صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اشعار استاد علی معلم دامغانی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    153
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0

    اشعار استاد علی معلم دامغانی




    استاد علی معلم دامغانی


    استاد علی معلم دامغانی درسال 1330دردامغان متولدشد. وپس ازاخذ دیپلم ازسمنان وشاهرود به تحصیل دردانشکده های حقوق وعلوم انسانی دانشگاه تهران پرداخت. وی علاوه بر تدریس شعر، موسیقی وادبیات، معاون فرهنگی حوزه هنری سازمان تبلیغات، عضو شورای شعر وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی و ریئس مرکز موسیقی سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بوده است.
    وی درسال1380 درنخسین همایش چهره های ماندگار به عنوان چهره ماندگار درعرصه شعروادب فارسی برگزیده شد. گروه: علوم انسانی رشته: حقوق تحصیلات رسمی و حرفه ای: علی معلم دامغانی پس ازاخذ دیپلم درسمنان وشاهرود به تحصیل دردانشکده های حقوق وادبیات وعلوم انسانی دانشگاه تهران پرداخت. و از آن پس به مطالعه آزاد دراین زمینه به ویژه سرودن اشعارانقلابی پرداخت. خاطرات و وقایع تحصیل: وقوع انقلاب اسلامی درسال1357 از وقایع مهم روزگار زندگی علی معلم دامغانی بود که به محتوای اشعار وی تاثیری اساسی داشته است. فعالیتهای ضمن تحصیل: علی معلم دامغانی درحین تحصیل در رشته های ادبیات وحقوق به موسیقی نیزعلاقه مند بود و در این زمینه نیز آموزشهایی دیده است. وقایع میانسالی: از وقایعی مهی که بر زندگی ادبی علی معلم دامغانی تاثیرنهاد، انقلاب اسلامی بود که محتوای شعرمعاصر وی را به خود اختصاص داد. وی پس ازانقلاب علاوه بر تدریس وتحقیق درشعر، موسیقی وادبیات، معاونت فرهنگی حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، عضو شورای شعر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و ریئس مرکز موسیقی سازمان صداوسیما بوده است. مشاغل و سمتهای مورد تصدی: علی معلم دامغانی علاوه بر تدریس در زمینه شعر، موسیقی وادبیات، معاونت فرهنگی حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، عضویت در شورای شعر وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی و ریاست مرکز موسیقی سازمان صداوسیما را برعهده داشته است. فعالیتهای آموزشی: علی معلم دامغانی مدتی را به تدریس شعر، ادبیات و موسیقی اشتغال داشته است. سایر فعالیتها و برنامه های روزمره: مطالعه آثارادبی و سرودن شعرهای انقلابی از اموری است که اوقات فراغت علی معلم دامغانی را به خود اختصاص می دهد. همچین با حضور در همایش های بزرگ ادبی حضور خود را پررنگ تر می کند. همفکران فرد: سید علی موسوی گرمارودی، مشفق کاشانی و محمود شاهرخی برخی از شاعران انقلابی و از همفکران علی معلم دامغانی هستند. آرا و گرایشهای خاص: علی معلم دامغانی از جمله شاعرانی است که در فضای معاصر در ستایش انقلاب اسلامی و عرفان اشعاری می سرایند. جوائز و نشانها: علی معلم دامغانی درسال1380 در نخستین همایش چهرهای ماندگار به عنوان چهره برگزیده درزمینه شعر و ادب فارسی برگزیده و معرفی شد. ریاست فرهنگستان هنر: استاد علی معلم دامغانی در سال 1388 بنابر تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی و با حکم رئیس جمهور به عنوان دومین رئیس فرهنگستان هنر جمهوری اسلامی ایران منصوب شد.

    روزي كه در جام شفق مل كرد خورشيد
    بر خشك چوب نيزه‌ها گل كرد خورشيد

    شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم
    خورشيد را بر نيزه گوئي خواب ديدم

    خورشيد را بر نيزه؟ آري اينچنين است
    خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است

    بر صخره از سيب زنخ بر مي‌توان ديد
    خورشيد را بر نيزه كمتر مي‌توان ديد

    در جام من مي پيش تر كن ساقي امشب
    با من مدارا بيشتر كن ساقي امشب

    بر آبخورد آخر مقدَّم تشنگانند
    مي ده حريفانم صبوري مي‌توانند

    اين تازه رويان كهنه رندان زمينند
    با ناشكيبايان صبوري را قرينند

    من صحبت شب تا سحوري كي توانم
    من زخم دارم من صبوري كي توانم

    تسكين ظلمت شهر كوران را مبارك
    ساقي سلامت اين صبوران را مبارك

    من زخم‌هاي كهنه دارم بي شكيبم
    من گرچه اينجا آشيان دارم غريبم

    من با صبوري كينه ديرينه دارم
    من زخم داغ آدم اندر سينه دارم

    من زخم‌دار تيغ قابيلم برادر
    ميراث‌خوار رنج هابيلم برادر

    يوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
    يحيي! مرا يحيي برادر بود در چاه

    از نيل با موسي بيابانگرد بودم
    بر دار با عيسي شريك درد بودم

    من با محمد از يتيمي عهد كردم
    با عاشقي ميثاق خون در مهد كردم

    بر ثور شب با عنكبوتان مي‌تنيدم
    در چاه كوفه واي حيدر مي‌شنيدم

    بر ريگ صحرا با اباذر پويه كردم
    عمار وَش چون ابر و دريا مويه كردم

    تاوان مستي همچو اشتر باز راندم
    با ميثم از معراج دار آواز خواندم

    من تلخي صبر خدا در جام دارم
    صفراي رنج مجتبي در كام دارم

    من زخم خوردم صبر كردم دير كردم
    من با حسين از كربلا شبگير كردم

    آن روز در جام شفق مل كرد خورشيد
    بر خشك چوب نيزه‌ها گل كرد خورشيد

    فريادهاي خسته سر بر اوج ميزد
    وادي به وادي خون پاكان موج ميزد

    بي درد مردم ما خدا، بي درد مردم
    نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم

    از پا حسين افتاد و ما برپاي بوديم
    زينب اسيري رفت و ما بر جاي بوديم

    از دست ما بر ريگ صحرا نطع كردند
    دست علمدار خدا را قطع كردند

    نوباوه‌گان مصطفي را سربريدند
    مرغان بستان خدا را سربريدند

    دربر گريز باغ زهرا برگ كرديم
    زنجير خائيديم و صبر مرگ كرديم

    چون بيوه‌گان ننگ سلامت ماند برما
    تاوان اين خون تا قيامت ماند برما

    روزي كه در جام شفق مل كرد خورشيد
    بر خشك چوب نيزه‌ها گل كرد خورشيد



    ای شه ارض و سما بهر سخا ادرکنی
    وی مه مهر لقا کان عطا ادرکنی
    جز تو غمخوار ندارم من بیچاره شها
    وقت لطف است ایا شیر خدا ادرکنی



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    153
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اون كه مياد اگه بگم يك گل سرخ بهار ميشی

    يه قطره خون رو آينه

    يه چشمه انتظار ميشي

    يه قطره خون رو آينه است

    يه چشم سرخ انتظار

    يه روز دوباره سبز ميشه

    وقتي كه بر گرده بهار

    هر كي با آينه روبروست

    رو هست و نیست پل می زنه

    يه چشم سرخ آتشين

    توي چشاش زل مي زنه

    توي چشاش زل مي زنه

    ميگن فرشته روزشو با گريه افطار مي كنه

    فرشته مي دونه كه نور ظلمتو بيدار مي كنه ظلمتو بيدار مي كنه

    برق يه تيغ اشک دریغ رعد صداي مرتضي

    رستم از اين بند و بلا علي رضا شد به قضا

    آي غنچه هاي گل سرخ از نسیم وزون بگین

    بوي خدا تو كوچه هاست سحر شده اذون بگين

    ما گم شديم بايد بياد اوني كه چشم ما ميشه
    نماز حاجت بخونين


    حاجتتون روا ميشه

    ما گم شديم بايد بياد اوني كه چشم ما ميشه

    نماز حاجت بخونين

    حاجتتون روا ميشه

    نماز حاجت بخونين

    حاجتتون روا ميشه

    ای شه ارض و سما بهر سخا ادرکنی
    وی مه مهر لقا کان عطا ادرکنی
    جز تو غمخوار ندارم من بیچاره شها
    وقت لطف است ایا شیر خدا ادرکنی


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    153
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0



    تو آسمون پر غبار ستاره رو نمیشه دید

    اما شبا توی کویر میشه ستاره هارو چید

    گل میکنن ستاره ها شبا رو فرش آسمون

    بیا با هم سر بزنیم به کوچه باغ کهکشون

    قصه اینه توی مشرق ساده است ستاره بینی

    ما مسافر کویریم کی میاد ستاره چینی

    گل پایین ستاره بالا، اینجا فرشه اونجا عرشه

    اینجا زیبایی میرقصه ، اونجا خوبی میدرخشه

    قدیما بعضی میگفتن تو ستاره ات نمیمیره

    بیخاله هر چی ظلمت، شب ما شب کویره

    یه وقتایی ستاره ها از راز آسمون میگن

    تو جاده های زندگی راه بهت نشون میدن

    گل میکنن ستاره ها شبا رو فرش آسمون

    بیا با هم سر بزنیم به کوچه باغ کهکشون

    قصه اینه توی مشرق ساده است ستاره بینی

    ما مسافر کویریم کی میاد ستاره چینی

    خدا کنه چلچله ها از راه بیان هزار هزار

    بهشت بشه بهشت بشه، بهشت بشه باغ و بهار


    ای شه ارض و سما بهر سخا ادرکنی
    وی مه مهر لقا کان عطا ادرکنی
    جز تو غمخوار ندارم من بیچاره شها
    وقت لطف است ایا شیر خدا ادرکنی


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    153
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0




    مگر به عيد خون كشد عزاي «مرتضي» تو را


    استاد علي معلم دامغاني، به فاصله چند روز از شهادت سيد مرتضي آويني، قطعه شعري در رثاي او سرود كه نخستين بار در مراسم اربعين اين شهيد ، در تالار انديشه حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي توسط خودش قرائت شد.



    شكسته خواند نيمه شب برادرم دو گانه را
    سپيده زد چه مي‌كنم نماز جوكيانه را ؟

    بهل، فريضه را بهل به شيخ شب نماز كن
    چه حاجتم روا شد از نماز شب دراز كن ؟

    رهين چاه رستمم زننگ جاه زالها
    سپيده زد، چه مي‌كنم د رآسياب سالها ؟

    *

    نرفت كاري از غنا، كه كار فاقه مي‌كند
    بهل بگندد آبها، نمك افاقه مي‌كند

    *

    الا به دام آرزو نه مردي و نه زيستي
    به كام زندگي مپو، كجاست خنگ نيستي؟

    الا كجاست اسب من كه بشكنم مدار را
    به آب نيستي زنم برافكنم گدار را

    گريوه ماند و اهريمن، الا كجاست رخش من ؟
    نهيب آذرخش من، درفش من، درخش من ؟

    سحر فسرد و صاعقه كجاست عرق گبريم؟
    كه شعله سان برون برد از اين رواق ابريم؟

    *

    نرفت كاري از غنا كه كار فاقه مي‌كند
    بهل بگندد آبها نمك افاقه مي‌كند

    *

    چه بنگره است در زمين ز بانگ بسط و قبض‌ها ؟
    كه خفته‌اند شبروان ، كه مرده‌اند نبض‌ها

    فلك جنازه مي‌برد به جاي هور از آسمان
    لعاب مرده مي‌چكد به جاي نور از آسمان

    صداع حجله مي‌دهند از اين عروس رايگان
    چه بنگره است در زمين از اين نبهره دايگان

    چرا به نام آب و نان نشاط خون نمي‌كني؟
    فتاد ليلي از نفس ،چرا جنون نمي‌كني ؟
    ،
    سواد محمل است هان زدند راه عبله را
    تو بي‌شرف چه مي‌كني حنا و عطر و طبله را ؟

    جنازه‌ها، جنازه‌ها، جنازه‌هاي خونچكان
    تو شير شرزه خود نه‌اي، دمي به لابه مي‌تكان

    به روم و روس مي‌بري، به بوق و كوس مي‌بري
    نه مام توست اين وطن ، كه را عروس مي‌بري؟

    *

    نرفت كاري از فنا كه كار فاقه مي‌كند
    بهل بگندد آبها نمك افاقه مي‌كند

    *

    زمانه رفت و سالها سخط نشد، رضا تو را
    مگر به عيد خون كشد عزاي مرتضي تو را

    دم ثمود و عاد كن الا دم فسرده را
    به خون، به خون ضماد كن دو دست و پاي مرده را

    غريو رعد و رود را دو صبحدم ترانه كن
    دو شب، دوشب، همين دو شب از آرزو كرانه كن

    به راه صبح تا سحر شبي دو چشم تر بنه
    اگر كه خوابت آرزو به راه سيل سر بنه

    سه روز و شب عشيره را طعام روزه گير ده
    پس آنچه داده‌اي ستان ،به خسته و اسير ده

    محرمي قبيله را به خشم اشقيا ببين
    روي به هند و قدس اگر، برو و بي‌ريا ببين

    جنازه‌ها، جنازه‌ها، جنازه‌هاي سوخته
    ردان آرميده و ددان خود فروخته

    *

    نرفت كاري از فنا كه كار فاقه مي‌كند
    بهل بگندد آبها نمك افاقه مي‌كند

    *


    زمان رفت و سالها سخط نشد رضا تو را
    مگر به عيد خون كشد عزاي مرتضي تو را

    مرا بهل اگر به غم، دريغ او نمي‌كنم
    براي گريه اقتدا، به تيغ او نمي‌كنم

    من آه و خشم و كينه را به «تيغ زن» نهاده‌ام
    دريغ و داغ و گريه را به «تيغ» و «زن» نهاده‌ام

    *

    نرفت كاري از فنا كه كار فاقه مي‌كند
    بهل بگندد آبها نمك افاقه مي‌كند

    *

    به انتقام عطسه‌اي كه بسته در دماغ من
    زمانه سنگ نيستي شكسته بر اياغ من

    حديث آب و نان بهل، اسير و هم و شك نيم
    تو پاي بست بركه‌اي، مرا بهل كه وك نيم

    كسي بر آب زندگي نمرده از تبار من
    به خضر تشنه مي‌رسد، نژاد شعله خوار من

    حضور قهر بي‌غشم، زياد اگر نمي‌روم
    چو هيمه وقف آتشم، به باد اگر مي روم

    *

    نرفت كاري از فنا كه كار فاقه مي‌كند
    بهل بگندد آبها نمك افاقه مي‌كند

    *

    چو كشته برق را زيم، در اين نفس كه مي‌رود
    چو قطره غرق را زيم، در اين نفس كه مي‌رود

    نفورم از دمي كه شب نهفته هر سحر زند
    وز آفتاب مرده‌اي كه هر سپيده سر زند

    خيال صيحه مي‌پزد در آستين سپند من
    خمار شيعه مي‌برد بر آستان سمند من

    به شب مجره مي‌چكد طرب ز تيغ جوشنم
    سپيده عشوه مي‌دهد طلوع تيغ روشنم

    اگر ز چاره بگسلم، نفس فلاخني شود
    زمين زبانه سر كند، زمانه گلخني شود

    *

    نرفت كاري از فنا كه كار فاقه مي‌كند
    بهل بگندد آبها نمك افاقه مي‌كند

    *

    تو را بس اين فرشتگي، زمين تيول ديو به
    افاقه مفت آرزو، اگر «ريا» ز «ريو» به

    الا درنگ و رنگ تو كجاست برملا شده؟
    وز انفعال ننگ تو سكوت ما صلا شده

    غريو صخره سنب شكسته استخوان شب
    شرار شوره خوان ما نشسته در دخان شب

    *

    شكسته خواند نيمه شب برادرم دوگانه را
    سپيده زد چه مي‌كنم نماز جوكيانه را؟

    رهين چاه رستمم ز زننگ جاه زالها
    سپيده زد چه مي‌كنم در آسياب سالها؟


    ای شه ارض و سما بهر سخا ادرکنی
    وی مه مهر لقا کان عطا ادرکنی
    جز تو غمخوار ندارم من بیچاره شها
    وقت لطف است ایا شیر خدا ادرکنی


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    153
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0






    امت واحده



    کار صعب است در این راه، بگویم یا نه؟
    تورامانند مهِ و ماه، بگویم یا نه؟

    شرق از مرمره تا سند به پا می‌خیزد
    خلق از افریقیه تا هند به پا می‌خیزد

    خون تاجیک دگر جوش جنون خواهد زد
    ازبک از آمویه، پاپوش به خون خواهد زد

    باشه در صخره‌ کشمیر فزون خواهد شد
    ببری از بیشه‌ی بنگال برون خواهد شد

    ترکمن بر زبر باد سفر خواهد کرد
    باز افغان به جهان عربده سر خواهد کرد

    روم عثمانی از آیینه برون خواهد تاخت
    ترک شروانی از ارمن به لیون خواهد تاخت

    اور و اربیل مپندار که بی‌آیین است
    کرد سالار امین است، صلاح‌الدین است

    دوش نقشی به زمین آمد و نقشی برخاست
    آذرخشی بدرخشید و درفشی برخاست

    صبح امکان محال است در عالم امروز
    حشر رایات جلال است در عالم امروز

    گیتی از اشتلم شیعه دژم خواهد شد
    جیش سنّی و ابا‌ضیّه به هم خواهد شد

    زیدی و مالکی افسانه‌ دِگر خواهد کرد
    شافعی و حنفی ترک سمر خواهد کرد

    هله رعد است، هلا برق به پا خواهد خاست
    اُمت واحده از شرق به پا خواهد خاست

    علی معلم دامغانی



    ای شه ارض و سما بهر سخا ادرکنی
    وی مه مهر لقا کان عطا ادرکنی
    جز تو غمخوار ندارم من بیچاره شها
    وقت لطف است ایا شیر خدا ادرکنی


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    153
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مژدگانی بهار است



    از غم آزادم ای دلدارم

    گر کنی یادم در شب تارم

    چون خزان بميرد گل جهان بگيرد

    آتش گل از باغ سر کشد به آفاق

    بر زند به گلشن برق صبح روشن

    ای یار همنوایم آشنایم همسرودم همسرایم

    با حسودم گو نوایم

    چو خون چکان ترانه رسم به هر کرانه

    ای شمع شام تارم بی قرارم

    بی تو ابری خون نگارم تا بروید گل ز خارم

    رسم به هر کرانه چو خون چکان ترانه

    گلشن ای نازنین بشکفد بعد از این

    دل نماند حزین مژدگانی بهار است

    ای گلستان گل جان تو جان گل

    گل به قربان گل مژدگانی بهار است

    ویرایش توسط taha. : ۱۳۹۰/۱۱/۱۵ در ساعت ۲۲:۲۱
    ای شه ارض و سما بهر سخا ادرکنی
    وی مه مهر لقا کان عطا ادرکنی
    جز تو غمخوار ندارم من بیچاره شها
    وقت لطف است ایا شیر خدا ادرکنی


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    153
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0



    دهلی خراسان است در چشمم...

    گلاب از گل، گل از گلشن پس افکند است در چشمم
    چرا پنهان کنم ، دهلی سمرقند است در چشمم

    که را کشمر بود در خانه از مرو آگهی دارد
    که دهر از قیروان تا قیروان سرو سهی دارد

    چو در ری پوپک هندو به شارستان بطِ بحری
    به گنگا طوطیان دیدم به لحن ماورالنهری

    بخارا در میان رودان کمِ ِ بغداد شد گاهی
    چو طوس طابران کز لمبه سر بر باد شد گاهی

    هراسان صعب و آسان بر مدار بلخِ ِ بامی ها
    بر انسان رفت از این سان در حصار تلخ کامی ها

    چو اسپست استران را پست ِ خوانم مفت ِ کرکسها
    دخانم ساحران را، استخوانم مفت ِ کرکسها

    ***

    فلک محراب زاهد کرد بعد از من کنشتم را
    سرشت مومیایی داد گیتی سرنوشتم را

    به شکّر پسته شیرین کن که طوطی قدر ِ خوان داند
    بهای مومیایی را شکسته استخوان داند

    شکر بسیار و قند افزون نهانی وام کن زاهد!
    ز ترکان ِ بلاساقون کمانی وام کن شاهد

    تو آن هاروت و ماروتی که گیتی را فسون کردی
    به یک ته جرعه رندی ، چونی و چندی فزون کردی

    سکندروار بر سینه تنیده مار بر زروان
    شب اندر چار آیینه خنیده شیر ِ شادروان

    پر از هیچ اند و کم از هیچ ، ناچیزند سوداها
    و از چیزی که چیزی نیست لبریزند سوداها

    ***

    در آفاقی که نیلوفر به بال رنگ می پیچد
    صدا فرسنگ در فرسنگ در فرسنگ می پیچد

    من آن لالم که شب خواب مشوش دیده سودایم
    سپند سبز کالم ، خواب آتش دیده سودایم

    من آن لال زبان دانم که ِصرف کال می لافم
    خیال توسنم زان سان که باد از یال می لافم

    مرا از پتشخواران گر به زیدر راند آغازم
    ز خوار و پشتهّ زیدر به خیبر خواند آوازم

    شب از یال بلندِ گنبدان دژ برپرید از من
    که سورج پیله پروانهّ قژ بردرید از من

    طلسم رای ری شامان صد دروازه برچیدم
    به رسم نورهان سامان طرز تازه در چیدم

    من از ثغرِ خراسان ، شهر صد دروازه می آیم
    به بزم خسرو خاصان به طرز تازه می آیم

    ***

    دریغا پور آناهید و شهر و دودمان ما
    که با ما شید ماند و وید ماند و بودمان ما

    دریغا دور وخشوران و عهد داوران در ری
    که ما ماندیم و طفل مهر و مهد خاوران در ری

    ***

    شراب شعر خاقانی ست ظرف گبرداری ها
    چو حلوا بیش خوردی نیش خوردی صبر داری ها

    دو گام آن سوی شروان اوبهّ ترکی ست لاچینی
    اگر پیر نهان بینی بگو رومی ست یا چینی؟

    من و یاری ز عیاران ، سبق بردیم از یاران
    ز شش حد باد می آمد ، ورق خوردیم در باران

    هوا تر ، می به ساغر بود، ساقی گبر آتش وش
    دماغ کفر و دین تر بود ، باقی ابر آتش فش

    ***

    مرا آن یار با من گفت بی من ایمنی ایمن
    به سوی او کجا من گفت: ایمن!؟ بی منی بی من

    گهی بی من ، گهی ایمن، تو با من یا منی اینجا
    به ما و من گرفتاری تو تا من، تا منی اینجا

    مرا آن یار با من گفت : بی من بی دلی ، دانم
    که گفت ای من چو می آشفت نی من نی دلی دانم

    به آیین گفت : آیینه ست هر آیینه آیینه
    به آیین جفت آیینه ست در آیینه آیینه

    به حیرت کوش در آیین اگر آیینه واری شد
    که حیرت گوش شد تا چشم سر آیینه زاری شد

    تو خواه آیینه زارش گوی و خواهی حیرت آبادش
    کز این سان دیده ام گاهی و گاهی غیرت آبادش

    به ما زین گونه باری با من و یاری که با من من
    چو عکس و آینه دستان زن و تاری که تن تن تن

    به ما زین گونه باری با من و یاری که ماهی شد
    سبک جانی که رست از تن ، سبکباری که راهی شد

    ***

    به تیمار قضا مرگ خور آسان است در چشمم
    چرا پنهان کنم دهلی خراسان است در چشمم

    به هنجاری که مرگ و میر بیغار است مردم را
    چه نکّ و ناله ها هنجار ذی قار است مردم را

    نسیمی آشیان آشوب روح مرگ خواهد شد
    وز او بیمی عیان فتح الفتوح مرگ خواهد شد

    مرا زآن یار با من بوی ترک الله می آمد
    که او فی الجمله یا من سوی ترک الله می آمد

    امیر و شهریار آنجا همه فّرّ هما جویان
    به هر هنگامه و هیجا کم ِ فرّ شما گویان

    ***

    همایی وار مشتاق ِ هر آن تلخ سپاهانی
    کز او عاشق شود مجمر در آن بلخ سپاهانی

    امیر شعر را گفتم چه ماندی از پی طرزی
    که هند ارزد جهان ، مانا از این بهتر نمی ارزی

    به طرزی هند ایران است و ایران است هندستان
    زهی زاهد که خرسندی به برگی سبز از آن بستان!

    جهان زین پایه می پوید به فتح آسمان آنک
    تو بی همت به کان اندر که بیل و داسمان آنک!

    جهان زین پایه می پاید که شدّ عهد بربندد
    به ایمان گستی پیمان ز حدّ مهد بر بندد

    جهان باید که مسحور سلام آریان باشد
    به جابلقا و جابلسا به کام آریان باشد

    نه دریای محیط غرب تا شرق ای مهان ما را
    به حکمت جملهّ گیتی به دانشها جهان ما را

    ***

    نژاد آریان آغاز و اسلام آخرین مکتب
    تهی از ما و کیش ما نشد گیتی بدین مذهب

    چه هند و چین و ماچین و چه روم شرقی و اران
    چه افریقا چه صحرای عرب چه مصر چه ایران

    حضور مشرق بشکوه ، عالمگیر خواهد شد
    که بر عالم به علم و دین و دانش چیر خواهد شد

    پیمبر زی زمین فرمود از بالای، پروین را
    هم ایدر آریان آرند لابد دانش و دین را

    ***

    شغادی این طرف فی الجمله کمتر از یهودا نی
    در آن جانب سلیمان است و سلمان است و بودا نی

    اگر در شهر چین بینی بتان نازنین بینی
    به صحرا زلف چین چین ، ورد و نسرین بیش از این بینی

    ***

    به ناف آن آهوی کوهی که صحرای ختن دارد
    کلاف مشک انبوهی غزال سیم تن دارد

    نسیم زلف و کاکلها ، زهی بوی قرنفل ها!
    رخش گل کرده چون گلها نهانش داده ای مل ها

    چه گفت آن ترک تازیگو سواد ِ کش ملستانش
    براهیم است اگر هندو شود آتش گلستانش

    سلام ای کشّی تازی که ذوق فهلوی داری
    از این ترکان تاجیکی نژاد دهلوی داری

    به پوری گفت پروردم نظام اولیا این را
    زهی پیری که پورستی نظام الحق و الدین را!

    زهی ای آن که لطف تو به خشک این جمله کشتی را
    به مقصد راند و کشتی بان ِ خلقی کرد چشتی را

    فتوحی خواجه بواسحاق را از جمله چشتی ها
    چو اول نوح را بخشید در دریا و کشتی ها

    نداده نوح را چون خواجه این میراث ملاحی
    که پیوندان خاص نوح را فرمود فلاحی

    به چندین پشت تا گنج شکر ، کنز هدایت را
    نصیب چشت کرد از دوستکامی ها بدایت را

    ***

    ز بیغار قضا مرگ خور آسان است در چشمم
    چرا پنهان کنم گیتی خراسان است در چشمم

    جهان فاراب و بلخ و طوس و نیشابور را ماند
    بساط شیشه گر دلها و دلبر کور را ماند

    زمین تشنه ست و خوی دشنه طبعان تیز خواهد شد
    جهان جیحون خون از خیوه تا تبریز خواهد شد

    همان سلطان غیاث الدین چه می داند عدویش را
    کجا پر کرد خواهد ساقی ِ سلطان سبویش را!؟

    ***

    امیرا سوی دهلی شو ، نظام دین و دولت شد
    پی گوران صحرا بین سر شیران به صولت شد

    امیرا چهره نیلی کن که اینک حاکم و صاحب
    سیه رویی و نیکویی ، نشان ممکن و واجب

    تو رسم سوختن دانی که شمعت گفت پروانه
    تو را از این هراسی نی چو دهر آشفت پروا نه

    دلی داری که سوگندان به سوز او ثمر دارد
    شب تاریک دلبندان چو روز او سحر دارد

    امیرا طرز نو اینک به اسم بیدل آوردم
    اگر فرّ و بهی بینی ز قسم بیدل آوردم

    نوایی لاغر و فربی ، یکی بد نیّ و دیگر به
    به لفظ ماورالنهری همیدون بد هم ایدر به

    زهی شکّر زهی شیرین ، زهی خسرو به خوان ایدر
    زهی ورد و گل و نسرین به روز نو به خوان ایدر!

    ***

    مرا در حضرت دهلی بحل فرما ز نااهلی
    به دستور سماحت رو که زیبد از شما سهلی

    گرت عرق عراقستی به لطف این شیوه بربستی
    که شور نغمه در مستی نیارد رخنه در هستی

    اگر بیدل رضا باشد ، خداوند ِ رگا باشد
    تو در خورد ِ شش و هفتی الا هرچند گا باشد

    تو در نغمه ز ابدالی ، مقاماتی ست بس عالی
    که سرخوان ِ سرآهنگی به نقالی و قوالی

    امیرا میر ایوان تو ، پناه از نحس کیوان تو
    خداوند خدیوان تو ، بلای جان دیوان تو

    امیرا میهمانت من، به طرز تازه ، لیک الکن
    که نزد خسروم ایمن به تشریف زه و احسن

    چو طفل این دبستانم ، شفای تربیت دانم
    تو چو فربه شدی از حق ، ز تو فربه شود جانم

    ***

    به کیش مصطفی ماناچو تو کافی چو من کانا
    من و یاری که ماهی شد ، تو و سعدی و مولانا

    من و یاری که ماهی شد ، سبکروحی که راهی شد
    چو یوسف رست از اخوان ، چو یونس در سیاهی شد

    شبی تبدار و بارانی ، رمیده لنگ در باران
    شکسته پشت و پیوسته خمیده منگ در باران

    سبک روحانه باد اما کنارش بود در برزن
    کسی استاده بر روزن که یارش بود در برزن

    شکسته پشت و پیوسته خمیده باد می بردش
    هم از روزن هم از برزن زمین از یاد می بردش

    ***

    به کیش مصطفی مانا چو او کافی چو من کانا
    همان ماهی که راهی شد سوی سعدی و مولانا

    همان یار سبک روحی که همچون مهر مانا شد
    رهید از بند سمسارا به سمت نیروانا شد

    ای شه ارض و سما بهر سخا ادرکنی
    وی مه مهر لقا کان عطا ادرکنی
    جز تو غمخوار ندارم من بیچاره شها
    وقت لطف است ایا شیر خدا ادرکنی


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    153
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مثنوی احمدک




    مـعلـم چـو آمــد ، بــه نـاگــه کلــاس

    چـو شـهـری فـروخـفـتـه خـاموش شد
    سخــن هــای نـاگفتـه در مـغـزهـــــا

    بـــه لـب نــارسـیــده فــرامــوش شــد
    مـــعـــلــم ز کـــــار مــداوم ، مــــدام

    غـزبـناک و فــرسـوده و خستــه بــــود
    جــوان بــود و در عنـفـــوان شـبــاب

    جــوانــی از او رخـــت بر بستــه بــــود
    سـکـــوت کـلــــاس غــــم آلـــــود را

    صـــــــدای درشــت مــعــلـم شکسـت
    ز جــا احمــدک جسـت و بند دلـش

    بـدیــن بـی خبــر بانـگ ناگـه گسست
    بــیـــا احــمــــدک درس دیــــــروز را

    بـگــو تا بـبـیـنیــم که سعدی چه گفت
    ولی احــمـــدک درس ناخوانده بـود

    بــه جـز آنــچـه دیـــروز آنـجــا شنـفــت
    عــرق چون شتابان سرشک یتیـم

    خـطــوط خـجـالت بـه رویـش نـگاشـت
    لـبــاس پـــر از وصـــلــه و ژنــده اش

    بــه روی تـــن لــاغــرش لــرزه داشــت
    بانــش به لکنت بیفتاد و گــفـــت:

    بـنـــی آدم اعــضـــای یــکـدیــگرنـد
    کــه در آفــریــنـش ز یــک گـوهــــرنـــد

    چـو عــضــوی بــه درد آورد روزگــار
    دگــــر عــضـــوهــا را نـمــانــــد قـــــرار

    تـو کـز ... تـو کـز ....

    وای یــادش نـبــود

    جهان پـیش چشمش سیه پوش شد

    نگاهی به سنگینی از روی شرم
    بـه پـایـیــن بـیــفـکنـد و خـامـوش شد

    مـعــلــم بـگفتــا بـه لهنــی گــران
    چــرا احـمـــدک ، کـــودن بــی شــعــور

    نخــوانـدی چنان درس آسان بگو
    مـگـر چـیــسـت فــرق تــو بــا دیــگــران

    خـــدایـــا چــه مــی گوید آموزگـار
    نــمــــی دانـــد آیـــا کـــــه در روزگــــــار

    بُود فــــــرق مــابـیــن دار و نـــــدار
    چـــــه گــــویـــد بــگــوید به نحوی بلنـد

    به نحوی که از خشم او بیم داشت
    بــگــویــد چـه فـرق اســــت مـابـیــن او

    و آن کـس که بی حد زر و سیم داشت

    کــه آنــان به دامـان مــادر خوشنـد
    و مــن بــی وجــودش نـهم سر به خاک

    به مـال پــدر تـکیــه دارنــد و بـــس
    نــدارنــد کـــاری بــه جـز خـورد و خـــواب

    مــن از روی اجبـار و از ترس مــرگ
    کشــیــــدم از آن درس دیـــــروز دســــت

    کنـــم بــا پـــدر پینــه دوزی و کـــار

    بـبـیــن دســت پــر پینـه ام شاهد است
    سخــن هـــای او را معـلــم بـریـــد

    ولـــــی او سـخــــن هـای بسیار داشـت
    دلــــی از سـتـــم کـــاری اغــنـیـــا

    نــژنــــد و ســتـــــم دیـــده و خار داشـت
    معلــم بـــکــوبـیــد پــا بــر زمیــــن

    کـــه ایـن پیـک فلبش پـر از کینــه است
    بــه مـن چه که مادر زکـف داده ای

    و یـــا دســت هــایـت پــر از پـیـنـه است
    رود یــک نـفــر پـیـش نـاظــم که او

    بـه هـــمـــــراه خــــود یـــک فــلـــک آورد
    دل احــمــدک آزرده و ریــش گشت

    چـو او ایـــن ســـخـــن از مــعـلم شنفت

    درون دلــش کــور سـویــی جهیــد
    بـــه یـــاد آمـــدش شعــر سعدی و گفت

    ببیــن یـــادم آمـــد کمــی صبر کن
    تــامـــل خــــــدا را تــامـــــل دمـــــــی

    تـو کـز محنـت دیـگران بـی غـمـی
    نـشـایــد کـــه نــامـــت نـهــنــد آدمــی

    ای شه ارض و سما بهر سخا ادرکنی
    وی مه مهر لقا کان عطا ادرکنی
    جز تو غمخوار ندارم من بیچاره شها
    وقت لطف است ایا شیر خدا ادرکنی


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    153
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0



    کی میگه بین دو تا نی ، یکیشون شکر نداره

    نه عزیزم برا بابا دختر و پسر نداره

    دخترا سیب گلابند ، مثل برفند ، مثل آبند

    برف جاده گل و خاکه ، آب چشمه اما پاکه

    دخترا شاخه نباتند ، چشمه ی آب حیاتند

    اجر حافظ که میگن شمس حقه ، شاخه نباته

    چشمه ی آب حیات تو کوچه نیست ، تو ظلماته

    ظلمات طرح یه پرده ست

    مثل پرچین ، مثل نرده ست

    آب که بی پرده میشه ، دریای شوره

    آب روشن توی چشمه ست ، توی یک تنگ بلوره



    یه روزی یکی میاد که مرکبش اسب سپیده

    رو لباش سرخی شرمه ، تو چشاش برق امیده

    زین اسبش نقره کوبه

    چکمه هاش رنگ غروبه

    ساده و سبک عنونه ، سر گرونه

    عاشق دختر شاه پریونه

    عاشق دختر شاه پریون که توی سیبه

    مثل دریا بیقراره ، مثل صحرا بی نصیبه

    جماعت یه دل دارم ، قصر طلا خونه ی شهرش

    صدتا باغ توی ده مهر و وفا ، نیمه ی مهرش

    جماعت یه سیب می خوام ، جهیزیه ش زلف کمندش

    مکنتش دامن پاکش ، ثروتش بخت بلندش

    سیب گندیده نمی خوام ، ده نمی خوام ، صد نمی خوام

    جماعت یکدونه می خوام ، اما سیب بد نمی خوام

    ای شه ارض و سما بهر سخا ادرکنی
    وی مه مهر لقا کان عطا ادرکنی
    جز تو غمخوار ندارم من بیچاره شها
    وقت لطف است ایا شیر خدا ادرکنی


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    153
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0



    یکی بود یکی نبود
    کور بشه چشم حسود
    دو تا خورشید سیاه
    دو تا چشم سرمه سود

    رشک باغ و کشتمه
    باغ نگو بهشتمه
    عمر مژگونش دراز
    رنگ سرنوشتمه....رنگ سرنوشتمه

    میدرخشن توی ماه
    دوتا خورشید سیاه
    جمجمک برگ خزون
    اینه بخت بی گناه

    غنچه گل گل شکره
    شب قضا و قدره
    مهر و مهتاب رو ببین
    یکی باشیم سحره

    یکی بود یکی نبود
    کور بشه چشم حسود
    دو تا خورشید سیاه
    دو تا چشم سرمه سود

    رشک باغ و کشتمه
    باغ نگو بهشتمه
    عمر مژگونش دراز
    رنگ سرنوشتمه

    اگه یاری نگیری
    بی تعلق اسیری
    هستی اینه
    چرا عاشق نمیری

    زلف پر خم آفرید
    اونکه آدم آفرید
    دل و دلبر رو
    برا هم افرید

    میدرخشن توی ماه
    دوتا خورشید سیاه
    جمجمک برگ خزون
    اینه بخت بی گناه

    غنچه گل گل شکره
    شب قضا و قدره
    مهر و مهتاب رو ببین
    یکی باشیم سحره

    یکی بود یکی نبود
    کور بشه چشم حسود
    دو تا خورشید سیاه
    دو تا چشم سرمه سود

    رشک باغ و کشتمه
    باغ نگو بهشتمه
    عمر مژگونش دراز
    رنگ سرنوشتمه

    ای شه ارض و سما بهر سخا ادرکنی
    وی مه مهر لقا کان عطا ادرکنی
    جز تو غمخوار ندارم من بیچاره شها
    وقت لطف است ایا شیر خدا ادرکنی



صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود