صفحه 1 از 5 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: انسان، هویت، بقا

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    72
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    22 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    انسان، هویت، بقا




    انسان، هویت، بقا.
    این واژگان در اجتماع خویش میدانی گشوده‌اند که کل تفکر بشر را در خویش جای میدهد و این تمام سخنی است که طی پستهای قبلی میخواستم به آن برسم. پس از جمعبندی ملزومات به این نتیجه رسیدم که مباحث فلسفی و معرفت‌شناختی بسیاری که در اینجا وجود دارد همگی بدون توجه به مبدأ پرسشها (یعنی انسان) دنبال میشود، بنابراین تاپیک حاضر را گشودم که میتواند مدخلی به تمام مباحث و بستری برای حقیقت‌جوئی باشد و درست به همین جهت است که پست اول آن بتنهائی یک مقاله است که واقعا نتوانستم بندی از آن را حذف کنم. از کارشناس محترم سایت وزین گفتمان قرآنی استدعا دارم اگرچه زحمت بسیاری دارد اتلاف وقت برای چنین بحرطویل، نظر لطف استادانه‌ی خود را دریغ نفرمایند. من البته صرفا سخنگوی خود هستم (توضیح دارد) و همه‌ی دیگر نظرات محترم هستند و بایستی دید از این دیالوگ چه نتیجه‌ای حاصل خواهد شد.
    انسان چیست؟ این سؤال را بایستی از که پرسید؟ آیا یک شیمیدان، پزشک، فیزیکدان، جن‌گیر، یا.. چه کسی میتواند پاسخگوی این سؤال باشد؟ آیا حتی مجموعه‌ی اینها نیز میتواند پاسخگو باشد؟ نظریه‌ی تکامل علیرغم ایراداتی که برآن وارد میکنند دریچه‌های ضروری بر موجودی بنام انسان را گشود و اکنون ما گوزنها بطور قطع میدانیم که پاسخ سؤال خود را بایستی از علم‌تجربی بگیریم. از دید ما این علوم تجربی هستند که روشن میسازند: آنچه بنام معنویت انسان نامیده میشود مادی است و هیچ بعد متافیزیکی در انسان نیست و خارج از این علوم "علم" دیگری با هیچ نگرش منطقی وجود ندارد و آنچه هست نظرات و دیدگاههائی است که فقط مبین تفکر شخص گوینده است. آنچه از پیامبر اسلام و پیامبران سایر ادیان درباب داستان خلقت نقل شده است هیچ اشاره‌ای به یک منبع تحقیق تجربی نمیکند، و حکم تجربه اینست که انسان موجودی اصالتا مادی است و هرآنچه بنام موجود میشناسیم درقالب ماده است و هنوز هیچ دلیلی که او و سایر موجودات را به یک منبع متافیریکی متصل کند یافت نشده است. متافیزیسین‌ها و ایده‌آلیست‌های مروج دین به داستانسرائی و پس و پیش کردن اجزای حکایت دین مشغولند و تنها توجیهشان اینست که علم از پاسخ برخی سؤالات بنیادی عاجز است پس بایستی تفسیر ایشان را هرچند از نظر علم بی‌پایه تلقی شود بعنوان توضیح پذیرفت. اما اکنون گوزنها میتواند نظریه‌ای را طرح نماید که هیچ جزئی از آن توسط علم رد نشده است و دقیقا دارای همان ویژگیست که آخوندیسم در پس آن سنگر گرفته است، با این تفاوت که در این نظریه اپسیلونی قدرت یافت نمیشود و تماما حقیقت و صداقت و عشق به انسانیت است که آنرا تقریر میکند.
    انسان موجودی است که از "تغییرات قانون" ماده بوجود آمده است. منظور از "تغییرات قانون"ی تغییرات مسلسلی هستند که هیچیک از حلقه‌های زنجیره‌ی آن حلقه‌ی پیشین یا اولیه را نابود نمیکند و انسان با وجود انسان بودن هنوز همان ذره‌ای است که از ازل بوده است. آنچه تغییرات نامیده میشود حاصل میل بقا یا همان سازگاری است و اینگونه میتوان آنرا وابسته به محیط و تغییرات آن دانست. انسان محصول ویژگیهای واقعی و ذاتی ماده است و ظهور او کاملا قابل‌انتظار و پیش‌بینی بوده است و نمیتوان آنرا تصادفی دانست (البته تبصره‌ی حرکات ناشناخته‌ی ذرات هنوز وجود دارد).
    تمام مراحلی که به تشکیل انسان انجامیده درون محیط مادی است و ماده به اتکای ویژگیهای خودش به حیات جاودان خود ادامه میدهد و تغییرات محیط زیست چیزی جز تسلسل واکنشهائی که ریزترین جزءِ ماده (منظور همان ماده‌ی کامل است) به محرک خارجی نشان میدهد نیست (اگر ریزترین ماده قطعا نایافتنی باشد یعنی آنکه "وجود" بیمعنی است، و چنین چیزی منطقا محال است). تصادم مواد سبب نوعی حرکت و تغییروضعیت دومینووار در آنها میشود و هیچ عنصری وجود ندارد که در برخورد با محرکی که از خورشید یا اجرام سماوی دیگر به محیط او وارد شده متأثر نشده و واکنش نشان نداده باشد. همه‌ی هستی تداوم همان نخستین حرکت است، بنابراین هستی یک واکنش است. همه‌ی مواد متأثر از همان نخستین حرکت هستند و آن نمیتواند از ماده بوجود آمده باشد زیرا ماده‌ی نخستین نیز فقط واکنش است و فقط واکنش نشان میدهد، مگر آنکه ثابت شود که ماده موجودی خودکفا و خودانگیخته یا همان "کامل" است. واژه‌ی "کامل" در اینجا بمفهوم یک موجود دوبعدی بمعنی اجتماع "هست" و "نیست" در یک نقطه است و فقط چنین ترکیبی میتواند خودش محرک خودش باشد (آیا کشف پادماده منجر به اثبات این نظریه میشود؟) من میتوانم با زبان فلسفی و منطقی این را "اثبات" نمایم و اما برای توضیح مطلب به زبان علمی فقط بایستی منتظر پاسخ نخست یا همان بیگ‌بنگ بود تا بتوانیم دایره‌ی پاسخ به سؤال انسان چیست را کاملا ببندیم.
    قطعا اگر بخواهیم پاسخی جهانشمول ارائه کنیم ناگزیر از بنیادگرائی هستیم، پس باید توجه کرد که با وجود مجهول بزرگی مثل بیگ‌بنگ نمیتوان انسان را کاملا توضیح داد. البته بنظر من حتی پاسخ بیگ‌بنگی نیز نمیتواند انسان را توضیح دهد و حتی کنارنهادن پیچیدگیهائی که انسان درگذر زمان یافته است نیز نمیتواند جاده‌ی سنگلاخ توضیح انسان را صاف کند، زیرا انسان ترکیبی از "بودن" و "بایستن" است و این دو طی فرآیند پیچیده‌ای در دونقطه‌ی مقابل و متضاد جای گرفته‌اند که جمع آنها برای ذهن انسان ممکن نیست. پاسخ ما بایستی یکی از دو منظور ممکن را برآورده سازد؛ یک منظور اشاره به ماهیت و واقعیت دارد و منظور دیگر اشاره به "چه باید کرد" دارد و پاسخی که به هر یک از این منظورها داده میشود برای آن منظورِ دیگر کاربرد نخواهد داشت. "بودن" ماهیت است و بایستن از "بودن" خارج نیست اما وقتی به عمل و راهکار نیاز داریم ناگزیر از فراموش کردن واقعیت هستیم و صرفا بایستی به بایسته‌ها و توانائیها توجه کنیم. اگر قبول کنیم که تفکر علیرغم آنکه در محیطی مادی شکل میگیرد دارای هویتی غیرمادی است آنگاه میتوانیم انسان را دارای ماهیتی دوگانه بدانیم که تصور او بدون هریک از این دو بعد نمیتواند تصویر کاملی از انسان باشد، اما آنگاه بایستی این موجود غیرمادی را "توضیح" دهیم و چنین چیزی از هرجهت محال است. انسان موجود دوبعدی است زیرا ماده دوبعدی است و این بسی متفاوت از آن «موجود مرکب از ماده و غیرماده» است که ادیان تلویحا از انسان میسازند و به‌هیچ طریقی نمیتوانند آنرا توضیح داد (بگذریم از اینکه ادیان هرگز و در هیچ زمینه‌ای قادر به توضیح خود نیستند) هرگز نمیتوان انسان را بطور کامل شناسائی کرد زیرا این شناسائی نیز توسط انسان شکل میگیرد و عقل آدمی همواره ابعاد و معانی متفاوت و غیرثابتی را در هر داده‌ای میبیند. آیا چنین دریافتهای معلقی هرگز میتوانند انسان را کاملا در مقابل کلان‌روایتی مانند "انسان چیست" تسلیم نمایند؟ دریافت حقیقت کامل نیز فقط درصورتی میتواند توضیح انسان محسوب شود که همه‌ی انسانها دارای عقل سالمی باشند و موضوع برای آنها مثل روز روشن باشد (ممکن است انسان تمام عمر در پی چیزی باشد که آنرا می‌بیند، اما از آنجا که با چهره‌ی آن آشنا نیست، به جستجو ادامه میدهد) تنها راه استفاده از پاسخی که به "انسان چیست" میدهیم آنست که پیشاپیش خود را بشناسیم و بدانیم که هرگز بطور دربست چیزی را قبول نمیکنیم مگر آنکه منطق را کلا کنار گذاشته و "غیرفعال"ش کرده باشیم. اینکه «انسان ماده است» توهینی به انسان محسوب میشود اگر به بایستن توجه نکنیم، زیرا ماده یعنی واکنش و در آنصورت انسان همان موجود منفعل و "واکنشی" است که ادیان تصویر میکنند. انسان یک مفهوم است و خارج از آن آنچه در لباس او یافت میشود حیوان است. انسان یک مفهوم است که تنها بواسطه‌ی استفاده از ماهیت قانون‌شکنانه‌اش شکل میگیرد و موجود میشود. البته خارج از ماهیت نمیتوان بود و اگرمیتوانیم قانونی را شکست بدان معنی است که آن قانون یکی از حلقه‌های واپسین یک قانون بنیادی است، و قانون بنیادی هرگز شکسته نمیشود. بدیهی است که همواره حقیقت یگانه‌ای وجود دارد اما هرگز نمیتوان آنرا پذیرفت و فقط باید با آن توافق نمود (بشرطا و شروطها و اشکالها...). حقایق چیزهائی تماما ساخته‌ی انسان هستند و اگر فقط یک انسان آنرا نپذیرد ما مجبور میشویم که او را وادار به پذیرش آن کنیم و این نفی تمامی قواعد انسانی است. هنگامیکه انسان چیزی را نپذیرفته باشد آیا میتوان آن چیز را "موجود" قلمداد کنیم؟ پس حتی واقعیت نیز کاربرد خود را از دست میدهد و انسان موجودیست که خودش واقعیتها را ترتیب میدهد و البته میتواند خلاف این نیز عمل کند اما هرگز آن موجودیت ماهوی را نفی نکرده است. آنچه انسان حتی بعنوان واقعیت میپذیرد نهایتا حقایق هستند و حقیقت همواره چاقوی دو دم است زیرا فقط در حیطه‌ی تفکر انسان موجودیت می‌یابد و انسان موجودی دوگانه است که هرگز با خودش به توافق کامل نمیرسد زیرا ماده است و ماده نمیتواند خود را نابود کند و توافق و یک‌بعدی شدن بمعنی نابودی آن است. پس تعریف انسان فقط یک داده‌ی تشریحی نیست و نوعی راهکار برای تداوم انسان است زیرا انسان مطابق اندیشه‌ی خود رفتار میکند و اندیشه اجبارا بایستی برای هر داده‌ای تعریفی داشته باشد (همان نامگذاری مجهولات). پس نخستین تعریف لازم برای انسان تعریف خودش است.
    انسان موجودی غیرقابل تعریف و شناخت و پیش‌بینی است و واکنشهای او به محرکهای محیطی (هیچ محرکی "درونی" محسوب نمیشود) بسیار متنوع و غیرمنتظره است. واکنشهای برخاسته از روان انسان میتواند واقعی نباشد و افعال انسان در این موارد مبین حقیقت نیست. واکنشهای حقیقی همان واکنشهائی هستند که انسان دوست دارد به محرکها نشان بدهد اما بواسطه‌ی وجود عقل از تمایل خود صرفنظر میکند و واکنشی مناسب محیط (مصلحت) از خود بروز میدهد. بنابراین تمامی عملکردهای انسان ذاتا میتواند حقیقی نباشد و تلاش گوزنها در تعریف انسان برای نزدیک ساختن واکنشهای او به "رفتار" است. رفتار یعنی واکنش بایسته. انسانی که نمیتواند پسرفتی به زندگی فردی داشته باشد اجبارا بایستی سلسله واکنشهائی را انتخاب کند که مناسب ساختار اجتماعی باشد و به همین دلیل نخست بایستی برای خودش تعریفی را قبول کند. آیا میتوان انسان را مجبور به قبول یک تعریف عمومی از خودش نمود؟ آیا تعریفی که از یکسو دستپخت شعور جمعی است و ازسوی دیگر اجبارا و به لطائف‌الحیل به خورد انسان داده میشود میتواند متضمن حصول نتایجی بشود که نیاز به آنها موجب ساخت آن تعریف شده است؟ تعیین حدود آزادی انتخاب برای انسان منوط به شرایط متغیر محیط است. بنابراین صحت تردید و انتقاد پ.م به فراروایتها مورد تأیید است. تعریف کاربردی انسان در عین فردیت رویکردی اجتماعی دارد، پس نه میتواند ثابت و نه میتواند متغیر باشد. نمیتواند ثابت باشد زیرا انسان اجتماعی موجود ثابتی نیست و نمیتواند متغیر باشد باین دلیل که انسان اجتماعی نیازمند داشتن یک نقطه‌ی ثابت است و اگر چیزی از دید عقل میتواند بصلاح باشد بایستی بطور قراردادی آن را بپذیرد. بدیهی است که انسان به نیاز خودش کاملا آشناست و وضع وجوه ثابتی برای خودش از او ساخته است. این اصول ثابت میتواند چارچوب اجباری که شرایط محیطی آنرا رقم زده است را تعیین نماید و مابقی آنچه میماند دایره‌ای است که انسان در درون آن اجازه‌ی انتخاب خواهد داشت. اما تعیین چارچوب اجباری که منوط به شرایط محیط است به تبع تغییرات محیطی متغیر است و چگونه میتوان آنرا ثابت دانست؟ درپاسخ بایستی گفت که تعریف اینگونه تغییرات منوط به تعریف انسان از بقا است، زیرا فلش اجبارها بسوی بقا است و همه ‌چیز برای بقا تنظیم میشود و مگر بقا چیست بجز تعریف انسان دوبعدی؟ بنابراین حلقه‌های تعاریفی که حرکت انسان را شکل میدهد مثل زنجیر به یکدیگر وابسته است و هرگز نمیتوان بدون توجه به این روابط چیزی را تعریف نمود. و اینجاست که معلوم میگردد وجود هرگونه حقیقتی خارج از انسان اصولا نمیتواند بکار انسان بیاید و چیزیکه بکار نیاید چرا باید تعریف شود؟ براین اساس اگرچه ایجاد تغییراتی در کلان‌روایتی همچون "اصول ثابت" اجتناب‌ناپذیر است اما نوک فلشی که بسوی بقا است از این اصول متغیر قوانین ثابتی را استخراج میکند.
    تغییرات چارچوبهای ثابت آدمی کاملا اجباری هستند و ابدا نمیتوان آنرا مانع گشت. یعنی انسان نمیتواند آنچه را درست میداند بدون توجه به امکانات خویش عملی سازد و یک‌بعدی شدن انسان را نابود میکند. علم به این حقایق موجب آن میشود که انسان بتواند بهترین برخورد خویش با ثابتها و متغیرها را انتخاب کند، بنابراین بخش دیگری از تعریف گوزنها از انسان اینست که انسان چیزی جز انتخاب خودش نیست. برای مشروعیت بخشیدن به چنین تعاریفی که دقیقا باندازه‌ی پیچیدگی جسمی انسان پیچیده و تخصصی هستند بایستی فراوان بحث نمود، یعنی گوزنها به هیچ وجه این تعاریف را کامل نمیداند و از همه‌ی انسانها دعوت میکند تا اجزای مکمل آن را بنویسند و این آرمان ضدقدرت است.
    انسان موجودیست که تحت اراده‌ی قانون بوجود آمد و دارای تفکری گشت که بایستی شعور منجمد و منفعل و درون‌گرای ماده را مبدل به "عقل" یا همان "انتخابِ رفتار" نماید، و از این جهت حتی اثبات خدائی‌بودن بیگ‌بنگ نیز نمیتواند مشکلات کنونی انسان را مرتفع سازد، زیرا انسان نمیتواند قبول کند که موجودی دارای احساس را تحت اراده‌ای قابل انعطاف بوجود آورد و پس ازآن انتظار داشت که آن موجود مطابق عدالت رفتار کند. اراده‌ی ماده غیرقابل انعطاف است و تحت هیچ شرایطی خواص ماده تغییر نمیکند (حتی واژه‌ی "مشیت" نیز متأثر از تغییرناپذیری خواص ماده است) یعنی اگر انسان حاصل اراده‌ی ماده است قدرت اعتراض ندارد اما اگر حاصل اراده‌ی خدا است میتواند معترض شود و میبینیم که نوعی اعتراض در هر دعائی نهفته است. "انسان" متفکریست که میتواند هر رفتاری جز آنچه خلاف قانون بنیادی است را انتخاب کند و این ویژگی اگرچه از یکسو استثنائی است اما ازسوی دیگر کاملا طبیعی و حتی دارای نظیر و مشابه است. بنابراین آدمی اگر بخواهد که بقای خویش را بدون استفاده از حلقه‌ی قدرت تضمین نماید میتواند موجودی متمایز از وحوش باشد و اگر بخواهد که با قدرت به زندگی ادامه دهد آنگاه زندگی حیوانی را انتخاب کرده است و در هر صورت از او آن موجود واکنشی که ادیان بتصویر میکشند ساخته نخواهد شد. برای درک این نکته باید از خود بپرسید چرا کتب دینی سعی میکنند عقل انسان را تسلیم نمایند و پشتوانه‌ی هر حکم دینی ادله‌ی عقلی است. آخوندیسم باید بپذیرد که ادله‌ی او برای توجیه منظور و اراده‌ی خدا بمعنی نفی هرگونه واقعیتی در داستان دین است و او با هدف‌گیری عقل انسان عملا از او میخواهد انتخاب کند و عملا به او مجوز داده که متدین نباشد.
    تفاوت میان انسان و حیوان محدود به ضدقدرت بودن است وگرنه هیچ تفاوتی میان انسان و حیوان نیست (انسان=انتخاب.) این داشتن امکان انتخاب است که انسان و حیوان را متمایز کرده است.
    "هویت" نام چیست؟ منظور انسان از این کلمه چیست؟ آیا ذکر نام و موقعیت جغرافیایی محل تولد انسان هویت اوست؟ آیا تمدن اجداد انسان میتواند هویت باشد؟ منظور از تمدن چیست؟ آیا آثار باستانی و عادات محلی بایستی چندساله باشند تا بتوان آنرا هویتی برای یک انسان دانست؟ آیا اسلام میتواند بصرف حضوری هزارساله ایران را کشوری اسلامی معرفی کند؟ آیا تمدن اهرام‌مصر باشکوه است؟ آیا مصریها عربند یاعرب‌زبان؟ از نظر من هویت فقط یک معنی دارد و آن انسانیت است. هرگونه هویتی که غیر از انسانیت را ملاک خود ساخته باشد اکتسابی و قابل طرد است. هویتی که بر مبنای ملیت، جنسیت، و عقلانیت تعیین شده است بطور واضحی معلول و محصول فرایند زمانی و وقایع تاریخی است (من در تعریف وطن این جمله را گفتم: "وطن یعنی مرامی که در خون انسان جریان دارد" و این تعریف میتواند وطن را از یک مرز جغرافیایی خارج کند و آنرا به مرزی در ذهن انسان ارتفا دهد. نهایت تصور انسان امروزی محیط سیاره‌ای است که در آن زیست میکند و نخستین وطن انسان زمین است) اینگونه ویژگیها که امروزه نام هویت بخود گرفته‌اند در مقاطع زمانی خاصی شکل گرفته و بتدریج و در گذر زمان با سایر وجوه زندگی از قبیل زبان، سنتها، و عادات و اعتقادات محلی پیوند خورده است. اینست که بشریت به فراخور محیط زندگی خویش به آنها خو گرفته است و اکنون با نامگذاری این عادات سعی در حفظ آرامش حاصله از زندگی در جوار آن دارد. اما بایستی توجه داشت که هیچ منبع اقتداری برای حفظ این خصوصیات وجود ندارد و علاوه برآن مشکلات حاصله از اینگونه حصارکشیها برکسی پوشیده نیست. بنابراین بایستی از رؤیای شیرین تعصب هویتی دل بکنیم و مرز انسانی را بجای هویت مرزی انتخاب کنیم. من همواره "آرش"ی را در انسان میبینم که برای وسعت مرز انسانیت جان خویش را قربانی میکند.
    هرگونه فاصله‌گذاری میان انسانها منجر به تعصباتی میگردد و هویتی که انسان‌محور نباشد دقیقا هم‌معنی خانواده است و حصاری خانوادگی ایجاد میکند و ما هویت انسان را "انسانی" میخوانیم که بمعنای نفی حصار خانوادگی است. بدیهی است که چنین نگرش انسانی به هویت سبب آن میشود که نام هویت از لیست "مسائل خطرساز برای امنیت‌جهانی" خارج شود. آنگاه است که اگر به حفظ هویتی اصرار شود هیچ مانعی برای حفظ آن وجود نخواهد داشت (اما من براین باورم که قدری تحقیق در باره‌ی اینگونه معانی متغیر برای هویتها موجب دل‌کندن از آن میشود و انسانها اگر بتوانند خارج از تسلط قدرتها فکر کنند کاملا آماده‌ی پذیرش یک هویت نامتغیر انسانی هستند). بزرگترین منبع اقتدار برای پذیرش یک هویت فراملی و جهانی، "ذات اجتماعی انسان" است و آیا مفهوم ذات انسانی روشن نیست؟ آیا انسانها در همه‌ی نقاط زمین انسان نیستند؟ هویت انسان چیزی مربوط به او نیست زیرا هویت چیزی جز نظر سایر انسانها راجع به انسان نیست و آیا تمایل انسان بیشتر بسوی پذیرش توسط جمعیتی محدود است یا توسط همه‌ی جهان؟ همه‌ی اعمال آدمی حتی زمانیکه درحال عبادت است، فقط برای جلب‌نظر سایرین است. آن چه چیزیست که فقط یک انسان برای نامگذاریش کفایت میکند؟ اما تمامی این تعاریف پیچیده چرا بایستی روشن شوند؟ اصولا چرا باید تفکر کنیم؟ چرا سعی میشود که هرچیزی کاملا در جای خودش قرار گیرد؟ (جای هر چیزی کجاست؟.. آیا جز این میتواند بود که جای هر چیزی آنجاست که انسان تعیین کرده است؟).
    همه چیز صرفا برای بقا است. همه چیز درحالت زنده بودن وجود دارد و زندگی همه چیز است. تقدیس خدا تقدیس حیات است. آدمی قرنهاست به هر الهه‌ای سجده میکند تا حیات را تداوم بخشد. او قربانی میدهد تا تعلقش به زندگی را اثبات نماید بنابراین انسان از بودن خود راضیست و فقط کافیست که نظام جهانی به او نیز حق حیات بدهد و امنیت او را تضمین نماید تا هیچ شکایتی از بودن در میان نباشد. هنگامیکه میدانیم انسان موجودی مرکب از فکر و جسد است یعنی آنکه معنای بقا بایستی متضمن حیات "همه‌ی ابعاد موجودی دوبعدی" گردد. این یک معنای ثابت است که زمانیکه از ثابتها و متغیرها سخن میگوییم بایستی به آن توجه کرد. آیا با چنین معنائی تکلیف کلمه‌ی جنگ چه میشود؟ بنظرم فقط وقتیکه موجوداتی زبان‌نفهم از سیاره‌ی دیگری بزمین حمله کنند میتوان آنرا بمعنی کشتن و نابودکردن یک موجود زنده دید وگرنه در روی زمین این کلمه نبایستی جز اصلاحات مفهوم دیگری داشته باشد. زیرا انسان بقا را ارزشمندترین میداند اما بقا متضمن بقای معنویت انسان نیز هست، بنابراین انسان موجودی اجتماعی و درگیر تعهدجهانی است که نباید بخاطر نجات خویشتن از خط معصومیت گذر کند و کسی را بکشد. اینجا بقای معنا جلوتر از بقای جسم است. "حیات" همه چیز انسان است و هر مفهوم ارزشمندی فقط هنگامی میتواند دارای نام شود که موجود شود و وجود یافتن آن فقط در وجود یک موجود زنده بنام انسان ممکن است. بنابراین ارزشمندترین موجود دنیا زندگی است و هنگامیکه چنین اعتقادی فقط در وجود انسان بوجود می‌آید آیا انسان ارزشمندترین موجود هستی است؟ بدیهی است که قبلا پاسخ این سؤال را یافته‌ایم: آنگاه که انسان را موجودی بیشتر معنوی دیدیم به آن معنی بود که اگر انسان خود را ارزشمندتر از هر عنصری در هستی بداند این بایستی فقط و فقط تعهد او را سنگین‌تر کند وگرنه در حقیقت تمام ارزش خود را از دست داده است. انسان با داشتن چنین حسی فقط میتواند مسئولیت خود را در قبال بایسته‌ها سنگینتر بیابد. این ابدا افتخارانگیز نیست که ارزشمندتر از همه "باشی" اما بسیار مهم است که بدانی: پایه‌ی چنین ارزشی چیست و اصولا کدام بُعد انسان است که او را اینچنین ارزشمند میکند؟
    هم‌اکنون پژوهشگری در برنامه‌ی "نفت سلطه مبارزه" سؤالی را مطرح میکند که افتخار ملی‌شدن صنعت‌نفت متعلق به کیست و من میبینم که نوعی جنگ بر سر تقسیم افتخار میان چند پژوهشگر درگرفته است. او از دکتر فاطمی که مصدق اورا بعنوان "طراح ایده" معرفی کرده بود نام میبرد و سپس سبقه‌ی ماجرا به نماینده‌ی قوچان میرسد اما ایشان مصدق و دیگران را فقط بعنوان طراح ایده معرفی میکند و از مجریان اصلی طرح نام میبرد که منظور صرفا آیت‌الله کاشانی است اما حتی فدائیان اسلام نیز در حلقه‌ی آن جای میگیرند (بسبب حذف هژیر که بزعم وی بستر مناسب برای ایجاد وضعیتی که در آن چنین ایده‌ای میتوانست طرح بشود را فراهم کردند). اما بدیهی است که درچنین «تقسیم غنایم افتخارات» اشخاص بسیاری باید دارای سهم بشوند و حتی انگلیسیها نیز بنوعی بایستی سهم ببرند، بسبب آنکه چاپیدن نفت را بطرز تابلوئی انجام دادند و این موجب شد که "نیاز به ملی‌شدن نفت" احساس شود. و من از خودم میپرسم آیا اصولا چه نیازی هست که افتخار کرد؟ یعنی انسان چرا نیازمند سهم بیشتری از توجه دیگران است؟ آیا افتخار معنای دیگری دارد؟ آیا اگر بمعنی دستمزد باشد از ریشه نمی‌گندد؟ گوزنها معتقد است که انسان نمیتواند مفهومی جز حیات و بقا برای خودش پیدا کند اما این بهیچوجه مشابه تقدیس حیات در نگرش دینی نیست. انسان قدرت‌طلب آنگاه که به تقدیس حیات در قالب عبادت و تسلیم به قدرت مبادرت میکند هدفی جز خودنگری انحصارطلبی و تملک امکانات حیات ندارد، اما گوزنها در حین پذیرش حیات خود را عضوی دارای هویت و فردیت از یک مجموعه‌ی پیوسته میداند. او همدرد انسان تنهائی است که مجبور به تلاش برای معنابخشی مداوم به حیات و هستی خویش است و بقای خود را همه‌چیز خود را درگرو بقای کلیتِ حیات میداند. مفهوم نکره‌ی بقا در ذهن انسان قدرت‌طلب بقای فردی است اما این واژه برای گوزنها بمفهوم معرفه‌ی "بقای جمعی" است و درحقیقت مطابق تعریف ما «جز این عملا امکان ندارد، زیرا ماده یعنی محیط پیرامون». انسان بخوبی مفهوم بقا را میداند و میداند که اگر مجبور به اطاعت از قالب سفارشی گردد که بقای کامل اورا تضمین میکند درواقع بخشی از خودرا بقتل رسانده است. بخشی از انسان که بمعنای همه‌ی انسان است میخواهد که خودش کنترل‌کننده‌ی بقای انسان باشد، بنابراین ممکن است که همین مفهوم ثابت بقا انسان را به عصیان در مقابل هرگونه سلطه‌ای وادارد و بدینسان بقا یعنی مرگ، اما هرگز بمعنی کشتن نیست. درک اینگونه "هویت" و درک چنین "بقا"ئی، نخستین گام برای ورود به دنیای واقعی است. انسانها بعد از موفقیت در چنین امتحانی شایسته‌ی آن میشوند که در حرکتی جمعی دنیای خود را رقم بزنند.
    انسان، هویت، و بقا مفاهیمی زنجیره‌ای هستند که علیرغم آنکه کل تفکر انسان را در چنبر خود میگیرند هیچیک بتنهائی هیچ مفهوم مشخصی را بازگو نمیکنند. بقا نیز مربوط به خود انسان نمیشود و آنچه بنام انسان میشناسیم بتنهائی هیچ نیست. انسان موجودی اجتماعی است که بقای او درگرو بقای سایر انسانهاست و این همان اشاره‌ی اسلام است که کشتن یک انسان بمعنی قتل "انسان" است.


    کارشناس بحث : پاسخگوی اعتقادی 1

    ویرایش توسط همکار مدیر سایت : ۱۳۹۱/۰۴/۰۷ در ساعت ۱۱:۳۰
    نیستی هست

  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    1,775
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 6 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    7



    با سلام به شما دوست گرامی
    مطالب متنوعی را مطرح ساختید بعضی از آنها موافق نصوص دینی و مسلّمات عقلی بود و بعضی ادعاهای صرف بدون دلیل و بعضی نیز مخالف قطعی با... به هر حال آنچه طبق قوانین سایت باید رعایت شود طرح یک یا حداکثر دو سؤال مشخص است و پس از ارائه پاسخ، بحث پیرامون همان موضوع، شروع می شود.

    البته قبل از آن نیز باید مشترکات (حتی فرضی) بحث مشخص شود مثلا آیا شما سؤال درباره چیستی انسان را از دیدگاه قرآن می خواهید یا خیر؟

    موفق باشید.

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن أعدائهم اجمعین
    از دست ندهید
    آیدی قبلی بنده : پاسخگوی اعتقادی


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    72
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    22 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اینجا پرسش مطرح نیست، یک دیدگاه بیان شده است که نظراتی برمیانگیزد و پرسشهائی بوجود میآورد. شما نظراتی دارید و آنرا مرقوم فرمودید و این یعنی پیدایش سؤالاتی که منطقا بوجود میآید. ایلیائیان آغازگر اندیشه ی فلسفی بودند و هنوز هم نکاتی که در بافت پنهان اندیشه ی آنان مضمر است کاملا استخراج نشده است و هنوز هر بحث فلسفی سخن خود را از آنجا آغاز میکند. اینکه چرا یک پاسخگوی اعتقادی کارشناس مبحثی فلسفی میشود خود یک سؤال برای منطق این سایت است. بهرحال اگر شما تشریف آوردید مستحضر باشید که روند معمول در یک بحث فلسفی اینست. شما به هر روی از منظری و با دیدگاهی نظراتی دارید که به آن اشاره کردید. این یک بحث فلسفی است و پرسش و پاسخ عارضه ی جنبی آنست. شما بایستی از نظرات خود دفاع کنید، زیرا سخن من میتواند در هر بستری پاسخگو شود.. حتی در بستر جامعه شناسی. اگر دیدگاه کلی را دریافته اید نظرتان چیست؟ اگر سخن برآمده از چنین دیدگاهی را میتوانید بخوانید نظرتان چیست؟ اگر با چیزی موافق یا مخالفید بگویید و دلیل بیاورید .. سپاس.
    نیستی هست

  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    1,775
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 6 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    7



    با سلام مجدد به شما دوست عزیز
    نقل قول نوشته اصلی توسط r.daramroei نمایش پست
    اینجا پرسش مطرح نیست، یک دیدگاه بیان شده است که نظراتی برمیانگیزد و پرسشهائی بوجود میآورد. شما نظراتی دارید و آنرا مرقوم فرمودید و این یعنی پیدایش سؤالاتی که منطقا بوجود میآید. ایلیائیان آغازگر اندیشه ی فلسفی بودند و هنوز هم نکاتی که در بافت پنهان اندیشه ی آنان مضمر است کاملا استخراج نشده است و هنوز هر بحث فلسفی سخن خود را از آنجا آغاز میکند. اینکه چرا یک پاسخگوی اعتقادی کارشناس مبحثی فلسفی میشود خود یک سؤال برای منطق این سایت است. بهرحال اگر شما تشریف آوردید مستحضر باشید که روند معمول در یک بحث فلسفی اینست. شما به هر روی از منظری و با دیدگاهی نظراتی دارید که به آن اشاره کردید. این یک بحث فلسفی است و پرسش و پاسخ عارضه ی جنبی آنست. شما بایستی از نظرات خود دفاع کنید، زیرا سخن من میتواند در هر بستری پاسخگو شود.. حتی در بستر جامعه شناسی. اگر دیدگاه کلی را دریافته اید نظرتان چیست؟ اگر سخن برآمده از چنین دیدگاهی را میتوانید بخوانید نظرتان چیست؟ اگر با چیزی موافق یا مخالفید بگویید و دلیل بیاورید .. سپاس.
    بنده دو مرتبه مقاله شما را خواندم، با این وضع، بحث آغاز نمی شود، لذا چند نکته را اگر ملاحظه کنید بحث وارد روال منطقی خود می شود:

    یکم
    عجالتا بنده فیلسوف نیستم، اگر مایل به مباحثه نیستید به همکار مدیر سایت پیغام دهید تا پاسخ سؤال شما را به دیگر پاسخگویان واگذار نماید.
    بنده کمی قرآن بلدم همین!

    دوم
    این سایت برای طرح سؤالات شما تأسیس شده نه بیان دیدگاه شما زیرا وابسته به مرکز ملی پاسخگوئی به سؤالات دینی است، پس باید سؤالی مطرح شود آنگاه پاسخ را دنبال نمود، در پست قبلی ام خواستم که مطالب را به صورت سؤال مطرح کنید.

    سوم
    حداقل اگر نمی خواهید یا نمی توانید مطالبتان را بصورت پرسش مطرح سازید حداقل چکیده مقاله 10 صفحه ای خود را بیان کنید تا بحث پیرامون آن آغاز شود، چکیده نویسی امر رائجی است، مقالات دویست سیصد صفحه را در چند جمله چکیده می کنند،‌ شما نیز چنین کنید، توقع زیادی است؟

    چهام
    نکته آخر اینکه از همین ابتدا معلوم کنید که پاسخ خود را با فرض قبول توحید و خدای بی همتا میخواهید یا خیر و اگر پاسخ مثبت است قرآن را بعنوان محور مباحث قبول دارید (یا حداقل فرض بر قبول است) یا خیر.

    در یافتن حقیقت موفق باشید.

    ویرایش توسط صالح : ۱۳۹۱/۰۴/۱۰ در ساعت ۱۲:۵۹
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن أعدائهم اجمعین
    از دست ندهید
    آیدی قبلی بنده : پاسخگوی اعتقادی


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    72
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    22 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    پاسخ خوبی بود




    جواب خوبی بود گرامی. اگر سعی میکردم این وجه از قضیه را شرح بدهم هرگز به این خوبی نمیشد که خودتان بیان فرمودید. مگر کار شما دفاع از یک عقیده نیست؟ آیا این دفاع نیازمند کاراکتر خاصی نیست؟ شما کجا این کاراکتر را دارید؟ به کارتان نگاه کنید.. یک آدم فارومی حرفه‌ای سؤال نمیکند بلکه سؤال طرح میکند و میداند کجا را میخواهد. اما شما تنها کاریکه کردید «یک پله عقبتر بردن قضیه» بود، دقیقا مثل تفکری که تز علیت را ترتیب داده و آنرا "برهان" میبیند. همه‌جا فقط تکرار میشوید. این را نگفتم که "هل‌من‌مبارز بازی" دربیاورم بلکه این دقیقا تم پنهان تاپیک است که لا به لا گوشه‌چشمی به آن خواهم داشت. تم پنهان تاپیک من برجسته کردن خصوصیت منجمد نگاهِ ایدئولوژیک به انسان است و این "انجماد" خصوصا امروز که همه چیز آهنگ شتابانی بخود گرفته واقعا از رده خارج خواهد شد. .. علی میمیاند و حوضش. ذره ذره بدان میرسیم عجله نکنید.اما منظورم از "عقبتر بردن قضیه" اینست که لابد با خودتان فکری کردید.. اما چه فکری؟ فکر کردید گیج میشوم و رها میکنم؟ فکر میکنید سخت است برایم اگر خلاصه‌نویسی کنم؟ فکر میکنید ممکنست نتوانم سؤالی طرح کنم؟ واقعا اگر بفکر کاراکتر خود بودید و همین کار را خودتان انجام میدادید چه میشد؟ (میگویم اگر نصف پولی که به شما میدهند را بمن میدادند دهن هرچی ملحد است را میبستم.. شما بابت چه پول میگیرید؟.. حرف شنوی؟) .بسیار خوب دوست من: «انسان و هویت و بقا مفاهیم مرتبطی هستند که دست در دست یکدیگر "من" انسانی مورد قبول مرا را تشکیل میدهند، و جایگاه چنین سخنی در اسلام کجاست؟» این قضیه را از جهات مختلف و به طرق گوناگون میتوان مطرح کرد و اگر سعی نداشتید که تاپیک را عقیم بگذارید میتوانستیم به نحو سازنده‌تری آنرا بیان و دنبال کنیم، (اما شما کجا و سازندگی کجا). فلذا اینجور بیان میکنیم که شما بعنوان یک مردِ عقیده نظرتان در این خصوص چیست؟ و اگر مردِ فلسفه هم اینجا هست قدمشان روی چشم.. و همینطور ورود علم و متافیزیک و عرفان آزاد است. آیا عقیده‌ی شما نفس مطلب را قبول دارد؟ اگر ندارد چرا.. و چه چیزی را درست میداند؟ و اگر قبول دارد کجا به آن پرداخته است؟ این فرق میکند با سؤال اختصاصی مثل انسان کجاست یا انسان چیست که در ردیف "وجود چیست" و "قانون چیست" و همه‌ی چیستی‌های "شناسانه" (با رویکرد علمی) قرار میگیرد. این یک "شناسی" نیست و بلکه یک پویش آزاد و بدون پیش‌فرض است که میتواند در هر جهتی پیش رود، زیرا حقیقت ممکنست هرجائی مخفی شده باشد. تقریر دین از "انسان" مطابق امیال قدرت است و این کار را نه بوسیله‌ی تحریف واقعیت (که ممکن نیست) که بوسیله‌ی قطع ارتباط مسائل با یکدیگر انجام داده است و داستان او در باره‌ی انسان چند حکایت چندتکه‌ای و نامرتبط است که طی بازیهای زبانی به یکدیگر وصل شده و رنگ "چیز"ی بخود میگیرد.. که این فریب است و "انسان"ی که ادیان با آن سخن میگویند یک مرد پوشالین و موجود ساختگی است که هیچ نسبتی با "انسان"ی که میشناسیم ندارد. اما «داستان من درباره‌ی انسان فاقد قدرت است» و میخواهیم ببینیم این داستان در مقابل نگاههای گوناگون چگونه تاب خواهد آورد؟ به همین دلیل نفس این قضیه که بخواهم از زاویه‌ی رد یا قبول خدا آنرا دنبال کنم اصولا مردود است. هیچ پیش‌فرضی در کار نیست. دلیل ارسال یک مقاله‌ی ده (؟؟!!) صفحه‌ای توسط من اینست که اگر اینجا یک آدم بدون پیش‌فرض ظاهر شد و خواست که به بحث بپیوندد با شمای کلی سخن من آشنا باشد و "شمای کلی" چیزیست که خیلی بدرد آدم محقق میخورد. اینجا صدها جمله هست که هرکدام حاوی یک پرسش هستند و شما واقعا میتوانستید از جمله‌ی اول شروع کنید و چه فرقی میکند اگر آنرا سؤالی کنم یا تکه تکه بیان کنم؟ با هم گام بگام پیش میرویم تا بفهمیم این اندیشه‌ها تا کجا پژوهنده و منعطف هستند و تا کجا عقیم و دگم و متجر به مسائل مینگرند.
    نیستی هست

  8. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    1,775
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 6 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    7



    سلام به شما دوست عزیز و صریح

    من نمیدانم سرانجام این پرسش و پاسخ (صرف نظر از پذیرفتن یا نپذیرفتن شما) چه می شود، ولی خود شما مرا به شیوه ای دعوت به مباحثه می کنید که خود آن را قبول ندارید،‌ از من می خواهید اعتقادات خود را در تعریف «انسان هویت بقا» دخالت نداده و فارغ از خالق انسان و تعاریفی که قرآن از آن داشته بحث کنم، اما خودتان دائما برداشتهای دینی از مقوله انسان و انسانیت را ریشخند می کنید، شما بفرمائید از کجا شروع کنیم؟

    انسان موجودی بس عجیب و پر رمز و راز است، دست یافتن به همه ابعاد وجودی (و تعریف هویت او،‌ و هدف و سرانجام و بقای) او، علمی فوق انسانی می طلبد،‌ علم همه دانشمندان عالم از ازل تا کنون را روی هم بگذاری می توانند برای پس از مرگ نظری ارائه دهند؟

    درک زوایای وجودی انسان از عهده کدام اندیشمند زانو زده در برابر هم نوع هم سطح خود بر می آید که از من توقع چنین کاری را دارید؟

    انسان از درک ضروری ترین مسئله مربوط به خود،‌مثل «حیات و روح» عاجز است و هنوز سرچشمه و کیفیت آمدن و رفتن آن بصورت تجربی و مادی مشخص نگشته است، آنگاه از او توقع داشته باشیم بیا بنشین فکر کن و خودت را تعریف کن، ابتدا و انتهایت را تشریح نما، که اگر تلویزیون و لباسشوئی قادر به درک خودش بود آنگاه می توان از انسان نیز چنین توقعی را داشت،‌ گرچه تنگی قافیه مستلزم چنین جفنگی است که انسان به اشیاء بی روح قیاس شود.

    به نظر حقیر تا به عقلی برتر و آگاه از همه حقائق وجودی انسان باور نداشته باشیم یا حداقل فرض نمائیم، بحثمان به جائی نمی رسد،‌ و صد البته این به معنای پذیرش دین نیست.

    موفق باشید.

    ویرایش توسط صالح : ۱۳۹۱/۰۴/۱۰ در ساعت ۲۲:۱۴
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن أعدائهم اجمعین
    از دست ندهید
    آیدی قبلی بنده : پاسخگوی اعتقادی

  9. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    283
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 6 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    با سلام حضور دوست عزیز r.daramroei

    من قصد ندارم در بحث شما دو بزرگوار مزاحمتی ایجاد کنم و خود اصولا موافق با بررسی تمام نظریه های قابل طرح در خصوص انسان، دین، کائنات و خالق میباشم. چه این نظریه ها بر اساس مبانی دینی باشد و چه متضاد با آن. نکته ای که میخواستم حضور شما عرض کنم این بود که اگر تمایلی دازید مطالب شما را دیگران (غیر از پاسخگویان محترم) هم بخوانند شاید یک شرط لازم باشد و آن اینکه دقت، حوصله، وقت و دانش خوانندگان را الزاما مانند خود ندانید و به ذهن خوانندگان مختلف اجازه مطالعه عمیق مطالب خود و جمع بندی مطالب را بدهید. برای این منظور پیشنهاد یا درخواست من از شما خورد کردن و قسمت بندی دیدگاهتان و طرح آن در چهار چوبی ساده تر و خلاصه تر است. انصافا برای خیلی ها از جمله بنده مطالعه مطلبی به این بلندی و آنهم شامل مباحثی نو و تفکر بر انگیز کار ساده ای نیست در حالی که این مطالب میتواند خوانندگان بیشتری داشته باشد.
    با تشکر

  10. تشکرها 2


  11. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    72
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    22 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ابتدا میهمان عزیز را خوشامد میگویم. محمد گرامی ؛ خدمت جناب پاسخگو عرض کردم که کل مطلب را یکجا عرض کردم تا اگر کسی علاقمند به دانستن جزییات شد پرسشهای زیاد لازم نباشد. اما همچنانکه پاسخگوی عزیز طلب فرمودند شروع کردیم به ریز کردن مطالب و اینگونه آغاز کردیم که : "انسان هویت و بقا مفاهیم مرتبطی هستند که دیدن یکی از آنها بطور منفرد فقط در حیطه ی خاص ممکن است" .. و سپس از جناب پاسخگو نظرش را جویا شدیم و ایشان گویا مطالب مرا نخواندند که بازهم موضوع را تکرار کردند. این تاپیک برای روشن شدن نگاه کلی دین به موضوع هستی است و از طریق ایجاد مدخلی بنام انسان به آن خواهیم رسید. و اگر پاسخگوی محترم خیال کردند که من نظر ایشان را بدون دخالت نظرات و بینشهای دینی میخواهم واقعا متأسفم. چون هرچه فکر میکنم اولا این بدور از منطق است ، ثانیا بطور صریح عرض کردیم هم مایل به دانستن دیدگاه دین اسلام در این خصوص هستیم و هم دیدگاه هر شخص دیگری با هر رویکرد دیگر. ممنون میشوم محمد عزیز اگر شما کماکان تکنیک پیشنهادی مرا بیازمایید و مثلا از همان عنوان مطلب شروع به پرسش کنید یا از جای دیگری که بنظرتان جزئی تر به مطلب میپردازد. فرض کنید نوشته ای به زبان ناآشنا یافته اید و میخواهید واژه به واژه آنرا ترجمه کنید. چکار میکنید؟ همانگونه عمل کنید. سپاس گرامی.
    اما شما پاسخگوی گرامی.
    فدای شما بشوم؛ هرچه میخواهد دل تنگت بگو.. فقط جان دارامروئی بیش ازین در حاشیه قدم مزن. گفتم نگاه اسلام را جویا هستم و اگر نگاه دیگری هم بیاید قدمش روی چشم. حتی پیشفرض را برداشتیم تا جای بهانه باقی نماند. اصلا جای هیچ سؤالی نیست جز اینکه : نظر اسلام در مورد مرکب بودن "انسان" او تشکیل او از هویت و بقا چیست؟ آیا او انسان را موجودی سوای این دو مفهوم میبیند؟ دقت کنید: نظر اعتقادی که شما پاسخگویش هستید.. نظر اسلام در خصوص سؤال من چیست؟
    «انسان و هویت و بقا مفاهیم مرتبطی هستند، آیا اسلام این را میپذیرد؟» فقط بگوئید آری یا نه. تمام شد؟ از این واضحتر ممکن است؟
    ضمنا در خاتمه بگویم که اگر یک داور بیطرف اینجا بود بلافاصله تشخیص میداد که شما از ورود به بحث اکراه دارید و دلیلش مهم نیست. فقط میخواهم بدانید که من دنبال دلیلی برای ترک افکارم و قبول افکار شما میگردم. آیا هیچ چهره ای دارید که مرا مجاب به چنین تحولی کند؟ البته لطفا این را اصلا بهانه ای برای انحراف از موضوع قرار ندهید. این اصلا جواب نمیخواهد. سپاس
    نیستی هست

  12. تشکر


  13. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    283
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 6 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    با درورد پیشگاه دوست گرامی r.daramroei
    از پاسخ شما متشکرم و سعی میکنم تا جایی که مزاحم شما و پاسخگوی محترم نباشم به عبارتی کلمه به کلمه یا جمله به جمله با شما جلو بیایم. البته هم از شما و هم از پاسخگوی محترم تقاضا میکنم با سوالات من به صورت جنبی نگاه کنید. نمیحواهم مانع گفتمان شما باشم.

    نقل قول نوشته اصلی توسط r.daramroei نمایش پست
    آنچه بنام معنویت انسان نامیده میشود مادی است و هیچ بعد متافیزیکی در انسان نیست و خارج از این علوم "علم" دیگری با هیچ نگرش منطقی وجود ندارد و آنچه هست نظرات و دیدگاههائی است که فقط مبین تفکر شخص گوینده است.
    جمله شما را به دو بخش میکنم. بخش اول میفرمایید آنچه بنام معنویت انسان نامیده میشود مادی است و بعد متافیزیکی در آن وجود ندارد.
    سوال این است که کدام بررسی علمی منجر به این نتیجه گیری شده؟ بعنوان یک مثال تکراری باید عرض کنم علم مانند چراغ قوه ای است که محدوده ای را روشن میکند. در خوشبینانه ترین شرایط میتوانیم بگوییم آنچه در محدوده نور این چراغ قرار دارد همان است که نور چراغ به ما میگوید اما خارج از محدوده را چگونه میتوانیم به قضاوت بنشینیم؟ آیا بررسی متافیزیک در حال حاضر در مخدوده علم بشری است یا نور چراغ قوه ما تمام محیط پیرامون مان را تا افق روشن کرده؟

    در بخش دوم شما میفرمایید خارج از این علوم علم دیگری با هیچ نگرش منطقی وجود ندارد.
    در این رابطه سوال این است که چگونه به این نتیجه رسیده اید؟ آیا مدعی ای را میشناسید که به تمام علوم اشراف کامل داشته باشد؟ توجه بفرمایید من از دیدگاه دفاع دینی این سوالات را نمیپرسم بلکه برعکس خواهان دیدگاه علمی در این مورد هستم. اگر به تاریخ علم خصوصا در دوره معاصر نگاه کنیم می بینیم شاخه هایی از علوم به تازگی ایجاد شده اند. از این علوم تا قبل از زمان ایجاد آنها حتی تخیلی در بین نبود. آیا اگر در آن زمان کسی همین موضوع را مطرح میکرد که خارج از این علوم هیچ علم دیگری وجود ندارد، این بحث از سوی او قابل قبول بود؟

    بعنوان یک جمع بندی میخواهم عرض کنم علم بشری اشراف کامل بر جهان پیرامون خود ندارد و بنابر این نمیتواند در تمام موارد اظهار نظر کند. با تکامل فکری و تجربی بشر در طول تاریخ، بشر به شاخه های جدید علمی میرسد. متافیزیک از آنجاییکه با ابزار فیزیکی -حداقل در حال حاضر- قابل سنجش نیست، هنوز به صورت تئوری و غیر قابل تجربه تکرار پذیری باقی مانده ولی این به معنای نبود آن نیست، هرچند شاید احتمال نبود آن هم وجود داشته باشد.

    با ستایش فراوان

  14. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    72
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    22 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    درود بر شما
    کاملا با دقت خواندیم و چیزی افزون بر آنچه در نگاه اجمالی یافتیم ندیدیم. بگذارید یک چیزی را روشن کنم (از نظر خودم البته.. و صدالبته این پسوند را بایستی در آخر همه‌ی جملات من منظور کنید. من بی‌ادعاترین آدم دنیا هستم، زیرا یک گوزن هستم). اگر احتمال هرگونه غرض‌ورزی در این نحو مباحثه‌ی شما را رد کنیم میماند اینکه درست با مطلب چفت نمیشوید، حالا به هر دلیل..! و اگر بخواهیم اینرا اصلاح کنیم باید توضیحاتی وارد شود که آنگاه یک صفحه را ده صفحه میبینید. یعنی اگر توضیح میدهیم خیال نکنید وقتمان زیادی کرده است. موضوع این تاپیک اینست که اسلام را در برخورد با واقعیات بسنجیم. اسلام اگر با واقعیت کاری نداشت فی‌النفسه چیز بدی نبود (برای بعضیها). اما وقتی پا توی کفش واقعیت میکند و خصوصا وقتی مقدرات یک آدم را در پنجه‌ی اجبار میگیرد یعنی عملا خود را در مظان اتهام قرار داده و باید پاسخگوی واکنش آن آدم باشد. وقتی مسلمانان شمشیر کشیدند و ملتی را زیر سلطه آوردند موضوع کاملا طبیعی بود زیرا انسان هنوز هم یک حیوان وحشی است و جایزالخطا. (تا فهم معنای انسان راه زیادی نمانده است، اینرا علم نوید میدهد.. و سرعت حوادث) اما هنگامی که ادعا عوض شد و سخن از معقولات و استدلال و پذیرش و لااکراه آمد آنگاه کلیه‌ی فاکتورها تغییر میکند. آنگاه اسلام یا هر چیزی که در موقعیت آن قرار گیرد با مسائل مشابهی روبروست و سؤالات خاصی را بایستی پاسخ بدهد. این سؤالات از برخورد یک تز راهبردی و مسائل واقعی دنیای واقعی بوجود می‌آید و آنگاه تنها چیزی که میتواند به داد دین برسد همخوانی او با واقعیت است. اگر دین دست به شمشیر شود و برخوردی مثل برخورد لاقیدانه و غیرمتعهدانه‌ی همه‌ی سایتهای اسلامی داشته باشد آنگاه چاره‌ای جز کنار گذاشتن او از بازی دیالوگ و دست به شمشیرشدن باقی نمیماند. من بعنوان یک ایرانی سر این دوراهی هستم که آیا حق با آمریکا و اسراییل است یا با آخوندها؟ و این معلوم نمیشود مگر با برخورد نهادها سازمانها سایتها و مسئولان حکومتی. شما ..بله شخص شما جناب پاسخگو؛ در موقعیتی هستید که این نکته را برای من مشخص میکنید.. چون من کس دیگری را نمیشناسم و مگر چقدر میتوانم وقت بگذارم؟ چقدر میتوان احساساتی را که در این فضاها برانگیخته میشود سرکوب کرد و عقل را مهار زد و دوباره آزمونی دیگر را تکرار کرد؟
    اسلام اینک که مهار حکومت و راهبرد کلان ملت را در دست گرفته بایستی شایستگی خود را ثابت کند. شایستگی او یعنی شایستگی مسلمانان و معتقدان به آن.. زیرا اگر مسلمانان را از اسلام حذف کنیم اسلام چه خواهد بود؟ اسلام بواقع یعنی شما. و شما بایستی بگویید کی هستید. چند مرده حلاجید. در موقعیتهای مختلف چه میکنید. نمیدانم اگر این را قبول نکنید چه چیز دیگری خواهید گفت؟ اگر هم اینرا قبول دارید (که اسلام یعنی مسلمانان) باید بگویید که آیا جز اینست که تنها راهِ پذیرش شما بعنوان موجودی که میتواند در دایره‌ی تعامل انسانی قرار گیرد اینست که شما خود را در موقعیتهای مختلف نشان بدهید؟ باید بگویید در مقابل مسائل دنیوی چه برخوردی دارید. وقتی یک فوتبالیست هستید با دستورات مربی چه برخوردی میکنید. وقتی مربی هستید چه تصمیمی اتخاذ میکنید؟ وقتی فلان هستید چه میکنید و وقتی ... و الخ. و برای همه‌ی اینها باید بگویید که کیستید و با چه عنوانی در صحنه حاضر میشوید. حضور شما را حضور چه ببینیم؟ حضور اسلام؟ یا حضور چیزی جز آن؟ اگر یکقدم از اسلام دور شوید قبول کنید که دیگر اسلام نیست. یکقدم بعد از تابلوی خوش آمدید اول شهرها "درون" محسوب میشود، و یکقدم قبل از آن "برون" است. مرز را قبول دارید؟ شاید هم برای پذیرش آن باید یکسری نرم‌افزارهای بنیادی روی شما نصب شود و این همان حرفی است که در مورد همه لازم است تا "اجتماعی" و شایسته‌ی دیالوگ محسوب شوند. فرق وحشی و اهلی همین نرم‌افزارهای بنیادی است. بنابراین حضور شما یا حضور اسلام است یا حضور جز اسلام. اگر حضور جز اسلام است ، اگر برخورد شما در دایره‌ی دین نمیگنجد اصولا از این تاپیک خارج شده و وارد بحثی دیگر میشوید. اما اگر مدعی هستید حضورتان حضور اسلام است آنوقت باید ثابت کنید اسلام در این باره نرم‌افزارهای بنیادی را نصب کرده است. میتواند دیالوگ کند و میتواند مسائل بنیادی دنیای واقعی را پاسخ بدهد. و همه‌ی این حرفها که گفتیم در یک چنین مبحث جامع و فراگیر معلوم شده و اثبات میشود.
    اسلام اگر بتواند تعریفی از انسان بدهد آنوقت معلوم میشود که چیزی هست برای آنکه محک زده شود و عیار آن و همه چیز آن مشخص گردد.. اما اگر آنچه مبهمات آوردید همان سخن اسلام باشد آنوقت از خودتان میپرسم واقعا خود را سرکار گذاشته‌اید یا ملت را؟ قرار بر ندانم‌کاری باشد من endش هستم. بوذرجمهر به آن پیرزن گفت: مادرجان بابت دانائیم پول میگیرم و اگر بابت نادانیهایم پول میگرفتم خزانه‌ی دنیا کافی نبود. آیا رهبری جامعه را بدست نادان میدهند؟ چطوراست که هر تز حکومتی تعریف مشخص خود را از انسان ارائه داده و در معرض نقد و تفسیر و انتخاب میگذارد و اینجا مگر معیار حکومت چیست که بدون تعریف نیز حاکم هستید؟ بنظرم نه تنها حکومت بلکه هر انسانی باید اینجا تعریفی داشته باشد وگرنه او چه خواهد بود؟ مرامش چیست و با او باید چه کرد؟ اگر موجود ناشناخته‌ای وارد شهر شود با او چه میکنند؟ و چه کسی ناشناخته‌تر از انسانی که محور و مبنای حرکتش معلوم نیست؟ ما به شما کمک میکنیم آن کنه پنهان ضمیر خود را نیز (در کنار مطالبی که از قول اسلام نقل میکنید) در این مورد باز کنید و خود را در معرض نقد قرار دهید تا ببینید که مبانی شما چقدر مستحکم یا متزلزل و غیرقابل دفاع است. این بحث برای همین است. سؤالم را تکرار کنم یا کافیست؟
    موفق باشید.
    نیستی هست

  15. تشکر


صفحه 1 از 5 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود