جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: زندگي و وصیت نامه شهید محمدرضا مهرپاک دانشجوي رشته پزشکي

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    150
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    17

    ***زندگی نامه و خاطراتی از شهید دانشجو (محمدرضا مهرپاک)***




    بِسم رَبِّ الشُّهَداء وَ الصِّدیقین


    شهید محمدرضا مهرپاک

    شهادت در 18 سالگی ، دانشجوی رشته پزشکی

    در منطقه عملیاتی فاو

    عملیات والفجر 8


    زندگي و وصیت نامه شهید محمدرضا مهرپاک دانشجوي رشته پزشکي

    قسمتی از وصیتنامه:
    بر من قبری نسازید،مرا از یادها ببرید،من نبودم،منی وجود نداشتـه است می خواهم همه جز او مرا از یاد ببرند
    می خـواهم تنها باشم و شما مرا از این تنهایی باز نداریــد،هر کس می خواهد بهترین راه را انتخاب کند باید بیشترین بهاء را بدهد من نیز چنین کرده ام.پس مرا بر این ناراحت نشوید که بسیار سود برده ام.


    **************************
    داداش خوبم محمدرضا ، سلام
    ویرایش توسط قافله شهادت : ۱۳۹۰/۰۶/۲۹ در ساعت ۰۹:۳۰
    شهید سعید است و شهادت سعادت

    خدایا حیاتمان را سعادت و مرگمان را شهادت قرار بده

    رفته بودم سفری سمت دیار شهدا...که طوافی بکنم دور مزار شهدا
    به امیدی که دل خسته هوائی بخورد...متبرک شود از گرد و غبار شهدا
    آخرین خط وصایای دل من اینست...که بخاکم بسپارید کنار شهدا...


    پیش من نیا مگر با ذکر شهادت


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    150
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    17



    زندگینامه

    بِسم رَبِّ الشُّهداءِ وَ الصِّدیقین

    بهمن سال 1345 نوید فصلی را دارد که چشم به جهان گشود. وقتی به دنیا آمد. پدربزرگ اصرار داشت که نام او را بر کودک بگذارند چرا که معتقد بود این کودک تازه به دنیا آمده نام او را در دل تاریخ حک خواهد کرد و نامی جاودانه خواهد داشت. به حرمت پدربزرگ نامش را محمدرضا نهادند.

    محمدرضا مهرپاک، فرزند حاج علی اکبر و سکینه باحجب. متولد تبریز. خیابان عباسی.

    محمدرضا دوران کودکی خود را در شیطنت و شلوغی گذراند. دوران ابتدایی را در مدرسه بابک (واقع در خیابان عباسی) گذراند و مدرسه صفا (والفجر کنونی) دوران راهنمایی و دبیرستان او را میزبانی کرد.

    در سال 1355 (یازده سالگی) مادرش را از دست داد و از سال 1359 زیر سایه نامادری اش رشد کرد.

    از دست دادن مادر او را از شیطنت و زرنگی باز نداشت. هوش و ذکاوتی که در درس خواندن از خود نشان می داد تمام نگاه ها را به سوی خود جلب کرد.

    سال 60 دوران دبیرستان را طی می کرد. روزی کتاب ها و وسایلش را به دوستش داد تا به خانه برساند و خودش عازم جبهه شد. 15 سال بیشتر نداشت اما راه جبهه را خوب می شناخت.

    بعد از 20 روز محمدرضا به دلیل کم بودن سن به خانه برگردانده شد.

    اما دوباره راهی شد و این بار با رضایت پدر.

    با علاقه ای که به پزشکی داشت رشته تجربی را انتخاب کرد و در اولین سال از رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شد.

    بعد از قبولی از دانشگاه تهران برای مدتی به شهر بازگشت و یک ترم از دانشگاه را به نحو احسنت گذراند. اما عشق به درس هم نتوانست او را پایبند شهر کند.


    *************************

    ویرایش توسط قافله شهادت : ۱۳۹۰/۰۶/۲۸ در ساعت ۲۲:۵۶
    شهید سعید است و شهادت سعادت

    خدایا حیاتمان را سعادت و مرگمان را شهادت قرار بده

    رفته بودم سفری سمت دیار شهدا...که طوافی بکنم دور مزار شهدا
    به امیدی که دل خسته هوائی بخورد...متبرک شود از گرد و غبار شهدا
    آخرین خط وصایای دل من اینست...که بخاکم بسپارید کنار شهدا...


    پیش من نیا مگر با ذکر شهادت

  4. تشکرها 2


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    150
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    17



    بِسم رَبِّ الشُّهداءِ وَ الصِّدیقین

    محمدرضا مهرپاک در جبهه ها دیدبان بود و پس از مدتی به گروه اطلاعات و عملیات پیوست.

    وقتی خواست که جزو گروه غواص ها شود با ممانعت فرمانده مواجه شد و اصرارهای بی دریغش هم راهگشا نشد.

    فرمانده او را برای آینده نگه داشته بود. برای از دست دادن او خیلی زود بود.

    یک بار مجروح شد اما پس از بهبودی باز هم راهی شد.

    عملیات والفجر8 بود.

    بهمن سال 64.

    گروه اول نیروهای اطلاعات و عملیات راهی شدند و از دل اروند عبور کردند.

    محمدرضا جزو آنها نبود.

    فرمانده نمی گذاشت برود.

    فرمانده را به کناری برد.

    اشک چشمانش بی دریغ جاری بود...

    آنقدر اشک ریخت و التماس کرد تا فرمانده راضی شد تا با گروه دوم از اروند عبور کند.

    به شرطی که زود برگردد.

    قایق که حرکت کرد محمدرضا شوری وصف ناپذیر داشت.

    آرام و بی صدا یک ترکش پشت گردنش نشست.

    و محمدرضا آرام تر و زیباتر بالهایش را گشود و در پروازی 19 ساله معبودش را درک کرد.

    12 بهمن سال 64 روزی بود که محمدرضا آسمانی شد.

    و 22 بهمن بر روی دستهای پر شور راهپیمایی کنندگان تشییع شد.

    و زمان کمتر تشییعی با این شور و عظمت را به یاد دارد.

    گویا ماه بهمن آشنایی غریبی با محمدرضا دارد. تولد، شهادت و به خاک سپاری همه آشنای ماه بهمن است.


    ****************************

    شهید سعید است و شهادت سعادت

    خدایا حیاتمان را سعادت و مرگمان را شهادت قرار بده

    رفته بودم سفری سمت دیار شهدا...که طوافی بکنم دور مزار شهدا
    به امیدی که دل خسته هوائی بخورد...متبرک شود از گرد و غبار شهدا
    آخرین خط وصایای دل من اینست...که بخاکم بسپارید کنار شهدا...


    پیش من نیا مگر با ذکر شهادت

  6. تشکرها 2


  7. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    150
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    17

    محمدرضا باید شهید بشه




    بِسم رَبِّ الشُّهَداء وَ الصِّدیقین


    از مکه که برگشت یک راست اومد سراغ من.

    گفت: حاج آقا این که می گن وقتی برای اولین بار که چشمت به کعبه بیفته از خدا هر چی بخوای برآورده می شه؟

    گفتم: بله درسته و وعده خدا همیشه حق هست و حتما همون طوری هست که فرموده.

    گفت: حاج آقا می دونی اون لحظه از خدا چی خواستم؟

    گفتم: چی؟

    گفت: از خدا خواستم که محمدرضا شهید بشه.

    از صمیمی ترین دوستان محمدرضا بود و شنیدن این حرف متعجبم کرد. پرسیدم چرا؟

    گفت: آخه اگه من شهید بشم که لیاقت شفاعت کسی رو ندارم ولی اگه محمدرضا شهید بشه می تونه خیلی ها رو شفاعت کنه. راستش محمدرضا باید شهید بشه.

    در عملیات بعدی محمدرضا شهید شد.


    ****************



    ویرایش توسط قافله شهادت : ۱۳۹۰/۰۶/۲۹ در ساعت ۰۹:۲۸
    شهید سعید است و شهادت سعادت

    خدایا حیاتمان را سعادت و مرگمان را شهادت قرار بده

    رفته بودم سفری سمت دیار شهدا...که طوافی بکنم دور مزار شهدا
    به امیدی که دل خسته هوائی بخورد...متبرک شود از گرد و غبار شهدا
    آخرین خط وصایای دل من اینست...که بخاکم بسپارید کنار شهدا...


    پیش من نیا مگر با ذکر شهادت


  8. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    150
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    17

    زمان شناس




    بِسم رَبِّ الشُّهَداء وَ الصِّدیقین


    زمان انقلاب کوچیک بود.

    نزدیکی های پیروزی انقلاب بود که بهم گفت پاشو بریم راهپیمایی. باید کاری کرد.

    گفتم: آخه صبر کن از جایی خبری برسه.

    گفت: خبر از کجا میاد؟

    گفتم: از قم.

    گفت: از قم کی باید بگه؟

    گفتم: مثلا شهید مدنی یا یکی از روحانیون.

    گفت: به شهید مدنی و روحانیون کی اجازه می ده؟

    گفتم: امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

    گفت: به امام زمان(عجل الله) کی اجازه می ده؟

    گفتم: خدا.

    گفت: خدا تو قرآن گفته که برای حفظ اسلام قیام کنید. پس پاشو بریم. جای درنگ نیست.


    *********************


    ویرایش توسط قافله شهادت : ۱۳۹۰/۰۷/۰۲ در ساعت ۱۲:۱۱
    شهید سعید است و شهادت سعادت

    خدایا حیاتمان را سعادت و مرگمان را شهادت قرار بده

    رفته بودم سفری سمت دیار شهدا...که طوافی بکنم دور مزار شهدا
    به امیدی که دل خسته هوائی بخورد...متبرک شود از گرد و غبار شهدا
    آخرین خط وصایای دل من اینست...که بخاکم بسپارید کنار شهدا...


    پیش من نیا مگر با ذکر شهادت

  9. تشکرها 2


  10. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    150
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    17

    بچه زرنگ




    به نام خدا

    همیشه سوال داشت.

    هزاران سوال که هر روز دنبال جوابشون می گشت.

    روزها در مساجد و شب ها از عالمان.

    امام جمعه وقت تبریز آیت ا... ملکوتی بود.

    شب همین که می رسید خونه گوشی رو برمی داشت و زنگ می زد به حاج آقا.

    می پرسید و می پرسید...

    حاج آقا خسته می شد و می گفت: محمدرضا، پسرم بذار بخوابیم.

    و محمدرضا فقط می گفت: حاج آقا مسئله سوال دارم دیگه....

    آیت ا... ملکوتی می گفت: این بچه زرنگیه.




    * راوی: پدر شهید محمدرضا مهرپاک

    شهید سعید است و شهادت سعادت

    خدایا حیاتمان را سعادت و مرگمان را شهادت قرار بده

    رفته بودم سفری سمت دیار شهدا...که طوافی بکنم دور مزار شهدا
    به امیدی که دل خسته هوائی بخورد...متبرک شود از گرد و غبار شهدا
    آخرین خط وصایای دل من اینست...که بخاکم بسپارید کنار شهدا...


    پیش من نیا مگر با ذکر شهادت

  11. تشکرها 2


  12. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    150
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    17

    مثل همیشه




    بسم رب الشهداء

    طبق معمول هر شب بعد از نماز مغرب و عشا روحانی رفت بالای منبر.

    طبق معمول هر شب محمدرضا رو صدا کرد پای منبر.

    طبق معمول هر شب یه سوال ازش پرسید.

    طبق معمول هر شب محمدرضا خیلی تند تند جواب سوال رو گفت.

    طبق معمول هر شب روحانی گفت: محمدرضا، برقی نباش. یواش یواش بگو ببینم چی می گی...

    طبق معمول هر شب دست برادر کوچیکش رو می گرفت و می برد مسجد. خودش هم خیلی بزرگ نبود. ده دوازده سال بیشتر نداشت.

    طبق معمول هر شب باباش اومد دنبالش. محمدرضا: این بچه خسته است می خواد بخوابه. پاشو بیا خونه شام بخور، بخواب، فردا باز هم میای.

    هنوز هم صدای روحانی تو اون مسجد می پیچه... محمدرضا برقی نباش. یواش یواش حرف بزن.


    * راوی: پدر شهید محمدرضا مهرپاک


    شهید سعید است و شهادت سعادت

    خدایا حیاتمان را سعادت و مرگمان را شهادت قرار بده

    رفته بودم سفری سمت دیار شهدا...که طوافی بکنم دور مزار شهدا
    به امیدی که دل خسته هوائی بخورد...متبرک شود از گرد و غبار شهدا
    آخرین خط وصایای دل من اینست...که بخاکم بسپارید کنار شهدا...


    پیش من نیا مگر با ذکر شهادت

  13. تشکرها 2


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود