صفحه 1 از 15 12311 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: !دیوان سهراب سپهری!

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27

    عصبانی !دیوان سهراب سپهری!




    لولوی سرگردان!
    پیش آ
    بیا در سایه هامان بخزیم
    درها بسته
    و کلیدشان در تاریکی دور شد
    بگذار پنجره را به رویت بگشایم




    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27



    در قیر شب

    دیر گاهی است در این تنهایی
    رنگ خاموشی در طرح لب است
    بانگی از دور مرا می خواند
    لیک پاهایم در قیر شب است
    رخنه ای نیست دراین تاریکی
    در و دیوار به هم پیوسته
    سایه ای لغزد اگر روی زمین
    نقش وهمی است ز بندی رسته
    نفس آدم ها
    سر به سر افسرده است
    روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
    هر نشاطی مرده است
    دست جادویی شب
    در به روی من و غم می بندد
    می کنم هر چه تلاش
    او به من می خندد
    نقشهایی که کشیدم در روز
    شب ز راه آمد و با دود اندود
    طرح هایی که فکندم در شب
    روز پیدا شد و با پنبه زدود
    دیرگاهی است که چون من همه را
    رنگ خاموشی در طرح لب است
    جنبشی نیست دراین خاموشی
    دست ها پاها در قیر شب است
    سهراب سپهری



    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27



    دود می خیزد

    دود می خیزد ز خلوتگاه من
    کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
    با درون سوخته دارم سخن
    کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
    دست از دامان شب برداشتم
    تا بیاویزم به گیسوی سحر
    خویش را از ساحل افکندم در آب
    لیک از ژرفای دریای بی خبر
    بر تن دیوارها طرح شکست
    کس دگر رنگی در این سامان ندید
    چشم می دوزد خیال روز و شب
    از درون دل به تصویر امید
    تا بدین منزل پا نهادم پای را
    از درای کاروان بگسسته ام
    گر چه می سوزم از این آتش به جان
    لیک بر این سوختن دل بسته ام
    تیرگی پا می کشد از بام ها
    صبح می خندد به راه شهرمن
    دود می خیزد هنوز از خلوتم
    با درون سوخته دارم سخن
    سهراب سپهری



    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27



    سپیده


    در دور دست
    قویی پریده بی گاه از خواب
    شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
    لبهای جویبار
    لبریز موج زمزمه در بستر سپید
    در هم دویده سایه و روشن
    لغزان میان خرمن دوده
    شبتاب می فروزد در آذر سپید
    همپای رقص نازک نی زار
    مرداب می گشاید چشم تر سپید
    خطی ز نور روی سیاهی است
    گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
    دیوار سایه ها شده ویران
    دست نگاه درافق دور
    کاخی بلند ساخته با مرمر سپید

    سهراب



    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27



    مرغ معما

    دیر زمانی است روی شاخه این بید
    مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
    نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی
    چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
    گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
    مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
    روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
    بام و دراین سرای میرود از هوش
    راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
    قالب خاموش او صدایی گویاست
    می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
    پیکر او لیک سایه روشن رویاست
    رسته ز بالا و پست بال و پر او
    زندگی دور مانده : موج سرابی
    سایه اش افسرده بر درازی دیوار
    پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
    خیره نگاهش به طرح های خیالی
    آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
    دارد خاموشی اش چو با من پیوند
    چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
    ره به درون می برد حکایت این مرغ
    آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
    دارد با شهرهای گمشده پیوند
    مرغ معما دراین دیار غریب است



    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27



    روشن شب

    روشن است آتش درون شب
    وز پس دودش
    طرحی از ویرانه های دور
    گر به گوش اید صدایی خشک
    استخوان مرده می لغزد درون گور
    دیرگاهی ماند اجاقم سرد
    و چراغم بی نصیب از نور
    خواب درمان را به راهی برد
    بی صدا آمد کسی از در
    در سیاهی آتشی افروخت
    بی خبر اما
    که نگاهی درتماشا سوخت
    گرچه می دانم که چشمی راه دارد به افسون شب
    لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش
    آتشی روشن درون شب



    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27



    سراب

    آفتاب است و بیابان چه فراغ
    نیست در آن نه گیاه و نه درخت
    غیر آوای غرابان دیگر
    بسته هر بانگی از این وادی درخت
    در پس پرنده ای از گرد و غبار
    نقطه ای لرزد از دور سیاه
    چشم اگر پیش رود می بیند
    آدمی هست که می پوید راه
    تنش از خستگی افتاده ز کار
    بر سر و رویش بنشسته غبار
    شده از تشنگی اش خشک گلو
    پای عریانش مجروح ز خار
    هر قدم پیش رود پای افق
    چشم او بیند دریایی آب
    اندکی راه چو می پیماید
    می کند فکر که می بیند خواب



    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27



    رو به غروب

    ریخته سرخ غروب
    جا به جا بر سر سنگ
    کوه خاموش است
    می خروشد رود
    مانده در دامن دشت
    خرمنی رنگ کبود
    سایه آمیخته با سایه
    سنگ با سنگ گرفته پیوند
    روز فرسوده به ره می گذرد
    جلوه گر آمده در چشمانش
    نقش اندوه پی یک لبخند
    جغد بر کنگره ها می خواند
    لاشخورها سنگین
    از هوا تک تک ایند فرود
    لاشه ای مانده به دشت
    کنده منقار ز جا چشمانش
    زیر پیشانی او
    مانده دو گود کبود
    تیرگی می اید
    دشت می گیرد آرام
    قصه رنگی روز
    می رود رو به تمام
    شاخه ها پژمرده است
    سنگها افسرده است
    رود می نالد
    جغد می خواند
    غم بیامیخته با رنگ غروب
    می ترواد ز لبم قصه سرد
    دلم افسرده در این تنگ غروب



    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27



    غمی غمنک

    شب سردی است و من افسرده
    راه دوری است و پایی خسته
    تیرگی هست و چراغی مرده
    می کنم تنها از جاده عبور
    دور ماندند ز من آدمها
    سایه ای از سر دیوار گذشت
    غمی افزود مرا بر غم ها
    فکر تاریکی و این ویرانی
    بی خبر آمد تا به دل من
    قصه ها ساز کند پنهانی
    نیست رنگی که بگوید با من
    اندکی صبر سحر نزدیک است
    هر دم این بانگ برآرم از دل
    وای این شب چه قدر تاریک است
    خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
    قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
    صخره ای کو که بدان آویزم ؟
    مثل این است که شب نمنک است
    دیگران را هم غم هست به دل
    غم من لیک غمی غمنک است



    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27



    خراب

    فرسود پای خود را چشمم به راه دور
    تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی
    رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
    دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود
    پایان شام شکوه ام
    صبح عتاب بود
    چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست
    این خانه را تمامی پی روی آب بود
    پایم خلیده خار بیابان
    جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه
    لیکن کسی ز راه مددکاری
    دستم اگر گرفت فریب سراب بود
    خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
    کندی نهفته داشت شب رنج من به دل
    اما به کار روز نشاطم شتاب بود
    آبادی ام ملول شد از صحبت زوال
    بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست
    تصویر جغد زیب تن این خراب بود



    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  12. تشکرها 2


صفحه 1 از 15 12311 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود