صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: كجايند مردان بي ادعا؟

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    976
    مورد تشکر
    11 پست
    حضور
    12 روز 22 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    9

    مطلب كجايند مردان بي ادعا؟




    اين جانباز از 15 سال پيش طعم هيچ غذايي را نچشيده است.
    وقتي به كوچه "سرو " رسيديم، آسمان هنوز آفتابي بود و گرماي تابستان ديگر به شكوه‌مان انداخته بود اما در دل نشاطي احساس مي‌كرديم. نشاط از اين بابت كه به ديدار عزيزاني مي‌رويم كه قلبمان را تسخير كرده‌اند و مهرباني‌شان تمامي ندارد.
    كجايند مردان بي ادعا؟

    گلبرگي روي در ورودي منزل چسبانده و روي آن نوشته بود: «لطفاً زنگ نزنيد، در بزنيد، مهران‌راد». وارد منزل شديم؛ متعجب از اين همه آرامش؛ از اين همه گذشت؛ چيدمان منزلي نقلي كه گل‌ها و شكوفه‌هاي زيادي در گوشه گوشه‌اش مي‌درخشيد.
    كجايند مردان بي ادعا؟

    آري به ديدار جانباز دوران دفاع مقدس «ابراهيم مهران‌راد» رفتيم اما ديدن ايثارگري همسر وي اين ديدار را تحت الشعاع قرار داد؛ ايثارگري در اين خانه از اين جهت كه اگر مشكلاتشان را بر شاخه‌هاي سرو تحميل كنند، سرو در برابر آن خم مي‌شود اما آنها مقاوم‌تر از سرو ايستاده‌اند و اين مقاومت ستودني است.
    كجايند مردان بي ادعا؟


    بعد از پذيرايي صميمانه، از «شيرين جافر» همسر اين جانباز خواستيم كه به ديدار صاحب‌خانه برويم، صاحب‌خانه‌اي كه 15 سال است طعم غذا را نچشيده، به مهماني نرفته، تنها تفريحش اين است كه با شيرين سوار آمبولانس شده و براي ويزيت و معالجه به بيمارستان برود؛ خانم جافر اذن ملاقات داد و وارد اتاق شديم. مهران‌راد كه روزي تاب ديدن يك كودك شهيدشده را در منطقه جنگي نداشت و از ديدنش نفس‌هايش به شماره مي‌افتاد، امروز روي تختي بدون تكلم خوابيده است؛ او فقط نظاره‌گر بوده و حتي قادر به انجام ساده‌ترين كارهاي شخصي‌اش هم نيست.
    كجايند مردان بي ادعا؟

    مهران‌راد سال 1342 واد ارتش شده بود؛ در روزهاي نخست جنگ تحميلي با مدرك فوق ديپلم رشته پرستاري در بخش بهداري لشكر 81 زرهي اهواز مشغول به فعاليت شد؛ بعد از مجروحيتش نيز دوباره به منطقه بازگشت و به لشكر 58 ذوالفقار و پادگان ابوذر منتقل شد كه اثرات موج‌ بمب‌هاي خوشه‌اي دشمن در گيلان‌غرب و خونريزي سمت راست مخچه وي را از 15 سال گذشته خانه‌نشين كرده است.
    كجايند مردان بي ادعا؟
    لحظه هايي كه با دردهاي بي صدا مي گذرد

    * خدايا! شيرين را در جاده ايمان استوار نگه‌دار

    در و ديوارهاي اتاق اين جانباز دوران دفاع مقدس، با برگه‌هاي كاغذي تزيين شده كه شيرين تمام اين مطالب را نوشته و روي ديوار چسبانده است؛ روي چند برگ كوچك و بزرگ نوشته شده بود «يك لحظه دلم خواست صدايت بكنم؛ گردش به حريم باصفايت بكنم؛ آشوب دلم به من چنين فرمان داد؛ در سجده بيفتم و دعايت بكنم»، «خدايا! شيرين را در جاده ايمان استوار نگه دار!»، «هرچه دلم خواست نه آن مي‌شود؛ هرچه خدا خواست همان مي‌شود».

    كجايند مردان بي ادعا؟
    درد مي كشد و آرام آرام گريه مي كند

    در گوشه‌اي از اتاق داروهاي اين جانباز از جمله سرنگ بزرگي به چشم مي‌خورد كه به نوعي ظرف غذاي ابراهيم است؛ در معده اين جانباز دوران دفاع مقدس دستگاهي به نام «پيگ» كار گذاشته شده است كه از اين طريق تغذيه مي‌شود؛ اين زن فداكار در ابتدا مواد مغذي ماهي، گوشت يا مرغ را به همراه سبزيجات و برنج پخته، از صافي عبور مي‌دهد سپس اين مواد يا داروهايي را كه در آب محلول شده است را با سرنگ وارد معده همسرش مي‌كند.
    كجايند مردان بي ادعا؟


    كنار اين مادر و زن مهربان مي‌نشينيم تا از زندگي خود برايمان بگويد و اين گونه اظهار مي‌دارد: در اميريه تهران بزرگ شدم؛ از سوم ابتدايي چادر و روسري سر مي‌كردم؛ چادر سرمه‌اي با گل‌هاي ريز سفيدرنگ كه به خاطر آن حرف‌ها و كنايه‌هاي زيادي شنيدم به طوري كه گاهي مرا با اين چادر به عنوان كارگر منزل صدا مي‌زدند اما تا امروز بر آن افتخار ‌كردم و خواهم كرد.
    كجايند مردان بي ادعا؟

    ما پنج خواهر بوديم و من ديوانه‌وار پدرم را دوست داشتم؛ او هميشه به من مي‌گفت: «شيرين ستون طلايي خانه من است»؛ وقتي در مهر ماه سال 1348 با ابراهيم ازدواج كردم، پدرم به وي گفت: «تو را به شيرين مي‌سپارم».
    كجايند مردان بي ادعا؟

    ثمره اين زندگي 3 دختر است؛ از جايي كه صاحب فرزند پسر نشديم، همسرم 2 سال بيشتر به جاي فرزند ذكوري كه نداشتيم، خدمت كرد و در سال 1374 بازنشسته شد.
    بعد از نمايان شدن اثرات جانبازي ابراهيم، پدرم هميشه به من مي‌گفت: «ابراهيم را راضي نگه دار؛ اگر مي‌خواهي به من خدمت كني، به او خدمت كن!» همين كار را كردم؛ بعد از اينكه پدرم به رحمت خدا رفت فقط در مراسم چهلم وي، به سر مزارش رفتم چرا كه با رفتنم بر سر مزار پدرم، ابراهيم در خانه تنها مي‌ماند.
    كجايند مردان بي ادعا؟


    * دخترم هيچ‌گاه نمي‌خواست با پدر خداحافظي كند

    او از روزهاي پرالتهاب جنگ تحميلي برايمان مي‌گويد: قصرشيرين در دست دشمن بود؛ ابراهيم و ابراهيم‌ها نيز براي آزادسازي آنجا به منطقه رفتند؛ او سال 1362 مجروح شد و به محض بهبودي مختصر دوباره به منطقه ‌رفت؛ هر بار كه او به جبهه اعزام مي‌شد، دخترم مرضيه خود را در گوشه‌اي از اتاق پنهان مي‌كرد تا لحظه خداحافظي با پدرش را نبيند.
    كجايند مردان بي ادعا؟


    بنده اشتياق زيادي براي رفتن ابراهيم به جبهه داشتم بنابراين هركاري از دستم برمي‌آمد، برايش انجام مي‌دادم؛ يادم هست به جاي بند پوتين، كش باريكي روي پوتينش قرار دادم تا ابراهيم به راحتي پوتينش را بپوشد و اذيت نشود؛ يك بار هم كلاهش در منطقه سوراخ شده بود و خودم رفتم براي او كلاه تهيه كردم.
    كجايند مردان بي ادعا؟


    او در پادگان ابوذر تكنسين اتاق عمل بود؛ يك بار كودكي تركش خورده را در بيمارستان معالجه اوليه كرد تا زنده بماند؛ پس از آن مي‌خواست آن كودك را به مادرش بدهد تا دست نوازشي بر سر او بكشد ناگهان كودك به شهادت مي‌رسد، ديدن چنين صحنه‌اي با شرايطي جسمي و رواني به قدري براي همسرم سخت بود كه همان لحظه سكته‌ كرد و حدود 44 روز در بيمارستان قلب 502 ارتش بستري شد.
    كجايند مردان بي ادعا؟

    همسرم در جبهه به قدري مهربان بود كه همرزمان و دوستان او مي‌گويند: «مهران‌راد وقتي براي مرخصي به تهران مي‌آمد، همه مي‌گفتند يتيم شديم تا مهران‌راد از مرخصي برگردد».
    كجايند مردان بي ادعا؟


    وي ادامه مي‌دهد: در يكي از شب‌هاي برفي و زمستاني ابراهيم در منطقه جنگي بود؛ براي پارو كردن پشت‌بام مجبور بودم خودم اقدام كنم؛ وقتي پدر متوجه اين موضوع شد گفت: «به من مي‌گفتي تا خودم هزينه كارگران را براي پارو كردن برف‌ها مي‌دادم». به وي گفتم: «مي‌خواستم كمتر دلتنگي كنم به همين خاطر برف‌ها را پارو كردم».

    كجايند مردان بي ادعا؟


    * خنده تلخ من از گريه غم‌انگيزتر است

    اين روزها هوا گرم است؛ امروز شيرين و ابراهيم از تفريحي كه به بيمارستان داشتند، برگشته بودند؛ او خيلي خسته بود اما با اين حال براي اينكه حرارت بدن ابراهيم زخم‌هايش را اذيت نكند، آب هندوانه را گرفت و از طريق سرنگ وارد معده همسرش كرد.
    كجايند مردان بي ادعا؟

    دل‌هاي ما ميزبان اشك‌ها و لبخندها در اين سفر كوتاه به يك سرزمين آسماني بود؛ گاهي قطرات اشك از گونه‌هاي شيرين جاري مي‌شد و مي‌گفت: «خنده تلخ من از گريه غم‌انگيزتر است؛ كارم از گريه گذشته بدان مي‌خندم».
    كجايند مردان بي ادعا؟

    او ادامه مي‌دهد: خدا صدام را لعنت كند؛ اينها يادگاري‌هاي جنگ هستند؛ شب‌هاي يلدا و عيد بچه‌هاي من دوست دارند به منزل ما بيايند اما به خاطر اينكه سر و صدا و شلوغي پدرشان را اذيت مي‌كند، اينجا نمي‌آيند.
    كجايند مردان بي ادعا؟

    دست‌هاي اين همسر جانباز بوي زحمت مي‌دهد؛ در حالي كه اشك روي گونه‌هايش سوسو مي‌كند، خاطره‌اي از شب يلدا را برايمان اين‌گونه روايت مي‌كند: انار روي ميز بود؛ نيمه‌شب يادم ‌افتاد كه نكند سردار من، انار را ديده و دلش خواسته باشد؛ از رختخواب دل كندم؛ انار را با دست‌هايم فشار دادم تا آبي از آن چكانده و به او بدهم؛ ديدم او خواب است اما با سرنگ برايش گاواژ كردم تا اين محبت به مغزش برسد و به او بگويم كه تنهايش نمي‌گذارم؛ گاهي آب ميوه و غذاها را بر لب‌هاي او مي‌زنم تا طعم‌ها فراموشش نشود.
    كجايند مردان بي ادعا؟
    جانباز ابراهيم مهران راد

    * سالهاست عطر غذا در اين خانه نپيچيده است

    تمام اعضاي خانواده‌ هميشه دوست دارند حداقل يك وعده غذا را دور هم بنشينند اما چندين سال است كه اين زن به تنهايي در گوشه آشپزخانه غذا مي‌خورد طوري كه حتي صداي چيدن ميز غذا به گوش همسرش نرسد؛ او خيلي وقت است كه غذاي عطردار درست نمي‌كند و مي‌گويد: «من چگونه چنين غذايي را بخورم در حالي كه ابراهيم‌ام نمي‌تواند از آن بخورد».
    ابراهيم يك بار با زبان بي‌زباني از من نان و پنير خواست؛ نان و پنير و چايي را ميكس كردم و برايش آوردم تا وارد معده‌اش كنم؛ او از اين موضوع خيلي ناراحت شد و آن را كنار زد.

    * به مونسم افتخار مي‌كنم؛ از ديدن دردهايش ذره ذره مي‌ميرم

    اين زن ايثارگر هرروز صبح مانند سرباز وظيفه بيدار مي‌شود و مي‌گويد: «فرمانده! در خدمتم؛ فرمان بده تا سربازت اجرا كند»؛ او مي‌گويد: اين راه زندگي را كه با ابراهيم طي كرديم خيلي ناهمواري داشت اما از اين جهت كه مونسم يك جانباز است افتخار مي‌كنم و گاهي از ديدن دردهاي او ذره ذره مي‌ميرم.

    زمان عقد دخترش مي‌رسد؛ او به امير نهاوندي و خرم‌طوسي مي‌گويد: پدر بچه‌ها قدرت تكلم ندارد، شما در مراسم عقد حضور پيدا كنيد بلكه دل دخترم كمي آرام گيرد.

    همسر جانباز مهران‌راد، روحي لطيف و احساس شاعرانه‌اي دارد؛ براي پرنده‌ها و ياكريم‌هايي كه پشت پنجره مي‌نشينند، دانه مي‌پاشد و به آنها مي‌گويد: براي شفاي تمام مريض‌ها دعا كنيد!
    او گل‌هاي شمعداني را خيلي دوست دارد؛ دستي بر گلبرگ‌ها كشيده و در برابر عظمت پروردگار سر به سجده مي‌نهد.
    شيرين جافر، خواهر مهرباني است كه برادرش نيز دو پايش را در منطقه سومار به اسلام هديه داده و از اين جهت او خود را زينب عصر كامپيوتري مي‌داند.

    * ديوانه‌وار عاشق حضرت ابوالفضل(ع) هستيم

    وي ادامه مي‌دهد: ديوانه‌وار عاشق حضرت ابوالفضل(ع) هستيم، همسرم يك بار در كودكي بينايي خود را از دست داده بود مادرش با توسل به حضرت ابوالفضل(ع) شفاي او را ‌گرفت؛ بارها اتفاق افتاده كه پزشكان براي معالجه او عاجز مانده بودند، دست به دامان حضرت قمر بني‌هاشم(ع) شدم و ابراهيم حالش خوب شد.

    براي استحمام وي گاهي با احاطه شدن ضعف بر من، ممكن بوده كه ابراهيم از دستم رها شود؛ متوسل به حضرت امّ‌البنين شدم تا مرا تنها نگذارد؛ همين گونه نيز ‌شد؛ من دست‌هاي حمايت‌ اولاد پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم را در زندگي مي‌بينم. خداوند هميشه همراه ما بود و حتي يك بار هم زير بار سختي‌ها نشكسته‌ام.

    اين همسر جانباز بيان مي‌دارد: از مقام معظم رهبري خيلي ممنونم كه اين گونه با درايت عمل مي‌كنند تا چنين نظامي‌هاي خوبي حافظ مملكت باشند و از نظاميان ممنونم كه مانند شمعي دور نقشه عزيز روشن هستند و نمي‌گذارند بيگانگان نگاهي به ايران بيندازند.

    او در اين ديدار اعياد شعبانيه را به رهبر معظم انقلاب و ساير جانبازان و پاسداران تبريك گفت؛ وي از امير پوردستان فرمانده نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي، سرهنگ جعفري مسئول ايثارگران ارتش، امير سيفي رئيس حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس ارتش، از گروه پزشكان بيمارستان گلستان نيروي دريايي، حجت‌الاسلام نقويان، حميد ماهي‌صفت قدرداني مي‌كند.

    * آرزو دارم با سرباز ولايت به ديدار رهبر معظم انقلاب بروم

    از شيرين جافر خواستيم كه آرزويي كند و مي‌گويد: آرزو دارم كه آقاي مهران‌راد را كه به من آبرو و عزت داده است، به عنوان سرباز ولايت روي ويلچر بگذارم، جلوي رويم بگيرم و به ديدار رهبر معظم انقلاب برويم.
    و آرزوي ديگر او اين است كه اي‌كاش دوباره بوي پوتين ارتشي در خانه‌اش مي‌پيچيد؛ و اي‌كاش او يك بار ديگر لباس مقدس ارتش را بر تن مي‌كرد.

    برگرفته از: خبرگزاري فارس




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    976
    مورد تشکر
    11 پست
    حضور
    12 روز 22 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    9



    بسم الله الرحمن الرحیم

    «الذين آمنوا وتطمئن قلوبهم بذكر الله ألا بذكر الله تطمئن القلوب».

    (هدايت شدگان) كسانى هستند كه ايمان آورده و دلهايشان به ياد خدا آرام مى‏گيرد. بدانيد كه تنها با ياد خدا دلها آرام مى‏گيرد. ( رعد - 28)

    ویرایش توسط nekuee : ۱۳۹۰/۰۴/۱۹ در ساعت ۱۰:۳۲
    دردها از بودن است و حرفها از نبودن. ميان بودن و نبودن مرزي است باريك. شايد بتوان در آن مرز قدم زد، آبي نوشيد، شعري نوشت، بي هيچ دردي و حرفي.


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,279
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    21 روز 4 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    72
    آپلود
    4
    گالری
    98



    اینا چه جوری زندگی میکنند، ما چه جوری زندگی میکنیم!
    انشا الله خداوند ایشون رو شفا بده و کاش ما هم قدر شهیدان و جانبازان رو بیشتر بدونیم.
    یاحق.

    امام خمینی (ره) :

    ما میگوییم تا شرک و کفر هست،مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم...


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    166
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    0



    متشکرم از شما دوست عزیز به خاطر این مطلب
    اما باید همه بدانند که این مردان بی ادعا جوانیشون و اینده شون و همه چیزشون رو برای چه دادند و به جبهه ها رفتند

    ایا اینان برای حفظ ارمانهای اسلام و انقلاب جانشان را فدا نکردند؟؟؟؟

    پس چرا برخی اینچنین خون این عزیزان را پایمال میکنند؟؟؟
    بهتر است قدری پیرامون این ماجرا ها فکر کنیم!!!!!
    السلام علیک یا ابا عبدالله


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۷
    نوشته
    2,773
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    13 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خدایا شرمندم
    مغزهاي بزرگ درباره ايده ها فکر مي کنند

    مغزهاي متوسط درباره حوادث

    و مغزهاي کوچک درباره مردم !

    شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص
    .


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    976
    مورد تشکر
    11 پست
    حضور
    12 روز 22 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    9



    كجايند مردان بي ادعا؟

    دردها از بودن است و حرفها از نبودن. ميان بودن و نبودن مرزي است باريك. شايد بتوان در آن مرز قدم زد، آبي نوشيد، شعري نوشت، بي هيچ دردي و حرفي.


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۰
    نوشته
    235
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    16
    آپلود
    0
    گالری
    33



    وای خدایاااااااااااااا آره واقعا شرمنده ایم تصور یه ثانیه اش هم سخته
    شهیدان زنده........
    خدایا : مرا زین خودپرستی ها رها کن / چنان اندیشه ای بر من عطا کن / که تقدیری که از آن ناگزیرم / توانم قهر و جبرش را پذیرم

    وبلاگ من:



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    نوشته
    117
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    130



    واقعا ادم میمونه چی بگه

    ساعتها را بگذارید بخوابند،بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست!


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۰
    نوشته
    5,567
    صلوات
    200
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    5 پست
    حضور
    59 روز 4 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    3
    گالری
    196



    متاسفانه یا شهید شدنو حضور تاثیر گذارشونو نداریم
    یا اینکه هستنو ما به ایشان اهمیت نیمیدیم
    خیلیهاشون توی غربتن و ما یادی ازشون نمیکنیم

    ***************************


    ܓ✿ اللهم عجل لولیک الفرج ܓ✿


    ***************************


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۰
    نوشته
    1,025
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 روز 8 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    17



    اشکم در اومد...خدا اونا رو بخشیده ما رو به خاطر این غفلتمون ببخشه...
    تصور یک لحظه از این زندگی هم سخته...من چقدر خوشبختم



صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود