جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: سلفی کیست وبه چه کسی سلفی گفته میشود؟

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    3,708
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    15 روز 12 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2

    سلفی کیست وبه چه کسی سلفی گفته میشود؟




    با سلام وعرض ادب

    سلفی کیست؟
    ایا پیروان سلف خود یعنی پیامبر عظیم الشان اسلام (ص)هستند؟
    و یا پیروان ریگان و بوش و اوباماو دست نشاندگان انان در عربستان؟

    ممنون از پاسخگویی تون
    التماس دعا



    کارشناس بحث : پاسخگوی اعتقادی 5
    ویرایش توسط همکار مدیر سایت : ۱۳۹۱/۰۴/۰۷ در ساعت ۱۱:۴۴

  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۰
    نوشته
    805
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    16 روز 20 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    36
    آپلود
    0
    گالری
    0

    سلفیه




    نقل قول نوشته اصلی توسط شهید علی اصغر پازوکی نمایش پست
    با سلام وعرض ادب

    سلفی کیست؟
    ایا پیروان سلف خود یعنی پیامبر عظیم الشان اسلام (ص)هستند؟
    و یا پیروان ریگان و بوش و اوباماو دست نشاندگان انان در عربستان؟

    ممنون از پاسخگویی تون
    التماس دعا

    با سلام خدمت شما دوست گرامی

    سلف در لغت به معنای گذشته است و سلفیه پیروان گذشتگان هستند اما در اصطلاح مقصود از سلفیه كسانى هستند كه در قرن چهارم هجرى ظاهر شدند. آنان تابع احمد بن حنبل بوده و گمان مى‏كردند كه تمام آراى شان به احمد بن حنبل منتهى مى‏گردد كسى كه عقیده سلف را زنده كرد و براى آن جهاد نمود .آن گاه در قرن هفتم هجرى توسط شیخ الاسلام ابن تیمیه احیا شد، او شدیداً مردم را به این روش دعوت كرد و با اضافه كردن مسائلى به آن، مردم عصرش را به تفكر واداشت .آن گاه در قرن دوازدهم آراى او در جزیرة العرب توسط محمّد بن عبدالوهاب احیا شد كه تاكنون وهابیون آن را زنده نگه داشته‏اند.»
    در یک کلام مذهب سلف عبارت است از: بازگشت به عقاید صحابه، تابعین، تابعین تابعین و ائمه فقه و به طور کلی به علماى اسلامى در سه قرن نخست هجرى سلف گفته می شود و گاهى از نخستین تابعیان به سلف صالح تعبیر مى‏شود البته این گروه برای عقل منزلت و جایگاهی قائل نیستند و سعی می کنند از میان سنت گذشتگان مسائل خود را حل کنند.


    با توجه به مطالب فوق ، می توان به راحتی تعارض روشنی را بین آنچه که از نظر اعتقادی در بین سلفیه وجود دارد و آنچه که در مقام عمل انجام می دهند را دید زیرا در سنت گذشتگان کمک به کفار در نابودی مسلمانان وجود ندارد .

    موفق باشید



  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    3,708
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    15 روز 12 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2



    اظهارات شیخ عبدالله التمیمی امام جماعت مسجد سلفی ها در حمص در گفتگو با کانال 2 تلویزیون اسرائیل بسیار جالب است.
    SHIA-NEWS.COM شیعه نیوز:

    به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از خبرآنلاین ، التمیمی که از شیوخ به نام سلفی ها محسوب می شود در گفتگو با کانال 2 تلویزیون رژیم صهیونیستی ضمن تمجید از دولت اسرائیل هرگونه دشمنی با آنها را تکذیب کرده و گفته است میان سلفی ها و اسرائیلی ها هیچگاه دشمنی نبوده و نخواهد بود و انها در یک جبهه واحد در حال جنگیدن هستند.

    او با ابراز انزجار و دشمنی خود نسبت به حزب الله لبنان ادعا کره است که انها برای کشتن او جایزه تعیین کرده اند تا از این طریق بتواند موقعیت و شرافتی نزد اسرایئلی ها به دست بیاورد.

  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    3,708
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    15 روز 12 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2



    آشنایى با مکتب "سلفیه"

    يكشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۰۹ Salafiview Admin
    سلفی کیست وبه چه کسی سلفی گفته میشود؟ سلفی کیست وبه چه کسی سلفی گفته میشود؟ سلفی کیست وبه چه کسی سلفی گفته میشود؟

    سایت افق حوزه/

    نویسنده: حضرت آیت‌الله سبحانى

    از آغاز قرن چهاردهم، مکتب “سلفیه” بر سر زبان‌ها افتاد و گروهى آن را به عنوان “دین” و “مذهب”، برگزیدند و خود را “سلفى” نامیدند و برخى، آن را “روش فکرى” براى رسیدن به حقیقت اسلام دانستند. سلفى‌ها خود را پیرو مکتب “اهل حدیث” مى‌دانند که در عصر عباسیان و پس از اختلاف با معتزله و اهل کلام و شیعیان پدید آمدند.

    پس از درگذشت احمد بن حنبل در سال۲۴۱ ه.ق که بنیان‌گذار مذهب اهل حدیث است، این شیوه در میان حنابله ادامه داشت و حنابله در اصول و فروع و عقیده و احکام، خود را پیرو اهل حدیث دانستند و تا مدتى، خلفاى عباسى از دوران متوکل تا زمان مقتدر، به ترویج این مکتب پرداختند. در سال ۳۰۵، ابوالحسن اشعرى (م۳۲۴ه.ق) تحت عنوان “احیاگرى مکتب اهل حدیث” بالاخص احمد بن حنبل، مکتبى را پى‌ریزى کرد و خواست اصلاحاتى در عقیده اهل حدیث پدید آورد، زیرا عقیده آنان با خرافات زیادى آمیخته شده بود و پیوسته مى‌گفتند “قرآن، قدیم است” و بشر در زندگى خود فاقد “اختیار” است و خدا دست و پا و چشم و دیگر اعضا را دارد. او براى اصلاح این مکتب، قد علم کرد و تا حدى توانست اصلاحاتى انجام دهد، ولى متعصبین اهل حدیث او را از خود طرد کردند.ادامه…..

    ابوعبداللّه حمرانى گفته است: اشعرى وارد بغداد شد و نزد رئیس مذهب “اهل حدیث” به نام بربهارى رفت و گفت: من با سران اعتزال مانند جبایى و ابوهاشم مناظره کرده‌ام و منطق یهود و نصارا را شکسته‌ام. رئیس مذهب اهل حدیث گفت: من از سخنان تو چیزى نمى‌فهمم و فقط به آنچه احمد بن حنبل گفته است، ایمان دارم. سپس اشعرى براى جلب نظر اهل حدیث، کتاب “الا؛بانه” را نوشت که تا حدى بیان‌کننده عقیده اهل حدیث است.(۱)

    با پیدایش مکتب اشعرى شکاف عظیمى بین اهل حدیث و این گروه از اهل سنت، پدید آمد و پیوسته در جنگ و جدال بودند که گاهى به خون‌ریزى مى‌انجامید، زیرا همان‌طور که گفته شد، اشعرى اصلاحاتى در عقیده اهل حدیث انجام داد و براى خود در مسایل عقیدتى مقامى قائل شد.

    در تمام این دوران که اهل حدیث در یک طرف و اشاعره در طرف دیگر بودند، هرگز “سلف” و “سلفیه” به عنوان مذهب مطرح نبود تا این‌که ابن‌تیمیه (م۷۲۸ ه.ق) دعوت به شیوه “سلف” را شعار مکتب خود ساخت، ولى در عین حال، از کلمه “سلفیه” بهره نمى‌گرفت و مى‌گفت ما تابع “اهل سنت و جماعت” هستیم که در سه قرن نخست زیسته‌اند؛ یعنى از سال ۱۱ تا ۳۰۰ هجرى قمرى.

    پس از درگذشت ابن‌تیمیه و هجوم فقیهان همه مذاهب بر ضد او، دعوت به پیروى از اهل حدیث، آن هم به شیوه این گروه محدود، چندان رونقى نداشت و برخى از شاگردان او، مانند ذهبى (م۷۴۸ه.ق) و ابن قیم (م۷۵۱ه.ق) و ابن کثیر (م۷۷۴ه.ق) نتوانستند شیوه او را ترویج و گسترش دهند و پیروانى فراهم آورند، زیرا او در نقطه‌اى این فکر را مطرح کرد که مرکز علم و دانش و قله فقاهت، مانند شام و مصر بود.

    این شیوه در سال‌هاى بعد، به وسیله محمد بن عبدالوهاب (م۱۲۰۷ه.ق) در سرزمین نجد که فاقد فرهنگ اسلامى و علماى برجسته بود، احیا گردید و گسترش یافت. سپس بر اثر پشتیبانى آل‌سعود در سرزمین نجد به صورت مذهب رسمى درآمد و با تسخیر حرمین شریفین در پرتو حمایت استعمار بریتانیا، این مذهب بر این مناطق تحمیل گشت و تمام مراکز علمى و دانشگاه و مساجد و منابر وعظ و خطابه رسمى در اختیار آنان قرار گرفت و گروه‌هاى دیگر، از این حوزه‌ها بى‌بهره شدند.

    از نظر محققان، شعار “سلفیه”، نخست در مطبوعات مصر مطرح شد؛ آن‌گاه که مصر در اشغال انگلستان درآمد و گروهى از مصلحان مانند سیدجمال‌الدین اسدآبادى (م۱۳۱۶ه.ق) و شیخ محمد عبده (م۱۳۲۳ه.ق) در مقابل هجوم فرهنگ و تمدن غرب، تصور کردند که رهایى از چنگ اشغال‌گران این است که مردم را به همان اسلام پیشینیان دعوت کنند؛ در مقابل گروهى که فریب فرهنگ غربى را خورده و بیشتر در آنها هضم شده بودند. گروه نخست اصلاح‌گر براى این‌که حرکت خود را با شعارى زیبا همراه کنند، شعار “سلفیه” را انتخاب کردند تا بگویند ما پیرو اسلام راستین قرون نخستین هستیم(۲) ولى هرگز آنان از احیاى این مکتب، قصد تکفیر دیگران یا ایجاد شکاف در میان مسلمانان را نداشتند، بلکه از روى خوش‌بینى به صحابه و تابعان، این مسلک را ترویج کردند. در سال ۱۹۲۹ میلادى که جمعیت “اخوان المسلمین” در مصر تشکیل شد، آنها نیز به این مسلک رغبت نشان دادند و خیال مى‌کردند که پیروى از گروه‌هاى نخست اسلامى (صحابه و تابعین)، نجات‌بخش امت‌هاى اسلامى است، ولى در عین حال به همه فرق، روى خوش نشان داده و غالبا به مسایل سیاسى و در رأس آنان تأسیس حکومت پرداختند، اما سلفى‌گرى در نجد که خود را وارث محمد بن عبدالوهاب مى‌دانست، موجى از تند‌روى و سخت‌گیرى به راه انداخت و کم کم به تکفیر همه مسلمانان پرداخت و گاهى براى ساکت کردن مخالفان، شیعه را تکفیر کرده و اشاعره و صوفیه و مذاهب دیگر را اهل بدعت خواند و مدعى شد که اسلام ناب محمدى در اختیار سلف بوده و فهم آنان از کتاب و سنت براى همگان حجت است و هر کس از این راه، عدول نماید، بدعت‌گذار یا خارج از اسلام است. باید توجه داشت که اکنون سلفى‌هاى نجدى، یک‌دست نیستند، بلکه گروهى “سلفى تبلیغى” هستند، ولى گروهى دیگر گام فراتر نهاده، “سلفى جهادى” مى‌باشند و مى‌گویند با تشکیل جنبش‌هاى مسلحانه زیرزمینى باید دولت‌ها را سرنگون کرد و قدرت را به دست گرفت و اسلام اصیل را پیاده کرد.

    روش فکرى سلفیه

    مسئله مهم، آگاهى از روش فکرى آنهاست، آنها دو روش دارند که به هم نزدیک است:

    گروهى فقط کتاب و سنت را حجت دانسته و از داورى‌هاى عقل کمک نمى‌گیرند؛

    گروهى دیگر مى‌گویند قرآن و سنت وقتى براى ما حجت است که با فهم “سلف” همراه باشد، زیرا ما آیین خود را از آنها گرفته‌ایم.

    آنان در تعبد به نص (کتاب و سنت)، بین خبر واحد و خبر متواتر فرق نمى‌گذارند؛ حتى خبر واحد را در تبیین عقاید و معارف، حجت مى‌دانند و اخیرا در سمینار عربستان سعودى درباره “حجیت خبر واحد در عقاید”، همگان تصریح کردند که قول ثقه در عقاید براى ما حجت است. روى همین اساس است که خدا را با صفات بشرى توصیف مى‌کنند و براى او خنده و گریه و آمد و رفت و نشستن و پا نهادن در جهنم و صداى جرجر تختى که روى آن مى‌نشیند مانند صداى کجاوه، قائل هستند( !!۳)

    اکنون درباره شیوه آنان در استنباط عقاید، چند سؤال را مطرح مى‌کنیم:

    پرسش‌هایى از سلفیه

    آنان مى‌گویند باید از صحابه و تابعان پیروى کرد، زیرا فهم آنان، مقیاس حق و باطل است. آنان در این مورد، با حدیث منقول رسول خدا صلى‌اللّه‌علیه‌وآله استدلال مى‌کنند که فرمود: “خیر القرون قرنى ثم الذین یلونهم ثم الذین یلونهم…”؛ “بهترین مردم، مردم زمان من هستند. سپس مردمى که پس از آنان مى‌آیند. سپس مردمى که بعد از آن گروه مى‌آیند.”(۴)

    آنگاه دوران هر کدام از سه گروه یاد شده را صد سال تخمین مى‌زنند که مجموعا بالغ بر سیصد سال مى‌شود. ابن‌تیمیه، و پیروان مکتب او، با این حدیث، سه قرن نخست اسلامى را که هر قرنى از نظر آنان صد سال است، ملاک حق و باطل شمرده و آنچه را که در این زمان انجام گرفته و یا عملا بر آن صحه گذارده‌اند، کاملا مى‌پذیرند، چون پیامبر در این حدیث، سه قرن را قرن ممتاز شمرده است. امتیاز این قرن‌ها به خاطر کسانى است که در آن سیصد سال زندگى مى‌کردند و لازمه خیر و نیکى آنان این است که گفتار و سکوت آنان را حجت بدانیم.

    این نظریه، با ابهامات زیادى همراه است.

    سؤال اول

    “قرن” در لغت عرب، بر خلاف اصطلاح معاصر، به معنى صد سال نیست، بلکه به معنى جمعیتى است که در یک زمان با هم زندگى مى‌کنند و سپس جمعیت دیگر جاى آنان را مى‌گیرند و قرآن مجید هم کلمه “قرن” را در همین معنا به‌کار برده است:

    واژه “قرون” در قرآن کریم هفت بار به‌کار رفته و هرگز از آن، “قرن” اصطلاحى یعنى صد سال اراده نکرده، بلکه آن را به معناى مردم یک زمان به کار برده است؛ اینک نمونه‌ها:

    ۱٫ الم یروا کم اهلکنا من قبلهم من قرن مکناهم فى الارض ما لم ‌نمکن لکم و ارسلنا السماء علیهم مدرارا و جعلنا الانهار تجرى من تحتهم فاهلکناهم بذنوبهم و انشانا من بعدهم قرنا آخرین.(۵)

    “آیا ندیده‌اند که چه اندازه پیش از ایشان جمعیت‌هایى را نابود کردیم که در زمین، آنان را توانمند ساخته بودیم؛ به‌گونه‌اى که به ایشان آن توان را نداده‌ایم و از آسمان به فراوانى براى آنها باران فرستادیم و جوى‌ها از زیر آنان روان ساختیم، ولى سرانجام به خاطر گناهانشان آنان را نابود کردیم و جمعیتى دیگر پدید آوردیم.”

    بنابراین تفسیر حدیث “خیر القرون” به سیصد سال، هیچ پایه و اساسى ندارد و اصطلاح امروز نمى‌تواند، قرینه بر تفسیر حدیث باشد.

    ابن‌منظور در لسان‌العرب نوشته است: “قرن”، نسلى را مى‌گویند که پس از نسل دیگر مى‌آید و در مقدار فاصله زمانى این دو فصل اقوال گوناگون هست؛ مانند:

    ۱٫ ده سال، ۲٫ بیست سال، ۳٫ سى سال، ۴٫ شصت سال، ۵٫ هفتاد سال، ۶٫ هشتاد سال.

    در نهایه ابن اثیر آمده است: قرن، مردم یک زمان و از ماده “اقتران” گرفته شده است. گواه بر این‌که “قرن” به معنى مردم یک زمان است شعر شاعر مى‌باشد که گفته است:

    اذا ذهب القرن الذى انت فیهم وخُلِّفتَ فى قرن فانت غریب

    یعنى: هر گاه مردمى که تو در میان آنها هستى بروند

    و تو در میان مردمى دیگر بمانى، در این هنگام غریب هستى.(۶)

    ابن حجر عسقلانى در تفسیر حدیث “خیرالقرون…” که در صحیح بخارى آمده، قرن را به معناى مردم یک زمانى تفسیر کرده است: “القرن: اهل زمان واحد متقارب اشترکوا فى امر من الامور و یقال: ان ذلک مخصوص بما اذا اجتمعوا فى زمان نبى او رئیس یجمعهم على ملة او مذهب او عمل، و یطلق القرن على مدة من الزمان.”(۷)

    “قرن، مردم یک زمان را مى‌گویند که در کارى از کارها با هم شریک باشند و گاهى به مردمى مى‌گویند که در زمان یک پیامبر یا رئیس باشند که آنها را بر یک روش یا مذهب یا کارى متحد سازد و قرن، گذشته از مردم، بر خود زمان نیز گفته مى‌شود.”

    ابن حجر سپس با یک محاسبه خیالى کوشش کرده است که مدت آن را صد سال معرفى کند تا بتواند سیصد سال اول تاریخ اسلامى را شامل شود.(۸) او گفته است چون یک نفر از صحابه به نام ابوالطفیل پس از صد سال از هجرت درگذشته است، پس عصر صحابه را باید یک صد سال گرفت؛ در حالى که میزان، حال اکثریت صحابه است؛ نه فرد نادر آنها و غالب آنها در هفتاد سالگى درگذشته‌اند. اتفاقا خود وى معتقد است: متوسط سن افراد همان هفتاد سال است.

    یادآور مى‌شویم با اختلاف کثیرى که در مدت این زمان هست، نمى‌توان آن را به صد سال تفسیر کرد. از این گذشته، قرآن بهترین مدرک است که هرگز قرن را به معنى صد سال نگرفته، بلکه مردم یک زمان دانسته که حداکثر مدت را شصت سال حساب مى‌کنند، نه بیشتر.

    فرض کنیم مقصود همان سیصد سال اول است؛ اکنون مى‌پرسیم چگونه مى‌توان آنها را، شریف‌ترین قرن‌ها خواند در حالى که آنچه که اهل حدیث بدعت مى‌خوانند، همگى در همان صد سال نخست یا کمى بیش از آن بوده است؟

    ظهور “خوارج” در سال ۳۹ هجرى آغاز شد و بعدا هم ادامه یافت و به فرق گوناگون تقسیم شدند.

    پایه‌گذار “مرجئه” حسن بن محمد حنفیه است و او در اواخر قرن نخست درگذشت؛ هر چند “ارجاء” در طول زمان معانى مختلفى به خود گرفته است.

    “قدریه” از معبد بن عبداللّه جهنى بصرى، متوفاى ۸۰ ه.ق، آغاز شد، پس از او پرچم “قدریه” را غیلان بن مسلم دمشقى به دست گرفت و در سال ۱۰۵ در دمشق به دار آویخته شد.

    “معتزله” در سال ۱۰۵ه.ق پى‌ریزى شد، آنگاه که واصل‌بن‌عطا از مکتب استادش، حسن بصرى جدا شد و اعتزال را پى‌ریزى کرد.

    بنابراین، اکثر مذاهب و فرق باطله از نظر “سلفیه” در آخر قرن اول، و اوایل قرن دوم پدید آمده است. چگونه مى‌توان آن سه قرن را، “خیرالقرون” خواند؟

    خلاصه این‌که حدیث “خیرالقرون” از دو نظر مخدوش است:

    ۱٫ از نظر تفسیر کلمه “قرن” به صد سال و کلیه کسانى که در این سه قرن مى‌زیسته‌اند؛

    ۲٫ از نظر واقعى و تحقق خارجى، زیرا مذاهب انحرافى در همان قرن دو نخست رشد کرد و گسترش یافت و گروه‌بندى‌ها در آن زمان پدید آمد.

    سؤال دوم

    خصیصه انسانى، همواره، داشتن اختلاف و تفاوت در فکر و اندیشه است و اصحاب پیامبر و حتى تابعان، از این خصیصه مستثنا نبودند و حتى در عصر رسول خدا تا چه رسد به زمان پس از درگذشت آن حضرت، برداشت‌هاى مختلفى از اسلام داشتند که اینک به نمونه‌هایى اشاره مى‌کنیم:

    ۱ـ اختلاف در غنایم جنگى بدر

    یاران پیامبر صلى‌اللّه‌علیه‌وآله پس از پیروزى در جنگ بدر درباره اسیران جنگى و غنایم به دو گروه تقسیم شدند: گروهى اصرار بر کشتن آنان و گروهى پیشنهاد گرفتن فدیه و آزاد کردن آنان را داشتند و این اختلاف به قدرى شدید بود که قرآن به نکوهش آنان پرداخت: لولا کتاب من اللّه سبق لمسکم فیما اخذتم عذاب عظیم.(۹)

    “اگر نوشته ثابتى از جانب خدا از پیش نبود، در این کارى که در پیش گرفته‌اید، کیفر بزرگى به شما مى‌رسید.”

    ۲ـ صلح حدیبیه

    در صلح حدیبیه که پیامبر صلى‌اللّه‌علیه‌وآله با قریش صلح کرد و حتى حاضر شد لقب رسول‌اللّه صلى‌اللّه‌علیه‌وآله را از کنار نام خود در عهدنامه بردارد، موجى از اختلاف پدید آمد. گروهى صلح‌نامه را مایه ذلت خواندند و به یک‌دیگر مى‌گفتند: فعلام نعطى الدنیه فى دیننا”، ولى گروه دیگر تسلیم رسول خدا بودند.(۱۰)

    ۳ـ روزه در سفر

    رسول گرامى صلى‌اللّه‌علیه‌وآله در سال هشتم هجرى، در روز دهم ماه رمضان از مدینه خارج شد و هنگامى که به نقطه‌اى به نام “کراع الغمیم” رسید، کاسه آبى خواست و آن را بلند کرد و همه مردم دیدند. آنگاه حضرت از آن نوشید. به رسول خدا گفتند که برخى به حالت روزه باقى مانده‌اند، فرمود: “اولئک العصاة، اولئک العصاة” (آنها گنه‌کارند، آنها گنه‌کارند( .)۱۱)

    ۴ـ جلوگیرى از نگارش نامه‌اى براى امت

    رسول گرامى صلى‌اللّه‌علیه‌وآله در بستر بیمارى بود و گروهى از یاران، گرد او را گرفته بودند. فرمود: قلم و کاغذى بیاورید تا چیزى بنویسم که بعد از من گمراه نشوید. گروهى با آوردن قلم و کاغذ موافقت و گروهى سرسختانه با آن مخالفت کردند. آنگاه که رسول خدا اختلاف آنان را دید، فرمود: “برخیزید! شایسته نیست نزد من با یکدیگر کشمکش کنید”.(۱۲)

    حال با وجود اختلاف در میان صحابه، تکلیف چیست؟ آیا مجاز هستیم به هر کدام عمل کنیم یا راهى براى ترجیح وجود دارد؟

    اختلاف پس از درگذشت رسول خدا صلى‌اللّه‌علیه‌وآله

    اختلاف فکرى در میان انسان‌ها، امرى طبیعى است و صحابه و تابعین هم از این امر طبیعى، مستثنى نبودند و اختلاف آنان در مسایل عقیدتى و شرعى بیش از آن است که در اینجا ذکر شود. هنوز آب غسل پیامبر نخشکیده بود که در گزینش “خلیفه”، اختلاف نظر شدیدى در میان صحابه بروز کرد که حتى کار به زد و خورد کشید و اگر کسى تاریخ سقیفه را در تاریخ طبرى و دیگر کتاب‌هاى تاریخى بخواند، عمق اختلاف را درک مى‌کند.

    پس از استحکام پایه‌هاى خلافت، اختلاف در فکر و اندیشه، در میان یاران رسول خدا، گسترش یافت و ریشه‌هاى فرق اسلامى از قدریه و مرجئه و معتزله و مجسمه و همه و همه در قرن اول تاریخ اسلامى پدید آمد و در دوران تابعین و تابعینِ تابعین رو به فزونى نهاد.
    ادامه دارد..

  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    3,708
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    15 روز 12 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2



    اکنون این سؤال مطرح مى‌شود: ‌اگر باید فهم و برداشت “سلف” را ملاک فهم قرآن و سنت بگیریم، مقصود کدام فهم و کدام برداشت است؟ این “هفتاد و سه فرقه” در همان اعصار نخست پدید آمدند و جمعیت‌هایى را به خود وابسته ساختند؛ پس چرا شما همه آنها را جز یکى در آتش دوزخ مى‌دانید و تخطئه مى‌کنید؛ در حالى که آنها هم از “سلف” بوده‌اند؟

    شدیدترین جنگ‌ها و نزاع‌ها، در سه قرن نخست اسلام و در هنگام حکومت امویان و عباسیان رخ داد و هر کدام از این نحله‌ها، براى خود مکتب و منطقى داشتند. چگونه مى‌توان همه این اختلاف‌ها را نادیده گرفت و یک “سلف صالح” منسجم و دور از اختلاف تصور کرد که در همه مسایل، ملاک سنجش حق و باطل باشد.

    سؤال سوم

    اگر بناست بر فهم و درک “سلف صالح در سه قرن اول مراجعه کنیم، چرا فهم اهل‌بیت علیهم‌السلام و سخنان آنان میزان حق و باطل نباشد؟ آنان خود از سلف صالح و برترین آنها و بى‌نیازترین امت اسلامى در فهم مسایل دینى از دیگران بودند و پیامبر گرامى آنان را همتا و هم سنگ قرآن قرار داد و فرمود: “انى تارک فیکم الثقلین، کتاب اللّه و عترتى، ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابدا”.(۱۳)

    “من در میان شما دو چیز گران‌‌‌بها یعنى قرآن و اهل بیت خودم را بر جا مى‌گذارم که اگر از آنها پیروى کنید هرگز گمراه نمى‌شوید.”

    چرا این همه روایات از پیامبر گرامى صلى‌اللّه‌علیه‌وآله درباره دخت گرامى‌اش که او را “سیدة نساءالعالمین؛ سرور زنان جهان” و فرزندانش را مانند “سفینه نوح”(۱۴) معرفى کرد، مورد توجه قرار نگیرد و به آنها مراجعه نشود در حالى که آنان گل سرسبد سلف صالح بودند؟

    سؤال چهارم

    مسلمانان به شهادت قرآن، رسالت پیامبر صلى‌اللّه‌علیه‌وآله را خاتم رسالات و نبوت او را پایان‌بخش نبوت‌ها مى‌دانند و آنچه مربوط به دین و شریعت است، باید از خود رسول خدا صلى‌اللّه‌علیه‌وآله به مردم برسد. با توجه به این اصل، چگونه مى‌توان “فهم صحابى” را براى دیگران حجت دانست، در حالى که معناى آن این است که هنوز باب نبوت و گزارش از عالم معنا بسته نشده است و یکى از حجت‌هاى خدا، فهم و اجتهاد صحابه است؟

    شوکانى، از طرفداران مسلک وهابى به این حقیقت، اعتراف کرده است: “حق این است که قول صحابى حجت نیست. خدا براى این امت، جز یک پیامبر و رسول صلى‌اللّه‌علیه‌وآله نفرستاده است. صحابه و کسانى که پس از آنان مى‌آیند، همگان مکلفند از کتاب و سنت، پیروى کنند، آن کس که بگوید جز کتاب و سنت، حجت دیگرى هست، در دین خدا چیزى را گفته است که خدا به آن، امر نکرده است.(۱۵)

    سؤال پنجم

    سلفى‌ها غالبا روى “سلف صالح” تکیه مى‌کنند. اگر قید صالح، قید احترازى است که سلف را به دو گروه صالح و غیرصالح تقسیم مى‌کند، این خود، مشکل‌آفرین است که چگونه صالح را از غیرصالح تشخیص دهیم؟ آیا حکام اموى که خون اهل‌بیت پیامبر صلى‌اللّه‌علیه‌وآله و هزاران بى‌گناه را ریختند، نیز از سلف صالح هستند؟ آیا خلفاى بنى‌عباس که نخستین خلیفه آنان لقب “سفاح؛ خونریز” به خود گرفت، از “سلف صالح” است؟ محدثان و فقیهانى که با این نظام‌ها هم سو بودند و توجیه‌گر کارهاى آنان بودند، از کدام دسته‌اند؛ صالحند،یا طالح؟

    مسلما این گروه، قید صالح را قید توضیحى مى‌دانند و همه “سلف” را صالح مى‌شمارند، ولى تاریخ به شدت آن را رد مى‌کند. از نظر منطق “سلفیه”، چگونه مى‌توان قتل خلیفه سوم را توجیه کرد؟ مقتول از “صحابه” و قاتلان از “صحابه” و “تابعان” بودند؟ چگونه مى‌توان جنگ‌هاى سه‌گانه “جمل” و “صفین” و “نهروان” را تبیین نمود؟ آیا کسانى که بر ضد خلیفه منتخب قیام کردند، همگان سلف صالح بودند؟

    سلفى‌ها در این مقام مى‌گویند: ما نباید درباره آنان سخن بگوییم. خدا شمشیرهاى ما را از خون آنها پاک دانسته است. پس زبان خود را نیز آلوده نکنیم.

    اکنون باید پرسید: این منطق از آن کیست؟ آیا سخن وحى است یا سخن یک بشر خطا‌کار؟ چگونه مى‌توانیم درباره تابعان سخن بگوییم، اما درباره صحابه، حق گفتن نداریم؛ در حالى که قرآن درباره همین خطوط قرمز، بسیار سخن گفته است؟

    از این گذشته، ما مى‌خواهیم دین خود را از آنان بگیریم و با سکوت، مشکلى حل نمى‌شود.

    سؤال ششم

    اگر میزان فهم و درک، “سلف” است، نتیجه این مى‌شود که عقل و شعور خود را تعطیل کرده، فقط گوش به سخنان سلف بدهیم. بنابراین، مسایلى که “سلف” درباره آنها چیزى نگفته‌اند نباید مطرح شود، لذا یکى از انتقادها درباره نظریه احمد بن حنبل که قرآن را قدیم معرفى مى‌کرد، این است که قرآن و سنت درباره قدیم بودن یا حادث بودن قرآن سخن نگفته است، پس چگونه او در این باره اظهار نظر مى‌کرد؟! چگونه مى‌توان به نظریه سلف اکتفا کرد، در حالى که هزاران مسئله در عرصه عقاید و احکام براى خود پاسخ مى‌طلبد؟ چگونه مى‌شود از کنار این مسایل بگذریم و پاسخ دین خاتم را در آن موارد بازگو نکنیم؟

    سؤال هفتم

    روش “سلف” این بود که گوینده شهادتین را مسلمان تلقى کرده و هرگز قلوب مردم را نمى‌شکافتند و از عقیده آنها تفتیش نمى‌کردند. از رسول خدا صلى‌اللّه‌علیه‌وآله نقل کرده‌اند که فرمود: ‌من نیامده‌ام تا قلوب مردم را بشکافم و از درون آنها مطلع شوم. این در زمانى بود که خالد بن ولید به پیامبر گفت: بسیار از نمازگزاران، به زبان چیزى را مى‌گویند که در دل قبول ندارند. پیامبر در پاسخ فرمود: “انى لم اومر ان انقب عن قلوب الناس و لا ان اشق بطونهم؛(۱۶) من هرگز مأمور به تفتیش قلوب مردم و شکافتن درون آنها نشده‌ام”.

    بنابراین سلف صالح از نظر سلفى‌ها بر همین روش بودند و جز گروه اندکى به نام “خوارج”، کسى اهل “تکفیر” نبود. آرى به خود حق مى‌دادند که نقد کنند، اما به خاطر اختلاف فکرى و عقیدتى و عملى، یک‌دیگر را “تکفیر” نمى‌کردند.

    اکنون خلفى که ادعاى پیروى از این “سلف صالح” دارند، تنها با سلاح تکفیر و تفجیر (انفجار و عملیات انتحارى) با مسلمانان رو به رو مى‌شود. اکنون موج تکفیر که از سوى جریان سلفى به راه افتاده، آبروى اسلام را در جهان به خطر انداخته و احیاگر اندیشه باطل کشیشان است که مى‌گفتند: “اسلام، در پرتو شمشیر پیشرفت کرده است”؛ چرا؟

    سؤال هشتم

    اکنون که منبع فکرى، کتاب و سنت است، کتاب و سنت، بسیار بر عقل تأکید مى‌کنند. واژه “عقل” در قرآن ۴۹ بار آمده است و واژه‌هاى “نُهى” و “لُبّ”، مکررا به کار رفته است. سرانجام، ما خدا را و رسالت پیامبر صلى‌اللّه‌علیه‌وآله را با عقل شناخته‌ایم. چگونه این خلف صالح به سلف صالح نسبت مى‌دهد که بهره‌گیرى از عقل، کار “عقلیون” است و “عقلیون” جایگاهى در میان مسلمانان ندارند؟

    آنان توجه ندارند که کنار نهادن خرد و بى‌اعتنایى به آن سبب مى‌شود که اصل دین متزلزل شود، زیرا اساس دین که همان شناخت خدا و شناخت انبیا و آخرین پیامبر صلى‌اللّه‌علیه‌وآله است، تنها با کتاب و سنت، انجام نمى‌پذیرد. حتى قرآن مجید، “توحید در خالقیت و ربوبیت” را با قانون خرد ثابت مى‌کند و مى‌فرماید: لو کان فیهما آلهة الا اللّه لفسدتا”؛ (۱۷) “اگر در آسمان و زمین، خدایانى جز اللّه وجود داشتند، آن دو تباه و نابود مى‌شدند”.

    در پایان یادآور مى‌شویم شیوه سلف صالح در تمام برخوردهاى نظامى، بر نرمش و مدارا و سازش با رسوم و آداب مردم بود و رمز موفقیت و گسترش سریع اسلام، در گرو همین عدم مداخله در آداب و فرهنگ‌ها بود. پس از مسئله توحید و اعتقاد به سراى دیگر و نبوت پیامبر اسلام و به پا داشتن نماز و پرداخت زکات، در بقیه مسایل، کوچک‌ترین مداخله‌اى نمى‌کردند. در حقیقت، هدف این بود که انسان‌ها از بندگى غیرخدا به بندگى خدا در آیند و هر گاه به این امر، اعتراف مى‌کردند، بقیه مسایل به خود آنها واگذار مى‌شد، مگر آنکه مسایلى مانند شراب و قمار مطرح شود، که فقط حد شرعى اجرا مى‌شد؛ آن هم با رعایت همه شرایط که در موارد اندکى، تحقق مى‌یافت، ولى آیا روش این “سلفى‌ها” هم همین است؟ آیا افراد، در انجام وظایف دینى خود در حرمین شریفین آزادند؟ مسئله “زیارت قبور” و “توسل به ارواح مقدسه” یکى از مسایل فرعى است که هرگز سلف صالح آنها را مطرح نمى‌کردند، ولى الا~ن در رأس تمام امور قرار گرفته است. گسترش قمار و شراب و روابط نامشروع دختر و پسر و تأسیس بانک‌هاى ربوى، تربیت نسل نو و رساندن پیام اسلام به ناآگاهان و نشان دادن رأفت اسلامى اصلا براى آنها مطرح نیست.

    اشغال سرزمین‌هاى اسلامى، سیطره کفار بر مسلمانان و به خاک و خون کشیده شدن مسلمانان بى‌گناه و غصب اراضى و خانه‌هاى آنان، اصلا مورد نظر این سلفى‌ها نیست و آنها خود را به غفلت زده‌اند و همه این امور را نادیده مى‌گیرند و نسبت به آنها احساس وظیفه نمى‌کنند؛ فقط به یک رشته مسایل فرعى و جزئى پرداخته‌اند. حالا ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟

    به همین دلیل، در طول فعالیت این گروه‌ها، اسلام و مسلمانان نه تنها به عزت و کرامت، دست نیافتند، بلکه روز به روز در دام کفار گرفتارتر و دچار آسیب و شکست بیشتر شدند.

    ما، در اینجا دامن سخن را کوتاه کرده و از عالمان واقعى اسلام، در هر مکان و منطقه‌اى که زندگى مى‌کنند، خواهان تشکیل یک همایش بى‌طرف، درباره دعوت به وحدت و تقریب و اصلاح روش‌هاى فکرى و اعتقادى هستیم تا خلف این امت نیز هم‌چون سلف آن به عزت و کرامتى که مورد نظر خدا و رسول است، دست یابند.

    پى‌نوشت‌ها:

    ۱٫ تبیین کذب المفترى، قسم تعلیقه، ص۳۹۱٫

    ۲٫ دکتر محمد سعید رمضان البوطى، السلفیة مرحلة زمنیة مبارکة لا مذهب اسلامى، ص۲۳۲-۲۳۳٫

    ۳٫ عین عبارت آنان درباره تختى که خدا روى آن مى‌نشیند این است: له اطیط کاطیط الرجل” به خاطر سنگینى وجود اقدس الهى، عرش او به سان تخته‌هاى کجاوه و تخت روان صدا مى‌کند.

    ۴٫ صحیح بخارى، حدیث شماره ۲۶۵۲، ۳۶۵۱ و ۶۴۲۹٫

    ۵٫ سوره انعام، آیه۶٫

    ۶٫ لسان‌العرب، ج۱۳، ص۳۱۳، ماده “قرن”؛ قاموس المحیط، ج۴ ص۲۰۸٫

    ۷٫ فتح‌البارى، ج۷، ص۴، باب فضائل اصحاب النبى صلى‌اللّه‌علیه‌وآله.

    ۸٫ همان.

    ۹٫ سوره انفال، آیه۶۸٫

    ۱۰٫ سیره ابن‌هشام، ج۳، ص۳۴۶٫

    ۱۱٫ نووى، شرح صحیح مسلم، ج۷، ص۳۲٫

    ۱۲٫ صحیح بخارى، حدیث۱۱۴٫

    ۱۳٫ صحیح مسلم، ج۷ ص۱۲۳-۱۲۲؛ ترمذى، شماره ۸۷۴؛ کنزالعمال، ج۱، ص۴۴ و حاکم، مستدرک، ج۳، ص۱۴۸٫

    ۱۴٫ مستدرک حاکم، ج۳، ص۱۵۱٫

    ۱۵٫ بحوث مع اهل السنة و السلفیة، ص۲۳۵٫

    ۱۶٫ صحیح مسلم، باب زکاة، حدیث شماره ۲۳۴۱٫

    ۱۷٫ سوره انبیاء، آیه ۲۲٫

  8. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    3,708
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    15 روز 12 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2



    تاريخچه مختصر وهابيت

    سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۱۷:۲۰ Salafiview Admin
    سلفی کیست وبه چه کسی سلفی گفته میشود؟ سلفی کیست وبه چه کسی سلفی گفته میشود؟ سلفی کیست وبه چه کسی سلفی گفته میشود؟

    وهابیت که زاییده افکار محمد بن عبد الوهاب است در برهه ای از زمان به تاخت و تاز هایی در حجاز اقدام نمود و ضمن تلاقی با سیاست و سیاسیون یکه تازی هایی در میدان سیاست انجام داد. در این مقال سعی بر آن است ضمن معرفی اختصار گونه آراء و عقاید وهابیون به بررسی و نقد این جریان پرداخته شود.
    محمد بن عبد الوهاب در سال 1115 هجری در شهر عیینه در بلاد نجد متولد شد، از آغاز جوانی به استهزا و تخطئه برخی از اعمال مذهبی اهالی نجد پرداخت، مخالفت‌های وی تا بدانجا پیش رفت که پدر و برادرش نیز در مقابل وی ایستاده و طردش نمودند. ابن عبد الوهاب به دنبال این مخالفت‌ها به عراق، شام و ایران سفر کرد و بلاد اسلامی بصره، بغداد، کردستان، همدان، دمشق و قاهره را دید. ‏پس از بازگشت از مسافرت و به دنبال مرگ پدرش که از مهم‌ترین مخالفان وی بود، به تبلیغ آرا و عقاید خود پرداخته خشم مردم را بیش از پیش برافروخت. عنوان‌های کلی تبلیغات محمد بن عبد الوهاب مسائلی چون مبارزه با بدعت و خرافه در اسلام و بازگشت به آنچه وی سنت‌های واقعی و حقیقی می‌نامید، بود. با تشدید مخالفت مردم، او ابتدا به عیینه رفت و نزد امیر آن ابن معمر پناه گرفت و سپس به درعیه رفت و به امیر آن محمد بن سعود، پناهنده شد. پس از آنکه ابن سعود دعوت او را پذیرفت پیمان دو طرفه‌ای میان آن دو منعقد شد و به دنبال آن جمعی از روسای قبایل و مردم دیگری از اطراف دور آنان جمع شدند. آنها با سختگیری و خشونت تمام از طریق زور و شمیشر ابن سعود اقدام به پیشروی نظامی و قتل و غارت در نواحی مجاور کردند و به این ترتیب هم به غنائم فراوانی دست یافتند هم بلاد مجاور را متصرف شدند. بدین طریق تحت پوشش جهاد در راه خدا و امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با شرک که دعوت وهابیت مدعی آن بود، قدرت سیاسی و نظامی ابن سعود نیز مشروعیت و گسترش یافت بدین ترتیب بود که وهابیون وارد عرصه سیاسی ـ اجتماعی شده و آرا و عقاید خود را در چندین مرحله گسترش دادند. با این مقدمه به بررسی و نقد اصول عقاید وهابیون می‌پردازیم.
    ‏ وهابیت به عنوان یک جریان ریشه در جریان‌های مذهبی گذشته در تاریخ اسلام دارد. این جریان از نظر روحیه‌ها و خط مشی‌ها بسیار شبیه جریان خوارج صدر اسلام بود؛ هر چند که به ظاهر با آن مخالف بود. به این معنا که اینان مانند خوارج، «لاحکم الالله» را شعار خود کرده بودند و مانند آنان از کلمه حق اراده باطلی داشتند و با ذهنیتی جزمی با بسیاری از مسائل، با عنوان هایی چون شرک و بدعت مبارزه می‌کردند. وهابیان به ظواهر احکام قرآن و سنت پایبند بودند و در این راه تعصب شدیدی به خرج می‌داند. آنها سایر مسلمانان را تکفیر و به جان و مال شان تعدی می‌کردند. از جمله شعار‌های وهابیون که نه تنها هیچ گاه از حد شعار تجاوز نکرد بلکه در عمل رویه‌ای خلاف آن پیش گرفته شد، این بود که اعلام می‌کردند که با شرک و خرافات به مبارزه برخاسته و قصد شان بازگشت به سلف و سلف و صالح است. محمد بن عبد الوهاب شعار مبارزه با شرک و دعوت به توحید را سر می‌داد و البته منظور وی از توحید همان تفسیری بود که از سوی شخص ابن عبد الوهاب ارائه و ترسیم می‌گردید. هر چند شعار مذکور فی نفسه در برهه‌ای که ابن عبد الوهاب در آن می‌زیست نیاز جامعه اسلامی بود و در جامعه اسلامی آن روز جهل و نادانی و خرافات دامنگیر مسلمانان بوده است، اما حقیقت این است که آنها عملابسیاری از معتقدات و آداب و افعال مسلمانان مذاهب مختلف را با ذهنیت‌های قشری و خشک خود به عنوان شرک رد می‌کردند و شرک را شامل همه چیز، جز آنچه در فرقه وهابی تجویز شده، می‌دانستند. بدتر از این، آنها در عمل بیشتر مسلمین را مشرک، بت پرست و یا کافر قلمداد می‌کردند و آنها را واجب القتل می‌دانستند. بدین ترتیب، مبارزه با شرک و بدعت برای آنان شعاری عمومی به عنوان جهاد در راه خدا و توحید، در واقع نوعی اعلام جنگ به سر تا سر جهان اسلام و پیروان همه مذاهب اسلامی بود و تنها شامل خود آنها نمی‌شد. ‏محمد بن عبد الوهاب و پیروان او مفهوم توحید و کلمه لااله الاالله را طوری تفسیر می‌کردند که جز خودشان تقریبا موحد دیگری باقی نمی ماند. آنها در مقام نفی عبادت غیر خدا، امور ذیل را شرک و بت پرستی می‌دانستند و محکوم می‌کردند:‏
    زیارت قبور حتی مرقد مطهر رسول خدا (ص)، ساختن گنبد و بارگاه برای درگذشتگان نذر و چراغانی برای آنها، بوسیدن ضریح و نماز گزاردن درکنار آن، غیر خدا را ندا کردن و سید و مولاخطاب کردن و یا قسم خوردن به غیر خدا، توسل، شفاعت و استغاثه نزد غیر خدا حتی انبیا و اولیا. وهابیان معتقد بودند که فرد، تنها با بر زبان آوردن شهادتین مسلمان نمی شود و جان و مالش محترم نیست، چرا که قول بدون عمل اعتباری ندارد و کسانی که به آداب و عبادات اسلامی آن گونه که ابن عبد الوهاب مطرح کرده، عمل نکنند، کافر و مشرکند و خون و مال و آنها حلال است، هر چند شهادتین را نیز گفته باشند.
    وهابیون با عقل، فلسفه، اجتهاد، تفسیر قرآن، تصوف و عرفان و هر گونه نو آوری به عنوان بدعت مخالفت می‌کردند. آنها به پیروی از ابن تیمیه، با هر گونه گرایش‌های عقلی، فلسفی و منطقی و تصوف و عرفان و تاویل و تفسیر قرآن و با هر روش و شیوه ای که از ظاهر فراتر می‌رفت، مخالف بودند و آنها به عنوان بدعت تحریم می‌کردند. ابن عبد الوعاب اظهار می‌داشت: «ان کل بدعت ضلاله و کل ضلاله فی النار».‏ آنها به آنچه از قدیم مانده، سخت پایبند بودند و عقاید صحیح اسلامی را در همان ظواهر و صورت قرآن و سنت منحصر می‌دانستند و از هر گونه تفسیر و ژرف نگری و بهره گیری از عقل، علم و فلسفه در تعالیم دین و تطبیق آنها با مقتضیات زمان اجتناب می‌ورزیدند. همچنین کلیه امور عصر پیامبر را برای مردم در همه اعصار کافی می‌دانستند. در واقع آنان اصل را بر این قرار می‌دادند که همه امور و پدیده‌ها در طول قرون جز آن چیز هایی که در نص صریح قرآن و سنت پیامبر (ص) آمده است حرام است و اصل مباح بودن امور و پدیده‌ها را در چیز هایی که نص صریح در حرمت آنها وجود ندارد قبول نداشتند. با آنکه وهابیون در شعار هایشان دعوت به وحدت می‌نمودند و از وحدت اسلامی داد سخن می‌دادند. در دورانی که دولت مسلمان عثمانی به دلیل درگیری با غرب و مواجهه با دولت‌های استعماری اروپایی بیش از همیشه نیازمند وحدت در صفوف داخلی و در قلمرو اسلامی بودند، ابن عبد الوهاب و وهابیون به سبب درکی نادرست از وضع موجود یک جهت گیری شدید ضد عثمانی را تعقیب می‌کردند و بدین ترتیب همسو با اهداف استعماری غرب و در کنار آنها قرار گرفتند. هر چند جریان وهابیت آن گونه که برخی بر سبیل اغراق ابراز داشته اند هرگز تاثیر گسترده ای در سر تا سر جهان اسلام نگذارد اما این جریان بر برخی رجال دینی، شخصیت‌ها و حرکت‌های مذهبی و اصلاحی در شمال آفریقا و بلاد عربی خاورمیانه و هند و پاکستان تاثیر گذاشت. به طور کلی تاثیرات وهابیت بر شخصیت‌ها و جریان‌های اسلامی منفی و زیانبار بود و نه تنها در رفع رکود و جمود فکری ـ فرهنگی و اجتماعی مسلمین و انحطاط داخلی جهان اسلام کمکی نکرد، بلکه اساسا خود عامل مهمی در تشدید عقب ماندگی مسلمین و انحراف نهضت‌ها از مسیر صحیح اصلاح طلبی دینی و اسلام اصیل بود و آنها را از جهت گیری‌های اساسی اصلاحی و انقلابی و ضد استبدادی و ضد استعماری و جهاد و اجتهاد بازداشت.

    منبع: جام نيوز

  9. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    3,708
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    15 روز 12 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2



    تاريخچه مختصر وهابيت

    سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۱۷:۲۰ Salafiview Admin
    سلفی کیست وبه چه کسی سلفی گفته میشود؟ سلفی کیست وبه چه کسی سلفی گفته میشود؟ سلفی کیست وبه چه کسی سلفی گفته میشود؟

    وهابیت که زاییده افکار محمد بن عبد الوهاب است در برهه ای از زمان به تاخت و تاز هایی در حجاز اقدام نمود و ضمن تلاقی با سیاست و سیاسیون یکه تازی هایی در میدان سیاست انجام داد. در این مقال سعی بر آن است ضمن معرفی اختصار گونه آراء و عقاید وهابیون به بررسی و نقد این جریان پرداخته شود.
    محمد بن عبد الوهاب در سال 1115 هجری در شهر عیینه در بلاد نجد متولد شد، از آغاز جوانی به استهزا و تخطئه برخی از اعمال مذهبی اهالی نجد پرداخت، مخالفت‌های وی تا بدانجا پیش رفت که پدر و برادرش نیز در مقابل وی ایستاده و طردش نمودند. ابن عبد الوهاب به دنبال این مخالفت‌ها به عراق، شام و ایران سفر کرد و بلاد اسلامی بصره، بغداد، کردستان، همدان، دمشق و قاهره را دید. ‏پس از بازگشت از مسافرت و به دنبال مرگ پدرش که از مهم‌ترین مخالفان وی بود، به تبلیغ آرا و عقاید خود پرداخته خشم مردم را بیش از پیش برافروخت. عنوان‌های کلی تبلیغات محمد بن عبد الوهاب مسائلی چون مبارزه با بدعت و خرافه در اسلام و بازگشت به آنچه وی سنت‌های واقعی و حقیقی می‌نامید، بود. با تشدید مخالفت مردم، او ابتدا به عیینه رفت و نزد امیر آن ابن معمر پناه گرفت و سپس به درعیه رفت و به امیر آن محمد بن سعود، پناهنده شد. پس از آنکه ابن سعود دعوت او را پذیرفت پیمان دو طرفه‌ای میان آن دو منعقد شد و به دنبال آن جمعی از روسای قبایل و مردم دیگری از اطراف دور آنان جمع شدند. آنها با سختگیری و خشونت تمام از طریق زور و شمیشر ابن سعود اقدام به پیشروی نظامی و قتل و غارت در نواحی مجاور کردند و به این ترتیب هم به غنائم فراوانی دست یافتند هم بلاد مجاور را متصرف شدند. بدین طریق تحت پوشش جهاد در راه خدا و امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با شرک که دعوت وهابیت مدعی آن بود، قدرت سیاسی و نظامی ابن سعود نیز مشروعیت و گسترش یافت بدین ترتیب بود که وهابیون وارد عرصه سیاسی ـ اجتماعی شده و آرا و عقاید خود را در چندین مرحله گسترش دادند. با این مقدمه به بررسی و نقد اصول عقاید وهابیون می‌پردازیم.
    ‏ وهابیت به عنوان یک جریان ریشه در جریان‌های مذهبی گذشته در تاریخ اسلام دارد. این جریان از نظر روحیه‌ها و خط مشی‌ها بسیار شبیه جریان خوارج صدر اسلام بود؛ هر چند که به ظاهر با آن مخالف بود. به این معنا که اینان مانند خوارج، «لاحکم الالله» را شعار خود کرده بودند و مانند آنان از کلمه حق اراده باطلی داشتند و با ذهنیتی جزمی با بسیاری از مسائل، با عنوان هایی چون شرک و بدعت مبارزه می‌کردند. وهابیان به ظواهر احکام قرآن و سنت پایبند بودند و در این راه تعصب شدیدی به خرج می‌داند. آنها سایر مسلمانان را تکفیر و به جان و مال شان تعدی می‌کردند. از جمله شعار‌های وهابیون که نه تنها هیچ گاه از حد شعار تجاوز نکرد بلکه در عمل رویه‌ای خلاف آن پیش گرفته شد، این بود که اعلام می‌کردند که با شرک و خرافات به مبارزه برخاسته و قصد شان بازگشت به سلف و سلف و صالح است. محمد بن عبد الوهاب شعار مبارزه با شرک و دعوت به توحید را سر می‌داد و البته منظور وی از توحید همان تفسیری بود که از سوی شخص ابن عبد الوهاب ارائه و ترسیم می‌گردید. هر چند شعار مذکور فی نفسه در برهه‌ای که ابن عبد الوهاب در آن می‌زیست نیاز جامعه اسلامی بود و در جامعه اسلامی آن روز جهل و نادانی و خرافات دامنگیر مسلمانان بوده است، اما حقیقت این است که آنها عملابسیاری از معتقدات و آداب و افعال مسلمانان مذاهب مختلف را با ذهنیت‌های قشری و خشک خود به عنوان شرک رد می‌کردند و شرک را شامل همه چیز، جز آنچه در فرقه وهابی تجویز شده، می‌دانستند. بدتر از این، آنها در عمل بیشتر مسلمین را مشرک، بت پرست و یا کافر قلمداد می‌کردند و آنها را واجب القتل می‌دانستند. بدین ترتیب، مبارزه با شرک و بدعت برای آنان شعاری عمومی به عنوان جهاد در راه خدا و توحید، در واقع نوعی اعلام جنگ به سر تا سر جهان اسلام و پیروان همه مذاهب اسلامی بود و تنها شامل خود آنها نمی‌شد. ‏محمد بن عبد الوهاب و پیروان او مفهوم توحید و کلمه لااله الاالله را طوری تفسیر می‌کردند که جز خودشان تقریبا موحد دیگری باقی نمی ماند. آنها در مقام نفی عبادت غیر خدا، امور ذیل را شرک و بت پرستی می‌دانستند و محکوم می‌کردند:‏
    زیارت قبور حتی مرقد مطهر رسول خدا (ص)، ساختن گنبد و بارگاه برای درگذشتگان نذر و چراغانی برای آنها، بوسیدن ضریح و نماز گزاردن درکنار آن، غیر خدا را ندا کردن و سید و مولاخطاب کردن و یا قسم خوردن به غیر خدا، توسل، شفاعت و استغاثه نزد غیر خدا حتی انبیا و اولیا. وهابیان معتقد بودند که فرد، تنها با بر زبان آوردن شهادتین مسلمان نمی شود و جان و مالش محترم نیست، چرا که قول بدون عمل اعتباری ندارد و کسانی که به آداب و عبادات اسلامی آن گونه که ابن عبد الوهاب مطرح کرده، عمل نکنند، کافر و مشرکند و خون و مال و آنها حلال است، هر چند شهادتین را نیز گفته باشند.
    وهابیون با عقل، فلسفه، اجتهاد، تفسیر قرآن، تصوف و عرفان و هر گونه نو آوری به عنوان بدعت مخالفت می‌کردند. آنها به پیروی از ابن تیمیه، با هر گونه گرایش‌های عقلی، فلسفی و منطقی و تصوف و عرفان و تاویل و تفسیر قرآن و با هر روش و شیوه ای که از ظاهر فراتر می‌رفت، مخالف بودند و آنها به عنوان بدعت تحریم می‌کردند. ابن عبد الوعاب اظهار می‌داشت: «ان کل بدعت ضلاله و کل ضلاله فی النار».‏ آنها به آنچه از قدیم مانده، سخت پایبند بودند و عقاید صحیح اسلامی را در همان ظواهر و صورت قرآن و سنت منحصر می‌دانستند و از هر گونه تفسیر و ژرف نگری و بهره گیری از عقل، علم و فلسفه در تعالیم دین و تطبیق آنها با مقتضیات زمان اجتناب می‌ورزیدند. همچنین کلیه امور عصر پیامبر را برای مردم در همه اعصار کافی می‌دانستند. در واقع آنان اصل را بر این قرار می‌دادند که همه امور و پدیده‌ها در طول قرون جز آن چیز هایی که در نص صریح قرآن و سنت پیامبر (ص) آمده است حرام است و اصل مباح بودن امور و پدیده‌ها را در چیز هایی که نص صریح در حرمت آنها وجود ندارد قبول نداشتند. با آنکه وهابیون در شعار هایشان دعوت به وحدت می‌نمودند و از وحدت اسلامی داد سخن می‌دادند. در دورانی که دولت مسلمان عثمانی به دلیل درگیری با غرب و مواجهه با دولت‌های استعماری اروپایی بیش از همیشه نیازمند وحدت در صفوف داخلی و در قلمرو اسلامی بودند، ابن عبد الوهاب و وهابیون به سبب درکی نادرست از وضع موجود یک جهت گیری شدید ضد عثمانی را تعقیب می‌کردند و بدین ترتیب همسو با اهداف استعماری غرب و در کنار آنها قرار گرفتند. هر چند جریان وهابیت آن گونه که برخی بر سبیل اغراق ابراز داشته اند هرگز تاثیر گسترده ای در سر تا سر جهان اسلام نگذارد اما این جریان بر برخی رجال دینی، شخصیت‌ها و حرکت‌های مذهبی و اصلاحی در شمال آفریقا و بلاد عربی خاورمیانه و هند و پاکستان تاثیر گذاشت. به طور کلی تاثیرات وهابیت بر شخصیت‌ها و جریان‌های اسلامی منفی و زیانبار بود و نه تنها در رفع رکود و جمود فکری ـ فرهنگی و اجتماعی مسلمین و انحطاط داخلی جهان اسلام کمکی نکرد، بلکه اساسا خود عامل مهمی در تشدید عقب ماندگی مسلمین و انحراف نهضت‌ها از مسیر صحیح اصلاح طلبی دینی و اسلام اصیل بود و آنها را از جهت گیری‌های اساسی اصلاحی و انقلابی و ضد استبدادی و ضد استعماری و جهاد و اجتهاد بازداشت.

    منبع: جام نيوز

  10. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    3,708
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    15 روز 12 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2



    هلاکت ابومصعب زرقاوی رهبر شاخه القاعده در عراق، مهمترین تیتر خبری رسانه های جهان بود. کشته شدن زرقاوی که در عراق به «دجال» و«مفسد فی الارض» ملقب شده بود، موجی از شادی در این کشور به ویژه در میان شیعیان پدید آورد. در مقابل گروهی نیز در عراق وجهان عرب که با او هم عقیده ویا همداستان بودند از مرگ وی گریستند واز او به عنوان شهید وقهرمان امت یاد کردند.
    زرقاوی که نام اصلی او احمد فاضل النزال الخلایه است در سال 1966 در شهرک زرقا، در شمال غرب امان، پایتخت اردن به دنیا آمد و بعدها کنیه ابومصعب و نام شهر زرقا را برخود نهاد و به ابومصعب الزرقاوی مشهور شد. زرقاوی اولین بار به عنوان رهبر گروه شورشی «توحید و جهاد» در عراق ظاهر شد. این گروه اواخر سال 2004 میلادی در شبکه القاعده ادغام شد و زرقاوی به عنوان رهبر وامیر القاعده در عراق معرفی شد.
    زرقاوی نمادی است از جریان سلفی وتکفیری که دارای قرائتی متحجرانه از اسلام هستند. سلفی ها در قرائت خود از احکام اسلامی رویکرد اخباریگری دارند وعقلانیت را برنمی تابند واز سویی تحقق اهداف خود (از جمله احیای خلافت اسلامی) را در شیوه های خشونت آمیز جست وجو می کنند. زرقاوی واسلاف وی این خشونت را در قالب «جهاد» توجیه کرده وبا استناد به آیات وروایات اعمال خشونت علیه سایر مسلمانان (خصوصا شیعیان) را جایز می شمرند. برای نمونه ابن تیمیه پدر ورهبر معنوی ایده سلفی در کتاب الفتاوی (جزء 28) می گوید: «کفر برخی از مسلمانان مانند شیعه عظیم تر از کفار اصلی است وقتل آن ها از خوارج واجب تر است!»
    تفکر سلفی وتکفیری از دیرباز در جهان اسلام وجود داشته وخسارت های زیادی را به مسلمانان تحمیل کرده است، اما با تلاش ودرایت علمای فریقین آتش آن تا مدت ها خاموش شده بود. این جریان زمانی با حکام جور (رژیم های استبدادی) درافتاده وشعار ایجاد حکومت وخلافت اسلامی را سرداده وگاه متعرض شیه ومقدسات آن شده است. اما سلفی ها از هیچ یک از این اقدامات طرفی نبسته ودچار نوعی سرخوردگی شده اند. شاید تمایل به خشونت برخاسته از این ناکامی ها باشد ودر باره ابومصعب زرقاوی، سوابق وی در اردن به روشنی از آشفتگی وناکامی اجتماعی ـ روانی او پرده برمی دارد.
    حوادث آغاز هزاره سوم بستر نشو ونمای دوباره این تفکر خطرناک را فراهم ساخت. حمله آمریکا ومتحدانش به افغانستان وعراق روحی تازه در کالبد سلفی گری دمید وعراق بستری مناسب برای حضور جوانان سلفی از اقصا نقاط جهان عرب واسلام گردید وبه تعبیر یکی از پژوهشگران آمریکایی این سرزمین تبدیل به «بهشت مجاهدان» گردید. این تعبیر شاید خالی از مبالغه نباشد اما در این واقعیت تردیدی نیست که جوانان پیکارجو در عراق به سودای بهشت صدها عملیات انتحاری انجام داده اند که بیشترین قربانی آن شهروندان بی گناه عراقی بوده اند.
    مرگ زرقاوی بیش از همه دستمایه پیروزی اشغالگران امریکایی در عراق قرار گرفته وکاهش محبوبیت جرج بوش را تا حد زیادی جبران کرده است. همزمانی مرگ زرقاوی با تکمیل دولت مالکی دستاوردی بزرگ برای حاکمیت جدید عراق محسوب می شود، اما آمریکا به عنوان سردمدار پروژه عراق نوین بیش از همه احساس غرور می کند. از این رو برخی ناظران همچنان این پرسش مهم را مطرح ساخته اند که آیا آمریکا تاکنون قادر به از میان بردن زرقاوی نبوده است؟ وآیا زرقاوی وامثال زرقاوی دست پرورده های پنهانی سرویس هاس جاسوسی سی آی ای وموساد نیستند که هر گاه تاریخ مصرف آن ها به پایان می رسد پاکسازی می شوند؟
    صرف نظر از این گمانه زنی ها، نکته مهم آن است که خلا زرقاوی جریان خشونت برخاسته از بنیادگرایی اسلامی در عراق وخارج عراق را تحت تاثیر قرار خواهد داد، اما این جریان که برخاسته از اندیشه متحجرانه سلفی وتکفیری است به کلی از بین نخواهد رفت، خصوصا آن که سازمان القاعده دارای تشکیلات پیچیده وگسترده ای است که غیاب رهبران چندان خللی در روند کلی آن ایجاد نمی کند.
    سازواره موزاییکی عراق وعدم بلوغ این کشور در ابعاد سیاسی وامنیتی وفرهنگی از یک سو وحضور اشغالگران بیگانه در این سرزمین از سوی دیگر، همچنان بستر استمرار خشونت با رویکرد سلفی (در کنار تفکر بعثی) را فراهم می آورد.
    رهایی عراق وجهان اسلام از اندیشه زرقاوی در وهله مستلزم عزمی راسخ در مقابله با خشونت وخشکانیدن ایده تکفیری وفراخوان به وحدت اسلامی است. اما گام مهم تر شاید در استمرار روند سیاسی وقانونی عراق خلاصه می شود، روندی که مبانی عراق نوین (از جمله دمکراسی وفدرالیسم وهمزیستی مسالمت آمیز طائفه ای وقومی) را در این کشور نهادینه کرده و در نتیجه ثبات وامنیت را برای عراق به ارمغان آورده وزمام امور را از اشغالگران می رباید.
    نکته جالب توجه آن است که جریان ترور و اشغالگری در عراق لازم وملزوم یکدیگر شده اند. از این رو رهایی از هر یک به مثابه رهایی از طرف دیگر خواهد بود. آیا مرگ دجال مقدمه ای برای خروج کفار از سرزمین رافدین خواهد بود!؟5 سال گذشته 5


  11. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۰
    نوشته
    805
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    16 روز 20 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    36
    آپلود
    0
    گالری
    0

    پست جمع بندی مطلب




    پرسش : سلفی کیست ؟

    پاسخ :

    سلف در لغت به معنای گذشته است و سلفیه پیروان گذشتگان هستند اما در اصطلاح مقصود از سلفیه كسانى هستند كه در قرن چهارم هجرى ظاهر شدند. آنان تابع احمد بن حنبل بوده و گمان مى‏كردند كه تمام آراى شان به احمد بن حنبل منتهى مى‏گردد كسى كه عقیده سلف را زنده كرد و براى آن جهاد نمود .آن گاه در قرن هفتم هجرى توسط شیخ الاسلام ابن تیمیه احیا شد، او شدیداً مردم را به این روش دعوت كرد و با اضافه كردن مسائلى به آن، مردم عصرش را به تفكر واداشت .آن گاه در قرن دوازدهم آراى او در جزیرة العرب توسط محمّد بن عبدالوهاب احیا شد كه تاكنون وهابیون آن را زنده نگه داشته‏اند.»
    در یک کلام مذهب سلف عبارت است از: بازگشت به عقاید صحابه، تابعین، تابعین تابعین و ائمه فقه و به طور کلی به علماى اسلامى در سه قرن نخست هجرى سلف گفته می شود و گاهى از نخستین تابعیان به سلف صالح تعبیر مى‏شود البته این گروه برای عقل منزلت و جایگاهی قائل نیستند و سعی می کنند از میان سنت گذشتگان مسائل خود را حل کنند.


    با توجه به مطالب فوق ، می توان به راحتی تعارض روشنی را بین آنچه که از نظر اعتقادی در بین سلفیه وجود دارد و آنچه که در مقام عمل انجام می دهند را دید زیرا در سنت گذشتگان کمک به کفار در نابودی مسلمانان وجود ندارد .



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

فهم سلف ملاک فهم قرآن و سنت است؟, قرن یعنی چه؟, لقب دجال و مفسد فی الارض به زرقاوی, لوکان فیه ما آلهۀ الا الله لفسدتا, لا حکم الا الله, لزوم عزم راسخ در مبارزه با ایده تکفیری, ملاک تشخیص صالح از غیر صالح چیست؟, ممانعت از نگارش نامه پیامبر در آخر عمر, موج تکفیر از سوی جریان سلف امروزی, مکتب اشعری, مبارزه با شرک و خرافه شعار وهابیت, مخلفت وهابیون با عقل, مذهب سلف چیست؟, مذاهب باطل از نظر سلفیه, مصادیق شرک در وهابیت, مطبوعات مصر و شعار سلفی, معنی قرن در لسان العرب, معنی قرن در نهایه ابن اثیر, معنای لغوی سلف, معنای اصطلاحی سلفیه, معتزله و واصل ابن عطا, نفی تفاوت بین خبر واحد و متواتر, نفی تکفیر در روش سلفی, نفی عقل در روش سلفی, نام اصلی زرقاوی, نام علمای اسلامی در قرن نخست, نرمش با رسوم مردم شیوه سلف صالح است, چرا فهم اهل بیت میزان حق نباشد؟, هلاکت ابو مصعب زرقاوی, هجوم فقیهان مذاهب بر ضد ابن تیمیه, واژه عقل در قران, کلمه قرن در قرآن, کتاب الابانه اشعری مبین عقاید اهل حدیث, پایه گذار مرجئه, پاک سازی جاسوس های موساد با گذشت تاریخ مصرفشان, پدید آمدن 73فرقه در اعصار نخست, پرسش هایی از سلفیه, پشتیبانی آل سعود از روش فکری ابن تیمیه, آیا سفاح سلف صالح است؟, آشنایی با مکتب سلفیه, آغاز فرقه قدریه, ابن تیمیه در قرن هفت عقیده حنبل را زنده کرد, ابوالحسن اشعری و مکتب اهل حدیث, اثبات توحید خالقیت با قانون خرد, اثبات توحید ربوبیت در قران با عقل, احمدبن حنبل محیی عقیده سلف, احیاگر مکتب اهل حدیث کیست؟, اختلاف پس از رسول خدا, اختلاف در غنایم جنگی بدر, اشعری و اصلاحات در مکتب اهل حدیث, اظهارات امام جماعت سلفی ها در حمص, اعتراف شوکانی از طرفداران مسلک وهابی, بدعت دانستن اجتهاد و نو آوری, تفسیر حدیث طی القرون عسقلانی, تمایل به خشونت محصول ناکامی وهابیت, تنها سلاح سلف امروزی تکفیر و تفجیر است, توجیه قتل عثمان از نظر سلفی ها, توصیف خدا با صفات بشری, تکیه سلفیه روی سلف صالح, تابعین اهل سنت و جماعت, تابعین احمدبن حنبل, تاریخچه مختصر وهابیت, تزلزل اصل دین با نفی خرد ورزی, تعارض بین اعتقاد و عمل سلفی ها, جواز قتل شیعه در فتوای ابن تیمیه, جایگاه عقل نزد سلفیه, جریان ترور و اشغالگری لازم و ملزومند, حمله آمریکا به عراق و روح تازه در کالبد سلفی گری, حنابله و مذهب اهل حدیث, حجیت خبر واحد در عقاید, حجت بودن قول ثقه در عقاید, حجت بودن کتاب و سنت, حجت بودن کتاب و سنت مشروط بر انطباق با فهم سلف, حجت دانستن فهم صحابی و بسته نشدن باب نبوت, خرافات آمیخته با مکتب اهل حدیث, دشمنی سلفی ها با حزب الله لبنان, دعوت به وحدت و تقریب روش های فکری, رمز گسترش سریع اسلام, رهایی جهان اسلام از اندیشه زرقاوی, رهبر گروه شورشی توحید و جهاد, رهبر شاخه القاعده در عراق, روش فکری سلفیه, رابطه سلفی ها و اسرائیل, زمان ظهور خوارج, زادگاه محمد ابن عبدالوهاب, زرقاوی دست پرورده موساد, سلف بودن پیامبر(ص), سلف صالح کیست؟, سلفی ها پیرو مکتب اهل حدیث, سلفی کیست؟, سلفی تبلیغی, سلفی جهادی, سلفی دین است؟, سلفی روش فکری است, سلفیه پیروان گذشتگان, سنت گذشتگان و نفی کمک به کفار در نابودی مسلمین, شام و مصر قله فقاهت در قرن هفتم, شباهت وهابیت با خوارج صدر اسلام, طرد عقل نزد سلفی, عقلا جایی بین مسلمین ندارند؟, عبدالوهاب محیی عقیده سلفی در قرن 12, عدم مداخله در فرهنگ و گسترش اسلام

نمایش برچسب‌ها

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود