جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: انسان با خود بيگانه

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۷
    نوشته
    346
    تشکر:
    1
    حضور
    90 روز 2 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    29
    آپلود
    0
    گالری
    5

    انسان با خود بيگانه




    معناي با خود بيگانگي چيست و انواع ان كدام است؟ ايا اساسا ممكن است انسان با خود بيگانه شود؟ اگرچنين است زمينه ها و علل ان چه چيزهايي هستند و چگونه مي توان بر ان غلبه كرد؟


    واژه با خود بيگانگي وتاريخچه ان

    با خود بيگانگي كه ترجمه <<alienation>> است به صورت هاي ديگري نيز مانند بيگانگي, از خود بيگانگي , بي خويشتني , ديگر خود پنداري , اليناسيون , خودباختگي وخود فراموشي به كار مي رود.كاربرد اوليه اين واژه در حوضه اقتصاد و به معناي انتقال و واگذاري مالكيت چيزي به ديگري بوده است , اما از قرن هجدهم به دانش هاي ديگري مانند فلسفه , جامعه شناسي و روانشناسي نيز راه يافته و البته در هر زمينه اي معناي ويژه خود را يافته است همين امر , ارائه تعريفي دقيق از اين واژه را دشوار مي نمايد.

    هگل اولين فيلسوفي بود كه به مسئله <<از خود بيگانگي>> توجه ويژه اي كرد . در نظام فلسفي هگل روح انساني فرايند ديالكتيكي سه گانه اي را براي رسيدن به تكامل طي مي كند; در مرحله اول به عنوان امري با خود يگانه درك مي شود ; در مرحله دوم از خود بيگانه مي شود و در مرحله سوم مجددا اين جدايي و بيگانگي از بين مي رود و به معناي عام تري با خود يگانه مي شود . تبيين از خود بيگانگي در اين مكتب فلسفي نيازمند طرح پاره اي از نظريه هاي هگل درباره روح و جهان خارج است كه در اين مجال نميتوان به ان پرداخت. در اين ديدگاه خود اگاهي امري تاريخي است ; به اين معنا كه انسان در مقطع خاصي از تاريخ ودر پي رشد عقلي كه حاصل فرايندي ديالكتيكي است , به شناخت عقلي خود و جهان نايل مي شود.

    در مكتب ماركسيسم نيز مسئله <<با خود بيگانگي>> مورد توجه قرار گرفته است . ماركس اين مفهوم را از هگل گرفته اما در همان معناي هگلي ان به كار نبرده است. از ديدگاه ماركس با خود بيگانگي مانند ساير مفاهيم اجتماعي معلول شرايط اقتصادي و روابط توليدي است. از اين ديدگاه , شخصيت انسان از طريق كار و افريده اش ساخته ميشود , از اين رو ارتباط نزديكي بين انسان و محصول كارش وجود دارد و به عبارتي انسان محصول كار خويش است , و <<از خود بيگانگي>> نيز نتيجه فاصله افتادن ميان انسان و محصول كارش است . در جوامع توسعه يافته سرمايه داري , به دليل فاصله طبقه سرمايه دار از طبقه كارگر ونيز به علت تخصصي شدن موضوع كار و تقسيم ان , كارگر صرفا ابزار و ماشيني در خدمت توليد مي گردد و در نتيجه با محصول كار خود , فرايند توليد و ساير انسان ها بيگانه ميشود. بر اساس اين نظريه , باخودبيگانگي از ويژگي هاي شاخص دنياي سرمايه داري است و تنها راه مقابله با ان الغاي مالكيت خصوصي و از بين بردن نظام سرمايه داري است .

    پس از هگل و ماركس اين مفهوم در جامعه شناسي و روانشناسي نيز رواج يافت و به عنوان يكي از معضلات انسان مدرن شناخته شد. شوپنهاور در توصيف جامعه صنعتي مي گويد:

    از لحاظ زيبايي شناختي , كافه اي است مملو از دائم الخمرها , از لحاظ فكري پناهگاه با خود بيگانه ها و از لحاظ اخلاقي مامن دزدان. (1)


    انتقاد بر مدرنيته و روند رو به گسترش اليناسيون و ساير پيامدهاي ان , از جمله اموري است كه در اثار بسياري از نويسندگان مانند اليوت, پاوند و كافكا مشترك است.(2) در عرصه هنر و سينما نيز فيلم هاي متعددي مانند <<عصر جديد>> چارلي چاپلين در اعتراض به نظام صنعتي و تبديل شدن انسان به ماشين و از خود بيگانگي او ساخته شده است .



    اگزيستانسياليسم, مسيحيت مدرن و باخود بيگانگي

    در ميان مكتبهاي فكري معاصر , اگزيستانسياليسم بيش ديگر مكاتب به مسئله بيگانگي با خويشتن حقيقي خود اهميت داده است . به گفته پل تيليش , اعماق مسئله اصلي و كانوني در اگزيستانسياليسم و روانشناسي , هستي بيگانه گشته انسان و اوصاف و اثار اين بيگانه گشتگي است.(3) در ميان فيلسوفان اگزيستانسياليست , مارتين هايدگر بيش از ديگران به اين بحث توجه كرده است. يكي از مفاهيم اصلي فلسفه هايدگر <<سقوط>> است . وي مي گويد انسان داراي دونوع وجود حقيقي و غير حقيقي است و انسان سقوط كرده داراي وجود غير حقيقي مي باشد . البته سقوط در فلسفه هايدگر با مفهوم اخلاقي و ديني ان متفاوت است . خلاصه ديدگاه وي در اين باره اين است كه وجود اصيل انسان از اين عالم نيست , بلكه در ان سقوط كرده و بايد با ان كنار بيايد . انسان هرچه بيشتر در اين عالم سقوط كند , فاصله بيشتري از خويشتن مي گيرد. هستي تنزل يافته انساني به دليل غربت و بيگانگي كه با اين عالم دارد , دچار وحشت مي شود و براي فرار از اين وحشت به همين عالم پناه مي برد و با انس با ان سعي مي كند خويشتن حقيقي را به فراموشي سپارد .

    از اين ديدگاه <<سقوط>> دو جنبه دارد:يكي سقوط در عالم كه انسان با اشيا ارتباط برقرار مي كند ودر كنار انها مي كوشد به ارامش برسد و ديگري سقوط در جمع كه انسان سعي مي كند با ارتباط با ديگران و تبعيت از انها مسئوليت سنگين تصميم گيري را از خود سلب كند و اسوده شود . اين امر نيز موجب شخصيت زدايي و فاصله گرفتن انسان از وجود حقيقي خود است . از همين رو , اگزيستانسياليست ها انسان را از توده اي شدن و ميان مايگي,(4) يعني محو شدن در جمع بر حذر مي دارند .

    البته بايد توجه داشت كه از اين ديدگاه , ارامشي كه انسان از طريق انس با جهان و فناي در جمع به دست مي اورد ارامشي خالص و محض نيست; زيرا انسان نمي تواند وجود حقيقي خود را كاملا فراموش كند از همين رو اين ارامش همراه با دل شوره(5) است . بسياري از فيلسوفان اگزيستانسياليت مانند هايدگر , سارتر و بيش از انها كي يركگور دل شوره را از ويژگي هاي اجتناب ناپذير انسان مي دانند .

    به گفته هايدگر :

    ما در هستي - در - عالم و هستي - با -ديگران قادر مي شويم به خودمان ارامش دهيم و از ريشه اي بودن وضع انسان بگريزيم , اما دل شوره , ما را از اين امنيت كاذب بيدار ميكند و ما غريبي و بي خانماني را احساس مي كنيم(6)


    از انچه گفته شد , مي توان نتيجه گرفت كه در اين مكتب , از خود بيگانگي انسان امري طبيعي و همگاني است , اما شدت و ضعف ان به شرايط و انسان هاي مختلف بستگي دارد; همان گونه كه سقوط و دل شوره نيز چنين است . به همين دليل هايدگر روزگار مدرن را روزگار كامل شدن سقوط مي داند.

    فلسفه اگزيستانسياليسم , تبيين جذابي از <<با خود بيگانگي>> دارد اما اشكال اصلي ان اين است كه اين مكتب اساسا ماهيت ويژه اي براي انسان قائل نيست. در اين مكتب نظريه سرشت انساني بشدت مورد حمله قرار مي گيرد و نفي مي شود. اگر انسان داراي حقيقتي خاص نباشد , دور افتادن از ان و بيگانگي با خويشتن هيچ معنايي نخواهد داشت , بلكه انسان به هر گونه اي كه باشد , همان گونه است و سخن گفتن در باره حقيقت انسان , تبيين مطلوب نهايي او و نيز ارزشگذاري وضعيت موجودش پذيرفتني نيست .(7)


    انسان در اسلام
    .................................
    1-الن تورن, نقد مدرنيته, ترجمه مرتضي مرديها ص 184 و 185 .
    2-حسينعلي نوذري, پيشين, ص 475.
    3-پل تيليش,الهيات فرهنگ, ترجمه مراد فرهادپور و فضل الله پاكزاد, ص 121.
    4-براي روشن شدن مفهوم ميان مايگي معمولا اين مثال را مي زنند كه اگر غذاهاي مختلفي را بدون درپوش در يخچال قرار دهيم پس از چندي هيچ كدام از اين غذاها بو و مزه اصلي خود را نمي دهد بلكه همه انها از يكديگر تاثير پذيرفته اند. هنگامي كه انسان ها در جمع قرار مي گيرند نيز چنين اند; يعني از ديگران تاثير پذيرفته و از وجود حقيقي خود فاصله مي گيرند.
    5-دراين باره از واژه دلهره اضطراب و تشويش نيز استفاده ميكنند.
    6-جان مك كواري, فلسفه وجودي, ص 168.
    7-پل تيليش, الهيات فرهنگ, ص125.


    ادامه دارد...
    ویرایش توسط az4deh : ۱۳۸۹/۰۹/۱۴ در ساعت ۰۸:۲۷


    سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۷
    نوشته
    346
    تشکر:
    1
    حضور
    90 روز 2 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    29
    آپلود
    0
    گالری
    5



    با خود بيگانگي در اسلام

    با خود بيگانگي, ديگر خود پنداري, بي خويشتني و ساير واژه هاي مرتبط با اين بحث مفاهيم تازه اي نيستند كه هگل و امثال او افريده باشند . به گفته شهيد مطهري:

    اين مطلبي كه امروز به نام از خودبيگانگي يا صحيح ترش با خود بيگانگي مي گويند, در معارف اسلامي سابقه خيلي زياد دارد; يعني از قران شروع مي شود.(1)

    البته روشن است كه معناي اين مفهوم, علل و عوامل ان و راه هاي غلبه بر ان از ديدگاه اسلامي, با انچه در مكاتب ديگر به ويژه مكتب هاي الحادي گفته ميشود, تفاوتي بنياد ي دارد.

    باخود بيگانگي, مانع اصلي انسان براي رسيدن به سعادت و كمال نهايي است . به همين دليل, يكي از مهمترين اهداف انبياي الهي اشتي دادن انسان ها با خويشتن حقيقي شان بوده است .
    ادمي داراي فطرتي پاك و روحي الهي است كه به كمالات معنوي گرايش دارد.اين گوهر گرانبها به عنوان امانت به انسان سپرده شده تا سرمايه او براي پيمودن مراحل تكامل اختياري باشد .اساس سعادت انسان, مراقبت از اين گوهر ارزشمند است .

    يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ

    اي كساني كه ايمان اورده ايد! به خودتان بپردازيد. هرگاه شما هدايت يافتيد, انكس كه گمراه شده است, به شما زياني نميرساند ...
    مائده ايه 105

    اما انسان موجودي بسيار پيچيده است كه يكي از ويژگيهاي او حركت و تحول دايم ميباشد. انسان موجودي ثابت با هويتي تغيير ناپذير نيست, بلكه جايگاه او در عالم هستي, از اسفل السافلين تا قرب ربوبي تحقق پذير است. بنابر اين اگر ادمي از هويت واقعي خويش فاصله گرفت و سقوط كرد يعني به درجات پايينتر وجود تنزل پيدا كرد از خود حقيقيش جدا شده است. اين فاصله هر اندازه بيشتر شود, انسان بيشتر با خود بيگانه ميشود و حتي به جايي ميرسد كه ان خود حقيقي را فراموش ميكند و ميپندارد كه هويت واقعي اش همين وجود فعلي تنزل يافته اش است . تعابيري مانند خودفراموشي(2), ظلم به خويشتن(3), هلاك كردن خود (4)و گم كردن خويشتن, كه در قران و روايات بكار رفته, به همين مطلب اشاره دارد. البته انسان به يك معنا نمي تواند خود را فراموش كند. در واقع غفلت كامل از خويشتن محال است; بنابر اين معناي خودفراموشي, از ياد بردن خود حقيقي و اصيل است . گم كردن, هلاك كردن و ظلم به خويشتن نيز به همين صورت تفسير مي شود.
    بر اين اساس, انسان گاه به اندازه اي از خود دور مي شود و از جهت وجودي تنزل مي يابد كه به تعبير قران از حيوانات نيز پست تر, و يا به گفته شهيد مطهري از نظر روحي و معنوي مسخ ميشود.(5) دوري از خويشتن حقيقي و انس با دنيا و ماديات موجب فراموش كردن خود واقعي و در نتيجه فراموش كردن مبدا هستي ميشود .

    خود فراموشي و از خود بيگانگي موجب مي شود ارتباط انسان با حقيقت وجودي خويش منقطع گردد و چون حقيقت وجودي انسان آينه اي است براي تماشاي مبدا و معبود هستي, با تيره شدن اين اينه ارتباط انسان با خدا نيز قطع ميشود.(6)

    تفاوت اصلي با خود بيگانگي در اسلام با انچه در مكتب هاي پيشين گفته شد اين است كه از يك سو همگاني نيست -يعني همه انسانها با خود بيگانه نمي شود - و از سويي ديگر نتيجه رفتار اختياري خود انسان است .



    با خود بيگانگي و ديگر خود پنداري

    دو واژه <<با خود بيگانگي>> و <<ديگر خود پنداري>> دو مفهوم متفاوت هستند كه معمولا به يك معنا بكار مي رود . شايد عدم تفكيك انها از اين روي باشد كه در واقع دو روي يك سكه اند; يعني معمولا با خود بيگانگي همراه و ملازم ديگر خود پنداري است. رابطه اين دو مانند خود فراموشي و خدافراموشي است كه گاه گفته مي شود خود فراموشي موجب خدا فراموشي است و گاه نيز عكس اين مطلب بيان مي شود . در واقع مي توان گفت هر دو مطلب درست است و بين خود فراموشي و خدا فراموشي رابطه اي دو سويه وجود دارد . اين مطلبي در مورد با خود بيگانگي و ديگر خودپنداري نيز چنين است .
    پيدايش <<ديگر خود پنداري>> يك فرايند پيچيده رواني است . انساني كه خويشتن حقيقي خود را گم نكرده, اهداف, ارمان ها و اميال خاص خود را داراست. معشوق واقعي او ذات حق تعالي و جهت حركت او قرب به سوي مبدا هستي است. اما با تنزل از اين مقام و قرار گرفتن در مراتب پايين وجود ديگر نمي تواند همان ارمان ها و اهداف را داشته باشد. از سوي ديگر انسان به هيچ رو خالي از اميال و خواسته ها نميشود. بنابراين چيز هاي ديگري جاي عشق اوليه را مي گيرد, اما خواسته هاي انسان اموري صرفا بيروني نيستند كه هيچ تاثيري بر شخصيت وجودي او نداشته باشند. انسان وقتي به چيزي علاقه يافت, ان چيز جزئي از شخصيت او مي گردد و حتي گاه تمام وجود او مالامال از عشق به ان مي شود و در اين صورت ان چيز را جزء يا همه شخصيت خود تلقي ميكند . به اين مسئله <<ديگر خود پنداري>> گويند . بين با خود بيگانگي و ديگر خود پنداري رابطه اي متقابل است . به سخن ديگر مي توان عكس تحليل بالا را نيز صادق دانست; به اين معنا كه توجه و علاقه بيش از حد به امور دنيوي موجب ديگر خود پنداري مي شود و در نتيجه ان نيز باخود بيگانگي است.



    علل با خود بيگانگي

    عوامل متعددي موجب بيگانگي انسان از خود ميشود . فطرت الهي مهمترين دستمايه ما براي رسيدن به كمال نهايي است . هرفعلي كه موجب تضييع اين سرمايه شود, انسان را از خويشتن حقيقي خود جدا ميسازد .

    هر نحوه رفتار و گفتاري كه با اين نهاد ملكوتي و حقيقت فطري ادمي در تعارض باشد, به خود باختگي و از خود بيگانگي انسان مي انجامد.(7)

    به بيان ديگر, در وجود انسان دو دسته اميال فطري و غريزي وجود دارد . اگر انسان اميال فطري خود را شكوفا نكند و صرفا بدنبال خواسته هاي غريزي خود باشد و عنان نفس را بدنبال انها رها كند, يقينا از خويشتن حقيقي اش فاصله مي گيرد و از ان بيگانه مي شود.

    ...با سپردن زمام رهبري خويش به دست شهوت و غضب راه از خود بيگانگي را هموار و خويشتن را به نسيان نفس يا تناسلي ان دچار ساخته است.(8)

    امام علي (ع) مي فرمايند:

    من اهمل نفسه افسده امره
    كسي كه نفس خود را به حال خود واگذارد, كار خود را تباه كرده است.(9)

    بنابر اين واگذاري نفس به حال خود موجب كشيده شدن انسان به گناه و در نتيجه تنزل وجودي او از جايگاه حقيقي خويش و سبب با خود بيگانگي وي مي شود.
    عامل ديگري در پيدايش بيگانگي از خويشتن تاثير بسزايي دارد, عدم اگاهي يا غفلت است. اگر انسان نداند كيست, از كجا امده و به كجا بايد برود, يا از اين امور غفلت ورزد, از خويشتن حقيقي خود دور خواهد افتاد.


    انسان در اسلام
    ................................
    1-مجموعه اثار , ج3, ص552
    2-وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ سوره حشر ايه 19
    3-ظلمت نفسي,ظلمتم انفسكم,ظلمنا انفسنا و مانند ان در قران بسيار امده است.
    4-وَإِن يُهْلِكُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ انعام ايه 26
    5- انسان كامل ص 29-31
    6-عبدالله جوادي املي,حيات حقيقي انسان در قران , ص315
    7-عبدالله جوادي آملي,حيات حقيقي انسان در قران , ص306
    8-همان, ص315
    9-غررالحكم,باب النفس.


    سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ




اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود