جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: •*✿*• حاج احمد شهيد شد! •*✿*•

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89

    •*✿*• حاج احمد شهيد شد! •*✿*•




    حاج احمد شهيد شد!

    نويد شاهد: يك تركش به اندازه نصف كف دست من، تو گوشتش فرو رفته بود. بچه ها مي گفتند اگر به فيل مي خورد، افتاده بود. همه توي سر و كله خودشان مي زدند كه اي واي! حاج احمد شهيد شد...
    •*✿*• حاج احمد شهيد شد! •*✿*•
    به گزارش خبرنگار نويد شاهد روايتي خواندني از مقاومت كم نظير حاج احمد متوسليان فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله(ص) در ذيل عنوان مي شود:

    بالاخره به شلمچه رسيديم. بعدازظهر داغي بود. آفتاب و عراقيها هر دو روي سرمان آتش مي ريختند. در منطقه "سه گوشه شهدا" ماندگار شديم. از صبح زود، هجوم تير و تركش عراقي ها به راه بود. ما هم براي اينكه نفسشان را بگيريم، به اين در و آن در مي زديم كه يكدفعه چشمم به حاجي افتاد. دوتا عصا زير بغلهايش بود. دهانم باز ماند!

    به شانه مرتضوي كوبيدم:"چه خبر شده؟ حاج احمد چرا عصا دارد؟ اصلا از مرحله دوم عمليات كجا بود؟ چه بلايي سرش آمده بود كه ما بيخبريم؟" مرتضوي پاك گيج شده بود:" اي بابا، در عمليات به رانش تركش خورد، نبودي ببيني. يك تركش به اندازه نصف كف دست من، تو گوشتش فرو رفته بود. بچه ها مي گفتند اگر به فيل مي خورد، افتاده بود. همه توي سر و كله خودشان مي زدند كه اي واي! حاج احمد شهيد شد.

    يك وقت ديديم حاجي مثل شير از جايش بلند شد، كمربندش را را باز كرد و آن را محكم بالاي ران پايش بست. بعد با خنده گفت:"اين تركش نقلي براي من است و گريه و زاري اش مال شما. چرا اينطور آبغوره مي گيريد؟!" خلاصه حال همه را گرفت."

    گفتم:"به جاي اين حرفها بگو چرا گذاشتيد با اين وضع به خط بيايد. الان اگر يك گلوله توپ يا خمپاره به اينجا بيفتد، او كه نمي تواند خيز برود."

    بازويم را كشيد و همين طور كه من را به طرف حاجي مي برد، جواب داد:"كجاي كاري؟ تا حالا بيشتر از صدتا گلوله زده اند. همه خيز رفتند و بلند شديم، ولي حاجي همينطور مثل كوه سرجايش ايستاد و و هيچ طوري اش هم نشد."

    منبع: كتاب خاطرات ناب(1)، صفحه 134، انتشارات قدر ولايت.


    •*✿*• حاج احمد شهيد شد! •*✿*•

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    نوشته
    94
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 4 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    13
    آپلود
    4
    گالری
    27



    در فضایی که بنی صدر برای اختلاف بین نیروهای سپاه و ارتش در غرب تلاش می کرد سختی ها و تلخ کامی ها به وجود می آمد که تنها سنگ صبور حاج احمد و دیگر سرداران سپاه غرب، فرمانده سپاه منطقة 7 کرمانشاه،حاج محمد بروجردی بود. مکاتبات حاج احمد ، به عنوان زبده‌ترین فرمانده جبهه ‌های کردستان با فرمانده مافوق خود، سردار کبیر «محمد بروجردی» در این مقطع، سرشار از جملاتی آتشین در اعتراض به خیانت‌ها و کارشکنی‌های متعمدانه بنی‌صدر بود که این نامه ها نیز که بنا بر مصلحت اندیشی دلسوزانه سردار بروجردی، تندی‌های آنها گرفته شده بود، باز چنان آتشناک بود که ماشین جعل و تهمت و شایعه‌سازی جبهه متحد ضدانقلاب به کار افتاد. طرفداران بنی‌صدر برای مشوش ساختن سیمای احمد متوسلیان دست به کار شدند. از جمله شایعاتی که لیبرال‌ها علیه او سر زبان‌ها انداختند، این بود که فرمانده سپاه مریوان، منافق است! البته وقتی این شایعه به گوش احمد رسید، با حلم و صبر عجیبی با این قضیه برخورد کرد. با آن‌که از درون می سوخت، هیچ به روی خودش نیاورد و فقط می خندید!
    کار به حدی بالا گرفت که یک روز خبر رسید از دفتر حضرت امام (ره) او را خواسته‌اند. حاج احمد سخت نگران وضعیت حساس جبهه مریوان در آن روزهای دشوار جنگ‌های کردستان بود. در هر صورت بلند شد آمد تهران، رفت و خودش را به دفتر حضرت امام (ره) معرفی کرد... می ‌گفت: رفتم ببینم چه کارم دارند. دیدم قرار شده برویم دست‌بوسی حضرت امام. توی دفتر به من گفتند:شما احمد متوسلیان هستید؟ گفتم: بله. گفتند: الان که خدمت حضرت امام می روی، مثل حالا که توی چشم‌های ما نگاه می کنی، آنجا به چشم‌های امام نگاه نکن! فقط جواب سؤالات آقا را بده، هیچ مسأله‌ای هم نیست. نگران نباش. بعد ما را بردند خدمت امام. دیگر نفهمیدم م چه شد... بغض گلویم را گرفته بود. خدایا! مگر می شد باور کرد؟! مرا به خدمت امام آورده‌اند!... بعد دیدم امام فرمود:احمد! شما را می گویند منافق هستی؟! گفتم: بله، همین حرف‌ها رامی زنند !... دیگر نتوانستم چیزی بگویم. بعد، امام فرمود: برگرد، همان جا که بودی، محکم بایست!... وقتی احمد به اینجای حکایت رسید، با ذوق و شوق گفت: حالا دیگر غمی ندارم، تأیید از حضرت امام گرفتم!»
    منبع : کتاب اذرخش مهاجر


    •*✿*• حاج احمد شهيد شد! •*✿*•
    ویرایش توسط دختر حوا : ۱۳۹۱/۰۵/۲۲ در ساعت ۰۵:۵۰
    آیت الله بهجت ( رحمه الله ) :
    گشتیم و گشتیم هیچ ذکری بالاتر از صلوات پیدا نکردیم.


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    نوشته
    94
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 4 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    13
    آپلود
    4
    گالری
    27



    آخرين نفري که از عمليات برمي‌گشت خودش بود.يک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکرات‌ها بودند و آتششان هم سنگين.تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت.
    گفتيم«اگه شهيد مي‌شدي…؟»
    گفت«اين بيت المال بود....»


    •*✿*• حاج احمد شهيد شد! •*✿*•[/URL]



    ویرایش توسط دختر حوا : ۱۳۹۱/۰۵/۲۲ در ساعت ۰۶:۰۴
    آیت الله بهجت ( رحمه الله ) :
    گشتیم و گشتیم هیچ ذکری بالاتر از صلوات پیدا نکردیم.


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    نوشته
    94
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 4 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    13
    آپلود
    4
    گالری
    27



    بعد از عمليات بيت‌المقدس و فتح خرمشهر زماني كه خدمت حضرت امام شرفياب شديم حاج احمد از ناحيه پا مجروح شده بود و عصا در دست داشت. وقتي كه خدمت امام رسيديم ايشان با امام ملاقات خصوصي هم داشت براي عرض گزارش. زماني كه از خدمت امام برمي‌گشت ديدم كه برادر احمد عصا در دست ندارد و خيلي سريع و خيلي خوب دارد حركت مي‌كند و اصلاَ احساس ناراحتي نمي‌كند. من از ايشان پرسيدم كه عصا را چه كردي. گفت زماني كه خدمت امام بودم امام پرسيدند كه پايت چه شده است گفتم كه مجروح و زخمي هستم. حضرت امام دستي بر زخم پايم كشيدند و فرمودند ان شاءالله اين زخم خوب مي‌شود. من از آن لحظه ديگر احساس درد ندارم و نياز به عصا هم ندارم.
    راوی : حاج عباس برقعی


    •*✿*• حاج احمد شهيد شد! •*✿*•
    آیت الله بهجت ( رحمه الله ) :
    گشتیم و گشتیم هیچ ذکری بالاتر از صلوات پیدا نکردیم.


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    593
    تشکر:
    1
    حضور
    2 روز 23 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجايش درجا مي‌زد. ته تفنگ مي‌خورد زمين و قرچ قرچ صدا مي‌داد.
    ماشين تويوتا جلوتر ايستاد. احمد پيدا شد.
    ـ تو مثلاَ نگهباني اين جا؟اين چه وضعشه؟يکي بايد مراقب خودت باشه. مي‌دوني اين جاده چقدر خطرناکه؟
    دست هايش را توي هوا تکان مي‌داد.مثل طلب کارها حرف مي‌زد و مي‌آمد جلو.
    ـ ببينم تفنگتو.
    تفنگ را از دست پسر بيرون کشيد.
    ـ چرا تميزش نکرده‌اي؟اين تفنگه يا لوله بخاري!
    پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زير گريه.
    ـ تو چه‌ طور جرئت مي‌کني به من امرو نهي کني! مي‌دوني من کي‌ام؟ من نيروي برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو مي‌رسه.
    بعد هم رويش را برگرداند و گفت«اصلاَ اگه خودت بودي مي‌تونستي توي اين سرما نگهباني بدي؟»
    احمد شانه هايش را گرفت و محکم بغلش کرد.بي صدا اشک مي‌ريخت و مي‌گفت«تو رو خدا منو ببخش»
    پسر تقلا مي‌کرد شانه هايش را از دست هاي او بيرون بکشد.دستش خورد به کلاه پشمي احمد. کلاه افتاد.شناختش.
    سرش را گذاشت روي شانه‌اش و سير گريه کرد.

    http://www.ayehayeentezar.com/galler...1235724085.gif


    خوشبختي يعني اينكه خداوند آنقدر عزيزت كند كه مايه آرامش ديگري شوي


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,289
    صلوات
    4614
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    41 پست
    حضور
    66 روز 12 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    اللهم فک کل اسیر
    به نام خداوندی که بزرگتر از ناوهای هواپیمابر آمریکاست
    به نام خداوندی که سربازانی برای ایران آفرید که نامشان لرزه بر اندام دشمنان اسلام افکند.
    خیلی مانده که ما از حاج احمد متوسلیان بدانیم.خیلی مانده است.خودش بچه هائی که با حاج احمد بودند هنوز نشناختنش!
    ما که جای خود داریم.
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.

  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    974
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 6 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    حاج احمد به بیت المال خیلی حساس بودند. یک روز یک گروهبان چندین گلوله خمپاره را که بر اثر نفوذ آب به سنگر مخصوص نگهداری مهمات زنگ زده بودند بی هدف با خمپاره انداز به اطراف پرتاب کرد تا از شر آنها خلاص شود. هنگامی که حاجی این موضوع را فهمید برخورد شدیدی با این گروهبان کرد.


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    237
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    9 روز 9 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0

    14 تیرماه فراموش نشود




    پرستار به صورت رنگ پریده و لب های ترک خورده مجروح حاج احمد متوسلیان نگاه کرد

    و بعد به پاهای زخمی اش.

    گفت:«برادر اجازه بدهید،داروی بی هوشی تزریق کنم.این طوری کمتر درد می کشید.»

    حاجی هم ناله ای کرد و گفت:«نه،بی هوشم نکن.دارویت را نگهدار برای آنهایی

    که زخم های عمیق تری دارند.»

    •*✿*• حاج احمد شهيد شد! •*✿*•

    14 تیرماه سالروز ربوده شدن سردار

    بی نشان جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان ،سید محمد موسوی ،کاظم اخوان، تقی رستگار مقدم.

    حاج احمد رفت قدس را ازاد کند اما...

    او رفت برای ما ولی ما...

    اوزمان جنگ خیلی کارهای بزرگی انجام داد پس...

    حالا نوبت ما نسل سومی هاست که نگذاریم این فرمانده بزرگ را در زندان ها زندانی کنند.

    نکند حاج احمد را فراموش کنیم...

    سکوت در قبال این کارهای بزرگ مفهوم زشتی داردمشتاقانه چشم به راه هستیم تا خبری از او و همرزمانش برسد.

    ما منتظرتان هستیم....



    •*✿*• حاج احمد شهيد شد! •*✿*•

    ای منتظران مهدی (عج ) به هوش!!!
    حسین (ع) را منتظرانش کشتند !!

    http://helma313.blogfa.com/

  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    237
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    9 روز 9 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0

    14 تیرماه فراموش نشود




    حاج احمد گفت: اگر به لبنان بروم ديگر برنمي‌گردم:

    در آن لحظه از شب، حاج احمد رو به ما كرد و گفت:

    «اگر به لبنان بروم، ديگر بر نمي‌گردم.
    شما بايد به فكر خودتان باشيد. حتم دارم كه اگر بروم ديگر بر نمي‌گردم»

    حرف او را جدي نگرفتم بوديم. فكر مي‌كرديم دارد شوخي مي‌كند.



    •*✿*• حاج احمد شهيد شد! •*✿*•
    28 سال پيش كه حاج احمد متوسليان قدم به خاك لبنان گذاشت ،

    ريشه هاي جنبش حزب الله در اين سرزمين زخم خورده پا گرفت

    و گرچه ناپاكان حضور او را برنتابيدند

    اما شاگردان فاتح خرمشهر، امروز چشم به فتح مسجدالاقصي دارند.

    ای منتظران مهدی (عج ) به هوش!!!
    حسین (ع) را منتظرانش کشتند !!

    http://helma313.blogfa.com/


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود