جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: این عکس ها حالتان را عوض می کند...

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89

    این عکس ها حالتان را عوض می کند...





    کنکور در جبهه+عکس

    آزمون کنکور مثل عملیات نزدیک بود. یک نفر از قسمت آموزشی ـ عقیدتی رفت و با فرمانده دسته صحبت کرد که می‌خواهیم اینها را برای امتحان ببریم. فرمانده گفته بود: عملیات هم امتحان است.
    اگر اینها بروند، غیر از اینکه ممکن است به عملیات نرسند، از نظر امنیت اطلاعاتی هم خروجشان درست نیست

    امتحان ، امتحان است .
    حالا چه کنکور باشد چه امتحان الهی. هر چی هست باید قبول بشی.
    رد شدن در هر کدومش مصیبت داره. حالا کنکور میشه سالی دیگه هم شرکت کرد اما در امتحان الهی رد شدن یعنی ...
    این مطلب براساس خاطرات برادران «عباس احسان‌فر» و «مجتبی غلامی» درباره شرکت در کنکور پیش از عملیات «کربلای1» است که نظرشما را به آن جلب می کنم:
    دو، سه روز به عملیات مانده بود و ما در خط مقدم بودیم. در خط اعلام کردند که هر کس می‌خواهد کنکور بدهد بیاید.
    حدود سیزده تا پانزده نفر بودیم که قصد شرکت در کنکور داشتیم. پیش از این که به منطقه بیاییم، ثبت‌نام کرده بودیم.
    فکر می‌کردیم که بعد از جنگ چه طور بجنگیم.
    این بود که ادامه تحصیل برایمان بوی خدمت و جهاد می‌داد. ما دوستان، برادران و هموطنمان را دیده بودیم که چطور کشته شدند و جان دادند. نه می‌توانستیم بی‌خیال این دشمن شویم و نه راه و هدف این عزیزان را فراموش کنیم.

    این عکس ها حالتان را عوض می کند...

    حالا هر چند احتمال می‌دادیم که نمره‌مان نمره بالایی نخواهد شد، اما نیت و انگیزه‌مان تنها یک قبولی ساده و شغل آینده نبود. آزمون کنکور مثل عملیات نزدیک بود. آن زمان قسمت آموزشی ـ عقیدتی، در خصوص تحصیل بچه‌ها هم کار می‌کرد. یک نفر از آنجا رفت و با فرمانده دسته صحبت کرد که می‌خواهیم اینها را برای امتحان ببریم.
    فرمانده گفته بود: عملیات هم امتحان است و این‌ها داوطلبانه آمده‌اند؛ اما اگر اینها بروند، غیر از اینکه ممکن است به عملیات نرسند، از نظر امنیت اطلاعاتی هم خروجشان درست نیست و جای گزینی نیرو هم کار چندان ساده‌ای نیست.
    بالاخره با صحبت و اصرار از بچه‌ها قول و تعهد گرفتند که به کسی خبر ندهند که کجا هستیم و می‌خواهیم چه کار بکنیم. ما هم قول دادیم که قبل از آغاز عملیات، خودمان را برسانیم.
    قبول کردند که برای کنکور به اندیمشک برویم. چند نفر از بچه ها از شوق عملیات و این که نکند جا بمانند، کلاً کنکور را بی‌خیال شدند؛ شدیم نه نفر که می‌خواستیم با یک مینی‌بوس به اندیمشک برویم.
    ساعت ده شب بود که به سه راه چنگوله رسیدیم.دژبان گفت: چون جاده ناامن است، نمی‌گذاریم بروید.
    ما قضیه کنکور و زمانش را برایش توضیح دادیم، اما او بدون توجه به اصرار ما گفت: من نمی‌دانم به من گفته‌اند که کسی را نگذاریم برود.
    راننده‌مان گفت: پس شما بمانید، من ان‌شاء‌الله ساعت هشت شما را می‌رسانم اندیمشک، نگران نباشید و خودتان را نبازید.

    این عکس ها حالتان را عوض می کند...

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89




    مجبور شدیم تا صبح همانجا بخوابیم. چهارونیم صبح بود که راننده آمد و راه افتادیم. حدود سه ساعت و نیم تا اندیمشک راه بود.
    راننده هم جداً مردانگی کرد و یک ربع به هشت ما را به مقرمان در اندیمشک رساند. تا کارت‌ها را آوردند، ساعت هشت شد، محل امتحان هم در پنج کیلومتری اندیمشک، پادگان دو کوهه بود که تا آنجا حدود نیم ساعت راه بود.
    راننده با سرعت حرکت کرد و ما را ساعت هشت و ربع گذاشت پادگان، اما جلسه شروع شده بود.
    رفتیم سر جلسه امتحان و شروع کردیم به پاسخ دادن.
    موقعی که امتحان می‌دادیم، حواسمان به این بود که امتحان زودتر تمام بشود. بعد از امتحان آمدیم و سریع رادیو را باز کردیم. به اخبار گوش می‌کردیم که نکند عملیات شروع بشود و ما بمانیم.
    فوری با مینی‌بوس برگشتیم. اول رفتیم مقر لشکر 27 محمد‌رسو‌الله (ص)، حالا باید در امتحان عملیات شرکت می‌کردیم.

    از جمله کسانی که روی این مسئله پافشاری می‌کردند، آقای «محسن نوحه‌خوان» از مسئولان دسته و آقای «مؤمن» بودند.
    آقای «کرباسی و جمال یوسفی، میررضی و گودرزی» هم به شدت برای شرکت در عملیات بی‌تابی می‌کردند؛ مثل بی‌تابی شرکت در کنکور، که این چهار عزیز، شهید و پذیرفته حق شدند. یکی دیگر از بچه‌ها هم بود که شهید شد؛ اسمش را فراموش کرده‌ام.
    به مقر لشکر که رسیدیم، هیچ کس نبود و همه رفته بودند برای عملیات، تمام محوطه مثل شهر ارواح بود. قبلاً همه کانکس‌ها پر بود، می‌گفتیم و می‌خندیدیم، حالا هیچ کس نبود به جز انتظامات.

    از یک طرف دلمان شور می‌زد که عملیات شروع می‌شود، از یک طرف هم امیدوار بودیم که عملیات موقعی شروع می‌شود که ما خودمان را می‌رسانیم.
    شب شهید گودروزی گفت: اگر ماشینی هم نیاید، پیاده می‌رویم.
    ناصر فیض خیلی شوخ طبع بود. گفت: بیایید تا صبح نخوابیم؛ والا تا صبح خواب عملیات می‌بینیم. بیایید یک جوری سر کنیم که این فکر از سرمان بیرون برود.

    خلاصه تا ساعت یازده ایستادیم، بعد رفتیم محور پرسیدیم: هیچ ماشینی به خط نمی‌رود؟ گفتند: نه! ماشین‌ها رفته‌اند و تعداد شما هم زیاد است، با سواری نمی‌توانید بروید.
    حالا از شانس ما یک اتوبوس قبلا نیرو آورده بود و آنجا مانده بود. یکی از برادرها گفت: ببینید می‌توانید این اتوبوس را جور کنید.
    شهید گودرزی زبان خوشی داشت. گفت: من خودم او را راضی می‌‌کنم، شما بگویید راننده کجاست؟
    راننده را که پیدا کردیم، گفت: من مأموریتم تمام شده و باید برگردم.
    گودرزی گفت: شما بیا برویم، هر چه گفتند و هر مسئله‌ای پیش آمد با من.
    بالاخره او را راضی کرد و راه افتادیم. راننده اتوبوس هم مشخص بود که هنوز آن منطقه را نرفته است.

    خلاصه چهار پنج نفری با او صحبت کردیم تا متوجه نشود که کجا هستیم و دقیقا کجا می‌رویم؛ چون اگر به او می‌گفتیم جاده بسته است و تامین نیست، احتمال زیاد داشت که بگوید، تا صبح نشود، من نمی‌روم.
    وقتی رسیدیم مقر، پنج صبح بود. مسیری که طرف رودخانه گاوی و منطقه عملیاتی می‌رفت سه، چهار جاده بود که بلد نبودیم.

    فیض می‌گفت: این سخت‌ترین سؤال چهار گزینه‌ای این عملیات است باید بزنیم به دل شانس.
    اولین جاده را که رفتیم، دیدیم لهجه رزمنده‌ها شمالی است پرسیدیم: گردان حضرت رسول‌(ص) کجاست؟
    گفتند: گردان حضرت رسول (ص) نداریم.

    این عکس ها حالتان را عوض می کند...

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89




    گفت: بیایید چادر تا بگویم.
    رفتیم چایی خوردیم و یک مقدار استراحت کردیم.
    گفتند که شب ان‌شاء‌الله گردان‌ها می‌روند برای عملیات خدا را شکر کردیم.
    اگر نصف روز دیرتر می‌آمدیم، بچه‌ها رفته بودند و ما جا مانده بودیم.
    بعدا که به شهرمان برگشتیم و با نازپرورده‌ها و خیلی از افراد دیگر رتبه‌مان را مقایسه می‌کردیم، درصد اختلافمان خیلی نبود؛ یعنی نمره را تقریبا آورده بودیم.
    از آن نه نفر، سه چهار نفرشان قبول شدند. داوود گودرزی که شهید شد، یکی از قبولی‌ها بود.
    یکی دیگر از شهدا هم گویا دانشگاه صنعتی شریف قبول شد.
    آقای مومن هم تربیت معلم قبول شد؛ اما بعد از قبولی دوباره به جبهه آمدند و از مرخصی تحصیلی استفاده کردند.
    من هم اگر درست تعیین رشته می‌کردم شاید جزو قبولی‌ها بودم.

    با این که شرایط خواندن برایمان مهیا نبود و چندان نخوانده بودیم، همین طور امتحان دادیم. این راهی بود برای اینکه بعدا بتوانیم راه خدمت داشته باشیم.
    البته بعدا دوباره کنکور دادم و ادامه تحصیل دادم.

    این عکس ها حالتان را عوض می کند...

    من روحیه تحصیلی‌ام را از یک شهید بزرگوار گرفتم که دکترایش را گرفته بود.
    اصرارش می‌کردند که تو درس خوانده‌ای، باید بروی عقب و در بهداری خدمت کنی. حیف است تو شهید بشوی.
    کاری که از تو در بهداری بر می‌آید، هر کسی توانایی‌اش را ندارد.
    می‌گفت: اکثر اینها که دارند اینجا می‌جنگند، یک توانایی بهتر از جنگیدن هم دارند.
    اگر هر کس بخواهد در این شرایط برود دنبال مهارت خودش، این جلو خالی می‌ماند.
    خط مقدم بالاترین افتخار و علاقه من است...
    بهش گفتند: مجروح می‌شوی، قطع عضو می‌شوی، دیگر نمی‌توانی خدمت کنی. بیا برو عقب.
    می‌گفت: من شاید بشکنم، اما شکست نمی‌خورم. به هر حال یک جوری مفید خواهم بود. تکلیف الان من این است که اینجا بجنگم، حالا هر کسی و هر طور که هستم.
    بعدا که شیمایی شد می‌گفت:
    من اگر الان در بیمارستان صحرایی بودم، باز هم از این شیمایی و بمب‌باران در امان نبودم.
    تا زمان شهادت، خانه‌نشین بود.
    اختراع یک ماسک جدید و تالیف چند جلد کتاب، حاصل زحمت‌های این ایام کوتاه مدت بود.
    من برای مراسم چهلم این شهید که رفتم، دیدم روی سنگ قبرش این جمله حک شده است:

    این عکس ها حالتان را عوض می کند...من شاید بشکنم، اما شکست نمی‌خورم. این عکس ها حالتان را عوض می کند...

    بخش فرهنگ پایداری تبیان
    منبع :
    خبرگزاری فارس


    این عکس ها حالتان را عوض می کند...

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    3,335
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    13 روز 21 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0

    رزمندگان در جبهه در حال خوردن زولبیا+عکس




    این عکس ها حالتان را عوض می کند...
    اللهم صل علی محمد و آل محمد

    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=6060


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    3,335
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    13 روز 21 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0

    این عکس ها حالتان را عوض می کند...








    رزمنده ها وقتی سلاح هایشان را کنار می گذاشتند، برای جلوگیری از روزمرگی سرشان را در جبهه گرم می کردند. بعضی ها با کارهای خدماتی و بعضی های دیگر با ورزش و گعده های دسته جمعی.


    مجله مهر: رزمنده ها وقتی سلاح هایشان را کنار می گذاشتند، برای جلوگیری از روزمرگی سرشان را در جبهه گرم می کردند. بعضی ها با کارهای خدماتی و بعضی های دیگر با ورزش و گعده های دسته جمعی.
    تصویری که از دفاع مقدس در ذهن خیلی هاست، همان تصاویر رزمنده ها با لباس رزم و سلاح به دست و آرپی جی بر دوش است. اما این، همه جنگ نبود. رزمنده ها هم اوقات فراغت داشتند، کارهای روزانه شان را می کردند و خیلی وقت ها که نیازی به جنگ و دفاع نبود، سلاح هایشان را کنار می گذاشتند و می شدند عین بقیه آدم های پشت جبهه. به کارهای روزانه می رسیدند، ورزش می کردند، مطالعه می کردند. سروصورتشان را صفا می دادند و بعضی های دیگر هم هوای همرزمانشان را داشتند و مشغول کارهای خدماتی می شدند. هرکسی با هرمهارتی تلاش می کرد به رزمندگان دیگر کمک کند. یکی نانوایی بلد بود، یکی کفاشی، یکی خیاط بود و یکی دیگر استاد سلمانی.
    شاید آغاز هفته دفاع مقدس، بهترین بهانه باشد برای روایت های متفاوت از زندگی مردان شجاع و فداکاری که این حماسه 8 ساله را به نام خود ثبت کردند. عکس هایی که در این گزارش می بینید، روایت متفاوتی از همین ساعت های فراغت در جبهه هاست. بیشتر این عکس ها ی این گزارش از مجموعه های «فرهنگ جبهه» که در همان سال های دفاع مقدس منتشر می شد، انتخاب شده است.



    این عکس ها حالتان را عوض می کند...

    نانوایی صلواتی، با شاطرهایی که تنور داغ نانوایی شهرشان را رها کرده بودند تا نان تازه و داغ به همرزمانشان بدهند
    این عکس ها حالتان را عوض می کند...
    این هم خیاطی صلواتی. با عکس هایی که خیاط از قهرمان های زندگیش، دورو بر چرخ کوچک خیاطی نصب کرده است
    این عکس ها حالتان را عوض می کند...

    این هم یک کفاشی صلواتی
    این عکس ها حالتان را عوض می کند...
    ماشین های دستی اصلاح را یادتان هست؟ ابزار ساده و کوچکی که در بی برقی، بدجوری به داد می رسید
    این عکس ها حالتان را عوض می کند...
    یک آرایشگاه مدرن تر ، البته از نوع صحرایی. با استاد سلمانی که دیوارهای دکان صلواتی اش را هم تزئین کرده
    این عکس ها حالتان را عوض می کند...
    شاید با این حمام ها خاک و غبار را از تن شان می تکاندند. اما اخلاق و منش شان همان طوری خاکی می ماند
    این عکس ها حالتان را عوض می کند...
    وقتی آشپزها دست به کار می شدند تا یک گروهان یا یک گردان را سیر کنند
    این عکس ها حالتان را عوض می کند...
    برای آنهایی که طعم غذاهای جبهه را چشیده اند، این عکس پر از خاطره است
    این عکس ها حالتان را عوض می کند...
    فقط یک توپ کافی بود تا بهانه ورزش هم جور شود. حتی با سیم هایی که حکم تور والیبال پیدا می کردند
    این عکس ها حالتان را عوض می کند...
    زیر یک خم همدیگر را می گرفتند تا برای ضربه فنی دشمن، روحیه بگیرند
    این عکس ها حالتان را عوض می کند...
    این هم قدرت نمایی پهلوان های ایرانی
    این عکس ها حالتان را عوض می کند...
    نقش محبوب روی کلاه ، سفارشی قبل از عملیات
    این عکس ها حالتان را عوض می کند...

    نامه نوشتن از جبهه برای مخاطبان خاص.خدا می داند همین صندوق کوچک زردرنگ، چه خاطره هایی در دلش جا داده



    اللهم صل علی محمد و آل محمد

    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=6060


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    نوشته
    845
    مورد تشکر
    4 پست
    حضور
    19 روز 22 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    1
    گالری
    0






    خیلی زیبابودممنون




    آیة الله العظمی بهجت:


    تا رابطه ما با ولیّ امر، امام زمان (عج) قوی نشود، کار ما درست نخواهد شد.



    و قوّت رابطه ما با ولیّ امر (عج) هم در اصلاح نفس است.


    راه خلاص از گرفتاری ها، منحصر است به دعا کردن در خلوات برای فرج ولیّ عصر (عج)؛


    نه دعای همیشگی و لقلقه زبان... بلکه دعای با خلوص و صدق نیّت و همراه با توبه.




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۲
    نوشته
    2
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    54 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بچه ها دعام کنید

  9. تشکرها 2


  10. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    3,335
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    13 روز 21 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0

    عکس: ته دیگ خوری جنگی




    عکسی که می بینید در مناطق عملیاتی جنوب گرفته شده است. ناهار روزانه را که میان رزمندگان توزیع کردند، در انتها، ته دیگ ها را هم آوردند که بین نیروها قسمت کنند. این جا بود که شیطنت بسیجی ها گل کرد و شلوغ بازی درآوردند و عکاسی هم یک لحظه شیرین را شکار کرد. همین...یاد آن روزهای خوب بخیر


    این عکس ها حالتان را عوض می کند...

    اللهم صل علی محمد و آل محمد

    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=6060


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود