صفحه 1 از 6 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ๑۩۞۩๑ >> مادر << ๑۩۞۩๑

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27

    ๑۩۞۩๑ >> مادر << ๑۩۞۩๑




    سر خاک مادر من
    هیچکسی گریه نکردش
    بابامم هیچی نمی گفت
    با همون نگاه سردش
    مادرم باید بدونی
    بابایی بهونه کرده
    جای تو، تو خونه ما
    یکی رو نشونه کرده
    جای تو شبا می یادش
    واسه من قصه می خونه
    می دونه دوسش ندارم
    ولی باز پیشم می مونه
    ولی من هنوز نذاشتم
    روی تخت تو بخوابه
    چرا اون تو خونه ماست
    یه سئواله بی جوابه
    گلای یاس تو باغچه
    غروبا بونه می گیرن
    همشون یه عهدی بستن
    سر خاک تو بمیرن
    قاب عکس سرد و خالی
    آخرین خنده مادر
    گل سر یه یادگاری
    ولی با گلای پرپر
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۸/۰۳/۱۲ در ساعت ۱۶:۵۳ دلیل: تغییر عنوان تاپیک


    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....





  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    2,954
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    16 روز 10 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    611



    مادرم دیده بسویت نگران است هنوز
    غم نادیدن تو بار گران است هنوز
    آنقدر بر همگان مهر ووفاکردی تو
    نامت همه جا ورد زبان است هنوز
    ---------------
    شادی روح تمام مادران ازااین دنیا رخت بسته صلوات

    یارب

    يا رب منم جويان تو يا خود تويى جويان من

    اى ننگ من تا من منم من ديگرم تو ديگرى





  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۶
    نوشته
    1,244
    صلوات
    1134
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    5 پست
    حضور
    33 روز 20 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    349
    آپلود
    5
    گالری
    501



    حكايتها كه خواهي گفت بعد از من تو با خاكم
    كنون تا زنده ام بيني بگو با جان غمناكم...
    http://codetah.com
    طراحی و کد نویسی
    با ما در ارتباط باشید




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    211
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    همی نالم که مادر در برم نیست
    صفای سایه ی او بر سرم نیست

    مرا گر دولت عالم ببخشند
    برابر با نگاه مادرم نیست
    ویرایش توسط Pherdous : ۱۳۸۷/۰۷/۱۱ در ساعت ۰۲:۱۹


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب




    مردي نزد رسول خدا(ص) آمد وعرض كرد هيچ كار بدي نمانده كه انجام نداده باشم آيا راه توبه و انابه اي وجود دارد؟
    پيامبر (ص)تأمّـلي كرد و فرمود:آيا از پدر و مادرت كسي زنده است؟عرضه داشت بلي پدرم زنده است.
    پيامبر(ص) فرمود:برو به پدرت نيكي كن!!
    وقتي آن مرد خوشحال و خندان از نزد پيامبر بيرون آمد، پيامبردرغيابش فرمود: اي كاش مادرش زنده بود!!!!!!


    ابياتي زيبا راجع به مقام و مرام مادر

    تا تواني از پي او(مادر) كن ‍‍‍‍جــدّ و جهد
    احترام هر كسي از احترام مادر است
    مادر دانا كند فرزند دانا تربيت
    هر كه بر هر جا رسد از اهتمام مادراست
    افكند كي در خطر بهر كسي جان را كسي
    اين گذشت و اين فداكاري مرام مادراست
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۷/۳۰ در ساعت ۱۰:۳۳


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    ای وای مادرم


    آهسته باز از بغل پله ها گذشت
    در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
    اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
    او مرده است و باز پرستار حال ماست
    در زندگي ما همه جا وول ميخورد
    هركنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
    در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
    بيچاره مادرم
    هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
    آهسته تا بهم نزند خواب نازمن
    امروز هم گذشت
    در باز و بسته شد
    با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
    چادر نماز فلفلي انداخته بسر
    كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
    اوفكر بچه هاست
    هرجا شده هويج هم امروز مي خرد
    بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
    او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
    آمد بجستجوي من و سرنوشت من
    آمدچهار طفل دگر هم بزرگ كرد
    آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
    هر شب در آيد از دريك خانه فقير
    روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
    او را گذشته ايست ، سزاواراحترام :
    تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
    در ( باغ بيشه ) خانه مردي استباخدا
    هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
    اينجا بداد ناله مظلوم مي رسند
    اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
    مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
    در ،باز و سفره ، پهن
    بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
    يك زن مدير گردش اين چرخو دستگاه
    او مادر من است
    انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
    با آنهمه درآمدسرشارش از حلال
    روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
    اما قطارهاي پر از زادآخرت
    وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
    اين مادر از چنان پدري يادگاربود
    تنها نه مادر من و درماندگان خيل
    او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
    خاموش شد دريغ
    نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
    با بچه ها هنوز سر وكله ميزند
    ناهيد ، لال شو
    بيژن ، برو كنار
    كفگير بي صدا
    دارد برايناخوش خود آش مي پزد
    او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
    اقوامش آمدند پي سرسلامتي
    يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
    بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
    لطف شما زياد
    اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
    اين حرفها براي تومادر نمي شود .
    پس اين كه بود ؟
    ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
    ليوان آباز بغل من كنار زد ،
    در نصفه هاي شب .
    يك خواب سهمناك و پريدم بحالتب
    نزديكهاي صبح
    او زير پاي من اينجا نشسته بود
    آهسته با خدا ،‌
    راز ونياز داشت
    نه ، او نمرده است .
    نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
    اوزنده است در غم و شعر و خيال من
    ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
    كانون مهرو ماه مگر ميشود خموش
    آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
    هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
    او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
    با قصه هاي دلكش و زيبا كه يادداشت
    از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
    اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
    او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
    وانگه باشكهاي خود آن كشته آبداد
    لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
    وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
    تاساختم براي خود از عشق عالمي
    او پنجسال كرد پرستاري مريض
    در اشك و خون نشست وپسر را نجات داد
    اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
    تنها مريضخانه ، باميدديگران
    يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد.
    در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
    پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
    صحرا همه خطوط كج و كوله وسياه
    طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
    درياچه هم بحال من از دور ميگريست
    تنهاطواف دور ضريح و يكي نماز
    يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
    مادر بخاك رفت .
    آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
    او هم جواب داد
    يك دود هم گرفت بدورچراغ ماه
    معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
    اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
    شايد كه جان او بجهان بلند برد
    آنجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنجنيست
    اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
    يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاياو
    اما خلاص ميشود از سرنوشت من
    مادر بخواب ، خوش
    منزل مباركت .
    آيندهبود و قصه بيمادري من
    ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
    من ميدويدم از وسط قبرها برون
    او بود و سر بناله برآورده از مغاك
    خود را بضعف از پي من بازمي كشيد
    ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
    خود را بهم فشرده خزيدم ميانجمع
    ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
    باز آن سفيدپوش و همان كوشش وتلاش
    چشمان نيمه باز :
    از من جدا مشو
    ميآمديم و كله من گيج و منگبود
    انگار جيوه در دل من آب ميكنند
    پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
    خاموشو خوفناك همه ميگريختند
    ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
    دنيا به پيش چشم گنهكارمن سياه
    وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
    يك ناله ضعيف هم از پي دواندوان
    ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
    تنها شدي پسر .
    باز آمدم بخانه چهحالي ! نگفتني
    ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
    پيراهن پليد مرا باز شستهبود
    انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
    بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
    تنهانميگذارمت اي بينوا پسر
    ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
    اما خيال بود
    اي واي مادرم

    استاد شهریار
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۷/۱۸ در ساعت ۰۹:۴۰


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    بیمارم ،مادر جان!
    من دردم بی ساحل.
    تو رنجت بی حاصل.
    ساحر شو،جادوکن
    درمان کن،دارو کن
    بیمارم،بیمارم،بیمارم،مادر جان!

    مهدی اخوان ثالث


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    مادر ای مادر خوب


    در بیابانی دور
    که نروید جز خار
    که نتوفدجز باد
    که نخیزد جز مرگ
    که نجنبد نفسی از نفسی
    خفته در خاک کسی
    زیر یک سنگ کبود
    دردل خاک سیاه
    می درخشد دو نگاه
    که بناکامی ازین محنت گاه
    کرده افسانه هستی کوتاه
    باز می خنددمهر
    باز می تابد ماه
    باز هم قافله سالار وجود
    سوی صحرای عدم پویدراه
    با دلی خسته و غمگین -همه سال-
    دور ازین جوش و خروش
    میروم جانب آن دشت خموش
    تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
    تا کشم چهره بر آن خاک سیاه
    وندر این راه دراز
    می چکد بر رخ من اشک نیاز
    می دود در رگ من زهرملال
    منم امروز و همان وراه دراز
    منم اکنون و همان دشت خموش
    من و آن زهر ملال
    من و آن اشکنیاز
    بینم از دور،در آن خلوت سرد
    -در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی-
    ایستادست کسی!
    "روح آواره کیست؟
    پای آن سنگ کبود
    که در آن تنگ غروب
    پر زنان آمده از ابرفرود؟"
    می تپد سینه ام ازوحشت مرگ
    می رمد روحم از آن سایه دور
    می شکافد دلم از زهرسکوت!
    مانده ام خیره براه
    نه مرا پای گریز
    نه مرا تاب نگاه!
    شرمگین می شوم از وحشت بیهوده خویش
    سرو نازی است که شادابتر از صبح بهار
    قد برافراشته از سینه دشت
    سر خوش از باده تنهائی خویش!
    "شاید این شاهدغمگین غروب
    چشم در راه من است؟
    شاید این بندی صحرای عدم
    با منش یک سخن است؟"
    من،در اندیشه که:این سرو بلند
    وینهمه تازگی و شادابی
    در بیابانی دور
    که نروید جزخار
    که نتوفد جز باد
    که نخیزد جز مرگ
    که نجنبد نفسی ازنفسی...
    غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه:
    خنده ای میرسد از سنگ بگوش!
    سایه ای میشور از سروجدا!
    در گذرگاه غروب
    در غم آویز افق
    لحظه ای چند بهم می نگریم
    سایه میخندد و میبینم : وای...
    مادرم میخندد!...
    "مادر ،ای مادر خوب
    این چه روحی است عظیم؟
    وینچه عشقی است بزرگ؟
    که پس از مرگ نگیری آرام؟
    تن بیجان تو،در سینه خاک
    به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
    باز جان میبخشد!
    قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد
    سرو را تاب و توان می بخشد!
    شب،هم آغوش سکوت
    می رسد نرم ز راه
    من از آن دشت خموش
    باز روکرده باین شهر پر از جوش و خروش
    می روم خوش به سبکبالی باد
    همه ذرات وجودم آزاد
    همه ذرات وجودم فریاد

    فریدون مشیری
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۷/۱۸ در ساعت ۰۹:۴۹


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سفر به شهر کودکي
    شبي رکاب زدم شادمان بر اسب خيال
    به شهر کودکي خويشتن سفر کردم
    به کوچه کوچه ي آن روزها گذر کردم
    به کوچه ها که پر از عطر آشنايي بود
    به کوي ها و گذر هاي ساکت و خاموش
    رهي گشودم و با چشم دل نظر کردم
    به خانه ي پدري پا نهادم از سر شوق
    به هر قدم اثر از نقش پاي خود ديدم
    اطاق و پنجره ها رنگ مهرباني داشت
    به چهره ي پدرم رونق جواني بود
    نگاه مادر من نور زندگاني داشت
    به ياري پدر و پشتگرمي مادر
    چو طفل حادثه جو سينه را سپر کردم
    در آن سرا که پر از عطر دوستي ها بود
    نگاه من به سراپاي کودکي افتاد
    که در کنار پدر مست و شاد مي خنديد
    و از مصيبت فردا خبر نداشت هموز
    پدر براي پسر حرفي از خدا مي زد
    نواي مادر خود را شنيدم از سر مهر
    ميانه ي دو نماز
    به شوق کودک دلشاد را صدا مي زد
    به مهرباني او عشرت دگر کردم
    شتابناک دويدم به سوي مادر خويش
    ز روي روشن او غرق ماهتاب شدم
    مرا فشرد در آغوش گرم خود از مهر
    به لاي لاي دل انگيز او به خواب شدم
    به عشق مادر خود سينه شعله ور کردم
    به راه مدرسه طفلي صغير را ديدم
    کتاب و کيف به دست
    که مست و سر به هوا راهي دبستان بود
    به هر نگاه ز چشمش هزار گل مي ريخت
    ز غنچه غنچه ي شادي دلش گلستان بود
    ز شادماني او حظ بيشتر کردم
    دوباره همره آن اسب بادپاي خيال
    به روزگار غم آلود خويش برگشتم
    چه روزگار سياهي چه ابرهاي غمي
    نه عشق بود و نه آسودگي نه خاطر شاد
    نه مادر و نه پدر نه نشاط و زمزمه يي
    چو مرغ خسته سرم را به زير پر کردم
    به سوگ عمر شتابنده يي که زود گذشت
    درون خلوت خاموش ناله سر کردم
    پدر به ياد من آمد که سر به خاک نهاد
    چه گريه ها که به ياد غم پدر کردم
    سپس به تعزيت مادر شکسته دلم
    ز اشک دامن خود را پر از گهر کردم
    خداي من غم اين سينه را تو مي داني
    چه صبح ها که به رنجي رساندمش به غروب
    چه شام ها که به اندوه سحر کردم
    شباب رفت و پدر رفت و مهر مادر رفت
    ز بينوايي خود خويش را خبر کردم
    چه سود بردم از اين روزگار واي به من
    ز دور عمر چه ماندست در کف من هيچ
    سکوت غمزده ام گويدت به بانگ بلند
    به جان دوست در اين ماجرا ضرر کرم



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۶
    نوشته
    793
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    13



    سرماي تو کشت خواهرم را اي برف!
    خون کرد دل برادرم را اي برف

    آهسته ببار تا بيابم شايد

    گيسوي سپيد مادرم را ،اي برف!

    [SIGPIC][/SIGPIC]
    اللهم انی اسئلک بحق روح ولیک
    علی بن ابی طالب
    الذی مااشرک بالله طرفه عین ابدا
    ان تعجل فرج ولیک القائم المهدی
    --------------------------------------
    همه نام بسیج در گمنامی است و عزت او در مظلومیت او و افتخار او حضور در صحنه های حساس در روز های حادثه.... بسیجی دلگیر نباش ،تو خار چشم دشمنی....


  12. تشکر


صفحه 1 از 6 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود