جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: مقالات متفرقه

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    سلسله مقالات حیاء ، شناخت حیاء




    1 - قال رسول اللّه (ص) لعبد الرحمن ين عوف : و لو كان الحياء صورة لكان الحسن (ع) (مائة منقبة : ص 136)
    اگر حياء شكل و قالبى داشت ، همانا وجود حضرت امام حسين (ع) بود.»
    بخش اول : شناخت حياء

    در اين بخش ابتدا ريشه لغوى "حياء" در زبان عربى مورد بررسى قرار مى گيرد ؛ سپس در اصطلاح ، تعريف جامعى را براى آن جستجو كرده و بعد به شرح بعضى از ويژگي هاى حياء مى پردازيم :
    فصل اول : لغت حياء

    در فارسى به آن "شرم" و " آزرم " گويند و نفى آن را با پيشوند "بى" بيان مى كنند.
    و در عربى "حياء" گفته مى شود و مقابل آن "وقاحت" است.
    حياء در لغت ، مصدر "حيى" است. اين فارس مى گويد : از ماده " ح ى ى " دو معنا گرفته شده است ، يكى "حياة " است كه مقابل موت است و ديگرى "حياء" است كه مخالف وقاحت است. (معجم مقاييس اللغة ، ذيل ماده حى. و نيز اكثر لغويين اصل آن دو معنا را همين ماده مى دانند لكن خليل بن احمد دركتاب العين ، ذيل ماده فوق ، ريشه اين دو معنا را "ح ى و" گرفته است.)
    برخى سعى نموده اند اين دو معنا را بهم برگردانند. در اين جا به بعضى از وجوهى كه براى ربط بين اين دو معنا گفته شده است و بعضاً برخلاف هم مى باشد ، اشاره مى كنيم :
    الف) الحياء مشتق من الحياة ؛ و من ذلك ايضا : الحياء للمطر ؛ لكنه مقصور و على حسب حياة القلب يكون فيه قوه خلق الحياء و قله الحياء من موت القلب و الروح. فكلما كان القلب احيا كان الحياء اتم. (1)
    ب) الحياء - هنا- بالمد ، و اما بالقصر فهو بمعنى المطر و كلاهما ماخوذ من الحياة ، لان احدهما فيه حياة الارض و الاخر فيه حياة القلب. (2)
    ج) اشتقاقه من الحياة ؛ يقال : "حيى الرجل" كما يقال : "نسى وحشى و شظى الفرس" اذا اعتلت هذه العضا. جعل الحيى لما يعتريه من النكسار و التغير ؛ منتكس القوه ، منقص الحياه كما قالوا : "هلك فلان حياء من كذ" و "مات حياء" (3)
    د) اما الستحياء ، فمرجعه الى حفظ النفس عن الضعف النقص ، و البعد عن العيب و الشين و ما يسوه و طلب السلامه و مطلق الحياة ص (4)
    ه) اصل الاستحا من الحياة. و استحيا الرجل من قوه الحياه فيه ، لشده علمه بمواقع العيب. فالحيا من قوه الحس و لطفه و قوه الحياه (5)

    در زبان عربى حيا بر اين وزن ها استعمال مى شود :
    "حيى" ، "حاي" ، "احيى" ، "استحيا" ؛ لكن بيشتر از باب استفعال است و به دو زبان هم وارد شده است : يكى به لغت تميم ، كه با يك "ي" است : استحى الرجل و يستحى و ديگرى لغت حجاز كه با دو "ي" است : استحيى الرجل و يستحيى و در قرآن كريم هم به همين لغت دوم آمده است. (6)
    و نيز در معناى فاعلى با اين وزن به كار رفته است : "حى" ، "مستحى" ، "مستح" ، "رجل حيى و حئى" و "امراه حييه".
    همانطور كه با اشاره گذشت ، لغت حيا در معناى مورد نظر ، هميشه ممدود نوشته و خوانده مى شود و قصر آن : "حي" غلط است. (7) گر چه در فارسى گاهى به قصر نيز استعمال شده است. (8)
    فصل دوم : تعريف حياء

    گفتار يكم : برداشت هاى متفاوت از حياء

    شرم و حياء را در كتب گوناگونى مثل لغت ، اخلاق ، سيره ، حديث و تفسير تعريف كرده اند. براى بدست آوردن تعريفى دقيق و سپس تامل در ويژگي ها و حقيقت آن ، ابتدا به بعضى از تعريف ها و توضيحاتى كه در اين باره گفته شده است نظر مى كنيم :
    الف) انقباض و انزوا ، احتشام ، بازگشت و توبه ، خجالت ، كم رويى ، رودروايستی (9)
    ب) حيرت و وحشتى كه در آدمى پيدا مى شود ، از آگاه شدن ديگرى بر عيب يا نقص او (10)
    ج ) مهارت در نگهدارى خويشتن در اجتماع به صورت شايسته و متواضع و خوددار و متحمل (11)
    د) حيا انحصار نفس است از خوف صدور و قبايح از او و تا ندر طينت او شعور به رذيلت نقصان و فضيلت كمال و وجوب هرب از آن و طلب اين مركوز نباشد اين معنا در او پيدا نگردد. (12)
    ه) انقباض النفس عن القبايح و تركه لذلك (13)
    و) الانقباض عن الشى و الامتناع منه خوفا من موافعه القبيح (14)
    ز) هو خوف الانسان من تفصير يقع به عند من هو افضل منه ؛ فى شى او فى كل شى (15)
    ح) هو الانفباض و الانزوا عن القبيح ، مخافه الذم (16)
    ط) ملكه للنفس ، توجب انقباضها عن القبيح و انزجارها عن خلاف الاداب ، خوفا من اللوم (17)
    ى) هو امتناع من الفعل ، مخافه ان يعاب عليه ؛ مع الفكر فى وجدان ما لايسلم به من العيب ، فلا يجده (18)
    ك) تغير و انكسار يعترى الانسان من خوف ما يعاب به و قال الجرجانى : هو انقباض النقس من شى و تركه حذرا عن اللوم فيه و قال المناوى : انقباض النفس عم عاده انبساطها فى ظاهر البدن ، لمواجهه ما تراه نقصا، حيث يتعذر عليها الفرار بالبدن (19)
    ل) هو انقباض النفس عما لا يلائم خطه الشرف ، من الناحيه الدينيه او الانسانيه (20)
    م) ان الحياء انفعال النفس و تالمها من النقص و القبيح بالغريزه الفضلى ، غريزه حب الكمال ، فهو كمال لها ، خلافا لاولى الوقاحه الذين يعدونه ضعفا و نقصا (21)
    ن) خلق يبعث على تجنب القبيح و يحيض على ارتكاب الحسن و يمنع من التقصير فى حق ذوى الحق (22)
    س) هو انحصار النفس خوف اتيان القبائح و الحذر من الذم و السب الصادق (23)(24)
    گفتار دوم : ژرفاى حياء و تعريف مختار

    تعريف هاى فوق براى تاثير و واكنش حياء در انسان نشانه هاى گوناگونى را بيان داشتند : گرفتگى و بستگى نفس ، تنگ شدن ، بهم رفتن و جمع شدن آن ، عقب نشينى و كناره گيرى ، دگرگونى و دردمندى و شكستگى نفس ، ترس و حيرت و ... همانگونه از ظاهر تعريف ها استفاده مى شود ، اين حالات را مى توان از جهت منطقى "جنس" تعريف در نظر گرفت.

    و نيز در بيان سبب حياء و منشاء حالات فوق ، اين اختلاف ديده مى شود : آگاه شدن ديگران بر عيب يا نقص او ، ترس از مذمت ، ملامت يا عيب گيرى ديگران ، كوتاهى كردن نسبت به برتر يا صاحب حق ، بدى و زشتى و نقص ، ناسازگارى با شرافت دينى يا انسانى و يا طبيعت كمال خواه آدمى و ... كه باز مى توان اين عوامل را بعنوان "فصل" تعريف قرار داد.
    حياء يك صفت ذاتى ، نهادى و يك پديده فطرى در انسان است. و چنان در وى ، رسوخ دارد و هميشگى است كه از آن به خلق و ملكه تعبير شده است. (25)
    2- عن اميرالمومنين : السخا و الحياء افضل الخلق (غرر الحكم : 156/2)
    «بخشندگى و شرم ، برترين خوى هاست.»
    حيا حالتى است در انسان ، برخاسته از شرافت ، عزت و عظمت و كمال سرشت او كه حتى در حال غفلت و لاشعورى هم عمل مى كند.
    بنابراين عامل اصلى در تغيير و انقباض و انبساط حياء ، جايگاه انسانيت و شررف و عزت او يا مهانت و ضعف نفس است.
    ترس از آشكار شدن عيب و نقص ، خوف سرزنش و عيب گيرى و مانند آن را گر چه بتوان از آثار حياء دانست ، ولى معرف واقــــعى حياء نمى باشد. بله ، حياء صاحب خود را از ارتكاب نقص ها و زشتى ها و بدى ها منع مى كند ؛ حريم و مرز و صيانت ايجاد مى كند ؛ او را از اظــهار و نمايش باز مى دارد و به پوشاندن متمايل مى سازد ؛ وى را به تحمل آداب و اوصاف پســــنديده خصوصاً در جمع وا مى دارد و تخلف از خوبى ها را براى او سخت و مايه ذلت و خوارى مى گردند. همانند يك صافى زشتى ها و نقص ها را به بيرون كنترل مى كند و موجبات مـــــلامت و سرزنش و عيب گيرى را دور مى سازد.
    حياء در نهاد آدمى ، نسبت به خوبى فضائل و بدى رذائل حساسيت ايجاد مى كند. منكرات را در نزد او منفور و ناپسند و وى را بــر كمالات و مظاهر آن ترغيب مى كند. حياء باعث مى شود كه انسان حقوق و مرتبه هر كسى را رعايت كند و قدر هر صاحبت فضيـــــلتى را بداند... اما اينها همه از آثار و نتايج حياء به حساب مى آيد.
    تعريف حياء :

    صفتى است نهادى در انسان ، برگرفته و متناسب با عزت و شرافت او كه در برابر امورى كه به سبب پستى ، زشتى ، حـــــقارت يا نقص ، منافات با حرمت و عزت او يا طرف مقابل دارد، حالت گرفتگى ، جمع شدن و عقب نشينى در نفس ايجاد مى كند.
    اين حالت انفعال در خيلى موارد همراه خجالت است. خجالت حالت سستى ، سرگشتگى و سرگردانى ، واماندگى ، اضطراب و تـــــحير را گويند كه در اثر شرم پديد مى آيد. (26)
    چنانچه گاهى هم با نوعى تنش روانى و عضلانى پيوسته است ، مثل : سرخ شدن چهره ، عرق كـردن ، تغيير صدا ، تشديد ضربان قـــلب ، ... پس حياء به معناى خجالت نيست ؛ چنانكه حياء با پرهيز و حفظ حريم و پوشاندن همراه است ، اما از جنس ترس هم نيست.
    نكته :
    از آنچه گذشت روشن مى شود كه عنصر نظارت در حياء ، نقش اساسى ندارد. مراقب و نظاره گرى هم كه در ميان نباشد ، حياء عمل مى كند ، حتى در حال غفلت از خود هم اين صفت كمال فعّال است ؛ و نيز ظاهر مى شود كه حياء ، يك حسّ اجتماعى صرف و يك پديده مصنوعى و قراردادى نيست ، بلكه يك اصل اصيل است و در نهاد و ذات انسان وجود دارد. (27)
    البته همانطور كه در بخش سوم از اين مجموعه تبيين مى شود ، تكامل حياء اكتسابى است :
    و قد ينطبع الشخص بالمكتسب حتى يصير كالغزيزى (28) حياء ذاتى و فطرى برخاسته از شرافت و غزت ذاتى انسان و حياء اكتسابى معلول تعقّل و درك مقام انسانى است.
    فصل سوم : خاستگاه و جايگاه حياء

    در روايات ، براى بعضى از قواى روحى و صفات اخلاقى انسان محل و منبعى در جسم معين شده است كه نشانه رابطه جسم و روح و تاثير پذيرى از يكديگر است. حياء نيز جزو اين صفات است كه بعضى روايات ، محل جسمى آن را ريه يعنى شش و جگر سفيد بيان كرده است :
    3- عن الامام الصادق : الحزم فى القلب و الرحمه و الفلظه فى الكبد و الحياء فى الريه . بحار الانوار: 304/58 از كافى ؛ 190/8 (29)
    «هوشيارى و استوارى در قلب و مهربان و رقّت و درشتى و سختى در جگر و شرم و حيا در شش است.»
    ليكن محل بروز و آشكار شدن حياء در انسان ، چهره به خصوص چشمان اوست.
    گفتار يكم : چشم و رو

    وقتى چشمى به چشم ديگر مى افتد ، تجلّى حياء كاملاً محسوس است. و اگر بعضى روايات وجه يا دو چشم انسان را موضع و جايگاه حياء بيان كرده است ، مراد همين جلوه گاه و محل ظهور است.
    4- عن ابن عباس : ان اللّه اوحى الى داود ان يسال سليمان عن اربع عشره كلمه ، فلن اجاب ورثه العلم والنبوه.
    قال : اخبرنى يا بنى اين موضع القل منك ؟ قال : الدماغ . قال : اين موضع الحياء منك ؟ قال : العيان . قال : اين موضع الباطل منك ؟ قال : الاذنان . قال : اين باب الخطيئه منك ؟ قال : اللّسان . قال : اين طريق الريح منك ؟ قال : المنخران . قال : اين موضع الادب و البيان منك ؟ قال : الكلوتان . قال : اين باب القظاظه و الفلظه منك ؟ قال : الكبد. قال : اين بيت الريح منك ؟ قال : الرئه . قال : اين باب الفرح منك ؟ قال : الطحال . قال : اين باب الكسب منك ؟ قال : اليدان . قال : اين باب النصب منك ؟ قال : الرجلان . قال : اين باب الشهوه منك ؟ قال : الفرج . قال : اين باب الذريه منك ؟ قال : الصلب . قال : اين باب العلم و الفهم و الحكمه ؟ قال : القلب . اذا صلح القلب صلح ذلك كله و اذا فسد القل فسد ذلك كله.
    بحار الانوار: 331/58 از الدر المنثور فى التفسير 176/7
    «از جناب ابن عباس ، شاگرد مكتب ائمه نقل شده است كه : خداوند متعال به حضرت داود وحى فرمود كه از فرزند خود سليمان درباره چهارده امر سؤال كن ؛ اگر آنها را پاسخ گفت ، وى را مورث علم و نبوت قرار بده.
    حضرت داود هم از پسر خود خواست تا به اين سؤ الات پاسخ دهد :
    1- جايگاه عقل در شما كجاست ؟ حضرت سليمان عرض كرد : مغز
    2- فرمود : محل حياء ؟ عرض كرد : دو چشم
    3- محل دريافت باطل ؟ دو گوش
    4- دريچه خطا و گناه ؟ زبان
    5- مسير باد و تنفس ؟ دو سوراخ بينى
    6- جايگه ادبت و بيان ؟ دو كليه
    7- دروازه غلظت و درشتى ؟ كبد
    8- مخزن باد ؟ ريه
    9- جايگاه شادى ؟ طحال
    10- وسيله كسب و گرفتن ؟ دو دست
    11- وسيله راست بودن ؟ دو پا.
    12- دريچه و دروازه شهوت ؟ فرج و عورت
    13- جايگه نسل آينده ؟ صلب (استخوان پشت)
    14- جايگاه علم و فهم و حكمت ؟ قلب
    و بعد فرمود : قلب اگر نيكو و درست باشد تمام اين مواضع شايسته مى شود و اگر قلب تباه و فاسد شد ، آنها هم خراب و نابود مى گردد.»
    5- عن الامام الباقر :
    اذا طلبتم الحوائج فاطلبوها بالنهار؛ فان اللّه جعل الحياء فى العينين ، و اذا تزوجتم فتزوجوا بالليل ؛ قال اللّه جعل الليل سكنا (30)
    بحار الانوار : 166/73 از تفسير عياشى : 370/1
    «براى نياز و خواهش خود ، روز بدنبال آن برويد چون خداوند حياء را در چشم قرار داده است و براى زناشوئى ، شب به آن اقدام كنيد ، چون خداوند شب را وقت آرامش و سكونت قرار داده است.»
    6- قال ابو جعفر لميسر بن عبد العزيز : يا ميسر! اذا طلبت حاجه فلا تطللها بالليل و اطلها بالنهار ، فان الحياء فى الوجه
    مشكاة الانوار : ص 234
    حضرت امام باقر به ميسر فرمودند :
    «اى ميسر! اگر حاجت و نيازى داشتى شب به دنبال آن نرو ؛ روز برو كه هوا روشن است ، چون حياء و شرم در چهره تجلّى دارد.»
    چشم محل نمايش بسيارى از ويژگي هاى روحى و اخلاقى انسان است و در اين ميان بازتابش نسبت به شرم ، از همه آشكارتر است. در وقت اعمال حياء ، چشم همانند آيينه ، اين صفت از سيماى اخلاقى آدمى را تصوير مى كند.
    ز شرم چشم او در چشمه آب
    همين لرزيد چون در چشمه مهتاب (31)
    در ادبيات فارسى هم اين رابطه و نسبت در تركيب هاى متعددى ديده مى شود : شوخ چشم ، چشم دريده ، چشم بى آب ، چشم زال ، چشم سپيد ، ديده سخت. كه همه كنايه از بى حيائى ، بى شرمى و گستاخى است.
    شوخ چشمى زيان ايمان است
    شرم ديده زبان ايمان است (32)
    چهره و روى انسان ، بر اثر چشم و بسيارى از قواى اصلى و ادراكى كه به همراه دارد ، جلوه گاه ويژگي هاى شخصيتى و ذاتى اوست.7- عن على بن موسى الرضا عن ابيه عن ابائه عن على بن ابى طالب : قال رسول اللّه : اطلبوا الخسر عند حسان الوجوه فان فعالهم اجراى ان تكون حسنا. (عيون اخبار الرضا: 79/2)
    «از حضرت امام رضا - تا پيامبر اكرم - نقل شده است كه : خير را در نزد خوبرويان جستجو كنيد، چون كردار آنها سزاوارتر است كه نيكو باشد.»
    8- عن رسول اللّه : اطلبوا الخيرات عند حسان الوجوه (الاختصاص : ص 233)
    «خير و خوبى ها را در نزد نيكورويان بخواهيد.»
    درون حسن روى نيكوان چيست
    نه آن حسن است تنها گو كه آن چيست
    و از اين جهت ، وجه و روى انسان از اهميّت و حرمت ويژه اى برخوردار است.
    9- عن امير المؤمنين : من لم يتق وجوه الرجال لم يتق اللّه سبحانه (غرر الحكم : 442/5)
    «هر كس از روى مردان پروا نداشته باشد ، از خداوند سبحان هم پرهيز و تقوى ندارد.»
    اينكه در دو روايت روايت پنجم و ششم توصيه شد كه روز بدنبال نيازها و مطالبات خود برويد ، به جهت همين ويژگى است . در ادبيات فارسى نيز اين تعبير آمده است : "رو هست از زور بدتر" و هم اين عبارت اخلاقى بكار رفته است : "دور از رو" (33) اين جمله را براى مراعات ادب با مخاطب ، هنگامى استعمال مى كنند كه بخواهند كلمه ركيكى به زبان آورند.
    قرآن مجيد نيز بعضى از پيامبران را با عنوان "وجيه " ستوده است :
    - اسمه المسيح عيسى ابن مريم وجيها فى الدنيا و الاخره (سوره آل عمران 45)
    - و كان (حضرت موسى) عند الله وجيها سوره احزاب 69)
    و به جهت همين ارتباط صورت باطن با روى ظاهر ، كسى را به عنوان بهترين ديندار معرفى مى كند كه "وجه " خود را براى خداوند متعال تسليم كرده باشد : و من احسن دينا ممن اسلم وجهه للّه (سوره نساء 125)
    چنانكه در آيات متعددى از سعادت يا شقاوت نهاى انسان به "رو سفيدى" و "ور سياهى" تعبير شده است :
    يوم تبيض وجوه و تسود وجوه (سوره آل عمران 106)
    و نيز در نحوه حشر آخرت مى فرمايد : ما انسانها را بر همان صورتهايشان در روز قيامت برانگيخته مى كنيم :
    و نحشرهم يوم القيامه على وجوههم (سوره اسراء 97)
    پاكى عرض ز رخسار عيان مى گردد
    محضر از چهره خود عصمت مريم دارد
    ديوان صائب تبريزى : 636/1، غزل 1499
    همچنين در زبان فارسى و نيز عربى از "عرض" كه در برگيرنده شرف ، جاه ، اعتبار، عزت ، قدر، حرمت و ناموس - به معناى سّر و راز پنهان - است ، به آب روى (ما الوجه) تعبير مى شود :
    نريزد خداى آبروى كسى
    كه ريزد گناه آب چشمش بسى
    بوستان سعدى : ص 194، بيت 3888

    آب رو مى رود اى ابر خطا پوش ببار
    كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
    ديوان حافظ ، ص 293، غزل 366

    در حفظ آبرو ز گهر باش سخت تر
    كين آب رفته باز نيايد به جوى خويش
    ديوان صائب تبريزى : 2445/5
    10- عن الصادق جعفر بن محمد عن ابيه عن آبائه قال : قال رسول اللّه : كثره المزاج يذهب بماء الوجه
    (بحار الانوار : 58/73 از امالى مرحوم صدوق : ص 223؛ و نيز الاختصاص ، ص 230)
    «از حضرت امام صادق (ع) - تا پيامبر اكرم (ص) - نقل شده است كه : شوخى زياد آب رو را مى برد.»
    11- عن امير المومنين : ما وجهك جامد يقطره السؤال فانظر عند من تقطره (نهج البلاغه : حكمت 338، ص 1248؛ و نيز غرر الحكم : 243/6)
    «آب روى تو بسته و محفوظ است ؛ درخواست و خواهش آن را باز و شكسته مى سازد ؛ پس بنگر نزد چه كسى آن را خرد مى كنى (34)»
    و نيز در روايات ، از آبرو به مطلق "وجه " هم تعبير شده است.
    12- عن اميرالمؤ منين : اللّهم صن وجهى باليسار و لاتبذل جاهى بالاقتار. (نهج البلاغه : خطبه 216، ص 716)
    «خداوندا ! آبرويم را با توانگرى نگه دار و قدر و مرتبه ام را با نيازمندى و و تنگى معاش از بين مبر.»13- عن اميرالمؤمنين : ابذل مالك لمن بذل لك وجه فان بذل الوجه لايوازيه شى (غرر الحكم : 236/2)
    «ببخش مال خود را به كسى كه با درخواست از تو ابرويش را فدا مى كند ؛ چون خرج و صرف آبرو با هيچ چيز برابرى نمى كند.»
    "ما الوجه " همان طراوت و حيات روى انسان است كه شناساننده سلامت درون و زنده بودن شرافت و عزّت اوست. روايات زير در بيان كمبود يا نبود ويژگى فوق رسيده است :
    14- من دعا لزين العابدين : الهى ... فباى وجه القاك ، و قد اخلق الذنوب وجهى (بحار الانوار : 139/91)
    «خداى من ! به چه رويى با تو روبرو شوم ، در حاليكه گناهان ، صورتم را كهنه و خوار و بى ارزش كرده است.»
    15- عن الامام الصادق (ع) : من سال الناس و عنده قوت ثالثه ايام ، لقى اللّه تعالى يوم يلقاه و ليس فى وجهه لحم
    (ثواب الاعمال و عقاب الاعمال : ص 323)
    «كسى كه به گدايى از مردم بپردازد در حالي كه خوراك سه روز خود را دارد ، روز قيامت خداوند متعال را در حالتى ديدار مى كند كه در صورتش‍ گوشتى وجود ندارد.»
    16- عن الامام الرضا (ع) : من عرض لاخيه المؤمن فى حديثه فكانما خدش وجهه
    (الفقه المنسوب اللامام الرضا (ع) : ص 355؛ جامع الاحاديث : ص 119؛ مشكاة الانوار: ص 189)
    «كسى كه در گفتار خود به براد مومنش گوشه زند و به كنايه بدگويى كند (يا در ميان صحبت برادر مومنش سخن بگويد) گويا پوست روى او را خراشيده است.»




























































































































































































































































































































    در روايات همچنين از امور ديگرى كه طراوت و شادابى روى انسان را مى برد ، منع شده است.
    17- عن امام الرضا (ع) : و اياك ان تدلك راسك و وجهك بالمئزر الذى فى وسطك ، فانه يذهب بما الوجه
    (الفقه المنسوب للامام الرضا (ع) : ص 86 و نيز من لايحضر الفقيه : 64/1)
    «بپرهيز از اينكه سو و رويت را به لباسى كه بر كمر دارى بمالى و و خشك و پاك نمايى ، چون اين كار آب رو را مى برد.»

    18- عن امير المؤمنين عن رسول اللّه : مر اخى عيسى بمدينه و فيها رجل و امراه يتصايحان ، فقال : ما شانكا ؟ قال : يا نبى اللّه ! هذه امراتى و ليس‍ بها باس. صالحه ، و لكنى احب فراقها. قال : فاخبرنى على كل حال ما شانها ؟ قال : هى خلقه الوجه من غير كبر
    قال : يا امراه اتحبين ان يعود ما وجهك طريا ؟ قالت : نعم لها : اذ اكلت فاياك ان تشبعين لان الطعام اذا تكاثر على الصدر فزاد فى القدر ذهب ما الوجه. ففعلت ذلك فعاذ وجهها طريا. (بحار الانوار : 320/14 از علل الشرايع : 211/2)
    «از پيامبر اكرم نقل شده است كه برادرم حضرت عيسى از شهرى گذشت كه در آن مرد و زنى با هم داد و فرياد مى كردند. فرمود: چه شده است ؟ مرد گفت : اى پيامبر خدا! اين زن من است ، هيچ بدى هم ندارد و زن شايسته اى است ، ولى دوست دارم از او جدا شوم.
    حضرت فرمود : بهر صورت علت ان را به من بگو. مرد گفت : اين زن بدون آن كه سن زيادى داشته باشد ، صورتش كهنه و درهم و بى نشاط است. حضرت به آن زن فرمود : آيا دوست دارى شادابى و طراوت به چهره ات برگردد و صورتت تازه و نو شود ؟
    زن عرض كرد : بلى. حضرت به او فرمود : هر وقت غذا تناول مى كنى پر مخور ، چون وقتى غذا از حد سينه افزون شد و بيشتر از اندازه اش ‍ انباشته گريد آب رو را مى برد. زن از آن به بعد اين برنامه را رعايت كرد و تازگى و شادابى به چهره اش بازگشت.»
    19- عن الامام الصادق (ع) : لا تكثر وضع يدك فى لحيتك فان ذلك يشين الوجه
    «دست خود را زياد در ميان موهاى صورتت قرار مده ، چون اين كار صورت را زشت و بى فروغ مى كند.»
    20- عن الامام الصادق (ع) : اذا دخل احدكم الحمام فليشرب ثلاثه اكف ما حار فانه يزيد فى بها الوجه و يذهب بالالم من البدن
    (مكارم الاخلاق : ص 162)
    «وقتى يكى از شما به حمام وارد شد ، سه مشت آب گرم بياشامد ؛ چون آن نيكويى و حسن صورت را مى افزايد و درد را از بدن مى برد.»
    اصل سخن در اين بود كه روى انسان عرضگاه حياء است. چنانكه نبود حياء هم در همان آشكار است.
    21- عن امير المؤمنين : بئس الوجه الوقاح (غرر الحكم : 253/3)
    «بد رويى است روى كه گستاخ و بى شرم باشد.»
    22- قال امير المؤمنين للحسن : لا تلم انسانا يطلب قوته ، فمن عدم قوته كثر خطاياه.
    يا بنى ! الفقير حقير لايسمع كلامه و لا يعرف مقامه و لو كانه الفقير صادقا يسمونه كاذبا و لو كان زاهدا يسمونه جاهالا. يا بنى ! من ابتلى بالفقر فقد ابتلى باربع خصال : بالضعف فى يقينه ، و النقصان فى عقله ، و الرقه فى دينه ، و قله الحياء فى وجهه ، فنعوذ باللّه من الفقر.
    بحار الانوار: 47/69 از جامع الاخبار: ص 300
    «هيچ انسانى را براى اينكه بدنبال روزى اش مى رود سرزنش مكن ؛ چون كسى كه روزى نداشت ، اشتباهاتش هم زياد است.
    اى فرزندم ! فقير چنان نزد مردم كوچك و خوار است كه نه سخنش را مى شــــنوند و نه شخصيتش را مى شناسند. فقــــــــير حتى اگر اهل راســتى باشد او را دروغگو مى نامند و اگر اهل بى رغبتى به دنيا باشد او را نادان به حساب مى آورند. فرزندم ! كسى كه به بـــــــــلاى فقر امتحان شد ، به چهار صفت دچار مى شود : ناتوانى در يقين ، كمبود در عقل ، سهل انگارى در دين ، كمى حياء در صورت ؛ پـــس از فقر به خداوند پناه مى برم»
    23- عن الامام الرضا (ع) : ... و ان اللّه حرم الخمر لما فيها من الفساد و بطلان العقول فى الحقائق و ذهاب الحيا من الوجه ....
    (الفقه المنسوب للامام الرضا (ع) : ص 282)
    «خداوند متعال شراب را حرام فرمود، چون در آن تباهى وجود دارد و عقل ها را در فهم حقايق به بيراهه مى كشد و شرم را از صورت مى برد.»

    در زبان فارسى نيز براى بيان بى شرمى از كلمه "بى رويى " استفاده شده است :
    گويد سخن مهر به هر بى ره و رويى
    هيچش ز هم آوازيى اين طايفه نيست (35)
    و به همين جهت صاحبت حياء ، صورتش از زيادى تاثير حياء رقيق و نازك بنظر مى آيد ؛ گر چه - همانطور كه گذشت - به سبب شرافت و عزّت درونى ، رويى نو و با طراوت دارد. به اين نكته در روايات اشاره شده است :
    24- قال اللّه تعالى ليله المعراج : ... يا احمد! ان اهل اخير و اهل الاخره رقيقه وجوههم كثير حياوهم قليل حمقهم كثير نفعهم ....
    (بحار الانوار : 24/74 از ارشاد القلوب : ص 179)
    «خداوند متعال در شب معراج به پيامبر اكرمش فرمود : اى احمد! صاحبان خير و لايقين آخرت صورتهايشان نازك و نرم ، حيائشان زياد ، نادانى شان كم و فايده شان فراوان است.»
    25- عن ابو سعيد الخدرى : كان رسول اللّه (ص) : ... لطيف البشره رقيق الظاهر لايشافه احدا بما يكره حياء و كرم نفس
    (كحل البصر : ص 96)
    «ابوسعيد خدرى در مورد حياء پيامبر اكرم (ص) مى گويد : آن حضرت پوست روى شان نرم و نيكو و پوست بدنشان تنك و نازك بود. با هيچ كس‍ بطورى كه دوست نداشت ، روياروى سخن نمى گفتند. اينها به جهت حياء و كرامنت نفسى بود كه در حضرت وجود داشت.»
    در ادبيات فارسى نيز نازك رويى و تنك رويى نشانه شرم و سخت رويى در مورد بى حيائى به كار رفته است :
    در دل روشن بود تاثير ديگر حرف را
    چهره نازك به يك پيمانه رنگين* مى شود.
    ديوان صائب تبريزى : ص 832
    از نشانه هاى ديگر حياء بر صورت ، پوشيدگى و حجبى است كه بر چهره صاحب حيا نمايان است. او رويى بسته دارد ؛ به اين معنا كه مداومت و عرضه تمام صورت براى او در مواجهه با ديگران سخت است. نمى تواند چشم خود را به نحو پر و تمام به ديگران بدوزد و گاهى از شدت شرم ، سرش ‍ هم به پائين مايل مى شود.
    تعبير "كم رو" و "پررو" و "رو داشتن" در فارسى اشاره به همين معنا دارد. كم رويى غالبا در مورد حجب و شرم و حياء و پررويى و رو داشتن در گستاخى و جسورى و بى حيائيى استعمال مى شود.
    در اين عالم كه آب روى من رفت
    بدان عالم شدن رويى ندارم .
    ديوان خاقانى : ص 414
    البته كم رويى همانطور كه نشانه عمومى حياء و شرم است ، مى تواند ناشى از عقده حقارت و احساس پستى و بى ارزشى و نشانه كمى جرات باشد.
    بنابراين كم رويى دو معناى جدا و مستقل پيدا مى كند. لكن در بسيارى از كاربردهاى عربى و فارسى از كم رويى قسم اول - كه نشانه حياء و شرم است - به حياء تعبير مى شود ، چنانكه در نوشته ها و نيز ترجمه هاى متعددى از عربى و لاتين ، حياء را نيز به كم رويى معنا كرده اند. و از كم رويى قسم دوّم هم كه نشانه پستى و بى اعتمادى به خود است ، در منابع اخلاقى ما به حياء مذموم تفسير شده است. (36)
    گفتار دوّم : رابطه كم رويى با شرم :

    "حياء ممدوح " و "حياء مذموم" تقسيم مشهورى است. به حيائى مذموم مى گويند كه در موارد نابجا بكار بسته شود. در اين باره به رواياتى نيز استناد شده است :
    26- عن رسول اللّه : الحياء حياءان : حياء عقل و حياء حمق ، فحياء العقل العلم و حياء الحمق الجهل
    (كافى : 106/2 و تحف العقول : ص 44)
    «حيا بر دو قسم است : حياء عاقلانه و حياء غير عاقلانه ، حياء عاقلانه دانايى و حياء ابلهانه نادانى است.»




























































































































































































































































































































    27- عن الامام الصادق (ع) : الحياء على وجهين ، فمنه ضعف و منه قوه و السلام و ايمان
    (تحف العقول : ص 377)
    «حياء بر دو صورت است : يكى صورت آن ناتوانى و صورت ديگر آن توانايى و اسلام و ايمان است.»

    28- عن الامام العسكرى (ع) : ... و اعلم ان للحياء مقدارا فان زاد على ذلك فهو ضعف ، و للجود مقدارا فان زاد على ذلك فهو سرف ....
    (نزهه الناظر و تنبيه الخاطر : ص 144)
    «بدان براى حياء اندازه اى است كه اگر از آن بيشتر شود ، ناتوانى و ضعف خواهد بود. و براى بخشش و كرم حدى است كه اگر از آن بگذرد تلف و بر باد دادن مى شود.»
    لكن از تعريفى كه براى حياء نموديم و نيز از رواياتى كه بعداً بيان مى شود ، چينن استفاده مى گردد كه حياء هميشه ممدوح و خير و بجاست. حياء اگر حياء است مذموم و ناپسند نخواهد بود. اين صفت كمال در انسان ، از شرافت و عظمت سرشت او پيدا مى شود ، پس همواره خواستنى و مورد ستايش است ؛ گر چه در خىلى از موارد با محروميت و نامرادى همراه باشد. (37)
    آنچه متصف به مدح و ذّم مى شود همان ويژگى كم رويى است كه امروزه در تعبير رايج ، به آن خجالت نيز مى گويند. كم رويى ممدوح ، حجب و خجالتى است كه از عزّت و شرافت و نيز درك صحيح آن سرچشمه مى گيريد. در مقابل ، كم رويى مذموم ناشى از ضعف نفس و حقارت و فهم نادرست است.
    اما اين دو اصطلاح : "شرم" و "كم رويى" در بسيارى از موارد يا به جهت ضيق تعبير و يا با مسامحه و از روى قرينه سببيّت ، به جاى هم استعمال مس شود. با اين وجود ، توجه به دو نكته لازم است :
    نكته اول : كم رويى ، آن هم قسم ممدوحش ، يكى از آثار و نشانه هاى حياء است ؛ نه اينكه حياء همان كم رويى باشد.
    نكته دوّم : با دقت در حقيقت حياء معلوم مى شود كه حياء مذموم در واقع وجود ندارد.
    فصل چهارم : اختصاص حياء به انسان

    از میان نويسندگانى كه به مناسبت حياء بحث كرده اند ، كسى كه قائل به اشتراك حياء ميان انسان و حيوان باشد ديده نمى شود. بسيارى تصريح نموده اند كه حياء از مختصات انسان است. (38) چنانكه گفته شده است كه دانشمندان "خجالت" را ويژه انسان مى دانند. (39)
    29- عن الامام الصادق (ع) : ... انظر يا مفضل الى ما خص به الانسان دون جميع الحيوان من هذا الخلق ، الجليل قدره العظيم عناوه ، اعنى الحياء فلولاه لم يقر ضيف و لم يوف بالعدات و لم تقض لاحوائج و لم يتحرّ الجميل و لم يتنكب القبيح فى شى من الاشياء. حتى ان كثيرا من الامور المفترضه ايضا يفعل للحياء، فان من الناس من لو لا الحياء لم يرع حق والديه و لم يصل ذا رحم و لم يود امانه و لم يعف عن فاحشه.
    بحار الانوار : 81/3 و توحيد المفضل : ص 39
    «بنگر اى مفضل به آن خوى ويژه اى كه انسان به آن از ساير حيوانات ممتاز است ، همان خصلت والا مرتبه و گرانبها ، يعنى حياء.
    اگر حياء نبود ، هيچ مهمانى مورد پذيرش و اكرام قرار نمى گرفت و به قول و قرارها عمل نمى شد و خواهش و نيازها برآورده نمى گشت. آراستگى و نيكوى برگزيده و دنباله روى نمى شد و از زشتى در هيچ چيز پرهيزى نبود. حتى بسيارى از كارهاى واجب هم تنها از روى حياء انجام مى گيرد ؛ مثلاً بعضى از مردم اگر به جهت حياء نبود ، حق پدر و مادر خود را رعايت نمى كردند ؛ صله رحم نمى كردند ؛ امانت را نمى پرداختند و از هرزگى و كار زشت خويشتن دارى نداشتند.»
    با تعريفى كه از حياء نموديم ، روشن مى شود كه اينگونه حياء در ميان حيوانات وجود ندارد. حيوانات فافد چنان شرافت و عزّت و نيز درك و شعورى هستند كه در مقابل عيب و نقص و زشتى ها واكنشى نشان دهند.
    و اگر بعضى صفت و حالتى دارند كه در دستگاه فهم انسان نشانه حياء يا بى حيائى به حساب مى آيد ، مربوط به نحوه خلقت و ساختار طبيعى آنهاست. و لذا اولاً بين نوعى از انواع حيوان وجود دارد و ثانياً آن صفت در ميان همه افراد آن نوع يكسان است ؛ مثلاً در مورد زاغ مشهور است كه نسبت به امور جنسى با حياترين حيوان است و هيچ كس جفت گيرى او را نديده است.
    30- عن الامام الرضا (ع) آبائه عن على : قال رسول اللّه (ص) : تعلموا من الفراب خصالاً ثلاثاً : استتاره بالسفاد و بكوره فى طلب الرزق و حذره . (عيون اخبار الرضا (ع) : 233/1)
    «از حضرت امام رضا (ع) - تا پيامبر اكرم (ص) - نقل شده است كه : از زاغ سه صفت و عادت را ياد بگيريد :
    پوشيده و مخفى بودن آميزش ، صبح زود بدنبال روزى رفتن ، احتياط كارى»
    در منابع ادبى ما نيز شير به حياء و گرگ به وقاحت مشهور است :
    چنين است هنجار فرخنده شير
    كه شرم است آئين شير دلير (40)
    بُز بنا يه حكمتى كه در روايت ذيل آمده است فاقد حياء است :
    31- عن الامام الرضا (ع) عن ابيه عن آبائه عن على بن ابى طالب (ع) انه سئل : ما بال الماعز مرفوعه الذنب باديه الحياء و العوره ؟
    فقال : لان الماعز عصت نوحا لما ادخلها اسفينه فد فعها فكسر ذنبها و النعجه مستوره الحياء و العوره ؛ لان النعجه بادرت بالدخول الى السفينه فمسح نوح يده على حياها و ذنبها فاستترت بالاليل. (بحار الانوار : 81/10 و 141/61 از عيون اخبار الرضا (ع) : 223/1)
    «مردى از اهل شام از حضرت اميرالمومنين در ضمن مسائلى پــرسيد : چه شده است كه دم بز رو به بالاست و آلت تناســــلى اش فاش و نمايان است ؟ حضرت فرمودند : چون بز از دستور حضرت نوح وقتى كه آن را به كشتى سوار مى كرد سرپيچى نمود ، حضرت آن حيوان را با فشار به جلو انداخت و در نتيجه دمش پاره گشـــــت. ولى ميــــش ماده عورتش پوشيده و پنهان است چون در سوار شدن به كشتى پيش دستى و شتاب نمود و به همين جـــــــــهت آن حضرت دســــــت خود را بر محل عــــورت و دم او كشيد و در اثر آن بوسيله ران ها پوشيده و پنهان گشت.»
    لكن حيوانات گر چه آگاهى و فهم انسانى ندارند ، اما از مطلق شعور هم محروم نيستند. آيات قرآنى و روايات نيز تجربه اين مطلب را ثابت كرده است. پس به تناسب همين مقدار از فهم و شناخت ، بخصوص درك رابطه مخلوقيّت ، حامل حيائى متناسب با خود نسبت به خالق تعالى هستند.
    32- عن رسول اللّه (ص) : اكرموا البقر فانها سيد البهائم. ما رفعت طرفها الى السما حياء من الله عزوجل منذ عبد العجل
    (بحار الانوار : 209/13 از علل الشرايع : 207/2)
    «گرامى بداريد گاو را ، او مهتر چهارپايان است. از آن وقتى كه گوساله سامرى عبادت شد به سبب شرم از خداوند عزّوجّل چشمان خود را به سوى آسمان بلند نكرد است.»

    پاورقی :

    1. موسوعه نضره النعيم فى مكارم اخلاق الرسول الكريم : 1796/5؛ به نقل از ابن قيم.
    حاصل ترجمه : حياء از ((حيات)) گرفته شده است و به همين جهت به باران ((حياء)) گفته مى شود. به تناسب زنده بودن قلب صفت حياء هم رشد پيدا مى كند و كمى حياء به سبب مرگ دل و روح است ؛ پس هر چه قلب زنده تر باشد، حياء كامل تر است.
    حكيم سنايى در اين باره مى سرايد :
    شرم با مرده دل نياميزد / كه حياء دل خيزد.
    مثنوى حكيم سنايى : ص 166
    2. منتهى السول : 537/2 ؛ حاصل ترجمه : ((حياء)) به معناى شرم و ((حياء)) به معناى باران ، هر دو از ((حيات)) گرفته شده است ؛ چون يكى باعث زنده شدن زمين و ديگرى موجب زنده شدن روح و قلب مى شود.
    3. الكشاف : 112/1 حاصل ترجمه : در زبان عربى اسم هايى وجود دارد كه وقتى در معناى فعلى استعمال مى شود بر ضعف و نقصى در معناى آن اسم دلالت مى كند ، مثلا ((نسيا)) رگى است در پا ؛ و ((حشا)) به معناى روده و اندرون شكم است ؛ و ((شظى)) به معناى استخوان زانو يا بازوست ، اما همين كلمات وقتى بصورت فعل درباره است بكار برده مى شود به معناى آسيب زدگى و بيمارى اين اعضا در حيوان خواهد بود. در بخث ما هم فعل حياء كردن كه از ((حيات)) گرفته شده است ، نشانه عجز و ضعف و دگرگونى و نقصان و سستى در اين ماده است.
    4. التحقيق فى كلمات القران الكريم ، ذيل ماده ((حى)) حاصل ترجمه : بازگشت حيا به نگهدارى نفس و روح از ناتوانى و بى قدرى و دورى آن از بدى و نقص و خواستن عافيت و اصل هستى است.
    5.تهذيب الاسما و اللغات : 79/3
    حاصل ترجمه : ريشه حيا از حيات است و حيا مرد برگرفته از نيروى حيات اوست ؛ از جهت آگاهى زيادى كه به موارد نقص و بدى دارد.
    6. مصباح المنير ، ذيل لغت "حيى" و لسان العرب ، ذيل لغت "حياء"
    7. لسان العرب ، ذيل لغت "حياء"
    8. لغت نامه ، فرهنگ فارسى ، ذيل لغت "حياء"
    9. مصباح المنير ، لسان العرب ، القاموس المحيط المنجد ، المعجم الوسيط ، لغت نامه دهخدا
    10. لغت نامه دهخدا ، ذيل لغت شرم
    11. روانشناسى و تربيت جنسى كودكان و نوجوانان : ص 33
    12. تحقة الاخوان : ص 17
    13. معجم مفردات الفاظ القران ، ذيل لغت "حيى"
    ترجمه : گرفتگى و جمع شدن نفس از امور ناپسند و پرهيز به جهت زشتى آن ها
    14. التبيان : 112/1 و الجامع لاحكام القران : 231/1 ، ترجمه : گرفتگى از شى و خوددارى از آن به سبب ترس از نزديك و افتادن در زشتى ها
    15. المقابسات : ص 369: ترجمه آزاد : ترس انسان از كوتاهى كه به سبب او نزد برتر از خود انجام گيرد.
    16.مجمع البحرين ، ذيل ماده "ح ى ى " ؛ ترجمه : عقب نشينى و كناره گيرى از زشتى ها، به سبب ترس از نكوهش
    17. بحار الانوار : 329/68. ترجمه : صفتى راسخ در جان انسان كه به جهت ترس از عتاب و سرزنش ، باعث كنارگيرى نفس از زشتى و تنفر آن از بى ادبى مى شود.
    18. رسائل الشريف المرتضى : 269/2 ؛ ترجمه آزاد : خوددارى از عمل ، به سبب ترس از سرزنش بر آن ، با مراقبت و پرهيز از عيوبى كه از آثار بد آن در امان نمى ماند.
    19. موسوعه نضره النعيم : 1296/5 (با تصرف) ترجمه : دگرگونى و حالت شكستگى كه به سبب ترس ‍ از امر مورد سرزنش بر انسان عارض مى شود. جرجانى گفته است : «حياء بهم رفتن نفس از چيزى و واگذارى آن است ، به جهت ترس از نكوهش بر آن.»
    مناوى در تعريف حياء چنين گفته است : «گرفتگى نفس است از تاثير انتشار آن در ظاهر بدن ، به سبب مشاهده نقص و عيب ، از آن جهت كه نمى تواند با جسم از آن بگريزد.»
    20. الغدير: 275/9 ، ترجمه : حياء گرفتگى نفس است از آنچه كه با حوزه شرافت و رفعت دينى يا انسانى سازگار نباشد.
    21. تفسير المنار : 236/1. ترجمه : حياء آشفتگى و متاثر شدن نفس و دردمندى آن است از نقص و زشتى ، به سبب وجود برترين غريزه در انسان ، كه همان طبيعت و غريزه كمال دوستى است. چون اين حالت ، كمال و فضلى است براى نفس ؛ بر عكس افراد بى حياء كه آن را ناتوانى و عيب مى شمارند.
    22. اخلاق النبى فى القران و السنه : 477/1 ؛ ترجمه : خويى است كه آدمى را بر پرهيز از زشتى ها بر مى انگيزاند و با انجام خوبى ها تشويق مى كند و او را از كوتاهى نسبت به حقوق ديگران باز مى دارد.
    23. تهذيب الاخلاق : ص 41. ترجمه : حياء بازداشتگى نفس است از ترس انجام بدى ها و هراس از سرزنش و رسوايى بجا
    24. در صفحات بعد، علاوه بر آنچه نقل شد ، به تعريف هاى ديگرى نيز اشاره مى شود.
    25. گواه بر اين مطلب ، كلمه ((نزاع)) است كه در بعضى روايات از سلب حياء به آن تعبير شده است. نزع به معناى بيرون كشيدن و از جا بركندن شى متصل است ، مثلا مراجعه شود به : ص 70 ح 77 و ص 100 ح 137
    26. در لغت نامه دهخدا ذيل لغت خجالت آمده است : اين كلمه گويا در عربى استعمال نشده است و به جاى آن خَجَل (بفتح خاء و جيم) آمده است ليكن در نظم و نثر فارسى بسيار شايع است. و نيز در معناى خجل مى نويسد : خَجَل عبارتست از : از قيل و قال افتادن و سست شدن بواسطه حياء ، يا احساس ذلت و خوارى ، سرگشتگى و بى خود گرديدن از شرم. (با كمى تصرف)
    27. برخى مثل ويل دورانت ، با تمسك به شواهدى ناقص و نادر در غير مصنوعى بودن حياء تشكيك مى كنند و گويا آن را يك پديده قراردادى مى دانند. مراجعه شود به : تاريخ تمدن ، ترجمه اثر ويل دورانت : 58/1. چنانكه همين نويسنده در اثر ديگر خود ، بعد از تعريف حياء، اكتسابى و غير غريزى بودن آن را نقل و بعد تاييد مى كند. مراجعه شود به : لذات فلسفه ، ترجمه اثر ويل دورانت : ص ‍129
    28. مراجعه شود به موسوعه نضرة النعيم : 1798/5؛ و الغدير : 275/9
    ترجمه : حياء اكتسابى گاهى چنان با وجود شخص عجين و سرشته مى گردد كه مانند حياء غريزى و فطرى مى شود.
    29. اين روايت علاوه بر ضعف سند از نظر ضبط نسخه هم مورد مناقشه واقع شده است. مرحوم علامه مجلسى در دو جاى بحار الانوار : 98/1 و 304/58 نظير اين روايت ار از علل الشرايع : 131/1 نقل مى كنند، و ضبط نسخه ايشان د رعبارت مربوطه چنين است :
    "و الحياء فى الريح" سپس در برگردان آن به "الريه" توجيهى را باين مى كنند. لكن در نسخه موجود از علل الشرايع آن گونه ضبط شده است "و الحياه فى الرئه" آنگاه ديگر از محل بحث خارج است. بهر صورت ذكر اين روايت براى تحقيق بيشتر بى فايده نيست.
    30. در نسخه الانوار ضبط چنين است : ((فان اللّه جعل ...)) و ترجمه هم بر طبق همين شده است.
    31. لغت نامه دهخدا، به نقل از نظامى ، ذيل لغت شرم
    32. لغت نامه دهخدا، به نقل از سناى ، ذيل لغت شرم
    33. لغت نامه دهخدا، ذيل لعت ((رو))
    34. در روايتى حكمت شستن صورت در وقت وضو را جبران از بين رفتن همين ((ما الوجه)) بيان كرده است.
    مراجعه شود به : علل الشرايع 325/1، باب 191، ح 1
    35. لغت نامه دهخدا ، ذيل لغت ((رو)) و ((روى)) از و حشى
    36. اكنون در حيطه روانشناسى كم رويى را بطور مطلق يك واكنش منفى شخصيتى و يك نوع بيمارى و نقص روانى بحساب مى آورند. همچنين در نوشته ها و ترجمه هاى فراوانى كم رويى را از جنس حيا دانسته و گاه آن را نوعى حياء افراطى معنا مى كنند. به عنوان نمونه مراجعه شود به كتب : روانشناسى كم رويى و روش هاى درمان ؛ كم رويى و راه هاى درمان آن ؛ چاره كم رويى ؛ خانواده و مائل نوجوان و جوان ج 2؛ كودك از نظر وراثت و تربيت : 350- 313/2
    37. روايات مربوط به اين بحث را در ص 64 ذيل عنوان : ((نيكوى هميشگى )) ملاحظه فرمائيد.
    38. مثلاً مراجعه شود به : كودك از نظر وراثت و تربيت : 316/2
    39. رجوع كنيد به : الادب النبوى (ص) : ص 153؛ الذريعه الى مكارم الشريعه ، ص 288 ؛ تبيين جهان و انسان : 252/1
    40. لغت نامه دهخدا، ذيل لغت ((شرم)) از اديب پيشاورى

  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    انسان در جهان بينى قرآن ، علاوه بر هدايت بيرونى و تشريعى ، از سوى هدايت فطرى و درونى نيز به راه رشد و كمال دلالت و راهنمايى شده است.
    آفريدگار حكيم در آفرينش انسان با الهام فطرى ، وى را به قوا و نيروهايى مجهز كرده است كه از درون مى تواند در مسير سعادت قرار گيرد. ملكات فاضله ، سرمايه هاى ذاتى هستند كه خداوند متعال به انسان الهام و تعليم كرده است و از او خواسته تا اين گوهرهاى نهادى را حفظ و نفس خود را از آلودگى با فجور و رذائل پاك و تزكيه كند.
    يكى از اين سرمايه ها و ارزش هاى انسانى حياء و شرم است. حياء برخاسته از فطرت انسان و معيار و ملاكى براى انسانيت و رشد كمال اوست و در وجدان اخلاقى هر انسانى نهفته است.
    در اين بخش با ارائه روايات ، به بيان اهميّت و حساسيت اين سرمايه نيكوى فطرى ، در شكوفايى كمال و سعادت انسان مى پردازيم.
    فصل اول : اهميّت و فضيلت حياء

    33- خرجت هذه الرساله من ابى عبدالله الى اصحابه : بسم اللّه الرحمن الرحيم . اما بعد، فسالوا اللّه ربّكم العافيه و عليكم بالدعه و الوقار و السكينه و عليكم بالحياء و التنزّه عنه الصالحون قبلكم .... (بحار الانوار : 210/75 از كافى : 2/8)
    «اين نامه از ناحيه مقدس حضرت امام صادق (ع) به يارانشان صادر شد :
    بسم اللّه الرحمن الرحيم ؛ از پروردگارتان عافيت در خواست كنيد. و بر شما باد به افتادگى و وقار (آهستگى و بردبارى) و آرامى و بر شما باد به حياء و دور شدن و پاكى از آنچه نيكمردان قبل از شما از آن پرهيز داشتند ...»
    34- عن امير المؤمنين : عليك بالحياء فانه عنوان النبل (غرر الحكم : 284/4)
    «بر توست حياء و شرم ؛ براستى كه آن نشانه نجابت و بزرگى است.»
    گفتار يكم : ايمان و حياء

    الف) خوى دين

    35- عن رسول اللّه : ان لكل دين خلقا و خلق الاسلام الحياء
    (مشكاه الانوار : ص 234 و نيز سنن ابن ماجه : 1399/2؛ و الترغيب و الترهيب : 256/3)
    «به درستي كه براى هر دينى خوى و سيرتى است و خوى و سيرت اسلام حياء است.»
    شاهد و گواه اين مطلب ، سيره بهترين الگوى آن دين مقدس است كه در روايات به آن اشاره شده است :
    36- عن ابى عبداللّه فى خطبه خاصه يذكر فيها حال النبى و الائمه و صفاتهم : .. شيمته الحياء و طبيعته السخا، مجبول على اوقار النبوه و اخلاقها ... (كافى 444/1)
    «حضرت امام صادق (ع) در خطبه مخصوصى ، ضمن بيان ويژگي هاى پيامبر اكرم (ص) فرمودند : خوى و عادت آن حضرت حياء و سرشت و نهادشان سخاوت بود. بر گرانبارى و خلق و خوى پيامبرى سرشته شده بودند.»
    37- عن ابى سعيد الخدرى : كان رسول اللّه اشد حياء من العذرا فى خدرها، و كان اذا كره شيئا عرفناه فى وجهه
    (مكارم الاخلاق : ص 14) (41)
    «ابو سعيد خدرى در بيان اوصاف پيامبر مى گويد : حياء آن حضرت از دوشيزه پرده نشين سخت تر بود ؛ وقتى از چيزى بدشان مى آمد آن را در صورتشان مى يافتيم.»
    ب) رشته پيوست ايمان :

    38- عن رسول اللّه : الحياء نظام الايمان فاذا انحل نظام الشى ، تبدد ما فيه و تفرق
    (ادب الدنيا و الدين : ص 243) (42)
    «حياء رشته حفظ ايمان است ؛ وقتى رشته سامان چيزى گشوده شود آن چه در آن است پخش و پراكنده و تلف مى گردد.»
    39- دخل على ابى عبداللّه بعض اصحابه فراى عليه قميصا فيه قب قد رقعه فجعل ينظر اليه فقال له ابو عبد اللّه : مالك تنظر ؟
    فقال : قب ملقى فى قميصك . قال : فقال لى : اضرب يدك الى هذا الكتاب فاقرا ما فيه و كان بين يديه كتاب او قريب منه فنظر الرجل فيه ، فاذا فيه : لا ايمان لمن لا حيا له ، و لا مال لمن لا تقدير له ، و لا جديد لمن لا خلق له (بحار الانوار : 45/47 از كافى : 460/6)
    «يكى از ياران حضرت امام صادق به محضرشان مشرف شد و بر پيراهن آن حضرت پارگيى مشاهده كرد كه آن را وصله كرده بودند. پيوسته به آن نگاه مى كرد تا اينكه حضرت به او فرمودند : چه چيز نظر تو را جلب كرده است ؟ عرض كرد : آن پارگى كه در پيراهنتان پيدا شده است.
    آن مرد مى گويد : حضرت به من فرمودند : دستت را به سمت آن نوشته ببر و آن چه را در آن است بخوان. در مقابل حضرت يا نزديك حضرت كتابى بود ؛ در آن نگاه كرد ؛ متوجه اين عبارت شد: " ايمان نيست براى كسى كه اهل حياء نيست ، دارايى ندارد كسى كه اهل اندازه گيرى و ارزيابى نباشد ، نو و تازه اى نيست براى كسى كه كهنه ندارد." »
    40- عن رسول اللّه : لا ايمان كالحياء (آداب النفس : 312/1)
    «هيچ ايمانى مانند حياء نيست.»
    41- عن امير المومنين : لا ايمان كالحياء و الصبر (نهج البلاغه ، حكمت : 109، ص 1139 و نيز نزهه الناظر و تنبيه الخاطر : ص 13)
    «هيچ ايمانى مانند حياء و صبر نيست.»
    42- عن الصيقل : كنت عند ابى عبد اللّه جالسا، فبعث غلاما عجميا فى حاجه الى رجل ، فانـــــــطلق ثم رجع فجعل ابو عبداللّه يستفهمه الجواب و جعل الغلام لا يفهمه مرارا. قال : فلما رايته لايتعبر لسانه و لا يفهمه ظننت انه سيغضب عليه.
    قال : و احد النظر اليه ثم قال : اما و اللّه لئن كنت عيى اللسان فما انت بعيى القلب.
    ثم قال : ان الحياء و العفاف و العىّ - عى اللسان لا عى القلب - من الايمان ، و الفحش و البذا و السلاطه من النفاق
    (بحار الانوار : 61/47 از الزهد : ص 10)(43)
    «شخصى با اسم صيقل مى گويد :
    در پيشگاه حضرت امام صادق نشسته بودم. آن حضرت غلام و خدمتكار خود را كه غير عرب بود براى كارى نزد مردى فرستادند. غلام رفت و بعد از مدتى برگشت. حضرت چند مرتبه درباره نتيجه و جواب كار پرسيدند و او در هر بار مقصود حضرت را نمى فهميد و نمى توانست پاسخ دهد. من وقتى ديدم كه او درست نمى فهمد و نمى تواند خوب جواب و توضيح بدهد ، پنداشتم كه حضرت از او حتما به خشم خواهند آمد. لكن آن حضرت چشم خود را به سوى او دوختند و بعد فرمودند : بله ، به خداوند سوگند تو اگر در حرف زدن درمانده اى ولى قلب و روحت وامانده و ناتوان نيست. سپس فرمودند :
    بدرستيكه "حياء" و "عفاف" و "بستگى و واماندگى زبان" از ايمان است و "وقاحت" و "زشتى و هرزگى" و "دراز زبانى و پر رويى در سخن" از نفاق و دوروئى است.»
    43- عن المعصوم : الحياء من الايمان فمن لا حياء له ، لا خير فيه و لا ايمان له (45) (ارشاد القلوب : ص 101)
    «حياء از ايمان است ؛ پس كسى كه حياء ندارد نه خير و خوبى در او هست و نه ايمان دارد.»
    44- عن رسول اللّه :الحياء شعبه من الايمان ؛ و لا ايمان لمن لا حياء له (مجموعه ورام : ص 352)
    «حياء پاره هاى از ايمان است و ايمان نيست براى كسى كه حياء ندارد.»
    45- عن رسول اللّه : الحياء و الايمان كله فى قرن واحد، فاذا سلب احدهما اتبعه الاخر
    «معانى الاخبار : ص 410 و نيز كافى : ص 106/2 و غرر : 7/2)
    «حيا و ايمان همه در يك ريسمان اند ، پس اگر يكى از آن دو گرفته و ربوده شود ديگرى هم بدنبال آن مى رود.»
    46- عن رسول اللّه : قله الحياء كفر (مكارم الاخلاق ابن ابى الدنيا : ص 74 و ص 91)
    «كمى حياء كفر و بى دينى است.»
    47- عن امير المؤمنين : كثره حياء الرجل ، دليل ايمانه (غرر الحكم : 590/4)
    «حياء زياد مرد ، گواه و نشانه ايمان اوست.»
    و نيز در بعضى از فرمايشات حضرت امام حسن مجتبى خطاب به اصحاب بى وفا و دنيازده خود و بعضى از نااهلان ، اين تعابير رسيده است :
    يا عجبا من قوم لاحياء لهم و لا دين ؟ فانت يا قليل الحياء و الدين (45)
    48- كنا مع النبى فذكر عنده الحياء ؛ فقالوا : يا رسول اللّه ؟ الحياء من الدين ؟ فقال رسول اللّه : بل هو الدين كله
    (الترغيب و الترهيب : 256/3 ؛ مكارم الاخلاق ابن ابى الدنيا : ص 77)
    «در خدمت پيامبر اكرم بوديم. در حضورشان از حياء صحبت شد و از آن حضرت پرسيدند كه آيا حياء جزء دين است ؟
    حضرت فرمودند: بلكه حياء تمام دين است.»

    49- عن امير المؤمنين : ان المومن ليستحيى اذا مضى له عمل فى غير ما عقد عليه ايمانه (غرر الحكم : 508/2)
    «براستى انسان با ايمان حتما شرم مى كند از اينكه كارى از او سرزند كه بر خلاف وظيفه و پيمان ايمانى او باشد.»

    از روايت ذيل استفاده مى شود كه با نبود حياء دين هم نتيجه تمامى ندارد :
    50- عن امير المؤمنين : من لم ينصفك منه حياوه لم ينصفكم منه دينه (غرر الحكم : 418/5)
    «هر كس حياء و شرمش باعث انصاف و رفتار عادلانه با تو نشود ، دين او هم چين اثرى ندارد.»

    شرم از اثر عقل و اصل دين است
    دين نيست ترا گر ترا حيا نيست.
    ديوان ناصر خسرو : ص 62
    ج) كمال ايمان :

    51- عن رسول اللّه : لا يكمل المومن ايمانه حتى يحتوى على مائه و ثلاث خصال : ... الفه التقى و حلفه الحياء
    (مستدرك الوسائل : 179/11 از التمحيص : ص 74)
    «ايمان مــومن تمام نمى شــود تا اينــكه داراى 103 صــفت گردد : يــكى اينــكه همدم او تقــوى باشد و ديـــگر اينكه متّـــحد و هم پيـــمان او حياء گردد .. » (46)

    52- عن الامام الصادق (ع) : اربع من كن فيه ، كمل ايمانه و ان كان من قرنه الى قدمه ذنوبا لم ينقصه ذلك.
    قال : هى الصدق ، و ادا المانه و الحياء، و حسن الخلق (كافى : 99/2؛ تهذيب الاحكام : 350/6؛ امالى مرحوم شيخ طوسى : ص 44)
    «چهار امر است كه اگر در كسى باشد ايمانش صحيح و تمام مى شود و اگر هم از سر تا پايش گناه باشد ، از آن نمى كاهد (چون باعث ريزش گناه و تبديل به حسنات مى گردد) : راستى ، پرداخت امانت ، حياء ، خلق نيكو» (47)

    53- عن الامام الصادق (ع): خمس خصال من لم تكن فيه خصله منها فليس فيه كثير مستمتع : اولها الوفاء و الثانيه التدبير و الثالثه الحياء و الرابعه حسن الخلق و الخامسه و هى تجمع هذه الخصال : الحريه (بحار النوار : 197/75 از خصال : 197/1)
    «پنج صفت است كه اگر در كسى يكى از آنها نباشد بهره دستى ندارد : اول آن ها وفاست. دوم تدبير (انديشه كردن در عاقبت كار) ، سوم حياء ، چهارم خلق نيكو ، پنجم كه در برگيرنده همه اين صفات است ، آزاد مردى است.»
    گفتار دوّم : گوهر ممتاز

    الف) مهتر و سرآمد مكارم :

    54- قال الامام الصادق (ع) لداود بن سرحان : يا داود ! ان خصال المكارم بعضها مقيد ببعض ، يقسمها اللّه حيث يشا ؛ تكون فى الرجل و لا تكون فى ابنه و تكون فى العبد و لا تكون فى سيده : صدق الحديث ، و صدق الناس و اعطاء السائل ، و المكافاه بالصنائع ، و ادا الامانه و صله الرحم و التودد الى الجار و الصاحب و قرى الضيف و راسهن الحياء
    (بحار الانوار : 375/66 و 485/72 از امالى مرحوم شيخ طوسى : ص 301) (48)
    «حضرت امام صادق (ع) به داود بن سرحان فرمودند : اى داود ! به درستي که خوى و عادت هاى بزرگ و جوانمردانه بعضى وابسته به بعضى ديگرند. خداوند آن ها را بر حسب خواست خود تقسيم و روزى كرده است. گاهى در مرد هست ولى در پسرش نيست و گاهى در بنده و مملوك هست و در مولايش يافت نمى شود. اين صفات عبارتند از : راستى در گفتار، درستكارى با مردم ، تقديم به حاجتمند و گدا ، عوض و پاداش به نيكى ، پرداخت امانت ، ارتباط با خويشاوندان ، دوستى و محبت به همسايه به رفيق و همراه ، پذيرايى نيكو از مهمان و سرور و مهتر همه اينها حياء و شرم است.»
    55- عن الامام الصادق (ع) : انا لنحب من كان عاقلا فهما فقيها حليما مداريا صبورا صدوقا و فيا. ان الله عزوجل خص الانبيا بمكارم الاخلاق
    فمن كانت فيه فليحمد اللّه على ذلك و من لم تكن فيه فليتضرع الى اللّه عزوجل و ليساله اياها ، قال : قلت : جعلت فداك و ما هن ؟
    قال : هن الورع و القناعه و الصبر و الشكر و الحلم و الحياء و السخاء و الشجاعه و الغيره و البر و صدق الحديث و اداء الامانه
    (بحار الانوار : 374/67 از كافى : 56/2) (49)
    حضرت امام صادق (ع) فرمودند : ما واقعا دوست مى داريم كسى را كه عاقل ، زود فهم ، فقيه (دريابنده و آگاه) ، بردبار ، اهل مدارا و سازگارى ، پر شكيب ، هميشه راستگو ، وفادار و خوش قول باشد. خداوند عزوجل پيامبران را به مكارم اخلاق برگزيده كرد ؛ پس هركس اين اوصاف در او هست ، خداوند را بر اين نعمت حمد و ستايش كند و هر كس در او نيست ، بسوى خداوند زارى نمايد و حتما از او بخواهد.
    راوى عرض كرد : فدايت شوم ! اين اوصاف بزرگ و جوانمردانه چيست ؟ حضرت فرمودند : آنها عبارتند از : ورع و پرهيزگارى ، قناعت و بسنده كردن ، صبر و شكيبايى ، شكر و سپاسگذارى ، حلم و بردبارى ، حياء و شرم ، سخاوت و بخشندگى ، شجاعت و دليرى ، غيرت و نگاهدارى آبرو و ناموس ، برّ و نيكوئى ، راستگفتارى و پرداخت امانت.»
    56- عن امير المومنين (ع) : ... و توتخ منهم اهل التربه و الحياء من اهل البيوتات الصالحه ، و القدم فى الاسلام المتقدمه ، فانهم اكرم اخلاقا، و اصح اعرضا و اقل فى المطامع اشرافا، و ابلغ فى عواقب الامور نظرا (نهج البلاغه ، نامه : 53، ص 1011)
    «حضرت امير المومنين (ع) در پيمان و نامه خود به جناب مالك اشتر مى فرمايند :
    از ميان كارگزاران خود احبان تجربه و حياء از خاندان بزرگ و نيك و پيش قدم و سابقه دار در اسلام را مورد توجه قرار بده و به خير و صواب آنها اميد و نظر بيشترى داشته باشد. چون آنها از نظر اخلاق ، گرامى و شريف تر و از نظر آبرو و ناموس ، پاك و سالم تر و نسبت به توقّعات و چشم داشت دنيا، كم اطّلاع تر و از جهت نگريستن در نتيجه و پايان كار ، رسا و دقيق ترند.»
    ب) منشاء هر زيبايى و خوبى :

    57- من كتاب امير المومنين (ع) الى ابنه الحسن بن على (ع) : و الحياء سبب الى كل جميل (بحار الانوار : 230/74 از تحف العقول : ص 80)
    «از نامه حضرت امير المومنين (ع) به فرزند گرامى شان امام حسن مجتبى (ع) : حياء و شرم راهى بسوى هر زيبايى و نيكوئى است.»
    58- عن امير المومنين (ع) : الحياء مفتاح كل الخير (غرر الحكم : 93/1)
    «حياء بازكننده همه خوبى ها و نيكوئى هاست.»
    ج) بهترين نهاد :

    59- عن امير المومنين (ع) : لا شيمه كالحياء (غرر الحكم : 354/6)
    «هيچ هوى و سرشتى به خوبى حياء نيست.»
    60- عن امير المومنين (ع) : الحياء تمام الكرم و احسن الشيم (غرر الحكم : 353/1)
    «حياء حد كمال بزرگى و ارجمندى و بهترين عادت و خصلت است.»
    د) نيكوى هميشگى :

    61- عن رسول اللّه : الحياء خير كله (معانى الاخبار : ص 409 و نيز مصباح الشريعه : ص 63)
    «حياء تمامش مرغوب و خوب است.»
    62- عن رسول اللّه : حياء لا ياتى الا بخير (الترغيب و الترهيب : 255/3؛ كنز العمال : 123/3؛ صحيح بهارى : 100/7)
    «حياء نصيب و فايده نمى دهد مگر خوبى و نیكوئى را»
    63- عن رسول اللّه (ص) : ما كان الفحش فى شى قط لا شانه و لا كان الحياء فى شى الا زانه
    (امالى مرح .م شيخ مفيد : ص 107 و نيز مشكاه الانوار : ص ‍234)
    «حياء و شرم در چيزى هرگز وجود پيدا نمى كند مگر اينكه آن را زينت و فروغ مى دهد. و وقاحت و بى پردگى در چيزى هرگز موجود نمى شود جز اينكه آن را زشت و رسوا مى سازد.»
    64- مرّ رسول اللّه برجل من الانصار و هو يعظ اخاه فى الحياء ؛ فقال به رسول اللّه (ص) : دهه فان الحياء من الايمان
    (كنز العمال : ج 3، ص 123 و ص 706) (50)
    «پيامبر گرامى اسلام بر مردى از انصار گذشتند كه برادرش را به جهت (زياده روى در مورد) حياء نصيحت مى كرد. حضرت به او فرمودند : او را رها كن و به حال خود واگذار ؛ بدرستيكه حياء از ايمان است.»
    65- عن رسول اللّه : لا تقولوا افسده الحياء لو قلتم اصلحه الحياء لصدقتم (كنز العمال 127/3، مكارم الاخلاق ابن ابى الدنيا: ص 69)
    «نگوئيد فلانى (حارثه بن نعمان) را ، حياء تباه نمود ؛ اگر بگوئيد حياء او را درست و بسامان كرده است ، حتما راست گفته ايد.»
    66- عن الامام باقر (ع) : ان اللّه عزوجل يحب الحيى الحليم (كافى : 112/2)
    «بدرستي كه خداوند عزوجل دوست مى دارد كسى را كه حياء و بربارى در او پابرجا و هميشگى است.»
    گفتار سوّم : پوشش معنوى

    حياء يك نيروى بازدادنده روحى است كه از ظهور و انتقال زشتي هاى درون و آثار ناپسند آن به عالم بيرون جلوگيرى مى كند و همانند پوششى صاحب خود را از صورت زيبا و نيكويى برخوردار مى سازد.
    الف) بهترين پوشش دين :

    67- عن امير المومنين (ع) : احسن ملا بس الدين الحياء (غرر الحكم : 398/2)
    «بهترين پوشش هاى دين ، حياء و شرم است.»

    68- عن رسول اللّه : الا ان مثل هذا الدين كمثل شجره ثابته ؛ الايمان اصلها و الزكاه فرعها، و الصلاة ماوها و الصيام عروقها و حسن الخلق ورقها و الاخاه فى الدين لقاحها، و الحياء لحاوها، و الكف عن محارم اللّه ثمرتها، فكما لا تكمل اشجره الا بثمره طيبه ، كذلك با يكمل الايمان لا بالكف عن محارم اللّه (مستدرك الوسائل : 279/11 از جامع الاخبار : ص 108)
    «آگاه باشيد! بدرستي كه نمونه اين دين ، مانند درخت محكم و استوارى است كه ايمان تنه آن ، زكات شاخه آن ، نـماز آب (طراوت و حيات) آن ، روزه ريشه هاى آن ؛ خوش خلقى برگ آن ، دوستى و برادرى دينى ماده بارورى آن ، حياء پوست آن و خود نگهدارى و دست كشيدن از حرام هاى خداوند ميوه آن درخت است. پس همانطور كه درخت به نتيجه و كمال نمى رسد مگر با ميوه و حاصل پاكيزه ، ايمان هم درست و تمام نمى گردد مگر با پرهيز از حرام هاى خداوند.»

    69- عن الامام الصادق (ع) : قال رسول اللّه (ص) : الاسلام عريان ، فلباسه الحياء و زينته الوقار و مروءته العمل الصالح و عماده الورع. و لكل شى اساس و اساس الاسلام حبنا اهل البيت (كافى : 46/2) (51)
    «اسلام شبيه انسان برهنه است كه پوشش و لباس او حياء ، آرايش و زيبايى او وقار و سنگينى ، مردانگى و جوانمردى او عمل نيكو و صالح ، و تكيه گاه او ورع است و براى هر چيزى شالوده و اصل و بنيادى است و اصل و بنياد اسلام ، دوستى ما اهل بيت است.»
    ب) پرده پوش عيب ها و كاستى ها :

    70) عن امير المومنين : من كساه الحياء ثوبه لم ير الناس‍ عيبه (نهج البلاغه ، حكمت : 214، ص 1185) (52)
    «هر كس حياء ، جامه خود را به او پوشانيد ، مردم خطا و نقص او را نمى بينند.»
    علاوه بر "لباس" و "دثار" و "ثوب" و "لحا" كه در روايات فوق براى بيان صفت پوششى حياء از آن ها استفاده شده است ، مفاهيم ديگرى هم بكار رفته است ، مثل "سربال" كه پوششى است براى ستر بدن :
    71- عن امير المومنين : تسربل الحياء و ادرع الوفا و احفظ الاخا و اقلل محادثه النسا يكمل بك السناء (غرر الحكم : 301/3)
    «شرم و حياء را پيراهن خود كن ، و وفا و خوش قولى را زره خود قرار ده و برادرى را نگهدار و گفتگوى با زنان را كم كن ، تا رفعت و بلندى براى تو زياد و تمام شود.»
    و همين طور ((جلباب)) كه پوشش سر و سينه است :
    72- عن امير المومنين : الكيس من تجلب الحياء و ادرع الحلم (غرر الحكم : 162/2)
    «زيرك كسى است كه حياء را پوشش و حفاظ خود نمايد و حلم و بردبارى را زره قرار دهد.»
    و نيز ((قناع)) كه پوشش سر است :
    73- عن على بن الحسين زين العابدين :
    اللهم ارحم من اكتنفته سيئاته و احاطت به خطيئاته ... ارحم من القى عن راسه قناع الحياء و حسر عن ذراعيه جلباب الاتقياء ....
    (بحار الانوار : 185/91)
    «خداوندا! مهربانى و شفقت فرما به كسى كه زشتى و بدى هايش او را در برگرفته و اشتباهاتش وى را محاصره كرده است. ببخش كسى را كه از سر خود پوشش حياء را به دور افكنده و دست و بازوى خود را از لباس اهل تقوى برهنه كرده است.»
    حياء گر چه بر تمام اعضاء انسان اثر دارد ولى همانطور كه گذشت نشانه آن بر سر و روى آشكارتر است.
    در ضمن مباحث آينده جلوه هاى ديگرى از اهميت حياء بيان مى شود. انشااللّه
    فصل دوّم : مذمّت و نكوهش بى حيايى

    74- عن الامام السّجاد (ع ): اللّهم .. و اعوذبك من دعاء محجوب ، و رحاء مكذوب و حياء مسلوب و احتجاج مغلوب و راى غير مصيب
    (بحار الانوار : 156/91)
    «خداوندا! پناه مى برم به تو از خواندن و تقاضاى بازداشته شده ، و اميد و توقّع به واقع نرسيده و حياء و شرم ربوده و گرفته شده و اقامه دليل و برهان شكست خورده و نظر و انديشه به خطا رفته.»
    پيشتر بيان شد كه اصل حياء به عنوان يك فضيلت و ارزش ، در ذات و فطرت هر انسانى نهاده شده و از ارزش جاودانگى برخوردار است. ولى نگاهدارى و شكوفايى آن نيازمند تلاش و مواظبت است ، و گاه بر اثر آميزش با فجور و بدى ها، پنهان و پوشيده و بى خاصيت مى گردد.
    اكنون روايات اين فصل را تحت عناوينى مربوط به نشانه ها و آثار سوء بى حيايى و كم شرمى ، ذكر مى كنيم :
    الف) نشانه بهره شيطان در وقت سرشت :

    75- عن اميرالمومنين (ع) : قال رسول اللّه (ص) : ان اللّه حرم الجنه على كل فحاش بذى ، قليل الحياء لا يبالى ما قال و لا ما قيل له ؛ فانك ان فتشته لم تجده لا لغيه او شرك شيطان.
    فقيل يا رسول اللّه ! و فى الناس شرك شيطان ؟ فقال رسول اللّه (ص) : اما تقرا قول اللّه عزوجل : «و شاركهم فى الاموال و الاولاد» (53)
    (بحار : 206/60 از كافى : 323/2) (54)
    «بدرستيكه خداوند ، بهشت را ممنوع كرده است بر هر زشت كار زشت گفتار كم حياء، كه نسبت به آنچه مى گويد يا درباره او مى گويند ، باك و پروائى ندارد. تو اگر وضع او را بررسى كنى ، او را يا ولد نامشروع مى يابى و يا به دخالت شيطان در وقت انعقاد نطفه او پى مى برى.
    به حضرت عرض‍ شد كه آيا شيطان در خلقت و تكوين انسان هم شريك مى شود ؟ آن حضرت فرمودند : آيا كلام خداوند عزوجل را در قرآن نخوانده اى كه مى فرمايد: «و در دارايى ها و فرزندانشان شركت بجوى.»

    76- عن رسول اللّه (ص) : ياتى على الناس زمان يشاركهم الشياطين فى اولادهم . قيل : و كائن ذلك يا رسول اللّه ؟
    قال : نعم ، قالوا : و كيف نعرف اولادنا من اولادهم ؟ قال : بقله الحياء و قله الرحمه (كنز العمال : ص 126/3)
    «بر مردم زمانى مى آيد كه شيطان ها در فرزندانشان با آنها شريك مى شوند. به حضرت عرض شد كه آيا در زمان ما چنين چيزى واقع شده است ؟ فرمودند : بله
    عرض كردند : پس چگونه فرزندانمان را از آن فرزندان شيطانى تشخيص دهيم ؟ فرمودند : با كمى حياء و كمى رحمت و مهربانى.»

    ب) ريشه شقاوت و بدبختى :

    77- عن رسول اللّه : اول ما ينزع من العبد الحياء فيصير ما قتا ممقتا ؛ ثم ينزع اللّه منه الامانه ، فيصير خائنا مخونا ؛ ثن ينزع اللّه منه الرحمه ، فيصير فظا غليظا و يخلع دين الاسلام من عنقه فيصير شيطانا لعينا ملعونا (الاختصاص : ص 248 و نيز كنز العمال : 126/3) (55)
    «اول چيزى كه از بنده (به علت استحقاق نابودى و غضب الهى بر او) گرفته و سلب مى شود ، حياء است. پس در نتيجه آن ، ديگران را به دشمنى مى گيرد و نيز مورد دشمنى و مبغوض ديگران واقع مى شود. سپس خداوند راستى و درستكارى را از او مى برد و بر اثر آن ، خود اهل خيانت و دغل مى شود و ديگران را هم به خيانت و ناراستى متّهم مى كند. سپس خداوند رحمت و مهربانى را از او بيرون مى كند كه در نتيجه درشت خوى و سخت دل مى گردد و آئين و جامه اسلام از وجود او كنده مى شود و سرانجام شيطانى نفرين شده ، رانده و دور شده از رحمت الهى مى گردد.»
    ج) آزاد كننده هر بدى :

    78- عن الامام الرضا عن آبائه ان رسول اللّه قال : لم يبق من امثال الانبياء الا قول الناس : اذا لم تستحى فاصنع ما شئت
    (بحار : 333/68 از عيون اخبار الرضا : 61/2 و از امالى مرحوم شيخ صدوق : ص 412) (56)
    «از حكمت ها و مثل هاى پيامبران گذشته چيزى بر جام نمانده است مگر اين گفته مردم : اگر شرم و حياء نكردى پس هر چه مى خواهى انجام ده.» (57)
    د) در بردارنده حرمت انسانى :

    79- عن رسول اللّه : من القى جلباب الحياء لا غيبه له (بحار الانوار : 149/74 از تحف العقول : ص 44: مكارم الاخلاق ابن ابى الدنيا : ص 87)
    «كسى كه پوشش و حفاظ حياء را به دور افكند ، غيبت ندارد.» (58)
    سه كس را شنيدم كه غيبت رواست
    وز اين در گذشتى چهارم خطاست

    ... دوم پرده بر بى حيائى متن
    كه خود مى درد پرده بر خويشتن
    بوستان سعدى : ص 161
    ه) سبب بى خيرى :

    80- عـــــن الامم الصــــاددق (ع) : ثلاث من لم تكن فيه فلا يرجى خــــيره ابدا : من لــــم يخش اللّه فى الغيب و لم برعو عند الشــــيب و لم يستحى من العيب. (وسائل الشيعه : 102/16 از امالى مرحوم شيخ صدوق : ص ‍336) (59)
    «سه چيز است كه اگر در كسى نباشد ، خير و خوبى اش مورد اميد و انتظار نيست : كسى كه از خداوند در نهان و خفا نترسد ؛ و در وقت پيرى از بدى و نادانى پشيمان نشده و دست نكشد ؛ و از نقص و عيب شرم نداشته باشد.»
    81- عن امير المومنين : من لا حياء له فلا خير فيه (غرر الحكم : 264/5)
    «كسى كه حياء ندارد ، خير و خوبى هم در او نيست.»
    و) هدر دهنده اعمال :

    82- عن رسول اللّه : سته اشياء تحبط الاعمال : اشتغال بعيوب الخلق و قسوه القلب و حب الدنيا و قله الحياء و طول الامل و ظلم لا ينتهى (60) (كنز العمال : 85/16)
    «شش چيز كارهاى خوب انسان را باطل و بى نتيجه مى كند : سرگرم بودن به بدى و نواقص مردم ، سخت دلى و بى عاطفه بودن ، دوستى دنيا ، كمى حياء ، درازى و بلندى آرزو و ستمى كه تمام نشود.»
    فصل سوّم : آثار حياء

    در اين فصل به نتايج و فوائد اخلاقى و تربيتى كه اين شجره طيبه از خود به جاى مى گذارد، اشاره مى كنيم :
    الف) عفت :

    83- عن امير المومنين : الحياء قرين العفاف (غرر الحكم : 152/1)
    «حياء و شرم همنشين عفت است.»

    84- عن امير المومنين : ثمره الحياء العفه (غرر الحكم : 326/3)
    «فايده و حاصل حياء ، عفت است.»
    85- عن امير المومنين : سبب العفه الحياء (غرر الحكم : 122/4)
    «علت و سرچشمه عفت حياء است.»
    86- عن امير المومنين : على قدر الحياء تكون العفه (غرر الحكم : 312/4)
    «به تناسب اندازه حياء، عفت هم موجود مى شود.»
    اينجا مناسب است تعريفى هم براى عفّت بيان كنيم ؛ گر چه تحقق آن بحث طولانى مى طلبد. عفّت عبارت است از خود نگهدارى از تمايلات غير شايسته و شهوات نفسانى ؛ بنابراين قوام و استوارى عفّت را بايد در بستر شهوت ملاحظه نمود.

    87- عن الامام الجواد عن آبائه عن امير المومنين : الفضائل اربعه اجناس : احدها الحكمه و قوامها فى الفكره و الثانى العفه و قوامها فى الشهوه و الثالث القوه و قوامها فى مالغضب ، و الرّابع العدل و قوامه فى اعتدال فوى النفس
    (بحار الانوار: 81/75 از كشف الغمه : 140/3)
    «فضيلت و برترى ها چهار گونه است : يكى حكمت است كه اصل و استوارى آن در تامل و انديشه است. دوم عفّت است كه قوام و پايه اش در شهوت است. سوم نيرو و توان است كه پايدارى و قوامش در خشم و غضب است ، چهارم عدل و برابرى است كه درستى آن در تناسب و ميانه روى نيروهاى نفس است.»
    و چون بيشتر تمايلات شهوانى مربوط به شكم و فرج است عفّت هم غالباً در همين دو مورد اطلاق مى شود. (61)

    88- عن الامام الباقر : ما عبداللّه بشى افضل من عفه بطن و فرج (كافى : 79/2)
    «خداوند به چيزى برتر از عفت و خود نگهدارى نسبت به شكم و فرج ، بندگى و عبادت نمى شود.»
    همچنين عفت ، در خصوص فرج و عمل چنسى كاربرد زيادى دارد. (62)
    و چون دنباله روى از شهوات و تمايلات ناشايست حيوانى خلاف مقام و شرافت انسان است ، رابطه عفت با حياء به عنوان فايده و نتيجه آن روشن مى شود.

    89- عن امير المومنين : العفاف يصون النفس و ينزهها عن الدنايا (غرر الحكم : 106/2)
    «عفيف بودن ، نفس را در امان مى دارد و آن را از پستى و فرومايگى دور و پاك مى كند.» (63)
    ب) حفظ از زشتى و بدى :

    90- امير المومنين : الحياء يصدّ عن فعل القبيح (غرر الحكم : 366/1)
    «حياء انسان را از كار زشت و ناپسند باز مى دارد.»
    ج) وقار :

    91- عن رسول اللّه : فتشعب من الحياء الرّزانه و من الرّزانه المداومه على الخير (بحار لاانوار : 117/1 از تحف العقول : ص 16)
    «از حياء ، وقار و آرامى و آهستگى جدا و حاصل مى شود. و از وقار و سنگينى نيز پايدارى و ادامه بر خير بدست مى آيد.»
    92- عن رسول اللّه : ان من الحياء وقارا و ان من الحياء سكينه (موسوعه نضره النعيم : ص 1806 از صحيح بخارى : 100/7)
    «بدرستيكه از فوائد حياء ، وقار و سنگينى است ، و بدرستيكه از نتايج حياء آرامش و طمانينه است.»

    روايت ذيل ، شيوه عملى وقار و پيوند آن با حياء را بيان مى فرمايد :
    93- عن رسول اللّه : و صفه العاقل ان يحلم عمن جهل عليه ، و يتجاوز عمن ظلمه و يتواضع لمن هو دونه و يسابق من فوقه فى طلب البر. و ادا عرضت له فتنه ، استعصم باللّه و امسك يده و لسانه ؛ و اذا راى فضيله انتهز بها، لا يفارقه الحياء، و لا يبدو منه الحرص ، فتكك عشره خصال يعرف بها العاقل (بحار الانوار: 129/1 از تحف العقول : ص 29)
    «نشان و چگونگى عاقل آن است كه در برابر كسى كه بر او نادانى كند ، بردبار است و از كسى كه به او ستم روا دارد ، گذشت مى كند و نسبت به پائين تر از خود فروتن است و با بالاتر از خود در جستجوى نيكى رقابت دارد. وقتى بخواهد سخن گويد ، انديشه و تدبّر مى كند ؛ پس اگر خوب باشد سخن مى گويد و بهره مى برد (يا : فايده مى رساند) و اگر بد باشد سخن نمى گويد و بى گزند مى ماند و چون آزمايش و امتحانى براى او پيش آيد ، به خداوند پناه مى برد و دست و زبانش را نگه مى دارد و چون فضيلت و مزيتى ببيند ، آن را غنيمت مى شمارد و به تاخير نمى اندازد. حياء از او جدا نمى گردد و حرص و زياده جويى در او پيدا نمى شود. اين ده صفت است كه به وسيله آن عاقل شناخته مى شود.» (64)

    د) هيبت و ابّهت :

    شكوه ، رفعت و حرمت را مى توان نتيجه طبيعى حياء دانست. در فصل اول از اين بخش ، بعضى از روايات ، حياء را به عنوان پرده پوش عيوب انسان معرفى فرمود و نيز پوشش حياء را مايه تكــــميل سناء و زيادى رفعت و شكوه او بيــــان كرد. اين خود يكى از ثمرات مـــــهم حياء است لكن پوشيده بودن عيب و نقص و بدى صاحبت حـــــــياء از يك طرف و وقار و سنگينى او از طرف ديگر ، هيبت و شــــــكوهى براى او نزد ديگران ايجاد مى كند كه نتيجتاً باعث حياء متقابل مى شود.
    جناب فرزدق در آن قصـــيده مشهور خود ، در مــــدح و ســـــتايش حضر على بن الحـــــــسين امام زين العابدين اين ويژگى را بسيار زيبا بيان نموده است :
    يغضى حياء و يغضى من مهابته
    فلا يكلم الا حين يتبسم
    الارشاد : 51/2
    «حضرت امام زين العابدين چشمان خود را از روى حياء فرو مى گيرند و چشمان مردم هم از شكوه و جلال ايشان فرو خوابانيده مى شود. و در نتيجه هيچ كس را ياراى سخن گفتن نيست مگر وقتى كه حضرتش لبخند و تبسّمى نمايند.»
    94- عن امير المومنين : قال اللّه عزوجل ليله المعراج : يا احمد! فمن عمل برضاى الزمه ثلاث حضال ... و البسه الحياء حتى يستحيى منه الخلق كلهم (بحار الانوار: 29/74 از ارشاد القلوب : ص 182)
    «خداوند عزوجل در شب معراج به پيامبر گرامى اش فرمود : هر كس بر طبق خشنودى و پسند من رفتار كند ، سه ويژگى و صفت را پيوسته و همراه او مى كنم. از جمله اينكه حياء را پوشش او قرار مى دهم به طوريكه تمام مردم از او شرم مى كنند.»
    ه) فوائد ديگر :

    95- عن رسول اللّه : و اما الحياء فيتشعّب منه اللّين و الرافه و المراقبه للّه فى السرّ و العانيه و السلامه و اجتناب الشرّ و البشاشه و السماحه و الظفر و حسن الثنا على المر فى الناس . فهذا ما اصاب العاقل بالحياء، فطوبى لمن قبل نصيحه اللّه و خاف فضيحته
    (بحار الانوار : 118/1 از تحف العقول : ص 18) (65)
    «و از حياء نتيجه و حاصل مى شود نرمى و لطافت ، مهربانى زياد، مواظبت و حراست از امر خداوند در پنهان و آشكار ، بى گزندى و سلامت ، پرهيز و دورى جستن از بدى ، خرمى و گشاده رويى ، جوانمردى و سخاوت ، پيروزى و كامابى ، و ستايش و تعريف نيكو در ميان مردم.
    اين ها فوايدى است كه انسان عاقل به وسيله حياء به آن مى رسد ؛ پس خوشا به حال كسى كه اندرزهاى خداوند را بپذيرد و از پرده بردارى و رسوا ساختنش بهراسد.»
    فصل چهارم : حياء و حرمان

    شرم و حجاب ما را، در پيچ و تاب دارد
    خون خوردن است كارش ، تيغى كه آب دارد
    ديوان صائب تبريزى : 622/1
    بُعد حيوانى انسان ، همراه با وساوس شيطان و فريبندگى دنيا، در رسيدن به مراد و تمايلات خود ، زمنيه آماده و راحتى را داراست ، لكن بيشتر فضايل و كمالات انسانى از آزادى و توسعه آن جلوگيرى مى كند.
    جنبه روحانى و ملكوتى انسان ، در مسير هدايت اميال و درستى خواسته هاى شهوانى غالباً با روش پرهيز و محدوديت عمل مى كند. و در اين ميان حياء گذشته از اين صفت بازدارندگى ، كه رسم غالب فضائل اخلاقى است ، داراى طبيعت محروم كننده ويّژه اى است كه گاهى صاحبش ‍ را حتى از رسيدن به امور غير نفسانى هم ناكم مى كند.
    96- عن امير المؤ منين (ع) : قرنت الهيبه باخيبه و الحياء بالحرمان و الفرصع تمر مر السحاب ، فانتهزوا فرص الخير.
    (نهج البلاغه ، حكمت : 20، ص 1096)
    «شكوه و جلال با نااميدى و شكست همراه است ، و شرم و حياء با محروميّت و بى بهرگى پيوسته و وقت و مجال هاى مناسب مانند گذر ابرها سپرى مى شود ؛ پس وقت هاى خوب را غنيمت شمريد. (66)
    روايت ذيل محروميت فوق را بيشتر تبيين مى كند :
    97- ان معاويه سال الحسن (ع) ان يصعد المنبر و ينتسب ، فصعد فحمد اللّه و اثنى عليه . ثم قال : ايها الناس ! من عرفنى فقد عرفنى و من لم يعرفنى فسابين له نفسى ، بلدى مكه و منى و انا ابن المروه و الصفا، و انا ابن النبى المصطفى و انا ابن من علا الجبال الرواسى و انا ابن من كسا محاسن وجهه الحياء ، انا ابن فاطمه سيده النساء، انا ابن قليلات العيوب نقيات الجيوب (بحار الانوار: 356/43 از مناقب : 16/4)
    «معاويه از حضرت امام حسن (ع) درخواست كرد كه بر منبر روند و خويشى و نسبت خود را بيان كنند. حــضرت هم به بالاى منبر رفتند ؛ حمد و ستايش خداوند را نموده و سپس فرمودند : اى مردم ! هر كس مرا مى شناسد كه مى داند و كسى كه مرا نمى شناسد ، خودم را براى او معرّفى و بيان مى كنم : سرزمين و خانه من مكه و منى است و من هم فرزند مروه و صفا هستم ؛ من فرزند پيامبر برگزيده خداوندم ؛ من فرزند كسى هستم كه بر كوه هاى محكم و استوار بلندى يافت و من فرزند كسى هستم كه نيكويى وجود و فرغ زيبائى هايش را ، شــرم و حياء پوشانيد و آشكار نساخت ؛ من فرزند حـــضرت فاطــــــمه بــرترين زنــان هــستم ؛ مـــن فــــــرزند خاندانى هستم كه كم نقص و امين و خالص و پاكدل اند.
    و نيز در مباحث فقهى چنين روايتى وارد شده است :
    98- عن رسول اللّه (ص) : ما اخذ بسوط الحياء فهو حرام (شرح الازهار : 302/3)
    «آنچه با تازيانه حياء گرفته شود ، نامشروع و غير جايز است.»
    در بغضى از روايات از اين حالت ، تعبير به آفت شده است :
    99- عن امير المؤمنين (ع) : لكل شى آفه و آفه العلم النيسان و آفه العباده الريا و آفه اللب العجل و آفه النجابه الكبر و آفه الظرف الصلف و آفه الجود السرف و آفه الحياء الضعف ، و آفه الحلم الذل ، و آفه الجلد الفحش (كنز العمال : 204/16)
    «براى هر چيز آسيب و آفتى است. آسيب دانايى فراموشى است ، آفت بندگى و طاعت ، خود نمايى و تظاهر است ؛ بلاى عقل و خرد ناب ، خود پسندى و باليدن است ؛ و گزند اصالت و شرافت نژاد ، كبر و خود بزرگ بينى است ؛ آسيب زيركى و كياست ، پر ادعايى و لاف زدن است و بلاى بخشش و دست بازى ، زياده روى و ولخرجى است ؛ و آفت حياء ، سستى و ناتوانى است ، و گزند بردبارى ، خوارى و زيردستى است ؛ و آسيب چابكى و پر طاقتى ، سفتى و سختى و ستم كردن است.»
    در ابتداى اين نوشتار هم گذشت كه برخى براى ارجاع دو معناى ((حياء)) و ((حيات)) به هم ، از همين راه پيش آمده اند كه انكسار و محروميّت و ضعفى كه از ناحيه حياء حاصل مى شود ، از حيات انسان مى كاهد و زندگى را براى او كوتاه مى كند. (67)
    نظام الدين زاكانى در اين باره مى گويد :
    " خود روشن است كه صاحب حياء از همه نعمت ها محروم باشد و از اكتساب جاه و اقتناء مال قاصر. حياء پيوسته ميان او و مرادات او مانعى عظيم و حجابى غليظ شده ، همواره بر بخت و طالع خود گريان باشد. گريه ابر را كه حياء گفته اند از اينجا گرفته اند. "
    البته اين كلام حمل بر مبالغه مى شود ولى يادآورى اين نكته مفيد است كه ويژگى حرمان و بازدارندگى در بيشتر فضائل اخلاقى وجود دارد. قيد و محدوديّتى كه دستورات اخلاقى اسلام براى هر پايبندى ايجاد مى كند ، امرى است روشن و بديهى و سيره عملى پيشوايان دين بهترين شاهد آن است.
    التزام به دستورات دين و قبول محروميّت هاى ناشى از آن در تاريخ اسلام ، بخصوص شيعه ، آن قدر فراوان است كه آدمى بــــــــــسيارى را شكست هاى ظاهرى را برخاسته از آن مى يابد ؛ گر چه از طرف ديگر بى شك يكى از علل استحكام و استوارى اين شجره طيبه مى باشد.
    گروهى به جهت همين نامرادى و ضعف ناشى از حياء ، قائل به حياء مذموم شده اند. حتى از ظاهر بعضى از عبارات استفاده مى شود كه اصلا اين جهت محروميت از تعريف و محدوده حياء خارج است !
    مثلا مرحوم بغدادى در تعريف حياء مى گويد : «حد الحياء: التوسط بين الفحه و الانحصار» (69)
    لكن مباحث گذشته ناتمامى اين اقول را روشن نموده است.
    فصل پنجم : مواردى كه نبايد حياء كرد

    با نگاهى دوباره به تعريف حياء و خير بودن هميشگى آن ، اين پرسش ‍ مطرح مى شود كه چرا در روايات نسبت به بعضى موارد از حياء كردن منع شده است ؟
    پاسخ آن است كه اين روايات مانع از دو دسته بيرون نيست :
    دسته اول رواياتى است كه از حياء نمودن منع نمى كند و به تعبير منطقى منكر فراهم بودن موضوع حياء نيست ؛ ولى توصيه مى كند كه حياء نبايستى مانع از مصلحت مهمتر شود.

    بهترين شاهد بر مضمون اين دسته ، روايت ذيل است :
    100- عن امير المؤ منين (ع): لا تستحى من اعطاء القليل ، فان الحرمان اقل منه (نهج البلاغه ، حكمت 64، ص 1115؛ غرر الحكم : 283/6)
    «از بخشش كم و اندك شرم نكن ، چون محروم و نوميد كردن كمتر از آن است - و به شرمندگى سزاوارتر است.»
    قطعا مقصود روايت اين نيست كه در انفاق مال كم حياء نكن ! خير ؛ خود ائمه در مظنّه اعطاء قليل ، حياء مى فرمودند؛ بلكه تذكّر مى دهد كه اين شرم نبايد جلوى بخشش كم را بگيرد.
    101- عن على بن الحسين زين العابدين : المومن سصمت ليسلم و ينطق ليغنم ، لا يحدث امانته الاصدقا و لا يكتم شهادته من البعدا و لا يعمل شيئا من الخير رياء و لا يتركه حياء. ان زكى خاف مما يقولون يستغفر اللّه مما لايعلمون ، لايغره قول من جهله و يخاف احصاء ما عمله
    (بحار الانوار : 270/64 از كافى : 231/2) (70)
    «مومن خاموش و ساكت مى ماند تا بى گزند بماند ، و سخن مى گويد تا فايده برد. سرّ و امانت خود را با دوستان هم در ميان نمى گذارد و شهادت و گواهى را از بيگانگان كتمان و نهان نمى سازد. چيزى از كار خوب را از روى خود نمايى انجام نمى دهد و به خاطر شرم و حياء هم آن را رها نمى كند. اگر او را بستايند ، از گفته هاى آنها مى هراسد و نسبت به آنچه نمى دانند ، از خداوند طلب آمرزش مى كند. تعريف و سخن كسى كه از حال و كردار او خبر ندارد ، وى را نمى فريبد و از حساب و حفظ و ضبط آنچه كرده است ، ترس و پروا دارد.»
    102- عن الامام الصادق (ع) : ان موسى قال : يا رب تمر بى حالات استحيى ان اذكرك فيها فقال : يا موسى ! ذكرى على كل حال حسن (تهذيب الاحكام : 27/1) (71)
    «حضرت موسى به خداوند متعال عرض كرد : اى پروردگارم ! بر من وضع و حالاتى مى گذرد كه در آن از ذكر و ياد تو شرم مى كنم. خداوند متعال فرمود : اى موسى ! ذكر و ياد من در هر وقت و حالتى نيكوست.»
    103- عن امير المؤمنين (ع) : و اللّه لقد رقعت مدرعتى هذه حتى استحييت من راقعها و لقد قال لى قائل : لا تنبذها عنك ؟ فقلت : اعزب عنى فعند الصباح يحمد القوم السرى (نهج البلاغه : خطبه 159، ص 512) (72)
    «به خدا سوگند آنقدر اين جبه و لباسم را وصله زده ام كه از دوزنده آن شرم مى كنم. شخصى به من گفت : آيا آن را بعد از اين همه وصله و پينه دور نمى اندازى ؟ به او گفتم : از من دور شو! هنگام صبح از مردم شب رو ستايش ‍ و قدردانى مى شود.»
    104- و كان النبى يرقع ثوبه و يخصف نعله و يحلب شاته و ياكل مع العبيد و يجلس على الارض و يركب الحمار و يردف ، و لا يمنعه الحياء ان يحمل حاجته من السوق الى اهله ، و يصافح الغنى و الفقير و لاينزع يده من يد احد حتى ينزعها.
    وسائل الشيعه : 54/5 از ارشاد القلوب : ص 104
    «پيامبر اكرم لباس خود را وصله مى زدند و كفششان را مى دوختند و از گوسفندان خود شير مى دوشيدند و با بردگان غذا مى خوردند و بر روى زمين مى نشستند و بر دراز گوش سوار مى شدند و (گاهى) كسى را هم با خود سوار مى كردند (يا : و بر عقب ترك آن مى نشستند) و شرم و حياء آن حضرت را باز مى داشت از اين كه لوازم زندگى را از بازار تهيه كنند و به منزل ببرند. با توانگر و بى چيز دست مى دادند و دست خود را از دست هيچكس ‍ بيرون نمى كشيدند تا وقتى او دستش را بكشد.»
    105- عن ابى بصير : قلت لابى عبداللّه : رحل كان له مال فذهب ، ثم عرض عليه الحج فاستحيى ؟
    فقال : من عرض عليه الحج فاستحيى و لو على حمار اجدع مقطوع الذنب فهو ممن يستطيع الحج
    (بحار الانوار : 109/96 از محاسن : 296/1)
    «ابوبصير به امام صادق (ع) عرض كرد : مردى دارايى داشت كه از بين رفت ، سپس هزينه سفر حج به او داده شد و وى از گرفتن آن حياء نمود. امام فرمودند : هر كس مخارج سفر حج به او تقديم شود و بتواند حتى بر الاغ گوش بريده و دم جدا سوار شود ولى شرم كند ، او از كسانى است كه براى حج مستطيع شده است.»
    دسته دوّم رواياتى است كه به نبود موضوع و جايگاه حياء اشاره دارد و به اين حقيقت توجه مى دهد كه كم رويى مذموم نبايد شما را به اشتباه اندازد و جايى را كه در واقع موضوع حياء وجود ندارد ، از موارد بكارگيرى حياء پنداشته شود.
    در روايات تفسيرى آمده است كه وقتى خداوند متعال مثال هايى از ذباب (مگس) و عنكبوت زدند و درباره منافقين به داستان آتش و صاعقه نظير آوردند (73) كافران به طعنه و سرزنش پرداخته و وحى و آسمانى بودن قرآن را به تمسخر گرفتند. (74)
    در پاسخ به آنها، اين آيه شريفه فرستاده شد :
    ان اللّه لا يستحيى ان يضرب مثلا ما بعوضه فما فوقها فاما الذين آمنوا فيعلمون انه الحق من ربهم و اما الذين كفروا فيقولون ماذا اراد اللّه بهذا مثلا يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا و ما يضل به الا الفاسقين (بقره ، 26)
    «بدرستيكه خداوند از اين كه مثال به پشه و حتى بالاتر زا آن بزند ، شرم نمى كند. پس در اين بين كسانى كه ايمان آورده اند ، مى دانند كه آن حقيقتى است از طرف پروردگارشان ؛ ولى كسانى كه كفر ورزيده اند ، مى گويند : خداوند از اين گونه مثال ها چه منظورى دارد ؟ آرى ! خداوند گروه زيادى را با آن گمراه و عده فراوانى را راهنمايى مى كند و البته تنها تبهكاران را با آن گمراه مى سازد.»

    106- عن امير المؤمنين (ع) : ثالث لا يستحيى منهن : خدمه الرجل ضيفه و قيامه عن مجلسه لابيه و معلمه و طلب لاحق و ان قل
    (غرر الحكم : 338/3)
    «سه چيز است كه از آنها نبايد حياء كرد : رسيدگى و مواظبت نسبت به مهيمان خود ، برخاستن از جاى خود براى پدر و آموزگار خود ، طلب و خواستن حق اگر چه كم باشد.»

    107- عن امير المؤمنين (ع) : من استحيى من قول الحق فهو احمق (غرر الحكم : 339/5)
    «كسى كه از گفتن حق حياء كند ، او بى عقل است.»

    108- عن الامام الصادق (ع) : من لم يستح من طلب الحلال خفت مونته ونعم اهله (امالى مرحوم شيخ طوسى : ص 721)
    «كسى كه از جستن روزى حلال حياء نكند هزينه زندگى اش سبك و و خانواده اش خوشى پيدا مى كنند.»

    109- من وصايا لقمان الحكيم لابنه (ع) : يا بنى شاور الكبير و لا تستحيى من مشاوره الصغير (الاختصاص : ص 338)
    «یكى از سفارشات حضرت لقمان به فرزندشان اين بود كه فرمود : اى پسركم ! با شخص بزرگ صلاح پرسى و كنكاش كن و از نظر خواستن و مشورت با خرد و كوچك شرم مكن.»
    و در تائيد اين معنا، روايت ذيل هم مناسب است :
    110- عن امير المومنين (ع) : لا تستصغرن عندك الراى الخطير اذا اتاك به الرجل الحقير (غرر الحكم : 287/6)
    «نظر و راى بزرگ و مهم را در نزد خود كوچك بحساب نياور وقتى مرد ناچيز و كوچکى آن را به تو بدهد.»
    111- عن امير المومنين (ع) : و لا يستحين احد منكم اذا سئل عما لا يعلم ان يقول لااعلم و لايستحين احد اذا لم يعلم الشى ان يتعلمه
    (نهج البلاغه : حكمت 79، ص 1123) (75)
    «هيچكدام از شما وقتى از چيزى كه نمى داند پرسيده شود ، نبايد از اينكه بگويد "نمى دانم" شـــــــــــــرم كند و نيز هيچكس وقتى چيزى را نمى داند ، نبايد از ياد گرفتن آن حياء كند.»
    112- عن الامام الصادق (ع) : يا بن النعمان ! لا تطلب العلم لثلاث : لترائى به و لا لتباهى به و لا لتمرى. و لا تدعه لثلاث : رغبه فى الجهل و زهاده فى العلم و استحياء من الناس (بحار : 292/75 از تحف العقول : 324)
    «از سفارشات حضرت امام صادق (ع) به محمد بن نعمان اين است كه : علم را براى سه چيز مجوى : براى خود نمايى با آن ، براى باليدن به وسيله آن و براى جدال و ستيزه كردن و به جهت سه چيز هم آن را رها نكن : نادانى خواستن ، بى رغبتى به دانستن و شرم از مردم.» (76)
    113- عن الامام الصادق (ع ): من رق وجهه رق علمه (بحار الانوار : 330/68 از كافى : 106/2)
    «كسى كه از جستجوى علم و پرسيدن از ديگران به شرم آيد ، دانش او هم كم و ناچيز است.»
    پاورقی :

    41. و نيز : مشكاة الانوار : ص 235؛ صحيح بهارى : 100/7؛ سنن ابن ماجه : 1399/2؛ مكارم الاخلاق ابن ابى الدنيا : ص 72
    42. و نيز : المجازات النبويه : ص 96 و نزهه الناظر و تنبيه الخاطر : ص 32
    43. و نيز الترغيب و الترهيب ، ج 3، ص 255 و ص 256 ؛ و كافى : 106/2
    44. در نسخه هاى متاخر از كتاب "روضه الواعظين" روايتى از پيامبر اكرم اين چنين ضبط شده است : ((الحياء من الاحياء من الايمان)) اين قسمت اضافه ((من الاحياء)) گذشته از نارسايى معنا، در مجمع ديگر روايى هم يافت نشده است ، بعلاوه در نسخه هاى هطى همين كتاب هم كه مورد ملاحظه قرار گرفت ، وجود ندارد.
    45. مراجعه شود به بحار الانوار : ج 44 ص 44 و ص 80، به نقل از الخرائج و الجرائح : ص 576 و الاحتجاج : 36/2
    46. البته در ضبط نسخه موجود از ((التمحيص)) به جاى ((حلفه)) چنين آمده است : «و خلقه الحياء»
    47. مضمون اين روايت ، در منابع ديگرى نقل شده است و همه نسبت به اين سه امر اتّفاق دارند :
    صدق ، حياء و حسن خلق و لكن امر چهارم مختلف بيان شده است : اداء امانت ؛ شكر ؛ وفاء.
    مراجعه شود به كافى : 56/2 و 107/2؛ تحف طوسى : ص 73 و خصال : 151/1
    48. مضمون اين روايت نيز با اندك تفاوت در منابع ديگرى نقل شده است.
    مراجعه شود به : بحار الانوار : 372/66 از خصال : 197/3، و بحار : 367/67 از كافى : 55/2
    49. اين روايت با قدرى تفاوت در منابع ديگرى هم آمده است. مراجعه شود به بحار الانوار : 397/66 از امالى مرحوم شيخ مفيد : ص 121 و از التمحيص : ص 68 و نيز بحار الانوار : 245/75 از تحف العقول : ص 380
    50. و نيز در ص 705 از همان آدرس ، اين روايت از طريق حضرت امير المومنين نقل شده است.
    همچنين مراجعه شود به : الترغيب و الترهيب : 255/3 ؛ صحيح بخارى : 100/7؛ مكارم الاخلاق ابن ابى الدنيا : ص 64
    51. تحف العقول : ص 319 عين همين بيان را ذيل وصاياى حضرت امام صادق به عبداللّه بن جندب آورده است.
    و مشكاة الانوار : ص 234 از روضه الواعظين 6 ص 504 ، و نيز بحار الانوار : 281/65 از محاسن : ص 286، و همچنين من لا يحضره الفقيه : 263/4 نظير آن را آورده است ؛ با اين تفاوت كه به جاى "زينته الوقار" چنين آمده است : "زينته الوفاء" البته در بحار الانوار : 156/74 از تحف العقول : ص 51، از حياء به "دثار" يعنى جامه روپوش تعبير شده است و در بحار الانوار : 379/65 و 82/27 از امالى مرحوم شيخ طوسى : ص 84 ، از حياء به جاى لباس ، به "زينت" ياد شده است.
    52. به همين مضمون در وصاياى حضرت امير المومنين به محمد بن حنفيه از كتاب من لا يحضره الفقيه : 279/4 آمده است :
    «من كساه الحياء ثوبه اختفى عن العيون عيبه» و نيز غرر الحكم : 311/5
    53. سوره اسراء آيه 64
    54. و نيز : الزّهد : ص 7، و بحار الانوار : 147/74 از تحف العقول : ص 43
    55. اين مضمون در منابع ديگرى هم يافت مى شود : بحار الانوار : 335/68 از معانى الاخبار : ص 410 ؛ بحار الانوار : 110/69 از كافى : 291/2؛ مشكاة الانوار : ص 233؛ كنز العمال : 126/3 و الترغيب و الترهيب : 257/3
    56. و نيز مراجعه شود به : قصص الانبياء مرحوم راوندى : ص 278 ؛ بحار : 335/68 از خصال : 13/1؛ نيز مشكاة الانوار : ص 235؛ كنز العمال : 125/3؛ عيون الاخبار : 279/1؛ ادب الدنيا و الدين : ص 241؛ تنبيه الغافلين : ص 374؛ صحيح بخارى ؛ 100/7؛ سنن ابن ماجه : 1400/2؛ سنن ابى داود : 252/4؛ النهايه ابن اثير : 47/1؛ لسان العرب : 429/3
    57. اين مثل در ادبيات فارسى اين گونه بيان شده است : يك جو از حياء كم كن و هر چه مى خواهى بكن.
    مراجعه شود به لغت نامه دهخدا، ذيل لغت ((حياء))
    يكى از نويسندگان در اين باره مى گويد : وقتى آشتگى و بى بندوبارى و لجام گسيختگى نسل جديد اروپا پس از جنگ جهانى دوم به كشورهاى ديگر صادر شد و مرزهاى اخلاقى نيم بند از سر راه نسل جديد برداشته شد ، اولين و مهمترين تغيير و كه در نسل جوان آن روز تحقق يافت ، از ميان رفتن نيروى بازدارنده اى به اسم شرم و حياء بود. آنگاه آزادى عمل نامحدودى در جهت غرايز و شهوات نصيب نسل جوان شد كه آثار شوم آن تا به امروز باقى است. آيين بهزيستى اسلام : 283/4 (با كمى تصرف)
    58. براى توضيح اين حديث مناسب است به جريانى از تاريخ اشاره كنيم كه در كتاب بحار الانوار : 113/44 از خصال : 143/1، به طور مفصّل آمده است ؛ و ما آن را به نحو ترجمه و خلاصه به مقدارى كه مربوط به محل بحث است بيان مى كنيم :
    عبد الملك بن مروان مى گويد : روزى نزد معاويه بوديم و گروهى از قريش هم كه در ميانشان عده اى از بنى هاشم به چشم مى خورد ، نزد او جمع بودند. معاويه سوالاتى از بنى هشام كرد و جناب ابن عباس ‍ پاسخ داد. وقتى معاويه از جواب ماند ، به ابن عباس گفت : من تو را به خاطر چهار ويژگى دوست دارم و از چهار كار بد تو هم چشم پوشى و گذشت مى كنم. آنگاه در بيان آن چهار كار گفت : يكى از آنها اين است كه تو بر ضد عايشه ، ام المومنين ، به همكارى با كسانى پرداختى كه بر عليه او اقدام كرده بودند. جناب ابن عباس پاسخ داد : ... و اما آنچه راجع به كوشش من بر ضد عايشه ياد آور شدى ، پس ‍ مى گويم كه خداوند تبارك و تعالى به او دستور داده بود كه در خانه خود بنشيند و پشت پرده پبنهان بماند ، ام ااو وقتى پوشش و پرده حياء را دريد ((فلما كشفت جلباب الحياء)) و با پيامبر خدا مخالفت ورزيد ، آنچه ما با او به جا آورديم ، روا و سزاوار گشت.
    59. و نيز مراجعه شود به كشف الغمه : 424/2
    60. در نسخه موجود از كنز العمال ((تحيط الاعمال)) درج شده است كه به نظر غلط چاپى بود و صحيح آن ((تحبط الاعمال)) است.
    61. براى توضيح بيشتر مراجعه شود به مراة العقول : 66/8
    62. مراجعه شود به وسائل الشيعه : 355/20 باب : 31 از ابواب نكاح محرّم
    63. اكنون كه بدنبال حياء از عفت صحبت به ميان آمد ، مناسب است تعريفى هم از غيرت داشته باشيم.
    غيرت اجمال عبارتست از : صفت تولى و حفظ منافع و حقوق خود يا ديگران و غالباً در محافظت از آبرو ، عزّت ، حريم ، عصمت و ناموس ، بخصوص نسبت به زن و خانوانده انسان استعمال مى شود.
    64. در بخش چهارم ، درباره وقار، مطالب بيشترى ارائه مى شود. انشاالله
    65. و نيز مراجعه شود به علل الشرايع : 138/1
    66. و نيز مراجعه كنيد به غرر الحكم : 95/1، /493/4، 142/5، 71/1، 44/1
    67. مراجعه شود به ص 24 ، فصل اول از بخش اول
    68. اخلاق الاشراف : ص 187
    69. الحدود و الفروق : ص 70؛ يعنى : «تعريف و حقيقت حياء عبارت از ميانه روى بين گستاخى و دريدگى و بستگى و محدوديّت»
    و نيز مراجعه شود به تفسير بيضاوى : 71/1، روانشناسى تحليلى : ص 164
    70. اين مضمون در منابع ديگر هم آمده است : بحار الانوار : 291/64 از امالى مرحوم صدوق : ص 399، بحار الانوار : 138/75 از تحف العقول : ص 287 و نيز مراجعه شود به بحار الانوار : 344/64 از امالى مرحوم صدوق : ص 459 و بحار الانوار : 161/74 از تحف العقول : ص 57 و نيــــــــز غررالحكم : 281/6
    71. و نيز من لا يحضره الفقيه : 20/1 و علل الشرايع : 330/1
    72. و نيز امالى مرحوم شيخ صدوق : ص 496 و غرر الحكم : 33/5
    73. مراجعه شود به آيات : 73/22، 41/29 ، 20-17/2
    74. مراجعه شود به تفسير منسوب به امام حسن عسكرى (ع) : ص 205
    75. و نيز غرر الحكم : 341/2، 277/6
    76. چنانكه در روايتى ، حضرت امام صادق درباره فقها و دانشمندانى كه گمان مى كنند با اطلاع بر احاديث پيامبر اكرم همه چيز را مى دانند و ديگر به پرسيدن از اهلبيت نيازى ندارند ، مى فرمايند :
    «و يستحيون ان ينسبهم الناس الى الجهل و يكرهون ان يسالوا»
    يعنى از اين كه مردم آنها ار به نادانى متهم كنند شرم مى كنند ولى از پرسيدن خوششان نمى آيد.
    مراجعه شود به الاختصاص : ص 258
    ویرایش توسط منذر : ۱۳۸۹/۰۱/۱۰ در ساعت ۱۲:۳۵ دلیل: حذف فاصله ها-- خوانایی بیشتر

  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    آيات ولايت و خلافت




    آيه بلاغ
    (يا إيها الرسول بـلغ ما انزل اليك من ربـك فان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس)1.
    ((اى پيامبـر آنچه از پروردگارت بـر تو فرود آمده, بـرسان. و اگر نرسانى رسالت خداى را بـه جـاى نياوردى و خداوند تـو را از گزند مردم حفظ مى كند)) .
    دقت در مضمون جـمله: ((فان لم تـفعل فما بـلغت رسـالتـه)) از اهميت موضوع حكايت مى كند, و مى رساند كه پـيامبـر بـه وسيله اين آيه مإمور بـه ابـلاغ پـيامى از طرف خـدا بـود كه اگر -العـياذ بالله- انجـام نمى داد, گويا رسـالت خـود را انجـام نداده اسـت. طبعا چنين موضوعى بايد در عداد ((توحيد)) و ((رسالت پيامبر)) و ((خـاتـميت او)) و امثـال آنها قرار گيرد كه اگر ابـلاغى صورت نگيرد, تو گوئى در اين مدت كارى صورت نپذيرفته است.
    همچنان كه از جمله: ((والله يعصمك من الناس)) استـفاده مى شود كه پـيامبـر در طريق انجام اين مإموريت احتـمال مى داد از جانب مردم آسيبـى بـه او بـرسد يا او را در اين انتصاب بـه گرايشهاى قومى متـهم كنند, از اين جـهت خـدا بـراى تـقويت اراده او نويد مى دهد كه ((والله يعصمك من الناس)) .
    اكنون بايد ديد اين موضوع با اهميت كه اين همه تاكيد و نويد درباره آن وارد شده است, چيست؟!
    مفسران اهل سنت احـتـمالاتـى دربـاره نزول اين آيه داده اند كه برخى را يادآور مى شويم:
    1 - مربـوط بـه حكم رجـم و سنگسار كردن زنان و مردان بـدكار.
    2 - ازدواج با همسر پسر خوانده خود زيد.
    3 - ابـلاغ بـه همسران خود كه اگر دنيا را مى خواهند آماده طلاق مى باشند.
    4 - دعوت مردم و منافقان به جهاد.
    5 - و مانند آنها كه فخر رازى در تـفسـير خـود آورده اسـت 2.
    همان طورى كه ملاحظه مى كنيد, هيچ كدام از اين احتمالات نمى تـواند مصداق آيه باشد, يعنى كوتاهى در ابـلاغ آنها, از طرفى همسنگ بـا عدم ابـلاغ رسـالـت و از طرف ديگـر مـايه تـرس از مـردم بـاشـد.
    در يكى از احـتـمالاتـى كه فخر رازى و ديگران نقل مى كنند, اين است كه آيه در مورد على بن ابـى طالب(ع)نازل شده است, آنگاه كه در روز غـدير دسـت او را گرفت و دربـاره او گفت: ((من كنت مولاه فعـلى مولاه اللهم وال من والاه و عـاد من عـاداه)) آنگاه اضـافه مى كند كه عمر بن خطاب به على(ع)چنين خطاب كرد: ((يابن ابى طالب اصبحت مولاى و مولى كل مومن و مومنه)) .
    تـو سرور من و سرور هر مرد و زن مومن شده اى و اضافه مى كند كه اين روايت را ابن عباس, و بـرإ بـن عازب, و محمد بـن على(امام باقر(ع)) نقل كرده است.
    فخر رازى در اين جا هر چند بخشى از حقيقت را بـيان كرده, ولى به خاطر كمى اطلاعات و يا تمايلات درونى نتوانستـه و يا نخواستـه مدارك نزول اين حديث را بيش از اين نقل كند درحالى كه طبـرى در تفسير خود 3 نزول اين آيه را در مورد حديث غدير از زيد بن ارقم بـه طور گسـتـرده بـيان كرده اسـت, همچـنان كه سـيوطى در كتـاب ((الدرالمنثـور)) 4 نزول اين آيه را در روز غدير از ابـن سـعيد خدرى نقل كرده است.
    مولف الـغـدير ((عـلامـه امـينى(ره )) نزول اين آيه را از سـى دانشمند سنى بـا ذكر مصادر و صفحات در كتاب الغدير نقل مى نمايد 5.
    ما در اين جا در صدد نقل سرگذشت غدير نيستيم ولى چون در كلمات گذشتگان نزول اين آيه در حديث غدير وارد شده است, اجمالى از آن را در اين جا مىآوريم.
    پيامبر گرامى در آفتاب داغ و سوزان 18 ماه ذىالحجه در سرزمين معروف به غدير فرود آمد در حالى كه گروه بـى شمارى نيز همراه او بوده اند, در اين لحظات حساس, طنين اذان نماز ظهر سراسر بيابـان را فرا گرفت, و نداى تكبير موذن بـلند شد, و مردم خود را بـراى اداى نماز ظهر آماده كردند و پيامبر نماز ظهر را بـا آن اجتماع پرشكوه كه هرگز سرزمين غدير, نظير آن را به خاطر نداشت, برگزار كرد سپس به ميان جمعيت آمد و روى نقطه بـلندى كه از جهاز شتران ترتيب يافته بود, قرار گرفت و پس از حمد و ثناى خدا رو به مردم كرد و چنين گفت:
    آيا شما گواهى نمى دهيد كه معبـودى جز خدا نيست, و محمد بـنده خـدا و پـيامبـر او اسـت, و بـهشت و دوزخ و مرگ حـق اسـت و روز رستـاخيز بـدون شك فرا خواهد رسيد و خداوند افرادى را كه در دل خاك پنهان شده اند, زنده خواهد نمود؟
    حاضران در سرزمين غدير همگى بـر آنچه كه پيامبـر شمرده بـود, شهادت دادند.
    آنگاه پـيامبـر فرمود: من در ميان شـما دو چـيز گرانبـها بـه يادگار مى گذارم, چگونه با آنها معامله خواهيد كرد.
    يك نفر از حاضران پرسيد: مقصود از اين دو چيز گرانبـها چيست؟
    پـيامبـر فرمود: ثقل اكبـر كتاب خدا است كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگر آن در دست شما است, بـه كتاب خدا چنگ بـزنيد تا گمراه نشويد, ثقل اصغر, عترت و اهل بيت من است خدا بـه من خبـر داده است كه دو يادگار من تـا روز رستـاخيز از هم جـدا نمى شوند هان اى مردم! بـر كتاب خدا و عترت من سبـقت و پيشى نگيريد و از آن دو عقب نمانيد تا نابود نشويد.
    در اين موقع دسـت عـلى(ع)را گرفـت و بـالا بـرد و همه جـمعـيت على(ع)را در كنار پيامبـر(ص)ديدند پـيامبـر فرمود: هان اى مردم سزاوارترين فرد بر مومنان از خود آنها كيست.
    پـايان پـيامبـر گفتند: خداوند و پـيامبـر او بـهتر مى دانند.
    پيامبر فرمود: خداوند مولاى من است و من مولاى مومنان هستم, بر آنها از خودشان سزاوارتر است.
    هان اى مردم هركس من مولاى او هستم, على مولاى اوست.
    پس گفت: پروردگارا دوست بدار كسى را كه على را دوست بدارد, و دشمن بـدار كسى را كه على را دشمن بـدارد, خـدايا ياران على را يارى كن و دشمنان او را خـوار و ذليل بـنما, پـروردگارا على را محور حق قرار بده.
    اين جمله ها را گفت. سپس فرمود: لازم است حاضران به غايبان خبر دهند و ديگران را از اين حادثه مطلع سازند 6.
    هنوز اجتماع پرشكوه به حال خود بـاقى بـود كه فرشته وحى فرود آمد و آيه اكمال را آورد:
    (اليوم إكملت لكم دينكم و إتـممت عليكم نعمتـى و رضـيت لكم الاسلام دينا)7.
    (امروز آئين خود را تـكميل نموده ام و نعمت خـويش را بـر شما ارزانى داشته ام و اسلام را به عنوان يك دين بر شما بـرگزيده ام).
    هنوز اجتماع با شكوه برقرار بود ((حسان بـن ثابـت)) واقعه را در قالب شعر ريخت كه برخى از آن را ياد مى كنيم:
    يناديهم يوم الغدير نبيهم
    بخم و إسمع بالرسول مناديا
    فقال: فمن مولاكم و نبيكم
    فقالوا: و لم يبدوا هناك التعاميا
    الهك مولانا و إنت نبينا
    و لم تلق منا فى الولايه عاصيا
    فقال له: قم يا على فاننى
    رضتك من بعدى اماما و هاديا
    فمن كنت مولاه فهذا وليه
    فكونوا له إتباع صدق مواليا
    هناك دعا اللهم وال وليه
    و كن للذى عادى عليا معاديا 8.
    مضمون اين اشعار چنين است:
    ((روز غدير پـيامبـر ياران خود را در سرزمين خم ندا مى داد, و به نداى رسول گوش فرا ده.
    گفت: كيست مولا و نبـى شما, آنان پـاسخ گفتـند و ناآگاهى نشان نداده اند.
    گفتند: تو مولاى ما و پيامبـر ما هستى, و هرگز از ما, در مورد ولايت تو نافرمانى مشاهده نكرده اى.
    آنگاه پيامبـر فرمود: على بـرخيز, من تو را بـعد از خويش بـه عنوان پيشوا و راهنما برگزيده ام.
    آن كس كه من مولاى او هسـتـم, على ولى اوسـت, در اين صـورت از پيروان صادق و مواليان واقعى او باشيد.
    در اين جا بـود پيامبـر دعا كرد و گفت: خدايا دوستدار على را دوست; و دشمن او را دشمن بدار.

    آيه اكمال
    از آياتـى كه در مورد امامت و در روز غـدير پـس از نصـب امام نازل گرديده, آيه اكمال است, محدثان مى گويند: پس از نصب على بر خلافت در روز غدير, آيه اكمال فرود آمد. يعنى ((اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا)) 9. ((امروز آئين شما را تـكميل نمودم, و نعمت خود را در حق شما بـه پـايان رسانيدم و اسلام براى شما به عنوان دين برگزيدم))
    شگفت اين است كه فخر رازى ناخودآگاه بـه حـقيقت اعتـراف كرده است:
    او در تفسير آيه اكمال(اليوم اكملت)مى گويد: صاحبان آثـار(سيره نويسان و محدثـان و مورخان)مى گويند: پـس از نزول اين آيه پيامبر اكرم هشتاد و يك يا هشتاد و دو روز عمر كرد و پس از آن در شريعت نه فزونى رخ داد و نه نسـخ و نه دگرگونى و اين بـر اساس گزارش پيامبر بود كه از مرگ خود خبر داد و خود اين يكى از معجزات پيامبر است 10.
    اكنون با اين حـسـاب روشن خـواهيم كرد كه اين آيه بـسـان آيه پـيشين در روز غدير فرود آمده است زيرا پـيامبـر اكرم(ص)از نظر اهل سنت در 12 ربـيع سال 11 درگذشتـه است. و سرگذشت غدير در 18 ذى الحجه سال 10 رخ داده است. و فاصله 18 يا 12 ربـيع تـقريبـا هشتاد و يك يا هشتاد و دو روز است و اين مطلب بـه ملاحظه اين كه ممكن است دو ماه از اين سه ماه فاقد سلخ بـودند طبـعا فاصله هاى دو واقعه هشتاد و دو روز خواهد بود و اگر روز وفات پيامبر حساب نكنيم و بگوئيم محاسب آن روز را بـه حساب نياورده, فاصله هر دو واقعه, هشتاد و يك روز خواهد بود.
    از آنجا كه بحـث ما بـحـث قرآنى است, ما در مورد مدارك حـديث غدير و دلالت او سخن نمى گوئيم, چـيزى كه هست بـه مدارك نزول آيه اكمال در پاورقى اشاره مى كنيم.
    ولى در اين جا نظر خواننده گرامى را بـه اسامى صحابـه كه نزول آيه را در روز غدير نقل كرده اند, جلب مى نماييم:
    زيد بن ارقم 11.
    ابو سعيد خدرى 12.
    ابن عباس 13.
    ابو هريره 14.
    مولف الغدير در كتاب ارزشمند خود نزول آيه را در روز غدير از 16 دانشمند سنى نقل كرده است 15.
    و اگر روايات شيعه را نيز بـر آن بـيفزاييم نزول آيه در چنين واقعه حالت تضافر به خود خواهد گرفت.

    پى نوشت :
    1) مائده: 67.
    2) تـفسـير فخـر رازى: ج12, ص 49 - تـفسـير آيه 67, از سـوره مائده.
    3) تفسير طبرى:
    4) درالمنثور, ج2, ص 298.
    5) الغدير: ج1, ص 214 - 223.
    6) الستم تشهدون إن لا اله الا الله و إن محمدا عبده و رسوله و ان جنته حق و ناره حق, و إن الساعه آتـيه لا ريب فيها, و إن الله يبعث من فى القبو)) .
    قالوا: بلى نشهد بذلك.
    قال: اللهم إشهد... فـانظرونى كيف تـحـلفـونى فـى الثـقلين.
    فنادى مناد: ما الثقلان يا رسول الله؟ قال: الثقل الاكبـر; كتاب الله, طرف بيد الله عزوجل و طرف بـايديكم فتمسكوا بـه لا تضلوا والاخـر الاصغر عتـرتـى, و ان اللطيف الخـبـير نبـإنى إنهما لن يتفرقا حتى يردا على الحوض فسإلت ذلك لهما ربـى, فلا تـقدموهما فتهلكوا و لا تقصروا عنها فتـهلكوا ثم اخذ بـيد على فرفعها حتـى روى بياض إباطهما و عرفه القوم إجمعون فقال:
    ايها الناس من اولى الناس بالمومنين من إنفسهم؟ قالوا: الله و رسـوله اعلم. قال: ان الله مولاى و إنا مولى المومنين و إنا اولى بـهم من إنفسـهم. فمن كنت مولاه فعـلى مولاه, اللهم وال من والاه و عاد من عاداه, و احب من احبه, و ابـغض من ابـغضه و انصر من نصره, و اخذل من خذله, و ادر الحق معه حيث ما دار الا فليبلغ الشاهد الغايب.
    7) مائده: 3.
    8) الغدير: 2, ص 34.
    9) مائده3:.
    10) تفسير فخر رازى, ج11, ص 139.
    11) الغدير, ج11, ص 230.
    12) در الـمـنـثـور: ج2, ص 298 - فـتـح الـغـديـر, ج2, ص 57.
    13) مـسـند احـمـد, ج1, ص 33 - مـسـتـدرك حـاكـم: ج3, ص 132.
    14) تاريخ بغداد: خطيب بغدادى, ج8, ص 290.
    15) الغدير: ج1, ص 230 - 237.



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    - آيه ليله المبيت
    (و من الناس من يشـرى نفسـه ابـتـغإ مرضاه الله و الله رووف بالعباد)(بقره207.
    ((برخى از مردم جان خود را بـراى تحصيل رضاى خداوند مى فروشند خداوند به بندگان خود رووف و مهربان است)) .
    جانبازى و فداكارى از نشانه هاى افراد بـا ايمان است, اعمال و رفتار هر فردى زائيده طرز تـفكر و عقيده اوسـت و اگر انسـان در راه عقيده خود از جان و مال بگذرد -اين كار- حاكى از آن است كه ايمان وى به هدف, در درجه بسيار بالا است.
    قرآن مجـيد اين حـقيقت را در آيه اى منعـكس كرده و مى فـرمايد:
    (انما المومنون الذين آمنوا بـالله و رسوله ثم لم يرتابـوا و جاهدوا بإموالهم و إنفسهم فى سبيل الله اولئك هم
    الصادقون)(حجرات: 15).
    ((افراد بـا ايمان كسانى هستند كه خدا و پيامبـر او را بـاور نموده و در آن تـرديد نمى كنند و بـا مال و جـان خود در راه خدا جهاد مى كنند آنان به راستى افراد با ايمان هستند)) .
    پيامبر اسلام(ص)در سال دهم بـعثت حامى و مدافع خويش يعنى حضرت ابوطالب را از دست داده هنوز داغ عمو را بر دل داشت, حامى ديگر يعنى همسـر گرامى خـود را نيز از دسـت داد. از اين جـهت مشركان قريش تصميم گرفتند به هر قيمتى شده, نداى توحيد را در محيط شرك خاموش سازند و او را زندانى يا تبـعيد و يا بـه قتـل بـرسانند.
    خدا رسول گرامى را از نقشه قريش آگاه ساخت و وحى الهى به نحو زير نازل شد:
    (و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبـتوك إو يقتلوك إو يخرجوك و يمكرون و يمكـر الـلـه و الـلـه خـير الـماكـرين)(انفـال: 30). ((بـه ياد آور هنگامى كه كافران از در مكر وارد شده و تـصميم گرفتند كه تو را زندانى كنند و يا بـكشند و يا تـبـعيد نمايند, آنان مكر مى ورزند خدا نيز مكر آنان را خنثـى مى سازد خـداوند از همه چاره جوتر است)) .
    در ميان اين پيشنهادهاى سه گانه, نقشه قتل پيامبر تصويب گشت و قرار شد از هر قبـيله اى فردى انتـخـاب گردد و در نيمه شـب وارد خـانه پـيامبـر شـوند و او را قطعه قطعه كنند و خـون او در ميان قبائل عرب پخش گردد تا خاندان هاشم را ياراى نبرد با قبـائل كه در ريختن خون وى شركت كرده اند, نباشد.
    فرشته وحـى, پـيامبـر را از نقشـه قريش آگاه كرد او از شـيوه غافـل گيرى بـهره گرفـت و خـانه را تـرك نمود. ولى بـراى اين كه اطمينان افراد مسلح را نسبت به ماندن خود در خانه جلب كند, لازم ديد كه كسى در بستـر پـيامبـر بـخـوابـد و اين شخـص فداكار جـز عـلى(ع)نبـود واز اين نظر پـيامبـر رو بـه عـلى(ع)كرد و فرمود:
    مشركان قريش امشب نقشه قتل مرا كشيده اند و تـصميم گرفتـه اند كه به طور دسته جمعى به خانه من بريزند و مرا در ميان بسترم بـكشند, از اين جـهت از طرف خدا مإمورم كه مكه را بـه سوى نقطه اى تـرك كنم, هم اكنون لازم است امشب در فراش من بخوابى و آن ((برد)) سبز را بـه خود بـپـيچى تـا آنان تـصور كنند كه من هنوز در بـستـرم آرميده ام و مرا تعقيب نكنند.
    در چـنين شرائط وحى الهى دربـاره ستـايش ايمان على(ع)بـر قلب پـيامبـر فرود آمد, و ايمان و وفاى على را ستـود و فرمودو من الناس من يشرى نفسه ابتغإ مرضاه الله و الله رووف بـالعبـاد).
    على(ع)از آغاز شب در بـستر پـيامبـر آرميد و چهل نفر تروريست اطراف خـانه را محـاصـره كـرده و از شـكـاف در بـه داخـل خـانه مى نگريسـتـند و وضـع خـانه را عـادى مى ديدند و گمان مى كردند كه پيامبر(ص)در بـستر خود آرميده است. همه آنان سراپا يك تن, حس و مراقبت بودند دلها بيدار و چشمها تيز و سينه ها پر از كينه بود.
    و آنان وضع خانه را تحت نظر گرفته بـودند كه جنبـش مورى از نظر آنان مخفى نبود.
    يورش به خانه وحى
    مإموران قريش كه دسـت هاى آنان روى قبـضه شمشير بـود, منتـظر فرمانى بـودند كه بـه خـانه وحـى يورش بـبـرند. از شكاف در بـه خوابـگاه پيامبـر مى نگريسته اند و تصور مى كردند وى در بـستر خود آرميده و روانداز سـبـز رنگى را بـه روى خـود افكنده اسـت, ولى نمى دانستند او على(ع)است كه با قلبـى مطمئن و آرام در خوابـگاه پيامبر آرميده است.
    فرمان يورش صـادر شـد مإموران بـا شـمشـيرهاى بـرهنه بـه طور دسته جمعى بـه خانه پيامبـر هجوم آوردند, و ناگهان ديدند كه تير آنان بـه سنگ خورده و پيامبـر مكه را ترك گفته است. و على(ع)در خوابـگاه او خـوابـيده است. و آيه ياد شده در آغاز در اين سبـب فرود آمد.
    3 - آيه مودت و دوستى اهل بيت عليهم السلام
    (ذلك الذى يبشر الله عبـاده الذين آمنوا و عملوا الصالحات قل لا اسإلكم عليه إجرا الا الموده فى القربى و من يقترف حسنه نزد له فيها حسنا ان الله غفور شكور)(شورى: 23).
    ((اين همان چيزى است كه خداوند بـندگانش را كه ايمان آورده و عـمل صـالح را انجـام داده اند, بـه آن نويد مى دهد بـگو: من هيچ پـاداشى از شما دربـاره رسالتـم درخواست نمى كنم جز دوست داشتـن نزديكانم و هركس كار نيكى انجام دهد, بر نيكيش مى افزايم چرا كه خداوند آمرزنده و سپاسگزار است)) .
    مفسران عاليقدر و محدثـان اسلامى و همچنين شعرا و ادبـإ همگى اتفاق نظر دارند كه اين آيه درباره اهل بيت پيامبـر(ص)نازل شده است و امام شافعى(150 - 204) ايمان خود را به مضمون اين آيه در قالب شعر ريخته و مى گويد:
    يا اهل بيت رسول الله حبكم
    فرض من الله فى القرآن انزله كفاكم من عظيم القدر انكم

    من لم يصل عليكم لا صلاه له 1
    (اى خاندان رسالت, دوستى شما ازواجبـاتـى است كه خدا آن را در قرآن فروفرستاده است, در عظمت مقام شما اين بس كه هركس در نماز بـر شما درود نفرستد, نماز اوصحيح نيست)) .
    پيش از امام شافعى شاعر عصر امام صادق(ع)سفيان بن مصعب عبـدى كوفى در قصيده خود چنين مى گويد:
    فولائكم فرض من الر
    حمان فى القران انزله 2
    ابـن حجـر در صواعق مى گويد: شيخ شمس الدين ابـن العربـى مضمون آيه را در قالب شـعر ريخـتـه و چـنين مى گويد:
    رإيت ولائى آل طه فريضه
    على رغم إهل البعد يورثنى القربى 3
    فما طلب المبعوث إجرا على الهدى
    بتبـليغه الا الموده فى القربـى 4
    ((من دوستى اولادطه را واجب مى دانم برخلاف گمان گروهى كه از آنان دورى مى جويند دوستـى آنان مايه نزديكى به خدا است)) .
    پيامبـر بـرانگيخته خدا بـراى كار خود اجر و پاداش نخواست جز مودت در قربى.
    و همچـنين شعراى ديگر در قصايد خود مضمون آيه را در قالب شعر ريخته و از اين طريق ولاى خود را بـه اهل بـيت عليهم السلام روشن ساخته اند.
    ابـن صبـاغ در كتـاب فصول مهمه دو شعر ياد شده در زير را نقل مى كند و در اين دو شعر جايگاه آيات نازله درباره اهل بيت عليهم السلام وارد شده است:
    هم العروه الوثقى لمعتصم بها
    مناقبهم جإت بوحى و انزال
    مناقب فى شورى و سوره هل إتى
    و فى سوره الاحزاب يعرفها التـالى 5
    آنان دستـگيره هاى محـكم و استوارى هستـند بـراى كسى كه بـه آن چنگ بـزند و فضائل آنان ازطريق وحى و قرآن به ثبوت رسيده است.
    فضائل آنان در سوره هاى سه گانه است:
    الف)شورى: مقصود همين آيه مورد بحث است.
    ب)هل إتى: آياتى كه مربوط بـه روزه گرفتن خاندان على و دادن افطار خود به فقير كه از آيه ((يوفون بالنذر)) شروع مى شود و در آيه 17 به پايان مى رسد.
    ج)سـوره احـزاب: آيه ((انما يريد الله ليذهب عنكم الرجـس اهل البيت)) مى باشد.
    ما به همين مقدار از اشعار بـسـنده مى كنيم و بـه تـفسـير آيه مى پردازيم:
    ((قربى)) بر وزن ((زلفى)) و ((بشرى)) به معنى قرابت و نزديكى است. اهل قربى يعنى اهل قرابت است 6.
    بـنابـراين مقصود از اهل قربـى كسانى كه بـا پـيامبـر پـيوند خويشاوندى دارند, نه خويشاوند هركسى نسبت به خود, بـه گواه فعل متقدم يعنى ((لا اسإلكم)) . اين فعل گواه بـر اين است كه مقصود از ((خويشاوندان)) , اقوام خود سوال كننده است و در آيات ديگرى كه اين كلمه وارد شده است, مقصود از آن پـيوند خـويشاوندى است. ممكن است گفتـه شود سـوره اى كه در اين آيه وارد شده اسـت, از سـوره هاى مكـى اسـت در آن روز هنوز عـلى(ع)بـا پـيامبـر گـرامى اسلام(ص)وصلت نكرده و فرزندى نداشت, ولى بايد توجه نمود كه سوره ((شورى)) هرچند در مكه نازل شده, اما اين آيه بـه تصريح مفسران در مدينه نازل شده است.
    بـرهان الدين بـقـاعـى در كتـاب ((نظم الدرر و تـناسـق الايات و السور)) مى نويسد:
    سـوره شـورى مكى اسـت, مگر آيات شـماره 23 و 24 و 25 و 27 7.
    البته مفسران ديگر نيز مانند نيشابورى در تفسير خود مى گويند:
    سـوره شـورى مكـى اسـت ولى اين آيه در مدينه نازل شـده اسـت 8.
    راه دور نرويم قرآن هايى كه زير نظر محققان دانشگاه ((الازهر)) چاپ شده است, بالاى سوره مى نويسند:
    ((سوره شورى مـكـيـه الايـات الا 23, 42, 25, 27 فـمـدنـيـه)) .
    و اين اختصاص به سوره شورى ندارد بلكه قسمت اعظم سوره هاى مكى آميخته با مدنى يا بالعكس مى باشند.
    و اما مدرك نزول اين آيه در حـق خـاندان رسـالت كافى اسـت كه مدارك يادشده در زير را مراجعه بفرمائيد 9.
    پاسخ يك سوال
    ممكن است گفته شود شعار تمام پيامبران شعار ((پاداش نخواهى)) است چنان كه مى فرمايدو ما إسإلكم عليه من إجر ان إجـرى الا على رب العالمين)(شعرإ: 109).
    ((من در بـرابـر تبـليغ رسالت خويش هيچ نوع پاداش نمى خواهم و اجر من با خداست)) .
    اصولا يكى از نشانه هاى پيامبران اين است كه براى دعوت خود مزد و پاداش نمى طلـبـند و لـذا فـردى بـا ايمـان از همـين طريق بـه فرسـتـاده هاى مسـيح ايمان آورد, زيرا ديد آنان در تـبـليغ خـود خواهان پاداش نيستند و لذا رو به مردم كرد و گفت: (اتبعوا من لا يسإلكم و هم مهتدون)(يس: 21).
    روى اين اساس چگونه پيامبـر پاداشى بـه نام دوستى خاندان خود مى خواهد درحالى كه خود او نيز مانند ديگر پيامبران اين شعار را سر مى داد و مى فرمودقل لا إسـإلكم عليه إجـرا ان هو الا ذكرى للعالمين)(انعام: 90).
    پـاسخ اجـر, پـاداشى است كه سود و نفع آن بـه درخـواست كننده برگردد و پيامبر از روز نخست بـه اين نوع پاداشها پشت پا زده و هرگز بـراى خود پـاداش نطلبـيده, و اصولا مردان الهى بـايد چنين باشـند, يعنى صادقانه و بـدون چـشـم داشـت بـه هدايتـگرى جـامعه بپردازد.
    درخواست دوستـى خـاندانش چـيزى نيست كه سود آن عائد پـيامبـر گردد, بلكه خودمردم از آن منتفع مى شوند, زيرا دوست داشتن گروهى كه جانشين پـيامبـر و بـازگو كنندگان احكام الهى و مربـى جامعه اسلامى مى باشند, ما بـه آگاهى انسان از حقيقت دين و گرايش انسان به فضائل و مناقب است, و در حـقيقت خـود انسـان از اين دوسـتـى منتفع مى گردد.
    مضمون آيه شبيه گفتار پزشكى است كه بـيمارى را بـه طور رايگان معالجه كند و نسخه بلند و بالائى بـنويسد و اظهار دارد كه من از تو چيزى نمى خواهم جز اين كه به اين نسخه عمل كنى.
    اين پزشك بـه ظاهر مزد و پاداش خواسته, ولى در بـاطن چيزى جز خـيرخـواهى طرف نخـواسـتـه اسـت و لذا در آيه ديگـر مى فـرمايد:
    (قل ما سإلتـكم من إجـر فهو لكم)(سـبـإ: 47) ((پـاداشى كه خواستم به نفع خود شماست)) .
    در آيه سوم پاداش خود را راه جوئى افراد مومن به سوى خدا قرار داده است. چـنان كه مى فرمايدما إسإلكم عليه من إجـر الا من شإ إن يتخذ الى ربه سبيلا)(فرقان: 57).
    ((من از شما اجـرى نمى خواهم مگر كسى را كه بـه سوى پـروردگار خود راهى اتخاذ كند يعنى به شريعت من عمل نمايد)) .
    در هر حـال هر سه آيه كه پـيرامون مزد رسالت پـيامبـر(ص)وارد شده, بر يك معنى منطبق مى باشند و آن عمل به متن شريعت است گاهى اين مطلب بـه طور مستـقيم درخـواست شده و گاهى از طريق درخـواست مودت اهل بـيت عليهم السلام كه سبـب مى شود انسان ظاهرا و بـاطنا شبيه آنان گردد و در نتيجه به شريعت عمل كنند.
    پاسخ به سوال ديگر
    ممكن است گفته شود كه مقصود دوستى و مودت مسلمانان به يكديگر است يعنى مسـلمانان همديگر را دوسـت بـدارند و طبـرسـى نيز اين احتمال را ذكر كرده است اين كه فرموده است:
    ((لا إسإلكم فى تبليغ الرساله إجرا الا التـودد و التـحابـب فيما يقرب الى الله تعالى)) .
    ((من در تبليغ رسالت از شما اجرى نمى خواهم جز اين كه به چيزى كه انسان را به خدا نزديك كند, دست محبت و مودت بهم بـدهيد)) .
    پاسخ: تـفسير مودت در آيه بـه دوستـى يكديگر صحيح نيست, زيرا دوست داشتن يكديگر هرچند يك اصل اسلامى است, ولى بـه حكم اين كه استـثنإ, پـس از جمله: (قل لا إسإلكم)وارد شده است, بـايد كه مقصود قربـاى همان سـوال كننده بـاشـد و اگر مقصود اين بـود كه مسلمانان همديگر را دوست بـدارند, ديگر لزومى نداشت اين تعبـير را به كار بـبـرد كافى بـود كه بـفرمايدو المومنون والمومنات بعضهم اوليإ بعض)(توبه: 71).
    خلاصه; پـيرامون آيه بـرخى از پـيش داوران اشكالات غير صحيحى را مطرح كرده اند كه بـا دقت مختـصرى پـاسخ همه روشن مى گردد. ما در اينجا دامن سخن را درباره بـحث امامت بـه پايان مى رسانيم, اميد است خدا اين خدمت ناچيز را از ما بپذيرد.

    پى نوشت :
    1) صواعق ابن حجر: ص 87.
    2) الغدير: ج1, ص 275.
    3) صواعق ابن حجر: ص 101.
    4) صواعق ابـن حجر: ص 101.
    5) فصول مهمه: ص 14.
    6) كشاف: ج3,ص 181.
    7) تاريخ قرآن: زنجانى, ص 58.
    8) تفسير نيشابورى, ج3, ص 312.
    9) ذخائر عقبـى: 25 - كشاف: 3 / 81 - تفسير نيشابـورى: ج3, ص 312 - مطالب السوول: 8 - تـفسـير فخـر رازى: 7 / 655 - تـفسـير ابـوحيان: 7 / 516 - تفسير نسفى در حاشيه تفسير خازن: 4 / 99 - مجـمع الزوايد, تـإليف هيثـمى: 9 / 168 - الفـصـول المهمه: 12 - كفايه گنجـى: 13, زرقانى در شرح مواهب: 7 / 3 و 921 - صواعق: ص 101 و 135 - نـورالابـصـار: ص 102- اسـعـاف الـراغـبـين: ص 105


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مثل هاى قرآن




    سيماى ((مثل))هاى قرآن
    با واقعيت ((مثل)) در محاورات مردمى كاملا آشنا شديم و حد و مرز آن روشن گرديد, اكنون وقت آن رسيده است كه به تحليل كلى مثل هاى قرآنى بپردازيم تا روشن شود كه آيا ((مثل))هاى قرآنى از مقوله همان مثل هاى مردمى است كه در محاوره ها بر آن تكيه مى شود يا واقعيت ديگرى دارد هرچند همگى تحت پوشش ((مثل)) قرار مى گيرد.
    آيات قرآنى حاكى از آن است كه در اين كتاب آسمانى ((مثل))هايى فرو فرستاده شده تا مايه عبرت و وسيله تحريك انديشه ها گردد كه به عنوان نمونه يكى را مىآوريم:
    (لو إنزلنا هذا القرآن على جبل لرإيته خاشعا متصدعا من خشيه الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون) 1 .
    ((اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم, آن را در برابر قرآن خاشع و از خوف خدا متلاشى شده مى ديدى, اينها مثالهايى است براى مردم مى زنيم تا در آنها بينديشند)).
    در اينجا دو نكته هست كه بايد هر دو باهم مورد نظر قرار گيرند:
    الف: اين آيه و نظير آن حاكى است كه مثل هاى قرآن به هنگام نزول بر قلب مبارك پيامبر(ص) از مقوله ((مثل)) بوده است, و حامل وحى جبرئيل امين ((مثل))ها را از مقام ربوبى گرفته و فرود آمده است.
    ب: از طرف ديگر مثل آن سخن حكيمانه است كه به مناسبتى در موردى گفته شود. سپس با فرسايش خاصى در طول زمان جزء فرهنگ مردم قرار گيرد و پيوسته با آن استدلال شود.
    اين دو مطلب در مورد مثل هاى قرآن هماهنگ نمى باشند, لازمه مطلب نخست اين است كه وحى قرآنى به هنگام فرود آمدن مثل بوده و لزومى به فرسايش و سينه به سينه گشتن در طول زمان نداشته است درحالى كه لازمه مطلب دوم اين است كه سخن حكيمانه روز نخست حكمت است مثل نيست, بلكه در صورتى مثل مى گردد كه حافظه زمان آن را حفظ كند و به تدريج در جامعه مورد تمثل قرار گيرد و سرانجام به صورت مثل درآيد.
    اكنون چه بايد كرد, چگونه ميان اين دو مطلب مختلف توافقى ايجاد كنيم.
    حل اين گره در اين جا است كه توجه كنيم كه مثل دو معنى دارد:
    1 - سخن حكيمانه كه به مناسبتى در موردى گفته مى شود, و به تدريج در فرهنگ مردم وارد مى شود و سينه به سينه از نسلى به نسلى منتقل مى گردد تا رنگ مثل به خود مى گيرد.
    2 - مثل به معنى تمثيل است كه اساس آن را تشبيه و استعاره, و كنايه و مجاز تشكيل مى دهد, و چنين تمثيلى ارتباطى به مثل به معنى نخست ندارد, با توجه به دو نوع تفسير از مثل بايد دانست كه قرآن مثل دارد اما نه به معنى نخست, بلكه به معنى دوم يعنى جمله هايى كه در آن تشبيه و استعاره و امثال آنها به كار رفته باشد. و در چنين تمثيل مرور زمان لازم نيست. و از روز نخست نام مثل به معنى تمثيل را دارد هرچند فاقد نام مثل اصطلاحى است. خطيب قزوينى در تلخيص مفتاح العلوم سكاكى مى گويد:
    ((تمثيل از مقوله (مجاز مركب) است, و آن همان لفظ مركبى است كه در موردى به كار مى رود كه به معنى اصلى آن لفظ تشبيه شده, و صورت تشبيه را تمثيل مى نامند و هدف مبالغه در تشبيه است)).
    آنگاه مثال مى زند و مى گويد: ((يزيد بن وليد به مروان بن محمد -آنگاه كه در بيعت با او تعلل مى ورزيد- چنين نامه نوشت:
    ((إما بعد فانى إراك تقدم رجلا و توخر اخرى فاذا إتاك كتابى هذا فاعتمد على إيهما شئت, والسلام)).
    ((تو را مى بينم گاهى پائى به جلو و گاهى پائى ديگر به عقب مى نهى, آنگاه كه نامه من به تو رسيد, يكى از دو امر(بلى يا نه) را انتخاب كن)).
    خطيب مى گويد: اين تمثيل در تبيين حال طرف از نظر تردد و دو دلى از منزلت خاصى برخوردار است كه اگر به جاى اين مثل واقعيت آن امر با لفظ خود ادإ مى شد, فاقد چنين بلاغت بود. مثلا مى گفت: ((تو از بيعت من تعلل ورزيده اى, آنگاه كه نامه من به تو رسيد يكى از دو طرف را برگزين)).
    با توجه به آنچه كه بيان گرديد, مثل هاى قرآن جزو مثل هاى اصطلاحى نيست, بلكه همگى از مقوله تمثيل و تشبيه مى باشند كه علاوه بر مضمون لفظى هدف مقدسى را نيز تعقيب مى كنند.
    در اينجا لازم است به تعريف امور چهارگانه كه اركان تمثيل هاى قرآن را تشكيل مى دهند, بپردازيم:
    1 - تشبيه; 2 - استعاره مصرحه; 3 - استعاره مكنيه; 4 - كنايه; 5 - مجاز.

    1 - تشبيه
    هرگاه پديده اى (مانند شير) ويژگى بارزى مانند(شجاعت) داشته باشد و بخواهيم پديده ديگرى را(رجل دلاور) در اين ويژگى با او همسو كنيم, ناچاريم دومى را همانند اولى قرار دهيم و بگوييم: ((زيد كالاسد فى الشجاعه)).
    و به تعبير اهل فن مشاركت دو چيز با يكديگر در نوعى از ويژگى آن هم با حروف مخصوص تشبيه است مثل اين كه بگوييم ((العلم كالنور فى الهدايه)) در اصطلاح; اولى را ((مشبه)) و دومى را ((مشبه به)) مى گويند.
    اينك به عنوان نمونه مثال بزنيم:
    شاعرى بوى دهن فرد مورد علاقه خود را به ((مشك)) و ((لادن)) تشبيه مى كند و مى گويد:
    بوى بهشت مى گذرد يا نسيم صبح
    اين نكهت دهان تو يا بوى لادن است

    2 - استعاره مصرحه
    هرگاه در كلام فقط از مشبه به ذكرى صورت گيرد, آن را استعاره مى نامند, مثلا بگويد: ((رإيت إسدا فى الحمام)).
    شاعر مى گويد:
    ژاله از نرگس چكيد, و برگ گل را آب داد
    وزن تگرگ نازپرور, مالش عناب داد
    شاعر در اين شعر اشك را به ژاله, چشم را به نرگس, صورت را به برگ, دندان را به تگرگ, لب را به عناب تشبيه كرده و تنها ((مشبه به)) را به ميان آورده و از ((مشبه)) چيزى ذكر نشده است ولى قرينه گواهى مى دهد كه مقصود از چند مشبه به, انسان با اين خصوصيات است.

    3 - استعاره مكنيه
    در استعاره مكنيه جريان برعكس استعاره مصرحه است در اين مورد فقط ((مشبه)) گفتگويى به ميان مىآيد و قرينه گواهى مى دهد كه مقصود از ((مشبه)), ((مشبه به)) است چنان كه شاعر مى گويد:
    و اذا المنيه انشبت إظفارها
    الفيت كل تميمه لا تنفع
    آنگاه كه مرگى چنگال هاى خود را فرو برد در اين صورت هيچ حرزى سود نمى بخشد.
    شاعر در اين مورد مرگ را به درنده تشبيه كرده ولى از دومى نامى نبرده, و فقط مشبه(منيه) را ذكر كرده است, و مقصود از آن درنده است به گواه اين كه از چنگال او(اظفار) نامى به ميان آورده است.

    4 - كنايه
    كنايه اين است كه جمله در معنى موضوع له بكار رود ولى هدف توجه مخاطب به لازم آن است, مثلا بگويد: ((زيد طويل النجاد)) معنى آن اين است كه زيد بند شمشيرش بلند است كنايه از اين كه او بلند قامت است.

    5 - مجاز
    مجاز از نظر مشهور ادبإ اين است كه لفظ به خاطر يكى از علائق, در غير موضوع له بكار رود, هرگاه مصحح اين استعمال وجود مشابهت بين موضوع له و غير موضوع له باشد, آن مجاز را استعارى مى گويند مانند: ((رإيت إسدا فى الحمام)).
    و اگر علاقه و مصحح استعمال غير از مشابهت باشد, به آن مجاز مرسل مى گويند مثل اين كه گفته مى شود: ((رعت الماشيه الغيبث)) ((گوسفندان باران را چريدند)).
    مسلما مقصود از ((غيث)) گياه است كه به وسيله آن روييده مى شود, و در حقيقت سبب(غيث) گفته شده و از آن مسبب اراده گشته است.
    تا اينجا با اصطلاحات پنج گانه كه در حقيقت ستون فقرات تشبيهات قرآن است, آشنا شديم. و سرانجام نتيجه گرفتيم كه مثل هاى قرآنى از مقوله مثل هاى اصطلاحى نيست, بلكه از قبيل تمثيل است هرچند ممكن است مثل هاى قرآن به مرور زمان جزو مثالهاى اصطلاحى گردد. چنانچه در آينده در اين مورد گفتگو خواهيم كرد.

    اقسام تمثيل ها
    اكنون كه روشن شد مثلهاى قرآن از مقوله تمثيل است, شايسته است به اقسام تمثيل به نوعى اشاره كنيم تا روشن گردد كه تمثيل هاى قرآن از كدام يك از اين اقسام مى باشند.

    1 - تمثيل رمزى
    مقصود از تمثيل رمزى آن داستانهايى است كه از زبان پرندگان و گياهان حتى سنگ ها و صخره ها بيان مى شود, و كتاب كليله و دمنه نوع بارز از اين تمثيل رمزى است. و شاعر معروف عطار نيشابورى از اين شيوه در كتاب ((منطق الطير)) بهره گرفته است.
    مورخين مى گويند: طبيب ايرانى به نام ((برزويه)) بر كتاب كليله و دمنه كه در سرزمين هند به زبان سانسكريت نوشته شده بود, واقف گشت و آن را به زبان پهلوى ترجمه نمود و به دربار انوشيروان ساسانى هديه كرد و اين كتاب به همان زبان پهلوى در ميان ايرانيان محفوظ بود تا اين كه عبدالله بن مقفع(106 - 134) به عربى ترجمه نمود, سپس نويسنده معروف نصرآلله بن محمد عبدالحميد در قرن ششم آن را به زبان پارسى ترجمه كرد و اكنون همين ترجمه از رواج كامل برخوردار است. و در قرن نهم هجرى نويسنده معروف به ((كاشفى)) آن را به زبان پارسى نيز ترجمه كرد, و رودكى آنچه كه ابن مقفع ترجمه كرده بود به نظم درآورد. و از تواريخ استفاده مى شود كه برخى از مضامين اين كتاب به شبه جزيره العرب نفوذ كرده بود. و در عصر رسالت و پس از او نيمه رواجى داشت, زيرا از اميرمومنان(ع) نقل مى كند كه او فرمود: ((انما إكلت يوم إكل الثور الابيض)) درحالى كه اين مثل در اين كتاب وارد شده است.
    برخى از ناآگاهان كه پيوسته به آسياب دشمن آب مى ريزند, مى خواهند قصص قرآنى را بالاخص آنچه كه مربوط به داستان آدم و پيروزى شيطان بر او و سرگذشت قابيل و هابيل و يا سخن گفتن مورچه با سليمان را از مقوله تمثيل رمزى بدانند, درحالى كه يك چنين تفسيرى بر خلاف تصريح قرآن است. زيرا اين كتاب اصرار مى ورزد كه قصص خود را يك رشته حقايق غيبى بداند كه پيامبر(ص) نيز از آن آگاه نبود, چنان كه مى فرمايد:
    (لقد كان فى قصصهم عبره لالى الالباب ما كان حديثا يفترى و لكن تصديق الذى بين يديه و تفصيل كل شىء و هدى و رحمه لقوم يومنون) 2 .
    ((به راستى در سرگذشت آنان براى خردمندان عبرتى است اين قصص سخنى نيست كه به دروغ ساخته شده باشد, بلكه تصديق آنچه از كتابهايى است كه پيش از آن بوده و روشن گر هر چيز است و براى مردمى كه ايمان مىآورند, رهنمود و رحمتى است)).
    چه جمله اى صريح تر از اين كه مى فرمايد: (ما كان حديثا يفترى).

    2 - تمثيل قصصى
    مقصود از تمثيل قصصى داستان هايى است كه بيانگر سرگذشت اقوام پيشين است به منظور اين كه آيندگان از آن عبرت بگيرند و قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم همگى از اين مقوله بوده, و در حقيقت نوعى تشبيه مخفى دربر دارند و آن تشبيه آيندگان به گذشتگان است, قرآن مى فرمايد:
    (ضرب الله مثلا للذين كفروا امرإه نوح و امرإه لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتاهما فلم يغنيا عنهما من الله شيئا و قيل ادخلا النار مع الداخلين) 3 .
    ((خداوند براى كسانى كه كفر ورزيده اند, زن نوح و زن لوط را مثل آورده كه هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آنها خيانت كردند و كارى از دست شوهران آنها در برابر خدا ساخته نبود, و گفته شد با داخل شوندگان داخل آتش شويد)).

    3 - تمثيل طبيعى
    مقصود از تمثيل طبيعى تشبيه غير محسوس به محسوس است مشروط بر اين كه مشبه به از امور آفرينشى باشد, چنانكه مى فرمايد:
    (انما مثل الحياه الدنيا كمإ إنزلناه من السم إ فاختلط به نبات الارض مما يإكل الناس و الانعام حتى اذا إخذت الارض زخرفها و ازينت و ظن إنهم قادرون عليها إتاها إمرنا ليلا إو نهارا فجعلناها حصيدا كإن لم تغن بالامس كذلك نفصل الايات لقوم يتفكرون) 4 .
    ((در حقيقت, مثل زندگى دنيا, بسان آبى است كه آن را از آسمان فرو ريختيم پس گياه زمين از آنچه مردم و دامها مى خورند با آن درآميخت. تا آنگاه كه زمين پيرايه خود را برگرفت و آراسته گرديد و اهل آن پنداشتند كه آنان بر آن قدرت دارند, شبى يا روزى فرمان(ويرانى) ما آمد و آن را چنان درو شده كرديم كه گويى ديروز وجود نداشت هاست. اين گونه نشانه هاى خود را براى مردمى كه انديشه مى كنند, به روشنى بيان مى كنيم)).
    خلاصه سخن: اين كه: مثل هاى قرآن يا از مقوله تمثيل قصصى است يا تمثيل طبيعى است و هرگز در قرآن تمثيل رمزى كه تإويل گران به آن گرايش دارند, وجود ندارد.

    مثل هاى قرآنى در احاديث
    ائمه اهل بيت عليهم السلام به تدبر در مثل هاى قرآنى اهميت داده و در سخنان و ادعيه خود به آن اشاره نموده اند كه نقل همگى براى ما مقدور نيست و فقط نمونه هايى را متذكر مى شويم:
    1 - امير مومنان على(ع) مى فرمايد:
    ((كتاب ربكم فيكم مبينا حلاله و حرامه, و فرائضه و فضائله, و ناسخه و منسوخه, و رخصه و عزائمه, و خاصه و عامه, و عبره و إمثاله)) 5 .
    ((كتاب پروردگارتان در ميان شماست, بيانگر حلال و حرام, واجب و مستحب, ناسخ و منسوخ, جايز و واجب, خاص و عام, عبرت ها و مثال هاى آن است)).
    باز اميرمومنان(ع) مى فرمايد:
    ((نزل القرآن إربع إرباعا ربع فينا و ربع فى عدونا, و ربع سنن و إمثال, و ربع فرائض و إحكام)) 6 .
    ((قرآن در چهار بخش فرو فرستاده شده است: يك چهارم آن در حق ما, و يك چهارم ديگر در مورد دشمنان ما, و يك چهارم آن سنت هاى الهى و مثل هاى آن است و يك چهارم آن فرايض و احكام مى باشد)).
    در اين مورد روايات بيش از آن است كه در اينجا نقل شود.

    1ـ حشر: 21.
    2ـ يوسف: آيه 111.
    3ـ تحريم: 10.
    4ـ يونس: 24.
    5ـ نهج البلاغه: خطبه 81.
    6ـ بحارالانوار: ج24, ص 305, باب جواب تإويل ما نزل فيهم, حديث1.


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مثل صريح و كامن يا آشكار و پنهان
    مثل هاى قرآنى به ((صريح)) و ((كامن)) كه معادل فارسى آن ((آشكار)) و ((پنهان)) است, تقسيم مى شود.
    نخستين كسى كه اين تقسيم را يادآور شده, بدرالدين زركشى(متوفاى 794) مولف ((البرهان فى علوم القرآن)) است, وى پس از تقسيم مثل هاى قرآن به اين دو, مثل ((كامن)) را آن مى داند كه با لفظ مثل همراه نباشد, اما به جاى مثل به كار رود(1) .
    جلال الدين سيوطى(متوفاى 911) پس از نقل اين تقسيم از زركشى, به تفسير آن پرداخته مثل صريح را آن مى داند كه در آن لفظ مثل وارد شده باشد, مثل: (مثلهم كمثل الذى استوقد نارا)(2) .
    ((حال منافقان بسان كسى است كه آتشى را برافروخته و...)).
    و مثل ((كامن)) را آن مى داند كه در پاسخ حسين بن فضيل در جواب سوال مردى وارد شده است.

    س: مردى از حسين بن فضيل پرسيد, تو مثل هاى عرب و عجم را از قرآن استخراج مى كنى, بفرماييد مضمون مثل معروف ((خير الامور إوسطها)) در كدام آيه وارد شده است؟
    ج: در چند آيه وارد شده است به عنوان نمونه: (والذين اذا إنفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما)(3) .
    ((يكى از نشانه هاى بندگان خدا اين است كه وقت انفاق اسراف و يا سخت گيرى نمى كنند, بلكه راه ميانه اى را ميان اين دو, در پيش مى گيرند)).

    س: مضمون مثل معروف ((من جهل شيئا عاداه)): ((هركس چيزى را نداند آن را دشمن مى شمارد)) در كدام آيه وارد شده است؟
    ج: در آيه: (بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه)(4) ((چيزى را كه بر آن آگاهى ندارند, تكذيب كردند)).
    سپس سوال كننده مثل هاى ديگرى نيز مطرح مى كند و حسين بن فضيل آياتى را كه متضمن معانى اين مثل ها هست, يادآور مى شود.
    جلال الدين سيوطى معتقد است كه مقصود از مثل هاى كامن اين نوع از مثل ها است كه لفظ آن در قرآن وارد نشده اما مضمون آن وارد شده است.
    يك چنين تفسير از ((مثل كامن)) كاملا بى پايه است, و در گفتگوى آن دو نفر اشاره اى بر چنين تسميه اى نشده است. و نتيجه پرسش و پاسخ آن دو جزو اين نيست كه برخى از مثل ها به لفظ در قرآن وارد نشده, بلكه مفاد آن وارد شده است, و اما اين نوع از آيات مثل كامن ناميده مى شوند در اين گفتگو حتى به آن, اشاره نشده است.

    تفسير ديگرى از مثل كامن
    ممكن است مثل كامن را به نحوى ديگر تفسير كرد, و آن هر مثلى كه با حرف تشبيه (مانند مثل - كاف تشبيه) همراه نباشد ولى مفهوم آن تمثيل زيبا مى باشد كه يك انديشه دور از حس را در قالب تمثيل مجسم سازد و براى اين نوع از تمثيل نمونه هاى فراوانى از قرآن هست.
    1 - (والبلد الطيب يخرج نباته باذن ربه والذى خبث لا يخرج الا نكدا كذلك نصرف ايات لقوم يشكرون)(5) .
    ((سرزمين پاكيزه, گياه آن به اذن پروردگار به خوبى مى رويد, ولى زمين ناپاك گياهش جز اندك و بى فايده رشد نمى كند, آيات خود را براى گروهى شكرگزار اين چنين بيان مى كنيم)).
    اين تمثيل زيبا هرچند فاقد كلمه مثل يا ((كاف)) تشبيه است, اما يك تمثيل گويا است كه مى تواند حال دو گروه مومن و كافر را بيان كند.
    قرآن با اين تمثيل حال مومن و كافر را تشريح مى نمايد: مومن به خاطر پاكى روح و دورى از آلودگى هاى عقيدتى و اخلاقى بسان سرزمين پاكى است كه مواعظ در آن اثر گذارده و فضايل رشد مى كند, درحالى كه كافر به خاطر آلودگى هاى فكرى و رفتارى است, بسان سرزمين هاى شوره زارى است كه هر نوع تعليم و تربيت در او اثر چشمگيرى نمى كذارد.
    2 - (ان الذين كذبوا بآياتنا واستكبروا عنها لا تفتح لهم إبواب السمإ و لا يدخلون الجنه حتى يلج الجمل فى سم الخياط و كذلك نجزى المجرمين)(6) .
    ((كسانى كه آيات ما را تكذيب مى كنند و از پذيرفتن آنها كبر مى ورزند, درهاى آسمان بر ايشان گشوده نمى شود. و وارد بهشت نمى گردند مگر اين كه شتر وارد سوراخ سوزن شود آنچنان بزهكاران را كيفر مى دهيم)).
    در زبان عرب براى ابراز امتناع از انجام يك شىء چنين مى گويند:
    ((لا افعل كذا حتى يشيب الغراب إو بيض القار)).
    ((من اين كار را انجام نمى دهم تا لحظه اى كه كلاغ سفيد شود يا قير سفيد گردد)).
    ولى قرآن در مقام بيان امتناع يك شىء از مثل وارد در آيه بهره گرفته و آن اين كه درهاى رحمت براى كافران گشوده نمى شود. مگر در يك صورت و آن اين كه شتر از سوراخ سوزن وارد شود. يعنى همين طورى كه دومى محال است, اولى نيز حكم آن را دارد.
    البته در قرآن اين نوع تمثيل هاى بديع و زيبا بدون علائم تشبيه حقايق برتر را در قالب امور حسى مى ريزد, فراوان است و ما به همين دو آيه اكتفا مى كنيم, و شايد مقصود زركشى از تقسيم مثل به صريح و كامن همين باشد كه در ايجا يادآور شديم.

    تفسير ((ضرب المثل))
    در محاورات مردم لفظ ((ضرب المثل)) فراوان ديده مى شود, و قرآن نيز همين لفظ را با مثل در جاهاى متعدد ذكر كرده است, مثلا مى فرمايد: (و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون)(7) .
    و نيز مى فرمايد: (ضرب الله مثلا)(8) .
    و نيز مى فرمايد: (ولقد ضربنا للناس فى هذا القرآن من كل مثل لعلهم يتذكرون)(9) .
    اكنون سوال مى شود كه مقصود از كلمه ((ضرب)) در اين آيات چيست؟
    پاسخ:
    ((ضرب)) به صورت مفرد به آنجا كه با لفظ ((مثل)) همراه نباشد, معنى زدن است. چنانكه مى فرمايد: (واضرب بعصاك الحجر)(10) ((اى موسى با عصا بر سنگ بزند)) ولى بايد ديد مقصود از همين كلمه آنگاه كه لفظ مثل همراه مى باشد چيست.
    مفسران در اين مورد وجوهى را ذكر كرده اند كه برخى را متذكر مى شويم:
    1 - ضرب در اين موارد به معنى ((تمثيل)) است, چنانكه مى فرمايد: (واضرب لهم مثل إصحاب القريه اذ جإها المرسلون)(11) . ((براى آنان ساكنان قريه اى را مثل بزن آنگاه كه فرستادگان عيسى(ع) به آن نقطه آمده اند)).
    در حقيقت لفظ (واضرب) به معنى ((مثل)) است يعنى ((مثل لهم مثلا)) و يا در آيه ديگر مى فرمايد: (يضرب الله الحق والباطل)(12) ((إى يمثل الله الحق والباطل))(13) .
    2 - ضرب در اين موارد به معنى توصيف و بيان است, به گواه اين كه مى فرمايد:
    (ضرب الله مثلا عبدا مملوكا لا يقدر على شىء)(14) .
    ((خدا مثل مى زند بنده زرخريد كه هيچ كارى از او برنمىآيد))(15) .
    به عقيده صاحب اين قول ((ضرب)) به معنى وصف و ((بين)) است يعنى خدا حال بنده اى را بيان مى كند كه قادر بر انجام كارى نيست ولى اين وجه قابل اعتماد نيست به گواه اين كه اگر فعل ((ضرب)) را برداريم و به جاى آن فعل ((وصف)) يا ((بين)) را بگذاريم آيه انسجام خود را از دست مى دهد, مثلا چنين بگوييم: ((وصف الله مثلا عبدا مملوكا)) مگر اين كه ((مثلا)) نيز به معنى ((وصفا)) باشد, و تقدير آيه چنين مى شود: ((وصف الله وصفا عبدا مملوكا)).
    درحالى كه اين تفسير در آيه ياد شده روا نيست ولى در موردى مى توان اين تفسير را صحيح دانست آنجا كه قرآن از مشركان نقل مى كند كه آنان پيامبر(ص) را ((رجل مسحور)) معرفى كرده مى گفتند:
    (ان تتبعون الا رجلا مسحورا)(16) .
    ((شما از مرد افسون شده پيروى مى كنيد)).
    قرآن در نقد اين پندار ناروا چنين مى فرمايد:
    (انظر كيف ضربوا لك الامثال فظلوا فلا يستطيعون سبيلا)(17) .
    ((بنگر چگونه براى تو مثل ها زدند و گمراه شدند و در نتيجه نمى توانند راهى بيابند)).
    مسلما جمله (ضربوا لك الامثال) به معنى ((انظر كيف وصفوك)) و مراد از وصف همان جمله (رجلا مسحورا) است كه در آيه قبل گذشته است.
    تو گويى خدا چنين مى فرمايد: بنگر اين بى خردان تو را چگونه انسان والايى كه از نظر حكمت و خرد در درجه بالايى قرار گرفته است, به عنوان انسان مسحور توصيف مى كنند.
    بنابراين آنچه در ترجمه رايج قرآن جمله (ضربوا لك الامثال) به معنى ضرب المثل تفسير شده است, تفسير دور از حقيقت است.
    3 - ضرب در اين موارد به معنى طى مسافت و قطع مسير است, و اين لفظ كنايه از اين است كه اين تمثيل راه خود را در جامعه در پيش گرفته و سينه به سينه و شهر به شهر منتشر گردد. در اين صورت معنى ضرب المثل پيمودن مثل, راههاى پرپيچ و خم در دل جامعه است تا در همه قلوب جا گيرد.
    ابن قيم جوزيه(متوفاى 751) از كسانى است كه اين احتمال را برگزيده مى گويد:
    خدا براى بندگانش مثل هايى زده همچنان كه رسول اكرم(ص) براى امت مثل هايى زده حكيمان و دانشمندان نيز مثل هايى زده اند, اكنون بايد ديد مقصود از ضرب المثل چيست؟
    ضرب در اين جمله به معنى سير و گردش است چنان كه مى گويد: ((ضرب فى الارض)): اى سار فيها.
    در اين صورت معنى ((ضرب المثل)) بيان يك حقيقت است كه در بلاد در حال سير و گردش باشد.
    در ميان اين احتمالات, احتمال سوم به واقع نزديك تر است هرچند ممكن است معنى ديگرى نيز داشته باشد.

    كتابهايى پيرامون امثال قرآنى
    مثل هاى قرآن از روزهاى نخست مورد عنايت و اهميت مفسران و محققان قرار گرفته و درباره آن كتابهايى كوچك و بزرگ نوشته شده است كه به برخى از آنان اشاره مى كنيم:
    1 - إمثال القرآن; نگارش جنيد بن محمد قواريرى(متوفاى 298).
    2 - إمثال القرآن; نگارش ابراهيم بن محمد بن عرفه(معروف به ابن نفطويه)(متوفاى 323).
    3 - الدره الفاخره فى الامثال السائره: نگارش حمزه بن حسن اصفهانى(متوفاى 351).
    4 - إمثال القرآن; نگارش محقق شيعى محمد بن احمد بن جنيد اسكافى(متوفاى 381).
    5 - إمثال القرآن; نگارش شيخ ابوعبدالرحمن محمد بن حسين سلمى نيسابورى(متوفاى 412).
    6 - الامثال القرآنيه; نگارش ابوالحسن على بن محمد ماوردى شافعى(متوفاى 450).
    7 - إمثال القرآن; نگارش شيخ شمس الدين محمد بن قيم الجوزيه(متوفاى 751).
    8 - الامثال القرآنيه; نگارش عبدالرحمن بن حسن حنبكه ميدايى.
    9 - روضه الامثال; نگارش فقيه بزرگوار احمد بن عبدالله الكوزكنانى(متوفاى 1327) كه در سال 1324 در قطع رحلى در تبريز چاپ شده است.
    10 - إمثال القرآن; نگارش دكتر محمود بن شريف.
    11 - الامثال فى القرآن الكريم; نگارش دكتر محمد جابرالفياضى كه اخيرا چاپ شده است.
    12 - الصوره الغنيه فى المثل القرآنى; نگارش دكتر محمد حسين على صغير كه اخيرا نيز چاپ شده است.
    13 - إمثال قرآن به زبان فارسى; نگارش على اصغر حكمت كه به زيور چاپ آراسته شده است.
    14 - تفسير إمثال القرآن به زبان فارسى; نگارش دكتر اسماعيل اسماعيلى.
    15 - الامثال فى القرآن الكريم به زبان عربى; به قلم نگارنده كه در سال 1420 چاپ شده است.
    قرآن بحر عميقى است كه به ژرفاى آن هيچ كس نمى رسد و هرچه درباره آيات و موضوعات آن بحث و بررسى به عمل آيد هنوز براى سخن گفتن جا فراوان است, و آيندگان نيز بسان گذشتگان مثل هاى قرآنى را با نوك تحقيق تشريح خواهند كرد.


    پى نوشت :
    1ـ البرهان فى علوم القرآن: ج1, ص 488.
    2ـ بقره: 17.
    3ـ فرقان: 67.
    4ـ يونس: 39.
    5ـ اعراف: 58.
    6ـ آل عمران: 40.
    7ـ حشر: 21.
    8ـ ابراهيم: 24.
    9ـ زمر: 27.
    10ـ اعراف: 160.
    11ـ يس: 13.
    12ـ رعد: 17.
    13ـ لسان العرب: ج2, ص 37, ماده ضرب - قاموس المحيط: ماده ضرب.
    14ـ نحل: 75.
    15ـ تفسير طبرى: ج1, ص 175.
    16ـ فرقان: 8.
    17ـ فرقان: 9


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    378
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مقالات اقای بازرگان




    مقالات تهيه شده در آمريکا (به زبان فارسى) عبارتند از:


    • رستاخيز و برهان هايش در طبيعت ۴ قسمت




    مقالات پياده شده از كلاس هاى قرآن (شرحى بر سوره هاى قرآن)


    ویرایش توسط سرباز اسلام : ۱۳۸۷/۰۴/۱۰ در ساعت ۱۰:۱۹

  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    378
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    این هم سایت اقای بازرگان
    http://bazargan.com

  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    دسترسی به 600 مقاله قرانی
    http://www.ommolketab.net/persian/articles/index.php?lim=1

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود