جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان های پراکنده(از آثار شهید دستغیب)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    115
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    9 روز 9 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    140

    دعوت داستان های پراکنده(از آثار شهید دستغیب)




    حمال ، ولی اهل بهشت

    یکی از اهل معرفت میفرمود: شبی در عالم واقعه دیدم دستگاه سلطنتی عجیبی است. پرسیدم این دستگاه عظیم مال کدام سلطان است؟
    گفتند:آنکه روی تخت نشسته است.
    گفتم : آیا ممکن است اذن دخول بمن بدهد؟
    رفتند پرسیدند، برگشتند و گفتند: اجازه داده است.
    مرا بردند، احترام کرد، گفتم: آرزو دارم شما را بشناسم.
    گفت: من حمال بوده ام .
    پرسیدم: چه شد به این درجه رسیدی؟
    گفت: ملتزم به نماز جماعت بودم و در معامله با خلق دروغ و خیانتی نکرده ام.



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    115
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    9 روز 9 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    140



    زن آمریکائی ، تنها مسلمان در یک ایالت

    در مجله نور دانش در چند سال قبل دیدم ،خلاصه اش:

    در یکی از شهرهای آمریکا تنها یک زن مسلمان بیشتر نیست،بدون اینکه کسی لغت عربی یاد او دهد و ارشادش کند و واقعاً این قضیه معجزه است.

    بانو مهاجر اسم مسلمانیش هست .هدایتی که شامل حال این زن شده بقول خودش که به خبرنگاران گفته راستی عجیب است !چطور شده در خانواده مسیحی که هیچ اسمی از اسلام بگوشس نخورده مسلمان شده است.
    گفته اولاً در سن کوچکی همه میگفتند که استعداد من فوق العاده بوده خدا هوش سرشاری بمن داده بود چنانچه هر ناروائی را ترک میکردم با اینکه در این کشور زن چادر بسر نیست من از همان بچگی بدم میآمد که زن خودش را نشان دیگری بدهد.

    بدون اینکه کسی این مطلب را بمن یاد دهد پوششی درست کرده بودم که سرم، دست و پایم، پوشیده باشد؛

    بعد ها که قرآن خواندم دیدم همانی که عقل و فطرت من میگفت همان را خدا در قرآن فرموده است: نباید زنها زینتهایشان را نشان مردان بیگانه بدهند.
    بالاخره چند سال قبل شبی در عالم رؤیا خواب دیدم یک نفر عبا بدوش فرمود : من از سمت شرق میآیم. دیدم بدست مبارکش کتابی است، نشانم داد و بمن فهماند اینست راه سعادت و نجات تو.

    از خواب بیدار شدم ؛ سه سال یا بیشتر همین قسم در کتابخانه ها میگشتم بلکه آن کتابی که آن بزرگ بمن نشان داد بیابم.
    روزی یکنفر مسافر هندی مسلمان را دیدم و پرسیدم از کجا میآئی؟ گفت از هند و مسلمانم.
    من به او بعضی از گزارشاتم را گفتم ، دست در جیب کرد ، کتابی را در آورد؛دیدم عین همان کتابی است که در خواب نشانم دادند.
    پرسیدم این چه کتاب است؟
    گفت: قرآن محمد صلی الله علیه و آله.
    آن را بعنوان هدیه بمن داد.



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    115
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    9 روز 9 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    140



    لذت قرآن

    در تفسیر مجمع و غیر آن ذکر شده در غزوه ای از غزوات که پیغمبر اکرم(ص) حضور داشتند.

    قرار شد قشون در آن بیابان برای حفظ لشگر از شبییخون دشمن ، دو نفر از اصحاب را برای پاسبانی مقرر فرمود، عمار بن یاسر و دیگری.

    لشگر خوابیدند ، این دو نفر هم شب را قسمت کردند هر کدام نصف شب را بیدار بماند. عمار خوابید، رفیقش بیدار ماند ایستاد به نماز ،رکعت اول نماز سوره کهف را شروع کرد.
    در اثناء یکنفر یهودی جاسوسی می کرد میخواست ببیند آیا لشگر خوابند یا بیدار و آیا میشود شبیخون بزنند یا نه؟ از دور دید چیزی مثل ستون است اما در تاریکی است نمی فهمد چوب ، درخت، یا انسان است.

    برای امتحان که ببیند آیا آدم است یا چوب، تیری بسمت او انداخت، تیر به سینه ی مبارکش خورد ابداً تکان نخورد، انس قرائت قرآن است لذت می برد.

    یهودی دید خبری نشد باز شک دارد آیا تیر خورده یا نه؛ تیر دوم را نیز انداخت تیر سوراخ می کند ولی او تکان نمی خورد. تیر سوم که انداخت با پا اشاره کرد عمار را بیدار کرد.
    نماز را فارغ کرد و افتاد؛ عمار مسلمانان را بیدار کرد و سر وصدا کردند.یهودی ملعون فرار کرد.

    عمار گفت: رفیق چرا همان تیر اول که بتو رسید مرا بیدار نکردی؟
    گفت: بخدا قسم دست از سوره کهف برنمیداشتم مگر اینکه ترسیدم طوری بر سرم بیاید که نتوانم تو را بیدار کنم، اگر ترس از حمله دشمن به لشگر اسلام نبود تو را بیدار نمی کردم.



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    115
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    9 روز 9 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    140



    اگر از پل صراط رد شدم...

    وقتی منافقی بجناب سلمان ، شخص اول مسلمین، سلمان محمدی (ص) در هنگام حکومت و استانداری مدائن ، گفت:

    سلمان این ریش سفید تو بهتر است یا دم سگ؟!

    سلمان است بچه نیست، حرفی شنید بدون اینکه بجوش و خروش بیاید با نهایت ملایمت فرمود:

    اگر از صراط رد شدم ریش من بهتر است اگر افتادم ، دم سگ بهتر است.



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    115
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    9 روز 9 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    140




    سر کشی از حال دل لازمست

    در اصول کافی از یکی از روات اخبار نقل نموده در سفر حج با امام صادق(ع) همپالکی بودم ؛ امام در یک طرف کجاوه و من یکطرف دیگر با هم میرفتیم.
    حضرت صدایم زد فرمود:
    قرآن داری؟
    گفتم : بلی.
    فرمود: بخوان.
    با حزن قرآن خواندم ، امام گریه می کرد تا فرمود کفایتست؛ فرمود: غافل نباش ساعت هایی در شبانه روز بر انسان میگذرد که در دل نه ایمانست نه کفر .

    سری بدلت بزن بعضی اوقات دل مانند پارچه کهنه با مختصر اشاره ای پاره پاره می شود دل غافل هم با وسوسه هلاک می شود.

    مرحوم مجلسی چقدر شیرین بیان کرده می فرماید : تشبیه آقا دل را به پارچه کهنه ، پارچه نو را اگر بخواهی پاره کنی زحمت دارد و به این زودی پاره نمیشود ، اما اگر کهنه شد تا اشاره اش کردی پاره پاره می شود.

    ویرایش توسط شمس الهدی : ۱۳۹۱/۰۴/۲۶ در ساعت ۱۹:۲۹

  7. تشکر


  8. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    115
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    9 روز 9 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    140



    جگر فروش وکیسه پولی هنگام مرگ

    جگر فروشی در سابق هفده قِران سابق جمع کرده بود در کیسه مدتها پس انداز کرده خیلی هم به آن علاقمند بوده است مرگش که می رسد در حال احتضار به او تلقین میکنند شهادتین را میگوید، اما « اشهد ان علیا و الائمه احد عشر من ولده جج الله» گواهی دهم که علی و یازده فرزندانش بحق و مفترض الطاعه هستند؛

    هر چه به او می گفتند نمیگفت. از حُسن سعادتش حالش بهتر شد.خدا مهلتش داد تا نزدیک مرگ رفت و خدا او را بر گرداند .

    بعد از او پرسیدند: آنروز چرا شهادت به ولایت نمی دادی؟تو که یک عمر دم از علی (ع) و حسین ( ع) میزدی ؟

    گفت: حقیقتش اینست که دیدم یک نفر کیسه پولی را آورد جلو ی من میگفت اگر بگویی ،همه این پولها راازبین میبرم ، من هم به آن علاقمند بودم نمی گفتم.


  9. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود