جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89

    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫




    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫
    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫


    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫

    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫

    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫


    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)



  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫


    شهید «علی قمی کردی» ،در سال 1339 در شهر مقدس« قم »به دنیا آمد و 24 سال بعد در «کردستان» به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد .
    در دوران انقلاب شکوهمند اسلامی ،هنگام پخش اعلامیه و نوار ،مورد اصابت گلوله مزدوران رژیم قرار گرفت و به شدت مجروح شد .
    و این جراحات باعث شد یک پای ایشان مقداری کوتاه شود .
    پس از انقلاب نیز هنگامی که ایشان مشغول آموزش نظامی به نیروها بودند ،از ناحیه پا ی سالم خود به شدت شکستگی استخوان پیدا می کند و به همین دلیل تا لحظه شهادت از ناحیه پاهای خود ناراحتی و مشکل داشتند .
    علی رغم مخالفت مسئولان با حضور ایشان در «کردستان» به دلیل وضعیت جسمانی وی ،او بی توجه به هشدار ها و توصیه ها به همراه شهیدان« بروجردی »،«کاظمی»، «محمود کاوه» و «علی گنجی زاده» عازم «کردستان» شد و تیپ ویژه شهدا را که بعد ها تبدیل به لشگر شد .
    پایه گذاری نمودند و تا سال 63 در سمت فرماندهی عملیات و قائم مقام تیپ مشغول فعالیت بود .
    پس از شهادت وی تلاش خانواده اش برای یافتند وصیتنامه از او به نتیجه نرسید .
    تا اینکه شهید «محمود کاوه» در خواب شهید« قمی» را می بیند و «علی» به او می گوید که وصیت نامه ام لای یکی از کتاب هایم قرار دارد و نام کتاب را نیز به شهید« کاوه» می گوید .
    شهید «کاوه» به منزل او در پیشوای ورامین می رود و وصیت نا مه ای را که در زیر می خوانید در میان اوراق همان کتاب می یابد .
    علی را در قطعه 24 به خاک سپردند ،بالای قبر چمران و کنار قبر حاجی پور .
    همان جایی که بار ها رویش نشسته و به برادرش گفته بود :یک روزی مرا درست همان جا دفن خواهند کرد .
    پدرش که امام جمعه پیشوای ورامین بود تا چندی پیش ،هر شب جمعه بر سر مزار فرزندش روضه ابا عبد الله می خواند .اینک آن روحانی آزاده به دیار باقی شتافته ،امید است که با فرزند مجاهد خود محشور شود .
    علی را تهدید کرده بودند اگر به کردستان بروی حقوقت را قطع می کنیم ،اما او رفت و پس از شهادتش معلوم شد حتی یک بار برای گرفتن حقوق ،اقدام نکرده است .

    منبع:"ستارگان آسمان گمنامی"نوشته ی محمد علی صمدی،نشر فرهنگسرای اندیشه،تهران-1378


    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)



  5. تشکر


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۰
    نوشته
    1,138
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    13 روز 1 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    139



    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫

    خاطرات

    محمد علی صمدی :
    برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید


    بدو ماشالله...بدو برادر خسته نشی بگویاحسین(ع)
    ایستاده بودی کنار گودال وبچه ها را ودار به پریدن از روی ان میکردی از صبح ان روز مشغول دویدن وبالا وپایین رفتن بودیم وخستگی همه را کلافه کرده بود اما تو اصلا توجهی به بدن خیس از عرق ما در سرمای استخوان سوز کردستان نداشتی وکار خودت را انجام میدادی
    بالاخره دلم را به دریا زدم وتصمیم گرفتم مدتی استراحت کنم امدم کنار وروی صخره ای نشستم هنوز نفسی تازه نکرده بودم که صدای فریادی مرا از جا پراند :برادر چکار میکنی بدو بیا تو صف
    صدای توبود نگاهت که کردم با عجله به سمت من امدی وبرای اولین بار مرا متوجه لنگیدن خود نمودی بالای سرم ایستادی ومحکم گفتی :پاشو وایسا برادر !
    ایستادم ودر چشمانت نگاه کردم .
    چکار میکنی ؟یالا برو پیش بقیه !
    خسته شدم برادر نفسم دیگه بالا نمیاد .یک نفسی تازه کنم ...
    خسته شدم یعنی چی؟مگه اومدی گردش ؟موقع عملیات باید ده برابر این بدوی وبپری تو این کوه وکمر والا سرت رو میذارن رو سینه ات .

    نمیتونم برادر .اصلا شما خودتون از صبح فقط دستور میدهید خودتون چقدر همپای ما دویدید که متوجه حال ما بشین ؟
    دیگه حرصم درامد حسابی از دستت شاکی بودم به خصوص وقتی فهمیدم پاهایت می لنگداخه چرا باید یه ادم لنگ رو مسئول اموزش بچه ها بکنند ؟توی این کوه وکمر ادم سالم مشکل راه میره ان وقت ...
    نمیدانم در جوابم چه گفتی که من زدم به سیم اخر ...
    اگه راست میگی خودت یک بار از روی گودال بپر بچه های مردم خسته ان در حالی که ناراحتی از چه ره ات به خوبی اشکار بود به تندی گفتی :اگه قرار باشه با هر کدام از شما یک بار بپرم که دیگه چیزی از من باقی نمی مونه .
    وبعد با مکثی کوتاه همراه با اشاره دست وحالتی امرانه ادامه دادی :پاشو برادر پاشو تنبلی بسه پاشو که خیلی معطلمان کردی .
    خیلی جسور شده بودم خستگی همه چیز را از یاد برده بود بی توجه به حرف دوباره نشستم روی زمین وبا پررویی گفتم :من از جایم تکان نمیخورم تا خستگی ام دربره شما هم هر کار میخواهی بکن مگه از من چیزی باقی مونده ؟
    لج کرده بودم می دانستم که تو به عنوان مسئول ما میتوانی برای این نافرمانی اشکار من تنبیهی در نظر بگیری


    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫




  7. تشکر


  8. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۰
    نوشته
    1,138
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    13 روز 1 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    139




    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫


    بعد از نبردی 9 روزه با ضد انقلاب ،با سر و رویی خاک آلود و ژولیده دیدمت ،نشستی روی زمین و به اسلحه ات تکیه دادی ،آمدم کنارت ،تا مرا دیدی خندیدی و دستی به شانه ام زدی ،صورتت و لب هایت پوست شده بود .با صدایی که خستگی به خوبی از آن پیدا بود ،گفتی :محمد جگرم دارد از تشنگی می سوزد ،بین می تونی یک نان و ماستی پیدا کنی ،شاید کمی راحت شوم .
    از کجا با ید نان و ماست تهیه می کردم ،در منطقه عملیاتی بودیم و تدارکات هم مدتها بود ،آذوقه ای در بساطش نبود ،اما با دیدن چهره نزارو خسته تو دلم نیامد جواب رد بدهم .چشمی گفتم و به سرعت نشستم ترک موتور یکی از بچه ها و رفتیم پی نان و ماست .با لا خره پس از جستجوی بسیار ،پیرزنی برایمان نان و ماست آورد و گذاشتم جلویت . نانی به ماست زدی ،بفرمایی گفتی و بردی مقابل دهانت ، و ناگهان ببینم محمد ،پول این نان و ماست را دادی ؟


    هر چه اصرار کردیم پول نگرفت علی آقا .
    نان و ماست را نخورده به ظرف بر گردانی و گفتی :
    دلاور ،ازت خیلی ناراحت شدم ،اگر خورده بودمش چی می شد ؟هر وقت پولش داده شد از آن استفاده می کنیم .حالا شما بخور ،من می روم پولش را هر طور شده می دهم .
    خیلی بهت زده ،با صدایی فریاد گونه گفتی :
    برادر من ،این چه در خواستی است که از من می کنی ...
    رفتیم به همان ده و به هر زحمتی بود پیرزن را راضی کردیم پول را بگیرد ،و تا بر نگشتم و خبرش را به تو ندادم ،لب به آن نان و ماست نزده بودی .

    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫




  9. تشکر


  10. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۰
    نوشته
    1,138
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    13 روز 1 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    139

    امام منتظره ...




    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫

    پشت فرمان ،دائما در فکر لحظه ای بودم که مقابل امام قرار می گرفتیم . نمی دانم که آیا تو هم که روی صندلی جلو ،کنار من نشسته بودی در این فکر بودی یا نه ؟چهره ات آرام تر و آسوده تر از همیشه می نمود ،و با نگاهت ذرات برفی را که بر جاده می نشست ،ذوب می کردی ،به چه فکر می کردی ؟خیلی دوست داشتم بدانم ،اما حیفم آمد سکوت و آرامش خاطرات را بر هم بزنم .بعد از آن عملیات فشاید اولین باری بود که فرصت نشستن و استراحت را پیدا کرده بودی .
    از بقیه عقب مانده بودیم ،مجبور شدیم جایی توقف کنیم و همین باعث شد از کاروان عقب بمانی .وقت هم کم بود اگر دیر می رسیدیم .امکان ملاقات با امام را از دست می دادیم .بوران شدید تر شده بود ،ما شبانه از جاده ای مه احتمال کمین ضد انقلاب در آن کمتر بود به سمت تهران در حرکت بودیم .در میان راه ،برای رفع خستگی ،هر چند وقت ،من و تو به نوبت رانند گی می کردیم ؛اما با لا خره تو گفتی:«
    محمد بزن کنار ،یک نیم ساعت چرت بزن ،خدای ناکرده با این چشم های خواب زده می ریم ته دره یا جاده را گم می کنیم .»
    با اینکه می دانستم باید عجله کرد اما از فشار خواب حسابی کلافه شده بودم ،پس برون چانه زدن پاترول را زدیم کنار جاده و بعد از اینکه شیشه ها را خوب بستم و بخاری را روشن صندلی را خواباندم تا متی چرت بزنیم ،تو گفتی :« من نمی خوابم تا بتوانم بیدارت کنم ،زیاد هم خسته نیستم ،تو حسابی استراحت کن .»بی تعارف گفتم :«
    شرمنده ام علی آقا ،پس فعلا یا علی ما رفتیم به عالم هپروت و چشم هایم را روی هم گذاشتم .» نمی دانم چند دقیقه گذشته بود که احساس کردم کسی دارد به شیشه جلو می کوبد .فکر کردم خواب می بینم ،یا شاید تو هم از ماشین خارج شدی و یا سنگیرزه ای یا تگرگی بوده .اما کسی داشت ،منظم و محکم روی شیشه می کوبید ،با زحمت چشم هایم را باز کردم و به سمت صدا نگاه کردم .کسی آن بیرون زیر بوران شدید ایستاده بود ،صورتش را نتوانستم بشناسم ،هنوز گیج خواب بودم . بلند شدم و نشستم ،آن برادر صدا زد :
    دیر شد برادر ها بجنبید ،تا تهران راه زیادی مانده ،امام منتظره ...
    صدایش انگار از ته چاه به گوشم می رسید . خیالم راحت بود که خودتی . بی اختیار نگاهی به ساعتم کردم . نزدیک بود سکته کنم . به جای نیم ساعت بیشتر از دو ساعت بود که در خواب بودم . رو کردم به تو تا چیزی بگویم ،اما دیدم تو هم داری دهان دره می کنی و به ساعت نگاه می کنی . دو ریالی ام افتاد که بله ،آقا علی هم پشت سر من یا علی را گفته . نگاهی به من کردی و خندیدی
    ـ ای ولا علی آقا ما که نگفتیم نخواب حد اقل من را بیدار می کردی بعد .
    ـ شرمنده ،اصلا خودم متوجه نشدم . به هر حال کاری است که شده ،پدال را فشار بده بریم .
    به سرعت دست به سویچ بردم و ماشین را روشن کردم ، همان موقع بود که متوجه لرزش حقیقی در بدنم شدم . فضای داخل ماشین مثل یخچال سرد شده بود و تقلاهای بخاری ماشین انگار هیچ تاثیری در دمای اتاق نگذاشته بود . در این فکر بودم که اگر تو از خواب بیدار نشده بودی ممکن بود یخ بزنیم ، چون موتور خاموش شده و بخاری تقریبا از کار افتاده بود که سوال تو مرا به خود آورد :
    ـ بچه ها چطوری ما را پیدا کردن ؟ اونا باید خیلی از ما جلو تر باشن ،تازه از یک جاده ی دیگه رفتن .
    با تعجب جواب دادم :
    کدوم بچه ها ؟ اینجا که خبری نیست .
    اطراف ماشین غیر از باد و بوران ،چیزی به چشم نمی خورد ،چراغها رو روشن کردم ،،برف بود و جاده ای یکدست سفید شده .هیچ چیز دیگری قابل تشخیص نبود .
    پس کی بود که کوبید به شیشه و ما را بیدار کرد ؟
    جاخوردم ،پس تو هم آن مرد را دیده بود ی که به پنجره می کوبید ،پس تو نبودی که ماشین خارج شدی بودی .با وجود اطمینان از این قضیه پرسیدم :« مگه شما نبودی ؟»
    نه بابا ،مرد مومن !من را هم اونا بیدار کردن ،گفت داره دیر می شه .
    سکوت سنگینی در میانمان حکمفرما شد . هزار فکر به سرم خطور کرد ،نکند ضد انقلاب بوده .نکند کمین خورده باشیم ؟اما اگر کمین بوده پس چرا طرف این طوری آمده ما را از خواب بیدار کرده؛ نکند ...
    صدای بازوو بسته شدن در ماشین مرا از جا پراند ،تو از ماشین خارج شده بودی ،بدون احتیاط و با عجله پشت سر تو ،من هم از ماشین خارج شدم .سرما تا مغز استخوانم را سوزاند .تو دائما اطراف ماشین را می کاویدی و این طرف و آن طرف می دویدی ،روی برف ها دنبال چیزی می گشتی ،در ماشین را باز کردم و اسلحه ام را بر داشتم و مسلح کردم ،گر چه اگر کمینی در کار بود ،این کار هیچ فایده ای نداشت .آمدی کنارم و با صدایی که احساس کردم از ترس و یا نگرانی می لرزد و بات فریاد گفتی :« محمد !برف روی جاده دست نخورده ،صاف صافه ،حداقل باید نیم ساعت همین طوری برف بیاد تا جای پا با چرخ ماشین رو پاک کنه ،اما هیچ ردی روی برفها نیست ،هیچ کس غیر از ما ما اینجا رد نشده .»
    با حیرت نگاه نگاه کردم ،چه می خواستی بگویی ؟قدرت فکرن نداشتیم ،
    منظورت را نمی فهمیدم ،دوباره فریاد زدی .
    اما من و تو را یکی بیدار کرد ،یکی به پنجره ماشین زد ،یکی گفت دیرتون شده ،تا تهران خیلی مونده ،به خدا یکی گفت .من خواب نبودم ،توی بیداری بود . دیدی چقدر ماشین سرد شده بود ،اگر بیدرمان نکرده بود ممکن بود یخ بزنیم طرف گفت امام منتظره ...
    در میان برفها زانو زدی و سجده کردی .هق هق گریه ات بلند شد ،ضجه می زدی و بلند فریاد می کردی شانه هایت تکان می خورد ،فریاد زدی یا حسین .اشک در چشم مان حلقه زد ،از خودم لجم گرفت که چرا من متوجه غیر عادی بودن این جریان نشدم ،من هم زانوزدم و سر بر شانه ات گذاشتم و فریاد زدم :
    یا حسین (ع) !
    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫


    ویرایش توسط شروع دوباره : ۱۳۹۱/۰۴/۲۰ در ساعت ۰۲:۱۰

  11. تشکر


  12. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۰
    نوشته
    1,138
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    13 روز 1 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    139

    شهادت




    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫

    روز شهادت

    روز 13 تیر ،چند ساعت از ظهر گذشته ،آمدی به قرار گاه ،همان طور خندان و و لنگان دوباره رو به من گفتی :« محمد نان و ماستی بیاور ،48 ساعته ،نه آب خوردم و نه غذا ،بدو که ممکنه از گرسنگی شربت شهادت بنوشم .»
    غذاو آبی تهیه کردم و توی سینی پلاستیکی گذاشتم جلویت .اولین قاشق غذا را که مقابل دهانت گرفتی سر و صدای بیسیم بلند شد و تو را صدا کرد .غذا را لب نزدی و رفتی کنار بیسیم .خبر دادند که ضد انقلاب در محور (نقده – مهاباد ) با بچه ها درگیر شده و آنها احتیاج به کمک دارند .بدون اینکه لبهای ترک زده ات را به آب و غذا بزنی به سرعت اسلحه ات را برداشتی و راهی شدی ،و من هم که لیوان آب در دست ،افتادم دنبالت تا حداقل آن یک لیوان آب را بخوری ،به گرد پایت نمی رسیدم .رفتی و دیگر نیامدی .آمدی اما دیگر گرسنه نبودی ،دیگر نمی لنگیدی ،فقط می خندیدی و به سینه ات اشاره می کردی ، به زخمی که جای بوسه گلو بود ؛و به من می خندیدی ؛به حاج محمود می خندیدی ،می خندیدی همان طور که معروف بود ،بروجردی در لحظه شهادت لبخند ه لب داشته .چقدر پس از شهادت او بی تابی کردی .چقدر بعد از شهاد ت علی گنجی زاده گریه کردی . وحالا ما بودیم که گریه می کردیم و حاج محمود که دائما می گفت :« علی کمر لشکر را شکست ،علی کمرم شکست .»

    ╫**╫ شهید علی قمی کردی قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا ╫**╫


    ویرایش توسط شروع دوباره : ۱۳۹۱/۰۴/۲۰ در ساعت ۰۲:۱۷

  13. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود