صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: وجود خدا، وجود اشاري، نه وصفي

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    36
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    وجود خدا، وجود اشاري، نه وصفي




    بسم الله الرحمن الرحيم

    عن أبي‌عبدالله الحسين عليه السلام: يصيب الفكر منه الإيمان به موجودا و وجود الإيمان لا وجود صفة، به توصف الصفات لا بها يوصف، و به تعرف المعارف لا بها يعرف، فذلك الله لا سمي له، سبحانه ليس كمثله شي‏ء و هو السميع البصير.(بحار4 ص301 عن تحف العقول)

    به نظر ميرسد تا نقش ذهن در درك مفاهيم و نيز چگونگي به‌كارگيري آنها روشن نشود ، آسيب‌پذيري بسياري از براهين، امري اجتناب ناپذير است، لذا در مسير تحكيم مباني اعتقادي، تحليل مفردات آنها امري ضروري است.

    خوشبختانه در عصر ما، زمينه‌اي فراهم شده تا تمايز كلمات معصومين عليهم السلام با سائر كلمات، روشن‌تر شود، چون بررسي‌هاي نسبتا دقيقي از براهين خداشناسي توسط آتئيست‌ها صورت گرفته، و حفره‌هاي مباحث، كم و بيش، خود را نمايانده است.

    مقاله‌اي كه هم‌اكنون قصد دارم شروع كنم تحليل كاربرد ابتدائي‌ترين مفاهيم است، مفهوم وجود، بسياري از مباحث كلام و فلسفه را به خود اختصاص داده، و هنوز هم جاي كار دارد، اما آنچه جالب است طبق آنچه فرمودند: الاشياء تعرف بمقابلاتها، يك مقابله انداختن بين دو نحو وجود در كلام امام حسين (ع) است، حضرت فرمودند: وجود خدا وجود ايماني است و نه وجود صفتي وصفي!

    بنده ادعا نميكنم حديث را درست فهميده‌ام، اما عرض ميكنم اصل خود تنويع وجود در اين حديث، امر بديعي است كه بررسي دقيق آن ميتواند بسياري از نقاط آسيب‌پذير براهين را ، روشن كند.

    به نظر من، قبل از اينكه حديث به تحليل و تنويع وجود، اشاره كند، به يك قاعده كلي راجع به عملكرد ذهن اشاره ميكند، يعني چيزي كه رائج‌ترين كار ذهن است اما هنوز حق آن در مباحث علمي اداء نشده، مثلا حديث به يك بحث سهل و ممتنع، پايان ميدهد! آيا وجود مشترك معنوي است يا مشترك لفظي؟ جواب حديث اين است كه هيچكدام نيست!

    از عزيزان و صاحب‌نظران ميخواهم با ارشادات خود، بحث را پرباتر كنند.

    و الله الموفق الهادي الكافي



    کارشناس بحث : پاسخگوي کلامي

    ویرایش توسط همکار مدیر سایت : ۱۳۸۹/۱۰/۰۵ در ساعت ۰۰:۰۳

  2. تشکرها 3


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    36
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مبدء تمام حقائق و واقعيات يا مبدء فقط موجودات؟




    بسمه تعالي

    تفاوت توصيف و اشاره

    1- اين حقيقت كه يكي از مهمترين كارهاي ذهن، استفاده اشاره‌گونه از آلات مفهومي خود است، غير از اينكه خود في حد نفسه بحث جالبي است، در موارد متعدد، سبب تحقيق عميق‌تر و پيشرفت بحث ميشود، و نيز در موارد متعدد، سبب مغالطات و اشكالات در مباحث و پژوهش‌هاي علمي، ميشود.

    مثلا منطقيين، مفهوم را به دو قسم، مفهوم كلي و مفهوم جزئي، تقسيم كردند، اما مورد اشكال قرار گرفتند كه مفهوم، جز كلي نخواهد بود! و ضم كلي به كلي هم، جز كلي بودن نتيجه نميدهد! پس مفهوم ذاتا كلي است و وجود ذاتا جزئي است، و مفهوم به سبب پيوند با يك وجود معين، بالعرض از او كسب جزئيت ميكند.

    اما همين واقعيت را ميتوان بدين گونه تقرير كرد كه ذهن گاهي به وسيله يك مفهوم، توصيف ميكند، و گاهي به وسيله يك مفهوم، اشاره ميكند، مثلا كلمه "زيبا" گاهي به كار ميرود و معناي وصف زيبائي و قشنگي دارد، ولي گاهي پدر و مادري اين كلمه را نام فرزند خود گذاشته‌اند، و وقتي اشخاص آشنا با آنها ميپرسند: زيبا حالش چطور است؟ اصلا معناي توصيفي در نظر ندارند بلكه تنها به يك موجود معين، اشاره ميكنند.

    بحثهاي ظريفي در اينجا راجع به انواع توصيف و اشاره مطرح است كه شايد بعض آنها بعدا به مناسبت بررسي شود.



    وجود وصفي و وجود اشاري

    2- يكي از مفاهيمي كه ذهن از او استفاده اشاري ميكند، مفهوم وجود است، وجود معناي واضحي دارد، و ظاهرا سبب وضوح زياد آن، اين است كه يك مقابل بيشتر ندارد (مفهوم عدم)، و چون ظهور و بروز معاني در نزد عقل به وسيله مقابله صورت ميگيرد، هر معنائي كه تنها يك مقابل دارد طبعا مفهوم روشني هم خواهد داشت.

    معناي وجود به كمك مقابل خودش، يك توصيف است، و به كمك مقابل خودش اصل تناقض را پايه ريزي ميكند، و ذهن هرگاه چيزي را به وجود توصيف كند حاضر نيست و نميتواند همزمان او را به عدم توصيف كند، اما مهمترين نقطه شروع بحث اينجا است كه حقائق و واقعياتي نفس الامري، مشهود ذهن است كه وراي موطن مقابله اين دو مفهوم وجود و عدم است.

    مثلا ميگوئيم: وجود و عدم با هم جمع نميشود! (اصل تناقض) ، ميپرسيم: آيا يعني وجود و عدم با هم موجود نميشوند؟! مگر عدم، ميتواند موجود شود؟! جواب ميدهيم: منظور اين است كه وجود و عدم با هم واقعيت و تحقق پيدا نميكند! يعني ظرف استحاله تناقض، ظرف وجود نيست بلكه ظرف نفس الامر و واقعيت است، و اين ظرف، مشهود وجداني و حضوري ذهن است، بلكه چه بسا اين ظرف نفس الامر، نزد ذهن به مراتب روشن‌تر از ظرف وجود است، اما براي توصيف آن، با مشكل مواجه ميشويم.

    بنده مكرر از افراد مختلف يك سؤال پرسيده‌ام و جواب مناسب با مقصودم دريافت كرده‌ام، مثلا پرسيدم آيا يقين داريد كه دوست شما در اين اتاق نيست؟ جواب: بلي يقين دارم كه نيست، پرسيدم: آيا نبودن دوست شما در اينجا، هست يا نيست؟ يعني آيا ميتوانم بگويم نبودن دوست شما در اينجا وجود ندارد؟ و فورا پاسخ شنيدم: خير، نبودن دوست من در اينجا وجود دارد چون او نيست.

    اما مشكل در مرحله بعد بود كه دو عنصر در كلام پاسخ دهنده را، ابانه ميكردم، ميپرسيدم: شما گفتيد: "نبودن و عدم دوست من در اينجا وجود دارد" آيا چگونه عدم وجود دارد؟! عدم كه نيستي است! و نيستي به نقيض خود متصف نميشود؟!

    ملاحظه ميفرمائيد كه هيچ كس در مقصود از اينكه عدم دوستش در اينجا وجود دارد مشكلي ندارد و مسأله كاملا برايش واضح است، و تنها در توجيه اينكه چگونه عدم را توصيف به وجود ميكند با مشكل مواجه است.

    در اينجا است كه مقصود من از وجود وصفي روشن ميشود، آنچه مورد اشكال است توصيف عدم، به وجود وصفي است، يعني وجود مقابل عدم، و وقتي ذهن به عدم دوستش نظر ميكند ابهامي ندارد و ميداند كه عدم دوستش، نبود و عدم است و هرگز بودن و وجود نيست، اما وقتي به واقعيت داشتن عدم دوستش نظر ميكند، آن را وراي اين دو عنصر مقابل هم يعني وجود و عدم مييابد، اين واقعيت نفس الامري هيچ ابهامي در محدوده ادراك ذهني ندارد، مشهود وجداني و حضوري ذهن است، اما امكان توصيف به يكي از وجود يا عدم را ندارد، چون اگر بگوئيم معدوم است پس چگونه واقعيت دارد و اگر موجود است پس چگونه متصف به نقيض خود شده است؟!

    به طور كلي هر جا ذهن با حقائقي برخورد كند كه مقابل ندارد يك ترفند زيبا به كار ميبرد، سراغ مفاهيمي ميرود كه به سبب مقابله آنها را درك كرده است، و سپس نظر ميكند آن واقعيت مشهودي كه مقابل ندارد مناسب كدامين يك از طرفين آن مفاهيم درك شده بوسيله مقابله است؟

    و پر واضح است كه هر چند عدم مناسب وجود نيست اما واقعيت داشتن عدم، مناسب مفهوم وجود است، و چون دو مفهوم بيشتر ندارد ، يعني وجود و عدم، پس ذهن از مفهوم مناسب كه وجود باشد استفاده ميكند براي اشاره به يك واقعيت نفس الامري كه وراي توصيف به وجود و عدم مقابل همديگر است.

    فعلا ختم ميكنم اين بحث را به جمله‌اي از خطبه منقول از امام رضا (ع): سبق الاوقات كونه و العدم وجوده، يعني وجود مبدء تمام حقائق، وجود سابق بر عدم است نه وجود بدل عدم، وجودي كه بدل عدم قرار ميگيرد وجود وصفي است، اما وجودي كه سابق بر عدم است چون مبدء تمام حقائق است پس تنها ميتواند وجود اشاري باشد كه ذهن بوسيله مفهوم وجود به مبدء همه حقائق اشاره ميكند هر چند او وراي مقابلات است، بلكه اوست كه بستر نفس الامر را بتمامه گسترده است، يعني خداي سبحان، مبدء همه حقائق و واقعيات است و نه فقط مبدء موجودات.

    و الله الكافي


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    36
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    آيا وجود وصفي به معناي وجود مثولي است؟




    بسمه تعالي

    ممكن است كسي بگويد منظور حديث شريف از وجود وصفي، وجود مقابل عدم نيست بلكه وجود مثولي و تمثلي منظور است، و قرينه آن وجود ايماني است كه خود حديث در مقابل آن قرار داده است، و در صحيفه مباركه سجاديه نيز چنين وجودي از خداي متعال صريحا نفي شده است، در دعاي عرفه صحيفه بند 19 آمده: انت الذي لا تحد فتكون محدودا و لم تمثل فتكون موجودا و لم تلد فتكون مولودا ، و بنابر اين معناي نفي وجود وصفي (لا وجود صفة) نفي تمثل خدا براي فكر است، يعني فكر از آثار او به وجود او ايمان پيدا ميكند بدون اينكه او را به عنوان يك ابژه بيابد، و بدون اينكه نزد فكر و ذهن، ظهور و بروز شكلي و احساسي و تمثلي پيدا كند.

    و اين معنا هرچند في حد نفسه معناي صحيحي است و در حديث هم محتمل است، اما دنباله عبارت حديث به قاعده بسيار مهمي اشاره ميكند كه ميفهماند منظور حديث اوسع و اعمق از اين معناي ساده است، فورا به دنبال "لا وجود صفة" ميفرمايد: "به توصف الصفات لا بها يوصف" يعني اساس هر توصيف به اوست، اگر او نبود هيچ صفتي معنا نداشت و لذا خود او به هيچ صفتي توصيف نميشود (برهان مبدئيت مطلقه).

    كلماتي كه از حضرت سيد الشهداء عليه السلام نقل شده اندك است اما همين اندك چه ميكند؟! بنده در بين تمام احاديثي كه در محدوده اطلاعات ناقص خودم ديدم تعبيراتي كه در اين حديث است و حالت كليدي براي سنگين‌ترين مباحث فلسفي و كلامي دارد، نظيري براي آن نديدم.

    خوب است تمام متن حديث را اينجا بياورم تا بعدا هم اگر محتاج شديم بتوانيم سياق عبارت را بتمامه ببينيم:

    تحف‏العقول ص : 244
    و روي عن الإمام التقي السبط الشهيد أبي عبد الله الحسين بن علي ع في طوال هذه المعاني:
    .......
    توحيد
    أيها الناس اتقوا هؤلاء المارقة الذين يشبهون الله بأنفسهم يضاهئون قول الذين كفروا من أهل الكتاب بل هو الله ليس كمثله شي‏ء و هو السميع البصير لا تدركه الأبصار و هو يدرك الأبصار و هو اللطيف الخبير استخلص الوحدانية و الجبروت و أمضى المشيئة و الإرادة و القدرة و العلم بما هو كائن لا منازع له في شي‏ء من أمره و لا كفو له يعادله و لا ضد له ينازعه و لا سمي له يشابهه و لا مثل له يشاكله لا تتداوله الأمور و لا تجري عليه الأحوال و لا تنزل عليه الأحداث و لا يقدر الواصفون كنه عظمته و لا يخطر على القلوب مبلغ جبروته لأنه ليس له في الأشياء عديل و لا تدركه العلماء بألبابها و لا أهل التفكير بتفكيرهم إلا بالتحقيق إيقانا بالغيب لأنه لا يوصف بشي‏ء من صفات المخلوقين و هو الواحد الصمد ما تصور في الأوهام فهو خلافه ليس برب من طرح تحت البلاغ و معبود من وجد في هواء أو غير هواء هو في الأشياء كائن لا كينونة محظور بها عليه و من الأشياء بائن لا بينونة غائب عنها ليس بقادر من قارنه ضد أو ساواه ند ليس عن الدهر قدمه و لا بالناحية أممه احتجب عن العقول كما احتجب عن الأبصار و عمن في السماء احتجابه كمن في الأرض قربه كرامته و بعده إهانته لا تحله في و لا توقته إذ و لا تؤامره إن علوه من غير توقل و مجيئه من غير تنقل يوجد المفقود ويفقد الموجود و لا تجتمع لغيره الصفتان في وقت يصيب الفكر منه الإيمان به موجودا و وجود الإيمان لا وجود صفة به توصف الصفات لا بها يوصف و به تعرف المعارف لا بها يعرف فذلك الله لا سمي له سبحانه ليس كمثله شي‏ء و هو السميع البصير

    صاحب بحار توضيح خوبي براي واو در "و وجود الايمان" داده‌اند اما در آخر ميگويند اگر واو زائد باشد كلام صاف و مستقيم است:

    بحارالأنوار ج : 4 ص : 302
    بيان .... قوله ع يصيب الفكر أي لا يصيب منه تعالى التفكر فيه إلا أن يؤمن بأنه موجود و أن يجد صفة الإيمان و يتصف به لا أن ينال منه وجود صفة أي كنه صفة أو صفة موجودة زائدة فقوله و وجود معطوف على الإيمان و قوله لا وجود أي لا يصيب وجود و الأصوب أن العاطف في قوله و وجود زائد فيستقيم الكلام

    و الله الكافي


  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    36
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسمه تعالي

    تقريرهاي مختلف براي برهان صديقين، زمينه خوبي را براي درك بهتر مفاد روايت تحف العقول، فراهم نموده است، و آنچه ذهن قاصر من ميفهمد اين است كه تنها تقرير اخير آن كه صاحب الميزان ارائه فرمودند مناسب فهم وجود اشاري براي باري تعالي است، هر چند اين معنا با سائر مباني ايشان در فلسفه هماهنگي تام ندارد.

    وقتي كه ابن سينا افتخار كرد به ارائه برهان صديقين، مقصود او ، كوتاه‌ترين راه بود، به جاي شروع كردن از مثل مسأله حركت يا حدوث يا نظم و امثال اينها، از نگاه در متن وجود، برهان امكان و وجوب را اقامه كرد، اما به هرحال برهان ايشان مبتني بر چند بحث مهم فلسفي بود كه تا آنها ثابت نميشد برهان سر نميرسيد.

    همچنين تقرير صاحب اسفار براي برهان صديقين، مقصود از آن نيز كوتاه‌تر كردن راه برهان ابن سينا بود، هر چند تقرير ايشان نيز مبتني بر اثبات چند اصل فلسفي بود.

    اما مهم اين است كه وقتي محتواي يك برهان را فهم كنيم، عناصر مفهومي كه در آن نقش ايفا ميكنند را ميتوانيم خوب تشخيص دهيم، به گمان من، غير از تقرير صاحب الميزان، ديگر تقريرها با مفهوم وجود وصفي كار دارند، و تنها تقرير مبنا قرار دادن اصل واقعيت است كه ذهن را خورد خورد به سوي وجود اشاري رهنمون ميكند، و لذا مقصود صاحب الميزان ارائه برهاني بوده كه جز دفع سفسطه، مبتني بر هيچ بحث و اصل علمي نباشد، اما به هر حال، با توجه به سائر مباني فلسفي ايشان، ظاهرا قبول ميكنند كه برهان ايشان مبتني بر اصل تناقض باشد، هر چند به گمان بنده در واقع، برهان ايشان وقتي درست فهم شود مبتني حتي بر اصل تناقض هم نيست، و رمز آن هم اين است كه وجود اشاري در اين برهان نقش ايفا ميكند نه وجود وصفي، و اصل تناقض در محدوده وجود وصفي است.

    البته اصل مطلب، در كلمات بعض پيشينيان هم بوده، مثلا صاحب عروة به نقل صاحب اسفار، صريحا ميگويد: "ذات واجب، وراي وجود و عدم است بلكه او محيط به وجود و عدم است"(اسفارج2ص335) ، هر چند آخوند ملاصدرا كلام او را تاويل ميكند و نزاع او با ابن عربي را نزاع لفظي ميداند، ولي خيلي بعيد است و اين يك تلاشي از صاحب اسفار است كه سر نميرسد، بلكه ظاهرا حق با فاضل نراقي ملامهدي است كه ميگويد: نزاع سمناني و سيد با ابن عربي نزاع جدي است بلكه آنها طائفه وجوديه را تكفير ميكردند، و نقل ميكند از صاحب عروة علاء الدولة سمناني كه در نامه‌اش به عبد الرزاق كاشاني مينويسد: من مدتي طرفدار نظر طائفه وجوديه بودم اما بعدا بالاتر رفتم و فهميدم مطلب فوق آن است،(قرة العيون نراقي ص 217).

    به هر حال امروزه كه با سيستمهاي صوري بسياري آشنا هستيم و ميدانيم بعض آنها مبتني بر اصل تناقض نيست مثل منطق‌هاي سه ارزشي و چند ارزشي، اهميت تمييز بين كاربرد مفهوم وجود به عنوان وصفي با كاربرد آن به عنوان اشاري، نمود بيشتري دارد، و حديث تحف العقول ما را با مبدء تمام سيستمهاي صوري آشنا ميكند.

    و الله الكافي


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    نوشته
    684
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    3 روز 16 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحیم


    نقل قول نوشته اصلی توسط hosyn نمایش پست
    عن أبي‌عبدالله الحسين عليه السلام: يصيب الفكر منه الإيمان به موجودا و وجود الإيمان لا وجود صفة، به توصف الصفات لا بها يوصف، و به تعرف المعارف لا بها يعرف، فذلك الله لا سمي له، سبحانه ليس كمثله شي‏ء و هو السميع البصير.(بحار4 ص301 عن تحف العقول)

    به نظر ميرسد تا نقش ذهن در درك مفاهيم و نيز چگونگي به‌كارگيري آنها روشن نشود ، آسيب‌پذيري بسياري از براهين، امري اجتناب ناپذير است، لذا در مسير تحكيم مباني اعتقادي، تحليل مفردات آنها امري ضروري است.

    خوشبختانه در عصر ما، زمينه‌اي فراهم شده تا تمايز كلمات معصومين عليهم السلام با سائر كلمات، روشن‌تر شود، چون بررسي‌هاي نسبتا دقيقي از براهين خداشناسي توسط آتئيست‌ها صورت گرفته، و حفره‌هاي مباحث، كم و بيش، خود را نمايانده است.

    مقاله‌اي كه هم‌اكنون قصد دارم شروع كنم تحليل كاربرد ابتدائي‌ترين مفاهيم است، مفهوم وجود، بسياري از مباحث كلام و فلسفه را به خود اختصاص داده، و هنوز هم جاي كار دارد، اما آنچه جالب است طبق آنچه فرمودند: الاشياء تعرف بمقابلاتها، يك مقابله انداختن بين دو نحو وجود در كلام امام حسين (ع) است، حضرت فرمودند: وجود خدا وجود ايماني است و نه وجود صفتي وصفي!

    بنده ادعا نميكنم حديث را درست فهميده‌ام، اما عرض ميكنم اصل خود تنويع وجود در اين حديث، امر بديعي است كه بررسي دقيق آن ميتواند بسياري از نقاط آسيب‌پذير براهين را ، روشن كند.

    به نظر من، قبل از اينكه حديث به تحليل و تنويع وجود، اشاره كند، به يك قاعده كلي راجع به عملكرد ذهن اشاره ميكند، يعني چيزي كه رائج‌ترين كار ذهن است اما هنوز حق آن در مباحث علمي اداء نشده، مثلا حديث به يك بحث سهل و ممتنع، پايان ميدهد! آيا وجود مشترك معنوي است يا مشترك لفظي؟ جواب حديث اين است كه هيچكدام نيست!

    از عزيزان و صاحب‌نظران ميخواهم با ارشادات خود، بحث را پرباتر كنند.

    و الله الموفق الهادي الكافي

    عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما

    اول
    ترجمه ای روان از حدیث :
    فکرها و تفکر به ایمان به وجود و موجود بودن او میرسند؛
    و البته وجود ایمان نه وجود صفت است؛
    با او می توان صفات را ارزش گذاری کرد نه اینکه با صفات اورا توصیف کرد؛
    با او معارف و معرفتها شناخته میشوند نه اینکه با معارف او را شناخت؛
    به همین خاطر هیچ همنام و همسنگی برای او یافت نمیشود.
    پاک و منزه است، مثل و مانندی ندارد و شنوا و بینا است.

    دوم

    ما وقتی می خواهیم چیزی را توصیف کنیم؛ چهار رکن را لازم داریم :
    1. شناخت صفت.
    2. شناخت موصوف.
    3. بیان صفت.
    4. رابطه صفت و موصوف. (اطلاق صفت بر موصوف).
    من هم باید قدرت را بشناسم و هم قدرتمند را و هم رابطه این دو را ( اطلاق صفت بر موصوف).

    و همچنین وقتی می خواهیم اشاره کنیم چهار رکن لازم داریم :
    1. اشاره.
    2. مشار الیه ( انچه یه ان اشاره میکنیم).
    3. بیان اشاره.
    4. رابطه بین اشاره و مشار الیه.
    در اشاره به یک موجود بدانم که اشاره کردن یعنی چی و اینکه موجودی هست و بعد من به ان اشاره میکنم.

    به نظر می اید که تفاوت این دو در رکن اول و دوم و خصوصا دوم است. و تفاوتشان از سنخ دانستن و فهمیدن است.

    در اشاره کردن خود اشاره و بیان ان تقریبا یکی هست یعنی نیاز به عمل فهم ندارد.
    ولی در توصیف؛ صفت با بیان صفت کمی فرق میکند. یعنی من برای اینکه کسی را قدرتمند بدانم؛ باید درک و فهمی از قدرت داشته باشم و البته بعد از این درک ان را بیان میکنم. در حالی که در اشاره همین که دستم را به سوی چیزی میگیرم یعنی هم اشاره و هم بیان همزمان محقق میشوند.

    و اما در رکن دوم :

    ما برای اشاره کردن به چیزی همین مقدار که بدانیم وجود دارد کافی است و به چیزی بیشتر از این نیاز نداریم. مثلا وقتی می خواهیم به انسانی اشاره کنیم همین مقدار که بدانیم این انسان وجود دارد کافی است و دیگر لازم نیست از خصوصیات و ویژگیهای شخصی او با خبر شویم.

    ولی برای توصیف صرف اطلاع از وجود موصوف کافی نیست بلکه بایدحداقل، شناختی در این حد که بتوانیم صفت مورد نظر را به ان ملحق کنیم لازم است. مثلا وقتی می خواهیم کسی را قدرتمند بدانیم صرف اینکه بدانیم او هست کافی نیست بلکه حداقل باید بدانیم که او شایستگی این صفت را داد.

    و اما در رابطه با خداوند متعال
    ما تنها بیان صفت و طرح رابطه بین صفت و موصوف را میدانیم نه از موصوف اطلاع و فهم دقیقی داریم و نه از صفتی که متناسب با آن مقام باشد. لذا نمی توانیم توصیف کنیم.
    ولی چون در اشاره صرف اطلاع از وجود داشتن کافی است میتوانیم اشاره کنیم.



  8. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    نوشته
    684
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    3 روز 16 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0




    بسم الله الرحمن الرحيم

    عن أبي‌عبدالله الحسين عليه السلام: يصيب الفكر منه الإيمان به موجودا و وجود الإيمان لا وجود صفة، به توصف الصفات لا بها يوصف، و به تعرف المعارف لا بها يعرف، فذلك الله لا سمي له، سبحانه ليس كمثله شي‏ء و هو السميع البصير.(بحار4 ص301 عن تحف العقول)

    به نظر می اید یکی از نکاتی که نبای از ان غافل شد مربوط به این بخش از فرمایش امام علیه السلام است :

    "الإيمان به موجودا و وجود الإيمان"


    می دانیم که وجود وصفی و وجود اشاره ای یک وجود ربطی و اضافی است. یعنی وجود وصفی قائم به توصیف گر است و وجود اشاره ای قائمم به اشاره کننده. یعنی اگر توصیف گر یا اشاره کننده ای نباشد وجود وصفی و اشاره ای هم محقق نمی شود و این نکته نباید در این بحث انسان را گرفتار خطا کند.
    وقتی ما درختی را توصیف میکنیم یا به درختی اشاره می کنیم وجود وصفی یا اشاره ای ان درخت به ما ابسته است به این معنی اگر ما نباشیم نه اشاره ای هست و نه توصیفی؛ در حالی که وجود خارجی اش هرگز به ما وابسته نیست.

    و اما در مورد خداوند متعال
    باید مراقب باشیم که گرفتار این چالش نشویم؛ چه ما باشیم و چه ما نباشیم چه توصیف یا اشاره کنیم و چه نکنیم خداون متعال وجود دارد. در حالی که وجود وصفی یا وجود اشاره ای قائم به توصیف گر یا اشاره گر است.

    به نظر میاید تعبیر وجود وصفی یا وجود اشاره ای تعبیر مناسب و جتمعی در باره خداوند متعال نیست. چون توصیف و اشاره وابسته به ما است در حالی که وجود از ان خداوند است.
    شاید اگر ایمان توصیفی یا ایمان اشاره ای یا ادراک توصیفی و ادراک اشاره ای تعبیر مناسب تری باشد.




  9. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    36
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط پاسخگوی کلامی نمایش پست

    ترجمه ای روان از حدیث :
    فکرها و تفکر به ایمان به وجود و موجود بودن او میرسند؛
    و البته وجود ایمان نه وجود صفت است؛
    بسمه تعالي

    خيلي تشكر ميكنم از ارشاد شما كه إن شاء الله تعالي در پيشرفت بحث كمك ميفرمائيد، ولي سؤال اساسي كه مطرح است اين است كه آيا مقصود از "وجود الايمان" در اين حديث شريف چيست؟ آيا مقصود وجود ايمان در قلب مؤمن است يا مقصود وجود خدا است؟

    يعني آيا مقصود اين است كه فكر، انسان را به موجود شدن ايمان به خدا در قلبش رهنمون ميشود ، يا اينكه مقصود اين است كه فكر، به وجود خدا پي ميبرد اما وجود ايماني او نه وجود وصفي و صفتي او؟

    همانطور كه عرض كردم صاحب بحار الانوار در ابتدا معناي اول را ميفرمايد ولي در ادامه ميگويد: "و الأصوب أن العاطف في قوله و وجود زائد فيستقيم الكلام" كه احتمالا مقصود ايشان از مستقيم شدن كلام، معناي دوم باشد، چون ديگر مشكل عطف در كار نيست و كلمه "وجود الايمان" ميتواند توضيح براي "موجودا" باشد.

    و الله الكافي


  10. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    نوشته
    684
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    3 روز 16 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحیم

    نقل قول نوشته اصلی توسط hosyn نمایش پست
    بسمه تعالي

    خيلي تشكر ميكنم از ارشاد شما كه إن شاء الله تعالي در پيشرفت بحث كمك ميفرمائيد، ولي سؤال اساسي كه مطرح است اين است كه آيا مقصود از "وجود الايمان" در اين حديث شريف چيست؟ آيا مقصود وجود ايمان در قلب مؤمن است يا مقصود وجود خدا است؟

    يعني آيا مقصود اين است كه فكر، انسان را به موجود شدن ايمان به خدا در قلبش رهنمون ميشود ، يا اينكه مقصود اين است كه فكر، به وجود خدا پي ميبرد اما وجود ايماني او نه وجود وصفي و صفتي او؟

    همانطور كه عرض كردم صاحب بحار الانوار در ابتدا معناي اول را ميفرمايد ولي در ادامه ميگويد: "و الأصوب أن العاطف في قوله و وجود زائد فيستقيم الكلام" كه احتمالا مقصود ايشان از مستقيم شدن كلام، معناي دوم باشد، چون ديگر مشكل عطف در كار نيست و كلمه "وجود الايمان" ميتواند توضيح براي "موجودا" باشد.

    و الله الكافي

    سلام و رحمت خداوند متعال بر شما

    عبارت مرحوم علامه مجلسی :

    قوله ع یصیب الفکر ای لا یصیب منه تعالی التفکر فیه الا ان یومن بانه موجود و ان یجد صفه الایمان و یتصف به لا ان ینال منه وجود صفه ای کنه صفه او صفه موجوده زائده فقوله و وجود معطوف علی الایمان و قوله لا وجود ای لا یصیب وجود و الاصوب ان العاطف فی قوله و وجود زائد فیستقیم الکلام.

    ترجمه :
    فرموده امام ع " یصیب الفکر ... " یعنی تفکر کردن در خداوند متعال نمی رسد از او ( به چیزی) مگر اینکه ایمان بیاورد به اینکه او موجود است و اینکه صفت ایمان در شخص محقق شود و شخص متصف به صفت ایمان شود. نه به صفتی از صفات او دست بیازد یعنی کنه یک صفت را یا اینکه صفتی زائد بر ذات او وجود داشته باشد. بنابر این عبارت "و وچود ..." عصف شده است بر عبارت "ایمان ..." و عبارت "لا وجود" یعنی نمی رسد به وجود؛ و صحیحتر این است که "واو" در "و وجود" زائده باشد پس کلام (تحلیل ارائه شده ) استوار خواهد بود.

    نمی دانم منظور شما از عبارت علامه مجلسی همین است که در بحار فرمودند یا در جای دیگر؟

    ولی همانطور که میبینید در اینجا علامه مجلسی معنای اول و دومی بیان نفرموده اند. بلکه کلا یک بیان است. که جوانبش را از حیث جامع و مانع بودن توضیح داده اند.

    مرحوم علامه در بحث تجزیه و ترکیب دو بیان را ارائه فرموده اند که ایا جمله دوم را عطف بر جمله اول بگیریم یا اینکه این را دنباله ان بگیریم. و ایشان معتقد است اگر واو را زائده بدانیم عبارت رساتر میشود.


    نقل قول نوشته اصلی توسط hosyn نمایش پست
    خيلي تشكر ميكنم از ارشاد شما كه إن شاء الله تعالي در پيشرفت بحث كمك ميفرمائيد، ولي سؤال اساسي كه مطرح است اين است كه آيا مقصود از "وجود الايمان" در اين حديث شريف چيست؟ آيا مقصود وجود ايمان در قلب مؤمن است يا مقصود وجود خدا است؟

    يعني آيا مقصود اين است كه فكر، انسان را به موجود شدن ايمان به خدا در قلبش رهنمون ميشود ، يا اينكه مقصود اين است كه فكر، به وجود خدا پي ميبرد اما وجود ايماني او نه وجود وصفي و صفتي او؟
    همانطور که در پست قبلی مفصل عرض شد ما در اینجا با دو پدیده مواجه هستیم که به گونه ای یکی نتیجه دیگری است :

    1. وجود خداوند متعال.
    2. تحقق ایمان به خداوند متعال در قبل انسان.

    در محدوده اول تفکر به خدا وجود نمی دهد بلکه جنبه کاشفیت دارد و تنها می فهمد که او موجود است. و البته موجود بودن را نیز به گونه ای درک نمیکند کنه صفتی را یا صفتی زائد بر ذات را برای ان اثبات کند.

    و بعد مرحله دوم که نتیجه مرحله اول است خود به خود محقق میشود ولی این مرحله متناسب با مرحله اول است. یعنی همانطور که در مرحله اول به خداوند متعال وجود داده نمیشود در این مرحله نیز که نتیجه مرحله اول است هرگز از حد مرحله اول تجاوز نمیکند.

    بحث وجود وصفی و وجود اشاره ای به نظرم ربطی به این روایت ندارد البته میتوان این را از این روایت برداشت کرد ولی مفهوم این روایت در صدد این تفکیک نیست. بلکه این تفکیک یک تحلیل است که قبلا هم بیان شد.

    و اتفاقا روایت می خواهد هر دو مرحله را مورد توجه قرار بدهد همانطور که مرحوم علامه نیز هر دو مرحله را مورد توجه قرار داده است.


  11. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    36
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط پاسخگوی کلامی نمایش پست
    بسم الله الرحمن الرحیم



    سلام و رحمت خداوند متعال بر شما

    عبارت مرحوم علامه مجلسی :

    قوله ع یصیب الفکر ای لا یصیب منه تعالی التفکر فیه الا ان یومن بانه موجود و ان یجد صفه الایمان و یتصف به لا ان ینال منه وجود صفه ای کنه صفه او صفه موجوده زائده فقوله و وجود معطوف علی الایمان و قوله لا وجود ای لا یصیب وجود و الاصوب ان العاطف فی قوله و وجود زائد فیستقیم الکلام.

    ترجمه :
    فرموده امام ع " یصیب الفکر ... " یعنی تفکر کردن در خداوند متعال نمی رسد از او ( به چیزی) مگر اینکه ایمان بیاورد به اینکه او موجود است و اینکه صفت ایمان در شخص محقق شود و شخص متصف به صفت ایمان شود. نه به صفتی از صفات او دست بیازد یعنی کنه یک صفت را یا اینکه صفتی زائد بر ذات او وجود داشته باشد. بنابر این عبارت "و وچود ..." عصف شده است بر عبارت "ایمان ..." و عبارت "لا وجود" یعنی نمی رسد به وجود؛ و صحیحتر این است که "واو" در "و وجود" زائده باشد پس کلام (تحلیل ارائه شده ) استوار خواهد بود.

    نمی دانم منظور شما از عبارت علامه مجلسی همین است که در بحار فرمودند یا در جای دیگر؟

    ولی همانطور که میبینید در اینجا علامه مجلسی معنای اول و دومی بیان نفرموده اند. بلکه کلا یک بیان است. که جوانبش را از حیث جامع و مانع بودن توضیح داده اند.

    مرحوم علامه در بحث تجزیه و ترکیب دو بیان را ارائه فرموده اند که ایا جمله دوم را عطف بر جمله اول بگیریم یا اینکه این را دنباله ان بگیریم. و ایشان معتقد است اگر واو را زائده بدانیم عبارت رساتر میشود.
    بسمه تعالي

    و عليكم السلام و رحمة الله و بركاته

    بلي منظور من همين عبارت بود و بنده هم در پست شماره 3 همين عبارت را آورده بودم.

    اما اينكه اگر عطف در كار نباشد همان معناي اول ميشود نزد من واضح نيست، ملاحظه فرمائيد اين جمله را كه اگر واو را برداريم چگونه معنا كنيم؟ :

    "يصيب الفكر منه الإيمان به موجودا وجود الإيمان لا وجود صفة"

    كلمه وجود در "وجود الايمان" علي ايّ تقدير منصوب است، چون اگر واو داشته باشيم و عطف بر "الايمان" قبلي باشد منصوب است چون مفعول يصيب است، و اگر عطف نباشد يا بدل است براي موجودا كه تميز است يا حال است، و يا (علي احتمال ليس ببعيد) مفعول مطلق نوعي است، و خلاصه بر فرض نبود عطف، توضيح "موجودا" ميشود كه منظور وجود خداي تعالي است نه وجود ايمان به او.


    نقل قول نوشته اصلی توسط پاسخگوی کلامی نمایش پست

    همانطور که در پست قبلی مفصل عرض شد ما در اینجا با دو پدیده مواجه هستیم که به گونه ای یکی نتیجه دیگری است :

    1. وجود خداوند متعال.
    2. تحقق ایمان به خداوند متعال در قبل انسان.

    در محدوده اول تفکر به خدا وجود نمی دهد بلکه جنبه کاشفیت دارد و تنها می فهمد که او موجود است. و البته موجود بودن را نیز به گونه ای درک نمیکند کنه صفتی را یا صفتی زائد بر ذات را برای ان اثبات کند.
    بلي بايد پست قبلي شما بررسي شود تا به مقصود همديگر نزديك شويم، مهمترين بخش آن اين قسمت بود:

    نقل قول نوشته اصلی توسط پاسخگوی کلامی نمایش پست


    می دانیم که وجود وصفی و وجود اشاره ای یک وجود ربطی و اضافی است. یعنی وجود وصفی قائم به توصیف گر است و وجود اشاره ای قائمم به اشاره کننده. یعنی اگر توصیف گر یا اشاره کننده ای نباشد وجود وصفی و اشاره ای هم محقق نمی شود و این نکته نباید در این بحث انسان را گرفتار خطا کند.
    وقتی ما درختی را توصیف میکنیم یا به درختی اشاره می کنیم وجود وصفی یا اشاره ای ان درخت به ما وابسته است به این معنی اگر ما نباشیم نه اشاره ای هست و نه توصیفی؛ در حالی که وجود خارجی اش هرگز به ما وابسته نیست.

    و اما در مورد خداوند متعال
    باید مراقب باشیم که گرفتار این چالش نشویم؛ چه ما باشیم و چه ما نباشیم چه توصیف یا اشاره کنیم و چه نکنیم خداون متعال وجود دارد. در حالی که وجود وصفی یا وجود اشاره ای قائم به توصیف گر یا اشاره گر است.

    به نظر میاید تعبیر وجود وصفی یا وجود اشاره ای تعبیر مناسب و جتمعی در باره خداوند متعال نیست. چون توصیف و اشاره وابسته به ما است در حالی که وجود از ان خداوند است.
    شاید اگر ایمان توصیفی یا ایمان اشاره ای یا ادراک توصیفی و ادراک اشاره ای تعبیر مناسب تری باشد.

    منظور من از وجود وصفي و اشاري، دو نوع از وجود واقعي است، و لذا هيچكدام وابسته به شخص درك كننده و ذهن بشر نيست، اگر وجود خدا، وجود اشاري به معناي وجود قائم به ذهن اشاره كننده باشد، اين به طور واضح انكار وجود خداي متعال است (نعوذ بالله تعالي).

    مقصود من از وجود وصفي، سنخي از واقعيات نفس الامرية است كه در مقابل سنخ ديگري از واقعيات نفس الامرية قرار ميگيرد، و لذا به عدم‌ها اطلاق وجود وصفي نميشود، چون وجود وصفي مقابل عدم است، اما همانطور كه در پست 2 توضيح دادم خود عدم به هر حال واقعيت دارد، تفاوت قضيه سالبه كاذبه با صادقه، قابل انكار نيست، و لذا همانطور كه عرض كردم اگر واقعا زيد وجود ندارد پس عدم او حق است و واقعيت دارد، و زياد ديده‌ام كه تعبير ميكنند پس عدم او وجود دارد، اين وجود داشتن عدم او، نه به معناي وجود خارجي است كه تناقض شود، و نه به معناي وجود ذهني است كه وابسته به بشر باشد بلكه به معناي درك و كشف يك امر واقعي است كه نبود زيد است.

    البته بحث نفس الامر، بحث جذاب و در عين حال سنگيني است، آيا ظرف نفس الامر تابع وجود است (همانگونه كه مثل صاحب الميزان در كتب حكمت خود اختيار كردند) يا اوسع از وجود است؟ يا طور ديگري است؟ به گمان بنده، وعاء نفس الامر، اوسع از وعاء وجود است، يعني وجود خارجي بخشي از نفس الامر است، و تمام نفس الامر به منزله سفره‌اي است كه مبدء متعال آن را گسترده است، و اين سخن بعض لوازمي دارد كه با بعض قواعد مشهور، همخواني ندارد، مثلا نميتوانيم بگوئيم: ما جعل الله المشمشة مشمشة بل أوجدها، بلكه بايد بگوئيم: جعل الله المشمشة مشمشة في مقام ثم أوجدها في مقام آخر، يعني تقرر ماهوي و تجوهر ذاتي اشياء هم، چون بهره‌اي از واقعيت دارد مسبوق به ذات مبدء مطلق است.

    مقصود من از وجود اشاري، آن سنخ از واقعيات نفس الامرية است كه مقابل عدم وصفي قرار نميگيرد، هر آنچه واقعيت نفس الامري دارد اما به نحوي نميتواند مقابل عدم وصفي قرار گيرد به آن نميتوان گفت موجود است به معناي وجود مقابل عدم، اما به لحاظ اينكه واقعيت دارد ميتوان گفت وجود دارد به وجود اشاري كه اگر توفيق بود بيشتر توضيح خواهم داد.

    پس اگر ميگوئيم وجود خداي متعال، وجود اشاري است، منظور اين است كه چون همه متقابلات را او متقابل كرده است، بلكه اساس حقيقت تقابل به اوست، پس او مقابل ندارد، و در نتيجه هر مفهومي كه كيان آن به تقابل وابسته است، در ذات او راه ندارد، اما در عين حال ذات مقدس او مبدء تمام واقعيات است، و در هر واقعيتي جلوه‌گر است، و لذا لا محاله ذهن براي او واژه وجود را به كار ميبرد، چون چگونه كسي كه همه واقعيات را او واقعيت كرده موجود نباشد؟! اما ترفند بسيار ظريف ذهن در اينجا همان است كه بنده تعبير ميكنم به "اشاره" ، يعني ذهن نگاه ميكند و ميبيند معناي مقابلي وجود در اينجا راه ندارد چون او فوق تقابل است، اما چاره‌اي از كاربرد يكي از متقابلين هم ندارد، لذا به طرفين مقابله نگاه ميكند تا ببيند كدام مناسب او است كه مقابل ندارد، ميبيند واژه عدم، مناسب مبدء تمام حقائق نيست، چگونه بگويم او نيست؟!! اما طرف ديگر يعني واژه وجود، كمال تناسب را با آن دارد، و لذا بدون اينكه معناي مفهومي وجود را براي خدا توصيف كند، بوسيله اين طرف از تقابل، به تناسب مذكور، به مبدء متعال اشاره ميكند و ميگويد او وجود دارد، اما نه وجود بدل عدم، بلكه وجود سابق بر حقيقت عدم، چون او مبدء تمام حقائق است، لذا عرض كردم در روايت آمده: سبق الاوقات كونه و العدم وجوده، ملاحظه فرمائيد در همين روايت حضرت سيد الشهداء عليه السلام كه تمام آنرا آوردم آمده بود: و يفقد الموجود، و يا در دعاء رجبية آمده: موجد كل موجود و فاقد كل مفقود، يعني واقعيت همه عدم‌ها را هم به او ميداند اما طبق بعض قواعد فلسفه، بايد توجيه كنيم و بگوئيم يعني منظور عدم افاضه وجود است، چون عدم نياز به علت ندارد.

    از اطاله كلام عذر خواهي ميكنم.

    و الله الكافي

    ویرایش توسط hosyn : ۱۳۸۹/۱۰/۱۶ در ساعت ۰۸:۲۶

  12. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    نوشته
    684
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    3 روز 16 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحیم

    نقل قول نوشته اصلی توسط hosyn نمایش پست
    بسمه تعالي

    و عليكم السلام و رحمة الله و بركاته

    بلي منظور من همين عبارت بود و بنده هم در پست شماره 3 همين عبارت را آورده بودم.

    اما اينكه اگر عطف در كار نباشد همان معناي اول ميشود نزد من واضح نيست،
    و الله الكافي


    سلام و رحمت خداوند متعال بر شما
    قبلا هم عرض شد در اینجا معنای اول و دومی ارائه نشده است تا ما دنبال ترجیح یکی بر دیگری باشیم.


    نقل قول نوشته اصلی توسط hosyn نمایش پست
    بسمه تعالي

    و عليكم السلام و رحمة الله و بركاته

    بلي منظور من همين عبارت بود و بنده هم در پست شماره 3 همين عبارت را آورده بودم.

    اما اينكه اگر عطف در كار نباشد همان معناي اول ميشود نزد من واضح نيست، ملاحظه فرمائيد اين جمله را كه اگر واو را برداريم چگونه معنا كنيم؟ :

    "يصيب الفكر منه الإيمان به موجودا وجود الإيمان لا وجود صفة"

    كلمه وجود در "وجود الايمان" علي ايّ تقدير منصوب است، چون اگر واو داشته باشيم و عطف بر "الايمان" قبلي باشد منصوب است چون مفعول يصيب است، و اگر عطف نباشد يا بدل است براي موجودا كه تميز است يا حال است، و يا (علي احتمال ليس ببعيد) مفعول مطلق نوعي است، و خلاصه بر فرض نبود عطف، توضيح "موجودا" ميشود كه منظور وجود خداي تعالي است نه وجود ايمان به او.
    اینکه علامه مجلسی چگونه با حذف واو عبارت را رساتر میدانند و از نظر ترکیبی چه رابطه ای بین کلمات برقرار میدانند مطلب جدایی است. و اصل مطلب همان است که در پست قبلی اشاره شد. ایشان تذکر نداده است که حتی در صورتی که واو زائد باشد بازهم باید عبارت را منصوب بخوانیم. تا این مشکل پیش اید. چنانچه کسی بخواهد از ترجمه و تحلیل علامه دفاع کند باید اعراب را طوری بخواند که بتواند عبارت را از ان استخراج کند.
    البته این را هم باید مورد توجه قرار داد که علامه واو را زائد میداند ( واو جزء عبارت نیست) و باید حذف شود.
    یا اینکه واو را زائده میداند. یعنی واو جزء عبارت است و باید متناسب با آن تبیین شود. مانند کاف در کمثله " لیس کمثله شی".
    به هر حال اگر کسی نتواند عبارت را جفت و جور کند لزومی ندارد که در این مسئله حتما تابع علامه باشد. می تواند واو را عاطفه و عطف جمله بر جمله بگیرد.

    "وجودا" تمیز ایمان است و وقتی در یک عبارت می خواهیم یک تمییز را تبیین و توضیح دهیم بدون در نظر گرفتن متمیز معنی ندارد. چون تمیز بدون متمیز از خود چیزی ندارد. پس در هر صورت دارد ایمان به خدا را توضیح میدهد.

    نقل قول نوشته اصلی توسط hosyn نمایش پست
    منظور من از وجود وصفي و اشاري، دو نوع از وجود واقعي است، و لذا هيچكدام وابسته به شخص درك كننده و ذهن بشر نيست، اگر وجود خدا، وجود اشاري به معناي وجود قائم به ذهن اشاره كننده باشد، اين به طور واضح انكار وجود خداي متعال است (نعوذ بالله تعالي).

    مقصود من از وجود وصفي، سنخي از واقعيات نفس الامرية است كه در مقابل سنخ ديگري از واقعيات نفس الامرية قرار ميگيرد، و لذا به عدم‌ها اطلاق وجود وصفي نميشود، چون وجود وصفي مقابل عدم است، اما همانطور كه در پست 2 توضيح دادم خود عدم به هر حال واقعيت دارد، تفاوت قضيه سالبه كاذبه با صادقه، قابل انكار نيست، و لذا همانطور كه عرض كردم اگر واقعا زيد وجود ندارد پس عدم او حق است و واقعيت دارد، و زياد ديده‌ام كه تعبير ميكنند پس عدم او وجود دارد، اين وجود داشتن عدم او، نه به معناي وجود خارجي است كه تناقض شود، و نه به معناي وجود ذهني است كه وابسته به بشر باشد بلكه به معناي درك و كشف يك امر واقعي است كه نبود زيد است.

    البته بحث نفس الامر، بحث جذاب و در عين حال سنگيني است، آيا ظرف نفس الامر تابع وجود است (همانگونه كه مثل صاحب الميزان در كتب حكمت خود اختيار كردند) يا اوسع از وجود است؟ يا طور ديگري است؟ به گمان بنده، وعاء نفس الامر، اوسع از وعاء وجود است، يعني وجود خارجي بخشي از نفس الامر است، و تمام نفس الامر به منزله سفره‌اي است كه مبدء متعال آن را گسترده است، و اين سخن بعض لوازمي دارد كه با بعض قواعد مشهور، همخواني ندارد، مثلا نميتوانيم بگوئيم: ما جعل الله المشمشة مشمشة بل أوجدها، بلكه بايد بگوئيم: جعل الله المشمشة مشمشة في مقام ثم أوجدها في مقام آخر، يعني تقرر ماهوي و تجوهر ذاتي اشياء هم، چون بهره‌اي از واقعيت دارد مسبوق به ذات مبدء مطلق است.

    مقصود من از وجود اشاري، آن سنخ از واقعيات نفس الامرية است كه مقابل عدم وصفي قرار نميگيرد، هر آنچه واقعيت نفس الامري دارد اما به نحوي نميتواند مقابل عدم وصفي قرار گيرد به آن نميتوان گفت موجود است به معناي وجود مقابل عدم، اما به لحاظ اينكه واقعيت دارد ميتوان گفت وجود دارد به وجود اشاري كه اگر توفيق بود بيشتر توضيح خواهم داد.

    پس اگر ميگوئيم وجود خداي متعال، وجود اشاري است، منظور اين است كه چون همه متقابلات را او متقابل كرده است، بلكه اساس حقيقت تقابل به اوست، پس او مقابل ندارد، و در نتيجه هر مفهومي كه كيان آن به تقابل وابسته است، در ذات او راه ندارد، اما در عين حال ذات مقدس او مبدء تمام واقعيات است، و در هر واقعيتي جلوه‌گر است، و لذا لا محاله ذهن براي او واژه وجود را به كار ميبرد، چون چگونه كسي كه همه واقعيات را او واقعيت كرده موجود نباشد؟! اما ترفند بسيار ظريف ذهن در اينجا همان است كه بنده تعبير ميكنم به "اشاره" ، يعني ذهن نگاه ميكند و ميبيند معناي مقابلي وجود در اينجا راه ندارد چون او فوق تقابل است، اما چاره‌اي از كاربرد يكي از متقابلين هم ندارد، لذا به طرفين مقابله نگاه ميكند تا ببيند كدام مناسب او است كه مقابل ندارد، ميبيند واژه عدم، مناسب مبدء تمام حقائق نيست، چگونه بگويم او نيست؟!! اما طرف ديگر يعني واژه وجود، كمال تناسب را با آن دارد، و لذا بدون اينكه معناي مفهومي وجود را براي خدا توصيف كند، بوسيله اين طرف از تقابل، به تناسب مذكور، به مبدء متعال اشاره ميكند و ميگويد او وجود دارد، اما نه وجود بدل عدم، بلكه وجود سابق بر حقيقت عدم، چون او مبدء تمام حقائق است، لذا عرض كردم در روايت آمده: سبق الاوقات كونه و العدم وجوده، ملاحظه فرمائيد در همين روايت حضرت سيد الشهداء عليه السلام كه تمام آنرا آوردم آمده بود: و يفقد الموجود، و يا در دعاء رجبية آمده: موجد كل موجود و فاقد كل مفقود، يعني واقعيت همه عدم‌ها را هم به او ميداند اما طبق بعض قواعد فلسفه، بايد توجيه كنيم و بگوئيم يعني منظور عدم افاضه وجود است، چون عدم نياز به علت ندارد.

    از اطاله كلام عذر خواهي ميكنم.

    و الله الكافي
    اینکه خود این مطالب درست است یا نادرست خودش یک مطلب است.
    اینکه ایا روایت می خواهد این مطالب را بگوید یا نه مطلب دیگری است.
    و اینکه ایا م یتوان روایت را تایید چنین مطالبی گرفت بحث سوی است.

    روایت که خودش در صدد چنین تفکیکی نیست.
    بعد از اینکه بتوان چنین مطلبی را به درستی تبیین کرد. شاید بتوان از این روایت در تایید آن استفاده کرد. آن هم تایید نتیجه نه تایید اصل بیان.



صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. *♠^♠* پيامک تسليت شهادت علي النقي،امام هادي(ع) *♠^♠*
    توسط ║★║فاطمی║★║ در انجمن پیامک
    پاسخ: 37
    آخرين نوشته: ۱۳۹۶/۰۱/۱۱, ۱۹:۴۹
  2. غنا و موسيقي، مفاهيم و احکام
    توسط دلواپس در انجمن موسیقی ، قمار، شطرنج ، مسابقات و سرگرمی ها و...
    پاسخ: 27
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۱۰/۲۶, ۱۷:۵۹
  3. آيا از نظرآثار ديني، دنيا و آخرت در تضادند؟
    توسط roshan_del در انجمن سایر مباحث اعتقادی در قرآن
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۶/۳۱, ۰۷:۳۷
  4. فلاني، بگير و بريم!
    توسط غريب در انجمن عرفان ناب
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۷/۱۴, ۱۱:۱۴
  5. وظيفه‌شناسي، شرط بقای انقلاب
    توسط اخلاقي در انجمن حکومت ها ، اقوام و ملل و سنت های در قرآن
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۸۷/۰۶/۲۹, ۱۲:۱۱

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود