جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خلاصی متنی از برنامه معرفت - با موضوع وجه الله

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    343
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0

    خلاصی متنی از برنامه معرفت - با موضوع وجه الله




    خلاصی متنی از برنامه معرفت - با موضوع وجه الله

    محری : دكتر منصور لاريجاني میهمان : استاد غلامحسین ابراهیمی دینانی


    http://ebrahimi-dinani.blogfa.com/post-34.aspx



    همانطور كه به ما همراه بوديد بحث ما پيرامون وجه الله بود و اين كه در عالم خارج مصداق وجه الله انسان كامل است و بحث به اين جه رسيد كه خداوند از طريق انسان كامل با ما ارتباط مي گيرد نظر بزرگاني مثل ملاصدرا اين جا مطرح شد و در اين رابطه پرسش بسياري از عزيزاني كه مطرح كرده بودند كه چرا بايد ولايت بين خدا و ما رابطه باشد يا انسان كامل؟ ان شاءالله در اين برنامه جواب خود را خواهند گرفت. خوب پرسشي كه مطرح شد در جلسه پيش جنابعالي هم به آن تاكيد كرديد كه حذف ارتباط خداوند با عالم هستي به واسطه انسان است.


    ما در قرآن كريم بعضي از آيات داريم نظير و هذا معكم اينما كنتم كه معيت قيومي خدا را با ما نشان مي دهد. يا نحن اقرب اليك من حبل الوريد اگر از رگ گردن خدا به ما نزديك تر است پس چرا بايد چيزي به نام انسان كامل بين ما و خدا واسطه باشد. ميهمان: خوب انسان كامل همان معني معيت را توجيح مي كند يعني حق تعالي كه مي فرمايد هو معكم يعني خدا با شما است همان معيت است.

    مسئله قابل توجه كه بايد فكر بشود و بررسي شود معيت حق تعالي يعني چه؟ خدا به حكم قيوميتي كه دارد با همه چيز است آن معيت معيت قيومي است. معيت يعني قيوميت در فارسي. با هم بودن مع يعني با و عي يعني همي پس معيت يعني با هم بودن. اجازه دهيد همين جمله را تحليل كنيم و از روي آن عبور نكنيم. كه حق تعالي وقتي كه مي فرمايد هو معكم با شمايم نه تنها با ما است بلكه با هر چيزي است بين حق تعالي و هيچ موجودي فاصله ي تبايني نيست. اصلاً فاصله نيست. فاصله اصلاً محدوديت بين دو چيز است هر كجا كه فاصله باشد يعني آن ها به هم نمي رسند. شما بين خود و خداوند نمي توانيد محدوديت حساب كنيد. به مجرد اين كه مرز گذاشتيد و حد تعيين كرديد محدود كرديد حق تعالي را. و محدوديت حق تعالي موجب ممكن آن است. هر محدود بودني ممكن است. و چيزي كه داراي محدوديت به نتيجه ي امكان است صلاحيت ندارد. حدي نمي شود براي هستي اش تعيين كرد.

    حالا اين سؤال شما جدي تر مي شود كه اگر مرزي نيست پس اين معيت يعني چه؟حق تعالي با چيزي است يعني چه؟ دو چيز كه با هم هستند و با هم مصاحبت مي كنند و كارهاي ديگري انجام مي دهند اين ها انواع مختلفي معيت دارد. دو چيز كه بت هم معيت دارند يعني در كنار هم هستند با هم تعامل دارند رابطه دارند حالا حق تعالي با چه چيزي معيت دارد؟ اصلاً چيزي در مقابل حق نمي تواند مقاومت كند و بگويد من منم و تو تويي حالا با هم معيت داريم. معيت آن جا است كه هر دو بگويند من منم حالا معيت داريم اين يك نوع معيت اعتباري است فرض كنيد حالا بخواهيم به زبان فلسفه صحبت كنيم. صورت و ماده با هم هستند. يعني جسم از صورت و ماده تشكيل مي شود. صورت، صورت است. ماده، ماده است با هم معيت پيدا مي كنند. خوب حالا جسم پيدا مي شود. سلول ها كنار هم با يك نظمي قرار مي گيرند با هم معيت پيدا مي كنند و بدن انسان يا حيوان را تشكيل مي دهند اين ها معيت هايي است كه با آن ها روبرو هستيم.

    معيت خداوند با انسان و هر موجود ديگري از اين نوع معيت هايي كه ما مي شناسيم نيست كه دو سيستم هماهنگ با هم كار بكنند. يا فعل و انفعال داشته باشند يا تعامل داشته باشند حتي. يا به هر نوعي رابطه داشته باشند. اساساً مهمترين مسئله اي كه شما طرح كرديد مسئله رابطه حق تغالي با غير خودش است. معيت يك نوع رابطه است. دو چيز با هم معيت دارند يعني با هم رابطه دارند. وقتي دو چيز با هم رابطه نداشته باشد معيت ندارند. دو چيز كه متباين هم نيستند. معيت هم با هم ندارند. معيت جايي است كه دو چيز با هم به نحوي ارتباط دارند. حالا اين ارتباط اقسامي دارد. ارتباطات تكويني، ارتباطات اعتباري، ارتباطات فعل و انفعالي و از اين قبيل. رابطه خداوند كه همان معيت است با غير خودش از قبيل اين كه از انواع معيت ها و ارتباط هايي كه ما تا كنون مي شناسيم نيست. من اين معيت را معيت قيومي مي خوانم.

    يعني اين كه درستي اطاعت. درستي خالق و مخلوقي درستي جهان، جهان خداست. اما رابطه خدا با جهان و رابطه خدا با انسان كه سنبل هستي جهان است. رابطه قيومي است. يعني آن مقوم است و اين متقوم. حتي مثل عرض و جوهر هم نيست. جسم با رنگ خودش يك ارتباطي دارد آيا رنگ مي تواند بدون جسم وجود مستقل داشته باشد؟ هركجا رنگ است يك رنگين است. جسم رنگين شما داريد يعني رنگ، رنگ چيزي است.اما شما يك رنگ داشته باشي و لي جسم نداشته باشي اين چيزي نمي شود.پس رنگ به عنوان يك عرض با اين كه عرض در تمام وجود وابسته به جوهر است مانند رنگ نسبت به جسم مانند طعم نسبت به اغذيه و غذاها مع ذلك نمي توانيم رابطه خداوند را با جهان رابطه جوهر و عرض بدانيم. چون در هر حال عرض يك استقلال مفهومي دارد.يعني يك ماهيت جدايي دارد.

    پس بهترين حرف اين است كه بگوييم رابطه خدا با انسان و كل جهان رابطه قيومي است. مقوم است. مقوم يعني چه؟ يعني اگر مقويت ايشان نباشد اين است. به عبارت ديگر اگر من بخواهم ساده تر بيان كنم. مانند خورشيد و شعاع هاي خورشيد. شعاع هاي خورشيد با خود خورشيد چه نسبتي دارد؟ آيا مي توان صرف نظر از خورشيد اين شعاع ها را منحاس در نظر بگيريم. يا مثال انسان با سايه خودش. انسان اگر سايه دارد با سايه خودش معيت دارد. ضمن اين كه سايه غير شما است و بدون شما نمي تواند معني داشته باشد حتي در يك لحظه. يعني در تمام هستي اش سايه به شما وابستگي تمام و عيار دارد. اما سايه صاحب سايه نيست. اين معيت است معيت حسم يا انسان با سايه خودش يك نوع معيت است. و حالا كه حق تعالي مي فرمايد و هو معكم خدا با شما است با انسان است و البته با هر موجودي. اصلاً اگر خدا نباشد كه هيچ موجودي تحقق ندارد. معيت هميشگي دارداين ها همه مثال است كه عرض مي كنم و نه چيز ديگر. پس حق تعالي با همه چيز معيت دارد منتها اين معيتي كه دارد در واقع يك نوع ظهور است. خود صاحب جسم هم در سايه اش ظهور پيدا مي كند. سايه شما ظهور است. وقتي شما داريد راه مي رويد اگر يك كسي شما را خوب بشناسد از سايه شما، شما را مي شناسد. در واقع سايه يك نوع ظهور صاحب سايه است. پس عالم ظهور حق تعالي است و انسان هم ظهور حق تبارك و تعالي است.

    اين سايه زماني است كه همه صاحب سايه را نشان مي دهد همه موجودات به نحوي سايه حق اند.از ذره تا كهكشان. از موت تا ملكوت. از عرش تا فرش. همه سايه يا آيينه حق اند منتها تمام نما نيستند.هر موجودي از وجهي خدا ر ا نشان مي دهد. تنها موجودي كه از همه لحاظ حق تعالي را نشان مي دهد قهر و لطف و جمال و جلال او رانشان مي دهد انسان كامل است. ما وقتي از انسان صحبت مي كنيم از انسان كامل و استعداد انسان صحبت مي كنيم. و از آدم ها فرد فرد صحبت نمي كنيم. حالا افراد عادي ممكن است كه تمام استعداد و امكانشان به فعليت نرسد آن ها مورد بحث ما نيست. ما از انسان به ماء انسان سخن مي گوييم كه اين توانايي را دارد كه به اين كمال را برسد كه سايه و آيينه تمام نماي حق باشد. انسان كامل هم يعني چنين انساني كه به اين مقامي رسيده. ما با افراد اساساً صحبت نمي كنيم. خيلي انسان ها ممكن است در شرايطي كه پيش مي آيد آن ظرفيت وجودي خودشان را پيدا نكنند.


    يعني آن كمالاتي كه مي توانسته به فعليت برسد و استعدادهايي كه مي توانسته به فعليت برسد آن ها به فعليت نرسيده باشد. بسياري از انسان ها يا به ضدش تبديل شده باشد. اين ها مورد بحث ما نيست. خلقتي كه بتواند همه صفات جماليه و جلاليه، سلبي و ايجابي ازلي و ابدي حق تعالي را نشان بدهد و اين سايه كامل حق تعالي است. آيينه تمام نماي هستي حق تبارك و تعالي است.

    كارشناس: انسان كامل يعني اين ظهور درش به كمال مي رسد اين نكته زيبايي بود كه شما بيان فرموديد. كه پاسخ اين پرشس داده شده است. ميهمان: يك جمله ديگر اضافه كنم ك معكم ضمن اين كه به انسان اشاره است خدا نه تنها با انسان بلكه با همه چيز است. هيچ موجوي بدون معيت حق تحقق ندارد. اما معكم با انسان كه است با همه چيز هم است. انسان همه چيز است. اين يك ادعاي گزاف نيست. انسان همه چيز است يعني چه؟ اصلاً جهان كمالش در انسان است شما اگر فرض كنيد جهان را منهاي انسان كنيم. اگر اين جهان، جهان بود و انسان را نداشت كامل نبود و ناقص بود و شايد اساساً بي معني. مردمك چشم هستي انسان است. يعني جهان كمالش در انسان است چون انسان در اين جهان زندگي مي كند جهان، جهان كامل است و جهاني كه انسان نداشته باشد ناقص و بي معني است. اين مقام انسان است در هستي.

    كارشناس: خداوند هم بخواهد تجلي كند در آفرينش از منظر انسان كامل است. اما نكته اي كه مهم است يعني پرشس بعدي را مطح مي كند. جناب محي الدين انسان كامل را از آن وجهي كه به عالم غيب متصل است او را ولي مي خواند و شأنش را ولايت و از وجهي كه در عالم ظهور دارد او را نبي مي خواند و شأنش را نبوت مي داند. اين دو وجهي ديدن انسان را از بعد باطني و ظاهري اين جا است كه يكسري مسائل حساس را مطرح مي كند. اين جا جناب سهروردي هم به همين مضمون دارد در تفسير فسئلوا اهل الذكر ايشان خيلي به اين آيه علاقه مند است و بسيار تكرار كرده است. ان كنتم لا تعلموا و انسان از وجهي كه ولي خدا است هر دو اين بزرگواران معتقدند نمي شود بين او و خدا يك حدي را قائل شد از وجهي كه نبي است بايد مشابهتي با عالم خارج داشته باشد استاد با اين فرض ما مي توانيم مقام ولايت را يعني ساحت ولايت را يك ساحت الوحي بگيريم؟

    ميهمان: وقتي شما گفتيد انسان از دو وجه ظاهر و باطن است يا دو جنبه غيب و شهود يا دو جنبه ملك و ملكوت يا دو جنبه نبوت و ولايت. كه اين ها همه عبارت الاخراي يكديگرند. اين يك توضيحي بدهم. وقتي كه براي اشخاص از غيب و شهود صحبت مي كنيم شما الان فرموديد انسان يك جنبه ظاهري دارد و يك جنبه غيبي اشخاص فكر مي كنند جهان ظاهر و غيب دو جهان بيروني اند اگر از يمين برويم به طرف غيب مي رويم از يسار برويم به طرف ظاهر مي رويم از يمين برويم به طرف ملكوت مي رويم از يسار برويم به طرف ملك مي رويم. خوب همين جا اشتباه شروع مي شود. يعني انسان نه اين كه ظاهربين است غيب و شهود را هم در بيرون خودش مي خواهد پيدا كند. تمام اشكالات اين است كه انسان بيش از آن كه درون بين باشد بيرون بين است.

    من نمي خواهم بگويم انسان بيرون را نبيند انساني كه بيرون را نبيند كور است و دچار مشكل مي شود اما نبايد بيرون بيني را با بهاي از دست دادن درون بيني از دست بدهد. يعني درون بيني فداي بيرون بيني نكند و بالعكس درون بيني را هم نبايد فداي بيرون بيني كند. ولي ما تا از غيب و شهود صحبت مي كنيم از ظاهر و باطن فوري انسان ها به بيرون خودشان. حالا ببينيم اين غيب از كجا آمده بهد شهادت از كدام طرف اين به طور كلي اشتباه است. براي اين كه انسان غيب و شهود يا ظاهر و باطن را بداند چيست يا همان ولايت و نبوت بهترين راه اين است كه به خودش مراجعه كند. يعني خودش را يك لحظه حضوراً دريابد. بعد مي بيند خودش يك وجهي به بيرون دارد. ماه را مي بيند، آفتاب را مي بيند و غذا مي خورد و آب مي خورد و غيره اين بيرون. و همين طور يك درون دارد يك حالات باطني دارد يك افكاري دارد شايد حالاتي داشته باشد كه به كسي نگفته باشد و يك چيزهايي در درومنش است كه در هيچ كجا نيست. به سوي باطن خودش كه برود اين را در خودش مي يابد. اگر اين دو تا نگاه را داشته باشد و بداند اين دو نگاه براي خودش است.

    اصلاً اين هم كه خداوند فرموده لجعلنهم عينين و لسانين و شفتين ما دو چشم براي شما قرار داديم. درست است كه ما دو تا چشم هم داريم و يك دهان. اما يكي از اين دو چشم اشاره به چشم باطن است. درست است اين دو تا چشم ظاهر را مي بينند ولي با همين دو چشم باطن را هم مي توانيد ببينيد. به شرطي كه به درون برويد. اين درون رفتن براي بسيازي از اشخاص سخت است. آدم براي اين كه عالم غيب را بتواند بفهمد بايد به درون خودش برود. شما تمام اعضاي بدنتان را مي توانيد ببينيد دست و چشم و گوش و غيره. و خيلي احساسات و ادراكات و محسوسات را، چون محسوسش در بيرون است داريد مي بينيد. يعني ممكن است چشم را در آيينه مي بينيد و لي ديدن خود را نمي بينيد.شما ديدن خودت را مي بيني يا نه از شما مي پرسم آقاي لاريجاني؟ كارشناس: ديدن خودم را نخير.

    ميهمان: شنيدن خودت را مي شنوي يا نه؟ نه اما مي توانيد به من جواب بدهيد كه من ديدن خودم را در محسوسات مي بينم. وقتي چيزي را مي بينم درست است كه ديدنم را نمي بينم ولي آن مرئي را مي بينم. مانند اين كه اين آب است و غيره حالا ديدن من اين جا تجلي مي كند به محسوسات من. اما از شما بپرسم آيا شما عقل خودت را مي تواني ببيني يا نه شما قل خود را ببيني و دست به آن بياندازي و احاطه پيدا كني يا نه؟ اصلاً به عقلت مي تواني احاطه پيدا كني؟ حتي آن بر شما احاطه دارد. ممكن است بگوييد عقلم را نمي توانم ببينم اما در مرئي ببينم. معقولت را مي تواني ببيني؟ اين جا است كه حتي معقولت را هم نمي تواني ببيني. امر معقول ديدني نيست. امر معقول به ادراك عقلي در مي آيد.

    پس عقل خود را نمي تواني ببيني. معقول خودت را هم نمي تواني ببيني و لمس كني. ولي هم عقل داري و هم معقول. اين غيب شما است. مي خواهم غيب را روشن كنم كه همه فكر نكنند غيب يك جاي سياهي است نه، غيب شما عقل شماست. اما جهان اصل كه جهان غيب شماست يك جهان خيلي بيكران است. حالا در درون عالم عقل شما كه عالم غيب است غيب هايي است آن چنان اين وادي بيكران است كه مي توانيد در اين وادي به غيب اندرغيب اندر غيب پرده اندر پرده اندر پرده را ببينيد. تا جايي كه به جايي برسيد كه بگوييد حالا من ناتوان شدم. اين راه غيب است و بايد راه غيب را درون بگرديد و بيرون نگرديد حتي شما به اعماق زمين يا تا كهكشان هم برويد غيب را نمي توانيد پيدا كنيد.به هر جهتي كه برويد آسمان همين رنگ است.

    حالا به چيزهايي مي رسيد كه اين ها غيب نيست. پس از چه طريقي بايد به عالم غيب برويم؟ از درون خود. شما به طرف عقلانيت خودت كه برويد داريد به طرف غيب مي رويدعقل شما غيب است براي شما. عقل را نمي توانيد لمسش كنيد. عقل شما دريچه غيب است. حالا كه به در عالم غيب وارد شدي مي رويد به درون عالم غيب. براي رفتن به باطن كه همان ولايت است بايد از درون برويد و اين از درون رفتن يك نوع صعود است. صعود به حق است. صعود به لايتناهي است. اما براي تبوت كه در مقابل ولايت است اصلاً بعضي از مردم معني ولايت را نفهميدند يعني چه.ولايت يعني رفتن به باطن و رفتن به جهان لايتناهي.اما نبوت سير معكوس است هيچ پيغمبري بدون ولايت پيامبر نيست. هر نبي به اندازه ولايتش نبي است. يعني به اندازه سير غيبي اش. هر ولي اي كه به اندازه اي كه در باطن سير كرده و مراحل غيب را طي كرده مي تواند نبي باشد به همين جهت مراتب انبيا يكسان نيست. مراتب انبيا به اندازه ي مراتبي است كه در عالم غيب سير كردند و صعود كردند حالا مي توانند بازگردند. اين بازگشت از غيب به ظاهر را نبوت مي گويند. نبوت اين است كه از باطن مي آيد به جهان ظاهر و با مردم روبرو مي شود و با مردم گفت و گو مي كند.

    آن پيامي كه از غيب دارد را به مردم مي گويد. پس نبوت آمدن به ظاهر است و ولايت رفتن به باطن. حالا كدام بالاتر است؟آيا به طرف باطن رفتن مهم تر است يا به طرف ظاهر آمدن؟ هر دو مهم است. كدام بالاتر است؟ عرفا رفتن به باطن را يل رب مي گويند. يعني به طرف حق رفتن. نبوت را ياالخلق مي گويند يعني آمدن به سوي خلق.سويش فرق دارد.آن جهت حقاني جنبه حق است. نبوت جهتش سير و پايانش رسيدن به خلق است.درست است از حق مي آيد اما به خلق مي خواهد برسداما ولايت درست است كه از خلق حركت مي كند اما به حق مي رسد.دو. تا سير است. هر دو هم به هم وابسته است. اين دو دايره صعود و نزول همان دايره هستي انسان است. انسان كامل با اين دايره تكميل مي شود انسان كامل كسي است كه يك دور كامل اين دايره را زده است. به غيب رفته و از غيب به شهود آمده اين انسان كامل است. اگر يكي از اين دو تا نقص باشد انسان كامل نيست. كارشناس: اتفاقاً سؤال همين جاست استاد يعني سختي كار اين جا خودش را نشان مي دهد انسان بله به خودش نزديك است و حقيقتي به نام عقل را در خودش احساس مي كند اما رفتن به سوي اين عالم كار بسيار مشكلي است. سؤال همين جاست كه جناب سهروردي هم همين نكته را مطرح مي كند كه كسي اهل ذكر نباشد اين درون پيمايي برايش ميسر نيست. اينجاست كه سير سلوك باطني ما به اهل ذكر يعني پير. لو كنتم تعلمون كه ايشان مي فرمايند لا تعلمون هستند اكثريت. يا نظري است از جناب ملاصدرا يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يشفعون الا لمن الرتضي و من خشيته مشفقون. آنجا جناب سهروردي گفت پير كسي است كه اهل ذكر باشد ذكر همان است كه نام خدا را مي بريم اين جا هم ايشان صفت پير را خشيت مي داند مي گويد بله راه باز است اگر با اين توشه حركت كنيم. اهل ذكر باشي اهل خشيت باشي مشفق باشي اين ها را هر كسي دارد مي شود پير.كه در بين هزارها نفر يك نفر هم شايد پيدا نشود كه اين صفت در وي باشد. اين جايگاه پير را و پيرگرايي به عنوان اركان سر و سلوك را نشان نمي دهد؟


    ميهمان: يقيناً همين طور است. خوب پير همان انسان كامل است پير يعني انساني كه اين راه را رفته.يعني سختي ها را كشيده است خطرها را به جان خريده و از راه و رسم منزل ها بي خبر نيست. خود انبيا پيرانند. اوليا خدا پيرانند كه البته آن ولي شناسي بحث ديگري است كه بايد آن را توصيف بكنيم.انبيا خدا بودند كتب آسماني نشان داده و آثارشان در دست ما است و اوليا هم بودند بزرگان طريق هم بودند و آثارشان هم خوشبختانه در دست ما است.اين ها راه و رسم منزل ها را مي دانستند و اين راه را طي كردند. و ما اگر با كلمات آن ها آشنا باشيم و اتصال پيدا كنيم مي توانيم اين راه را برويم.

    ولي شرط اول اين است كه يك خودآگاهي پيدا كنيم همانطور كه عرض كردم. حضور باطن انسان است چيزي كه امروز دنيا نمي خواهد گوش بدهد امروز وقتي از باطن صحبت مي كنيم آن هايي كه مستغرق هستند به ظاهر تا گلو اصلاً به باطن توجه نمي كنند. وقتي از باطن با آن ها صحبت مي كني فكر مي كنند همين اعضاي باطني خودشان است. اعضا كه باطن نيستند. ما بايد به درون و ادراكات دروني خودمان توجه كنيم تا راه باطن را پيدا كنيم. وقتي اين توجه را پيدا كرديم باطن كلمات بزرگان را مي فهميم. شعر مولانا را ممكن است همه بخوانند اما همه معني و مفهوم آن را نمي فهمند. همين تفسيرهايي كه مي شود بعضي ها ظاهري تفسير مي كنند. چون از ظاهر نمي تواند بالاتر برود. همين شعر حافظ بستگي دارد چه كسي اين شعر را بخواند دنياي امروز به باطن كم گوش مي كند. ما بايد دو چشم داشته باشيم هم چشم باطني و هم چشم ظاهري. اگر با اين دو چشم كار نكنيم گرفتاريم. به باطن محض رفتن و غفلت از ظاهر خطرناك است به به ظاهر محض رفتن و از باطن غافل شدن هم خطر است. ما بايد هم ظاهر را ببينيم و هم باطن را دريابيم. و اگر دريابيم آهسته آهسته وقتي شما از ذكر صحبت مي كنيد ذكر وراجي نيست.همان ورد خواند نيست. من نمي گويم ذكر نبايد گفت.كلمه ذكر توجه است يعني بايد توجه داشته باشي كه چه مي گويي. شما وقتي كه دل باطني داشته باشيد به كلمات انبيا و اوليا نگاه كنيد و قرآن را وقتي مي خوانيد به باطن آيات قرآن هم توجه داريد نه فقط بايد ظاهر آيات را بفهميد. خيلي ها قرآن مي خوانند ولي از ظاهر فرا نمي روند.

    كارشناس: سؤال مهم من استاد اينجا اين است كه بعضي ها استناد مي كنند به اين جمله عرفا طرق الي الله بعد مي گويند عصر علانيت است و انسان با عقل خودش اين راه را طي مي كندآن چيزي كه اينجا جناب سهروردي مطرح مي كند يا جناب ملاصدر اولاً يك چيزي است كه براي من خيلي دلنشين است ما سهروردي را فيلسوف مي دانيم ملاصدرا را هم همين طور آمدن اين ها شفاف و جذاب و دلبسته به حقايق عرفاني و اسلامي هستند انسان تعجب مي كند كه اين ها عارف اند يا فيلسوف اند. و خيلي برايم جاذبه دارد اين بحث ها از ديدگاه بزرگان. بحث رابطه عقل با ولايت بود كه همان رابطه عقل و عشق با وحي است كه ان شاءالله در جلسه بعد به آن مي پردازيم يكي هم اين كه در لايشفعون الا لمن الرتضي بحث شفاعت را جناب ملاصدرا مطرح مي كند و اين هم يكي از سؤالات بينندگلان عزيز برنامه است كه اگر اجازه بفرماييد در جلسه بعد خدمتتان داشته باشيم.

  2. تشکر


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود