صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953

    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►




    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►


    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►

    شهيد امام رضا(ع)


    اوايل سال 72 بود و گرماي فكه.در منطقه عملياتي والفجر مقدماتي ،بين كانال اول و دوم،مشغول كار بوديم.چند روزي مي شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم.هر روز صبح زيارت عاشورا مي خوانديم و كار را شروع مي كرديم.گره و مشكل كار را در خود مي جستيم.مطمئن بوديم در توسلها يمان اشكالي وجود دارد.آن روز صبح،كسي كه زيارت عاشورا مي خواند،توسلي پيدا كرد به امام رضا(ع).شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او.

    مي خواند و همه زار زار گريه مي كرديم.در ميان مداحي،از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالي بر نگرداند.ما كه در اين دنيا همه خواسته و خواهشمان فقط باز گرداندن اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و…هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و بر گشتن به مقر.ديگر داشتيم نا اميد مي شديم.خورشيد مي رفت تا پشت تپه ماهورهاي رو به رو پنهان شود.آخرين بيلها كه در زمين فرو رفت،تكه اي لباس توجهمان را جلب كرد.همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند.

    با احترام و قداست شهيد را از خاك در آورديم.روزي اي بود كه آن روز نصيبمان شده بود.شهيدي آرام خفته به خاك.يكي از جيبهاي نظامي اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايي و مداركش را خارج كنيم،در كمال حيرت و ناباوري ،ديديم كه يك آينه كوچك،كه پشت آن تصويري نقاشي شده از تمثال امام رضا(ع)نقش بسته به چشم مي خورد.از آن آينه هايي كه در مشهد ،اطراف ضريح مطهر مي فروشند.گريه مان در آمد.همه اشك مي ريختند.

    جالب تر و سوزناكتر از همه زماني بود كه از روي كارت شناسايي اش فهميديم نامش (سيد رضا)است.شور و حال عجيبي بر بچه ها حكمفرما شد.ذكر صلوات و جاري اشك،كمترين چيز بود.شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند،بچه ها رفتند پهلوي مادرش تا سر اين مسئله را دريابند.مادر بدون اينكه اطلاعي از اين امر داشته باشد،گفت:

    پسر من علاقه و ارادت خاصي به حضرت امام رضا(ع)داشت.



    تفحص ص 158



    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953



    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►


    زمزم

    سال 72 در محور فكه اقامت چند ماهه اي داشتيم.ارتفاعات 112 ماواي نيروهاي يگان ما بود.بچه ها تمام روز مشغول زير و رو كردن خاكهاي منطقه بودند.

    شبها كه به مقرمان بر مي گشتيم،از فرط خستگي و ناراحتي ،با هم حرف نمي زديم مدتي بود كه پيكر هيچ شهيدي را پيدا نكرده بوديم و اين،همه رنج و غصه بچه ها بود.يكي از دوستان ،براي عقده گشايي، معمولا نوار مرثيه حضرت زهرا(س)را توي خط مي گذاشت،و نا خودآگاه اشكها سرازير مي شد.من پيش خود مي گفتم:يا زهرا من به عشق مفقودين به اينجا آمده ام :اگر ما را قابل مي داني مددي كن كه شهدا به ما نظر كنند،اگر هم نه ،كه بر گرديم تهران..روز بعد بچه ها با دل شكسته مشغول كار شدند.

    آن روز ابر سياهي آسمان منطقه را پوشانده بود و اصلا فكه آن روز خيلي غمناك بود.بچه ها بار ديگر به حضرت زهرا (س)متوسل شده بودند.قطرات اشك در چشم آنان جمع شده بود.هر كس زير لب زمزمه اي با حضرت داشت.در همين حين،درست روبروي پاسگاه بيست و هفت،يك بند انگشت نظرم را جلب كرد.

    با سرنيزه مشغول كندن زمين شدم و سپس با بيل وقتي خاكها را كنار زدم يك تكه پيراهن از زير خاك نمايان شد.مطمئن شدم كه بايد شهيدي در اينجا مدفون باشد.خاكها را بيشتر كنار زدم،پيكر شهيد كاملا نمايان شد.حاكها كه كاملا برداشته شد متوجه شدم شهيد ديگري نيز در كنار او افتاده به طوري كه صورت هر دويشان به طرف همديگر بود.بچه ها آمدند و طبق معمول ،با احتياط خاكها را براي پيدا كردن پلاكها جستجو كردند.با پيدا شدن پلاكهاي آن دو ذوق و شوقمان دو چندان شد.

    در همين حال بچه ها متوجه قمقمه هايي شدند كه در كنار دو پيكر قرار داشت،هنوز داخل يكي از قمقمه ها مقداري آب وجود داشت.همه بچه ها محض تبرك از آب قمقمه شهيد سر كشيدند و با فرستادن صلوات،پيكرهاي مطهر را از زمين بلند كردند.در كمال تعجب مشاهده كرديم كه پشت پيراهن هر دو شهيد نوشته شده:مي روم تا انتقام سيلي زهرا بگيرم.



    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953



    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►

    پيكر شهداء زير سنگر بتوني دشمن

    آن روز مصادف بود با ولادت حضرت امام محمد تقي (ع) سال 73 بود. همراه بقيه نيروهاي تفحص در محور ارتفاع 143 كه بودم منتهي مي شد به ارتفاع 146 منطقه عملياتي والفجر يك در فكه .

    يك سنگر بتوني خيلي بزرگ نظر ما را به خود جلب كرد. سنگر بر بلندي قرار داشت و پله هاي بتوني محل رسيدن به آن بود. محل برايمان مشكوك بود. طول و عرض سنگر حدودا4×3 متر بود و شايد هم بزرگتر. كف آن هم سي –چهل سانتي متر بتون ريخته بودند.

    آنجا را كه مشكوك بود با بيل كنديم كه به قطعات بدن يك شهيد بر خورديم.پاها و تن شهيد را كه در آورديم متوجه شديم شانه ؛دستها و سرش زير پله بتوني است.معلوم بود كه بتون را روي پيكر او ريخته اند.در حال جمع آوري بدن او بوديم كه يك پوتين ديگر به چشممان خورد.شروع كرديم به كندن كل اطراف سنگر.

    سرانجام پس از جستجوي فراوان در پاي سنگر؛حدرد پنجاه شهيد را پيدا كرديم كه روي آنها بتون ريخته و سنگر ساخته بودند.برايمان جاي تعجب بود كه دشمن چگونه اينجا سنگر زده است.

    اگر يكي دو تا شهيد بود چيزي نبود ولي پنجاه شهيد خيلي جاي حرف داشت.ظواهر امر نشان مي داد كه سنگر فرماندهي آنجا مستقر بوده است چون در نقطه اي استراتژيك قرار داشت.



    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953



    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►

    بترس از مين والمري

    آن روز كنار تانكار آب نشسته بودم،آقا محمود غلامي را ديدم كه داشت مي رفت براي كار
    .برخاستم و رفتم طرفش ،پس از سلام و عليك گفتم:

    آقا محمود اين مينها و خنثي كردنشان را به من ياد بده،خنديد و گفت:مي خواهي چكار؟

    گفتم:بدرد مي خوره،هميشه كه تخريبچي با ما نيست،شايد موقعيتي پيش بيايد كه لازم باشد بدانم.

    گفت:باشه.از فردا ان شاءالله روزي يك ساعت برات كلاس مي گذارم كه ياد بگيري چه جوري بايستي كار كني .گفتم:مي بخشيد آقا محمود،مين والمري را هم بايد ياد بدي ها جا خورد.مكثي كرد .

    خيلي دقيق و متعجب گفت:بترس از مين والمري ،از والمري بترس كه گنده گنده هاش را زمين زده،دين شعاري را زده زمين…و رفت.

    ساعتي بعد خبر آمد كه محمود غلامي و سعيد شاهدي بر اثر انفجار مين والمري به شهادت رسيده اند



    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953



    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►




    شهادت شاهدى و غلامى


    صبح روز دوم دى ماه سال 74 بود. بچه ها زيارت عاشورا خوانده و آماده شدند و رفتيم پاى كار. محلى كه مى خواستيم كار كنيم، اطراف ارتفاع 112 بود، كانالى بود كه سال هاى قبل هم آنجا كار شده بود. كسى نتوانسته بود داخل آن برود.

    تجهيزات زيادى اطراف كانال ريخته و نشان مى داد كه بايد شهيدان زيادى آنجا باشند. فقط اطراف كانال پانزده - شانزده شهيد پيدا كرده بوديم. اطراف كانال پر است از ميدان مين و علف هاى بلند كه روى آنها را پوشانده اند.

    همراه سعيد شاهدى و محمود غلامى مى رفتيم تا انتهاى راه كار متهى به كانال. كار بايد از آنجا به بعد ادامه پيدا مى كرد. سعيد و محود را نسبت به ميدان مين توجيه كردم و به آنها گفتم كه اينجا مين والمرى و ضد خودرو دارد.

    برگشتم طرف بقيه نيروها براى نظارت بر كار آنها. دقايقى نگذشته بود و ساعت حدود 30/9 صبح بود كه با صداى انفجار همه به آن طرف كشيده شديم.

    به آنجا كه رسيديم، ديديم سعيد و محمود هر كدام به يك طرف پرت شده اند. سعيد اصلا حرف نمى زد. بدن محود به طورى داغان شده بود كه پاهايش متلاشى شده بودند. با على يزدانى كه بالاى سرش رفتيم، نمى دانستيم كجاى بدنش را ببنديم. از بس بدنش مورد اصابت تركش مين والمرى قرار گرفته بود.

    چفيه را دورى يكى از پاهايش بستيم. محمود چشمانش را بازور باز كرد، نگاهى انداخت به ما و با سعى زياد گفت: «من ديگه كارم تمومه... بريد سراغ سعيد.» رفتيم بالاى سر سعيد. تركش به سينه و بالاتنه اش خورده بود. گلويش سوراخ شده بود. دستش هم داغان شده بود.

    محمود كه حرف مى زد، يك «يا زهرا» گفت و تمام كرد ولى سيعد هيچ حرفى نزد. آن روز صبح را به يادم آورديم كه سعيد گفت: «ماه رجب آمد و رفت و ما روزه نبوديم» خيلى تأسف مى خورد. سرانجام آن روز را روزه گرفت. همان روز با زبان روزه شهيد شد.



    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►

    انگشت وانگشتر

    چند روزي مي‌شد كه در اطراف كاني‌مانگا در غرب كشور كار مي‌كرديم؛
    شهداي عمليات والفجر چهار را پيدا مي‌كرديم.
    اواسط سال 71 بود.
    از دور متوجه پيكر شهيدي داخل يكي از سنگرها شديم. سريع رفتيم جلو.
    همان طور كه داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تير يا تركش به او اصابت كرده و شهيد شده بود.
    خواستيم كه بدنش را جمع كنيم و داخل كيسه بگذاريم، در كمال حيرت ديديم در انگشت وسط دست راست او انگشتري است؛ از آن جالب‌تر اين كه تمام بدن كاملاً اسكلت شده بود ولي انگشتي كه انگشتر در آن بود، كاملاً سالم و گوشتي مانده بود.
    همه‌ي بچه‌ها دورش جمع شدند. خاك‌هاي روي عقيق انگشتر را پاك كرديم. اشك همه‌مان درآمد، روي آن نوشته شده بود:‌
    « حسين جانم »

    سایت صبح
    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►
    جرعه اعجاز

    بهار سال 1374 بود كه در بيابان فكه، در منطقه عمليات والفجر 1، همراه ديگر نيروها مشغول تفحّص شهدا بوديم.
    كنار يكي از ارتفاعات، تعداد زيادي شهيد پيدا كرديم. يكي از شهداء حالت جالبي داشت.
    او كه قد بلند و رشيدي داشت در حالي روي زمين افتاده بود كه دو دبّه پلاستيكي 20 ليتري آب و دستان استخواني‌اش قرار داشت.
    يكي از دبه‌ها تركش خورد. و سوراخ شده بود. ولي دبه ديگر، سالم و پر از آب بود.
    در آن را كه باز كرديم در كمال حيرت ديديم با وجودي كه حدود 12 سال از شهادت اين سقاي بسيجي مي‌گذرد و اين دبه، 12 سال است كه اين آب را درخود نگه داشته است، ولي آب بسيار گوارا و خنك مانده است.
    بچه‌ها با ذكر صلوات و سلام بر حسين به رسم تبريك هر يك جرعه‌اي از آن آب نوشيدند.

    سایت صبح
    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89




    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►
    جرعه‌اي به نيت شفا

    يكي از سربازهايي كه در تفحص كار مي‌كرد، آمد پهلويم و با حالت ناراحتي گفت: «مادرم مريض است» گفتم:«خوب برو مرخصي انشاالله كه زودتر خوب شود برو كه ببريش دكتر و درمان ...» گفت :«نه به اين حرف‌ها نيست.
    مي‌دونم چه‌طور درمانش كنم و چه دوايي دارد؟»
    آن روز شهيدي پيدا كرديم كه قمقمه‌اش پر بود از آبي زلال و گوارا.
    با اينكه بيش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه هم‌چنان آبي شفاف و خوش‌طعم داشت.
    ده سال پيش در فكه زير خروارها خاك و حالا كجا.
    بچه‌ها هركدام جرعه‌اي از آب به نيت تبرك و تيمن خوردند و صلوات فرستادند.
    آن سرباز رفت به مرخصي و چند روز بعد شادمان برگشت.
    از چهره‌اش فهميدم كه كه بايد حال مادرش خوب شده باشد.
    گفتم: «الحمدالله مثل اين‌كه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان مؤثر واقع شده ...».
    جا خورد نگاهي انداخت و گفت: «آقا سيد نه دوا و درمان مؤثر نبوده، راه اصلي‌اش را پيدا كردم». تعجب كردم.
    نكند اتفاقي افتاده باشد گفتم:«پس چي؟»
    گفت:«چند جرعه از آب قمقمه‌ي آن شهيد كه چند روز پيش پيدا كرديم، بردم تهران و دادم مادرم خوردم به اميد خدا خيلي زود حالش خوب شد.
    اصلاً نيتم اين بود كه براي شفاي او جرعه‌اي از آب فكه ببرم....

    سایت صبح
    ◄*♥*► خاطرات مرغان باغ ملکوت ٬ شهداي گلگون کفن تفحص ◄*♥*►

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    نوشته
    175
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    9 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    37
    آپلود
    0
    گالری
    16

    آری این پسر من است




    معراج شهدا شلوغ بودسالن پر بود.جمعیت کم بود ولی آنچه بیشتر به چشم می آمد تابوت های چوبی پیچیده در پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران بودند.
    هر ساعت خانواده ای می آمد.پدری مادری؛برادری،خواهری؛آرام می گریستند ولی صدایشان می آمد.از بدو ورود به سالن سراسیمه مقواهای نصب شده روی تابوت ها را می خواندند و گمشده خویش را می جستند.
    خانواده ای وارد شد.مادری و پدری،برادر های شهید هم بودند.تابوت را که در ردیف بالایی رو به سقف بود،پایین آوردند،همه بی تاب بودند به خصوص مادر.تابوت که برزمین نشست صلواتی فرستاده شدگریه ها شدت گرفت،صداها بلند تر شد.هق هق ها به ناله تبدیل شدند.ولی مادر آرام و ساکت بند های کفن کوچک را که به جثه ای در هم پیچیده و کوچک می ماند همچون کودکی در قنداقه ای سفید باز کرد.چیزی نبود جز چند تکه استخوان زرد شده،زردی به رنگ خاک.جمجمه ای نیز در کنار پیکر بود؛با چشمانی کمه هنوز می نگریستند.مادر مبهوت بود.برادر ها او را برادر خطاب می کردندو می گریستند.پدر نیز او را به نام پسرش صدا می زدولى مادر همچنان، با چشمانش، ميان استخوان ها را مى كاويد،لحظه ای سربلند کرد و رو به مسئولینت معراج شهدا که در کنارش بودندگفت: «اين پسر من نيست!» چرا؟مگر پلاک ندارد؟چگونه مى گويى پسرت نيست. سر پايين انداخت و شروع کرد به جستن میان استخوان ها; تكه پاره اى از شلوار بسيجى به دستش آمداو را كه در دست گرفت، خطاب به بقيه گفت: «اين تكه لباس، جيب سمت راست شلوار پسر من استكه ميان استخوان هايش بوده، و اين راز پسر من است. هنگامى كه عازم جبهه بود، تكه اى كش سفيد و پهن داخل جيب سمت راست شلوار او دوختم. ناخواسته اين كار را كردم، شايد دلم مى گفت كه سال ها بايد به دنبال او بگردم. حالا اين تكه پارچه خونين، جيب شلوار است. اگر همان گونه كه خود مى دانم، كش مورد نظر داخل آن باشد، پسرم است، و گرنه، كه هيچ!»

    همه نگاه ها مضطرب بود.نگران به دستان مادر مى نگريستند.مادر صلواتى فرستاد و جيب شلوار را به داخل برگرداند. تكه اى قهوه اى رنگ شده خودنماى كرد، خودش بود. مادر ذوق زده شد. چشمان پاكش از اشك لبريز بودند، برگشت رو به پدر و گفت: «خودشه... پسرم... اين همان كشى است كه با همين دست هاى خودم دوختم.»

    دستانش می لرزیدند. به دستانش نگاه مى كرد و به استخوان هاى پسر، دست هايى كه سال ها پيش از اين، ظاهراً ناخواسته، كارى انجام دادند كه پس از 10 سال فرزند به دامان مادر باز مى گشت.

    حمید داوود آبادی

    مرحوم آیت الله العظمی بهجت:
    مهمتر از دعا برای تعجیل فرج حضرت مهدی (عج)، دعا برای بقای ایمان و ثبات قدم در عقیده و عدم انکار حضرت تا ظهور او می باشد.



    آن ناله ها که از غم دلدار می کشم
    آهی است است کز درون شرربار می کشم



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    2,875
    تشکر:
    1
    حضور
    16 روز 14 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    34
    آپلود
    4
    گالری
    118



    نام بی بی کلید قفلهای بسته ...


    چون شلمچه براي عراق خيلي حساس بود، بدترين نيروهايشان، عبدالامير، را مسئول گروه سي نفره عراقي ها گذاشته بودند.


    دهان عبدالامير هميشه بوي متعفن مشروب مي داد و چشم هايش ورم کرده و قرمز بود.ما بايد هفت تا هشت کيلومتر در خاک عراق مي رفتيم تا به سه راه شهادت برسيم و مشغول کار تفحص شويم.


    ما در اين مسير زيارت عاشورا مي خوانديم؛ که او ممنوع کرده بود. هنگامي که شهيدي پيدا مي کرديم، مي بوسيدمش و با او درد ودل مي کرديم. او مي گفت:حرام است.



    عبدالامير، با سرنيزه جمجمه شهدا را بالا مي آورد و حرفهاي توهين آميز مي زد.


    يک روز بيش از اندازه به يک شهيد توهين کرد. وقتي توي خاک خودمان آمديم، از شدت ناراحتي، من و مجيد شروع به گريه کرديم.


    ياد عمليات کربلاي پنج افتادم که قرار بود رمز عمليات " لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم" باشد؛ اما شهيد حاج حسين خرازي گفت: ما درد کربلاي چهار را چشيديم. پس بياييد رمزعمليات را " يا زهرا" بگذاريم.

    به مجيد گفتم:" بيا به حضرت زهرا(س) متوسل شويم تا شر اين فاسد از سرمان کم شود يا يک بلايي سرش بيايد...".


    فرداي آن روز ، مثل هميشه ساعت هفت، به خاک عراق وارد شديم.


    عجيب بود؛ آن روز براي اولين بار ، عبدالامير بوي مشروب نمي داد. گفت:" امروز مي خواهم شما را يک جاي خوبي ببرم؛ به ساترالموت (خاکريزمرگ)".



    به حرفهايش توجهي نکرديم. اصرار کرد، قسم خورد ، گفت:" حاجي! والله قسم که خودم اينجا آدم کشتم."به مجيد پازوکي گفتم:" تا ساعت دو کار مي کنيم و از ساعت دو تا چهار هم به جايي مي رويم که عبدالامير گفت."


    آنجايي که عبدالامير مي گفت، يک خاکريز بلند بود. نخستين بيل را که زديم، يک شهيد پيدا شد.پيکر،سالم بود.يک کارت شناسايي عکس دار و يک مسواک تاشو داخل جيبش بود. با مسواک خودش خاک صورتش را کنار زدم.عکس با صورتش مطابقت داشت. راحت مي شد فهميد که تازه محاسنش درآمده است و هنوز هفده سال نداشت.



    مشغول کار خودمان بوديم که متوجه شديم عبدالامير به صورت تشهد نماز، دو زانو نشسته و به کف پاي شهيد دست مي کشد و به صورت خود مي مالد.


    سرش داد کشيدم که : " حرام،عبدالامير. تو که مي گفتي حرام است!". گفت:" نه، اين از اولياء الله است!".


    از آن روز به بعد ، عبدالامير با ما زيارت عاشورا مي خواند.

    " خدا را در لحظه لحظه ی زندگی خود یاد کنید. "

    هر وقت نا امید از همه جا شدی بدون که کارت درست میشه.

    حدیث داریم به عزت و جلال خودم قسم که قطع میکنم امید بنده ای که به غیر من امید داره. امیدمون اگه گوشه دلمون به کسی باشه که کارمون را اون درست کنه خدا حاجت ما رو نمیده.

    ( برگرفته از سخنان حاج آقا مجتهدی )




  12. تشکر


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود