جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: از زبان كودكانمان بشنويم .....

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    806
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    73
    آپلود
    0
    گالری
    1

    از زبان كودكانمان بشنويم .....




    از زبان كودكانمان بشنويم .....از زبان كودكانمان بشنويم .....


    به نام خدايي كه همين نزديكيست .

    بد نيست گاهي خودمون را جاي فرزندانمون قرار بدهيم و دنيا را از نگاه كودكانه ي اونها ببينيم.

    با صداقتي كه در كلامشون هست مطمئنم بهترين مربي ما خواهند بود

    اگر

    پاي صحبتهايشان بنشينيم.


    ویرایش توسط مونس : ۱۳۹۱/۰۴/۲۹ در ساعت ۰۱:۰۴
    روزي حداقل يکبار به ان نگاه کن
    "هيچ کس دوبار زندگي نمي کند."
    جايي روي ديوار بنويس


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    806
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    73
    آپلود
    0
    گالری
    1



    از زبان كودكانمان بشنويم .....

    اي كاش به جاي اين همه كادوي رنگارنگ فقط كمي كنار من مي نشستيد تا دستاي گرمتون را توي دستم بگيرم و باهاتون حرف بزنم.

    وقتي كنار شما هستم احساس مي كنم خوشبخت ترين موجود دنيا هستم.

    كمي بيشتر برام وقت بذاريد .
    روزي حداقل يکبار به ان نگاه کن
    "هيچ کس دوبار زندگي نمي کند."
    جايي روي ديوار بنويس


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    6,353
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    31 روز 12 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    286



    از زبان كودكانمان بشنويم .....

    دختر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.
    این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.
    و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....
    حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
    دختر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
    مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.
    ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

    اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

    دختر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

    پس از چندی قدم زدن دختر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
    کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

    آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند...

    مادر با شنیدن این جملات زیبا از زبان کودکش متحیر ماند وبه فکرفرو رفت...



    از زبان كودكانمان بشنويم .....




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    806
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    73
    آپلود
    0
    گالری
    1



    هنگام بازي با كودكان بگذاريد آنها برنده شوند.از زبان كودكانمان بشنويم .....
    روزي حداقل يکبار به ان نگاه کن
    "هيچ کس دوبار زندگي نمي کند."
    جايي روي ديوار بنويس


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    6,353
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    31 روز 12 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    286

    کودک و خدا




    از زبان كودكانمان بشنويم .....



    معلم مهد كودك به شاگردهاي كوچولويش كه مشغول كشيدن نقاشي بودند. نگاه مي كرد و گاهي هم قدم مي زد تا كار بچه ها رو نگاه كند . همينطور كه راه مي رفت به دختر بچه اي رسيد كه حسابي مشغول نقاشي كشيدن بود.

    معلم از او پرسيد كه چه مي كشد. دختر جواب داد: دارم عكس خدا رو مي كشم . معلم مكثي كرد و جواب داد : ولي هيچ كس نمي دونه كه خدا چه شكليه !.

    دختر بدون هيچ وقفه اي و بدون اينكه حتي سرش را از روي نقاشي اش بالا بياورد به معلمش گفت : حالا چند دقيقه ديگه مي فهمن !....


    از زبان كودكانمان بشنويم .....





  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    6,353
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    31 روز 12 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    286



    از زبان كودكانمان بشنويم .....



    پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید :

    خانم ! تو رو خدا یه شاخه گل بخرید زن در حالی که گل را از دستش میگرفت
    نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد , چه کفش های قشنگی دارید !
    زن لبخندی زد و گفت:برادرم برایم خریده است دوست داشتی جای من بودی؟؟
    پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت : نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم !
    ... تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم



    از زبان كودكانمان بشنويم .....




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    806
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    73
    آپلود
    0
    گالری
    1



    قول مي دهم از فردا پدر خوبي برايت باشم ...

    برنامه جاودانه لارند به پسرش را ميليونها نسخه تكثير كرده اند . در اينجا هم بخشهايي از اين نامه را براي شما درج كرده ام :
    • گوش كن پسرم اين حرف را در حالي مي زنم كه در خواب هستي چند دقيقه ايست كه به اتاق خواب تو آمده ام . در كتابخانه بودم كه احساس كردم بايد به نزد تو بيايم .
    • به نكاتي فكر مي كردم ، با تو خشن برخورد كرده ام . وقتي لباس مي پوشيدي تا به مدرسه بروي به اين دليل كه صورتت را خوب نشسته بودي بر سرت فرياد كشيدم ، تو را به خاطر تمييز نكردن كفشهايت شماتت كردم ، وقتي لوازمت را بر زمين انداختي بر سرت داد زدم .
    • به هنگام صرف صبحانه هم ايراداتي گرفتم ، چرا صبحانه ات را ريختي . چرا غذايت را با صدا مي خوري . چرا آرنجت را روي ميز گذاشتي .روي نانت چرا كره زيادي ماليدي . بعد وقتي خداحافظي كردي و دست تكان دادي و گفتي : " خداحافظ پدر " اخم كردم و گفتم :" شانه ات را راست نگه دار " .
    • عصر هم دوباره شروع كردم در خيابان كه به سمت خانه مي آمدم تو را تحت نظر گرفتم . ديدم روي زانوانت نشسته اي و مشغول بازي هستي . جورابهايت سوراخ داشت . تو را در حضور دوستانت سرزنش كردم و بعد مجبورت كردم كه جلو من راه بيفتي و به منزل بروي .
    • بعد در حاليكه در كتابخانه بودم با قيافه اي دلخور به آنجا آمدي ، با ناشكيبايي سرم را از روي كتاب بلند كردم، نگاهت كردم كه در كنار در ايستاده بودي با لحن تندي پرسيدم : " چي شده ، چه مي خواهي ؟ "
    *حرف نزدي به طرف من آمدي بازويت را به دور گردنم انداختي و مرا بوسيدي و بعد رفتي .
    *** بعد از رفتن تو بود كه به خودم آمدم ، كتاب از دستم لغزيد ، حالم بد شد ، هراسي بر من حاكم گرديد ، اين عادت با من چه ها كرده است . عادت ايراد گرفتن ، عادت تحقير كردن . البته مسئله اين نبود كه تو را دوست ندارم ، مسئله اين است كه از تو توقع زيادي دارم . تو را با شرايط گذشته خودم مقايسه ميكردم .
    بسياري از كارهايت بي عيب و نقص بود، دلت پاك بود . دل بزرگي داشتي . به همين دليل بود كه آمدي دست در گردنم انداختي و مرا بوسيدي و شب بخير گفتي . امشب به اتاقت آمده ام در تاريكي كه اين حرفها را به تو بزنم . مي دانم كه اگر بيدار بودي متوجه حرفهايم نمي شدي . اما قول مي دهم از فردا پدر خوبي برايت باشم . يك پدر حقيقي
    از فردا اگر بخندي با تو مي خندم و اگر ناراحت شوي با تو ناراحت خواهم شد . اگر شكيبايي ام را از دست بدهم و بخواهم حرف بي حسابي بزنم، لبم را گاز خواهم گرفت . با خود خواهم گفت او در نهايت پسر كوچكي بيش نيست .
    من تو را يك مرد در نظر گرفته بودم اما حالا مي بينم كه كودكي بيش نيستي .
    انگار همين ديروز ميان بازوان مادرت بودي و سرت را روي شانه هاي او گذاشته بودي .
    انتظار بيش از اندازه داشته ام ، بيش از اندازه .

    منبع: پدر فراموش مي كند " راههاي ساده براي زندگي سعادتمند " پرومود بترا ، مترجم : مهدي قراچه داغي "
    روزي حداقل يکبار به ان نگاه کن
    "هيچ کس دوبار زندگي نمي کند."
    جايي روي ديوار بنويس


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود