جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89

    فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!







    فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!
    یك گفتگوي متفاوت با جانباز قطع نخاعي؛ علي اكبر سليماني

    فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!
    فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!
    فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!
    فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)



  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    نويد شاهد: صداي خمپاره در گوشم پيچيد. يكدفعه ديدم دست راست و كمر و سرم بي حس شده، يكي از بچه ها با ديدن من فرياد زد سليماني مجروح شده. بچه ها به كمكم آمدند، احساس مي كردم كه خمپاره خورده به سرم و خون سردي از سرم بيرون زده و صداي بيرون آمدن خونم را احساس مي كردم. صورتم را گذاشتم زمين و ديگر نتوانستم بلند كنم...

    خداوند براي علي اكبر سليماني، جانباز قطع نخاعي از ناحيه گردن در سن 33سالگي سرنوشتي را رقم زد كه بعد از مبارزه در جبهه حق همچنان با خاطرات و تركش هاي آن زمان، دست و پنجه نرم مي كند. او كه از ناحيه گردن قطع نخاع شده است و حتي توان خوردن يك ليوان آب را هم ندارد از شجاعت و ايماني برخوردار است كه براي همه مثال زدني است.

    علي اكبر با تمام شجاعت، همسر و 5 فرزند خود را تنها گذاشت تا دليرمردانه براي حفظ خاك اين كشور بجنگد. روزهاي سختي را خود گذرانده است و اكنون كه غبار خستگي بر چهره اش نشسته است همچنان با صبر و حوصله از گذشته مي گويد و خاطراتش را مرور مي كند.

    زحمات همسر و فرزندانش مي گويد كه او را در اين راه سخت همراهي مي كنند، آن هم بدون هيچ چشمداشتي. پدر مهرباني كه در زمان جنگ مانند يك شير مرد جنگيد و اكنون هم با هواي نفس خود مبارزه مي كند تا در اين سختي ها شكر خدا را به جاي آورد.

    علي اكبر در تاكستان به دنيا آمده و اكنون در شهر صنعتي البرز ساكن است، با اين جانباز ضايع نخاعي كه سال گذشته با رهبر معظم انقلاب ديدار داشتند، همراه با خانواده ايشان به گفتگو مي نشينيم:



    فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)



  5. تشکر


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    از ماجراي مجروحيتتان بگوييد.

    33 سال بيشتر نداشتم كه جانباز شدم. آن زمان در مسجد ابوطالب در گردان محمد رسول الله(ص) حضور داشتم. شب عيد سال 1362 بود كه بچه ها مي خواستند براي مرخصي بروند، به من هم گفتند، اما گفتم سال گذشته كه شب عيد براي مرخصي رفتم، هنوز هم بسيار پشيمان هستم و امسال مي خواهم در جبهه بمانم آن روزها من در پاسگاه زيد، پدافند بودم و دشمن در مقابل ما مستقر بود. خيلي دقت مي كرديم كه از سر از اقدامات دشمن درآوريم. ساعت چهار و نيم بعدازظهر بود و ما آماده باش بوديم. دشمن در آن زمان، هم ما را مي زد و هم توپخانه را.

    در آن لحظات من ايستاده بودم كه گلوله ي خمپاره اي به طرفم آمد. بلافاصله شيرجه رفتم داخل يك گودال و خوابيدم زمين، صداي خمپاره در گوشم پيچيد. يكدفعه ديدم دست راست و كمر و سرم بي حس شده، يكي از بچه ها با ديدن من فرياد زد سليماني مجروح شده. بچه ها به كمكم آمدند، احساس مي كردم كه خمپاره خورده به سرم و خون سردي از سرم بيرون زده و صداي بيرون آمدن خونم را احساس مي كردم. صورتم را گذاشتم زمين و ديگر نتوانستم بلند كنم و همچنين نمي توانستم حرف بزنم. به دليل خونريزي شديد مدتي متوجه چيزي نشدم و بعد از مدتي چشمانم را باز كردم و از رضايي يكي همرزمانم پرسيدم: دست من قطع شده؟ او هم گفت: نه. فقط امام زمان(عج) را صدا بزن و من هم متوسل شدم به آقا امام زمان(عج).

    بعد از حادثه، شما را كجا بردند؟

    از آنجايي كه فكر مي كردند من شهيد شده ام، مرا به سردخانه بردند كه من چشمم را باز كردم و يك خانمي كه آنجا بوده متوجه شد و فرياد زد كه من زنده ا م و بعد از آن مرا به بيمارستان گلستان اهواز بردند و پس از 8 بار جراحي به تهران انتقالم دادند.

    از چه نقاطي تركش خورده بوديد؟

    از قسمت جمجمه و همچنين تركشي از زير نخاعم عبور كرده و از معده ام خارج شده بود.




    فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!


    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)



  7. تشکر


  8. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    وضعيت جسمي شما در آن شرايط چطور بود؟

    در آن زمان بدنم بي حس بود و صحبت مي كردم، اما بعد ار درآوردن تركش ديگر نتوانستم صريح صحبت كنم و در آن زمان نيز توانستند لخته ي عفوني داخل جمجمه ام را پاك كنند كه اگر اين اتفاق نمي افتاد، من ديگر زنده نبودم.

    در آن لحظه، چه حسي داشتيد؟
    وقتي خمپاره به كمرم خورد، مثل يك نوار، دوران بچگي، روز ازدواج، پدر و مادرم و بچه هايم از جلوي چشمانم عبور كرد و ديگر چيزي از بدنم را حس نمي كردم. فقط صداي بچه ها را مي شنيدم. دست و پاهايم بي حس بود و پرستارها هم نمي توانستند بفمهند من چه مي گويم، نمي توانستم درست حرف بزنم.
    در آن زمان شنوايي ام خوب بود ولي تكلمم نه يك روز بعد از عمل رفتم كنار پنجره و بعد از چند دقيقه صداي اذان را شنيدن و خودم شروع كردم به اذان گفتن، زماني كه توانستم الهم اكبر بگوييم اشك از چشمانم سرازير شد. مادرم هم كه در بيمارستان، كنار تختم خوابيده بود وقتي صداي مرا شنيد، بلند شد و در كمال ناباوري پرسيد: اكبر تو حرف ميزني؟

    مشكل تكلم شما حل شد؟

    بعد از آن ماجرا رفتم گفتار درماني و صحبت كردن را مثل بچه ها از صفر شروع كردم و آنقدر تكرار و تمرين مي كردم تا كلمه ها را بهتر ادا و با آنها جمله سازي كنم بالاخره هم با معجزه ي اذان، تكلمم را به دست آوردم. همين طور لثه هايم هم بي حس بود و همسرم هر روز با دستمال زبان مرا مي گرفت و پيچ مي داد تا زبانم كار كند و تقويت و محكم شود.3 سال طول كشيد تا تكلمم به دست آورم.

    بعد از مجروح شدن، چه كار كرديد؟

    آن موقع جوان بودم و به خاطر همين هم سعي كردم از كار افتاده نباشم و بيرون بروم و در مساجد حضور پيدا كنم.





    فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)



  9. تشکر


  10. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    شما از ابتدا از وليچر استفاده مي كرديد؟

    در ابتدا جانبازي ام 9 سال با عصاء راه مي رفتم، اما به سختي. به طوري كه پاهايم بيشتر از يك وجب باز نمي شد و نمازم را هميشه سرپا مي خواندم، چون اگر مي نشستم ديگر نمي تواسنتم بلند شوم. در سال 68 يك روز داشتم به دستشويي مي رفتم كه زلزله آمد و من زمين خوردم و ديگر نتوانستم بلند شوم و به همين خاطر پس از 9سال تلاش براي تقويت راه رفتنم شرايطم عوض شد و براي هميشه ويلچرنشين شدم.

    مجروحيت شما چه تاثيري بر خانواده تان گذاشت؟

    آن روز در جبهه در واقع اين فقط من نبودم كه تركش خوردم بلكه اين تركش به همه ي اعضاي خانواده ام اصابت كرد و همه با من در اين مشكل شريك شدند.

    آيا جامعه، شما و امثال شماها را درك مي كند؟

    از آن روزها اين همه سال گذشته است ، اما به نظر من هنوز جامعه درك نكرده است كه زندگي با يك جانباز آن هم از نوع ضايع نخاعي، چقدر سخت است. البته ما را مسوولان هم فراموش كرده اند.

    آيا همسر شما شرايط شما را پذيرفته است؟

    از آنجايي كه من قبل از جانبازي ازدواج كرده بودم، به همسرم گفتم نمي خواهم تو به آتش من بسوزي، از من جدا شو برو براي خودت زندگي كن و اگر هم رفتي مطمئن باش من ناراحت نخواهم شد و چرا كه زندگي با من مشكلات فراواني دارد. او سرش را انداخت پايين و در حالي كه اشك هايش را مي ديدم، گفت: من خودم تو را راهي اين مسير كردم و با 5 فرزند تنها ماندم كه تو راه امام راحل را ادامه دهي. من شرايط جنگ را مي دانستم بنابراين اگر راضي نبودم تو را هم نمي فرستادم. لذا در كنارت تا هميشه مي مانم چرا كه از اين طريق مي خواهم دين خودم را به اسلام ادا كنم.

    امروز از زندگيتان راضي هستيد؟

    زندگي خوبي دارم. قبل از جانبازي هم زندگي خوبي داشتم، اما تمام مشكلات زندگي من به گردن همسرم و فرزندانم افتاده است و اين موضوع مرا اذيت مي كند آنها به خاطر من بايد اين همه مشكلات را تحمل كنند. امروز به جاي اينكه من دست بچه ها را بگيرم و آنها را به گردش ببرم، آنها دست مرا مي گيرند و بيرون مي برند و من واقعا شرمند بچه هايم هستم.


    فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)



  11. تشکر


  12. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    خانم زهرا آذربايجاني، همسر بزرگوار اين جانباز، در خصوص تحمل مشكلات و اينكه چطور شد كه اين شرايط را پذيرفت مي گويد:

    من خودم همسرم را راهي جبهه كردم و با 5 فرزند تنها ماندم تا همسرم براي دفاع از كشور و پيروي از امام راحل با دشمن بجنگد و الآن هم با وجود همه ي اين مشكلات، ناراضي نيستم، چرا كه مي خواهم نقش كوچكي در پيروزي انقلاب اسلامي داشته باشم و اكنون هم با توكل بر خدا، با همسرم و فرزندانم زندگي مان را ادامه مي دهيم و ايشان شايد توان جسمي نداشته باشند اما قلب بزرگي پر از محبت و عشق دارند و تا آخرين لحظه اگر لياقت داشته باشم همسفر شان خواهم بود.

    زماني كه متوجه شديد همسرتان مجروح شده چه احساسي داشتيد؟

    آن روزها شهداي زيادي مي آوردند و ما هر روز شاهد تشييع شهدا بوديم. يك روز خيلي اضطراب داشتم. مادر شوهرم گفت: چرا اين همه نگران هستي؟
    گفتم: احساس مي كنم مي خواهند خبر بدي را بياورند، كه در همان لحظه در خانه را زدند و چون در آن زمان براي آرامش خانواده هاي شهدا، ابتدا مي گفتند فرد جانباز يا زخمي شده و بعد آهسته آهسته مي گفتند كه شهيد شده. لذا وقتي به من گفتند اكبر زخمي شده، فكر كردم ايشان هم شهيد شده است.
    اما وقتي اكبر را روي تخت بيمارستان ديدم، با وضعيتي كه داشت، اصلا باورم نمي شد كه همسرم آن مرد ايثارگر و پرتلاش، اين چنين روي تخت بيمارستان است، برايم باور كردنش خيلي سخت بود.

    بعد از مجروحيت ايشان چه كار كرديد؟

    40روز در بيمارستان كنار ايشان بودم. شرايط خيلي سختي بود اما بايد براي وفاي به عهدم اين سختي ها را تحمل مي كردم، ناگفته نماند پسر بزرگم محمد هم در اين راه به من خيلي كمك كرد و بسياري از مسئوليت هاي زندگي بر دوش ايشان بود. پسرم آن زمان 7 سال بيشتر نداشت اما از ابتداي اين راه بهمراهم بود و واقعا نمي دانم چطور از ايشان تشكر كنم.


    فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)



  13. تشکر


  14. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    قبل از اينكه ايشان جانباز شوند زندگي چطور بود؟

    ايشان دائما در حال كمك كردن به ديگران بود و به مردم خدمت مي كرد و بيشتر مواقع بيرون از خانه بود و قبل از جنگ هم در جهاد سازندگي به محرومين خدمت مي كرد و همينطور در داخل خانه هم به من هميشه كمك مي كرد. من هميشه از ايشان راضي هستم.

    محمد از روزهاي جانبازي پدر مي گويد و با ما همصحبت مي شود:

    من آن زمان 7 سال بيشتر نداشتم و لحظه اي كه خبر مجروحيت پدرم را آوردند باورم نشد كه ايشان مجروح شده اند و فكر مي كردم كه پدر شهيد شده اند. آن روز به همراه مادرم به بيمارستان رفتم. اما به دليل شرايط بد پدرم نگذاشتند زياد انجا بمانم.

    اين وضعيت در تحصيل شما تاثير نگذاشت؟

    چرا متاسفانه شرايط زندگي خيلي سخت بود و ما از لحاظ روحي آسيب بزرگي ديده بوديم و من كمتر به فكر تحصيل بودم. به طوري كه در مقطع سوم ابتدايي، مردود شدم. اما بعد ها با تمام شرايط سختي كه داشتيم درسم را ادامه داده و سرانجام نيز وارد دانشگاه پيام نور تاكستان شدم.

    از خاطرات آن زمان بگوئيد؟

    آن روزها پدرم به دليل عدم توانايي جسمي بسيار آسيب مي ديد و به زمين مي خورد و ما بايد هميشه مراقب ايشان بوديم يك بار يك ساعتي مانده بود به تحويل سال، پدرم حمام رفته بود و بعد از بيرون آمدن از حمام به زمين خورد و از سرش خون زيادي رفت. با هزار سختي پدر را سوار دوچرخه كردم و به سمت بيمارستان شهيد رجايي رفتيم. ساعت 11 و نيم شب بود در مسير يكدفعه به دست انداز خورديم و با شيرجه رفتيم روي آسفالت. در آن هنگام هيچ كس در خيابان نبود كه به كمك ما بيايد. بالاخره پدرم را كول كردم و پياده به بيمارستان رفتيم. و لحظه تحويل سال آنجا بويديم.

    از مشكلاتتان بگوئيد؟
    به نظر من تركش هاي جنگ فقط به پدرم نخورده بلكه به همه ي اعضاي خانواده تركش خورده است و در حل مشكلات سهيم هستند و چون پدرم هم دچار موج گرفتگي بود و حالت عصبي داشت، ناخودآگاه، گاهي همه ي ما داراي مشكلات عصبي هستيم و از مسوولين گلايه داريم اما اين را هم بگويم كه در كنار همه ي اين مشكلات، دل هاي شادي در كنار يكديگر داريم.

    انتهاي پيام/معاونت پژوهش بنياد شهيد وارتباطات فرهنگي بنياد شهيد و امور ايثارگران قزوين



    فقط امام زمان(عج) را صدا بزن!

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)



  15. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود