صفحه 3 از 65 نخست 123451323334353 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان های جالب و آموزنده

  1. #21

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    مورد تشکر
    14,326 پست
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    آهنگر

    آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا" به خدا عشق می ورزید.
    روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از اوپرسید:
    « تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند
    دوست داشته باشی! »
    آهنگر سر به زیر آورد و گفت:
    « وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم
    یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم
    و میکوبم تا به شکل دلخواهم درآید.
    اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود
    اگر نه آن را کنار می گذارم.
    همین موضوع باعث شده است که
    همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا!
    مرا درکوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار! »
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۳/۰۴ در ساعت ۰۷:۵۲

  2. #22

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    مورد تشکر
    14,326 پست
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    دعا
    كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.دست به دعا شدند.براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.نخست از خدا غدا خواستند. فردا مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد. سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا به صورتي معجزه وار تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.مرد دوم هنوز هيچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا كشتي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا كه درخواست هاي او پاسخ داده نشد.(پس همين جا بماند بهتر است.).
    زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد:"چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني؟"
    پاسخ داد: " اين نعمت هايي كه بدست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست هاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.".
    ندا مرد را سرزنش كرد: " اشتباه مي كني.زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد"
    مرد با حيرت پرسيد: " از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟"
    " از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم."

    ***
    بايد بدانيم كه نعمت هايمان حاصل درخواست هاي خود ما نيست، نتيجه دعاي ديگران براي ماست.
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۳/۰۴ در ساعت ۰۷:۵۸

  3. تشکر


  4. #23

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    مورد تشکر
    14,326 پست
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    تصمیمات خداوند

    شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خداوند فقط بلد است که از ما چیز ی بخواهد، در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی کند.
    دیگری گفت: خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان دهم.
    همان شب به قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ ها ی روی زمین را بر پشت اسبان تان بگذارید
    شوالیه اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم! من که اطاعت نمی کنم
    شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسید، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه پارسا تابید: الماس ناب الماس ها بودند
    استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۳/۰۴ در ساعت ۱۰:۱۶

  5. تشکر


  6. #24

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    مورد تشکر
    14,326 پست
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد

    روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !
    به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم.به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد.
    او گفت :آیا سرخس و بامبو را میبینی؟پاسخ دادم :بلی . فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای کافی دادم.دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نکردم.
    در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند وزیبایی خیره کنندهای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم . در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند.اما من باز از آنها قطع امید نکردم .
    در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت
    ۶ ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میکردند.
    خداوند در ادامه فرمود: آیا میدانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.
    هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد میکنی و قد میکشی!
    از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم.
    در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد میکند؟
    جواب دادم : هر چقدر که بتواند.
    گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی.
    به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد


  7. تشکر


  8. #25

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    مورد تشکر
    14,326 پست
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى رادر تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:

    «
    ديروز فردى که مانعپيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت١٠در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم


    در ابتدا، همه ازدريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدندکه بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
    اين کنجکاوى،تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زيادمى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: «اين فرد چه کسى بود کهمانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد

    کارمندان در صفىقرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردندناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

    آينه‌اى درون تابوت قرار دادهشده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيزبدين مضمون در کنار آينه بود:

    «
    تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشدشما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تانرا متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات وموفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمککنيد.


  9. تشکر


  10. #26

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    مورد تشکر
    14,326 پست
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودندو هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتري مي كرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از توقويتر هستم، خورشيد هم ادعا مي كرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم،خب حالا چه طوري؟

    ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من مي توانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد ووزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديدنزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد.
    باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام روبه خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني.

    خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن،پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد.

    مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد.

    باتابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تنداشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت رااز تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.

    باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است.
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۳/۰۸ در ساعت ۱۶:۴۵

  11. تشکر


  12. #27

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    مورد تشکر
    14,326 پست
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    زندگی

    دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزدخدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد.
    آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت وسجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روزدیگر هم رفت. تمام روز را به بد وبیراه و جار وجنجال از دست دادی. تنها یک روزدیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما یک روز ... با یک روز چه کار میتوان کرد... خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن راتجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است وآن که امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت: حالا برو و زندگی کن.
    او مات ومبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسیدحرکت کند. می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعدبا خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر ورویش پاشید،زندگی را نوشید وزندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیابدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشیدبگذارد. می تواند ...... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما ...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفشدوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمیشناختندش سلام کرد و برای آنهاکه دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد امافرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۳/۰۹ در ساعت ۰۹:۰۶

  13. تشکر


  14. #28

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    مورد تشکر
    14,326 پست
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    مرد کور

    روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را درکنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
    روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای اوگذاشت و انجا را ترک کرد. عصر ان روز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار راشناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
    امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آن راببینم !!!!!
    وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهیدخواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
    حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۳/۰۹ در ساعت ۱۸:۰۲

  15. تشکر


  16. #29

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    مورد تشکر
    14,326 پست
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رودو پند گويد. پذيرفت.
    نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحبدل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
    بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
    مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست ونخواهد مرد ، برخيزد !
    كسى برنخاست. گفت :
    حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد !
    باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد ؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد !
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۳/۰۹ در ساعت ۱۸:۰۶

  17. تشکر


  18. #30

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    مورد تشکر
    14,326 پست
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    آيا قدر خود را مي دانيم

    یه سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضورداشتند . یک اسکناس بیست دلاری را ازجیبش بیرون آورد
    پرسید چه کسی مایل است ایناسکناس را داشته باشد ؟
    دست همه حاضران بالا رفت
    سخنران گفت بسیار خوب من ایناسکناس را به یکی ار شما خواهم داد ولی قبلا از آن می خواهم کاری بکنم
    و سپس دربرابر نگاه های متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید
    چه کسی هنوز مایلاست این اسکناس را داشته باشد ؟
    و باز دستهای حاضرین بالا رفت
    این بار مرداسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و باکفش خود آن راروی رمین کشید بعد
    اسکناس را برداشت و پرسید خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب ایناسکناس شود ؟ باز دست همه بالا رفت
    سخنران گفت دوستان با این بلاهایی که من سراسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید
    و ادامه داددر زندگی واقعی هم همین طور است ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا بامشکلاتی که رو به رو می شویم
    خم می شویم مچاله می شویم خاک آلود می شیم و احساسمیکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چهبلایی
    سر مان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادیکه دوستمان دارند آدم پر ارزشی هستیم

  19. تشکر


صفحه 3 از 65 نخست 123451323334353 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود