جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: هان اي دل عبرت بين(آيينه عبرت)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۵
    نوشته
    742
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 روز 6 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    21
    آپلود
    0
    گالری
    119

    هان اي دل عبرت بين(آيينه عبرت)




    قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُواْ فِي الأَرْضِ فَانْظُرُواْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذَّبِينَ {آل عمران/137}
    هان ای دل عبرت بین، از دیده نظر کن هان
    ایوان مدائن را، آیینه‌ی عبرت دان

    یک ره ز ره دجله، منزل به مدائن کن
    وز دیده دوم دجله، بر خاک مدائن ران

    خود دجله چنان گرید، صد دجله‌ی خون گویی
    کز گرمی خونابش، آتش چکد از مژگان

    بینی که لب دجله، کف چون به دهان آرد
    گوئی ز تف آهش، لب آبله زد چندان

    از آتش حسرت بین، بریان جگر دجله
    خود آب شنیدستی، کاتش کندش بریان

    بر دجله ‌گری نو نو، وز دیده زکاتش ده
    گرچه لب دریا هست، از دجله زکات استان

    گر دجله درآموزد، باد لب و سوز دل
    نیمی شود افسرده، نیمی شود آتشدان

    تا سلسله‌ی ایوان، بگسست مدائن را
    در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

    گه‌گه به زبان اشک، آواز ده ایوان را
    تا بو که به گوش دل، پاسخ شنوی ز ایوان


    بقيه شعر خاقاني را اينجا بخوان

    قرآن ما را دعوت كرده به تاريخ نگاه كنيم به دور و برمان نگاه كنيم و از آثار و ماجراهايي كه اتفاق افتاده عبرت بگيريم
    در اين تاپيك قصد داريم به ماجراهاي عبرت انگيز كه دور و برمان اتفاق مي افتد بپردازيم تا عبرتي باشد از ديگران و راه رفته ديگران را ما دوباره نپيماييم




    http://sshams.andishvaran.ir/fa/scholarmainpage.html
    صفحه شخصی


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۷
    نوشته
    158
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1

    نتيجه آشنايي هاي توي پارك




    يه روز دفتر امام جمعه شهرمان رفته بودم برای کاری روی صندلی به انتظار نشسته بودم که ناگهان دیدم سه نفر یک خانوم بزرگ سال چادری و یک دختر و پسرچوان یادم نمی رود پسرک خوش تیپ بود , سلام
    حاج خانوم رو کرد به مسئول دفتر امام جمعه و گفت: آقا ما چطور می تونیم امام جمعه رو ببینیم ؟
    فعلا صبر کنید مشکلتون چیه شاید بتوانیم حلش کنیم
    آقا ما با این پسر که تازگی ها داماد ما شده مشکل داریم می خواهیم یه نامه بدید طلاق دخترمون رو بگیریم
    طلاق! طلاق که خوب نیست بذارید زندگی شونو بکنن
    بابا چی می گی هر روز دخترم رو کتک می زنه که همانچا شروع کردند با هم جلوی ما جر و بحث کردن
    حاج خانوم می گفت مگه تو همون جوون مهربون نبودی که وقتی با دخترم تو پارک آشنا شدی اومدی خاستگاری خیلی قربون صدقه اش میر فتی پس چرا دخترم رو کتک می زنی مگه زلیل گیر آوردی ؟
    دیگه نمی خوام خونم رفت و اومد کنی تو که نه کاری داری نه خونه ای میایی تو خونه خودمون جلوی خودمون دختره رو می زنی که چی ؟
    پیش خودم گفتم : عجب این هم عاقبت نتیجه اش این که دختره گول قیافه خوشکل پسره رو می خوره یا گاهی هم به عکس می شه قضیه
    یادم نمی ره یکی از بچه های محلمون یه روز به من گفت: من از دختر فلانی خوشم اومده اون هم منو دوست داره اما پدرش راضی نمی شه , شیطونه می گه یه روز بذاریم با هم فرار کنیم بریم , بهش گفتم : یه چیز بهت بگم قبول داری ؟گفت : چیه گفتم ببین دختری که حاضر بشه بدون این که رضایت پدر رو جلب کنه بدون خطبه عقد شرعی تنش به تن تو بخوره نفسش به نفس تو بخوره چه اطمینانی ازش هست امروز از تو خوشش اومده با تو اينطور رفتار می کنه فردا ممکنه وسطای زندگیت از یکی دیگه خوشش بیاد با همون وضعيت بدون خطبه عقد و... با اون بذاره از زندگیت بره اونوقت چی می گی ؟ جوابی نداشت کمی هم به غیرتش برخورد , واقع قضیه هم همینه خدایی که رضایت پدر و خطبه شرعی را واسطه یه محرمیت قرار داده یه حکمتی رو در اون در نظر گرفته .


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۶
    نوشته
    131
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    4

    آيا حفظ آبرو تا اين حد هم ضرورت دارد




    نخستين ساعات بامداد چهارشنبه هفته گذشته ماموران کلانتري 23 اصفهان در پي اعلام گزارشي از سوي مرکز فوريت هاي پليسي خود را مقابل يک منزل مسکوني رساندند و مشاهده کردند عده زيادي مقابل اين ساختمان تجمع کرده اند. ماموران با پرس وجو از اهالي محل مطلع شدند به احتمال زياد داخل آن خانه قتلي رخ داده است. لحظاتي بعد افسران تحقيق وارد حياط کوچک منزل مسکوني شدند و خود را در برابر جسد دختر نوجواني ديدند که روي يک تشک قرار داشت. با رويت جنازه موضوع به بازپرس ويژه قتل و تيم مخصوص تحقيقات جنايي اطلاع داده شد تا آنان ضمن حفظ صحنه جرم، ادله و مدارکي را که ممکن است به شناسايي قاتل بينجامد، مورد بررسي قرار دهند.مقتول دختري 17ساله به نام فرزانه بود که به نظر مي رسيد بر اثر خفگي جان باخته است. از سويي تمامي سرنخ هاي موجود در قتلگاه بر خانوادگي بودن اين جنايت دلالت داشت. در نتيجه در همان ساعات اوليه پدر 53ساله مقتول بازداشت و به پليس آگاهي منتقل شد. احمد در بازجويي ها قتل دخترش را پذيرفت و حفاظت از آبروي خانوادگي را انگيزه فرزندکشي اعلام کرد.

    چند روز قبل
    فرزانه دختر نوجواني بود که بدون هيچ مشکلي همراه والدينش زندگي مي کرد تا اينکه چندي قبل شوهرخواهر او به نام سعيد دچار وسوسه شد و با هدف تصاحب خواهرزنش، فرزانه را ربود و به محلي نامعلوم فرار کرد. در پي ناپديد شدن دختر 17ساله خانواده او به جست وجو پرداختند و در حالي که مي دانستند سعيد مقصر اين ماجرا است بدون اينکه ابتدا به مراجع قضايي متوسل شوند درصدد برآمدند خودشان اين مشکل را حل کنند. 10 روز پس از اين واقعه در حالي که خانواده فرزانه به بن بست رسيده و از سر ناچاري اقدامات قانوني را نيز انجام داده بودند دختر نوجوان از سوي مرد آدم ربا آزاد شد و به خانه بازگشت.پس از آزادي فرزانه به دستور بازپرس دادسراي عمومي اصفهان شوهرخواهر وي بازداشت شد اما غائله در همين جا به پايان نرسيد. دختر نوجوان که 10 روز بحراني را پشت سر گذاشته بود اين بار در وضعيتي بغرنج تر قرار گرفت. او از آن پس مجبور بود رفتارهاي تند خانواده خود و آزارهاي کلامي آنان را تحمل کند و اين شکنجه هاي روحي و رواني زماني شدت گرفت که اطرافيان اين خانواده به جاي تلاش براي فيصله دادن به بحران به اين موضوع دامن زدند و با حرف ها و شايعه هاي خود سبب شدند فرزانه و پدرش تمامي درها را به روي خود بسته شده ببينند. در اين ميان دختر نوجوان که طاقت رفتارهاي اطرافيان را نداشت تصميم گرفت خودش را در خانه زنداني کند و ديگر با کسي سخن نگويد.حبس خانگي فرزانه نيز نتوانست آتشي را که سعيد برافروخته بود خاموش کند و اين بار خانواده داماد دربند شروع به تهديد فرزانه و پدرش کردند و اقداماتي را براي بي آبرو کردن دختر نوجوان انجام دادند. مزاحمت هاي اطرافيان تا آنجا پيش رفت که شامگاه سه شنبه هفته گذشته فرزانه به گفت وگو با پدرش پرداخت و از او براي رهايي از اين وضعيت مشورت خواست اما در اين بين بنا بر اعترافات متهم به قتل پاسخ پدر به دختر فقط يک جمله بود؛ «يا بايد خودم را بکشم يا تو را تا از همه اين مشکلات رهايي يابم.»

    ساعاتي قبل از جنايت
    اکنون پدر و دختر که از يافتن راه حلي منطقي ناتوان بودند در برابر يک دوراهي قرار گرفتند که هر دو سرش پاياني تلخ داشت. فرزانه پس از شنيدن گفته پدر، به فکر فرو رفت و مرد 53 ساله نيز در اين انديشه غرق شد که کدام يک از گزينه ها را انتخاب کند. هر دو نفر ساعاتي بعد به نتيجه يي واحد رسيدند. احمد در اعترافاتش به پليس توضيح داد که فرزانه پذيرفت خودش کشته شود تا پدر زنده بماند.نخستين ساعات بامداد چهارشنبه بود که فرزانه به انتهاي راه رسيد. احمد در حالي که همسرش خواب بود به همراه دختر بزرگ خود بر بالين فرزانه حاضر شد. دختر جوان در سکوت دست خواهر بزرگش را گرفت و اجازه داد تا پدر او را به کام مرگ بکشاند. به اين ترتيب سعيد دختر خود را خفه کرد و دقايقي بعد ساير اعضاي خانواده از اين موضوع مطلع شدند و در نهايت موضوع به پليس گزارش داده شد. پايگاه اطلاع رساني عبرت درخصوص اين جنايت گزارش داد مرد 53 ساله ضمن اعتراف به قتل، جزئيات جنايتش را تشريح کرده و اکنون در بازداشت به سر مي برد. اين در حالي است که پرونده داماد خانواده نيز در جريان است.

    زنده به گور
    چند ساعت پس از آنکه پليس اصفهان مرد فرزندکش را بازداشت کرد ماموران نيروي انتظامي تهران براي نجات جان دختري جوان که به دست پدرش زنده به گور شده بود وارد عمل شدند.بعدازظهر روز چهارشنبه چند رهگذر که از زمين هاي خاکي جاده تلو عبور مي کردند صداي ناله هاي ضعيفي را شنيدند که از زير زمين شنيده مي شد.

    آنها که ابتدا تصور مي کردند دچار توهم شده اند پس از دقايقي جست وجو متوجه شدند دختري جوان زير سنگ ها مدفون شده است. پس از آنکه اين واقعه به مرکز فوريت هاي پليسي اطلاع داده شد گروهي از ماموران کلانتري 116 لشکرک به محل حادثه رفتند و توانستند با راهنمايي شهروندان محل دفن شدن دختر را بيابند و او را از زير خاک و سنگ ها بيرون بکشند.

    اين دختر که بدحال و نيمه جان بود به سرعت از سوي امدادگران اورژانس تهران به بيمارستان شهداي تجريش انتقال يافت و پزشکان توانستند با اقدامات فوري وي را از مرگ حتمي نجات دهند. دختر 22 ساله که رعنا نام دارد پس از آنکه توانست لب به سخن باز کند پدرش را متهم خواند و گفت؛ من معتاد هستم و قرص هاي ترامادول مصرف مي کنم. اعتياد من باعث اختلافات شديدي بين من و پدرم شده بود تا اينکه امروز - روز حادثه - او در خانه مرا به باد کتک گرفت و وقتي بي رمق شدم مرا به زمين هاي خاکي برد و در آنجا زنده به گورم کرد. بنابر اين گزارش پليس هم اکنون قصد دارد پدر رعنا را بازداشت کند تا انگيزه وي از اين اقدام مشخص شود.

    منبع: فردانيوز

  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۷
    نوشته
    158
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1

    تعجب گاهي اينطوري ميشه




    قابل توجه همسراني كه نگران شوهرشان هستند:
    اين ايميل رو برام فرستادن حيفم اومد شما نخونين
    روزي زني نزد شيوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بي تفاوت شده است و او مي ترسد که نکند مرد زندگي اش دلش را به کس ديگري سپرده باشد.
    شيوانا از زن پرسيد:" آيا مرد نگران سلامتي او و بچه هايش هست و برايشان غذا و مسکن و امکانات رفاهي را فراهم مي کند؟! " زن پاسخ داد: "آري در رفع نيازهاي ما سنگ تمام مي گذارد و از هيچ چيز کوتاهي نمي کند!" شيوانا تبسمي کرد و گفت:"پس نگران نباش و با خيال راحت به زندگي خود ادامه بده!"
    دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و گفت:" به مرد زندگي اش مشکوک شده است. او بعضي شبها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش که زني پولدار و بيوه است صميمي شده است. زن به شيوانا گفت که مي ترسد مردش را از دست بدهد. شيوانا از زن خواست تا بي خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شيوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر کار آمده و کسي را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه اش را پيدا کند و ديشب کلي همه را دعوا کرده که چرا بي خبر منزل را ترک کرده اند.
    شيوانا تبسمي کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامي که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گريان نزد شيوانا آمد و گفت:" اي کاش پيش شما نمي آمدم و همان روز جلوي شوهرم را مي گرفتم. او يک هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه آن است که او ديگر زن و زندگي را ترک کرده است و قصد زندگي با زن پولدار را دارد." زن به شدت مي گريست و از بي وفايي شوهرش زمين و زمان را دشنام مي داد. شيوانا دستي به صورتش کشيد و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فاميل را صدا بـزن و بي مقدمه به منزل ارباب پولدار برويد. حتماً بلايي سر شوهرت آمده است!" زن هراسناک مردان فاميل را خبر کرد و همگي به اتفاق شيوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بي اطلاعي کرد. اما وقتي سماجت شيوانا در وارسي منزل را ديد تسليم شد.
    سرانجام شوهر زن را درون چاهي در داخل باغ ارباب پيدا کردند. او را در حالي که بسيار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون کشيدند. مرد به محض اينکه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت که سريعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتي او را بدهند که نگران نباشند. شيوانا لبخندي زد و گفت:" اين مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور کرد."
    بعداً مشخص شد که زن بيوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فريب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداري مرد او را درون چاه زنداني کرده بود. يک سال بعد زن هديه اي براي شيوانا آورد. شيوانا پرسيد:" شوهرت چطور است؟! "
    زن با تبسم گفت:" هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراين ديگر نگران از دست دادنش نيستم! به همين سادگي!"



  6. تشکرها 2


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۷
    نوشته
    158
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1



    اومد بهم نزديك شد سلام كرد منم بلند شدم گفتم بفرماييد
    ازم پرسيد ببخشيد منظورتون از مشاوره چيه؟ منم مي تونم باهاتون راحت باشم حرفامو بزنم؟
    گفتم بفرما!
    يه نگاه به چهره اش انداختم از چشماش فهميدم خيلي حالش بده شديدا دچار افسردگيه
    شروع كرد زندگي شو واسم تعريف كرد
    خبرنگار بود
    ماجرا از اينجا شروع شد كه سر يك جنازه رفتم واسه تهيه خبر
    اونجا با يه افسر تشخيص هويت آشنا شدم پسر خوبي بود
    باهم دوست شديم مدتي باهم ارتباط داشتيم بهم مي گفت :‌مي خواد بياد خواستگاري خونمون با پدر و مادرم صحبت كنه
    اما پدر و مادرم شهرستان هستند
    يه روز اونا رو ميارم
    بالاخره پس از مدتي آشنايي من هم با پدر و مادرم در ميون گذاشتم اونا هم منتظر بودن
    اما يه روز بهم گفت امروز مي خوام پدر و مادرم رو بيارم
    خانواده رو خبر كردم
    همه منتظر بودن
    اما متاسفانه خبري نشد
    ديگه از خودش هم خبري نشد
    تا اين كه يه روز اونو ديدم بهم گفت فعلا نمي تونم
    ولي همون موقع متوجه شدم ديگه منو نمي خواد
    از اون روز به بعد بهم ريختم
    ديگه از مردي خوشم نمياد
    ....
    اون شديدا افسرده شده بود
    دچار يه بيماري كه فكر مي كنم هرچي هم دكتر بره درمون بشه ولي چون بيماريش روحيه معلوم نيست شايد دوباره عود كنه
    خيلي واسش ناراحت شدم
    ببينين چطور با احساسات و عواطف يك دختر پاك بازي مي كنن!



  8. تشکر


  9. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,054
    تشکر:
    1
    حضور
    8 روز 19 ساعت 58 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    1



    خود دجله چنان گرید، صد دجله‌ی خون گویی

    کز گرمی خونابش، آتش چکد از مژگان

    از آتش حسرت بین، بریان جگر دجله

    خود آب شنیدستی، کاتش کندش بریان

    ----------------------
    خاقانی از چیز دیگر نالیده است !


  10. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    237
    تشکر:
    1
    حضور
    1 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط manteqi نمایش پست
    يه روز دفتر امام جمعه شهرمان رفته بودم برای کاری روی صندلی به انتظار نشسته بودم که ناگهان دیدم سه نفر یک خانوم بزرگ سال چادری و یک دختر و پسرچوان یادم نمی رود پسرک خوش تیپ بود , سلام
    حاج خانوم رو کرد به مسئول دفتر امام جمعه و گفت: آقا ما چطور می تونیم امام جمعه رو ببینیم ؟
    فعلا صبر کنید مشکلتون چیه شاید بتوانیم حلش کنیم
    آقا ما با این پسر که تازگی ها داماد ما شده مشکل داریم می خواهیم یه نامه بدید طلاق دخترمون رو بگیریم
    طلاق! طلاق که خوب نیست بذارید زندگی شونو بکنن
    بابا چی می گی هر روز دخترم رو کتک می زنه که همانچا شروع کردند
    حاج خانوم می گفت مگه تو همون جوون مهربون نبودی که وقتی با دخترم تو پارک آشنا شدی اومدی خاستگاری خیلی قربون صدقه اش میر فتی پس چرا دخترم رو کتک می زنی مگه زلیل گیر آوردی ؟
    دیگه نمی خوام خونم رفت و اومد کنی تو که نه کاری داری نه خونه ای میایی تو خونه خودمون جلوی خودمون دختره رو می زنی که چی ؟
    پیش خودم گفتم : عجب این هم عاقبت نتیجه اش این که دختره گول قیافه خوشکل پسره رو می خوره یا گاهی هم به عکس می شه قضیه
    یادم نمی ره یکی از بچه های محلمون یه روز به من گفت: من از دختر فلانی خوشم اومده اون هم منو دوست داره اما پدرش راضی نمی شه , شیطونه می گه یه روز بذاریم با هم فرار کنیم بریم , بهش گفتم : یه چیز بهت بگم قبول داری ؟گفت : چیه گفتم ببین دختری که حاضر بشه بدون این که رضایت پدر رو جلب کنه بدون خطبه عقد شرعی تنش به تن تو بخوره نفسش به نفس تو بخوره چه اطمینانی ازش هست امروز از تو خوشش اومده با تو اينطور رفتار می کنه فردا ممکنه وسطای زندگیت از یکی دیگه خوشش بیاد با همون وضعيت بدون خطبه عقد و... با اون بذاره از زندگیت بره اونوقت چی می گی ؟ جوابی نداشت کمی هم به غیرتش برخورد , واقع قضیه هم همینه خدایی که رضایت پدر و خطبه شرعی را واسطه یه محرمیت قرار داده یه حکمتی رو در اون در نظر گرفته .
    این حرفم تایید اینجور آشنایی برا ازدواج نیست. اما میخوایین 100موردازدواج بچه های متدین پراز دعوا و خیانت رو نشون بدم؟؟ متاسفانه داره بنیان خانواده ضعیف میشه به هزار ویک دلیل.
    ویرایش توسط مرمر2 : ۱۳۸۸/۱۲/۰۹ در ساعت ۱۳:۳۰

  11. تشکر


  12. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    1,268
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    4 روز 6 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    باسلام

    حدود 12 سال مشاور امور تربیتی یکی ازمراکز استانهای بزرگ کشور بودم واکنون حدود 5 سال است که با دانشجویانی سرو کار دارم که به دلیل تخصصم در رشته ی معارف اسلامی امین ومشاور ایشان هستم و اکنون میخواهم گوشه هایی از مسائلی که در این سالها با انها برخورد کردم وبه هر شکل میتواند مکملی برای این تاپیک باشد را بنویسم . قربتُ الی الله

    روزی گزارشی به دست ما رسید مبنی بر اینکه در یکی از مدارس راهنمایی پسرانه معاون مدرسه توسط یکی از دانش اموزان مورد ضرب وجرح به وسیله ی شئ تیز قرار گرفته. فورا" با دو نفر از دوستان وهمکاران به محل رفتیم .ماشین پلیس جلوی در مدرسه متوقف بود . وقتی به دفتر مدرسه رسیدیم به ما اطلاع دادند که معاون را لحظاتی قبل به اورژانس منتقل کرده اند . در اولین لحظه ی مواجهه با کودک گویی ارتباط ذهنی سریع میان ما برقرار شد . دنیایی از تردید وشک را که برای یک کودک بسیار سنگین بود در او دیدم . لحظاتی بعدکودک برای باز جویی به کلانتری انتقال یافت .
    سه روز بعد کودک را در کانون اصلاح وتربیت ملاقات کردم ازاین همه هوش وتیز بینی او واقعا" متحیر شدم در اولین لحظه ی دیدار سعی داشت برفضای بحث حاکم باشد واو بود که سوال را شروع کرد.

    شما هم فرزند دارید ؟ گفتم بله .
    همسن من باید باشند ؛ درسته ؟ گفتم بله همسن شما هستند.
    حتما" پسر هستند؟ گفتم بله از کجا فهمیدی ؟ خندید و گفت خوب مااینیم دیگه.
    پرسید : تاحالا چند بار دست و پاشون را با طناب به تخت بستید ومثل یک سک مقداری اب وغذا براشون گذاشتید و خودتون به عروسی یا مهمانی رفتید؟
    کل مطلب را؛ وکل درد های دلش را مردانه گفت. جای سوال برای من نگذاشت . جز یک مورد : چرا معاون را مجروح کردی؟ فقط یک جمله گفت ، میدانستم او هم به زودی قصد دارد همین روش را برای من سر کلاس در پیش بگیرد. امروز تهدیدم کرد من هم باید از آزادی خودم دفاع میکردم.!!!

    دوروز بعد موفق شدم باپدر ومادر این کودک ملاققات کنم . مادر مدیر یک دبیرستان دخترانه بود و پدر مدیر یکی از سرپرستی های شعب بانکی دولتی وبزرگ !!!!!

    ودلیل رفتارشان با این کودک را یکی بیش فعال بودن او ودیگری کمبود وقت برای در کنار او بودن وسرو کله زدن با او را عنوان کردند .
    خیلی تلاش کردیم که یا این پدر ومادر را راضی به گرفتن مشاوره کنیم یا از اقوام برای سر پرستی او در زمان غیبت پدر ومادر کمک بگیریم اما ایشان راضی نمیشدند وحتی از ما به خاطر دخالت در زندگی خصوصیشان شکایت هم کردند و ادعا داشتند که دلشان میخواهد فرزندشان را انطور که دوست دارند بزرگ کنند !! ودر ان رمان حدود 13 سال قبل دادگاه هم ایشان را محق دانست .
    کم وبیش با این پسر از طریق مدرسه در ارتباط بودم. و گاهی در حاشیه با مادر او نیز در ارتباط بودم .و یکی دو بار هم به دور از چشم پدر به عنوان معلم خصوصی سعی در راهنمایی شان به مراکز مشاوره داشتم . اما یک رو ز حدود ساعت 2 بعد از ظهر زنگ در منزل مارا زدند .هادی بود همان کودک بیش فعال ضارب معاون مدرسه ! گفت که به شما پناه اوردم وکمکم کنید چند لحظه بعد با گریه گفت که پدرم را کشتم ! ومیدیدم که با تمام حواسش مراقب رفتار وکوچکترین حرکات من است.
    اضطراب سرا پایش را گرفته بود ومنتظر عکس العمل من بود کوچکترین اشتباه شاید صدمات جبران ناپذیری را بوجود می اورد . ارام وضو گرفتم .جلو امد وپرسید نمی خواهی مرا مجازات کنی یا به پلیس زنگ بزنی ؟ گفتم حالا نه . گفت پس کی؟ گفتم نماز که خواندم باهم میرویم شاید پدرت نمرده باشد .گفت ولی من میگویم اورا کشتم . گفتم اگر خدا نخواهد او هرطور هست جان سالم به در مببرد وزنده میماند
    (با توجه به روحیه ی او که بسیار خیال پرداز بود درصحت گفته هایش 80 درصد شک داشتم) ومیدانستم که این فقط ارزوی اوست .
    بعد از نماز از من پرسید نترسیدید در هنگام نماز شما را هم بکشم ؟ خنده ای کردم وگفتم با من میایی یا خودم تنها بروم گفت کجا؟ گفتم پیش پدرت تا ببینیم چه بر سرش امده؟ گفت می ایم اما خودت تنها برو داخل .
    جلوی در منزلشان ماشین اورژانس متوقف بود وارد خانه شدم مادر تازه رسیده بود و. از مسئول اورژانس پس از معرفی خودم به عنوان مشاور امور تربیتی فرزند خانواده موضوع را پرسیدم . توضیح داد که پدر مدعی است که فرزندش با چنگال غذا خوری به او حمله کرده وچشم اورا مجروح نموده .البته پدر یک چشمش را از دست داد . هادی 2 سال را در کانون ماند ودر این مدت تنها ملاقات کننده اش من بودم .
    بعد از ازادی بیشتر اوقات را در پارکها وخیابانها میگذراند گاه گاهی به ما سر میزد و از ما کمک برای کار پیدا کردن میخواست در یک مکانیکی مشغول به کار شد ومن هم ضامنش شدم هر وقت به او سر میزدم صاحب کارش از زرنگی واستعداد و پاکی او برایم میگفت . تقریبا" مثل یکی از پسرهایم شده بود اما از من میخواست که هرگز نامی از پدر ومادرش نبرم . هادی سربازی رفت ودیپلمش را هم گرفت الان هم پیش من امده تا برایش خواستگاری بروم .من در این فکرم که چطور به هادی بگویم که خانواده ی ان دختر اگر سراغ پدر ومادر داماد را گرفتند چه باید بگوییم.
    البته پدر ومادر هادی هرگز دراین سالها اورا نپذیرفتند وحتی اظهار خوشحالی از کم شدن شر او دارند وبعد از ان یک پسر 6 ساله هم دارند!

    ......................................... حق یارتان .............................................
    ویرایش توسط ••ostad•• : ۱۳۸۸/۱۲/۰۹ در ساعت ۱۱:۵۹


  13. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    606
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط ••ostad•• نمایش پست
    باسلام:gol:



    .من در این فکرم که چطور به هادی بگویم که خانواده ی ان دختر اگر سراغ پدر ومادر داماد را گرفتند چه باید بگوییم.
    البته پدر ومادر هادی هرگز دراین سالها اورا نپذیرفتند وحتی اظهار خوشحالی از کم شدن شر او دارند وبعد از ان یک پسر 6 ساله هم دارند!

    ......................................... حق یارتان .............................................
    با سلام
    لزوما پدر ومادر انسان انهای نیستند که شخص را به وجود اورده اند و باعث تولد وی شده اند .
    انسان به پدر و یا مادر معنوی به همان اندازه احتیاج دارد که به پدر و مادر واقعی . حال اگر این پدر و مادر معنوی همان پدر و مادر انسان باشد چه بهتر اما هیچ دلیلی ندارد که انسان پدر و مادر معنوی نداشته باشد و این خود یکی از الطافیست که خداوند در حق انسان مبذول میدارد .

    حضرت محمد هم فرمودند من و علی پدران این امت هستیم که به معنای پدران معنوی این امت هستند . که چه بسا پدر معنوی مقامی بالاتر و والاتر از پدر و مادر حقیقی انسان داشته باشند .

    در مورد فوق هم این مصداق کاملا بارز است وقتی که والدین ، انسان را رها میکنند پدر و مادر واقعی کسانی هستند که در مشکلات حامی و مشوق انسان میگردد . پس جای بسی افتخار است برای هادی که دارای والدین معنوی و گرامی میباشد که از والدین حقیقی به انسان نزدیکتر است .


    ویرایش توسط king81 : ۱۳۸۸/۱۲/۰۹ در ساعت ۱۸:۱۶
    ۩۩۩... پس بگذارید سرسپردگی به خداوند لباس درونتان باشد نه نمایش بیرون...در پنهان ترین لایه های روحتان باشد، نه آواز آشکار لبهایتان.... بگذارید سرسپردگی به خداوند در میان استخوان دنده هایتان باشد...۩۩۩


  14. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    1,268
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    4 روز 6 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    باسلام خدمت دوستان بزرگوارم

    سال 82 بود که بنده را از طرف امور تربیتی استان به یکی از دبیرستانهای دخترانه برای یک جلسه ی پرسش وپاسخ با عنوان چگونه حرمتها را حفظ کنیم فرستادند درست در لحظه ی ورود بنده سخنران قبل از من داشت تریبون را ترک میکرد .

    چند دقیقه ای را صبر کردم وبعد پشت تریبون رفتم یکی دو سوال را پاسخ دادم که نامه ای را به دست بنده دادند. نامه را باز کردم تا اگر سوال عمومی باشد پاسخ بگویم.متن نامه متحیرم کرد:

    سلام استاد محترم ؛ میخواستم این مطلب را برای همه بخوانی اکر صلاح میدانید.

    با توجه به مطالبی که جناب حجةالاسلام .... در باره ی چگونگی حفظ حجاب فرمودند من قسم میخورم از این به بعد مقدار بیشتری از موهایم را بیرون ودر معرض دید نامحرمان بگذارم . نه اینکه فکر کنید که من دختر لا ابالی و بی دینی هستم بلکه به دلیل اطمینان بیشتر برای روز قیامت !. اخه با توجه به فرمایشات ایشان اینطوری بیشتر در امانم !!!

    از نویسنده ی نامه خواستم خودش بیاد وتوضیح بدهد. یک دختر چادری ومحجبه 15یا 16 ساله بود امد وکنار دست بنده ایستاد . گفتم دوست دارم خودت نامه ات را بخوانی و در باره ی ان توضیح بدهی تا با هم برسر موضوع ان بحث کنیم .
    با لبخند نامه را گرفت وشروع به خواندن ان از پشت تریبون کرد در پایان بنده ابتدا کمی در باره ی حفظ حجاب که خود موجب احترام برای بانوان است توضیحاتی دادم و پرسیدم شما که خودتان محجبه هستید با کدام یک از این مواردمخالفید ؟ گفت با هیچکدام. پرسیدم پس در مورد نامه ات توضیح بیشتری بده. با ترسی اشکار گفت جناب..... در بین مطالبشان به یک نکته اشاره کردند که مرا بسیار ترساند .

    گفتند: در معراج پیامبر بانوانی را دیدند که از یک تار مویشان بر بالای جهنم اویخته شده بودند ایشان از جبرئیل پرسیدند این زنان چه کرده اند که اینگونه با یک تار مو اویزان بر دوزخند؟ جبرییل فرمودند این یک تار موی ایشان را نامحرم دیده!!!!

    استاد باورکنید خیلی ترسیدم اخه یک تار مو زود پاره میشه وادم در قعر جهنم نابود میشه پس نتیجه گرفتم اگر همه ی موهام رو نامحرم ببینه من را از همه ی موهایم اویزان میکنند و مدت بیشتری ان بالا در امانم !!!!!!!!!!!

    وبنده به این فکر میکردم که چرا برای توضیحاتمان دقت و تیز بینی خاص را مراعات نمیکنیم ودر دین شبهه وارد میکنیم . مسئولیت ان را چگونه پاسخگو خواهیم بود .

    .......................................... حق یارتان ..........................................


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. زن در آيين مسيح
    توسط حکمتی فرد در انجمن قرآن و معرفی ادیان
    پاسخ: 13
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۱۲/۱۳, ۱۱:۳۱
  2. درباره ي حفظ قرآن راهنماييم كنيد
    توسط فاطما در انجمن حفظ قرآن
    پاسخ: 29
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۸/۲۵, ۱۸:۵۰
  3. زن حايض در آيين يهود
    توسط حکمتی فرد در انجمن قرآن و معرفی ادیان
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۱/۰۲, ۲۱:۱۰
  4. تبيين علم ديني از نگاه دكتر گلشني
    توسط theological در انجمن ادیان و فرق در قرآن
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۸۸/۱۱/۱۸, ۱۶:۴۵
  5. آيين ازدواج در نظام هستى
    توسط mohammadhashem در انجمن ازدواج و خانواده
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: ۱۳۸۶/۱۰/۰۱, ۱۸:۲۳

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود