب است در سه ظلمت :
    تاريکى شکم ، تاريکى رحم ، و تاريکى بچه دان در هنگامى که او را چاره نيست در طلب غذايى و نه در دفع اذيتى و بلائى ، و نه در جلب منفعتى ، و نه در دفع مضرتى ، پس جارى مى شود به سوى او از خون حيض آن مقدار که غذاى او شود چنانچه آب غذا مى باشد براى نباتات .



  4. #3
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    2,081
    مورد تشکر
    82 پست
    حضور
    14 روز 16 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    کيفيت ولادت جنين
    و پيوسته اين غذا به او مى رسد تا خلقتش تمام مى شود و بدنش مستحکم مى شود، و پوستش قوت مباشرت هوا به هم رساند، و از سردى و گرمى متضرر نشود، و ديده اش تاب ديدن روشنائى به هم رساند، چون چنين شد مادرش ‍ را در درد زائيدن از جا برمى آورد و او را بى تاب مى کند تا از او متولد مى شود.
    غذاى نوزاد
    و چون از مضيق رحم به وسعتگاه جهان در آمد و به نوع ديگر از غذا محتاج شد، مدبّر حقيقى همان خون کثيف را که در رحم ، غذاى او بود به شير لطف مبدل مى گرداند، و کسوت گلگون خون را از او کنده ، لباس سفيد شير را بر او مى پوشاند و مزه و رنگ و صفاتش متبدل مى شود زيرا که در اين حالت اين غذا براى بدن او از غذاى سابق موافق تر است .
    و در همان ساعت که به اين نوع از غذا محتاج مى شود، به حکم حکيم قدير غذاى شير براى او مهياست و به الهام الهى زبان بيرون مى آورد، و لبها را مى جنباند و طالب غذا مى شود ، در آن وقت دو پستان مادر براى او مانند دو مشک کوچک آويخته که هر وقت که طلب غذا کند براى او مهيا باشد، پس مادام که بدنش تر و نازک است و درونش ظریف و اعضايش نرم و لطيف است تاب غذاهاى غليظ ندارد به اين شير اغتذا مى نمايد.
    روئيدن دندان کودک
    و چون نشو و نما کرد و بزرگتر و قويتر شد و محتاج شد به غذائى که در آن صلابتى باشد تا بدنش محکم شود و اعضايش قوت گيرد، مى روياند از براى او آسياهاى خرد کننده از دندانهاى تيز که بخايد غذاهاى صلب را و نرم کند که آسان باشد بر او فرو بردن آنها و بر اين احوال نمو مى کند تا به حد بلوغ مى رسد.
    روئيدن مو در صورت مردان و حکمت آن
    پس اگر مرد است مو به روى او مى روياند که علامت مردان و موجب عزت ايشان است که به آن از حد طفلان و شباهت زنان بيرون مى رود. و اگر زن باشد رويش را از مو پاک مى نمايد تا حسن و نضارت و طراوتش باقى ماند و موجب ميل مردان به سوى او گردد و به اين جهت نسل انسان منقرض نگردد و نوع ايشان محفوظ باشد.
    اختلاف اغذيه آدمى در دوره هاى مختلف و علت آن
    عبرت گير اى مفضل ! در اين انواع تدبير که عليم قدير در اين احوال مختلفه براى ايشان به عمل مى آورد آيا ممکن است که اينها بى مدبرى به عمل آيد، اگر خون در رحم به جنين نمى رسيد خشک مى شد مانند گياهى که از بى آبى خشک شود.
    و اگر در هنگام کمال او درد زائيدن او را از رحم تنگ بيرون نمى کرد، هميشه در رحم مانند زنده که در گور باشد مى ماند.
    و اگر بعد از ولادت ، شير از براى او به هم نمى رسيد، يا از گرسنگى مى ميرد، يا غذائى مى خورد که ملايم بدن او نباشد و بدنش به آن اصلاح نيابد.
    و اگر هنگام احتياج به غذاى غليظ، دندان براى او نمى روئيد، جویدن غذا او را ممکن نبود و فرو بردن او را دشوار بود و اگر آن شير هميشه غذاى او مى بود، بدنش محکم نمى شد و اعمال شاقه از او به عمل نمى آمد.و ايضا بايست مادر هميشه مشغول تربيت او باشد و از تربيت ساير اولاد باز ماند.
    برنيامدن ريش و راز آن
    و اگر ريش به روى او نمى روئيد، هميشه بر هيئت کودکان و زنان مى ماند و او را جلالتى و وقارى که مردان را مى باشد به هم نمى رسيد.
    اثبات خدا
    پس فرمود که : کيست آن که مترصد احوال انسان است و او را در هر حال و به آنچه مناسب اوست مى رساند مگر آن خداوندى که او را از سراى عدم به ساحت وجود آورده و متکفل مصالح او گرديده ؟ اگر اشياء به اهمال و بى مدبرى بر اين نظام و نسق تواند بود، بايد که تدبير و تقدير باعث اختلال امور گردد.
    و اين سخن در غايت رسوائى و بطلان است و دليل جهل گوينده آن است ، و هر (ذى ) عقل مى داند که از خلاف تدبير، انتظام نمى آيد و تدبير موجب اختلال امور نمى شود،«سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا(الإسراء/43)او پاک و برتر است از آنچه آنها مي‌گويند، بسيار برتر و منزه‌تر!».



  5. #4
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    2,081
    مورد تشکر
    82 پست
    حضور
    14 روز 16 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    چرا نوزاد هنگام تولد فاقد عقل و قوه تشخيص است ؟
    پس امام صادق(عليه السلام ) فرمود که : اگر فرزند، دانا و عاقل متولد مى شد، هر آينه دنيا در نظرش بسيار غريب مى نمود و حيران مى ماند به جهت آن که بناگاه امرى چند مى ديد که نمى دانست ، و وارد مى شد بر او غرايبى که مانند آن مشاهده نکرده بود از اختلاف صور عالم و مرغان و چهارپايان و غير آنها و ساعت به ساعت و روز به روز.
    و عبرت بگير براى اين ، از حال کسى که او را اسير کنند و از شهرى به شهرى برند و او عاقل باشد مانند واله و حيران او را وحشتى مى باشد با آن که اوضاع شبيه به آنها بسيار ديده است و کسى را که در کودکى و نادانى اسير کنند سخن و ادب زودتر مى آموزد از کسى که در دانائى و بزرگى او را اسير کنند.
    و ايضا اگر عاقل متولد شود، مذلّتى در خود خواهد يافت از آن که نتواند به راه رفتن و او را بر دوش گيرند و در خرقه ها پيچند و در گهواره خوابانند و بر رويش جامه افکنند، و حال آن که ناچار است براى او اين امور براى رقت بدن و رطوبتى که در اعضاى او است در هنگام متولد شدن .
    و ايضا اگر دانا و کامل متولد مى شد، آن شيرينى و وقعى که کودکان را در دلها مى باشد او را نخواهد بود لهذا اول که به دنيا مى آيد نادان و غافل است از آنچه اهل دنيا در آن هستند و اشياء را ملاقات مى کند با ذهن ضعيفى و معرفت ناقص و روز به روز اندک اندک در ديدن هر چيز و ورود هر حال معرفتش زياد مى شود، و به امور غريبه الفت مى گيرد، و بر احوال مختلف معتاد مى شود، و به تدريج از حد تأمل و حيرت به مرتبه اى مى رسد که به عقل خود تصرف و تدبير و چاره امور معاش خود مى کند و عبرت مى گيرد از احوالى که مشاهده مى نمايد و به سهو و غفلت مبتلا گردد و به اطاعت و معصيت مکلف مى شود.
    و ايضا اگر در حين ولادت عقلش کامل و اعضايش قوى مى بود و در کار خود مستقل مى بود، حلاوت تربيت اولاد زايل مى شد و مصلحتى که پدر و مادر را در تربيت فرزندان هست به عمل نمى آمد. و حکمتى که در اين تربيت است که بعد از احتياج پدر و مادر به تربيت ايشان مکافات حقوق آباء و امهات بکنند برطرف مى شد، و پدران و فرزندان به يکديگر الفت نمى گرفتند زيرا که فرزندان از تربيت و محافظت ايشان مستغنى مى بودند، پس در همان ساعت که از مادر متولد مى شدند از ايشان جدا مى شدند، و کسى پدر و مادر خود را نمى شناخت و نمى توانست احتراز کرد از نکاح و خواستگارى مادر و خواهر و محرمان خود و کمتر قباحتى بلکه شنيع تر و قبيح تر از همه آنست که اگر با عقل از شکم مادر بيرون آيد خواهد ديد چيزى که حلال و نيکو نيست ديدن آن ، يعنى عورت مادر. آيا نمى بينى چگونه هر امرى از امور خلقت را باز داشته با نهايت صواب و حکمت و خالى گردانيده خُرد و بزرگ امور خود را از شوائب خطا و زلل.
    منفعت گريه اطفال
    بشناس اى مفضل منفعت گريه اطفال را و بدان که در دماغ اطفال رطوبتى هست که اگر بماند علتها و دردهاى عظيم در ايشان احداث مى نمايد مانند کورى و امثال آن ،، پس گريه اين رطوبت را از سر ايشان فرود مى آورد و باعث صحت بدن و سلامتى ابصار ايشان مى گردد، پس چنانچه طفل به گريه منتفع مى گردد و بر پدر و مادر منفعت آن پنهان است و ايشان سعى مى کنند که او را ساکت گردانند و به هر حيله مى خواهند او را خاموش کنند که از گريه باز ايستد به سبب آن که نمى دانند که گريه براى او اصلح است و عاقبتش نيکوتر است . هم چنين جايز است که در بسيارى از چيزها منفعت ها باشد که ملحدان که مذمت تدبير خالق مى کنند ندانند و اگر بدانند و بفهمند اين معنى را حکم نخواهند کرد بر چيزى از چيزهاى عالم که در آن منفعتى نيست به سبب آن که حکمت آن را ندانند زيرا که بسيارى از آنها را که منکران نمى دانند عارفان مى دانند و بسى از آنها که علم مخلوق از آن قاصر است و علم حق تعالى به آن احاطه کرده است .
    فايده و حکمت سرازير شدن آب دهان اطفال
    و اما آبى که از دهان اطفال جارى مى شود و اکثر اوقات سبب دفع رطوبتى مى گردد که در بدن ايشان بماند، هر آينه احداث دردهاى عظيم در ايشان نمايد چنانچه مى بينى کسى را که رطوبت بر او غالب مى شود يا ديوانه و مخبّط مى شود يا به فلج و لغوه و اشباه آن مبتلا مى گردد.
    پس خداوند عليم در کودکى مقرر گردانيده که اين رطوبت از دهان ايشان دفع شود تا موجب صحت ايشان در بزرگى گردد. و تفضل کرده است بر خلق خود به آنچه جاهلند به حکمت آن و لطف کرده است بر ايشان به آنچه نمى دانند آن را.
    و اگر بشناسند نعمتهاى او را بر خود، هر آينه تفکر در آنها مشغول گرداند ايشان را از ارتکاب معصيت او، منزه است خداوندى که بزرگ و کامل است نعمتهاى او بر مستحقين و غير ايشان از خلق بى پايان ، و بلندتر است از آنچه مى گويند مبطلان و ملحدان بلندى بسيار.
    آفرينش آلات توالد و تناسل
    اکنون نظر کن اى مفضل که قدير ذوالمنن چگونه آلات مجامعت را در مرد و زن آفريده بر وجهى که مناسب حکمت آن است ، پس مرد را آلتى داده که منتشر و بلند مى شود با نطفه و به سبب آن به قعر رحم مى رسد چون مى بايد که آب خود را در ديگرى بريزد و براى زن ظرف عميقى آفريده که آب مرد و زن هر دو در آنجا جمع مى شود و گنجايش ‍ فرزند داشته باشد در آن ظرف و مصون و محفوظ باشد تا هنگامى که بدنش مستحکم شود و بيرون خرامد آيا اين از تدبير حکيم لطيف نيست سبحانه و تعالى عما يشرکون ؟
    حکمت در خلقت هر يک از اعضاى بدن و فوايد آنها
    تفکر کن : اى مفضل در همه اعضاى بدن و تدبير آنها که هر يک براى غرضى و حاجتى آفريده شده اند. دست ها براى کار کردن و پاها براى راه رفتن ، چشمها براى ديدن ، و دهان از براى غذا خوردن ، و معده براى هضم کردن ، و جگر براى جدا کردن اخلاط بدن ، و منافذ بدن براى بيرون رفتن فضلات تا هنگام دفع ، و فرج براى حصول نسل و همچنين جميع اعضا اگر تاءمل کنى در آنها و نظر و فکر خود را به کار فرمائى مى دانى که هر يک براى کارى خلق شده اند و براى مصلحتى مهيا گرديده اند.
    پندار اهل طبیعت و پاسخ به آنها
    مفضل گفت : گفتم اى مولاى من ! گروهى مى گويند که اينها از فعل طبيعت است .
    حضرت فرمود که : بپرس از ايشان که آيا اين طبيعت که شما مى گوئيد علم و قدرت دارد بر اين افعال يا نه ؟ پس اگر گويند که علم و قدرت دارد، پس به خدا قائل شده اند و او را «طبيعت » نام کرده اند، زيرا که معلوم است طبيعت را شعورى و اراده اى نيست .
    و اگر گويند که طبيعت را علم و اراده نيست ، پس معلوم است که اين افعال محکمه متقنه از طبيعت بى شعور صادر نمى شود چنانچه دانستى وليکن عادت الهى جارى شده است که اشياء را با اسباب جارى نمايد و جاهلان بر اين اسباب نظر افکنده اند و از مسبب الاسباب غافل شده اند.
    چگونگى هضم غذا
    تفکر کن : اى مفضل در تدبير حکيم قدير در رسيدن غذا به جميع بدن ، به درستى که اول غذا وارد معده مى شود و معده آن را طبخ مى دهد، هضم مى کند و خالص آن را به جگر مى فرستد در عروق باريکى چند که در ميان معده و جگر هستند، و اين عروق مانند پالايشند براى غذا که نرسد از ثقل غذا چيزى به جگر که باعث جراحت آن گردد زيرا که جگر نازک است و تاب غذاى خشن و غليظ را ندارد، پس جگر صافى غذا را قبول مى کند و در آنها به لطف تدبير حکيم خبير مستحيل به خون و بلغم و صفرا و سودا ميشود و از جگر راهها و مجارى به سوى ساير بدن هست که خون از آن مجارى و عروق به ساير بدن مى رسد مانند مجارى که در زمين براى آب مهيا کنند تا به همه زمين جارى گردد و آنچه خبائث و زيادتى هاست جارى مى شود و به سوى اوعيه اى که براى آنها خلق شده است و آنچه از صفرا است به سوى زهره مى رود و سودا به سوى سپرز مى رود، و رطوبت ها به سوى مثانه جارى مى شود.
    پس تاءمل کن حکمت تدبير حق تعالى را در ترکيب بدن و گذاشتن هر يک از اعضاء در جاى خود و مهيا کردن اوعيه و ظرفها در آن براى فضول اغذيه و اخلاط تا آن که اين زيادتى ها و کثافتها در بدن پهن نشوند که مورث فساد بدن و دردها شوند.
    پس صاحب برکت و نعمت است خداوندى که نيکو کرده است تقدير را و محکم گردانيده است تدبير را و او را است حمد و ستايش چنانچه اهل و مستحق آن است .



  6. #5
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    2,081
    مورد تشکر
    82 پست
    حضور
    14 روز 16 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مرحله آغازين رشد بدن و کيفيت تکوّن آن در رحم
    مفضل می گوید عرض کردم: وصف نما براى من نشو و نمو بدن را در همه احوال تا به حد تمام و کمال رسد.
    حضرت امام صادق(عليه السلام ) فرمود که : اول اين تدبير تصوير جنين در جائى که ديده اى نمى بيند و دستى بدان نمى رسد و در چنين جائى تدبير آن را مى کند تا او را از رحم بيرون مى آورد با خلقت تمام و اعضاى مستوى و حال آن که در او مخلوق شده آنچه قوام و صلاح بدن در آن است از اعضاء و جوارح و احشاء و کارکنان بدن و آنچه در اصل ترکيب بدن ضرور است از استخوان و گوشت و پيه و مغز و پى و رگها و غضروفها، پس چون به سوى جهان بيرون آمد مى بينى چگونه نمو مى کند با همه اعضاء بر يک شکل و هيئت و يک نسبت که هر نسبتى که هر عضوى با ساير اعضاء داشته در کودکى در بزرگى تفاوت نمى کند تا آن که به حد اشدّ که نهايت قوت بدن است برسد. اگر عمرش به آن حد برسد يا آن که پيش از آن حد مدت عمر خود را تمام کند آيا مى تواند بود چنين امرى مگر از لطف حکمت و تدبير خداوند قدير؟؟.
    شرافت انسان بر ديگر حيوانات
    اى مفضل ! نظر کن در آنچه حق تعالى مخصوص گردانيده است به آن انسان را در خلقتش براى تشريف و تفضيل او بر ساير حيوانات زيرا که چنان خلق شده که راست مى تواند ايستاد و درست مى تواند نشست که کارها را به دستها و جوارح خود به عمل آورد و تواند کارها را چنانچه خواهد به تقديم رساند اگر به روش چهارپايان به رو در افتاده بود هيچ يک از اعمال او مباشر نمى توانست شد.
    حواس پنجگانه در انسان و اسرار آفرينش آن
    اکنون نظر کن اى مفضل به سوى اين حواس که مخصوص شده است به آنها انسان در خلقت خود و شرف يافته به آنها بر غير خود چگونه ديده ها را در سر او قرار داده است مانند چراغها که در بالاى مناره برافروزند تا تواند همه اشياء را مطالعه نمايد، و ديده را در اعضاى پائين تر قرار نداده مانند دستها و پاها که آفتها به آن برسد يا در مباشرت اول اعمال به آن جوارح علتى در آنها حادث شود و در اعضاى وسط بدن قرار نداد مانند شکم و پشت که دشوار باشد به کار فرمودن آن در ديدن اشياء و چون هيچ موضعى از براى اين حاسّه مناسب تر از سر نبود در آنجا قرار داد که از همه اعضاء بلندتر است و آن را صومعه گردانيده براى حواس پنجگانه که محسوسات پنجگانه را درک نمايد و ادراک هيچ يک از محسوسات از او فوت نشود.
    پس چشم را آفريد که رنگها را دريابد. اگر ديده نمى بود که رنگها را احساس نمايد، خلق رنگها بى فايده بود.
    و سمع را از براى ادراک صداها آفريده . اگر صدا مى بود و گوش نمى بود که بشنود، آفريدن صدا بى نفع بود.
    و هم چنين است ساير حواس . اگر محسوسات مى بودند و حواس نبودند، خلق آنها بى فايده بود و از آن جانب نيز چنين است .
    و اگر ديده مى بود و صاحب رنگ که ديده مى شود نمى بود، ديده را فايده نبود.
    و اگر گوش مى بود و شنيدنى نمى بود، گوش بى فايده بود.
    پس نظر کن که چگونه هر چيزى را براى چيزى آفريده و براى هر حاسّه محسوسى و براى هر محسوسى حاسّه مقرر ساخته .
    و ايضا در هر حسى امرى چند مقرر گردانيده که متوسط باشند ميان حاسه و محسوس که احساس بدون آنها حاصل نمى شود مانند روشنى و هوا براى ديدن و شنيدن . اگر روشنى نباشد که رنگ براى ديده ظاهر شود ديده ادراک آن نمى کند. و اگر هوا نباشد که صدا را به سامعه برساند، سامعه ادراک صدا را نمى کند.
    آيا مخفى مى ماند بر کسى که صحيح باشد نظرش و بکار فرمايد فکرش را آن که مانند آنچه من وصف کرده ام از تهيه حواس و محسوسات که هر يک با ديگرى مطابق و موافق است و آن چه احساس حواس بر آنها موقوف است همه مهياست نمى باشد مگر به عمد و تقدير از خداوند لطيف و خبير.
    فقدان بينايى و خلل هاى آن
    تفکر کن اى مفضل ! در حال کسى که نابيناست چه خللها در امور او به هم مى رسد زيرا که پيش پاى خود را نمى داند، و پيش روى خود را نمى بيند، و ميان رنگها فرق نمى کند، و صورت نيک و بد را تميز نمى کند، و اگر بر گودالى مشرف شود احتراز نمى تواند کرد. و اگر دشمنى بر روى وى شمشير کشد امتناع نمى تواند نمود و هيچ صنعتى از او متمشّى نمى شود مانند کتابت و درودگرى و زرگرى حتى آن که اگر نه تندى فهم او باشد، به منزله سنگى خواهد بود که افتاده باشد.
    فوايد سامعه
    و همچنين کسى که سامعه ندارد، بسيارى از امور او مختل است زيرا که از لذت مخاطبه و محاوره و نغمات دل ربا و الحان راحت افزا محروم است ، و در محاورت او کار بر مردم بسيار دشوار است ، و دلتنگ مى شوند از مکالمه او. و نمى شنود از اخبار و احاديث مردم سخنى گويا حاضرى است مانند غايبان ، و زنده اى است مانند مردگان و کسى که عقل ندارد مانند چهارپايان است ، بلکه بسيارى از مصالح که چهارپايان مى دانند، ديوانگان نمى دانند.
    آيا نمى بينى که چگونه اعضاء و جوارح و عقل و حواس و مشاعر انسان هر چه او را ضرور است و از فقدان آن خلل به احوال او راه مى يابد؛ همه در خلقت حاصل است ؟ آیا این جز بیانگر خلقتی حکیمانه و عالمانه است؟



  7. #6
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    2,081
    مورد تشکر
    82 پست
    حضور
    14 روز 16 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    راز محروم ماندن بعضى افراد از بينايى و شنوايى
    مفضل گويد: پس چرا بعضى از مردم اين جوارح ايشان مفقود مى باشد و آن اختلالها که فرموديد در احوال ايشان به هم مى رسد؟
    حضرت فرمودند که : اين براى تاءديب و موعظه است براى آن کسى که مبتلا مى شود و غير آن ، چنانچه پادشاهان تاءديب مى کنند مردم را که ايشان ترک اعمال قبيحه بکنند و ديگران نيز از احوال ايشان پند گيرند، و مردم اين را از ايشان مى پسندند و انکار برايشان نمى کنند و در اين باب تصويب راءى ايشان مى نمايند. و باز حق تعالى اين گروه را که به اين بلاها مبتلا گردانيده اگر صبر کنند و به سوى خدا انابت نمايند بعد از مرگ آن قدر ثواب کرامت فرمايد که در جنب آن ثواب ها بسيار سهل و حقير مى شمارند اين بلاها را حتى آن که اگر ايشان را بعد از مرگ مردد گردانند ميان آن که به دنيا برگردند، صحيح باشند يا مبتلا، هر آينه اختيار بلا را خواهند کرد براى آن که مثوبات ايشان مضاعف گردد.
    حکمت خلق برخى از اعضاء به صورت فرد يا جفت
    فکر کن اى مفضل ! در اعضايى که طاق و جفت آفريده شده اند چه حکمت و تدبير در آنها مرعى داشته ، پس ‍ ((سر)) را يکى آفريده ، زيرا که مصلحتى نيست در آن که آدمى را دو سر بوده باشد نمى بينى که اگر با سر آدمى سر ديگر تصور کنى هر آينه زياد خواهد بود بر او بدون احتياجى به سوى آن زيرا که حواسى که آدمى به آن محتاج است در يک سر مجتمع مى تواند بود.
    و ايضا اگر چنين باشد اگر به يک سر سخن گويد، سر ديگر معطل خواهد بود و حاجتى به او نخواهد بود. و اگر از هر دو سر يک سخن گويد يکى بى فايده و زايد خواهد بود و اگر به يکى سخن گويد به غير سخنى که به ديگرى گويد بر شنونده دشوار خواهد شد که متوجه کدام يک شود و اختلاف در فهم به هم خواهد رسيد.
    و دستها را جفت آفريده ؛ زيرا که خيرى نيست در آن که آدمى يک دست داشته باشد زيرا که خلل مى رساند به آنچه مزاولت آنها نمايد از اعمال ، نمى بينى که نجار و بنا اگر يک دست ايشان شل شود نمى توانند که صناعت خود را به عمل آورند، و اگر به تکلف و مشقت به عمل آورند مانند کسى که دو دست دارد هر دستى معاونت دست ديگر مى کند به عمل نمى توانند آورد.
    قدرت تکلم و عضوهاى مربوط به صدا
    بسيار تفکر کن اى مفضل ! در صدا و سخن و آلتها که قادر منان براى آنها در انسان مقرر ساخته است ، پس حنجره مانند لوله اى است از براى بيرون آمدن آواز، زبان و دندانها و لبها آلتى چندند براى قطيع حروف و ظهور نغمات ، نمى بينى کسى را که دندانهايش ريخته است ((سين )) را چنانچه مى بايد نمى تواند گفت ، و کسى که لبش افتاده باشد ((فا)) را درست نمى تواند ادا کند و کسى که زبانش سنگين شده ((راء)) را درست نمى تواند اظهار کرد. و شبيه ترين چيزها به ادوات اخراج حروف و اصوات ناى انبانى است که باد حنجره شبيه است به ناى ، و شش شبيه است به انبانى که باد در آن مى کنند، و عضلاتى که شش را مى گيرند تا صدا بيرون آيد مانند انگشتان است که بر آن انبان مى گذارند تا داخل شود باد در ناى ، و لبها و دندانها که حروف نغمات را تقطيع مى کنند مانند انگشتان است که پياپى بر دهان مى گذارند تا صداى آن به الحان مختلفه بيرون آيد.
    و هر چند محل خروج صدا را ما تشبيه کرديم به ناى انبانى براى شناسانيدن ، اما در حقيقت آن را بايد تشبيه به ادوات صوت کرد زيرا که آن مقدم است بر اين . و اين منافع که مذکور شد از آن برخاسته و آن خلقت صانع است و اين مخلوق که از آن صنعت خالق برداشته ، پس خبر داد تو را به منافعى که اين اعضاء را هست در صنعت کلام و اخراج حروف .
    فوايد ديگر اين اعضا
    و در اين اعضاء با اين منافعى که مذکور شد منافع ديگر است ، پس حنجره براى آن که نسيم از خارج به شش برسد و ترويح کند دل را و بادزنى باشد براى آن به آن نفس که پياپى پيوسته بر آن وارد مى شود که اگر اندک زمانى آن نسيم حبس شود و به دل نرسد البته آدمى هلاک مى شود.
    و به زبان مزه هاى مختلف مى چشد و ميان آنها تميز مى کند که کدام تلخ است و کدام ترش و شيرين و کدام آب شور است و کدام شيرين و کدام گنديده و کدام پاکيزه و با اين منافع ، زبان ياورى است و فرو بردن طعام و آب .
    و دندانها خورد مى کند غذا را که آسان شود فرو بردن آن . و دندانها با اين منفعتها پشتيبانى است براى لبها که از اندرون دهان نگاه مى دارد آنها را که سست نشوند و نياويزند.
    خلل هايى که فقدان برخى آلات مذکور پديد مى آورد
    عبرت گير براى اين از حال کسى که دندانهايش افتاده است ، نمى بينى که لبهايش سست و متحرک است و به لبها مى مکد آب را که به تدريج به گلو داخل شود که اگر به يک دفعه داخل شود در گلو بند مى شود يا اندرون را مجروح مى گرداند، و با اين منافع لبها به مثابه دو در است که بر دهان بسته مى شوند و هرگاه خواهند مى گشايند و هرگاه خواهند مى بندند، پس دانستى که به آنچه وصف کرديم براى تو بر هر يک از اين اعضاء چندين منفعت عظيم مترتب مى شود چنانچه يک آلت براى چندين عمل به کار آيد مانند تيشه نجارى که براى تراشيدن چوب و کندن زمين و غير آن به کار مى رود.
    دستگاه فهم و ادراک
    و اگر دماغ و مغزى که در سر است براى تو گشوده شود، خواهى ديد آن را که پيچيده شده است به حجابى چند بعضى بر بالاى بعضى براى آن که نگاه دارند آن را از عوارضى که موجب اختلال آن مى گردد و براى آن که آن را محافظت کنند که متحرک و مضطرب نشود. و استخوان کاسه سر به منزله کلاه خودى است براى محافظت آن که اگر صدمه بر سر واقع شود يا بر جائى سائيده شود ضررى به آن نرسد. و به روى پوست سر موئى رويانيده که به مثابه پوستينى باشد براى آن و آن را از سرما و گرما محافظت نموده است ، پس کى محافظت کرده است دماغ را چنين محافظتى مگر آن را آفريده و منبع حواس آدمى گردانيده و سزاوار محافظت و حراست است به سبب علو منزلت و بلندى درجه و علو مرتبت که نسبت به ساير اجزاى بدن دارد.
    قرارگاه چشم
    تاءمل کن اى مفضل پلک را بر چشم چگونه به منزله پرده به روى آن قرار داده که آويخته شود و کنار آن را که شفر مى نامند مانند رسنها و حلقه ها تعبيه کرده که هر وقت که خواهند پرده را بياويزند و هر گاه خواهند بالا کشند و ديده را در ميان غارى قرار داده و به آن پرده و موهاى مژه که بر آن رويانيده محافظت نموده .
    ساختمان دل
    اى مفضل ! چه کسى دل را در ميان سينه قرار داده و پنهان کرده و پيراهنى که آن پرده دل است بر روى آن پوشانيده و دنده ها را بر بالاى آن حافظ آن گردانيده با گوشت و پوستى که بر روى دنده ها رويانيده براى آن که از خارج چيزى بر او وارد نشود که موجب جراحت آن گردد؟
    نای و مری
    کى در حلق دو منفذ قرار داده ، که يکى محل بيرون آمدن صدا و نفس باشد که آن حلقوم است و متصل است به شش ‍ و ديگرى محل نفوذ غذا است که آن را مرى مى گويند و متصل است به معده و غذا را به معده مى رساند.
    و بر حلقوم سرپوشى قرار داده که در هنگام خوردن غذا مانع شود او را از آن که به شش برسد و آدمى را هلاک کند.
    کى شش را باد زن دل قرار داده که پيوسته در حرکت است و آن را سستى به هم نمى رسد و باز نمى ايستد براى آن که حرارت در دل جمع نشود که آدمى را تلف کند.
    منافذ خروجی مواد زائد
    کى براى منافذ بول و غايط مانند بندهائى که در ميان کيسه ها مى باشد قرار داد، که هر وقت که خواهند بر هم آورند و هر وقت که بخواهند بگشايند که هر دو فضله دفع شوند؟ و اگر چنين نبود، هميشه اين دو فضله جارى و متقاطر مى بودند و عيش آدمى فاسد مى شد، آدمى چه قدر از اين نعمتها را وصف تواند کرد. بلکه آنچه احصاء نمى کنيم زياده است از آن که کرديم و آنچه مردم نمى دانند بيشتر است از آن که مى دانند.
    جهازهاضمه و کبد
    چه کسى جز خدا معده را عضوى عصبى در نهايت صلابت گردانيده از براى آن که طعامهاى غليظ را هضم تواند کرد؟
    و کى جگر را نرم و نازک گردانيده براى آن که قبول نمايد خالص غذاى لطيف را تا آن که در آنجا هضم ديگر بايد لطيف تر از هضم معده مگر خداوند قادر؟
    آيا گمان مى برى که بى مدبرى و مقدر حکيم عليم چنين امور که مشتملند بر انواع حکمتها و مصلحتها به عمل تواند آمد؟ کلا و حاشا، متمشّى نمى شود مگر از خداوند قادرى که عالم است به اشياء پيش از آفريدن آن ها و هيچ چيز از قدرت او بيرون نيست و لطيف و خبير است .

    ویرایش توسط مقداد : ۱۳۸۹/۰۸/۱۵ در ساعت ۱۵:۰۶ دلیل: اصلاح


  8. #7
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    2,081
    مورد تشکر
    82 پست
    حضور
    14 روز 16 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مغز،خون،ناخنها،گوش و ران
    فکر کن اى مفضل چرا مغز نازک را در ميان لوله هاى استخوان مضبوط گردانيده تا آن را حفظ نمايد که ضايع نشود؟ چرا خون سائل را در رگها محسور گردانيده است مانند آب که در ظرفها جاى دهند مگر از براى آن که ضبط نمايد آن را که از بدن بيرون نرود و يا به جاها که نبايد جارى نشود؟
    چرا ناخنها را در اطراف انگشتان قرار داده است ؟ مگر براى آن که نگاه دارنده آنها و ياور آنها مى باشد در کارها.
    چرا ميان گوش را پيچيده قرار داده مانند زندانها و دخمه ها؟ مگر براى آن که آواز از در آن جارى شود، تا به پرده گوش که محل قوه سامعه است برسد و سورت آن شکسته باشد که به آن پرده جراحتى و ضررى به هم نرسد.
    چرا خداوند اين گوشت را بر رانها و نشستگاهش قرار داده ؟ مگر براى آن که در نشستن آزار به وى نرسد چنانچه کسى که بدنش در بيمارى يا غير آن کاهيده شده باشد اگر چيز نرمى حايل نباشد ميان او و زمين که صلابت زمين به او نرساند آزار مى کشد.
    آفرینش انسان بصورت نر و ماده
    کى گردانيده است آدمى را نر و ماده ، و مگر کسى که او را براى تناسل آفريده ؟
    و کى او را نسل آورنده آفريد؟ مگر آن کسى که او را صاحب امل و آرزو قرار داده که براى آن آرزوها تحصيل نسل نمايد.
    و کى داده است به او آلات عمل ، مگر آن که او را کارکن آفريده .
    و کى او را کار کن آفريده مگر آن که او را محتاج گردانيده ؟
    و کى او را محتاج گردانيده مگر آن که اسباب رفع حاجت او را مهيا گردانيده .
    و کى او را به فهمانيدن ميان ساير حيوانات مخصوص گردانيد؟ مگر آن که مکلف گردانيده و پاداش عمل نيک و بد براى او مقرر گردانيده .
    و کى به او چاره بخشيده مگر آن که او را قوت چاره عطا کرده است .
    و کى قوت چاره او را عطا کرده است . مگر آن که حجت را بر او تمام کرده .
    و کى متکفل امرى چند شده که چاره اش به آنها نمى رسد مگر آن خداوندى که به نهايت شکر نعمتهاى او نمى تواند رسيد.
    فکر کن : و تدبير نما در آنچه از براى تو وصف کردم آيا بى صانعى چنين او را حاصل مى تواند شد و چنين کارخانه منظم مى تواند بود؟
    «تبارک الله عما يصفون : براستی که خداوند از آنچه وصف می کنند پیراسته است»{انعام،آیه100}.
    قلب و پیوند آن با ریه
    اى مفضل ! اکنون وصف مى کنم براى تو احوال دل را: که سوراخ چند در آن هست مقابل سوراخ چند که در شش ‍ هست که باد زن دل است . اگر اينها مقابل يکديگر نمى افتاد، هر آينه نسيم نفس به دل نمى رسيد و آدمى هلاک مى شد.
    آيا تجويز مى کند صاحب فکر و انديشه که اين قسم امور بدون تدبير مدبر حکيم به عمل آيد؟ آيا عقل خود هيچ مانعى از اين سخن باطل نمى يابد.
    اگر ببينى لنگۀ دری را که در آن لولایی باشد آيا احتمال مى دهى که اين را عبث ساخته باشند؟ بلکه جزم مى کنى که صانعى که اين را ساخته است لنگۀ ديگر ساخته و لولا را براى آن ساخته که با تاى ديگر جفت شود. هم چنين حيوان نر گويا يکتاست که عقل حکم مى کند که براى او جفتى ساخته اند که با او ضم شود و آلت در آلت ديگرى داخل شود براى مصلحت توالد و تناسل .
    پس هلاک و نااميدى و عذاب براى آنها باد که دعوى فلسفه و حکمت مى کنند چگونه کور شده اند از صنعتى تا آن که انکار صانع و مدبر او نموده اند؟
    آلت مرد و تدبیر در آفرینش آن
    آيا نمى دانند که اگر آلت مرد هميشه سست و آويخته مى بود چگونه به قعر رحم مى رسيد که نطفه را در آنجا بريزد؟ و اگر پيوسته ايستاده مى بود چگونه آدمى در ميان رختخواب مى گرديد، يا ميان مردم راه مى رفت و چنين عمودى در پيش روى او ايستاده بود و با اين قباحت منظر بايست هميشه شهوت بر مردان و زنان هر دو غالب باشد.
    پس حق تعالى چنين مقرر گردانيده که در اکثر اوقات خوابيده باشد و در هنگام احتياج برخيزد براى مصلحت دوام نسل .





  9. #8
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    2,081
    مورد تشکر
    82 پست
    حضور
    14 روز 16 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    چگونگی آفرینش مَخرج:
    عبرت بگير اى مفضل : بر نعمتهاى عظيم که حق تعالى را بر آدمى هست در خوردن و آشاميدن و فضلات به آسانى از او دفع شدن .
    آيا نمى بينى که از نيکوئى تقدير خانه که آدمى بنا مى کند آن است که بيت الخلاء در پنهان ترين جاهاى خانه باشد؟
    و هم چنين خالق قديم و مدبر حکيم در خانه بدن محل خروج فضله را که به منزلت بيت الخلاى بدن است در پنهان ترين اعضاء قرار داده است و از پيش و پس نمايان نيست ، بلکه پنهان گردانيده در موضع پنهانى از بدن که پوشيده و مستور است . آنها واليتان با گوشتى که در آنهاست او را پوشانيده ، پس هر گاه آدمى محتاج شود به دفع فضله و کثافت بنشيند به آن نحو مخصوص ، آن سوراخ ظاهر مى شود براى آن که فضله و کثافت دفع شود، پس بسى صاحب نعمت و برکت است آن خداوندى که پياپى است رحمت هاى او و احصا نمى شود نعمت هاى او.
    آفرینش شگفت دندانها:
    فکر کن اى مفضل : در اين آسياها که در دهان آدمى آفريده ، بعضى را تيز کرده براى قطع کردن و بريدن و جدا کردن طعام ، و بعضى را پهن آفريده براى خائيدن و خورد کردن طعام ، چون به هر دو نوع احتياج بود هر دو را آفريده و آنهائى که براى بريدن است در پيش دهان قرار داده ، و آنها که براى خورد کردن است در عقب آنها قرار داده که از اينها ميوه و گوشت و ساير مطعومات را قطع کند و چون داخل دهان گردد به آن آسياها خورد شود.
    مو و ناخن و فواید آنها
    تاءمل کن و عبرت بگير در آفريدن مو و ناخنها که چون نمو مى کنند و دراز مى شوند و بسيار مى شوند و بايد تخفيف داد به تدريج ، پس به اين سبب آنها را بى حس گردانيده که از بريدن ، الم نيابد و متاءثر نشود، و اگر چنين نمى بود آدمى ميان دو امر بَدوَنا ملايم مردد مى شد يا آن که مى گذاشت که دراز شوند و گران بودند بر او و اگر تخفيف مى داد درد و الم مى يافت .
    مفضل گفت : چرا حق تعالى چنان نيافريد اينها را که بر يک اندازه باشند و بلند نشوند؟
    حضرت فرمود که : خداوند در این کار،نعمتهایی نهاده است که اکثر مردم قدر آنها را ندانند و شکر خداى را بر آنها نمى کنند.
    بدان که دردها و الم هاى بدن بيرون مى رود به بيرون آمدن موها از مسامات آنها و به دراز شدن ناخنها از سر انگشتان و به اين سبب امر کرده اند آدمى را به نوره ماليدن و سر تراشيدن و ناخن گرفتن در هر هفته تا مو و ناخن زودتر بلند شوند و به بيرون آمدن آن دردها از بدن بيرون رود، و چون بلند شوند و نبريدند ديرتر دراز مى شوند و دردها و مواد آنها در بدن محتبس مى شوند و باعث بيمارى ها و علت ها مى گردند.
    حکمت اختصاص روئيدن مو به برخى اعضا
    و ايضا مو را در جائى چند که ضرر دارد نرويانيده ، اگر مو در ديده روئيده مى شد مورث کورى مى شد، و اگر در ميان دهان مى روئيد آشاميدن و خوردن بر اين کس ناگوار مى شد. و اگر در ميان کف مى روئيد احساس اشياء را به لمس نمى توانست کرد. و بعضى از اعمال به آسانى متمشى نمى شد. و اگر در ذکر مرد مى روئيد، لذت جماع از مرد و زن فوت مى شد، پس نظر کن که هر جا که مصلحت در روئيدن نيست نروئيده و اين نه مخصوص به انسان است ، بلکه در بهايم و درندگان و ساير حيوانات که نسل مى آورند مى بينى بدن هاى ايشان را که همه اعضاء را مو گرفته به غير از اين مواضع که ذکر شد به سبب اين وجوه که مذکور شد از مو خالى است .
    ردّ بر پيروان مانى
    پس تاءمل کن در خلقت قدير حکيم که راه خطا و غلط و اعتراض به هيچ وجه در آن نيست و همگى بر وفق صواب و حکمت است . و اصحاب ((مانى )) ملعون که در خلقت قادر بى چون خواسته اند که راه خطا پيدا کنند! عيب کرده اند موئى را که پشت زهار و زير بغل مى رويد و نمى دانند که روئيدن اين موها به علت رطوبتى است که بر اين مواضع ريخته مى شود و در آنها مو مى رويد مانند گياهى که در جائى که آب جمع مى شود از زمين مى رويد، نمى بينى که اين مواضع پنهان تر و مناسب ترند براى قبول اين فضله از مواضع ديگر؟
    و باز در روئيدن اين موها منفعت دينى هست انسان را که او را مکلف ساخته اند به ازاله اينها که مثاب گردد .همچنین با کوتاه کردن موهای زاید بدن،روحیه آتشین،تندی،سرمستی و خشم او شکسته شود و از پرداختن به سرگرمیهای گمراه کننده و بیکاری پرهیز نماید.
    حکمت در دوام جريان آب دهان
    تاءمل کن : در آب دهان و منفعتى که در آن هست زيرا که حق تعالى چنين مقرر گردانيده که هميشه جارى باشد. در دهان که تر کند کام و گلو را. اگر اين رطوبت نمى بود آنها فاسد و بى طراوت مى شدند، اگر اين رطوبت با غذا هضم نمى شد، در گلو گوارا نمى شد و اين رطوبت مرکبى است از براى غذا که آن را به معده مى رساند.
    و ايضا اين رطوبت به زهره مى رسد و موجب صلاح حال انسان است زيرا که اگر زهره خشک شود آدمى هلاک مى شود.
    چرا شکم انسان مانند لباس،زیپ و دکمه ندارد؟
    و به تحقيق که گفته اند گروهى از جاهلان متکلمان و ضعفاء العقول فلاسفه به جهت قلت تميز و قصور علم که : اگر شکم آدمى به هيئت قبا مى بود که هر گاه طبيب خواهد بگشايد و اندرون آن را مشاهده نمايد و دست داخل کند و معالجه کند آنچه را که خواهد، هر آينه اصلح بود از آن که بسته اند و از ديده پنهان است و دست به آن نمى رسد و دردهاى اندرون را نمى توان شناخت مگر به دليل هاى غامض و علامتهاى مشتبه مانند نظر کردن و قاروره و بوئيدن عرق و اشباه اينها از علاماتى که غلط و اشتباه در آنها بسيار مى شود، و بسا باشد که اشتباه باعث کشتن مريض گردد.
    و جواب اين شبهه آن است که جاهلان بايد بدانند که اگر چنين مى بود و اطلاع بر امراض و معالجه آنها به اين آسانى مى بود، هر آينه مردم را ترس از مرگ و بيمارى نبود و علم به بقاى خود به هم مى رسانيدند و به سلامت و صحت خود مغرور مى گرديدند و موجب طغيان و فساد ايشان مى شد.
    و مفسده ديگر اين که پيوسته رطوبات شکم مترشح مى بود و هر جائى که مى نشست و مى خوابيد ملوث مى گردانيد و جامه اش هميشه تر و کثيف مى شد و عيش بر او فاسد مى گرديد.

    و مفسده ديگر اين که معده و جگر و دل افعالى که از اينها صادر مى شود به حرارت غريزى مى شود که حق تعالى در جوف آدم محتبس گردانيده اگر در شکم فرج ها و رخنه ها مى بود که توان گشود و اندرون شکم را ديد و دست را داخل جوف توان کرد، هر آينه برودت هوا به جوف مى رسيد و با حرارت غريزى مخلوط مى شد و عمل احشاى جوف باطل مى گرديد و آدمى هلاک مى شد. پس بدان که هر چه اوهام به سوى آن مى رود به غير نحوى که خالق حکيم اشياء را بر آن طريقه آفريده خطا و باطل است .




  10. #9
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    2,081
    مورد تشکر
    82 پست
    حضور
    14 روز 16 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اسرار خوردن خوابيدن و مجامعت كردن
    اى مفضل ! در خوردن ، خوابيدن ، مجامعت كردن و تدابير نهفته در آنها بنگر. براى هر كدام از اين افعال ، محرك و عاملى درونى پديد آمده : گرسنگى عامل خوردن و راحتى و قوام بدن است . بيخوابى و چرت زدن ، عامل خواب ، استراحت و تقويت بدن است . شهوت (و شعله ور شدن آن ) عامل مجامعت و ماندگارى نسل است .
    اگر انسان (گرسنه نمى شد و) در درون ، تقاضاى طبيعى براى خوردن نمى يافت ، بلكه از طريق ديگر به نياز بدنش به غذا پى مى برد، چه بسا بر اثر سنگينى و كسالت و.... چيزى نمى خورد و در اثر آن ، لاغر و سپس ‍ هلاك مى شد. چنانكه گاه آدمى براى درمان يك نارسايى به دارو نيازمند است ولى بر اثر سهل انگارى و عدم استفاده از آن ، درد و بيمارى اش ‍ شديد و يا به مرگ منتهى مى شود.
    همچنين اگر انسان (بدون آنكه به طور طبيعى خوابش بيايد) تنها با توجه به نياز بدن به خواب و استراحت و تقويت مى خوابيد، چه بسا بر اثر سستى و تنبلى و يا... نمى خوابيد و اين امر او را به ضعف جسمى دچار مى كرد و در پايان به هلاكت او مى انجاميد.
    نيز اگر (نيروى شهوت در درون نبود و) انسان ، تنها به خاطر علاقه و به هم رسيدن فرزند به مجامعت تن در مى داد، هيچ دور نبود كه چنين كارى نكند و در نتيجه ، نسل انسان كاسته مى شد و يا از ميان مى رفت ؛ زيرا بسيارند كسانى كه به فرزند دارى رغبتى ندارند و به آن اهميت نمى دهند.
    بنگر كه چگونه براى هركدام از اين افعال كه قوام و سود بدن در آنهاست ، در درون و به طور طبيعى محرك و عامل حركت دهنده آن قرار داده شده است .
    بدان كه در (جسم ) انسان چهار نيرو (و دستگاه ) نهفته شده است :
    1 نيروى جاذبه (يا گرسنگى يا طلب درونى غذا) كه غذا را مى گيرد و سوى معده مى فرستد.
    2 نيروى ماسكه (يا نگاهدارنده ) كه غذا را در معده و جز آن نگاه مى دارد تا عمليات طبيعى روى آن انجام شود.
    3 نيرو (يا جهاز) هاضمه كه غذا را در معده طبخ (يا هضم ) مى كند. عصاره و اصل خالص آن را جدا مى كند و در تمام بدن مى پراكند.
    4 نيروى دافعه كه زوايد و سنگينيهاى غذا را پس از رفع نياز دستگاه هاضمه به جانب پايين سرازير مى كند (و دفع مى نمايد).
    تاءمل فراوان در اين نيروهاى چهارگانه و كارهاى آنها نياز بدن به آنها و هم در حكمتها و تدابير الهى نهفته در آن انديشه كن .
    اگر نيروى جاذبه نبود انسان چگونه در انديشه چاره جويى غذا كه ايستادگى بدن به آن است ، مى افتاد؟
    اگر نيروى نگاهدارنده و ماسكه غذا نبود، چگونه غذا در درون مى ايستاد تا معده آن را هضم كند؟
    اگر نيروى هاضه نبود، چگونه غذا هضم مى شد و مى پخت تا خالص آن كه برآورنده نياز سلولهاى بدن است از آن جدا شود؟
    اگر نيروى دافعه نبود، چگونه سنگينيها، غذاهاى غير قابل هضم و مانده هاى دستگاه هاضمه دفع و خارج مى گشت ؟
    نمى نگرى كه خداوند جل و علا چگونه با لطف تدبير و حسن تقدير خود اين نيروها را بر بدن گمارد تا به سود و مصلحت و براى تقويت آن عمل كنند؟
    در اين باره براى تو مثالى مى زنم :
    بدن به منزله خانه پادشاه است . او در اين خانه غلامان ، نوكران ، خدمتكاران و تدبيرگران داخلى دارد، يكى از اين مدبران براى رفع نيازها و برآورى حاجات آنان (جاذبه )، يكى براى آنكه هر چه را كه وارد مى شود بگيرد و ذخيره سازد (ماسكه ) يكى براى آنكه آن را به عمل آورد و مهيا سازد و ميان نيازمندان پخش كند (هاضمه ) و يكى براى آنكه خانه را از آلودگيها و زوايد پاكيزه نمايد. (دافعه )
    در سخن ما نيز آفرينشگر حكيم ، پادشاه عالميان و بدن نيز همان خانه و غلامان و حشم ، اعضاى آن است و موكلان و مدبران هم اين نيروهاى چهارگانه به شمار مى روند. شايد بپندارى كه شرح اين قوى و نيروهاى چهارگانه و عملكرد آنها زيادى است .

    نعمت حافظه و فراموشى

    بنگر كه چگونه تنها يكى از اين ويژگيهاى فراوان باطنى اينگونه مهم است (كه اگر وجود نداشته باشد اين همه نارسائى در كار انسان پديد مى آيد؟ با اينكه نعمت حافظه تنها يكى از آن همه نعمت است ).
    بدان كه نعمت فراموشى بسيار بزرگتر از نعمت حافظه و يادآورى است . اگر (نعمت ) فراموشى نبود، هيچ كس مصيبت و سختى خود را فراموش ‍ نمى كرد. حسرتش پايان نمى يافت ، كينه اش تمام نمى گشت . با ياد داشتن (و عدم فراموشى ) آفات دنيا هيچ گاه از آن بهره نمى جست . اميدى به فراموشى و غفلت سلطان (و حاكمى كه دشمن اوست ) و رهايى از حسد رشكبران نداشت .
    آيا نمى بينى كه چگونه دو نيروى حافظه و فراموشى كه ضد يكديگرند، هر كدام براى مصلحتى خاص در نهاد آدمى نهفته شده است ؟
    حال كه چنين است و اين دو نعمت (خداى جل و علا) كه ضد يكديگرند به سود انسان كار مى كنند و هر كدام براى آدمى ضرورى است ، چرا بايد برخى (از مردم نادان و مشرك ) در اين اشياء متضاد به دو خالق و آفرينشگر متضاد معتقد شوند؟

    در ميان حيوانات ، تنها انسان باحياست
    اى مفضل ! در آنچه كه خداوند جليل القدر و عظيم الغناء در ميان آفريدگان تنها انسان را به آن آراست بنگر. مقصودم ((حيا))ست .
    اگر حيا نبود انسان هيچگاه ميهمان نمى پذيرفت ، به وعده وفا نمى كرد، نيازها(ى مردم ) را برآورده نمى ساخت ، از نيكيها برحذر بود و بديها را مرتكب مى شد.
    بسيارى از امور لازم و واجب نيز به خاطر حيا انجام مى شود. بسيارى از مردم هستند كه اگر حيا نمى كردند و شرمگين نمى شدند، حقوق والدين را رعايت نمى نمودند، صله هيچ رحمى نمى كردند، هيچ امانتى را به درستى باز پس نمى دادند و از فاحشه برحذر نبودند.
    نمى نگرى چسان تمام ويژگيهايى كه انسان به آنها نياز دارد و سود و مصلحت و كمال او در آنهاست ، در او گرد آمده است ؟

    اختصاص يافتن آدمى به نطق و نوشتن
    اى مفضل ! بنگر كه چگونه خداوند تقدست اسماءه به آدمى نعمت نطق عطا كرد و او مى تواند با اين نيرو آنچه را كه در نهان و قلب دارد باز گويد و انديشه اش را بيان نمايد و از درون مردم آگاه شود؟
    اگر اين توان نطق در او نبود، هر آينه به يك حيوان چهارپا مى مانست كه نتواند ديگران را از درون و انديشه هاى خود آگاه سازد و نه از ما فى الضمير ديگران باخبر شود.
    قدرت كتابت و نوشتن نيز اينگونه (با اهميت و) مخصوص انسان است . با نوشتن ، اخبار گذشتگان براى حاضران و اخبار حاضران براى آيندگان حفظ و منتقل مى شود.
    با نوشتن ، دانشها و علوم و آداب مختلف در قالب نوشته ها و كتابها جاودان و ماندگار مى مانند.
    با نوشتن ، حساب و كتاب و روابط بين انسانها در معاملات ثبت مى شود.
    اگر نوشتن نبود، اخبار و حوادث روزگاران نابود و منقطع مى گشت ، خبرى از غايبان به ميهنشان نمى رسيد،
    دانشها مندرس و محو مى شد،
    آداب (و فرهنگها) از ميان مى رفت ،
    در كار، زندگى و معاملات مردم نارسايى و دشوارى پديد مى آمد،
    مردم نمى توانستند كه براى حفظ دين و عمل به شريعت به احكام نوشته شده و روايات نقل شده كه آنها را نمى دانند بنگرند.
    ممكن است پندارت چنين باشد كه اين نيروى نطق در سرشت و آفرينش ‍ انسان نيست بلكه او با كياست و چاره جويى آن را مى يابد. سخن گفتن نيز اينگونه است . خود مردم اين الفاظ و كلمات را در ميان خود اصطلاح كرده اند و در ميانشان جارى است ؛ از اين رو هر امتى و ملتى زبان و كلماتى متفاوت با زبان و كلمات ديگر امتها دارد. در نتيجه يكى به عربى ، ديگرى به سريانى ، كسى به عبرى و يكى به رومى و... مى نويسد. اين لغتها و زبانها در ميان اقوام منتشر است و خود آنان آنها را وضع نموده اند.
    در پاسخ پندار اين مدعى بايد گفته شود:
    اگر چه انسان ، خود با كياست و چاره جويى به اين دو مى رسد ولى بايد انديشيد كه ابزار اين امور چيست ؟ جز آن است كه خداوند جل و علا در آفرينش و طبيعت او ابزار نطق و نوشتن را به وديعت نهاد؟ بى ترديد اگر زبانى مناسب براى سخن گويى و انديشه و ذهنى براى درك اشياء و معانى نداشت ، هيچ گاه قادر به سخن گفتن نبود. اگر كف دست و انگشتانى مناسب براى نوشتن نداشت ، هيچ گاه توان نوشتن چيزى در او نبود. اين حقيقت را در نگرش و تاءمل در حيواناتى درياب كه نه سخن مى گويند و نه مى نويسند؛ پس اصل و ريشه اين نعمتهاى سترگ ، آفرينش حكيمانه خداى جل و علا و تفضل او بر آفريدگان است . آن كه سپاس گويد پاداش ‍ مى گيرد و آن كه كفر و ناسپاسى ورزد بى ترديد خداى جل و علا از همه عالميان بى نياز است . (سوره نمل ، آيه 40)

    رفع نيازهاى دينى و دنيايى انسان

    اى مفضل ! بينديش كه خداوند جل و علا چه دانشى را به آدمى آموخت و عطا نمود و كدام را به او نداد؟ دانش دين و دنيا را به او ارزانى داشت . درباره دانش دينى ، با نشانه ها و براهينى كه در ميان آفرينش نهفته شده معرفت و شناخت آفرينشگر را و شناخت واجباتى چون ، رعايت عدالت در ميان مردم ، نيكى و احسان به پدر و مادر، اداى امانت ، كمك به برادران دينى و... را به او عطا كرد. اين امور همه باعث مى گردند كه انسان مخالف و موافق در سرشت خود خداى را بشناسد و در فطرتشان به او اقرار و اعتراف نمايند.
    همچنين دانش دنيا را به او هديه نمود. از جمله اين نوع دانش مى توان به دانش زراعت و درختكارى ، دانش استفاده از زمين ، نگاهدارى از گوسفندان و چهار پايان ديگر، جارى كردن و اخراج آنها از دل زمين بر روى آن . شناخت داروهاى شفابخش بيماريهاى گوناگون ، شناخت و بهره گيرى از معادن مختلف كه از آنها جواهر استخراج مى شود، سوار شدن بر كشتيها، فرو رفتن در دل آب ، انواع چاره ها در شكار حيوانات وحشى ، پرندگان و ماهيان ، به كارگيرى صنعتها و تجارت و بازرگانى و كسب اشاره كرد. بى شك اگر بخواهيم دانشهاى مفيد دنيوى ديگر را كه به سود انسان است بر شماريم از شمار بيرون است و شرح آنها بدرازا مى كشد.
    خداوند جل و علا تنها به انسان دانشهايى عطا فرمود كه به سود دين و دنياى اوست و او را از فراگيرى دانشهايى كه در شاءن و طاقت او نيست باز داشته است ؛ مانند دانش غيب ، علم به آنچه واقع مى شود؛ علم برخى از آنچه واقع شده ؛ چون : دانش فوق آسمانها و درون زمين ، دانش ژرفاى برخى از آبها و بخشهاى جهان ، دانش شناخت درون دلهاى مردم ، شناخت ما فى الارحام و دانشهايى چون اين دانشها كه از مردم پوشيده شده است .
    گروهى دعوى دانستن اين دانشها را دارند و حال آنكه لغزشها و نادرستى سخنان و پيشگوييهاى آنان خود دليل بطلان ادعاى آنان است .
    نيك بنگر كه چگونه تمام دانشهايى كه به سود دين و دنياى اوست به او داده شده و از ديگر شناختها محروم گشته تا نقص و كمال خود را دريابد؛ زيرا اين دو امر هر دو به سود اوست .



  11. #10
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    2,081
    مورد تشکر
    82 پست
    حضور
    14 روز 16 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    حكمت مخفى بودن زمان عمر
    تاءمل كن اى مفضل در مصلحت پنهان كردن عمر هر كس از او، زيرا كه اگر مقدار عمر خود را بداند اگر عمرش كوتاه باشد زندگى بر او ناگوار خواهد بود براى آن كه عمر خود را كوتاه و وقت مرگ خود را نزديك مى داند بلكه خواهد بود به منزله كسى كه مالش فانى شده باشد، يا نزديك به فنا رسيده باشد، پس پيوسته در غم تنگدستى و در ترس ‍ فناى مال است . و بيم تهى شدن كيسه زندگانى بر فرزند آدم زياده از بيم تهى شدن خزانه دينار و درهم است ، زيرا كسى كه مالش فانى مى شود، اميد حصول عوض آن را دارد و كسى كه به فناى عمر يقين به هم رسانيد، نااميدى بر او مستحكم مى گردد.
    و اگر بداند كه عمرش دراز خواهد بود، اميد بقا به هم مى رساند و در لذات دنيا و معاصى حق تعالى فرو مى رود به اميد آن كه لذات خود را در مى يابم و در آخر عمر تائب مى شوم . و اين مذهب و طريقه را خدا از بندگان خود نمى پسندد و قبول نمى كند. آيا نمى بينى كه اگر بنده اى داشته باشى و چنان با تو معامله كند كه يك سال به خشم آورد و يك روز يا يك ماه تو را خشنود گرداند از او اين را قبول نمى كنى ؟ و از جمله بندگان شايسته تو نخواهد بود و از او نمى خواهى مگر آن كه در دل داشته باشد اطاعت و خيرخواهى تو را در همه امور و در جميع احوال .
    اگر گوئى كه گاه هست مردى سالها به معصيت مى گذارند و در آخر توبه مى كند و توبه اش مقبول مى شود.
    جواب مى گوئيم كه : اين امرى است كه آدمى را عارض مى شود بنابر غلبه شهوت و برنيامدن با نفس و خواهشهاى آن ، بى آن كه در نفس خود اين مخالفت را قرار بدهد و بناى امر خود را بر آن گذارد، پس به اين سبب خداوند غفور مى بخشد و تفضل مى كند بر او به آمرزش . و اما كسى كه بناى كار خود را بر اين گذارد كه در اكثر عمر خود معصيت مى كنم و در آخر توبه خواهم كرد، پس خواهد فريب دهد كسى كه او را فريب نمى تواند داد او را به آن كه در عاجل هر لذتى را كه مى خواهم در مى يابم به اميد آن كه در آخر توبه خواهم كرد.
    و ايضا معلوم نيست كه وفا به اين وعده خواهد كرد يا نه ، زيرا كه ترك ترفه و لذت نمودن و مشقت توبه را متحمل گرديدن خصوصا در پيرى و ضعف بدن ، امرى است به غايت صعب و ايمن نيست آدمى به مدافعه توبه از آن مرگ او را دريابد و از دنيا بيرون رود بى توبه چنانچه كسى را بر مردى قرضى باشد و اجلى از براى آن قرار داده باشد و پيش ‍ از اجل قادر بر اداى دين باشد و پيوسته مداهنه نمايد تا اجل دين برسد و مالش تهى باشد و قرض بر او بماند.
    پس معلوم شد كه بهترين اشياء براى آدمى آن است كه قدر عمر از او مستور باشد كه در تمام عمر خود منتظر مرگ بوده باشد و به اين سبب ترك معاصى كند و اختيار طاعات نمايد.
    اگر گوئى كه : در اين وقت كه مدت زندگانى از او مستور است و در هر ساعت مترصد مرگ است باز مرتكب فواحش ‍ مى شود و انتهاك محرمات مى نمايد، جواب گوئيم كه وجه تدبير در اين باب آن است كه به عمل آمده است ، اگر آدمى با اين حال ترك منهيات و بديها نكند از زيادتى طغيان و مزيد قساوت قلب او خواهد بود نه از خطاى تدبير چنانچه طبيب گاهى براى بيمار وصف مى كند دوائى را كه منتفع گردد به آن ، اگر مريض مخالفت قول طبيب نمايد و به امر و نهى او عمل ننمايد و از تدبير او منتفع نگردد، تقصير از طبيب نخواهد بود، بلكه كوتاهى از بيمار است كه به گفته طبيب عمل نكرده و نفع از تدبير او نبرده .
    و ايضا هر گاه آدمى با آن كه هر ساعت مترقب مرگ باشد نفس خود را از معاصى منع ننمايد، هر گاه اعتماد بر طول عمر خود داشته سزاوارتر خواهد بود كه كباير فظيعه از او به ظهور رسد، پس ترقب مرگ در هر حال بهتر است از براى او از اعتماد بر بقا داشتن .
    و ايضا اگر صنفى از مردم به سبب ترصد مرگ غافل مى شدند و پندپذير نمى گرديدند گروهى متعظ مى شوند و ترك معاصى مى نمايند و به اين سبب به اعمال شايسته رغبت مى نمايند و نفايس اموال و اسباب و امتعه و حيوانات تصدق بر فقرا و مساكين مى نمايد، پس از عدالت دور بود كه اين گروه را از اين منفعت محروم گرداند به سبب آن كه ديگران از آن بهره مند نمى گردند.

    خواب و راز درهم آمیختگی راست وو دروغ آن

    فكر كن اى مفضل ! در خواب ها چگونه تدبير كرده است حق تعالى كه ممزوج گردانيده است راست آنها را به دروغ به جهت آن كه اگر همه راست مى بود، هر آينه همه مردمان پيغمبران بودند و انبياء را امتيازى از ساير مخلوق انسانى نبود. و اگر همه دروغ بود، نفعى در آنها نبود بلكه فضول و بى فايده بود، پس چنين مقرر فرموده كه گاهى راست باشد و مردم منتفع گردند از آن در مصلحتى كه به سوى آن هدايت يابند يا مضرتى كه از آن احتراز نمايند و بسيار دروغ مى باشد كه اعتماد تمام بر آن ننمايند.


    ویرایش توسط مقداد : ۱۳۸۹/۰۸/۲۰ در ساعت ۱۴:۰۷


صفحه 1 از 7 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود