جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953

    ★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★




    ★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★
    ★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★ ★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★
    ★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★

    مردی که چهار زن داشت ...

    روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود كه 4 زن داشت.
    زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال می‌كرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می‌داد.‌‌

    زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می‌كرد. اگرچه واهمه شدیدی داشت كه روزی او تنهایش بگذارد.

    واقعیت این است كه او زن دومش را هم بسیار دوست داشت. او زنی بسیار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشكلی به او پناه می‌برد و او نیز به تاجر كمك می‌كرد تا گره كارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

    اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا بود كه ....

    در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود كه اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینكه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای كه تمام كارهایش با او بود حس می‌كرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

    روزی مرد احساس مریضی كرد و قبل از آنكه دیر شود فهمید كه به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: ‌"من اكنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ كسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد"! بنابراین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهایی‌اش فكری بكند.

    اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:"من تورا بیشتر از همه دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه كرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می‌شوی تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت : " هرگز" و مرد را رها كرد.

    ناچار با قلبی كه به شدت شكسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:‌"من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"زن گفت: " البته كه نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می‌خواهم دوباره ازدواج كنم " قلب مرد یخ كرد.

    مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:"تو همیشه به من كمك كرده ای . این بار هم به كمكت نیاز شدیدی دارم شاید تو از همیشه بیشتر می‌توانی در مرگ همراه من باشی؟ "زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می‌توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،... متاسفم"! گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

    در همین حین صدایی او را به خود آورد:"من با تو می‌مانم ، هرجا كه بروی"، تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود ، انگار سوءتغذیه، بیمارش كرده باشد. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش كرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:" باید آن روزهایی كه می‌توانستم به تو توجه می‌كردم و مراقبت بودم ..."

    در حقیقت همه ما چهار زن داریم!ا

    الف: زن چهارم بدن ماست كه مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا كردن او بكنیم وقت مرگ، اول از همه او ما را ترك می‌كند.

    ب: زن سوم دارایی‌های ماست. هر چقدر هم برایمان عزیز باشند وقتی بمیریم به دست دیگران خواهد افتاد.

    ج : زن دوم كه خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارمان كنارمان خواهند ماند.

    د: زن اول كه روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می‌كنیم.او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش كرده ایم تا روزی كه قرار است همراه ما باشد، اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.



    ★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★

    ویرایش توسط ║★║فاطمی║★║ : ۱۳۸۹/۱۲/۰۵ در ساعت ۲۲:۰۰


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    نوشته
    1,826
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    15 روز 14 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    22
    آپلود
    15
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط هديه فاطمي نمایش پست
    ★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★

    ★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★ ★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★
    ★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★


    مردی که چهار زن داشت ...

    روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود كه 4 زن داشت.
    زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال می‌كرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می‌داد.‌‌

    زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می‌كرد. اگرچه واهمه شدیدی داشت كه روزی او تنهایش بگذارد.

    واقعیت این است كه او زن دومش را هم بسیار دوست داشت. او زنی بسیار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشكلی به او پناه می‌برد و او نیز به تاجر كمك می‌كرد تا گره كارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

    اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا بود كه ....

    در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود كه اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینكه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای كه تمام كارهایش با او بود حس می‌كرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

    روزی مرد احساس مریضی كرد و قبل از آنكه دیر شود فهمید كه به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: ‌"من اكنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ كسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد"! بنابراین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهایی‌اش فكری بكند.

    اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:"من تورا بیشتر از همه دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه كرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می‌شوی تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت : " هرگز" و مرد را رها كرد.

    ناچار با قلبی كه به شدت شكسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:‌"من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"زن گفت: " البته كه نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می‌خواهم دوباره ازدواج كنم " قلب مرد یخ كرد.

    مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:"تو همیشه به من كمك كرده ای . این بار هم به كمكت نیاز شدیدی دارم شاید تو از همیشه بیشتر می‌توانی در مرگ همراه من باشی؟ "زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می‌توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،... متاسفم"! گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

    در همین حین صدایی او را به خود آورد:"من با تو می‌مانم ، هرجا كه بروی"، تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود ، انگار سوءتغذیه، بیمارش كرده باشد. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش كرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:" باید آن روزهایی كه می‌توانستم به تو توجه می‌كردم و مراقبت بودم ..."

    در حقیقت همه ما چهار زن داریم!ا


    الف: زن چهارم بدن ماست كه مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا كردن او بكنیم وقت مرگ، اول از همه او ما را ترك می‌كند.

    ب: زن سوم دارایی‌های ماست. هر چقدر هم برایمان عزیز باشند وقتی بمیریم به دست دیگران خواهد افتاد.

    ج : زن دوم كه خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارمان كنارمان خواهند ماند.

    د: زن اول كه روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می‌كنیم.او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش كرده ایم تا روزی كه قرار است همراه ما باشد، اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.





    ★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★★♥★♥★ مردي که چهار زن داشت ...{اين يک قصه نيست٬لطفا با دقت بخونيد} ★♥★♥★
    سلام خدمت شما بزرگوار
    فوق العاده بود.
    خیلی خیلی اموزنده بود.
    دیگه ببخشید.نشد یه پست نزنم.
    ممنون از مطلب اموزندتون.
    Bu dünyanın gidişine
    Bir çare bulsam ...
    Güneş olsam her karanlık
    Yüreğe doğsam



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    نوشته
    629
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    24
    آپلود
    0
    گالری
    105



    من هم با دوستم رهگذر موافقم
    مطالب اینقدر قشنگ بود که
    من هنوز هم هنگ کردم حالا
    باید چکار کنم
    ای کاش راهکارش را هم
    گوشزد میکردید یه نفر را توکانون
    میشناسم خیلی خوب گوشزد میکنه
    از ایشون دعوت کنید همکاری کنن


  5. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود