صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان بخون بخند گریه کن

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    29
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    داستان بخون بخند گریه کن




    من زنم
    میگویند ارزشمندم اما ارزش من در کجا نهفته است که من هیچ وقت پیداش نمیکنم
    اری ارزش من در شعار افراد است در شعارهای کاندیداهای مختلف
    اما هیچ عملی تا به امروز ارزش واقعی مرا به من نفهمانده است
    در کودکی نمیدانم که هستم با هم سن و سالهایم بازی میکنم هر وقت بخواهند برایم اسباب بازی بخرند برایم عروسک و چرخ خیاطی و کاسه بشقاب میخرند
    و من در کنج حیاط با دخترهای همسایه خاله بازی میکنم
    پسرها مرا بازی نمیدهند چون میگویند من قوی نیستم و بازی را خراب میکنم اما من دوست دارم بدوم و با انها بازیهای هیجانی بکنم توپ بازی و تیر اندازی
    اما انها میگویند من لوس هستم و به من دهن کجی میکنند
    با پسر همسایه بالایی دوست میشوم اسمش کامیار است با هم قایم باشک بازی میکنیم چقدر لذت بخش است
    گل بازی میکنیم و از شلنگ حیاط لباسهای همدیگر را خیس میکنیم
    اقای لطیفی همسایه بالایی دعوایمان میکند ما هم نخودی میخندیم
    حالا به مدرسه رفته ام این دیگر چیست ؟نامش مقنعه است .چرا باید این مقنعه ها را سرم کنم ادم را خفه میکند .من دوست ندارم مقنعه سرم کنم
    میگویند تو دختری باید مقنعه سرت کنی نمیفهمم اینها چه میگویند خوب دختر باشم چرا کامیار نباید مقنعه سرش کند؟
    مقنعه ادم را کلافه میکند
    امسال دیگر کلاس سومم .میگویند به سن تکلیف رسیده ای حالا باید نماز بخوانی و جلوی نامحرم مقنعه ات را در نیاوری لباسهای بلند بپوشی و خودت را بپوشانی
    نماز رو دوست دارم احساس خوب و جالبی است اما مقنعه چرا ؟این لباسهای زشت گشاد بد ریخت دیگر چرا؟نم دوست ندارم انها را بپوشم
    میپرسم چرا میگویند چون تو دختر هستی و باید اندامت رو بپوشونی
    از پنجره نگاه میکنم میبینم کامیار و جواد لباساشون رو در اوردن و دارن تو استخر حیاط اب بازی میکنند
    خانواده ام دیگر کمتر میگزارند از خانه خارج شوم میپرسم چرا میگویند چون تو دختر هستی و خوب نیست دختر زیاد از خانه بیرون بره
    من هم کنار پنجره وایمیسم و بازی پسرهارو تماشا میکنم گاهی هم ماشین هایی که میان رد میشن رو میشمرم
    اما من دوست دارم برم بازی کنم دلم میخواد باز با نگین دوچرخه سواری کنم
    حالا یازده ساله هستم
    درد عجیبی در کمر و شکمم احساس میکنم حالت تهوع دارم رنگم پریده است خانوم ناظم برایم
    چایی نبات میاورد چه احساس بدی دارم حتما مریض شده ام اما نه ....از وحشت حول میکنم .بغض میکنم............
    حالا ماههاست که درد همان است و حال همان
    فقط دیگر حول نمیکنم دو هفته دردسر بی محتوا یک هفته کرخی و بی حوصلگی خستگی یک هفته درد و ...
    برادرم ساعتها از خانه خارج میشود ورزش میکند با دوستهایش به مسافرت میرود سینما میرود
    من در خانه ام و به مادرم کمک میکنم
    مادرم میگوید باید کارهای خانه را انجام دهم تا یاد بگیرم میپرسم چرا ؟میگوید چون تو دختر هستی و
    باید خانه داری کنی وبچه داری و شوهرداری کنی
    چه اینده جذابی پیش رویم است
    خانه داری بچه داری شوهر داری
    حالا 18 ساله ام دانشگاه قبول شده ام و درس میخوانم وگواهینامه رانندگی هم گرفته ام
    چه خیابانها و مردم گل وبلبلی یادم میرود راهنما بزنم بوقی شبیه بوغ تریلی از ماشین بغلی بلند میشود
    و رانندگی ام را با زن بودنم یکجا به گند میکشند انطرف تر مردی چهارراه را بند اورده است و
    دارد ادرس میپرسد کسی کاری به کارش ندارد
    حالا 19 ساله هستم با خانواده به تفریح رفته ایم برادرم شوخی میکند ومن میخندم میگویند ااااا نخند دختر که نمیخنده
    صدای خنده دختر نباید بلند باشه ومن به بازی پسرانی که در پارک والیبال بازی میکنند خیره میشوم
    وتو دلم به خدا میگم کاش اون دنیا ازم میپرسیدی میخوام دختر باشم یا پسر
    حالا 20 ساله هستم
    قرار است برایم خواستگار بیاید حس میکنم مارمولکی داره تو قلبم راه میره دلشوره دارم
    مادر پسر مرا میبیند سرتاپایم را بارها ورانداز میکند و عین کلوخ چشم دار طوری جلوی من مینشیند که
    تمام حرکات مرا زیر نظر داشته باشد احساس شبیه احساس جنسهای ویترین مغازه ها پیدا میکنم
    توی دلم به مادرش میگویم توی گوشهایم را نمیخواهی ببینی و توی دلم به حال خودم با تمسخر میخندم
    میگویند پسر و دختر باهم حرف بزنند
    پسری وارد اتاقم میشود سعی دارد بگوید خیلی سربه زیر است اما نمیتواند حس مگس زیر میکروسکوپ رو پیدا میکنم
    چقدر حرف میزند دائم حرف مادرش را میزند میخواهد زنش کپی برابر اصل مادرش باشد به همه چیز هم کار دارد
    حالا دارند سر مهریه چونه میزنند دلم میخواهد بدانم قیمت من چقدر است
    یادم باشد
    واحد ارزش زن =تعداد سکه ها
    قرار است من حرف بزنم
    میگویم میخواهم سر کار بروم و حق طلاق هم داشته باشم
    قیافه همه کج و کوله میشود یاد قایق کاغذی هایی که بچگی توی جوب می انداختم می افتم
    مثل یک گونه جدید از حیوانات منقرض شده نگاهم میکنند
    صحبت از طلاق توی عروسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    چه دختر پر روی وقیحی این دختر به درد ما نمیخورد
    وخداحافظی وباز هم خواستگاری و خداحافظی
    مادرم میگوید فکر کردی در امریکا زندگی میکنی؟
    پدرم میگوید دختر هم دختر های قدیم انقدر اختیار سر خود نبودند .بچه مگه تو اختیارت دست خودته؟
    تو دلم میگم نه اختیارم دست عمو جغد شاخداره
    تا مدتها همه نگاه عاقل اندر سفیه بهم حواله میکنند
    خواستگار دیگری می اید انچه ما فهمیدیم این است که اهل نماز و قران و هیئت است هرچه تحقیق کردیم چیز بدی نداشت
    همه خانواده اتفاق کلمه دارند
    جرات داری این بار حرف از شرط و شروط ضمن عقد بزن
    ومن سعی میکنم لال باشم گویی از اول لال به دنیا اومدم
    ازدواج صورت میپذیرد به مبارکی
    ان هم چه مبارکی!!!!!!!!!!
    تلویزیون میگوید زن برای خروج از منزل باید از شوهرش اجازه بگیرد شوهرم میگوید گوش کن با توئه ها
    تلویزیون ادامه میدهد اگر جازه نگیرد فرشته ها تا به خانه برگردد نفرینش میکنند
    اه
    و تمکین
    چرا کسی از من نمیپرسد ایا همیشه مایلم تمکین کنم؟
    روحانی محل میگوید اگر مایل هم نباشی باید تمکین کنی چون گناه است و او حق دارد زن دیگری بگیرد
    ماهها میگذرد بکن نکنها خسته کننده شده با این ادم برو با ان ادم نرو خانه این برو خانه ان نرو سر کار نرو
    میگویند شرعی است حکم اسلام است
    گهگاه با خودم شک میکنم که ایا کسی حکم حجر مرا صادر کرده است که من چنین بی اختیار افسارم در دست دیگری است
    ؟؟
    اه حالم از این حرف به هم میخوره زن باید ازشوهرش اطاعت کنه
    حالا 23 سالمه و
    یه زن خونه دارم
    کارم پخت و پز بشور بمال و بزلر وردار ته تنوعه
    هرگز در عمرم انقدر به خودم افتخار نکرده بودم مخصوصا وقتهایی که شوهرم در موضوعات مختلف طوری وانمود میکنه که
    من سر از هیچی در نمیارم و بهتره برم اشم رو بپزم
    حالا باردارم .دائم تهوع دارم نمیتونم از خونه خارج بشم زنده به گور شدم
    وای چه 9ماهه مزخرف و سنگینی
    اخ اخ زایمان چقدر دردناکه ادم انگار میمیره و بعد زنده میشه
    حال اگه من نخوام گناهام بریزه باید کیو ببینم
    اخه این همه درد برای چی؟
    حالا دیگه تقریبا مردم نه شب بخواب و نه روز بخواب همه اش در خدمت بچه و شوهر
    وای چه واژه پرمحتوایی (مادر)گاهی به کارگر همسایه حسودیم میشه اون لااقل شبها میخوابه و در مقابل زحمتش
    چیزی گیرش میاد اما ما چی؟

    داره بوهایی میاد
    اره داره یه بوهایی میاد
    همه چیز شوهرم مشکوک شده این چند وقته گرفتاری بچه و عذر شرعی بارداری کار خودش رو کرد
    از ناراحتی به خودم میپیچم حالا باید چیکار کنم
    اینه مزد تمام سازگاریها و زحمتها
    صیغه موقت
    به قانون پناه میبرم
    قانون میگه کار غیر شرعی نکرده
    مردی که نمیزاشت کسی یه تار موی منو ببینه و من باید رعایت میکردم حالا با زن دیگری رابطه جنسی برقرار
    میکنه ومن باید تحمل کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    به نجابت خودم نفرین میفرستم
    به خانه مادرم میرم درخواست طلاق میکنم طلاق نمیده
    میگه مهریه ات رو ببخش تا طلاقت بدم
    باید از تنها حقم بگذرم چون طلاق با مرده؟؟؟
    یعنی اون با این ظلمی که در حق خانواده کرده اهلیت داشتن حق طلاق رو داشته ومن چون احساساتی افریده شدم
    نباید بتونم راحت از این نامرد جدا بشم
    یعنی ارزش من فقط به روابط جنسی بود؟
    یعنی من باید یا ازدواج نمیکردم و یا تمام کره زمین رو میگشتم که که کسی رو پیداا کنم که حق طلاق رو به من بده؟
    مهریه ام را بخشیدم و طلاق گرفتم
    شغلی هم ندارم چون حضرت اقا گفته بودند نباید برم سرکار
    سربار خانواده میشم
    شکست خورده و مغموم
    به عنوان یک زن به ارزش و اعتبارم نگاه میکنم و حالم از خودم به هم میخوره
    یه روز تلویزیون رو روشن میکنم
    سخنران میگه خداوند زن و مرد را همسان افریده و با عدالت حق وتکلیف به اونا داده
    برای هیچ کدوم برتری قائل نشده
    ...........
    با خشم و نفرت تلویزیون رو خاموش میکنم به قرصهای اعصابم پناه میبرم
    وسعی میکنم دیگه ارزش زن ومادر فکر نکنم و با ارزش بی ارزشی فقط زنده باشم تا مرگ نه اینکه زندگی کنم
    چون زندگی که به تو توش هیچ حقی نداشته باشه حتی حق داشتن یه جفت کامل یا ازادی و اختیار خودتو
    دیگه زندگی نیست
    فقط گهگاه از خدا میپرسم :خدایا نکنه توهم مردی
    ویرایش توسط fatememeshkat : ۱۳۸۷/۰۳/۱۱ در ساعت ۱۹:۲۲ دلیل: اصلاح کلمات متن
    دوباره بازیچه شدم توی تاتر زندگی
    تو این نمایشنامه دل شکسته شد به سادگی


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27



    داستانی بود زیبا، با نگارشی زیبا و فوق العاده که به قول یکی از بهترین عزیزانم مخاطب رو با خودش همراه می کنه و می کشه....
    اما فقط داستان بود...
    در داستان است که ضد و نقیض ها با هم جمع میشوند و ارائه....
    موفق باشید



    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۶
    نوشته
    1,188
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    فکر نمیکنم فقط از دید یه داستان باید بهش نگاه کرد
    این واقعیت زشت جامعه ماست
    این حرف دل خیلی از خانومهاست
    این چهره زشتیه که ما با اهمالکاریمون از اسلام برای زن مسلمون ایجاد کردیم
    به نظر من این داستان فقط گریه داشت
    فقط گریه داشت
    کی پس امام زمانمون میرسه



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27



    این که حرفه دله خیلی از خانوم هاست رو صد در صد نمی شه پذیرفت جناب یگانه!
    باید منتظر بازخورد های این نوشته شویم....
    به نظرمن معجونی از نیازهاست که باید خوب ریشه یابی بشه و بحث..گوشه گوشه ان نیاز به بررسی دارد....گوشه ای از آن ممکنه درست باشه ولی همش نه!



    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    29
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    جناب منتظر اشتباه نکنید
    من سالهاست دارم روی این مساله تحقیق میکنم
    موارد زیادی رو دیدم که این موارد توش وجود داشته حالا هرکس به نوعی
    متاسفانه زنهای ما تا یه بلایی سرشون نیاد متوجه شرایط و وضعیتشون نمیشن و نمیدونن که اوضاع تو جامعه چقدر براشون خرابه
    ان شاءالله هیچ وقت نفهمن و خوش باشن همیشه اما امان از اون روزی که مشکلی پیدا بشه اونوقت تمام پرده ها کنار میره و تازه میفهمن ای دل غافل اسلام کجا و این شرایط موجود کجا
    شعارهای حقوق زن کجا و وضعیت موجود کجا
    تفاوت از زمین تا اسمان است
    دوباره بازیچه شدم توی تاتر زندگی
    تو این نمایشنامه دل شکسته شد به سادگی


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27



    در اینکه گوشه ای از واقعیت است شکی نیست....
    هیچ شکی وجود ندارد...اما :
    ارتباطش با اسلام؟!!!!!
    ارتباطش با مسلمانی؟!!!!
    اصلا این موضوع دغدغه چند در صد از زنان ما است؟!!!
    چقدر برای زنانمان مهم است؟!
    در چه سنینی بیشتر بروز می کند این مشکلات؟!
    خانواده چه نقشی در خنثی کردن تغییر جهت اشتباهی این تمایلات به حق دارند؟!
    اتفاقات زندگی فرد چه نقشی در بروز این تمایلات و نگاه دارد؟!







    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    29
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ارتباطش با اسلام و مسلمانی اینه که وقتی میگن خدا عادله و حکیمه ادم فکر میکنه نباید مو لا درز هیچی بره
    این خیلی بده که ادم احساس کنه خدا اونو از هر لحاظ ضعیف و تحت سلطه و پایینتر از مرد افریده خیلی احساس بدیه
    فرهنگ ما هم که تو دامن زدن به این مساله ید طولایی داره
    ما اصولا به اکثر این امور عادت کردیم این موارد و این رفتارهارو من تو خیلی از خانواده ها دیدم ما عادت کردیم که با زنها بد رفتار کنیم
    من به عنوان یه زن هروقت یاد چیزی که هستم (بدون در نظر گرفتن شغل و تحصیلات و مزایای شخصیه خودم دارم میگم)می افتم احساس ضعف عجیبی بهم دست میده دوست داشتم حداقل از لحاظ جسمی با مردها برابر بودم تا انقدر با ترس ولرز تو جامعه رفت و امد نداشته باشیم یا دیگران به بهانه دفاع از ما هر چیزی رو بهمون تحمیل نکنن
    دوباره بازیچه شدم توی تاتر زندگی
    تو این نمایشنامه دل شکسته شد به سادگی

  9. تشکرها 2


  10. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27



    جواب های ارائه شدتون که بیشتر احساسی بود چون:
    این خیلی بده که ادم احساس کنه
    اما جواب بقیه سئوالات چی شد؟!


    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  11. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    29
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    این چه عادت بدیه که مردا رو کلمه احساس کردن انقدر وسواس دارن این کلمه معادل فکر میکنمه
    این فکر هم نتیجه عملکرد مثلا اسلامیه یا واقعا یه جای کار تو اسلام میلنگه
    اصلا شاید خدا واقعا زن رو از مرد کمتر افریده
    خوب دلش خواسته به خودش مربوطه شاید ما الکی چونه میزنیم
    ظاهر امر که اینطوری نشون میده که خدا زنو در اختیار مرد افریده
    برای استفاده درسته خرجش رو میده اما خرج دادن در مقابل چیزهایی که از زن گرفته میشه چیز زیادی به نظر نمیاد
    دوباره بازیچه شدم توی تاتر زندگی
    تو این نمایشنامه دل شکسته شد به سادگی

  12. تشکرها 2


  13. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۶
    نوشته
    909
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 53 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    2



    نقل قول نوشته اصلی توسط .:MONTAZER:. نمایش پست

    اما فقط داستان بود...

    اشكم در اومممممد .:Geryan:
    اتفاقا اصلا داستان نبود . اصلا نياز نيست كه جاي خاصي بريد كافيه آدم فقط كمي به دور و اطرافش نگاه كنه .
    اين چيزا درد خيلي از خانوم هاست . به خصوص از 18 سالگي به بعدش !

    از قديم گفتن سیر حال گرسنه رو هيچ وقت نمي فهمه . هر چه قدرم واسش از گرسنگي تعريف كنند . دقيقا اين در مورد آقايون صادقه .
    ویرایش توسط fatememeshkat : ۱۳۸۷/۱۲/۰۳ در ساعت ۱۹:۵۷
    يارب نظر تو برنگردد!

    گفتم يارب مرا براتي بفرست ... توفان زده ام فلك نجاتي بفرست .. .گفتند كه با زمزمه ي يا مهدي .. .نذر گل نرگس صلواتي بفرست

    تکيه برتقوا ودانش درطريقت كافريست
    راهرو گرصد هنر دارد،توكل بايدش




  14. تشکرها 5


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود