جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: يک آيــه، يک قصــه

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    يک آيــه، يک قصــه




    تدبیر وزیر باهوش

    وَ إِنِ استَنصَرُوکُم فِي الدِّينِ فَعَلَيکُمُ النّصر؛ اگر گروهي از شما طلب ياري کردند بر شما لازم است که به ياريشان بشتابيد. سوره انفال، آيه72

    پادشاه،با غرور فراوان بر کرسي اش تکيه داده بود و نوکران و غلامان، در اطراف تالار دست به سينه ايستاده بودند. در اين هنگام بود که پيکي از راه رسيد و بعد از اداي احترام، و تکريم و تمجيد از پادشاه، گفت: «سرورم! يکي از پادشاهان همسايه براي شما تحفه اي فرستاده که اگر شما اجازه دهيد آن را به خدمت شما بياورم».
    پادشاه با اشاره انگشت به او اجازه داد. پيک، از تالار خارج شد و بعد از چند دقيقه به همراه دو غلام که جعبه مخملي قرمز رنگي را حمل مي کردند، وارد تالار شد. جعبه را نزد پادشاه گذاشتند و درب آن را گشودند.
    بيست عدد کاسه چيني بسيار زيبا و نفيس داخل جعبه بود.پادشاه با ديدن اين ظروف لبخندي زد و دستور داد تا يکي از آنها را بيرون بياورند. مي خواست از نزديک آن را نظاره کند.
    غلام، کاسه اي را برداشت و همين که مي خواست کاسه را به دست پادشاه دهد پايش لغزيد و به زمين خورد و از بخت بد غلام، کاسه تکه تکه شد. پادشاه که بسيار خشمگين شده بود، فريادي از روي خشم کشيد و دستور داد که جلاد سر غلام را از تنش جدا کند.
    غلام بيچاره که از ترس دندان هايش به هم مي خورد، به خاک افتاد و شروع به التماس کرد. هر چه بيشتر التماس مي کرد پادشاه خشمگين تر مي شد. يکي از وزيران پادشاه که اين صحنه را مي ديد بسيار ناراحت شد. با خود گفت: «خدايا، من از تو شرم دارم که در محضر تو شاهد ظلمي باشم که بر سر مظلومي فرود آمده باشد و من از او دادرسي نکنم! خدايا، تو به من کمک کن تا بتوانم حق اين مظلوم را از ظالم بگيرم».
    وزير با اميد به پروردگار، جلو آمد و گفت: «سرورم! اين غلام را رها کنيد. چون من روغني دارم که اگر بر اين کاسه بمالم قطعات اين کاسه چنان به هم مي چسبد که احدي تشخيص نمي دهد که اين کاسه شکسته بود. و اگر غير از اين شد شما مي توانيد مرا به جاي اين غلام اعدام کنيد».
    پادشاه اين شرط را پذيرفت و با اشاره به غلام فهماند که تو آزادي.
    وزير گفت: «سرورم اجازه دهيد نوزده کاسه ديگر را هم بياورم تا آنها را به دقت ببينم و اين کاسه را هم مثل بقيه درست کنم».
    سلطان اين اجازه را به وزير داد. وزير نوزده کاسه ديگر را هم جلوي خودش گذاشت و سپس با عصايي که در دست داشت نوزده کاسه ديگر را هم، در هم شکست. پادشاه با ديدن اين منظره، از جايش برخاست و مانند کوه آتشفشاني که منفجر شده باشد، فرياد زد: «اي نادان! اين بود کاري که مي خواستي انجام دهي؟ جلاد! هر چه سريع تر سر اين مرد را از تنش جدا کن!».
    دو نفر به سرعت به طرف وزير آمدند و دست هاي او را گرفتند تا او را براي انجام دستور پادشاه ببرند. وزير گفت: «سرورم اجازه دهيد اول يک کلمه سخن بگويم، بعداً سرم را از تنم جدا کنيد».
    پادشاه گفت: «زودتر حرفت را بزن».
    وزير گفت: «قبله عالم! من وقتي علاقه شما را به اين ظروف ديدم و فهميدم که شما مي خواهيد براي شکسته شدن هر کدام از اين ظرف ها سر يک انسان را از تنش جدا کنيد، تصميم گرفتم تمام آنها را بشکنم؛ چون اين عمل براي شما ننگ بزرگي است. مردم با شنيدن چنين حکايتي مي گويند: چه سلطان بي رحم و جاهلي که بيست نفر را براي بيست عدد کاسه به قتل رسانده است. بنابراين براي اينکه قبله عالم دچار چنين ننگي در عالم نشود من تمام کاسه ها را شکستم».
    سلطان، نگاهي به وزير انداخت و نگاهي به تکّه هاي خرد شده کاسه ها. کمي که فکر کرد، ديد حق با وزير است. خشمش را فرو خورد. سپس لبخندي از روي رضايت زد و گفت: «آفرين بر وزير زيرک و باهوش ما!».
    منابع: منهاج السرور،ج1،ص48.
    نشريه باران- ش176.



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14

    پاداش نیکوکاری






    ﴿مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبة أنبتت سبع سنابل فی کلّ سنبلة مئة حبّة والله یضاعف لمن یشاء والله واسع علیم﴾ (سورە بقره، آیە 261)

    «مثل (صدقات) کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق می کنند همانند دانه ای است که هفت خوشه برویاند که در هر خوشه ای صد دانه باشد؛

    و خداوند برای هر کس که بخواهد (آن را) چند برابر می کند، و خداوند گشایشگر داناست.»

    بازار پرهیاهو و شلوغ بود.با عجله از این طرف به آن طرف می رفت تا هر چه زودتر وسایلی را که مادرش از او خواسته تهیه کند و به خانه ببرد.

    هر رهگذری که از کنار او می گذشت به او احترام می گذاشت و برای پدرش درود و صلوات می فرستاد.خیلی وقت بود که دلش می خواست بداند

    چرا پدرش تا این حد مورد احترام مردم بوده است که حالا بعد از گذشت سال ها که او از دنیا رفته هنوز هم مردم به خاطر پدرش او را تکریم می کنند و درود و صلوات می فرستند.

    در این افکار غوطه ور بود که به خانه رسید.مادر به استقبالش آمد و وسایلی را که تهیه کرده بود از او گرفت.محمّد با دستمال کوچکی عرق پیشانی اش را خشک کرد و گفت:

    «مادر، پدر من چگونه مردی بود؟ چرا بعد از اینکه سال ها از فوت او می گذرد هنوز مردم او را احترام می کنند؟» مادر لبخندی زد و گفت:«پدر تو مرد صالح و نیکوکاری بود.

    او ثروت زیادی داشت و همیشه حاجت محتاجان را برآورده می کرد.هر کس گرفتاری داشت گرفتاری او را برطرف می کرد.همه او را دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.

    روزی که پدرت از دنیا رفت، من تصمیم گرفتم راه او را ادامه دهم و بقیه ثروت او را انفاق کردم و گره از مشکلات دیگران باز کردم، تا اینکه ثروت پدرت تمام شد.»

    محمد با دلخوری گفت:«مادر، اگر پدرم انفاق می کرد مال برای خودش بود ولی تو گناهکاری»
    ـ چرا پسرم؟ مگر من چه کار خطایی کرده ام؟ـ پدرم مال خودش را انفاق کرد.

    ولی تو مالی را که برای من و میراث من بود، انفاق کردی.مادر که تازه به اشتباهش پی برده بود با نگرانی گفت
    :«پسرم، تو درست می گویی من را ببخش و حلالم کن».

    محمد گفت:تو را می بخشم ولی آیا باز هم از مال پدرم چیزی مانده است تا آن را سرمایه کار کنم؟
    مادر با عجله به طرف صندوقچه کوچکی رفت و درش را باز کرد.

    صد درهم در صندوقچه مانده بود آن را به طرف محمّد گرفت و گفت:«این تنها باقی مانده پول پدرت است.

    درست است که خیلی کم است امّا اگر خداوند اراده خیر و نیکی کند از این پول کم، برکت زیادی به دست خواهی آورد».

    محمد پول را گرفت و فردای آن روز برای پیدا کردن شغلی از خانه بیرون رفت.در وسط راه مرد جوانی را دید که در کنار گذرگاه مرده بود و هیچ کس حاضر نبود خاک سپاری او را برعهده بگیرد.

    وقتی حال و احوال او را پرسید، فهمید که این مرد هیچ کس را ندارد و تنها و غریب است.محمد تصمیم گرفت این مرد را به خاک بسپارد.

    کفنی برای او خرید و غسلش داد و بر جنازه اش نماز خواند. آن گاه او را به خاک سپرد.برای تمام این کارها مجبور شد هشتاد درهم از پولش را خرج کند.

    از صد درهمی که مادرش به او داده بود فقط بیست درهم باقی مانده بود.
    محمد به راه خودش ادامه داد.چند ساعتی گذشت که مرد غریبه ای را دید.

    مرد غریبه جلو آمد. نگاهی به صورت آفتاب سوخته محمد انداخت و گفت:«جوان کجا می روی؟»
    ـ برای پیدا کردن شغلی و درآمدی عازم سفر هستم.ـ

    چقدر سرمایه داری؟
    ـ 20 درهم.ـ این که خیلی کم است.تو با این پول نمی توانی تجارت کنی.ـ اگر خداوند اراده کند می توانم از همین مقدار کم هم برکت به دست آورم.

    ـ راست می گویی.حالا که فهمیدم تو جوان دیندار و با خدایی هستی پیشنهادی برایت دارم.
    پیشنهاد من یک شرط دارد و آن اینکه من را با خودت شریک کنی

    و هرچه از این کار سود بردی با من تقسیم کنی.محمد با خوشحالی گفت:«قبول است.من راضی هستم.فقط بگو چکار کنم؟»
    ـ

    چند ماهی است که پادشاه این دیار نابینا شده است و از تمام شهرهای دور و نزدیک طبیبان حاذق زیادی برای معالجه او آمده اند؛ امّا هنوز کسی نتوانسته او را مداوا کند.

    امّا من داروی او را که سرمه ای است از مغز سرگربه به تو می فروشم.این سرمه را سه روز، روزی یک بار به چشمان پادشاه بکش و بعد از اینکه بینا شد

    من به نزد تو می آیم تا سهم خودم را بگیرم.
    محمد سرمه را از مرد غریبه با 20 درهم خرید و راهی قصر پادشاه شد.پادشاه که از شفای خودش ناامید بود قبول کرد

    که داروی محمّد را نیز امتحان کند.محمد تا سه روز این دارو را به چشمان پادشاه کشید.
    بعد از سه روز نور چشمان پادشاه برگشت و او بینا شد.

    پادشاه که نمی توانست چنین معجزه ای را باور کند گفت:«تو سلطنت و پادشاهی من را دوباره به من برگرداندی،

    من به خاطر این لطفت، دخترم را به عقد تو در می آورم و نصف ثروتم را به تو می دهم؛چون تو از بهترین طبیبان حاذق، داناتری».

    محمد گفت:«من مادری دارم که نمی توانم او را تنها بگذارم».
    ـ هر قدر دوست داشتی نزد او بمان و هر وقت تصمیم گرفتی بازگردی بازگرد.

    پادشاه دخترش را به عقد محمد درآورد و ثروت زیادی به او بخشید.بعد از چند ماه محمد تصمیم گرفت برای دیدن مادرش به وطن خودش بازگردد.در بین راه همان مرد غربیه را دید.

    مرد غربیه با دیدن محمد جلو آمد و گفت:«خوب جوان به عهدت وفا نمی کنی؟»
    محمد گفت:«نیمی از ثروتم را به تو می بخشم و حتی وسایلی که با خودم دارم با تو تقسیم می کنم

    .« مرد غریبه گفت:»درست است امّا یک چیز را نمی توانی تقسیم کنی و آن همسرت است.»
    محمد گفت:«می توانی من را حلال کنی؟»مرد غریبه گفت

    :«تو به عهد و پیمان خودت وفا کردی و من هیچ سهمی از تو نمی خواهم هرچه که تا به حال به دست آوردی برای خودت است.

    من فرستاده ای هستم که از طرف خداوند مأمور شدم تا پاداش انفاق تو را بدهم و اینها هم جزای انجام کار نیک تو بود».


    http://www.hawzah.net/fa/magazine/ma...248/7255/89795





اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود