جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: #*# المناظرات #*#

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    101
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0

    #*# المناظرات #*#




    مناظره امام جواد(سلام الله علیه) با يحيي ابن اكثم در باب روایاتی درمورد ابوبکر و عمر .

    نقل شده است كه پس از آنكه مأمون، دخترش ام الفضل را به امام جواد ـ علیه‎السّلام ـ تزویج كرد، در مجلسی كه مأمون و امام ـ علیه‎السّلام ـ و یحیی بن أكثم و گروه بسیاری از علماء در آن حضور داشتند، یحیی به امام ـ علیه‎السّلام ـ رو كرد و پرسید، روایت شده است كه جبرئیل به حضور پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ رسید و گفت: «یا محمّد! خداوند به شما سلام می‎رساند و می‎فرماید: «من از ابوبكر راضی هستم، از او بپرس كه آیا او هم از من راضی است؟».

    نظر شما درباره این حدیث چیست؟[1]»

    امام ـ علیه‎السّلام ـ فرمودند: «من منكر فضیلت ابوبكر نیستم، ولی كسی كه این خبر را نقل می‎كند باید خبر دیگری را نیز كه پیامبر اسلام در حجَّه الوداع بیان كرد، از نظر دور ندارد. پیامبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ فرمود: «كسانی كه بر من دروغ می‎بندند، بسیار شده‌اند و بعد از من بسیار خواهند بود، هر كس به عمد بر من دروغ ببندد، جایگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حدیثی از من برای شما نقل شد، آن را به كتاب خدا و سنّت من عرضه كنید، آنچه را كه با كتاب خدا و سنت من موافق بود، بگیرید و آنجه را كه مخالف كتاب خدا و سنّت من بود، رها كنید»، امام جواد ـ علیه‎السّلام ـ افزود: این روایت (درباره ابوبكر) با كتاب خدا سازگار نیست، زیرا خداوند فرموده است: «ما انسان را آفریدیم و می‎دانیم در دلش چه چیز می‎گذرد و ما از رگ گردن به او نزدیكتریم»[2]

    آیا خشنودی و ناخشنودی ابوبكر بر خدا پوشیده بوده است تا آن را از پیامبر بپرسد؟! آیا عقلاً این روایت قابل قبول است؟» یحیی گفت: روایت شده است كه: «ابوبكر و عمر در زمین، مانند جبرئیل و میكائیل در آسمان هستند».

    حضرت فرمود: «درباره این حدیث نیز باید دقت شود؛ چرا كه جبرئیل و میكائیل دو فرشته مقرّب درگاه خداوند هستند و هرگز گناهی از آن دو سر نزده است و لحظه‎ای از دایره اطاعت خدا خارج نشده‎اند، ولی ابوبكر و عمر زمانی مشرك بوده‎اند، و هر چند پس از ظهور اسلام مسلمان شده‎اند، اما اكثر دوران عمرشان را در شرك و بت پرستی سپری كرده‎اند، بنابراین محال است كه خدا آن دو را به جبرئیل و میكائیل تشبیه كند.»

    یحیی گفت: «همچنین روایت شده است كه: ابوبكر و عمر دو سرور پیران اهل بهشتند».[3] درباره این حدیث چه می‎گویید؟»

    حضرت فرمود: «این روایت نیز محال است كه درست باشد، زیرا بهشتیان همگی جوانند و پیری در میان آنان یافت نمی‎شود (تا ابوبكر و عمر سرور آنان باشند!) این روایت را بنی‌امیه، در مقابل حدیثی كه از پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ درباره حسن و حسین ـ علیها‌السّلام ـ نقل شده است كه «حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند» جعل كرده‎اند.»

    یحیی گفت: «روایت شده است كه «عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است». حضرت فرمود: «این نیز محال است؛ زیرا در بهشت، فرشتگان مقرب خدا، آدم، محمد ـ صلی‎الله علیه و آله ـ و همه انبیا و فرستادگان خدا حضور دارند، چطور بهشت با نور اینها روشن نمی‎شود ولی با نور عمر روشن می‎گردد؟!»

    یحیی اظهار داشت: «روایت شده است كه عمر هر چه گوید، از جانب مَلَك و فرشته می‎گوید.»

    حضرت فرمود: «من منكر فضیلت عمر نیستم؛ ولی ابوبكر، با آنكه از عمر افضل است، بالای منبر می‎گفت: «من شیطانی دارم كه مرا منحرف می‎كند، هر گاه دیدید از راه راست منحرف شدم، مرا به راه درست باز آورید.»

    یحیی گفت: «روایت شده است كه پیامبر فرمود:‌ «اگر من به پیامبری مبعوث نمی‎شدم، حتماً عمر مبعوث می‎شد.»[4]

    امام فرمود: «كتاب خدا (قرآن) از این حدیث راست‎تر است»، خدا در كتابش فرموده است:

    «به خاطر بیاور هنگامی را كه از پیامبران پیمان گرفتیم، و از تو و از نوح...»[5] از این آیه صریحاً بر می‎آید كه خداوند از پیامبران پیمان گرفته است، در این صورت چگونه ممكن است پیمان خود را تبدیل كند؟

    هیچ یك از پیامبران به قدر چشم بر هم زدن به خدا شرك نورزیده‎اند، چگونه خدا كسی را به پیامبری مبعوث می‎كند كه بیشتر عمر خود را با شرك به خدا سپری كرده است؟! و نیز پیامبر فرمود: «در حالی كه آدم بین روح و جسد بود (هنوز آفریده نشده بود) من پیامبر شدم».

    باز یحیی گفت: روایت شده است كه پیامبر فرمود: «هیچگاه وحی از من قطع نشد، مگر آنكه گمان بردم كه به خاندان خطّاب (پدر عمر) نازل شده است»، یعنی نبوت از من به آنها منتقل شده است.

    حضرت فرمود: این نیز محال است، زیرا امكان ندارد كه پیامبر در نبوّت خود شك كند، خداوند می‎فرماید: «خداوند از فرشتگان و همچنین از انسانها رسولانی بر می‎گزیند».[6] (بنابراین با گزینش الهی، دیگر جای شكی برای پیامبر در باب پیامبری خویش وجود ندارد).

    یحیی گفت: «روایت شده است كه پیامبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ فرمود: «اگر عذاب نازل می‎شد كسی جز عمر از آن نجات نمی‎یافت».

    حضرت فرمود: این نیز محال است، زیرا خداوند به پیامبر اسلام فرموده است: «و مادام كه تو در میان آنان هستی، خداوند آنان را عذاب نمی‎كند و نیز مادام كه استغفار می‎كنند، خدا عذابشان نمی‎كند».[7]

    بدین ترتیب تا زمانی كه پیامبر در میان مردم است و تا زمانی كه مسلمانان استغفار می‎كنند، خداوند آنان را عذاب نمی‎كند.[8]


    پی نوشت:

    [1] . علامه امینی در كتاب الغدیر (ج5، ص321) می‎نویسد: این حدیث دروغ و از احادیث مجعول است.

    [2] .«ولقد خلقنا الإنسان و نعلم ما تولوسُ به نفسُهُ و نحنُ أقربُ إلیه من حَبل الوَرید (سوره ق: 16).

    [3] .علامه امینی این حدیث را از بر ساخته‎های «یحیی بن عنبسه» شمرده و غیر قابل قبول می‎داند، زیرا یحیی شخصی جاعل حدیث و دغلكار بوده است. (الغدیر، ج5، ص229.) «ذهبی» نیز «یحیی بن عنبسه» را جاعل حدیث و دغلكار و دروغگو می‎داند و او را معلوم الحال شمرده و احادیثش را مردود معرفی می‎كند (میزان الاعتدال، الطبعه الأولی، تحقیق: علی محمد البجاوی، دار احیاء الكتب العربیه، 1382 هـ.ق، ج4، ص40.)

    [4] . علامه امینی ثابت كرده است كه راویان این حدیث دروغگو بوده‎اند (الغدیر، ج5، ص312و 316)

    [5] . «وَ إذْ أخَذْ ‎نا مِنَ الّنبییّن میثاقَهُم وَ مِنْكَ وَ مِن‎ْ نوحٍ....» (سوره احزاب : آیه 7).

    [6] . «اللهُ یَصْطفی مِنَ الملائِكهُ رُسلاً ومن النّاس» (سوره حج آیه 75).

    [7] . «و ما كانَ الله لِیُعَذِّ بَهُمْ وَ أنْتَ فیهِم، و ما كانَ اللهُ مُعَذِبَهُم‎‎ْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرونَ» (سوره انفال آیه: 33).

    [8] . احتجاج، طبرسی، نجف، المطبعه المرتضویه، ج2، ص247، مجلسی، بحارالانوار، المكتبهالاسلامیه، ج50، ص80


    ویرایش توسط LASTSOLDIER : ۱۳۸۹/۱۰/۱۱ در ساعت ۱۶:۳۹

    هزار و اندی سال است که مردی در انتظار 313 مرد است آااااه که چقدر طول می کشد آدم ، مرد شود



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    101
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مناظره مأمون با دانشمند سني



    مأمون (هفتمین خلیفه عبّاسی) به یحیی‌بن‌اَكْثم (قاضی وقت) دستور داد، تا علمای برجسته و معروف را در فلان روز و فلان ساعت، برای مناظره، در مجلس ما حاضر كن، «یحیی‌بن‌اَكْثم‌»، علمای برجسته و راویان برازنده و معروف اهل سنّت را در مجلسی به گردهم آورد، مأمون در آن مجلس حاضر شد و پس از احوال پرسی، گفت: «من شما را در این‌جا جمع كرده‌ام تا با هم بنشینیم و آزادانه درباره امامت، سخن بگوئیم و حجّت بر همگان تمام شود».‌

    در آن مجلس، هر كدام از علما‌ء درباره برتری و شایستگی ابوبكر و عمر برای این‌كه خلیفه رسول خدا شوند،‌ سخنی گفت، و مأمون با بیان روشن آن را رد كرد، تا این‌كه یكی از علماء به نام «اسحاق‌بن حمّاد‌بن‌زید» به میدان مناظره آمد، و پس از گفتگوئی، به مأمون گفت:

    «خداوند در قرآن (آیه 40 توبه) در مورد ابوبكر می‌فرماید»:

    «... ثانِیَ اثْنَیْنِ اِذْ هُما فِی الْغارِ اِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِه لاتَحْزَنْ اِنَّ اللهَ مَعَنا فَاَنزل الله سَكِینَتَهُ عَلَیْهِ...»:

    «ـ (پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ هنگام هجرت از مكّه، در غاری نزدیك مكّه پنهان شد) در حالی كه دوّمین نفر بود و (دیگری ابوبكر بود) و هر دو در غار بودند، پیامبر ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ به رفیقش (ابوبكر) فرمود: محزون نباش، همانا خدا با ماست، خداوند آرامش خود را بر او (پیامبر) فرستاد».

    خداوند در این آیه، ابوبكر را به عنوان «مصاحب و رفیق پیامبر»ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ معرّفی می‌كند!

    مأمون: عجبا! چقدر شما به لغت و قرآن، آگاهی اندك دارید، آیا گاهی كافر، مصاحب و رفیق مؤمن نمی‌شود؟ در این صورت، این مصاحبت چه افتخاری برای كافر، خواهد بود؟ چنان‌كه در قرآن (آیه 37 كهف) می‌فرماید:

    «قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ اَكَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَكَ مِنْ ترابٍ»:

    «رفیق با ایمان او (ثروتمند مغرور) با او (ثروتمند) به گفتگو پرداخت و گفت: آیا به خدائی كه تو را از خاك آفریده، كافر شدی».

    مطابق این آیه مؤمن با كافر به عنوان صاحب (رفیق و مصاحب) عنوان شده‌اند.

    و اشعار بسیاری از فصحاء عرب نیز شاهد است كه گاهی انسان و حیوان، با تعبیر مصاحب ، ذكر شده‌اند، بنابراین تعبیر «صاحب»، هیچ‌گونه دلیل افتخار نیست.

    اسحاق: پیامبرـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ طبق آیه فوق، ابوبكر را دلداری و نوازش داده و به او می‌فرماید: «لاتَحْزَنْ» (غم مخور).

    مأمون: به من بگو آیا حزن ابوبكر،‌گناه بود یا اطاعت بود؟ اگر می‌پنداری كه اطاعت بود، در این صورت فرض كرده‌ای كه پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ از اطاعت، نهی كرده (و چنین نسبتی به پیامبر،نادرست است) و اگر می‌گوئی گناه است، بنابراین چه فضیلت و افتخاری برای گناه‌كار است؟!

    اسحاق: خداوند در آیه فوق، آرامش (سكینه) خود را بر ابوبكر فرو فرستاده است، و همین برای او فضیلت و افتخار است، و این آرامش مربوط به ابوبكر است، نه پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ، زیرا پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ، نیاز به آرامش ندارد.

    مأمون: خداوند در قرآن (آیه 25 و 26 توبه) می‌فرماید:

    «وَ یَوْمَ حُنًیْنٍ ِاْذ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَیْئاً وَ ضاقَتْ عَلَیْكُمْ الاَرْضُ ِبما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِیَن ثُمَّ اَنْزَلَ اللّهُ سَكِینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلی الْمُؤمِنِینَ»:

    «خداوند شما را در میدان‌های زیادی یاری كرد و در روز (جنگ) حُنین (نیز یاری نمود) در آن هنگام كه فزونی جمعیّت‌تان شما ‌را به اعجاب آورده بود، ولی هیچ مشكلی را برای شما حلّ نكرد، و زمین با همه وسعتش بر شما تنگ شد، سپس از میدان جنگ فرار نمودید سپس خداوند،‌ سكینه (آرامش) خود را بر رسولش و بر مؤمنان نازل كرد».

    ای اسحاق! آیا می‌دانی كه این مؤمنانی كه فرار نكردند و با پیامبرـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ در میدان حُنین ماندند، چه كسانی بودند؟

    اسحاق: نه، نمی‌دانم.

    مأمون: در جنگ حُنَیْن (كه در سرزمینی بین مكّه و طائف،‌ در سال هشتم هجرت رخ داد) همه سپاه اسلام شكست خورده و از میدان فرار كردند،‌ تنها پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ و هفت نفر از بنی‌ هاشم باقی ماندند، علی‌ـ علیه السّلام ـ با شمشیر می‌جنگید،‌عباس (عموی پیامبر) افسار استر پیامبرـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ را در دست داشت و پنج نفر دیگر[1] مراقب پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ بودند تا از جانب كافران به او گزند نرسد،‌ سرانجام خداوند، پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ را پیروز كرد، (در اینجا آرامش خود را بر پیامبر و مؤمنان نازل نمود، بنابراین پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ نیز نیاز به آرامش الهی دارد) ای اسحاق! منظور از مؤمنان در این‌جا علی‌ـ علیه السّلام ـ و چند نفر از بنی‌هاشم هستند كه در میدان حاضر بودند، بنابراین چه كسی افضل است؟ آیا آن كسانی كه در میدان جنگ حُنَین با پیامبرـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ ماندند،‌و سكینه‌ الهی بر پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ و بر آنها وارد شد برترند یا آن كسی كه همراه پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ در ‌غار بود،‌ و شایستگی برای نزول آرامش بر او نداشت؟!

    ای اسحاق! چه كسی بهتر است،‌ آیا آن كسی كه همراه پیامبرـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ در غار بود، یا كسی كه در رختخواب پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ خوابید، و جان خود را فدای آن حضرت كرد، در آن هنگام كه پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ تصمیم گرفت از مكّه هجرت كند پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ طبق امر خدا به علی‌ـ علیه السّلام ـ فرمود: «در بستر من بخواب، و موجب حفظ جان من باش،‌».

    علی‌ـ علیه السّلام ـ عرض كرد: «ای رسول خدا! اگر من در بسترت بخوابم، شما به سلامت می‌مانی؟»

    پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ فرمود: «آری».

    علی‌ـ علیه السّلام ـ عرض كرد: سمعاً و طاعَهً: «بسیار خوب، اطاعت می‌كنم».

    سپس علی‌ـ علیه السّلام ـ در بستر پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ خوابید،‌ و روپوش پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ را به روی خود كشید، مشركان شبانه به آن بستر چشم دوخته بودند، و شكّی نداشتند كه پیامبر ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ در آن بستر خوابیده است،‌ و به اتّفاق رأی تصمیم گرفتند، تا از هر طایفه‌ای یك نفر به پیش رود و ضربتی بر پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ بزند، ‌تا اگر پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ كشته شد، قاتل او یك نفر،‌نباشد و در نتیجه بنی‌هاشم نتوانند انتقام پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ را از آن یك نفر بگیرند.

    علی‌ـ علیه السّلام ـ صدای مشركان را می‌شنید، ولی در آن وضع خطیر هرگز بی‌تابی نكرد،‌همانند ابوبكر كه در میان غار، بی‌تابی می‌كرد، با این‌كه در كنار پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ بود، ولی علی‌ـ علیه السّلام ـ با این‌كه تنها بود با كمال خلوص، استقامت كرد،‌ خداوند فرشتگانش را نزد او فرستاد،‌ تا او را از شرّ مشركان قریش حفظ كند ... علی‌ـ علیه السّلام ـ این چنین فداكاری و ایثار نمود و در طول زندگی هم‌چنان در اوج عظمت و شكوه و فضائل بود، تا این‌كه در حالی كه در پیشگاه خدا محبوب و مقبول بود،‌ از این دنیا رخت بربست.[2]

    پی نوشت:

    [1]. این پنج نفر عبارتند از: 1 ـ ابوسفیان‌بن‌حارث (پسرعموی پیامبر) 2 ـ نوفل‌بن‌حارث 3 ـ ربیعه‌بن ‌حارث 4‌ ـ فضل‌بن‌عبّاس 5 ـ عبداللّه‌بن‌زبیر و بعضی عتیبه و معتب (پسران ابولهب) را نیز افزوده‌اند (اعلام الوری ص 119 ـ كامل‌ابن‌اثیر، ج 2،‌ ص 239).

    [2]. اقتباس از بحارالانوار، ج 49، ص 194 ـ 200.
    ویرایش توسط LASTSOLDIER : ۱۳۸۹/۱۰/۱۱ در ساعت ۱۶:۳۵

    هزار و اندی سال است که مردی در انتظار 313 مرد است آااااه که چقدر طول می کشد آدم ، مرد شود


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    101
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مناظره امام سجاد(سلام الله علیه) با پيرمرد شامي



    هنگامی كه در ماجرای كربلا، امام سجّاد ـ علیه السّلام ـ را با همراهانش به صورت اسیر، وارد دمشق كردند، پیرمردی از اهالی شام نزدیك امام سجّاد ـ علیه السّلام ـ و همراهانش آمد و گفت: «حمد و سپاس خدای را كه شما را كشت و شهرهای شما را از مردان شما آسوده كرد، و امیرمؤمنان (یزید) را بر شما مسلّط نمود».

    امام سجّاد ـ علیه السّلام ـ با آن پیرمرد كه از مسلمانان ناآگاه بود، چنین مناظره كرد:

    امام: ای پیرمرد آیا قرآن خوانده‌ای؟

    پیرمرد: آری.

    امام: آیا معنی این آیه‌ را به خوبی فهمیده‌ای كه خداوند می‌فرماید: «قُل لا اَسْئَلُكُمْ عَلَیْهِ اَجراً اِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُربی»

    : «بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم در خواست نمی‌كنم، جز دوست داشتن خویشانم» (سوره شوری، آیه 23).

    پیرمرد: آری این آیه‌ی را خوانده‌ام.

    امام: خویشاوندان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ در این آیه، ما هستیم. ای پیرمرد! آیا این آیه را خوانده‌ای كه در سوره اسراء (آیه‌ی 26) آمده است:

    وَآتِ ذَالْقُربی حَقَّهُ: «و حق نزدیكان را بپردازد»

    پیرمرد: آری خوانده‌ام.

    امام: خویشان و نزدیكان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ در این آیه‌، ما هستیم.

    ای پیرمرد! آیا این آیه‌ (41، سوره انفال) را خوانده‌ای:

    وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیء فَاِنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُربی ... «و بدانید هرگونه غنیمتی به شما رسد، خمس آن برای خدا و برای پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و برای خویشاوندان نزدیك و ... است»

    پیرمرد: آری خوانده‌ام.

    امام: خویشان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ در این آیه، ما هستیم.

    ای پیر مرد! آیا این آیه را خوانده‌ای:

    اِنَّما یُریُد اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَیطَهِّركُمْ تَطْهیِراً : «خداوند فقط می‌خواهد، هرگونه پلیدی را از شما خاندان دور كند، و كاملاً شما را پاك سازد» (احزاب ـ 33)

    پیرمرد: آری خوانده‌ام.

    امام: ما هستیم آن خاندانی كه خداوند این آیه (آیه تطهیر) را در خصوص ما نازل كرد.

    در این هنگام پیرمرد، ساكت شد و حقیقت را دریافت و آثار پشیمانی از آن‌چه گفته بود در چهر‌ه‌اش آشكار شد، و پس از لحظه‌ای به امام سجّاد ـ علیه السّلام ـ گفت: «تو را به خدا آیا شما همانید كه گفتی؟»

    امام: «سوگند به خدا، و به حقّ جدّم رسول‌ خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ ما همان خاندان هستیم».

    پیرمرد، با شنیدن این جمله، منقلب شد و گریه كرد و دست به آسمان بلند نموده و گفت: «خدایا ما از دشمنان جنّی و انسی آل محمّد بیزار هستیم» آن‌گاه در محضر امام سجّاد ـ علیه السّلام ـ توبه كرد.

    ماجرای توبه این پیرمرد، به گوش یزید رسید، یزید دستور اعدام او را داد، آن پیر راه یافته را به شهادت رساندند.[1]


    پی نوشت:

    [1] ـ لهوف سیّد بن طاووس، 177 و 178.
    ویرایش توسط LASTSOLDIER : ۱۳۸۹/۱۰/۱۳ در ساعت ۱۶:۴۸

    هزار و اندی سال است که مردی در انتظار 313 مرد است آااااه که چقدر طول می کشد آدم ، مرد شود


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    101
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مناظره حضرت علي(سلام الله علیه) و ابوبكر با يهودي



    انس بن مالك گوید: پس از درگذشت پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ یك نفر یهودی، برای تحقیق درباره اسلام به مدینه آمد، و از مردم خواست كه او را به كسی‌كه بتواند از عهده پاسخ سؤال‌های او برآید راهنمائی كنند.

    مردم، ابوبكر را به او معرفی كردند.

    آن مرد پیش ابوبكر آمد و گفت پرسش‌هائی دارم كه جز پیامبر و یا وصی او نمی‌داند؟

    ابوبكر: هر چه می‌خواهی بپرس.

    آن چیست كه خدا ندارد؟

    آن چیست كه نزد خدا نیست؟

    و آن چیست كه خدا نمی‌داند؟

    ابوبكر عصبانی شد و به وی گفت: این سؤال‌های مردم بی دین است، و تصمیم كشتن او را گرفت، سایر مسلمانان حاضر هم كیفر آن مرد را كشتن می‌دانستند.

    ابن عباس كه آنجا حاضر بود، گفت: درباره این مرد، بی انصافی كردید.

    ابوبكر: نشنیدی كه الآن چه گفت؟

    ابن عباس: اگر می‌توانید جوابش را بدهید، وگرنه او را ببرید پیش امام علی كه تا به او پاسخ ‌دهد، چون من از پیامبر شنیده‌ام كه به علی بن ابیطالب می‌فرمود: «خدایا دلش را هدایت كن، و زبانش را استوار بدار»

    ابوبكر گفت: یا ابا الحسن این یهودی از من مانند زنادقه و بی‌دین‌ها سؤال می‌كند.

    علی ـ علیه‌السّلام ـ رو به یهودی كرد و فرمود: چه می‌گویی؟

    گفت: من سؤال‌هائی دارم كه جز پیامبر یا وصی او، پاسخش را نمی‌داند.

    امام علی(ع): مسائل خود را مطرح كن

    یهودی همان مسائل را تكرار كرد.

    امام علی(ع): اما آنچه خدا نمی‌داند، همان چیزی است كه شما یهودی‌ها می‌گوئید عزیز پسرخدا است، خدا نمی‌داند كه فرزند دارد.

    و اما آنچه نزد خدا نیست، ستم به بندگان است كه نزد او نیست و اما آنچه خدا ندارد، همتا است ، كه او بی‌همتا است.

    یهودی با شنیدن این سخن، شهادتین را بر زبان جاری كرد ومسلمان شد و ابوبكر و حاضرین امیرالمؤمنین علی ـ علیه‌السّلام ـ را كاشف الكرب (بر طرف كننده اندوه) لقب دادند.[1]

    پی نوشت:

    [1] . الغدیر ج 7ـ ص 1795.
    ویرایش توسط LASTSOLDIER : ۱۳۸۹/۱۰/۱۱ در ساعت ۱۶:۳۴

    هزار و اندی سال است که مردی در انتظار 313 مرد است آااااه که چقدر طول می کشد آدم ، مرد شود


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    101
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مناظره امام باقر(سلام الله علیه) با عبدا... بن نافع



    «عبدالله بن نافع» از خوارج بود و برای خود طرفداران و دار و دسته‌ای داشت، كه با امام علی ـ علیه السلام ـ به خاطر كشتن خوارج نهروانی دشمن بود.

    روزی گفت: اگر بر روی زمین كسی باشد كه مرا قانع كند كه علی ـ علیه السلام ـ در كشتن خوارج، بر حق بود، هر جا كه باشد به محضرش می‌روم و تا آخر عمر مرید او می‌شوم.

    یكی از حاضران گفت: آیا به نظر تو هیچ كس از فرزندان علی ـ علیه السلام ـ نیست كه تو را قانع سازد.

    عبدالله: آیا در میان فرزندان او دانشمندی وجود دارد؟

    یكی از حاضران: همین‌ نشانه ناآگاهی توست. مگر می‌شود در میان فرزندان علی ـ علیه السلام ـ دانشمندی وجود نداشته باشد.

    عبدالله: اكنون دانشمند خاندان علی ـ علیه السلام ـ كیست؟

    یكی ازحاضران: محمد بن علی معروف به امام باقر ـ علیه السلام ـ است.

    عبدالله با برجستگانِ طرفدارش به مدینه سفر كرد و به محضر امام باقر ـ علیه السلام ـ رسید.

    امام باقر ـ علیه السلام ـ فرزندان مهاجر و انصار را به آن مجلس دعوت كرد، مجلس از دو طرف پر از جمعیت شد.

    امام باقر ـ علیه السلام ـ مثل ماه تابان در میان آنها درخشید. آن گاه پس از حمد و ثنای خداوند مناظره زیر رخ داد:

    امام باقر ـ علیه السلام ـ : ای گروه فرزندان مهاجر و انصار! هر كسی از شما كه فضیلتی از علی ـ علیه السلام ـ می‌داند برخیزد و آن را بازگو كند.

    آنها از هر سو برخاستند و بخشی از مناقب امام علی ـ علیه السلام ـ را بیان كردند.

    عبدالله: من نیز این مناقب را از این محدثان روایت می‌كنم و به همه آنها آگاه هستم،ولی نظر من این است كه علی ـ علیه السلام ـ بعد از ماجرای حَكَمین و در قضیه دَوْمَه الجندل (بعد از جنگ صفین) به خاطر تأیید آن كافرند.

    حاضران در ضمن برشمردن مناقب مولی علی ـ علیه السلام ـ به ذكر ماجرای جنگ خیبر پرداختند كه هر روز برای فتح خیبر، گروهی با فرماندهی شخصی (از جمله، ابوبكر و عمر) به جبهه جنگ می‌رفتند و بی‌نتیجه باز می‌گشتند؛ سرانجام رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود:

    «لاُعْطیَنَّ الرّایَهَ غَداً رَجُلاً یُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ، وَ یُحِبُّهُ اللهُ و رسولُهُ كَرّارٍ غَیرَ فَرّارٍ. لا یَرجِعُ حَتّی یَفْتَحَ اللهُ عَلی یَدَیهِ»؛ فردا پرچم را به دست مردی می‌دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسولش او را دوست دارند، رزمنده شجاعی كه پیاپی به دشمن حمله می‌كند و هرگز پشت به جبهه نمی‌نماید و بر نمی‌گردد مگر مظفّرانه.

    امام باقر ـ علیه السلام ـ به عبدالله فرمود: «نظر تو درباره این حدیث چیست؟»

    عبدالله: حدیث صحیح است، و شكی در صدق آن ندارم ولی علی ـ علیه السلام ـ بعد از جریان‌های عصر معاویه از ماجرای حكمین كافر شد.و من به ایمان او قبل از جریان جنگ صفین كاری ندارم.

    امام باقر ـ علیه السلام ـ : مادرت به عزایت بنشیند، به من بگو آیا آن هنگام كه خداوند علی ـ علیه السلام ـ را دوست می‌داشت، می‌دانست كه آن حضرت ـ علیه السلام ـ خوارج نهروان را می‌كشد یا نمی‌دانست؟ اگر بگویی نمی‌دانست مطلقاً كافر شده‌ای.

    عبدالله: خداوند می‌دانست.

    امام باقر ـ علیه السلام ـ : آیا خداوند علی را به خاطر اطاعتش دوست می‌داشت یا به خاطر گناهش؟

    عبدالله: معلوم است كه به خاطر اطاعتش دوست می‌داشت.

    امام باقر ـ علیه السلام ـ : بنابراین برخیز كه محكوم شدی (زیرا اقرار نمودی كه خداوند امام علی ـ علیه السلام ـ را به خاطر این كه می‌دانست تا آخر عمر، اعمال نیك انجام می‌دهد دوست داشت.)

    عبدالله برخاست در حالی كه این آیه را می‌خواند:

    «حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَكُمُ الْخَیْطُ الْأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ»؛[1] یعنی هم چون روشنی سپیده سحر، حقانیت امام علی ـ علیه السلام ـ برایم آشكار گردید.

    سپس بیانات مستدل امام باقر ـ علیه السلام ـ را با این جمله قرآن تأیید كرد:

    «اللَّهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ»؛[2] خداوند آگاهتر است كه رسالت خویش را در كجا قرار دهد (و چه كسانی را به امامت رساند)![3]

    پی نوشت:

    [1] . بقره، 187.

    [2] . انعام، 124.

    [3] . روضه الكافی، ص 349

    تا 351؛ بحار الانوار، ج 46، ص 347.
    ویرایش توسط LASTSOLDIER : ۱۳۸۹/۱۰/۱۱ در ساعت ۱۶:۳۴

    هزار و اندی سال است که مردی در انتظار 313 مرد است آااااه که چقدر طول می کشد آدم ، مرد شود


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    101
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مناظره امام زمان(عچ) با مخالفان از طريق نواب



    از امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) توقیعات فراوانی در زمینه‎های گوناگون صادر شده است كه در برخی از آنها مناظراتی با مخالفان از طریق نواب خاص انجام شده است و البته ایشان تأكید می‏‎كردند كه این پاسخ‏‎ها را از امام زمان (عج) آموخته‎اند؛ ما در اینجا به یكی از مناظراتی كه توسط حسین بن روح یكی از نواب خاصّ حضرت بیان شده است اشاره می‎كنیم:

    «أبی جعفر محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی» نقل می‎كند شخصی از أبی القاسم حسین بن روح نوبختی پرسید:‌ «آیا حسین بن علی ­ـ علیه‎السلام ـ ولی خدا بود؟»

    گفت: «آری.»

    پرسید: «آیا قاتل آن حضرت دشمن و عدوّ خدا بود؟»

    گفت: «آری.»

    پرسید: «پس چرا خداوند دشمن خود را بر ولیّ خود مسلط كرد؟»

    حسین بن روح پاسخ داد: «بدان كه خداوند با بشر تكلّم نمی‎كند مگر با واسطه؛ حال اگر بخواهد فرستادگانی از غیر جنس بشر بفرستد مردم از آنان اطاعت نمی‎كنند؛ پس ناگزیر افرادی از جنس بشر را به رسالت بر می‎انگیزد و برای اینكه بر مردم ثابت شود كه ایشان از جانب خدایند و در سخنان خود صادق‎اند، معجزاتی را برایشان قرار می‎دهد بطوری كه مردم از انجام آن عاجزند؛ سپس چون مردم به رسالت این افراد پی بردند، خداوند متعال بر اساس مصلحت و حكمت خود گاهی رسولان و انبیاء خود را غالب می‎كند و گاهی مقهور؛ زیرا اگر ایشان در تمام احوال غالب و پیروز باشند، مردم ایشان را خدا می‎پندارند و از خداوند غافل می‎شوند، به همین دلیل خداوند متعال، احوال انبیاء و اولیاءش را مانند احوال سایر مردم قرار داده است و البته ایشان در حالت سختی و آزمایش‎های الهی صابر و شكیبا و در حالت پیروزی و عافیت شاكرند.»

    فردای آن روز، حسین بن روح، به یكی از شیعیان كه فكر می‎كرد این پاسخ‎ها تراوش فكری خود اوست اظهار داشت: «اگر از آسمان سقوط كنم و طعمه مرغان هوا گردم یا باد تندی مرا به محل دوری پرتاب كند، در نظرم بهتر از این است كه در دین خدا رأی و نظریه شخصی خود را اظهار كنم. مطالبی كه دیروز شنیدی از حجت خدا (عج) شنیده شده است»[1]

    پی نوشت:

    [1] . احتجاج طبرسی ج 2، ص 472.

    هزار و اندی سال است که مردی در انتظار 313 مرد است آااااه که چقدر طول می کشد آدم ، مرد شود


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    101
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مناظره امام صادق(سلام الله علیه) با ابو حنيفه



    روزی ابوحنیفه[1] برای ملاقات با امام صادق ـ علیه‌السّلام ـ به خانه امام آمد و اجازه ملاقات خواست، امام اجازه نداد.

    ابوحنیفه گوید: جلو در، مقداری توقف كردم تا اینكه عده‌ای از مردم كوفه آمدند و اجازه ملا‌قات خواستند به آنها اجازه داد، من هم با آنها داخل خانه شدم. وقتی به حضورش رسیدم گفتم:

    شایسته است كه شما نماینده‌ای به كوفه بفرستید و مردم آن سامان را از ناسزا گفتن به اصحاب محمد نهی كنی بیش از ده هزارنفر در این شهر به یاران پیامبر ناسزا می‌گویند.

    امام: مردم از من نمی‌پذیرند.

    ابوحنیفه: چگونه ممكن است سخن شما را نپذیرند در صورتیكه شما فرزند پیامبر خدا هستید؟

    امام: تو خودت یكی از همانهائی هستی كه گوش به حرف من نمی‌دهند، مگر بدون اجازه من داخل خانه نشدی، و بدون اینكه بگویم ننشستی، و بی اجازه شروع به سخن گفتن ننمودی؟ شنیده‌ام كه تو بر اساس قیاس[2] فتوا می‌دهی؟

    ابوحنیفه: آری.

    امام: وای بر تو كه، اولین كسی كه بر این اساس نظر داد شیطان بود، وقتی كه خداوند به او دستور داد كه به آدم سجده كند گفت: من سجده نمی‌كنم زیرا كه مرا از آتش آفریدی، و او را از خاك و آتش گرامی تر از خاك است.

    سپس امام برای اثبات بطلان قیاس، مواردی از قوانین اسلام كه بر خلاف این اصل است را ذكر نموده و فرمود:

    به نظر تو قتل ناحق (كشتن كسی به ناحق) مهمتر است، یا زنا كردن؟

    ابوحنیفه: كشتن كسی بنا حق.

    امام: بنابراین اگر عمل كردن به قیاس صحیح باشد، پس چرا برای اثبات قتل، دو شاهد كافی است، ولی برای ثابت نمودن زنا چهار گواه لازم است؟ آیا قانون اسلام با قیاس توافق دارد؟!

    ابوحنیفه: نه.

    امام: بول كثیف تر است یا منی؟

    ابوحنیفه: بول.

    امام: پس چرا خداوند در مورد اوّل، مردم را به وضو امر كرده، ولی درمورد دوّم، دستور داده غسل كنند، آیا این حكم با قیاس توافق دارد؟

    ابوحنیفه: نه.

    امام: نماز مهمتر است یا روزه؟

    ابوحنیفه: نماز.

    امام: پس چرا بر زن حائض، قضای روزه واجب است ولی قضای نماز واجب نیست؟ آیا این حكم با قیاس توافق دارد؟

    ابوحنیفه: نه.

    امام: شنیده‌ام كه این آیه را كه «در روز قیامت به طور حتم از نعمتها سؤال می‌شوید»[3] چنین تفسیر می‌كنی كه: خداوند مردم را از غذاهای لذیذ و آب‌های خنك كه در فصل تابستان می‌خورند مؤاخذه می‌كند؟

    ابوحنیفه: درست است، من این آیه را اینطور معنا كرده‌ام.

    امام: اگر مردی ترا به خانه‌اش دعوت كند و با غذای لذیذ و آب خنكی از تو پذیرائی كند و بعد برای این پذیرائی به تو منت گذارد، درباره چنین كسی چگونه قضاوت می‌كنی؟

    ابوحنیفه: می‌گویم آدم بخیلی است.

    امام: آیا خداوند بخیل است تا اینكه روز قیامت در مورد غذاهائی كه به ما داده، ما را مورد مؤاخذه قرار دهد؟!

    ابوحنیفه: پس مقصود از نعمت‌هائیكه قرآن می‌گوید انسان مؤاخذه می‌شود، چیست؟

    امام: مقصود، نعمت دوستی ما خاندان رسالت است.[4]

    پی نوشت:

    [1] . نامش نعمان بن ثابت است و یكی از ائمه چهارگانه اهل سنت و مؤسس فرقه حنفی است، كه متولد سنه 80 و متوفی 150 هجری می‌باشد.

    [2] . قیاس عبارت است از اینكه حكمی را خداوند برای موردی بیان نموده، بدون اینكه وجود علت آن حكم در مورد دیگری شناخته گردد، در مورد جاری كنیم.

    [3] . ثم لتسئلن یومئذ عن النعیم ( التكاثر 8).

    [4] . بحار الانوار ج 10 ص 220 .

    هزار و اندی سال است که مردی در انتظار 313 مرد است آااااه که چقدر طول می کشد آدم ، مرد شود


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    101
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مناظره حضرت زهرا(سلام الله علیه) با ابوبكر



    اشاره:

    پیغمبر اكرم ـ صلی‎‎‎الله علیه و آله ـ به امر خداوند متعال، فدك را به دخترش فاطمه ـ علیها‎السّلام ـ بخشید و لذا به علی ـ علیه‎السّلام ـ دستور داد تا اینكه قباله‎ای در این مورد بنویسد و آن نوشته را علی ـ علیه‎السّلام ـ و امام حسن ـ علیه‎السّلام ـ و امام حسین ـ علیه‎السّلام ـ و امّ ایمن و امّ سلمه (دو تن از زوجات صالحه پیامبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ) امضاء نمودند و قباله فدك به حضرت زهرا ـ علیها‎السّلام ـ سپرده شد و از سال هفت تا اواخر سال دهم هجری كه سال رحلت رسول گرامی اسلام ـ صلی‎الله علیه و آله ـ است به مدت سه سال در آمد این اراضی را برای فاطمه زهرا ـ علیها‎السّلام ـ می‎آوردند و او به میل خود بین فقرا و مستمندان تقسیم می‎كرد.

    چون سقیفه بنی ساعده ایجاد شد و ابوبكر بعنوان خلیفه تراشیده شد، مسلمین اختلاف كردند و چند فرقه شدند، و یك دسته كه حاضر به بیعت با ابوبكر نبودند زكات نمی‎دادند؛ ابوبكر پس از تسلّط بر اوضاع متوجه شد كه درآمد او كفاف مخارج اداره مسلمین را نمی‎دهد، از طرف دیگر دیدند كه از فدك همه ساله عائدات زیادی نصیب حضرت زهرا ـ علیها‎السّلام ـ و علی ـ علیه السّلام ـ می‎شود و آن مخدّره هم مازاد از نفقه خودشان را به مساكین و فقراء تقسیم می‎كند و از باب اینكه گفته‎اند: «النّاسُ عبیدُ الدنیا»لذا جمع زیادی از اهل مدینه كه غالباً هم فقیر بودند به منزل علی ـ علیه‎السّلام ـ آمد و شد داشتند.

    ابوبكر به تحریك عمر بیم آن یافت كه اگر فدك در دست فاطمه باشد ممكن است كم كم مردم به دور علی» ـ علیه‎السّلام ـ گرد آیند و خلافتی كه با زحمات بسیاری بدست آورده‎اند بخطر افتد و لذا عاملین زهرا را كه در فدك كار می‎كردند بیرون نمودند و فدك را تصرف كردند.

    سید شرف الدین عاملی در فصول المهُمّه می‎نویسد:

    «طرفداران علی ـ علیه‎السّلام ـ و هواخواهان اهل بیت ـ علیهم‎السّلام ـ كه تعداد آنها از 270 نفر تجاوز می‎كرد حاضر به بیعت با ابوبكر نبودند، ابوبكر ترسید كه چون اهل بیت ـ علیهم‎السّلام ـ درآمد سرشاری از خمس و نخلستانهای فدك دارند، یك روزی بر او بشورند و لذا در وهله اول تصمیم گرفت دست آنها را تهی نگاه دارد تا قدرت قیام نداشته باشند و دنیا پرستان از اطراف آنها پراكنده شوند.»

    عماد زاده در چهارده معصوم می‎نویسد:

    «چون عمر در حمایت از ابوبكر زمینه خلافت رابرای خود استوار می‎ساخت به ابوبكر گفت: جز از راه علی كسی در كار تو خللی نمی‎تواند بنماید، این مردم بنده پول ومال دنیا هستند، باید علی و خاندانش را تهی دست نگاه داشت تا مردم دنیا پرست از دور آنها متواری شوند و تا فدك در دست آنان است درآمد سرشاری خواهند داشت، ومردم اطراف آنان را می‎گیرند و شاید روزی بر حكومت تو قیام كنند بهتر است حق خمس و فدك را از آنها برگردانی تا پیروانشان از آنها روی بگردانند.» ابوبكر بی‎درنگ این پیشنهاد را به مرحله اجرا گذاشت و عُمّال فاطمه ـ علیهاالسّلام ـ را از فدك بیرون كرد.[1] بخاری در صحیح خود از عایشه نقل می‎كند:

    «فاطمه چند نفر را فرستاد نزد ابوبكر و شكایت از عُمّال او كرد و پیغام داد فدك میراث من است و آنچه از خمس خیبر با قی مانده بهره ما می‎باشد، دستور بده تا فدك را برگردانند.»

    ابوبكر به نمایندگان دختر پیغمبر گفت: «من از پیغمبر شنیدم كه فرمود:

    «نحنُ معاشرَ الانبیاء لا نُورَثْ» یعنی ما جماعت پیغمبران ارث نمی‎گذاریم.»[2]

    ابن ابی الحدید معتزلی می‎گوید: «من از این حدیث و جواب ابوبكر در شگفتم زیرا فاطمه در احتجاج خود با ابوبكر بر سر فدك گفت: تو وارث پیغمبری یا اهل او؟»

    ابوبكر جواب داد: «اهل او.»

    فاطمه ـ علیهاالسّلام ـ فرمود: «اگر چنین است كه اهل او ارث می‎برند این خلاف حدیثی است كه از پدرم نقل می‎كنی[3]»

    باری چون خبر برای فاطمه ـ علیهاالسّلام ـ آوردند كه ابوبكر چنین می‎گوید، دختر پیغمبر چادر و مقنعه خواست و زنان بنی هاشم را خبر كرد و خویشان و نزدیكان را طلبید و به اتفاق همه آنها به مسجد رسول خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ وارد شد. نكته قابل تأمل اینكه: بانویی كه در حیات پدر بزرگوارش حتی یكبار هم به مسجد نرفت و بلكه از باب«مسْجِدٌ المرءهِ بیتها» همواره در منزل نماز می‎خواند و از طریق دو فرزندش حسن و حسین ـ علیهماالسّلام ـ از منبر و سخنان پدرش در مسجد مطلع می‎گشت اینك باید عازم مسجد گردد تا حق مسلّم خود را از غاصبان و دشمنانش طلب كند.

    خطبه حضرت زهرا ـ علیهاالسّلام ـ در مسجد و احتجاج او با ابوبكر:

    در كتاب ناسخ التواریخ در این مورد چنین آمده است:

    «فاطمه زهرا ـ علیهاالسّلام ـ پس از كسب اجازه از علی ـ علیه‎السّلام ـ در حالی كه جمعی از زنان بنی هاشم آن مخدّره را همراهی می‎نمودند وارد مسجد گردید و در پشت پرده قرار گرفتند.» چون چشم آن حضرت به قبر پدر افتاد و ملاحظه نمود كه ابابكر در عرشه منبر به جای پدر بزرگوارش نشسته است، «أنَّتْ أنَّهً أجهَشَ القومُ لها بالبُكاء» ناله‎ای از دل پر درد كشید و ناله آن مخدره را چون اهل مجلس شنیدند، و دانستند كه فاطمه ـ علیهاالسّلام ـ است كه با آنان قصد صحبت دارد، بی اختیار صدا به ناله بلند كردند؛ حضرت قدری مكث كرد تا اینكه صدای گریه مردم فرونشست، سپس شروع نمودند به انشاء این خطبه شریفه كه ما به قدر حاجت از آن بیان می‎كنیم:

    «فقالت (ـ علیهاالسّلام ـ): الحمدُلله علی ما اَنْعَمَ و له الشُّكْرُ بما اَلْهَمَ مِن عمومِ نِعَمِ إبتلاها و مَسبوغِ آلاءٍ أسْلاها»

    حمد خداوند راست كه، ابر رحمت بی منتهای او بر ما ریزش دارد و سپاسگزاری می‎نمایم از نعمت‎های او كه شامل حال ما گردیده و هرگز نعمت‎های او به بن‎بست منتهی نخواهد گردید.

    «و أشهدُ اَنْ لا إله إلاَ اللّهُ وحده لا شریك له كلمهٌ جَعَلَ الاخلاصَ تأویلُها و ضَمّنَ القلوبَ موصولُها و أنارَ فی الفكرِ مَعقولُها»

    شهادت می‎دهم كه خداوند یگانه و بی‎شریك است و دلهای ما را به خلوص عمل و توحید و یگانگی خویش متصف نموده است و عقول بندگان خود را به صفت توحید و پرستش خویش منّور نموده است.

    «و أشهد أنَّ أبی محمداً عبدُه و رسولُه، اِختارَهُ و اصْطفاهُ قَبْلَ أن بَعَثَهْ»

    و شهادت می‎دهم كه پدرم بنده و فرستاده خداست و خداوند قبل از تفویض رسالت به او، شخص برازنده و منزّه از هر عیب و نقص اخلاقی بود و لذا منتخب خدا بود.

    «فلّما ا‏ختارَ اللهُ لِنبیّه دارَ أنبیائه و مَأوی أصفیائِه، ظهَر فیكم حَسیكهُ النفاق. هذا و العَهْدُ قریبٌ و الكَلِمُ رحیبٌ و الجرحُ لمَا یندمل و الرَّسول لمّا یقبر، كیف بكم أنّی تؤفكون؟ أم بغیر الله تحكمون؟ بئسَ للظالمین بَدَلاً، و مَنْ یَبْتَغِ غیرَ الاسلامِ دیناً فلَن یُقبلُ منهُ و هو فی الاخرهِ من الخاسرینَ»

    و چون حضرت سبحان اختیار نمود از برای پیغمبر خود خانه‎ای را كه از برای تمام پیغمبران و برگزیدگان از عباد خویش تهیه نموده بود، (شما ای مردم آتش فتنه‎ای را كه در سینه‎یتان نهفته بود ظاهر ساختید) و نفاق اندرونی خویش را بروز دادید و لذا از مرگ پیغمبر چیزی نگذشته بود و جرحه سینه‎ها از مصیبت آن جناب التیام نیافته بود و طولی از دفن پیغمبر نگذشته بود كه اظهار نفاق كردید، به كجا می‎روید؟! آیا به غیر از حكم خداوند می‎خواهید حكمی را اجرا نمائید؟ بد راهی را انتخاب نموده‎اید و بد جایی از برای خود تهیه كرده‎اید، كسی كه به غیر از راه دین اسلام راهی را بپیماید، هرگز از او پذیرفته نخواهد شد و اعمال او قبول نخواهد گشت و در روز قیامت از زیان‎كاران خواهد بود.

    پس خطاب به ابوبكر فرمود:

    «یابنَ أبی قحافه، أفی كتابِ الله أن ترِثَ اَباكَ ولا اَرِثُ أبی، لقد جئتَ شیئاً فرّیاً، افعلی عمد تركتم كتاب الله و نَبَذْ تُمُوهُ وراءَ ظهورِكم اذ یقول عزَّ اسْمُه «و وَرثَ سُلیمانُ داودَ» و قال فیما اقتصّ من خبر یحیی ابن زكریّا اذ قال «ربِّ هب لی مِن لَدُنْكَ وَلیّاً یَرِثُنی و یَرِثُ مِن آلِ یعقوبَ «و قال عَزَّ اسْمُه: «و اولو الأرحامِ بعضُها أولی ببعضٍ فی كتاب الله» وقال عزّ اسْمه: «یوصیكم اللهُ فی لولادكم للذّكر مثلُ خطّ الاُنثیینِ و قال عزّ اسمه «إنْ تَرَكَ خیراً الوصیّهُ لِلوالدیْنِ و الأقربینَ بِالمعروفِ حقّاً علی المتقینَ» و زَعَمْتُم انْ لا خُطْوَهَ لی ولا أرِثُ من أبی و لا رَحِمَ بیننا، اَفَحُكْمُ الله بآیه أخرِج منها أبی. أم هل تقولون أهل یقین لا یتوارثان و لستُ أنا و أبی من أهلِ مِلَّهٍ واحدَهٍ أم أنتم أعلَم بخصوصِ القرآنِ و عمومِه مِن أبی و ابْن عَمّی، تلقاكَ یوم حشرك، فنِعْمَ الحَكَمُ اللهُ و الزّعیمُ محمد ـ صلی‎الله علیه و آله ـ و الموعد القیامه و عند الساعه ما یخسرون و لا نفعكم اذ تندمون و لِكُلِّ نَبَاءِ مُسْتَقَرٌ و سوف تعلمون مَن یأتیه عذاب یُخزیه و یَحِلٌّ علیه عذابٌ مقیمٌ»

    چه كسی گفته فاطمه از میراث پدر محروم است؟ آن كیست كه حصار قانونی ارث را شكسته و آیات قرآن را طبق میل خود تفسیر كرده است، من از گفتار این پیرمرد غرق حیرتم، او فكر می‎كند كه خود می‎‎‎تواند میراث ابوقحانه (پدرش را) را در اختیار گیرد اما میراث محمد ـ صلی‎الله علیه و آله ـ بر فاطمه حرام است؟!

    این قرآن است كه بر هر چه مخالف حق است خط بطلان كشیده است، اكنون آیاتی از قرآن كریم را بر شما می‎خوانم تا بنگرید كه روایت ابوبكر كه می‎گوید «نحن معاشرَ النبیاء لا نُورِّث» با قرآن موافق است یا مخالف.

    هزار و اندی سال است که مردی در انتظار 313 مرد است آااااه که چقدر طول می کشد آدم ، مرد شود


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    101
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ادامه ......


    آنگاه از سوره نمل (آیه 15)خواند: «وَ وَرِثَ سُلیمانُ داودَ»، كه قرآن از میراث خواری سلیمان و میراث گذاری داود سخن می‎گوید و آیه 5 و 6 از سوره مریم كه در مورد زكریّا ـ علیه‎السّلام ـ می‎فرماید: آنجناب به خداوند عرضه داشت: «پروردگارا؛ به من فرزندی عنایت كن تا از من و اولاد یعقوب ارث ببرد» و در سوره انفال آیه 75 می‎فرماید: «اقارب و ارحام میّت بعضی در ارث بردن بر برخی دیگر مقدم‎اند» و در سوره نساء آیه 11 می‎فرماید:

    «ارث و سهم پسر را دو برابر دختر بدهید» و در سوره بقره آیه 180 می‎فرماید: «هر گاه كسی از دنیا رفت ارث او را در ما بین پدر و مادر و منسوبین او بدرستی تقسیم نمائید.» با چنین آیات روشنی كه خداوند راجع به ارث می‎فرماید چطور می‎گویید من از پدرم ارث و نصیبی ندارم؟ آیا بین ما رابطه پدر و فرزندی وجود ندارد؟ آیا من دختر او نیستم؟ یا اینكه می‎خواهید بگویید من با پدرم از یك ملت نیستیم و از این جهت ارث او را به من نمی‎دهید؟ یا می‎خواهید بگویید من از دین پدرم بیرون رفته‎ام و كافر از مسلمان ارث نمی‎برد؟ یا می‎خواهید بگویید شما به احكام قرآن از عموم و خصوص آن بهتر از پدرم و پسر عمویم علی ـ علیه‎السّلام ـ اطلاع دارید؟

    آنگاه با نگاه تندی به ابوبكر گفت:

    «من در روز رستاخیز گریبان ترا خواهم گرفت و حق خویش را از تو باز خواهم ستاند، در آن روزی كه حاكم خداست و شاهد محمد ـ صلی‎الله علیه و آله ـ است، روزی كه ندامت و پشیمانی بی‎فایده خواهد بود، زود است كه متوجه شوید، چه كسی را عذاب آخرت خوار و ذلیل می‎كند.» پس از این احتجاج محكم باز خطاب به انصار فرمود:

    «یا معشرَ الفتیه و أعضادَ المِلّه و أنصارَ الاسلام! ما هذه الغمیزهُ فی حقّی؟ أما كانَ رسولُ الله ـ صلی‎الله علیه و آله ـ یقول «المرءُ یُحْفَظُ فی وُلْده» أاُهْضَمُ تُراثُ أبی و انتم بمَرْیءً منّی و مُسْمِعٌ و انتم ذوالعدد و العده و عندكم السّلاحُ و الجُنَّه و تأتیكم الصّرخه، فلا تغیثون «ألا تُقاتِلونَ قَوْماً نَكَثُوا أیمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخراج الرَّسولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ اَوَّلَ مَرَّهٍ، أتَخْشَوْنَهُمْ؟ فاللهُ اَحَقُّ أنْ تَخْشَوْهُ إن كُنْتُمْ مؤمِنینَ»[4] و أنا إبنهَ تذیر لكم بین یَدَیْ عذابٍ شدیدٍ.»

    ای گروه مسلمین و ای بازوهای اسلام! این چه سستی است كه درباره من اعمال می‎كنید؟ مگر از پیامبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ نشنیدید كه می‌فرمود: «مقام عظمت پدر، درباره اولادش باید رعایت گردد.» آیا ارث پدر را از من می‎گیرند و شما متوجه هستید و صدای مرا می‎شنوید و با اینكه صاحب قدرت و نفوذ می‎باشید و سلاح‎های برّنده در دست دارید از من دادرسی نمی‎كنید و مبارزه و جنگ آغاز نمی‎نمائید، با مردمی كه نقض پیمان نمودند و پیروی می‎كنند از مردمی كه در صدر اسلام پیغمبر را از خانه خود (مكّه) بیرون كردند، آیا از این مردم می‎ترسید با اینكه سزوار است فقط از خدا بترسید اگر واقعاً به او ایمان دارید. و اینك من دختر پیغمبر شما هستم (و در صورتی كه مرا در گرفتن حقّم یاری نكنید) شما را از عذاب سختی كه در پیش دارید می‎ترسانم.

    پاسخ ابوبكر به فاطمه ـ علیها‎السّلام ـ :

    فقال: «یا ابْنهَ رسول الله، لقد كان أبوكَ بالمؤمنینَ عطوفاً، كریماً، رَؤُفاً، رحیماً و علی اكافرین عذاباً الیماً و عقاباً عظیماً، لا یُحِبُّكُمْ إلاّ كلّ سعیدٍ ولا یُبْغِضُكُم إلاّ كلّ شقیٍّ، فأنتم عِترهُ رسول الله وأنتِ یا خِیَرَهِ النساءِ و ابْنَهَ خِیَرَه الأنبیاء، صادقهٌ فی قَوْلُكِ، سابقهٌ فی وُفورِ عقلُكِ، غیرُ مردودهٍ عن حقِّكِ، انّی اُشْهِدُ اللهَ و كفی به شهیداً، إنیّ سمعتُ رسولَ الله ـ صلی‎الله علیه و آله ـ یقول: «نحن معاشرَ الأنبیاء لا نُوَرِّثُ ذَهَباً و لا فِضَّهَّ ولا داراً و لا عقاراً و إنما نُوَرِّثُ الكتابَ و الحكمهَ و العلمَ و النُّبُوَّهَ و ما كان لنا من طُعْمَهٍ فَلِوَلیِّ الأمرِ بعدنا أن یَحْكُمَ فیهِ بِحُكْمِهِ» و أنتِ سیَّدهِ اُمَّهِ أبیكَ و الشجره الطَّیبهِ لنبیّكِ، لایُدْفَعُ مالُكِ من فَضْلكِ و لا یُرْصَعُ من فَرْعِكِ و أصْلِكِ، حُكْمُكِ نافِذٌ فیما مَلَكْتُ یَدایْ، فَهَلْ‎ترینَ أن اُخالِفُ فی ذالِكَ أباكِ»

    ابابكر گفت: «ای دختر رسول خدا، همانا پدرت نسبت به مؤمنین، بسیار مهربان و با گذشت و رحیم دل و نسبت به كفار، بسیار شدید الغضب وسخت گیر بود و شما (خاندان پیامبر را) دوست ندارد، مگر شخص با سعادت و دشمن ندارد، مگر شخص شقی و بد عاقبت؛ شما عترت پیغمبر ما هستید و تو ای فاطمه بهترین زنان عالم و پدرت بهترین انبیاء گذشته بود، و تو راستگو می‎باشی و هرگز دروغ نمی‎گویی و در عقل و خرد مقام شامخی را دارا هستی و هرگز سزاوار نیست كه كسی تو را از حقّت محروم كند، و من خدا را شاهد می‎گیرم ـ و خداوند بعنوان شاهد كافی است ـ كه من خود از رسول خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ شنیدم كه فرمود: «ما انبیاء هرگز چیزی به ارث نمی‎گذاریم، از طلا و نقره و خانه و زمین و فقط از ما دانش و نصیحت و علم و فضیلت باقی می‎ماند، و آنچه از متاع دنیویّه از ما باقی بماند مربوط به خلیفه بعد از ما خواهد بود و بهر نحو كه خواسته باشد در آن تصرف می‎كند». آنگاه ابوبكر چنین ادامه داد: ای فاطمه! تو بزرگترین زنان عالم هستی و بمنزله درختی هستی كه طیّب و طاهر است و صاحب گل‎های طیّب است، هرگز كسی حق ندارد تو را از مال و اموالت منع كند و تو را از اصلت (كه از نسل پیامبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ هستی) جدا كند، حكم تو ای فاطمه نسبت به اموالت نافذ است و حتی تمام اموال من در تحت اختیار توست و امر تو در مورد اموال من هم نافذ است لكن هرگز گمان مبر كه من نسبت به دستورات پدرت قدمی بر خلاف بر می‎دارم. (یعنی بی جهت، استدلال می‎آوری و من هرگز فدك را به تو باز نخواهم گرداند.)

    پاسخ زهرا ـ علیهااسّلام ـ به أبابكر:

    مضمون كلمات حضرت فاطمه ـ علیهاالسّلام ـ در پاسخ أبابكر به نحو فشرده بدین شرح است: «سبحان الله! آیا پدر من بر خلاف قرآن مجید سخنی می‎گوید؟ پس با اینكه در قرآن آیات ارث بسیار است، (چنانچه اشاره شد) و بخصوص اینكه قرآن بالصراحه می‎فرماید: «اولاد‎های انبیاء گذشته از پدرانشان ارث می‎برند» چطور ممكن است كه پدر من بر خلاف صریح قرآن فرموده باشد: «ما انبیاء ارث نمی‎گذاریم.»

    و اما اینكه ادعا كردی پیغمبران ارث نمی‎گذارند و آنچه از آنان باقی بماند صدقه است و امر آن صدقات بعد از پیغمبر محوّل به خلیفه او خواهد بود، از چند جهت مخدوش و باطل است:

    اول آنكه: این حدیث را پیغمبر كجا فرموده كه به غیر از تو و چند نفر از حامیانت، كسی دیگر نشنیده است؟ اگر بگویی من این حدیث را در حضور مردم، در بالای منبر در جواب تو گفتم و اگر حدیث حقیقت نداشت مسلمین اعتراض می‎كردند خواهم گفت:

    «اولاً اكثر اهل مسجد مردمی منافقند و اسلامشان بغیر از لقلقه زبان چیزی نیست و این كسانی كه در مسجد در گرد منبر تو نشسته‎اند همان كسانی هستند كه می‎خواستند پیغمبر را در درّه «عقبه» شهید كنند.

    ثانیاً: وقتی عمر خالد را موظف كرده تا با یكصد نفر با شمشیرهای برهنه روی زانوان، به گرد منبر تو بنشینند، چه كسی جرأت می‎كند بر سخنان تو ایرادی بگیرد، هر چند بر خلاف قرآن باشد؟»

    دوم اینكه: می‎بایست این حدیث كه جعل نموده‎اید ـ در مورد اینكه پیغمبران ارث نمی‎گذارد، طوری جعل می‎كردید كه بر خلاف صریح قرآن نباشد و لذا باید می‎گفتید: «أنا مِن بین الأنبیاء لا أُوَرَّثُ» یعنی فقط من از میان انبیاء ارث نمی‎گذارم، اما اینكه جعل كرده‎اید «نحن معاشرَ الأنبیاء لا نُوِّرَّث» یعنی «ما طائفه انبیاء ارث نمی‎گذاریم» بر خلاف منطق قرآن است زیرا قرآن می‎فرماید: «و وَرِث سلیمانُ داودَ»[5] و «أولوا الأرحام بعضُها أولی بِبَعْضٍ فی كتابِ اللهِ»[6] و «یوصیكُمُ اللهُ فی أولادِكُم للذَّكَرِ مثلُ حَظِّ الأُنْثَیَیْنِ»[7] و «إنَّ تَرَكَ خَیْراً الوصیّهُ لِلْوالِدَیْنِ و الأقرَبینَ بالمعروفِ حقاً علی المتّقینَ»[8] و از قول یحیی می‎فرماید: «ربَّ هَبْ لی مِنْ لَدُنْكَ وَلیّاً، یَرِثُنی وَ یَرِثُ مِن آلِ یَعقُوبَ»[9]

    سوم اینكه می‎گویی ارث پیغمبران اموال نیست بلكه فقط علم و حكمت و نبوت است، اگر می‎خواستی حدیث جعل كنی لا أقل «نبوت، را جزو میراث پیغمبران قرار نمی‎دادی، زیرا یكی از پیغمبران پدر من است و هرگز از آن حضرت نبوت به كسی بعنوان ارث انتقال نیافت، زیرا بر همه معلوم است كه او خاتم پیغمبران است و پس از او پیغمبری نخواهد آمد.

    چهارم اینكه: چطور همسران پدرم همه از شوهر ارث می‎برند و اكنون در منزل پدرم از باب به ارث بردن منزل ساكنند، لكن من كه دختر او می‎باشم از پدرم ارث نمی‎برم؟!

    پنجم اینكه: مگر فراموش كردی روزی را كه شوهرم علی ـ علیه‎السّلام ـ با عمویش عباس از برای احتجاج نزد تو آمدند و هر یك ادعای ارث پیغمبر را می‎نمودند، تو در پاسخ آنان گفتی: پیغمبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرزند دارد و با وجود فرزند نه عمو ارث می‎برد و نه پسر عمو.»

    ششم اینكه: اگر پیغمبر ارث نمی‎گذارد پس چرا دختر تو عایشه، گفت: پیغمبر را در حجره من دفن نمائید و بنابر عدم ارث خانه‎های آن حضرت باید تمامی فروخته شود و جزو صدقات تقسیم بر فقراء و مساكین گردد، پس چرا زوجات آن حضرت را از خانه‎هاشان بیرون نمی‎كنی تا فقراء و مساكین مدینه در خانه، جایگزین شوند؟!

    هفتم اینكه: اگر (بنابر قبول حدیث جعلی) پیغمبران فرموده باشند ما خانه و عقار و ذهب و فضه به ازث نمی‎گذاریم مراد آنان این است كه مال دنیا آنقدر ارزش ندارد كه ما به آن دل خوش كنیم و بعنوان ارث به كسی دهیم بلكه ارثی كه از ما باقی می‎ماند برازنده و در خور شأن ماست و آن ارث، علم و حكمت و دانش و فقاهت است.

    هشتم اینكه: ای ابابكر! به من می‎گویی تو راستگوی در قول و رفتار می‎باشی، اگر مرا راستگو می‎دانی، چرا ادعای مرا در مورد ارث بردن از پدر قبول نمی‎كنی؟!

    نهم اینكه: مگر قلاع خیبر در سال هفتم هجرت فتح نشد و آیه «و آتِ ذالقربی حقَّهُ»[10] در همان سال بعد از فتح خیبر بر پیغمبر نازل نگردید و آن حضرت از طرف خدا مأمور نگشت تا اینكه فدك را به من بدهد؟ از طرفی فدك در حیات پدرم رسول الله ـ صلی‎الله علیه و آله ـ سه سال در دست من بود و فدك «نِحله» پدرم می‎باشد «و النّحلهُ هیَ الإعطاءُ من طیب النّفس» یعنی نحله، بخششی است كه از روی طیب نفس وكمال رضایت به كسی بدهند، و پدرم فدك را در حال حیاتش به من بخشید و بخشش به «ذی رحم» شرعاً لزوم آور[11] است و بنابراین حتی خود پیغمبر هم حق رجوع به فدك را نداشته است، پس تو به چه دلیلی حق مسّلم مرا غصب كردی؟

    دهم اینكه: اگر من فدك را ارث خود می‎دانم به جهت این است كه خواستم به مدارك قرآن بر تو احتجاج كرده باشم (و این از باب مماشات با خصم است) و الاّ فدك حتی در زمان حیات پیغمبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ متعلق به من بوده و پس از نزول آیه «و آت ذالقربی حقّه» از ملك پیغمبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ خارج شده است، و تو ای ابابكر به چه حقّی مِلك متصرّفی مرا در حیات پدرم پیغمبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ از من گرفتی؟!

    پاسخ ابوبكر چه بود؟

    .................

    هزار و اندی سال است که مردی در انتظار 313 مرد است آااااه که چقدر طول می کشد آدم ، مرد شود


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    101
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    چون سخنان قاطع و محكم حضرت زهرا ـ علیهاالسّلام ـ به اینجا رسید و ابوبكر خود را محكوم دید بناچار به آخرین حربه خود متوصل شد و گفت:

    «آیا در این ادعا كه می‎گویی پدرت فدك را به تو بخشیده است شاهدی هم داری؟» زهرا ـ علیهاالسّلام ـ فرمود: «ای ابو بكر تو با من بر خلاف تمام دستورات شرع رفتار می‎كنی زیرا در اینكه فدك در حیات پیغمبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ به مدت سه سال در تصرف من بوده، هیچ شكّی نیست و تو خود می‎دانی كه تصرف أماره ملكیّت است و از طرفی شما كه مدّعی هستید فدك را پیغمبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ به من نداده است باید شاهد بیاورید، نه من، زیرا طبق قاعده «ألبیّنهُ علی المدّعی و الیمینُ علی من أنكر» شما مدعی هستید و باید اقامه بیّنه و شاهد نمائید معذلك من شاهد هم می‎آورم.»

    آنگاه حضرت زهرا ـ علیهاالسّلام ـ فوراً امیرالمؤمنین علی ـ علیه‎السّلام ـ و امام حسن ـ علیه‎السّلام ـ و امام حسین ـ علیه‎السّلام ـ و امّ أیمن را حاضر كرد.

    حضرت علی ـ علیه‎السّلام ـ و حسنین ـ علیهما‎السّلام ـ به حقانیت زهرا ـ علیهاالسّلام ـ شهادت دادند و چون نوبت به شهادت امّ ایمن رسید ابتدا رو به ابابكر كرده وگفت: «اول از تو سؤال می‎كنم، آیا از پیغمبر خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ شنیده‎ای كه درباره من فرمود: «اُمّ أیمن إمرءَهٌ من أهل الجنّه» یعنی اُمّ ایمن از زنان بهشتی است؟»

    ابابكر گفت: «آری شنیده‎ام.»

    ام ایمن گفت: «فَاُشْهِدُ اَنَّ اللهَ عزَّوجل أَوحی إلی رسولِ اللهِ ـ صلی‎الله علیه و آله ـ «فآتِ ذالقربی حقَّه» فجَعَلَ فدك لها طُعمهً بأمرِالله.»

    یعنی: «پس من كه به گفته پیامبر از زنان بهشتی خواهم بود شهادت می‎دهم به اینكه خداوند سبحان وحی فرستاد به سوی پیغمبر خود به اینكه «حق ذالقربی را بده» و آن حضرت فدك را به امر الهی به زهرا داد.»

    ابابكر به ناچار نوشت كه فدك را تحویل فاطمه ـ علیهاالسّلام ـ دهند لكن در این أثنا عمر دست دراز كرد و نامه را گرفت و پاره كرد و گفت:

    «لا تُقْبَلُ شَهادهُ امرءَهٍ عَجَمِیَّهٍ لا تفصح و أمّا علیُّ فجَرَّ النّارَ الی قُرصِهِ»

    یعنی: «ما هرگز شهادت یك زن عجمیّه را قبول نخواهیم كرد و اما علی هم آتش را به روی قرص نان خود می‎كشد تا نانش پخته گردد (كنایه از اینكه قصد دارد تا با شهادت (نعوذ بالله) دروغ ذی نفع گردد) امام حسن ـ علیه‎السّلام ـ و امام حسین ـ علیه‎السّلام ـ هم كه كودك خردسال بیش نیستند ولذا شهادت این دو كودك نیز مورد قبول نیست. (به خدا پناه می‎بریم از هجویّات و مزخرفات و جسارات او).

    در اینجا بود كه زهرا ـ علیها‎السّلام ـ حق خود را از دست رفته دید و لذا با غضب و ناراحتی تمام مسجد را ترك كرد و پس از تضرع و زاری بر سر قبر پدر با دلی پر از غم و شكسته خاطر به منزل بازگشت.

    پی نوشت:

    [1] . چهارده معصوم، ج1،ص 279. ِ

    [2] . صحیح بخاری ج 3 ،ص40، چاپ مصر 1304ه. ق

    [3] . شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 84

    و اما كتب معتبره اهل تسنن كه متعرض قضیه غصب فدك گردیده‎اند بسیارند و اگر كسی خواسته باشد به آنها مراجعه كند به كتاب شریف الغدیر، تألیف علامه امینی (رحمه الله علیه) مراجعه كند و مع ذلك ما در اینجا به چند كتاب اشاره می‎كنیم:

    فتوح البلدان، البلاذری ص38ـ صواعق، لإبن حجر ص22ـ شرح نهج البلاغه لإبن ابی الحدید المعتزلی، ج4 ص78 تا 106،ـ صحیح بخاری، كتاب فرائض ج4 ص101 و كتاب الجهاد، ج1 ص115 و ج3 ص40 سیره حلبی، ج3، ص 390، صحیح بخاری، ج3، ص40، چاپ مصر، سال 1304 ه.ق.

    [4] . سوره توبه آیه 13

    [5] . سوره نمل آیه 15.

    [6] . سوره انفال آیه 75.

    [7] . سوره نساء آیه 11.

    [8] . سوره بقره آیه 180.

    [9] . سوره مریم آیه 5 و6

    [10] .سوره اسراء آیه 26.

    [11] . یعنی دیگر قابل باز پس گرفتن نیست.

    هزار و اندی سال است که مردی در انتظار 313 مرد است آااااه که چقدر طول می کشد آدم ، مرد شود


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود