جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ***مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!***

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89

    ***مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!***




    ***مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!***
    مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!

    تشنه اش بود. گفت اگر آب داری به من بده.
    اما من هیچوقت قمقمه ای برنمی داشتم.
    لباسهایش کامل سوخته بود و قمقمه خودش هم داغ شده بود.
    چفیه را از گردنم باز کردم.
    با آب قمقمه آن را خیس کردم و در دهانش گذاشتم.
    صورتش را بوسیدم.
    آتش خاموش شده بود. التماسم می کرد که بروم .
    می گفت: معبر لو می رود


    ***مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!***

    آن چه خواهید خواند روایتی است از فرمانده گردان 412 فاطمه الزهرا(س) از لشکر41 ثارالله. لشکر کارگرزادگان کرمانی ، لشکر پابرهنه های کویر .
    بی شک با خواندن این خاطره ، عظمت روح و عزت نفس راوی آن نیز بر شما آشکار خواهد شد :
    قبل از عملیات ساعت 4 بعد از ظهر بود. برای استراحت به طور فشرده در یک سنگر خوابیده بودیم.
    باد می آمد و داخل سنگرها پر از گرد و خاک شده بودیم.
    حتی دندانها و چشمانمان خاکی بود. از بس خسته بودم سریع خوابم برد.
    خواب دیدم برادرم شهید علی میرزایی، شهید احمد امینی ، شهیدمحسن باقریان و شهید احمد قنبری در سنگر ما هستند و مثل همیشه چای می خوریم و با لحن همیشگی که مرا دایی محمد صدا می زدند با یکدیگر شوخی می کردیم.
    حاج احمد گفت: چرا ناراحتی؟ گفتم: همه بچه های کادر زخمی شده اند و رفته اند و من دست تنها هستم.
    حاج احمد گفت: ناراحت نباش. ما امشب همه به تو کمک می دهیم. جناح راست را به ما بسپار. اگر نتوانستید عمل کنید کانال را باز می کنیم و از معبر ما بروید. گفتم: شما که شهید شدید. گفت: تو به ما شک داری؟ گفتم : نه سمت راست ما لشکر 25 کربلاست.
    گفت: ما بین شما و 25 کربلا هستیم. تو ناراحت نباش.
    با من دست دادند و خداحافظی کردند و رفتند. آخرین نفر برادرم علی بود.
    معاون گردان 410 بود. دست مرا آنقدر تاب داد که جدا شد. درد داشتم و در خواب ناله می کردم. از خواب پریدم.

    دسته ویژه را فرستادیم. من با دسته اول گروهان اول رفتم و محمودی با گروهان بعدی.
    سینه خیز از خاکریز رفتیم پایین. نزدیک میدان مین بودیم که شعله آتشی بلند شد. بچه های دسته ویژه جلو بودند. به فداکار گفتم: معبر ماست گفت : بله. همه زمین گیر شده بودند.
    فداکار گفت: نرو ولی من رفتم. 6-5 متر به میدان مین دیدم معبریست نیم متر فاصله.

    ***مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!***

    یک نفر را دیدم که افتاده بود. سه تا موشک تو کوله پشتی اش بود. موشکها منفجر شده و به هوا می پریدند.
    رسیدم کنارش. دستم را روی شکمش گذاشتم دستم فرو رفت. به صورتش دست زدم، سوخته بود. او را شناختم. علی عرب بود.
    گفتم : علی تویی؟ در حین سوختن گفت: حاجی تو برو.
    فقط یک چفیه در دهان من بگذار تا خفه شوم و صدایم در نیاید وگرنه عملیات لو می رود.
    تشنه اش بود. گفت اگر آب داری به من بده. اما من هیچوقت قمقمه ای برنمی داشتم.
    لباسهایش کامل سوخته بود و قمقمه خودش هم داغ شده بود. چفیه را از گردنم باز کردم.
    با آب قمقمه آن را خیس کردم و در دهانش گذاشتم.
    صورتش را بوسیدم.
    آتش خاموش شده بود.
    التماسم می کرد که بروم .
    می گفت: معبر لو می رود.
    اینجا تیر می خوری. برو. گفتم10 دقیقه تحمل کن به امدادگرها می گویم تو را ببرند.
    و به عقب رفتم. بعد از عرب یک ترکش هم به پهلوی حسین شمسی خورد.
    عباس تقی پور هم که زخمی شد و بعد در بیمارستان شهید شد.
    در این مدت، فداکار بچه ها را برده بود پشت معبر. زود خط را سر و سامان دادیم.
    وقتی داشتیم می رفتیم حاج قاسم بی سیم زد. گفتم: خط شکسته شد. گفت: آفرین حاج محمد! آفرین! یک لحظه غرور مرا گرفت.
    به زمین نشستم و تو سرم زدم. علی اسماعیلی گفت: چرا تو سرت می زنی؟
    گفتم: بچه های مردم زحمت کشیدند، آنها زخمی شدند، کشته شدند، علی عرب در میدان مین سوخت و جان داد.
    حاج قاسم به من می گوید آفرین...
    بخش فرهنگ پایداری تبیان


    منبع : مشرق نیوز -
    راوی: حاج محمد میرزایی

    ***مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!******مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!***

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود