صفحه 1 از 12 12311 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ║✿ŏ✿║ لحظات شیرین کودکانه ..!!! ║✿ŏ✿║

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    6,353
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    31 روز 12 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    286

    خندیدن ║✿ŏ✿║ لحظات شیرین کودکانه ..!!! ║✿ŏ✿║




    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║



    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║


    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║سلام به همه دوستان کانونی║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║

    در این تایپیک قصد داریم از لحظا ت شیرینی که با فرزندانتون , خواهران و برادرانتان و کلا با کودکان داشته اید مطالبی بگذاریم

    لحظاتی که یک گفتار آنها شما را شگفت زده کرده
    لحظاتی که از رفتار آنها متعجب شده اید
    لحظات شیرین و خاطره انگیزی که هر وقت به یادش می افتید تبسم بر لبهاتون نقش می بنده

    منتظر شنیدن این لحظات ناب هستیم
    و امیدواریم از آنها هم لذت ببریم هم درس بگیریم




    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    6,353
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    31 روز 12 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    286



    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║



    خانم جوانی که در کودکستان با بچه های 4 ساله کار می کرد می خواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمی رفت. بعد از کلی فشارو خم و راست شدن، بچه رو بغل می كنه و می ذاره روی میز، بعد روی زمین... و بالاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه می کنه و یه نفس راحت می کشه که...

    هنوز آخیش گفتنش تموم نشده که بچه می گه این چکمه ها لنگه به لنگه است!

    خانم ناچار با هزار زور و اینور و اونور شدن و در حالی که مواظب هست که بچه نیافته هرچه می تونه می کشه تا بالاخره بوت های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درمیاره و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه می کنه که لنگه به لنگه نباشه.
    در این لحظه بچه می گه این بوت ها مال من نیست!


    خانم جوان با یه بازدم طولانی و سر تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبان گیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه می اندازه و می گه آخه چی بهت بگم؟ دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در میاره.

    وقتی کار تمام می شه از بچه می پرسه: خوب، حالا بوت های تو کدومه؟ بچه می گه: همین ها! این ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم...
    مربی که دیگه خون خونشو می خورد سعی می کنه خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوت هایی رو که به پای بچه نمی رفت به پای اون بکنه... بعد از اتمام کار یک آه طولانی می کشه و می پرسه: خوب، حالا دستکش هات کجا هستند؟ توی جیبت که نیستن...


    بچه می گه: توی بوت هام بودن دیگه!



    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    نوشته
    1,124
    تشکر:
    1
    حضور
    15 روز 13 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    با سلام
    حدود دو هفته پیش به پسرم قول دادم براش لاک پشت نینجا بخرم یکی دو روزی به قولم عمل نکردم چون سرم شلوغ بود و نمیتونستم برم بیرون تا اینکه سه روز پیش شوهرم میخواست بره مسافرت پسرم بهانه گرفت که بره منم دوست نداشتم بره بهش گفتم نرو تا لاکپشت برات بخرم خلاصه مجبور شدم براش خریدم شب می خواستیم بخوابیم دیر وقت بود از وقت خوابش گزشته بود
    همینطور که توی خواب و بیداری سیر میکردم لاک پشتش داد به من گفت بخوابونش بغلت باهاش بازی کن تا یاد بچگیت بیفتی هر وقت یادم می افته خندم میگیره


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    11,935
    مورد تشکر
    4 پست
    حضور
    33 روز 6 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    406
    آپلود
    94
    گالری
    278




    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║



    سلام خدمت همه دوستان

    خب من هم یک لحظه ی کودکانه براتون بگم که همین دیروز اتفاق افتاد
    پسری دارم دوسال و سه ماه که تازه شروع کرده به صحبت کردن و خب به طبع همه ی کلمات را درست ادا نمی کنه

    این پسر ما به دوچرخه می گه
    دو چر خره و بیشتر کلماتی که می گه با الف شروع می کنه
    دیروز مادر بزرگش آمده بود و حرف دوچرخره ( آخ ببخشید دوچرخه ) بود

    که پسر من گفت
    بابا بیاااااااااااااااااد دوچرخره اخره
    ( حرفها را هم گاهی می کشه گردنش هم کج )


    بعد مادر شوهر گرام رو به ما کرد و گفت اااااا اینا چیه از حالا این بچه می گه از شما بعیده یه کاری کن از سرش بیوفته
    ایشون گویا فقط همون قسمت قرمز را متوجه شده بودند

    گفتم نه خانم جون

    داره می گه بابا بیاد دوچرخه بخره

    خلاصه این دوچرخره برای ما شده سوژه حتی گاهی خودمون هم در حرف زدن عادی به جای دوچرخه اینو می گیم

    و اما نتیجه ی اخلاقی :
    گاهی ممکنه کسی حرفی بزنه به زبان خودش و منظوری نداشته باشه
    پس زود قضاوت نکنیم و جبهه نگیریم



    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║


    ویرایش توسط ╫❀نیایش❀╫ : ۱۳۹۱/۰۵/۰۶ در ساعت ۰۰:۱۹

    ماهی ها از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند

    و

    چون دریا آرام شد خود را اسیر تور صیادان یافتند.

    تلاطم های زندگی حکمتی از جهان هستی است...

    پس از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد نه اطرافمان



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۰
    نوشته
    1,025
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 روز 8 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    17



    نقل قول نوشته اصلی توسط معز الاولیاء نمایش پست
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║



    خانم جوانی که در کودکستان با بچه های 4 ساله کار می کرد می خواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمی رفت. بعد از کلی فشارو خم و راست شدن، بچه رو بغل می كنه و می ذاره روی میز، بعد روی زمین... و بالاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه می کنه و یه نفس راحت می کشه که...

    هنوز آخیش گفتنش تموم نشده که بچه می گه این چکمه ها لنگه به لنگه است!

    خانم ناچار با هزار زور و اینور و اونور شدن و در حالی که مواظب هست که بچه نیافته هرچه می تونه می کشه تا بالاخره بوت های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درمیاره و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه می کنه که لنگه به لنگه نباشه.
    در این لحظه بچه می گه این بوت ها مال من نیست!


    خانم جوان با یه بازدم طولانی و سر تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبان گیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه می اندازه و می گه آخه چی بهت بگم؟ دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در میاره.

    وقتی کار تمام می شه از بچه می پرسه: خوب، حالا بوت های تو کدومه؟ بچه می گه: همین ها! این ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم...
    مربی که دیگه خون خونشو می خورد سعی می کنه خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوت هایی رو که به پای بچه نمی رفت به پای اون بکنه... بعد از اتمام کار یک آه طولانی می کشه و می پرسه: خوب، حالا دستکش هات کجا هستند؟ توی جیبت که نیستن...


    بچه می گه: توی بوت هام بودن دیگه!



    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║

    خیلی این بچه بامزه بوده
    از این بچه های شیطون اینقده دوس دااااااااارم


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۰
    نوشته
    1,025
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 روز 8 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    17



    یه دختر دایی دارم که یه دختر داره و خیلی ناز و بامزه است
    کاملا هم با لهجه اصفهانی حرف میزنه

    از اونجا که توی مهمونی ها عادات بد غذایی بزرگترها بچه ها رو هم درگیر میکنه این خانوم کوچولو همش نوشابه میخورد

    مامانش بهش گفت:نوشابه خوب نیست...بقیه نوشابتو بریز دور
    با لهجه خوشگلش گفت:اینکه نوشابه نیست داروئه

    باز مامانش گفت خب اگه داروئه بیا بده بقیشو سارا بخوره چون دارو زیادیش خوب نیست

    با اکراه نوشابشو گرفت طرف سارا و ما برای اینکه تموم شه به سارا گفتیم همشو بخور

    با یک غصه ای به سارا نگاه کرد و گفت:سارا خیلی نخور!داروئه...دارو خیلی خوب نیست بخوری


    اینقدر این بچه ناراحت بود و با غصه نگاه میکرد که دلم هممون واسش سوخت و دادیم بقیه نوشابشو بخوره



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    6,353
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    31 روز 12 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    286



    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║

    همکاری بچه ها:

    روزی مادری به میهما نی رفت، وقتی به خانه برگشت

    اولین بچه گفت: مادر من ظرف ها را شستم.

    دومین بچه گفت: من هم آن ها را خشک کردم.

    سومی گفت : من هم ظرف های خشک را در جا ظرفی چیدم.

    چهارمی گفت: من هم تمام ظرف های شکسته شده را در سطل آشغال ریختم.


    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║








  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    6,353
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    31 روز 12 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    286



    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║


    سلام به همه دوستان

    خاطره ای که میخوام بگم از یکی از بچه های اقوامم هستش
    و مربوط میشه به 2 سال پیش

    این آقا پسر گل ما یک سال و نیمش
    که بوده با مامان و باباش مشرف میشه به کربلا
    با وجود اینکه مامان و باباش هیچ چیزی نگفتن بهش درباره جایی که میخوان برن ولی در حین ورود به حرم آقا امیر المومنین(ع) روی زمین میشینه و پایین پای حضرت رو میبوسه و بلند میشه


    این جور صحنه هایی رو که ادم میبینه واقعا ......




    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║





  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    11,935
    مورد تشکر
    4 پست
    حضور
    33 روز 6 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    406
    آپلود
    94
    گالری
    278




    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║



    سلام خدمت همگی
    با یک لحظه کودکانه دیگه در خدمتتون هستم

    زمانی که دخترم کوچک بود حدودا 4 , 5 ساله
    در حین تماشای سریالی از تلویزیون
    داشت آلو می خورد که چشمتون روز بد نبینه یک دفعه در اثر هیجان فیلم هسته پرید تو حلقش


    خلاصه خدا حسابی رحم کرد و با وجود بزرگان خانواده همه چیز به خیر و خوشی تموم شد
    از آن به بعد ما هر دفعه می خواستیم بهش میوه ای بدیم که هسته داشت
    هسته ها را در می آوردیم تا خدای ناکرده دوباره اتفاقی نیوفته

    تا اینکه یک روز بهش گفتم
    بیا بشین برات کیوی پوست بکنم
    گفت باشه
    بعد وقتی پوست کندم براش
    می دونید چی گفت

    گفت مامان تمام هسته هاشو در بیار تا من بخورم



       
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║




    نتیجه اخلاقی :
    اولا فیلمهایی که مناسب بچه ها نیست را نذاریم ببینند
    حالا کو گوش شنوا

    دوما از کودک باید یاد گرفت وقتی یک بلایی سر ش اومد
    دیگه تحت هیچ شرایطی نمی ذاره دوباره اون اتفاق براش بیوفته
    حالا ما بزرگتر ها .................



    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║



    ماهی ها از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند

    و

    چون دریا آرام شد خود را اسیر تور صیادان یافتند.

    تلاطم های زندگی حکمتی از جهان هستی است...

    پس از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد نه اطرافمان



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    6,353
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    31 روز 12 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    286




    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║


    ايليا به خريد ميرود!!!

    دريك عصربهاري درتاريخ ۱۱/۲/۹۱ ايلياي عزيز ۵ساله ماگيردادكه من شيرميخوام.نميدونيد چه ارادتي به گاو وشيرداره اين بچه (شيردوشاخ).ماهم كه توخونه شيرمون تموم شده بود براي اينكه قال بخوابه گفتيم بريم بيرون بگرديم وشيربخريم. رسيديم جلوي سوپرماركت ،بابائي يه ۵۰۰تومني داددست وروجك وگفت بدوشيربخر.اولين باربودكه جوجه من خودش ميرفت مستقل خريدكنه.بااسترس رفت تو... ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║بعدازچنددقيقه آقاي قشنگ اومدگفت ببخشيد اين بچه چي ميگه؟║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║گفتيم شيرميخواد.گفت آخه اومده ميگه آقا ۲تاشيرگنده بده. فكركنيد يارو الان يه لحظه خيال كرده مااصحاب كهفيم ۵۰۰داديم دست بچه گفتيم بدو ۲تادوي پك شيربگير...كلي خنديديم گفتيم ۱ شيرمعمولي ميخواد.حالاشير روگرفته پولو نميده .با۱۰۰۰۰اشاره گفتيم برو پولو بده.بجاي ۱۰۰تومني يارو يه آدامس داد بهش .برد برگردوند گفت اين چيه دادي به من اينا تلخن عوض كن شيرينشو بده. خلاصه داستاني بود اين خريد مستقل گل پسرما.║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║



    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║
    ║✿ŏ✿║  لحظات شیرین کودکانه ..!!!  ║✿ŏ✿║

    منبع




صفحه 1 از 12 12311 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود