جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: آيا مبدا عشق خدا است و يا حقيقتی ديگر؟

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۰
    نوشته
    46
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    37 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    آيا مبدا عشق خدا است و يا حقيقتی ديگر؟




    آيا مبدا عشق خدا است و يا حقيقتی ديگر؟


    کارشناس بحث : پاسخگوي کلامي
    ویرایش توسط همکار مدیر سایت : ۱۳۹۰/۰۵/۰۴ در ساعت ۱۸:۴۷


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    نوشته
    684
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    3 روز 16 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام و رحمت خداوند متعال رب همگان

    نقل قول نوشته اصلی توسط sokot_galbha نمایش پست
    آيا مبدا عشق خدا است و يا حقيقتی ديگر؟
    به نظرم قبل از هر چیز باید تعریفی گویا از عشق داشته باشیم؛ هر چند تعریف دقیق این واژه کمی سخت است.
    عشق همان علاقه و محبت شدید است. احساسی عمیق که در عین لطافت برخواسته از حس زیبایی خواهی شخص است.

    به نظر می اید که شکل گیری عشق در وجود یک شخص عمدتا بر خواسته از حس کمال جویی و زیبایی طلبی فرد است. که این حس نیز در یک عرصه حکایت از نیاز فرد می کند. (و در عرصه دیگر حکایت از غنی و بی نیازی شخص میکند. البته عرصه دوم تنها یک مصداق دارد و آن خود خداوند متعال است. البته ورود به این بخش از بحث بسیار دقیق است و از ظاهر عبارت پیداست که این بخش منظور شما نبوده است و در اینجا صرفا برای بیان تقسیمبندی به ان اشاره شد.)
    البته از انجا که افراد مختلف کمال خود را در جاهای مختلف جستجو میکنند؛ خود به خود این علاقه و محبت شدید یا همان عشق انها نیز جهت دهی میشود و سمت و سویی خاص به خود میگیرد؛ به همین خاطر دسته بندی های مختلفی از عشق صورت میگیرد. (مجازی / جنسی / مذهبی و .... ).

    با توجه به مطلب بالا شاید بتوان گفت حقیقت عشق برخاسته از کمال طلبی و کمال خواهی انسان است که به گونه ای حکایتگر نیاز انسان است. و سمت و سوی این عشق و علاقه عموما به جایی است که کمال مورد نظر در آن محقق شده است و به عبارت دیگر میتواند نیاز موجود را برطرف کند.
    و بر همین اساس از انجا که کمال مطلق خداوند متعال است و تنها اوست که حقیقتا میتوان نیازها را برطرف کند شاید بتوان گفت منشا حقیقی شکل گیری عشق خداوند متعال است البته در نقش معشوق و جذب کننده عاشق.
    البته ممکن است که عده ای گرفتار سرابها بشوند ولی حتی منشا تلاش ناکام برای رسیدن به سراب حقیقت اب است. اگر آبی نباشد و تمایلی حقیقی به سوی آب در وجود افراد شکل نگرفته باشد و نهادینه نشده باشد حتی رفتن به سوی سراب نیز معنی نخواهد داشت.



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    1,095
    تشکر:
    1
    حضور
    10 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    197
    آپلود
    13
    گالری
    0



    سلام علیکم جمیعا و رحمه الله و برکاته

    واقعا باسخ کارشناس محترم بسیار عالی بود از این بابت سباسگذارم.

    ولی در مورد سوال اینکه از کلمه حقیقتی دیگر شما استفاده کرده اید ( که شاید منظور بخصوصی نبوده و صرفا یک کلمه مرکب دم دست بوده ) ولی با اینحال در مورد اینکه حقیقت دیگری میتواند وجود داشته باشد یا خیر بنده در حد دانسته خود مطالبیرا ذکر میکنم امیدوارم مفید باشد.

    1- هر انسانی بر اساس مکتب و یا هر عقیده ای که بدان معتقد است معیارهای خود را تعئین میکند و این معیارها مشخص میکنند که چه چیزی خوب است چه چیزی بد.

    در نتیجه بطور کل بد و خوب در عالم عقاید انسانها امری مطلق نیست ولی ما اینجا بر اساس عقاید یکتابرستی و مسلمانی معیارها را در نظر میگیریم و میسنجیم.

    2- در معیارهای اسلامی همانطوریکه باسخگوی محترم فرمودند عشق دارای خصوصیات ذیل است ؟

    الف - نقص و عیب را کامل میسازد.
    ب - باعث کمال و تعالی انسان میشود.
    ج - این تعالی و کمال لازمه یک عشق است و اگر ذلت ایجاد کند به هیچ عنوان نامش عشق نیست.
    د- خداوند خالق عشق و مسبب آن در قلبهای صالحین و مومنین است حال چه آن عشق عشق به او باشد چه عشق مادر و بدر فرزندی باشد وچه عشق به همسر.

    در هر شکل از وجوه بالا عشق تعالی گر و کامل ساز را ما عشق واقعی میدانیم.

    بر عکس هر آنچه را که خصوصیات معکوس آنچه که گفته شد داشته باشد مجازی و بیهوده و بقول باسخگوی محترم سرابی میدانیم که هرگز باعث حیات و تعالی نمیشود.

    خب حالا شما بفرمائید عقاید شما چه معیارهایی را برای شما ترسیم کرده اند و آن حقیقتی دیگر را هم ذکر بفرمائید.

    باسباس

    یاحق
    اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
    اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعلی اولاد الحسین عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ.


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    146
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    13 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اساسا از دید عرفای راستین و ژرف نگر ، نه تنها خداوند مبداء عشق است ، بلکه خود عین عشق است ! و در واقع عالم وجود ، حقیقتی جز عشق ندارد و چیزی نیست جز تجلیات آن عشق مطلق


    عشق بحریست ، آسمان بر وی کفی
    چون زلیخا در هوای یوسفی

    و از سوی دیگر بر اساس اصل اصیل وحدت وجود حقیقتی در عالم ، جز همان وجود یگانه و بی همتا نیست. در حضور عارفی گفته شد که زمانی خداوند بود و هیچ چیز نبود. عارف بدون تامل فرمود: اکنون نیز چنین است!
    آری
    او هست و با او نه پسی است و نه پیشی ، نه زیری و نه زبری ، نه دوری و نه نزدیکی ، نه وحدتی و نه تقسیمی ، نه چونی و نه چندی ونه کجایی ، نه زمانی و نه آنی و نه عمری ، نه بودی و نه مکانی ، و اکنون همان است که بود . واحدی است بی وحدت و فردی است بی فردیت ، از اسم و مسّمی ترکیب نشده ، چه نام او، اوست و مسمّای او ، او.
    پس بدان در چیزی نیست و چیزی در او نیست ، خواه به داخل شدن باشد خواه به پیش افتادن . ضرورت دارد که تو او را این گونه بشناسی !!! نه از طریق خیال و نه از طریق حس و نه از طریق ادراک. کسی جز او ، او را نمی تواند دید ، کسی جز او ، او را درک نمی کند. به خود ، خود را می بیند و به خود ، خود را می شناسد. هیچ کس جز او ، او را نمی بیند و هیچ کس جز او ، او را درک نمی کند ، حجاب او وحدت اوست. پیامبرش خود او ، مرسلش خود او ، فرشته اش خود او و کلامش خود اوست ، خود را با خود به خود ارسال داشته است!!!

    خدا همان عشق است و عشق خالص همان خداست. جهت تصدیق عرایضم ، به سخنان یکی از شاگردان و پیروان راستین پدرعرفان نظری محیی الدین عربی ، یعنی عارف دلسوخته فخر الدین عراقی گوش فرا دهید.

    سلطان عشق خواست كه خیمه بصحرا زند ، در خزاین بگشاد ، گنج بر عالم پاشید.

    چتر برداشت و بركشید علم
    تا بهم بر زند وجود و عدم

    بی‌قراری عشق شورانگیز
    شر و شوری فكند در عالم

    ورنه عالم با بود نابود خود آرمیده بود، و درخلوتخانه شهود آسوده ، آنجا كه: كان الله و لم یكن معه شیء.

    آن دم كه زهر دو كون آثار نبود
    بر لوح وجود نقش اغیار نبود

    معشوقه و عشق تا بهم می‌بودیم
    در گوشه خلوتی كه دیار نبود

    ناگاه عشق بی‌قرار، از بهر اظهار كمال ، پرده از روی كار بگشود ، و از روی معشوقی خود را بر عین عاشق جلوه فرمود

    پرده حسن او چو پیدا شد
    عالم اندر نفس هویدا شد

    وام كرد از جمال او نظری
    حسن رویش بدید و شیدا شد

    عاریت بستد از لبش شكری
    ذوق آن چون بیافت گویا شد

    صبح ظهور نفس زده، آفتاب عنایت بتافت، نسیم سعادت بوزید، دریای جود در جنبش آمد. سحاب فیض چندان باران بر زمین استعداد بارید كه: واشرقت الارض بنور ربها ، عاشق سیراب آب حیات شد ، از خواب عدم برخاست ، ‌قبای وجود درپوشید، كلاه شهود بر سر نهاد، كمر شوق بر میان بست، قدم در راه طلب نهاد و از علم بعین آمد و از گوش به آغوش، نخست دیده بگشاد و نظرش بر جمال معشوق آمد، گفت: ما رایت شیئا و رایت الله فیه. نظر در خود كرد ، همگی خود ، او را یافت، گفت: فلم انظر بعینی غیر عینی.

    التماس دعا
    ویرایش توسط ابن عربی : ۱۳۹۰/۰۵/۰۵ در ساعت ۱۲:۳۲


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    146
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    13 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول از دوست عزیز پاسخگوی کلامی
    به نظرم قبل از هر چیز باید تعریفی گویا از عشق داشته باشیم؛ هر چند تعریف دقیق این واژه کمی سخت است.



    و اما سخنی با این دوست عزیز ، ( منظورم همین عبارت ایشان است که اول باید تعریفی گویا از عشق داشته باشیم ! )
    سرور عزیز ، مفهوم عشق هم مانند مفهوم وجود در فلسفه ، مفهومی است که درک می شود ، ولی قابل توصیف نیست و سعی در توصیف این واژه چیزی نیست جز خود را بیهوده خسته کردن و آب در هاون کوبیدن . چرا که مفهوم عشق چیزی از قماش یدرک و لا یوصف است.


    و اما پاسخی دیگر به این دوست عزیزاز زبان مولانا ! که تاییدی است بر عرایض این حقیر.

    چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
    چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت


    عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
    شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت


    آفتاب آمد دلیل آفتاب
    گر دلیلت باید از وی رو متاب
    ویرایش توسط ابن عربی : ۱۳۹۰/۰۵/۰۵ در ساعت ۱۳:۲۶


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    نوشته
    1,826
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    15 روز 14 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    22
    آپلود
    15
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحیم

    بنده با فرمایشات جناب ابن عربی کاملا موافقم که عشق اصلا قابل توصیف نیست.اما در حد توان و وسع کمی این مورد را بررسی میکنیم.
    گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی ... گفتی که منم با تو , ولیکن تو نقابی
    فریاد کشیدم تو کجایی , تو کجایی ؟ ... گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی
    گفتم که عطش میکشدم در تب صحرا ... گفتی مجوی اب و عطش باش سرا پا
    گفتم که نشانم بده گر چشمه ای انجا ست ... گفتی چو شدی تشنه ترین , قلب تو دریاست
    گفتم که درین راه کو نقطه ی اغاز ... گفتی که تویی تو , پاسخ این راز
    چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش ... هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
    هر منزل این راه بیابان هلاک است ... هر چشمه سرابی است که در سینه ی خاک است
    در سایه ی هر سنگ اگر گل به زمین است ... نقش تن ماری است که در خواب کمین است

    و ...
    هر شاعرو عارفی قدم گذاردن در راه عشق به خداوند را یکی از سخت ترین کارها میداند و مرحله ی اخر این عشق را فنا ئ فی الله میداند.به نظر بنده و طبق اموزه ها عشق واقعی از خدا سرچشمه میگیرد چون احساس بی نهایتی است.
    عشق حسی است خداوند در نهاد هر بنده ای مانند روح انرا قرار داده اما هرکس به این سعادت دست پیدا نمی کند که انرا بیابد.
    اما این عشق واقعی را در زمین و خاک نیز قابل لمس است.مانند عشق مادر به فرزندش که دوستان فرمودندعشق واقعی حتی اگر خاکی باشد انسان را به خدا میرساند.
    .
    Bu dünyanın gidişine
    Bir çare bulsam ...
    Güneş olsam her karanlık
    Yüreğe doğsam



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    11,935
    مورد تشکر
    4 پست
    حضور
    33 روز 6 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    406
    آپلود
    94
    گالری
    278




    مطالعه ی این تایپک هم در این رابطه مفید خواهد بود

    ** کند و کاوي در ابعاد عشق **


    ماهی ها از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند

    و

    چون دریا آرام شد خود را اسیر تور صیادان یافتند.

    تلاطم های زندگی حکمتی از جهان هستی است...

    پس از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد نه اطرافمان


  9. تشکرها 2


  10. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    نوشته
    684
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    3 روز 16 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام و رحمت خداوند متعال بر همگان


    نقل قول نوشته اصلی توسط ابن عربی نمایش پست
    اساسا از دید عرفای راستین و ژرف نگر ، نه تنها خداوند مبداء عشق است ، بلکه خود عین عشق است ! و در واقع عالم وجود ، حقیقتی جز عشق ندارد و چیزی نیست جز تجلیات آن عشق مطلق


    عشق بحریست ، آسمان بر وی کفی
    چون زلیخا در هوای یوسفی

    و از سوی دیگر بر اساس اصل اصیل وحدت وجود حقیقتی در عالم ، جز همان وجود یگانه و بی همتا نیست. در حضور عارفی گفته شد که زمانی خداوند بود و هیچ چیز نبود. عارف بدون تامل فرمود: اکنون نیز چنین است!
    آری
    او هست و با او نه پسی است و نه پیشی ، نه زیری و نه زبری ، نه دوری و نه نزدیکی ، نه وحدتی و نه تقسیمی ، نه چونی و نه چندی ونه کجایی ، نه زمانی و نه آنی و نه عمری ، نه بودی و نه مکانی ، و اکنون همان است که بود . واحدی است بی وحدت و فردی است بی فردیت ، از اسم و مسّمی ترکیب نشده ، چه نام او، اوست و مسمّای او ، او.
    پس بدان در چیزی نیست و چیزی در او نیست ، خواه به داخل شدن باشد خواه به پیش افتادن . ضرورت دارد که تو او را این گونه بشناسی !!! نه از طریق خیال و نه از طریق حس و نه از طریق ادراک. کسی جز او ، او را نمی تواند دید ، کسی جز او ، او را درک نمی کند. به خود ، خود را می بیند و به خود ، خود را می شناسد. هیچ کس جز او ، او را نمی بیند و هیچ کس جز او ، او را درک نمی کند ، حجاب او وحدت اوست. پیامبرش خود او ، مرسلش خود او ، فرشته اش خود او و کلامش خود اوست ، خود را با خود به خود ارسال داشته است!!!

    خدا همان عشق است و عشق خالص همان خداست. جهت تصدیق عرایضم ، به سخنان یکی از شاگردان و پیروان راستین پدرعرفان نظری محیی الدین عربی ، یعنی عارف دلسوخته فخر الدین عراقی گوش فرا دهید.

    سلطان عشق خواست كه خیمه بصحرا زند ، در خزاین بگشاد ، گنج بر عالم پاشید.

    چتر برداشت و بركشید علم
    تا بهم بر زند وجود و عدم

    بی‌قراری عشق شورانگیز
    شر و شوری فكند در عالم

    ورنه عالم با بود نابود خود آرمیده بود، و درخلوتخانه شهود آسوده ، آنجا كه: كان الله و لم یكن معه شیء.

    آن دم كه زهر دو كون آثار نبود
    بر لوح وجود نقش اغیار نبود

    معشوقه و عشق تا بهم می‌بودیم
    در گوشه خلوتی كه دیار نبود

    ناگاه عشق بی‌قرار، از بهر اظهار كمال ، پرده از روی كار بگشود ، و از روی معشوقی خود را بر عین عاشق جلوه فرمود

    پرده حسن او چو پیدا شد
    عالم اندر نفس هویدا شد

    وام كرد از جمال او نظری
    حسن رویش بدید و شیدا شد

    عاریت بستد از لبش شكری
    ذوق آن چون بیافت گویا شد

    صبح ظهور نفس زده، آفتاب عنایت بتافت، نسیم سعادت بوزید، دریای جود در جنبش آمد. سحاب فیض چندان باران بر زمین استعداد بارید كه: واشرقت الارض بنور ربها ، عاشق سیراب آب حیات شد ، از خواب عدم برخاست ، ‌قبای وجود درپوشید، كلاه شهود بر سر نهاد، كمر شوق بر میان بست، قدم در راه طلب نهاد و از علم بعین آمد و از گوش به آغوش، نخست دیده بگشاد و نظرش بر جمال معشوق آمد، گفت: ما رایت شیئا و رایت الله فیه. نظر در خود كرد ، همگی خود ، او را یافت، گفت: فلم انظر بعینی غیر عینی.

    التماس دعا
    ممنون از مشارکت شما در بحث.
    ظاهرا موضوع بحث؛ عشق در عرصه ادمی است. یعنی بررسی منشا همین میل یا گرایش یا هر چیزی که بالاخره عشق نامده می شود در وجود انسان است.
    عر چند عرفا کاربرد های خاصی از این واژه داشته باشن.

  11. تشکر


  12. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    نوشته
    684
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    3 روز 16 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام و رحمت خداوند متعال بر همگان


    نقل قول نوشته اصلی توسط ابن عربی نمایش پست
    نقل قول از دوست عزیز پاسخگوی کلامی
    به نظرم قبل از هر چیز باید تعریفی گویا از عشق داشته باشیم؛ هر چند تعریف دقیق این واژه کمی سخت است.



    و اما سخنی با این دوست عزیز ، ( منظورم همین عبارت ایشان است که اول باید تعریفی گویا از عشق داشته باشیم ! )
    سرور عزیز ، مفهوم عشق هم مانند مفهوم وجود در فلسفه ، مفهومی است که درک می شود ، ولی قابل توصیف نیست و سعی در توصیف این واژه چیزی نیست جز خود را بیهوده خسته کردن و آب در هاون کوبیدن . چرا که مفهوم عشق چیزی از قماش یدرک و لا یوصف است.


    و اما پاسخی دیگر به این دوست عزیزاز زبان مولانا ! که تاییدی است بر عرایض این حقیر.

    چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
    چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت


    عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
    شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت


    آفتاب آمد دلیل آفتاب
    گر دلیلت باید از وی رو متاب
    واژه "وجود" را در فلسفه غیر قابل تعریف میدانند زیرا میگویند معرف باید اجلی از معرف باشد و هیچ وازه ای چنین رابطه ای با "وجود" ندارد.
    ایا واژه "عشق" هم چنین ویژگی دارد؟
    هر چند در همان واژه وجود را هم بالاخره برای اینکه معلوم شود انچه من درک کرده ام همان چیزی است که دیگری درک کرده به گونه ای تعریف میکنند. با اینکه نام تعریف را شرح الاسمی می نهند.

    در هر حال خود عبارت پردازیهای شما ولو از زبان مولوی نوعی تعریف و قید زدن بر عشق است.
    و همین طور که خود شما اقدام کرده اید بالاخره باید برای مباحثه در یک موضوع به گونه ای معلوم شود که طرفین در مورد امری مشترک گفتگو می کنند.

  13. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود