صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: درسنامه آشنایی با مسیحیت

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    14
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    درسنامه آشنایی با مسیحیت




    با سلام. در این مباحث هدف ما این است که به صورت مقدّماتی با مسیحیت آشنا شویم. مباحث را به بخشهای زیر تقسیم می نماییم:

    1.آشنایی با تاریخچه مسیحیت

    2.کتاب مقدّس و نقّادی آن

    3.تثلیث و تجسّد و نقّادی آن

    4.عیسای تاریخی

    5.داکترین فدا

    6.بشارتهای کتاب مقدّس به پیامبر اسلام


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    2,388
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    47 روز 22 ساعت نامشخص
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    3



    بنام حضرت دوست

    باسلام و عرض ادب

    ازکلیه همکاران محترم و کاربران گرامی درخواست می شود در این موضوع پستی ارسال نفرمایند چرا که این موضوع یک کار تحقیقی پژوهشی ست که باید پست آنهای متصل بهم باشند . بدیهی ست در صورت عدم توجه ، با پوزش هر پستی که در این موضوع زده شود حذف خواهد شد .

    باتشکر



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    14
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    بحث اوّل: تاریخچه مسیحیت




    بحث اوّل: تاریخچه مسیحیت


    محقّق: عبد الرحیم سلیمانی اردستانی


    فهرست :

    1. ظهور مسيحيت

    2. عصر حواريون

    3. عصر مناقشات و نزاع‏هاى فرقه‏اى

    4. مسيحيت رسمى و شكل نهايى نظام الهيات

    5. مسيحيت در قرون وسطا

    6. مسيحيت پس از قرون وسطا
    ویرایش توسط پژوهه : ۱۳۹۱/۰۸/۱۹ در ساعت ۲۱:۲۸


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    14
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    ظهور مسیحیت




    ظهور مسيحيت
    درسنامه آشنایی با مسیحیت

    در حدود دو هزار سال قبل، در منطقه فلسطين دينى ظهور كرد كه بعدها به بزرگ ترين دين جهان تبديل شد. درباره پيدايش مسيحيت چند بحث اهميت دارد:

    الف) بستر پيدايش مسيحيت

    بى ترديد در مطالعه بستر پيدايش يك دين بايد به مسائلى از قبيل جغرافياى طبيعى، سياسى و اجتماعى منطقه، اوضاع فرهنگى منطقه به طور عام و نيز اوضاع دينى آن به طور خاص، توجه كرد تا عوامل شكل گيرى و گسترش آن را شناخت.


    1. وضعيت جغرافيايى

    مسيحيت در منطقه فلسطين در حوزه درياى مديترانه كه منطقه اى سرسبز و بارانى است و هميشه از رونق و تراكم جمعيت برخوردار بوده، به ظهور رسيد. سرزمين فلسطين كه در واقع همان سرزمين موعود بنى اسرائيل بود.

    و خداوند وعده اش را به ابراهيم و انبياى پس از او داده بود و حضرت موسى بنى اسرائيل را به اميد رسيدن به آن از مصر حركت داد، پس از حضرت موسى به دست بنى اسرائيل افتاد و آنان به رهبرى مردان مقتدرى چون داود و سليمان آن را به مملكت آباد و قدرتمندى تبديل كردند. مدت زمانى بيش از يك هزاره اين قوم، ساكنِ آن سرزمين بودند و هر چند در مقطعى از آن سرزمين تبعيد شدند، اما در تمام اين دوران ساكنان اصلى آن بودند. در اين دوره هزار ساله بنى اسرائيل گاه داراى حكومتى مستقل بودند و گاه تحت سلطه حاكمان بيگانه، يعنى ايرانيان، يونانيان و روميان قرار داشتند. به هر حال توجه قدرت هاى سياسى و امپراتورى ها به اين منطقه اهميت بيش از حد آن را نشان مى دهد. منطقه فلسطين در سال 63 قبل از ميلاد تحت سلطه امپراتورى قدرتمند روم درآمد. بنابراين در زمان ظهور مسيحيت به يكى از استان هاى يك امپراتورى آباد و پهناور تبديل شده بود. امپراتورى روم هم از نظر آبادانى و هم ساختار مدنى و حقوقى از وضعيت بسيار مطلوبى برخوردار بود. دورترين نقطه كشور پهناور از امكانات بسيارى برخوردار بود و راه ها و پل ها و كشتى ها مسافرت را در اين امپراتورى آسان مى كرد.

    اين امر باعث شد كه رسولان مسيحى به راحتى به دورترين نقطه امپراتورى سفر كرده، آيين خود را تبليغ كنند. از سوى ديگر اين امپراتورى از قوانين حقوقى و مدنى خاصى برخوردار بود و هر چند در اين نظام بين روميان و ديگران تبعيض بود، اما ديگران نيز از حقوقى برخوردار بودند و به هر حال نظم و قانون در سراسر كشور حكم مى راند. اين امر باعث شد كه سفيران مسيحى بتوانند در همه جا به ترويج دين خود بپردازند و مخالفان، به ويژه يهوديان، نتوانند از كار آنان جلوگيرى كنند. بدين رو اقتدار امپراتورى، از جهاتى به سود مسيحيت بود؛ اما نكته اى كه از اين جهت قابل توجه است، اين است كه مؤسسان دو دين هم خانواده مسيحيت، يعنى يهوديت و اسلام، به راحتى حكومتى تشكيل داده، اداره امت خود را برعهده گرفتند. اما براى مؤسس مسيحيت هرگز چنين كارى ممكن نبود، چرا كه در زير سايه يك امپراتورى بسيار قدرتمند قرار داشت. بنابراين از اينكه حضرت عيسى عليه السلام حكومتى تشكيل نداد، نمى توان نتيجه گرفت كه جزو برنامه او نبوده است.


    2. وضعيت فرهنگى

    هر چند به لحاظ سياسى، امپراتورى روم حاكم بر سراسر حوزه درياى مديترانه بود، اما به لحاظ فرهنگى، از چند قرن قبل از ميلاد و در زمان امپراتورى بزرگ يونان، فرهنگ يونانى در سراسر منطقه نفوذ كرده بود.

    موشكافى هاى فلسفى و عقلانى چنان در آن منطقه نفوذ داشت كه هيچ فرهيخته اى از آن بيگانه نبود. ردپاى ادبيات و طرز انديشه يونانى در بسيارى از نوشته هاى اوليه مسيحى به خوبى مشهود است. همچنين زبان يونانى به صورت زبان علمى و رسمى سراسر منطقه درآمده بود. همين زبان مشترك، نقش مهمى در گسترش مسيحيت ايفا كرد؛ چرا كه سبب شد رسولان مسيحى به راحتى بتوانند با اقوام مختلف ارتباط برقرار كرده، پيام دين جديد خود را به آنان منتقل كنند. پس از اين، خواهيم ديد كه متن مقدس اصلى مسيحيت، يعنى عهد جديد، در اصل به زبان يونانى، و نه زبان مادرى حضرت عيسى و حواريان او ـ كه زبان عبرى با لهجه آرامى بودـ نوشته شده است.


    3. وضعيت مذهبى

    به لحاظ مذهبى، امپراتورى روم در عصر ظهور مسيحيت را بايد به دو بخش تقسيم كرد: يكى منطقه فلسطين كه يهوديان ساكنان اصلى آن را تشكيل مى دادند، و ديگرى ساير مناطق امپراتورى كه ساكنان آن عمدتا پيرو اديان متنوع و شرك آلود يونانى ـ رومى بودند.

    از اناجيل، كه تنها منبع سخنان و اعمال حضرت عيسى هستند، برمى آيد كه مخاطبان اوليه مسيح عليه السلام، يهوديان بوده و آن حضرت با عالمان يهود بحث هاى فراوانى داشته كه گاه به تندى مى گراييده است. اگر يهوديت زمان ظهور مسيحيت از جهتى به انحراف كشيده شده باشد، قاعدتا حضرت عيسى بر همان جنبه تأكيد بيشترى كرده است. از اناجيل (براى نمونه، انجيل متى، باب 23) برمى آيد كه عالمان يهودى بر ظاهر شريعت تأكيد مى كرده و محبت و عدالت را كه روح و اصل شريعت است، فراموش كرده بودند. بنابراين حضرت عيسى بر محبت و عدالت و رحمت تأكيد بسيار مى ورزد و البته خود آن حضرت تذكر مى دهد كه مقصود او نفى شريعت و ظواهر دينى نيست، بلكه مقصود آن است كه اصل دين، امورى از قبيل محبت، عدالت و ايمان است.

    البته تأكيد بسيار بر امورى مانند محبت، اين خطر را پديد آورد كه كسانى گمان كنند كه در تعاليم او تنها محبت اهميت دارد و امور ديگر از جايگاه و اهميت چندانى برخوردار نيستند. يهوديت از جهاتى به مسيحيت كمك و بستر رشد آن را فراهم كرد. كنيسه هاى يهودى كه در روزهاى خاصى مردم در آنها جمع مى شدند، محل مناسبى براى ترويج و تبليغ آيين جديد بود و عيسى و شاگردان او در موارد متعددى از اين ابزار به خوبى استفاده كردند. يهوديت از جهت ديگرى نيز زمينه ظهور مسيحيت را فراهم كرد: اعتقاد يهوديان به مسيح كه انتظار آمدنش را مى كشيدند، بستر عقيدتى ظهور مسيحيت را فراهم كرد؛ چرا كه يهوديانى كه به عيسى ايمان مى آوردند، اعتقادشان اين بود كه او همان مسيح موعود عهد قديم است.


    ب) مؤسس مسيحيت

    مؤسس مسيحيت، شخصيتى به نام عيسى است كه از اناجيل برمى آيد كه همان مسيح منتظَر عهد قديم و يهوديان است. زندگى حضرت عيسى در چهار كتاب از مجموعه عهد جديد، يعنى اناجيل چهارگانه متى، مرقس، لوقا و يوحنا آمده است. در رابطه با زندگى حضرت عيسى چند نكته قابل توجه است:


    1. تولد و رشد حضرت عيسى

    ماجراى تولد حضرت عيسى در دو انجيل متى و لوقا آمده است. به گفته اين اناجيل حضرت مريم نامزد فردى به نام يوسف نجار، از نسل داود بود، اما هنوز به خانه شوهر نرفته بود. در همين دوره نامزدى است كه فرشته خداوند بر مريم ظاهر مى شود و به او مژده فرزندى را مى دهد. مريم شگفت زده مى گويد چگونه چنين چيزى ممكن است؛ در حالى كه مردى مرا لمس نكرده است؟ فرشته پاسخ مى دهد كه اين امر به قدرت خدا محقق خواهد شد.

    يوسف نجار وقتى از آبستنى مريم خبردار شد، تصميم گرفت مخفيانه از او جدا شود، اما فرشته خداوند در خواب به او گفت كه اين كودك از طرف خدا است و نبايد از مريم جدا شوى. بدينسان حضرت عيسى معجزه آسا متولد شد، اما مردم او را فرزند يوسف نجار مى دانستند. به گفته اناجيل، هيروديس پادشاه وقتى از تولد كودك مطلع شد، كمر به قتل او بست و يوسف و مريم با هدايت خداوند به مصر گريختند و پس از چندى خداوند مرگ پادشاه را به آنان خبر داد. پس آنان به وطن بازگشتند.

    وطن اصلى يوسف شهر ناصره از استان جليل بود. به همين جهت عيسى به ناصرى ملقب شد و كلمات نصرانى و نصارا با اين لقب مرتبط اند. به هر حال عيسى در اين شهر دوران كودكى را گذرانيد و كمتر به اورشليم، كه مركز كشور يهودى نشين بود، سفر كرد. اناجيل درباره كودكى آن حضرت مطالب اندكى را نقل كرده اند.


    2. آغاز مأموريت

    اندكى قبل از آغاز مأموريت حضرت عيسى، پيامبرى به نام يحيى مبعوث مى شود. او كه مردم را به توبه دعوت مى كرد و به جهت آنكه مردم را غسل تعميد مى داد، به يحياى تعميد دهنده معروف بود، آمدن قريب الوقوع مسيح را پيش گويى كرد. او درباره مسيح مى گويد: بعد از من مردى تواناتر از من مى آيد كه من لايق آن نيستم كه خم شوم و بند كفش هايش را باز كنم. من شما را با آب تعميد مى دهم، اما او شما را با روح القدس تعميد خواهد داد. (انجيل مرقس، 1: 7 ـ 8)

    درباره آغاز مأموريت عيسى آمده است: در اين هنگام عيسى از ناصره جليل آمد و در رود اردن از يحيى تعميد گرفت. همين كه عيسى از آب بيرون آمد ديد كه آسمان شكافته شد و روح القدس به صورت كبوترى به سوى او فرود آمد. و آوازى از آسمان شنيده شد كه مى گفت: «تو پسر عزيز من هستى، از تو خشنودم» (انجيل مرقس، 1: 9 ـ 11)

    عيسى مسيحى ابتدا دوازده شاگرد خاص يا حوارى برمى گزيند و تبليغ مأموريت خويش را آغاز مى كند. او در راه رساندن پيام خود از دو ابزار استفاده مى كند: يكى منطق قوى و سخن مقتدرانه، و ديگرى معجزات شگفت انگيز از قبيل زنده كردن مردگان، شفا دادن بيماران لاعلاج و اطعام افراد پرشمار با غذايى اندك و...


    3. تعاليم عيسوى

    حضرت عيسى درباره تعاليم و مأموريت خود مى گويد:

    فكر نكنيد كه من آمده ام تا تورات و نوشته هاى پيامبران را منسوخ نمايم. نيامده ام تا منسوخ كنم، بلكه آمده ام تا به كمال برسانم. يقين بدانيد كه تا آسمان و زمين بر جاى هستند، هيچ حرف و نقطه اى از تورات از بين نخواهد رفت تا همه آن تحقق يابد. پس هرگاه كسى حتى كوچك ترين احكام شريعت را بشكند و به ديگران چنين تعليم دهد، در پادشاهى آسمانى، پست ترين فرد محسوب خواهد شد، حال آنكه هر كس شريعت را رعايت كند و به ديگران نيز چنين تعليم دهد، در پادشاهى آسمانى، بزرگ خوانده خواهد شد. (انجيل متى، 5: 17 ـ 19)

    از فقره فوق برمى آيد كه حضرت عيسى نيامد تا شريعت موسوى و تعاليم ديگر عهد قديم را نسخ و باطل نمايد؛ بلكه هدف او به كمال رساندن و محقق كردن آن تعاليم بود. پس ساختار اعتقادى و عملى تعاليم عيسوى با تعاليم تورات و ديگر كتاب هاى عهد قديم تفاوت اساسى ندارد. اما از اناجيل برمى آيد كه نزاع تندى بين او و عالمان يهودى معاصرش در جريان بوده است. اصل نزاع آن حضرت بر سر اين بود كه چرا عالمان يهود، فقط به ظاهر دين چسبيده و روح و پيام اصلى دين را رها كرده اند. او در فقره اى از باب 23 از انجيل متى، كه سراسر آن حمله به اين عالمان است، مى گويد: «واى بر شما اى ملايان و فريسيان رياكار! شما از نعنا و شويد و زيره، ده يك مى دهيد، اما مهم ترين احكام شريعت را كه عدالت و رحمت و صداقت است، ناديده گرفته ايد. شما بايد اينها را انجام دهيد و در عين حال از انجام ساير احكام غفلت نكنيد.» (انجيل متى، 23: 23)

    از اين فقره به خوبى برمى آيد كه حضرت عيسى از اين خشمگين بوده كه چرا ظاهر دين گرفته شده و پيام اصلى دين ترك شده است.

    وقتى عالمان يهود از او درباره مهم ترين حكم شريعت مى پرسند، پاسخ مى دهد: «خداوند، خداى خود را با تمام دل و تمام جان و تمام عقل خود دوست بدار. اين اولين و بزرگ ترين حكم شريعت است. دومين حكمى كه به همين اندازه مهم است، شبيه اولى است؛ يعنى همسايه خود را مانند خويش دوست بدار.دراين دو حكم تمامى تورات و نوشته هاى انبيا خلاصه شده است.» (انجیل متی، 22: 38-40)


    4. پايان زندگى زمينى

    به گفته اناجيل، سران يهود از سخنان و اعمال عيسى ناخشنود بودند و به صورت هاى مختلف براى نابودى او زمينه چينى مى كردند. تا اينكه سرانجام او را با خيانت يكى از حواريان او به نام يهوداى اسخريوطى دستگير كرده، نزد كاهن اعظم يهود از او بازجويى كردند. سپس او را تحويل حاكم رومى منطقه داده، به او فشار آوردند تا عيسى را اعدام نمايد. حاكم رومى على رغم ميل خود حضرت عيسى را به صليب كشيد. اين واقعه در روز جمعه رخ داد.

    و بعدازظهر همان روز جسد حضرت عيسى را به خاك سپرده، سنگ بزرگى بر قبر او نهادند. صبح زود يكشنبه كه پيروان او بر سر قبر آمدند، سنگ به كنارى افتاده بود و كفن عيسى خالى بود. آنگاه حضرت عيسى بر حواريان و ديگران ظاهر شد و به آنان خبر داد كه خداوند بار ديگر او را زنده كرده و از قبر برخيزانده است. حضرت عيسى حدود پنجاه روز در ميان حواريان بود و آنان گهگاه او را ملاقات مى كردند تا اينكه سرانجام با اين وعده كه به زودى بازخواهد گشت، در جلو ديدگان حواريان به آسمان رفت.


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    14
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    عصر حواریون




    عصر حواریون


    درسنامه آشنایی با مسیحیت


    گفته مى شود ماجراى صليب و پايان زندگى زمينى حضرت عيسى، در حدود سال 30 ميلادى رخ داد. از اين زمان تا حدود سال 100 ميلادى، عصر حواريون خوانده مى شود. حواريون حضرت عيسى در اين دوره براى ترويج دين جديد خود تلاش مى كرده اند. همان طور كه اناجيل در واقع گزارش زندگى و سخنان حضرت عيسى است، در مجموعه عهد جديد كتابى پس از اناجيل آمده است تحت عنوان اعمال رسولان كه در واقع گزارشى است از آنچه پس از حضرت عيسى عليه السلام رخ داد. كتاب اعمال رسولان و فقراتى از رساله هايى كه پس از آن آمده است، تنها منبع تاريخى رخدادهاى اين دوره از تاريخ مسيحيت است. در اين دوره به چند رويداد بايد توجه كرد:


    پطرس و پولس

    سؤالى اساسى كه در رابطه با دوره پس از مؤسس يك دين مطرح مى شود، اين است كه آيا خود مؤسس براى بعد از خود برنامه اى دارد؟ آيا زمام امور را به فرد خاصى سپرده يا آن را رها كرده و به پيروان سپرده است؟ از اناجيل برمى آيد كه حضرت عيسى براى دوره بعد از خود برنامه داشته و به فرد خاصى مسئوليت داده است. اولين فردى كه به حضرت عيسى ايمان آورد و سپس بزرگ ترين حوارى او گرديد شخصى به نام شمعون بود. حضرت عيسى خطاب به اين فرد مى گويد:

    اى شمعون، پسريونا،... تو پطرس [= صخره] هستى ومن براين صخره كليساى [امت ]خود را بنا مى كنم و نيروهاى مرگ هرگز بر آن چيره نخواهد شد وكليدهاى پادشاهى آسمانى را به تو مى دهم. آنچه را كه تو در زمين منع كنى در آسمان ممنوع خواهد شد و هر چه را كه بر زمين جايزبدانى، درآسمان جايزدانسته خواهد شد. (انجيل متى، 16:18ـ19)

    در فقره اى ديگر، كه مربوط به اندكى قبل از صعود آن حضرت است، مى گويد:

    بعد از صبحانه، عيسى به شمعون پطرس گفت: اى شمعون پسر يونا، آيا مرا بيش از اينها محبت مى نمايى؟ پطرس جواب داد: آرى اى خداوند [ارباب]، تو مى دانى كه تو را دوست دارم، عيسى گفت: پس به بره هاى من خوراك بده. بار دوم پرسيد: اى شمعون پسر يونا، آيا مرا محبت مى نمايى؟ پطرس پاسخ داد: اى خداوند، تو مى دانى كه تو را دوست دارم. عيسى به او گفت: پس، از گوسفندان من پاسدارى كن. (انجيل يوحنا، 21: 15 ـ 17)

    در دنباله اين فقره، براى بار سوم سؤال عيسى و پاسخ پطرس تكرار مى شود و حضرت عيسى به او مى گويد به گوسفندان من خوراك بده. منظور از گوسفندان، امت است؛ كما اينكه در جاهاى ديگر عهد جديد به اين معنا به كار رفته است. به هر حال از دو فقره فوق به خوبى برمى آيد كه رهبرى امت مسيحى و زعامت دينى آنان برعهده پطرس نهاده شده است. از اولين فصل هاى كتاب اعمال رسولان برمى آيد كه پطرس اين وظيفه را انجام مى داده و حتى در اين راه به زندان افتاده است. اما از باب هشتم اين كتاب شخصيت ديگرى پيدا مى شود كه نام عبرى اوشائول و نام يونانى او پولس است. او در آغاز مسيحيان را شكنجه و آزار مى داد. برخى از مسيحيان از اورشليم به دمشق گريخته بودند و پولس از طرف كاهن اعظم يهود مأموريت يافت كه آنان را دستگير كرده، بازگرداند. به گفته كتاب اعمال رسولان، در نزديكى دمشق نورى مى بيند و صدايى مى شنود و او به زمين مى افتد و آن صدا كه صداى عيسى است، به او مى گويد كه چرا بر من جفا مى كنى و بعد به او دستور مى دهد كه به شهر برود و منتظر دستور مسيح باشد. چون به شهر مى رسد، عيسى از طريق فردى دستورات لازم را به او مى دهد. پولس تغيير كيش مى دهد و شروع به تبليغ آيين جديد خود مى كند. اما او نمى تواند به اورشليم برود؛ چرا كه در آنجا مسيحيان را شكنجه مى كرده است. پس مجبور مى شود به ديگر قسمت هاى امپراتورى روم رفته، آيين خود را تبليغ كند. اما تعاليم او از دو جهت با تعاليم ديگر حواريان، و در رأس آنان پطرس، متفاوت بود: نخست اينكه عقايدى كه او ترويج مى كرد با عقايد يهودى سازگارى نداشت، و دوم اينكه او پايبندى به شريعت موسوى را لازم نمى دانست. به گفته بسيارى از نويسندگان مسيحى، او به اندازه اى مسيحيت را تغيير داده كه بايد او را مؤسس دوم اين دين به شمار آورد. از موارد متعددى از عهد جديد، به ويژه رساله هاى پولس، برمى آيد كه بين پولس از يك سو و حواريان عيسى و در رأس آنها پطرس، از سوى ديگر، نزاع سختى در جريان بوده است. پولس گاهى از دست حواريان و پطرس خمشگين مى شود و به آنان مى تازد و حتى پطرس را به نفاق و دورويى متهم مى سازد. او گاهى چنان خشمگين مى شود كه به مسيحيان برخى از شهرها، كه از گروه حواريان اطاعت مى كردند، مى تازد و حتى به آنان توهين مى كند. اما سؤال مهم و اساسى اين است كه اگر پولس در حدود سال 40 ميلادى، يعنى حدود ده سال پس از حيات زمينى عيسى به مسيحيت گرويد، و در اين مدت رهبرى مسيحيان برعهده پطرس بود، او چگونه توانست براى خود جايى باز كند و حتى با پطرس مخالفت كند؟ پاسخ اين سؤال اين است كه او مقام پطرس و مسئوليتى كه عيسى به او داده بود، نفى نكرد، بلكه مسئوليت او را محدود كرد. او مدعى شد كه مسئوليتى كه عيسى به پطرس داده، بشارت به يهوديان است، اما همان عيسى در راه دمشق بشارت غير يهوديان را به من سپرده است. بدين ترتيب مأموريت پطرس محدود به يهوديان شد و پولس نه تنها مقامى مساوى با او يافت، بلكه از آنجا كه حوزه مأموريت او غير يهوديان بود و سراسر امپراتورى را در برمى گرفت، به زودى تعداد پيروان او بسيار بيشتر از پيروان پطرس گرديدند. علاوه بر اين نوع مسيحيتى كه پولس تعليم مى داد با مسيحيت يهودى متفاوت، و پذيرش آن براى مشركان امپراتورى آسان تر بود. او از يك سو انجام اعمال شريعت را براى غير يهوديان لازم نمى دانست و از سوى ديگر نظام الهياتى او كه مشتمل بر يك مسيح الوهى بود كه جسم گرفته تا فداى گناهان انسان ها شود، براى پيروان اديان يونانى ـ رومى مأنوس و قابل پذيرش بود؛ اما آنان با نظام الهياتى يهود بيگانه بودند.

    اين امور باعث شد كه پولس و انديشه هايش به تدريج غلبه يابد و از اهميت حواريان و مسيحيان يهودى گرا هر روز كاسته شود. در اواخر قرن اول از درون مسيحيان يهودى گرا، فرقه اى به وجود آمد كه «ابيونى ها» خوانده مى شدند. اينان بر شريعت يهود سخت پايبند بودند و پولس را به خاطر اينكه براى مسيح الوهيت قائل بود، كافر مى دانستند. پطرس و پولس در سال 64 ميلادى در شهر رم اعدام شدند، اما انديشه هاى پولس به تدريج غلبه يافت.


    تدوين متون مقدس مسيحى

    همان طور كه در بحث از تعاليم حضرت عيسى گذشت، آن حضرت مجموعه عهد قديم را تأييد كرد. بنابراين مسيحيان آن مجموعه را به عنوان بخشى از كتاب مقدس خود پذيرفتند. البته بايد توجه داشت كه عهد قديم دو نسخه قديمى دارد: يكى نسخه عبرى و ديگرى ترجمه يونانى كه به سبعبنيه معروف است. نسخه دوم، برخى كتاب ها و نيز بخش هايى را نسبت به نسخه عبرى زيادتر دارد و نيز ترتيب كتاب ها و تقسيم آنها نيز در اين دو كتاب متفاوت است. مسيحيان اوليه نسخه سبعبنيه را پذيرفتند و بخش هاى اضافه آن براى آنان اعتبار درجه دوم داشت. اما بعدها پروتستان هاى مسيحى به نسخه عبرى بازگشتند و بخش هاى اضافى سبعينيه را غيرقانونى شمردند. آنان اين كتاب ها را «اپوكريفا» يعنى مخفى و پوشيده ناميدند.

    در سال هاى نخست تاريخ مسيحيت، عهد قديم تنها كتاب مقدس آنان بود. سال ها گذشت تا اينكه مجموعه عهد جديد، كه بخش اصلى متون مقدس مسيحى است، تدوين شد. البته بايد توجه داشت كه مسيحيان معتقد نيستند كه حضرت عيسى كتابى آورده است؛ بلكه آنان زندگى و سخنان او را براى هدايت انسان ها كافى مى دانند، چرا كه معتقدند خود عيسى كلمه خداوند و وحى است.

    اما از اواسط قرن اول به تدريج مجموعه اى از كتاب ها و رساله ها تدوين شد كه عهد جديد خوانده شد و از آنجا كه بخش عمده اين كتاب ها در عصر حواريون تدوين شد، در اينجا به معرفى اجمالى و تاريخ نگارش آنها مى پردازيم. در بخش تعاليم مسيحى به بحث هاى عقيدتى در اين باره خواهيم پرداخت.

    مجموعه عهد جديد مشتمل بر 27 كتاب است كه مى توان آنها را به لحاظ موضوعى به سه بخش تقسيم كرد:

    بخش اوّل كتاب هاى تاريخى كه مشتمل بر پنج كتاب است، كه چهار عدد از آنها همان اناجيل چهارگانه متى، مرقس و لوقا و يوحنا است. كلمه «انجيل» واژه اى يونانى به معناى مژده است و مقصود از آن پيام و تعليم حضرت عيسى است و اين چهار كتاب در واقع چهار زندگى نامه از حضرت عيسى هستند كه به چهار شخصيت فوق منسوب اند. سه انجيل نخست به لحاظ سبك و محتوا شبيه هم هستند، و به همين جهت «اناجيل همنوا» خوانده مى شوند. اما انجيل چهارم با سه انجيل ديگر متفاوت است و علاوه بر تفاوت مطالب، در اين انجيل، مباحثى از قبيل الوهيت عيسى مطرح شده كه در اناجيل قبلى ديده نمى شود. كتاب پنجم از مجموعه تاريخى اعمال رسولان است كه به حوادث پس از حضرت عيسى و فعاليت هاى حواريون و پولس تا حدود سال 62 م مى پردازد. قسمت عمده اين كتاب درباره مسافرت ها و فعاليت هاى پولس است.

    بخش دوم كه موضوع اصلى اش تعليم و موعظه است، مشتمل بر 21 رساله يا نامه است. از اين مجموعه چهارده رساله به صورت قطعى يا احتمالى به پولس منسوب است. سه رساله به يوحنا، دو رساله به پطرس و دو رساله ديگر به يعقوب و يهودا.

    بخش سوم اين مجموعه رؤيا و مكاشفه است و حوادث آينده و آخرالزمان را پيش گويى كرده است. در اين بخش تنها يك كتاب به نام «مكاشفه» وجود دارد كه به يوحنا منسوب است.


    اما آيا اين مجموعه به لحاظ تاريخ نگارش هم به همين ترتيب است؟

    محققان اين مطلب را رد مى كنند. مجموعه عهد جديد را به لحاظ تاريخ نگارش به سه بخش مى توان تقسيم كرد: نوشته هايى كه بين سال هاى 45 تا 65 م نوشته شده اند؛ نوشته هاى مربوط به سال هاى 65 تا 90 ميلادى، و نوشته هاى مربوط به بعد از سال 90 ميلادى. محققان برآنند كه رساله هاى پولس نخستين نوشته هاى عهد جديد است و در مقطع اول نگاشته شده اند.

    اناجيل همنوا، كتاب اعمال رسولان و مكاشفه يوحنا در مقطع دوم، يعنى بين سال هاى 65 تا 90 ميلادى نوشته شده اند. گفته مى شود قديمى ترين انجيل، مرقس است كه بعد از سال 65 م نوشته شده و بعد از آن به ترتيب متى و لوقا قرار مى گيرد. سنت مسيحى و نيز نقادان جديد برآنند كه انجيل يوحنا ورساله هاى او در پايان قرن اول نوشته شده اند.

    سنت مسيحى، دو رساله پطرس را به همين شخصيت نسبت مى دهد. بنابراين تاريخ نگارش آن را قبل از سال 64 م. مى داند. اما محققان، تاريخ نگارش رساله اول را پايان قرن اول و رساله دوم را اواسط قرن دوممى دانند. رساله كوچك يهودا را نيز بسيارى از محققان مربوط به زمانى متأخر و قرن دوم ميلادى مى دانند.

    نكته ديگر، نويسندگان مجموعه عهد جديد است. سنت مسيحى، انجيل متى را به متاى حوارى و انجيل مرقس را به يوحناى مرقس، شاگرد پطرس، و انجيل لوقا و كتاب اعمال رسولان را به لوقا، شاگرد پولس، و انجيل يوحنا و سه رساله به همين نام و كتاب مكاشفه را به يوحناى حوارى و دو رساله منسوب به پطرس را به پطرس حوارى و رساله يعقوب و يهودا را به دو برادر عيسى به همين نام ها نسبت مى دهد. همچنين اين سنت، سيزده رساله را به پولس نسبت مى دهد و در مورد رساله به عبرانيان اختلاف است. نقادان جديد در بسيارى از اين انتساب ها ترديد كرده و با دليل قطعى آنها را رد كرده اند. آنان از اين مجموعه انتساب انجيل لوقا و كتاب اعمال رسولان را به لوقا شاگرد پولس و انتساب 7 يا 8 رساله را به پولس و انتساب كتاب مكاشفه را به يوحناى حوارى پذيرفته اند. اما انتساب ساير كتاب ها را به كسانى كه نامشان را همراه دارند، نمى پذيرند. محققان برآنند كه مجموعه عهد جديد موجود، در اصل به زبان يونانى نوشته شده است. همان طور كه گذشت چند قرن پيش از ميلاد زبان يونانى در كل حوزه درياى مديترانه رايج گشته به صورت زبان دوم و زبان علمى درآمده بود.




  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    14
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    عصر مناقشات و نزاع هاى فرقه اى




    عصر مناقشات و نزاع هاى فرقه اى



    درسنامه آشنایی با مسیحیت




    مسيحيت از اواخر قرن اول به بعد از دو مشكل رنج مى برد: فشار و شكنجه هاى امپراتورى روم، و مناقشات الهياتى و فرقه اى. اين دو مشكل پس از چند قرن، حل شدند.


    دوران فشار و شكنجه

    قبل از سال 70 ميلادى، مسيحيان در ديد حاكمان رومى فرقه اى يهودى به حساب مى آمدند و كمتر مورد توجه بودند. فقط يك استثنا وجود دارد و آن سال 64 ميلادى بود كه نرون، امپراتورى روم، براى حلّ مشكلات داخلى خود، شهر رم را طعمه آتش كرد و سپس مسيحيان را مسبب آن خواند و آنان را قتل عام كرد. اما بعد از سال 70 ميلادى و پراكندگى يهود، مسيحيان مورد توجه قرار گرفتند و خطرى براى امپراتورى به حساب آمدند. در امپراتورى روم، قيصرها گونه اى تقدس داشتند و مردم در مقابل آنان يا تمثالشان كرنش مى كردند. دين مسيحيان اجازه چنين كرنشى را به آنان نمى داد و اين امر باعث حساسيت حاكمان گرديد.

    به هر حال از اواخر قرن اول و اوايل قرن دوم مسيحى بودن جرم به حساب مى آمد و مجازات سنگينى را در پى داشت. در دورهايى برخى از امپراتوران از اجراى اين قانون كوتاه مى آمدند و در برخى دوره ها سخت گيرى بيشترى مى شد و مسيحيان را به بلايى سخت دچار مى كردند. هر كس به مسيحى بودن خود اعتراف مى كرد يا حاضر نمى شد جلو تمثال امپراتور كرنش كند يا صليب را لگدمال كند، در قفس درندگان افكنده مى شد يا زنده در آتش سوزانده مى شد. نكته اى كه كار را براى مسيحيان مشكل تر كرده بود، عدم جواز تقيه در اين آيين است. نمونه اين كشتار در اواسط قرن سوم و در زمان امپراتور دسيوس [دقيانوس ]بود. قضيه معروف اصحاب كهف مربوط به اين دوره است.


    مناقشات الهياتى و فرقه اى

    هرچند، همان طور كه گذشت، انديشه پولسى در قرن اول پيروزى نسبى يافت، اما نزاع پايان نگرفت. در سده هاى دوم و سوم ميلادى، نزاع هاى الهياتى سختى بين مسيحيان در جريان بوده و گروه هايى شكل گرفته است.

    برخى از اين گروه ها با اصل انديشه پولسى مخالف بودند و آن را كفر مى شمردند و برخى ديگر با پذيرش اصل آن در تفسير آن با ديگران اختلاف داشتند. برخى از مهم ترين اين گروه ها و مناقشات عبارتند از:


    1. شريعت گرايان

    همان طور كه گذشت در قرن اول، از درون مسيحيان يهودى گرا، گروهى پديد آمد كه «ابيونى ها» خوانده مى شدند. هر چند از سال 135 م و پس از شكست آخرين تلاش يهوديان براى بازپس گيرى كشور و معبد از تعداد و نفوذشان كاسته شد، اما تا قرن چهارم ادامه حيات دادند و در اين زمان از بين رفتند.

    ابيونى ها كه به لحاظ عقيدتى بر توحيد تأكيد مى كردند و اعتقاد به الوهيت مسيح را كفر مى دانستند و به لحاظ عملى بر اجراى شريعت يهود براى همه مسيحيان تأكيد مى كردند، نوشته هاى پولس را نپذيرفته، تنها انجيل متى را قبول داشتند.


    2. گنوسى ها

    گنوسى گرى جريانى فكرى ـ فلسفى بود كه ريشه در يونان باستان داشت و در قرن دوم در مسيحيت به اوج خود رسيد. كلمه «گنوسى» از واژه يونانى Gnosisبه معناى معرفت و شناخت است و پيروان اين جريان خود را عارف مى دانستند. مهم ترين انديشه اين گروه اين بود كه ماده و جهان مادى را پست و پليد شمرده، خداى مهربان را خالق آن نمى دانستند. بنابراين همه لذات جسمانى را رد مى كردند و معتقد بودند انسان براى نجات خود بايد با جسم مبارزه كند و روح را از اين زندان نجات بخشد. اما اگر جسم پليد است، چرا خدا جسم گرفت؟ پاسخ اينان اين بود كه جسم مسيح يك جسم واقعى نبود و او درواقع رنج نكشيد، بلكه به نظر انسان ها اين گونه مى آمد.


    3. ماركيونى ها

    اين گروه كه درقرن دوم به وجود آمد وطرفداران قابل توجهى پيداكرد،منسوب به ماركيون (مرقيون ـ مارسيون: 130ـ180م) است. اوكليساى خاصى با متون مقدس ويژه مشتمل بر رساله هاى پولس و نسخه اى اصلاح شده از انجيل لوقا داشت. وى تنها پولس را حامل و عامل سنت واقعى مسيح مى دانست و در بسيارى از انديشه ها مانند گنوسى ها بود. همچنين ماده را پليد مى شمرد و خداى پدر عهد جديد را متفاوت با يهوه عهد قديم و بالاتر از او مى دانست، و يهوه را شخصى كينه جو و عامل خلق اين جهان مادى مى دانست.


    4. مونارشيست ها

    كلمه «منارشيسم» به معناى طرفدارى از حكومت فردى است و گروهى كه به اين نام خوانده مى شدند، نگران اين بودند كه مبادا الوهيت مسيح، كه در نوشته هاى پولس و يوحنا آمده، به يگانگى خداوند لطمه زند. برخى از اينان قائل به «فرزندخواندگى» حضرت عيسى بوده و عقيده داشتند عيسى يك انسان بود، اما از آنجا كه انسانى نيكو و مطيع خداوند بود، روح و كلمه خداوند در او ساكن شد. بنابراين نبايد با او به مثابه خدا برخورد كرد. اين انديشه در واقع رد الوهيت مسيح بود. اما دسته اى ديگر مى گفتند خدا به سه وجه و صورت ظاهر شده است، اما يك خدا بيشتر نيست. در عهد قديم به صورت «پدر»، در عهد جديد به صورت «پسر» و پس از صليب به صورت «روح القدس» ظاهر شده است. اين ديدگاه «وجهى» خوانده مى شود.


    5. مونتانى ها

    در اواسط قرن دوم به تدريج آموزه اى شكل گرفت به نام «حجيت كليسا»، كه به زودى به آن خواهيم پرداخت. اين كليسا داراى سازمانى با رئيسى در رأس آن گرديده بود. فردى به نام مونتانوس كه اين گروه نام خود را از او گرفته، با تشكيلاتى شدن كليسا و اينكه يك رئيس انسانى، غير از روح القدس، داشته باشد، مخالف بود. اين جريان مونتانيزم خوانده مى شود.


    6. آيين مانى

    گرايش ديگرى كه در قرن سوم مسيحيت را تحت تأثير قرار داد، آيين مانى است. مانى (216 ـ 276 م) هر چند در اصل يك ايرانى است، اما از تركيب مسيحيت، به ويژ ه شكل گنوسى آن، و اديان ايران باستان، آيين جديدى بهوجود آورد. آيين او بيش از اينكه در ايران نفوذ كند، در جهان مسيحيت نفوذ كرد و در زمان خود پيروان بسيارى يافت. به همين جهت از اين آيين معمولاً به عنوان يك فرقه بدعت گذار مسيحى ياد مى شود. مانى به سلسله اى از انبيا قائل بود كه عيسى و پولس از آنها بودند و خود مانى خاتم آنان.


    7. آباى كليسا و راست كيشى

    آنچه گذشت مهم ترين جريانات و گرايش هايى بودند كه در دو قرن دوم و سوم ميلادى در مسيحيت به وجود آمدند و هر يك نزاعى سخت برپا كردند. اما از قرن دوم به تدريج گروهى خود را راست كيش مى خواندند و اين جريان ها و فرقه ها را به عنوان بدعت گذار رد مى كردند. در اين دوره هر گروه عقايد و اعمال خاصى را مطرح و نوشته هايى خاص را به عنوان كتاب مقدس معرفى مى كرد. پس به مرجعى نياز بود كه سخن او حجت باشد. در اينجا بود كه آموزه اى به نام «حجيت كليسا»، كه در واقع اصل و اساس راست كيشى بود، شكل گرفت. راست كيشان مى گفتند حضرت عيسى در سخنى كه به «متن پطرسى» معروف است، پطرس را به سرپرستى كليسا نصب كرده است. حال هر كليسايى كه سلسله اسقف هايش به پطرس برسد، سخنش حجت است و همگان بايد از آن اطاعت كنند. اما كدام كليسا اين گونه است؟ گفته مى شد كليساى رم سلسله اسقف هايش به پطرس مى رسد و بنابراين بر ديگر اسقف ها برترى دارد و سخن او بر همگان حجت است.

    به پشتوانه اين اصل، راست كيشان ديگران را به بى دينى متهم كرده، آنان را بدعت گذار مى خواندند. شخصيت هاى بزرگ جريان راست كيشى اين دوره، كه آباى اوليه كليسا خوانده مى شوند، به دفاع از آن چيزى كه مسيحيت راستين مى دانستند، كمر همت بسته بودند. برخى از اين آباء متوجه دشمنان خارجى شده، به شبهات و تهمت هاى آنان پاسخ مى دادند كه به «مدافعه نويسان» معروف اند.شخصيت هايى مانند ژوستين شهيد (100 ـ 165 م) و ترتوليان (حدود 160 ـ 220 م) را مى توان از اين دسته شمرد. دسته اى ديگر از آباى كليسا متوجه گروه هاى داخلى شده، به آنان پاسخ مى دادند. از معروف ترين شخصيت هاى اين گروه كه «جدليون» خوانده مى شوند، ايرنئوس (130 ـ 200 م) است كه كتاب عليه بدعت هارا دررد عقايد گنوسى ها نوشته است. همچنين مى توان در ميان آباى جدلى از «آباى اسكندرانى» نام برد كه معروف ترين شخصيت هاى آنان كلمنت و اُريجن بودند.

    به هر حال با تلاش اين آباى كليسا بود كه گروه هايى كه بدعت گذار خوانده مى شدند، منزوى شده، حجيت كليسا به تدريج جا افتاد، و متون مقدس قانونى معين شدند. گفته مى شود اين عمل در ربع آخر قرن دوم صورت گرفته است. همچنين اعتقادات رسمى در قالب اعتقادنامه هايى بيان شد و سرانجام آيين هاى هفتگانه كليسايى شكل گرفت. به هر حال در طول اين دوره، نزاع بين راست كيشان و گروه هاى ديگر ادامه داشت تا اينكه زمان و امپراتورى روم وارد قرن چهارم شد.


    اعلاميه ميلان و آزادى رسمى مسيحيان

    در ابتداى قرن چهارم ميلادى، تحولاتى سياسى در امپراتورى روم رخ داد كه تأثير بسيارى بر تاريخ مسيحيت گذاشت و در واقع اين زمان نقطه عطفى در تاريخ اين دين است. در سال هاى اوليه قرن چهارم بار ديگر موجى از فشار و شكنجه توسط ديوكلتيانوس، امپراتور روم، عليه مسيحيان به راه افتاد، اما در واقع اين آخرين موج بود؛ چرا كه با مرگ وى امپراتورى بين چهار قيصر تقسيم شد و بين اين چهار قيصر جنگ و نزاع برپا شد. تا اينكه نوبت به فرزند يكى از اين قيصرها به نام قسطنطين رسيد كه رؤياى فتح تمام امپرتورى را در سر داشت. گفته مى شود در شبى كه او قصد حمله بر شهر رُم را داشت، در افق تصوير صليبى همراه اين نوشته ديد كه «با اين علامت فتح كن». قسطنطين صبح روز بعد به سربازانش دستور داد روى پرچم هايشان نشانه صليب نصب كنند و بدين ترتيب اين آغاز دوره اى جديد براى مسيحيت بود. قسطنطين نيمى از امپراتورى را از آن خود كرد و در سال 313 م همراه با امپراتور بخش شرقى در شهر ميلان اعلاميه اى مبنى بر آزادى مذهب صادر كردند كه در آن تصريح شده بود كه مسيحيان و غير مسيحيان در اختيار دين آزادند. بدين ترتيب يكى از دو مشكل مسيحيت، يعنى فشار و شكنجه امپراتورى روم، پايان يافت.


    شوراى نيقيه

    قسطنطين امپراتورى را به لحاظ سياسى يكپارچه كرد و اوضاع مسيحيان هر روز بهتر مى شد، اما مشكل مناقشات الهياتى همچنان پابرجا بود و بلكه در اوايل قرن چهارم حادتر شده بود. در اين زمان مناقشه سختى بر سر تثليث و ارتباط مسيح با خداى پدر درگرفته بود. نزاع از آنجا آغاز شد كه الكساندر، اسقف اسكندريه، براى كشيشان خود درباره «سرّ تثليث در توحيد» موعظه مى كرد. يكى از كشيشان او به نام آريوس اعتراض كرد. اعتراض او اين بود كه اين سخن سر از چند خدايى درمى آورد. عقيده آريوس اين بود كه: خدا از خلقت جدا است. پس ممكن نيست مسيحى را كه به زمين آمده و چون انسان تولد يافته است با خدايى كه نمى شود شناخت يكى بشماريم. همان ورطه اى كه انسان را از خالق خود جدا مى نمايد، مابين خدا و پسر وى عيسى مسيح نيز موجود است. پدر، پسر را توليد نمود؛ يعنى پيش از هر چيز پسر از پدر از نيستى خلق گرديد؛ پس مخلوق است و از ذات خود پدر نيست و به تمام معنا وى را خدا نتواند خواند.

    پس بحث در اين بود كه آيا مسيح هم يكى از مخلوقات است يا اينكه موجودى ازلى و همذات با خداى پدر. اين بحث از قرن دوم آغاز شده بود، اما دراين زمان، يعنى ابتداى قرن چهارم به نزاعى حاد وسخت تبديل شد. آريوس، الوهيت مسيح را رد مى كرد و الكساندر حكم به كفر او داد و طرفداران دو انديشه به نزاع پرداختند؛ به گونه اى كه امپراتورى به آشوب كشيده شد.

    قسطنطين سعى كرد بين دو طرف آشتى برقرار كند، اما موفق نشد. از نامه اى كه او براى دو طرف نزاع نوشته برمى آيد كه دغدغه او بيشتر حفظ امپراتورى بوده تا اينكه مشكل الهياتى مسيحيت را حل كند. او در بخشى از نامه خود درباره اين بحث ها مى گويد: اينها مسائلى است كه فقط بيكارى محرك آنها است و جز براى حدت ذهن فايده اى ندارد.

    قسطنطين مجبور شد كه در شهر نيقيه در آسياى صغير شورايى تشكيل دهد كه به شوراى نيقيه معروف است. در اين شورا كه در سال 325 م تشكيل شد، 318 نفر از اسقف هاى سراسر امپراتورى حضور يافتند. سرانجام در اين شورا، كه شخص قسطنطين در تصميم گيرى هاى آن نفوذ داشت و گفته مى شود اولين بار بود كه حاكمان در امور دينى مسيحيت دخالت مى كردند، رأى به سود الكساندر و نماينده فعال او آتانانوسيوس داده شد و آريوس محكوم گرديد. اين شورا اعتقادنامه اى صادر كرد كه به «اعتقادنامه نيقيه» معروف است. در اين اعتقادنامه بر الوهيت پسر و روح القدس تأكيد شد و براى اولين بار تثليت در يك سند رسمى وارد شد. به هر حال پس از اين شورا آريوس تكفير و تبعيد شد و كتاب هاى او را سوزاندند ومجازات اعدام براى كسانى مقررشدكه اين كتاب هارا پنهان كنند. بدين ترتيب مشكل دوم مسيحيت، يعنى مناقشات فرقه اى تا حدى حل شد و كسانى كه خود را راست كيش مى خواندند، به پيروزى نهايى رسيدند.


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    14
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مسيحيت رسمى و شكل نهايى نظام الهيات




    مسيحيت رسمى و شكل نهايى نظام الهيات

    درسنامه آشنایی با مسیحیت


    از ربع اول قرن چهارم ـ يعنى زمانى كه مسيحيت به يكى از اديان رسمى و قانونى امپراتورى تبديل شد و نزاع هاى الهياتى به پيروزى راست كيش ها ختم شد ـ تا حدود دو قرن، مقطع مهمى در تاريخ مسيحيت است. اين دوره از دو جهت در تاريخ مسيحيت قابل توجه و بررسى است: نخست اينكه تبديل شدن مسيحيت از يك دين اقليت و مطرود و تحت فشار، به يك دين قانونى و متحد با حكومت، تأثير زيادى در شكل ظاهرى دين و نيز محتواى آن گذاشت. از سوى ديگر با اينكه راست كيشى در يك نزاع چند قرنى به پيروزى رسيده بود، اما تعاليم عقيدتى آنان هنوز به صورتى هماهنگ و منسجم بيان نشده و در واقع يك نظام الهياتى كامل شكل نگرفته بود. حدود دو قرن گذشت تا با نزاع هاى متعدد و تشكيل چندين شوراى كليسايى، اين نظام به شكل نهايى خود رسيد؛ نظامى كه از آن زمان تاكنون تغيير مهم و اساسى نكرده است.


    مسيحيت پس از رسميت يافتن

    در سال 313 ميلادى، مسيحيت يكى از اديان رسمى و قانونى امپراتورى گرديد و در سال 381 م اين دين به عنوان تنها دين رسمى و قانونى امپراتورى اعلام شد و اديان ديگر غيرقانونى اعلام شدند. در خلال اين هفتاد سال، حكومت ها به جز مقطعى بسيار كوتاه از مسيحيت حمايت مى كردند. پس در واقع مسيحيت به امپراتورى روم بسيار نزديك شده بود. تا قبل از سال 313 م مسيحى بودن جرم بود و مجازات داشت، اما پس از آن تاريخ نه تنها مسيحى بودن جرم نبود، بلكه مستلزم موقعيت اجتماعى و پست و مقام نيز بود. نتيجه طبيعى اين امر دنياگرايى روزافزون ارباب كليسا و دورشدن آنان از آرمان هاى دينى مقدس خود بود. اگر تا ديروز مسيحيان شكنجه مى شدند، از اين زمان به بعد كليسا به لطف نزديكى با حكومت، خود شكنجه گر شده بود و مخالفان خود را شكنجه مى كرد.

    قسطنطين در آسياى صغير، شهرى ساخت و آن را قسطنطنيه ناميد و پايتخت را از رم به اين شهر منتقل كرد. اين امر باعث شد كه شهر رم از مركز حكومت فاصله بگيرد، و در حوادث سال هاى بعد و ماجراى حمله اقوام وحشى به شهر رم، پاپ نقش رهبر سياسى را ايفا كند. امورى از اين دست و حمايت حكومت باعث شد كه قدرت اسقف نشين رم فزونى گيرد و به تدريج داراى تشكيلاتى گسترده و مفصل شود. نكته ديگر اينكه با نزديك شدن دين به حكومت و رسمى شدن آن، گروه هاى زيادى به صورت دسته جمعى به مسيحيت گرويدند. بسيارى از اين نوكيشان از سطح فرهنگ و آگاهى پايينى برخوردار بودند و مطابق فرهنگ خود، به دين صورتى ملموس و مادى دادند و كليسا نيز با آنان به نرمى برخورد كرد. بدين ترتيب پرستش تمثال ها و اشياى مقدس و توجه به قديسين رو به افزايش نهاد. همچنين جنبه هاى ظاهرى دين، مانند شعائر هفت گانه و اعياد و روزهاى مقدس از اهميت بسيار زيادى برخوردار شد و بدين ترتيب چهره و صورت دين تغيير كرد.


    ظهور رهبانيت

    دنياگرايى بيش از حد كليسا و ظاهرى شدن دين در قرن چهارم، باعث شد كسانى كه در پى زهد و تقوا بودند، جامعه را ترك كرده، در گوشه اى از بيابان به عبادت بپردازند. بدين ترتيب در اين زمان رهبانيت در مسيحيت به ظهور رسيد. كسانى كه انزوا مى گزيدند در ابتدا به تنهايى اين عمل را انجام مى دادند، ولى به تدريج اجتماعاتى تشكيل شد و صومعه هايى براى اين تاركان دنيا ساخته شد. آنان با كشاورزى زندگى را مى گذرانيدند و آرمانشان دستگيرى از مستمندان بود كه در اين راه خدمات مهمى انجام دادند.


    شكل نهايى نظام الهياتى

    پس از اينكه پايتخت امپراتورى از رم به قسطنطنيه در شرق انتقال يافت، به تدريج شرق و غرب امپراتورى از هم جدا شدند. اندك اندك زبان اين دو بخش از امپراتورى جدا شد و در شرق به زبان يونانى و در غرب به زبان لاتين سخن مى گفتند. به همين جهت گاهى اصطلاح شرق يونانى و غرب لاتين به كار مى رفته است.

    پس از شوراى نيقيه با اينكه راست كيشى در مبارزه اى كه چند قرن به درازا كشيده بود، به پيروزى رسيد، اما بحث الهياتى خاتمه نيافت. بلكه بحث ها و نزاع هاى بيشترى بايد رخ مى داد تا نظام الهياتى مسيحى به شكل نهايى خود برسد. اما اين نزاع ها در شرق و غرب امپراتورى، مسير متفاوتى را طى كرد و موضوع بحث در هر يك از اين دو بخش متفاوت بود. در شرق بيشتر بحث بر سر مسيح شناسى و تثليث و رابطه پدر با پسر بود؛ در حالى كه در غرب بحث ها بيشتر بر محور سرشت انسان، گناه اوليه و چگونگى نجات انسان دور مى زد.


    بحث هاى الهياتى در شرق امپراتورى

    در شوراى نيقيه آموزه تثليث كه در عهد جديد سخن آشكارى از آن نبود، براى نخستين بار در يك اعتقادنامه رسمى وارد شد. آريوس از سه عنصر تثليث (پدر، پسر و روح القدس) الوهيت شخص دوم، يعنى پسر، را رد مى كرد كه البته لازمه استدلال او رد الوهيت شخص سوم نيز بود. نخستين نزاعى كه پس از شوراى نيقيه درگرفت، بر سر مسئله الوهيت روح القدس بود. شخصى به نام ماسدونيوس، اسقف قسطنطنيه، الوهيت روح القدس را رد كرد و او را يكى از فرشتگان مخلوق خدا شمرد. اين مناقشه باعث شد كه در سال 381 م شورايى در شهر قسطنطنيه تشكيل شود. اين شورا بار ديگر بر مصوبه شوراى نيقيه تأكيد كرد و الوهيت پدر و پسر و روح القدس را با صراحت بيشترى بيان كرد. پس از اين شورا بود كه امپراتور تئودوسيوس اين قرائت از مسيحيت، يعنى مسيحيت تثليثى، را تنها دين رسمى امپراتورى اعلام كرد و هم اديان ديگر و هم هر قرائت ديگرى از مسيحيت را غيرقانونى خواند و پيروان آنها را مورد پيگرد و مجازات سخت قرار داد. پس از شوراى قسطنطنيه، آموزه تثليث پذيرفته شد و از آن تاريخ به بعد اصل اين آموزه مورد مناقشه قرار نگرفت؛ اما نزاع به شكل ديگرى ادامه يافت. مسئله مهم اين بود كه الوهيت و انسانيت چگونه در شخص مسيح جمع مى شوند. در دو مكتب الهياتى آن زمان، يعنى اسكندريه و انطاكيه، اولى بر الوهيت مسيح و دومى بر انسانيت او تأكيد مى كردند. البته قبل از شوراى قسطنطنيه، فردى از مكتب اسكندريه به نام آپولينار يوس براى حل مسئله الوهيت و انسانيت مسيح تلاش كرده بود. او با استفاده از سخنى از پولس كه ظاهر آن وجود سر عنصر بدن، نفس و روح در انسان بود، چنين مى گفت كه در مسيح لوگوس الهى جاى روح انسانى را گرفته است. انديشه او به اين سبب در شوراى قسطنطنيه رد شد كه بشريت كامل مسيح را رد مى كرد؛ چون عنصر اصلى انسان روح است. پس از شوراى قسطنطنيه دو نزاع مهم درباره طبيعت مسيح بروز كرد:

    يكى مناقشه «دوطبيعتى» كه به دو طبيعت الهى و بشرى مجزا براى مسيح قائل بود، و ديگرى مناقشه «يك طبيعتى» كه تنها طبيعت الهى را مى پذيرفت. فردى به نام ديودوريوس از مكتب انطاكيه بين پسر خدا و پسر مريم تمايز قائل شد. اوشاگردى به نام تئودور داشت كه بروجود دوطبيعت مجزا درمسيح تأكيد مى كرد. شاگرد تئودورفردى به نام نسطوريوس (381ـ451م) بود كه اين انديشه را بسط داد و در واقع اين مناقشه به نام او معروف است. درمقابل او فردى به نام سيريل قرار داشت. در واقع نسطوريوس به اين قائل بود كه عيسى وكلمه خدا از هم جدا هستند و اين دو پس از غسل تعميد عيسى به هم پيوند خوردند. درمقابل، سيريل مى گفت كه عيسى همان كلمه مجسم بود. نسطوريوس اعتراض ديگرى نيز داشت: او پرستش مريم را كه متداول گشته بود، محكوم مى كرد. او عنوان «مادر خدا» را براى مريم، نادرست مى دانست و مى گفت مريم تنها مادر عيسى است، نه مادر خدا. شوراى كليسايى افسس در سال 431م. حكم به سود سيريل داد و نسطوريوس را محكوم كرد، اما اين شورا نتوانست نزاع را به طور كامل حل كند.

    مناقشه ديگرى كه درست در طرف مقابل انديشه نسطوريوس، و شايد در عكس العمل نسبت به آن بود، نزاع يك طبيعتى بود. فردى به نام اوتيخس چنين تعليم مى داد كه در مسيح دو طبيعت انسانى و الهى چنان ادغام شده اند، كه تنها طبيعت الهى او باقى مانده است.

    سرانجام شوراى كالسدون در سال 451 م انديشه دوطبيعتى و يك طبيعتى را محكوم كرد و آموزه مسيح شناسى كه در اين شورا به تصويب رسيد و به آموزه راست كيشى تبديل شد، بدين قرار بود: مسيح، كامل در الوهيت، كامل در انسانيت، خداى واقعى و انسان واقعى بوده و داراى «دو طبيعت، بدون ادغام، بدون تغيير، بدون تقسيم و بدون جدايى» مى باشد. اين دو طبيعت از طريق تجسم، به طور هماهنگ در يك شخص داراى يك ذات، كنار هم قرار داده شدند.

    از اين پس يك طبيعتى ها و دوطبيعتى ها بدعت گذار شمرده شدند و به صورت فرقه هايى كوچك باقى ماندند. بدين ترتيب بحث از مسيح شناسى تقريبا پايان يافت.


    بحث هاى الهياتى در غرب امپراتورى

    در بخش غربى امپراتورى، بحث هاى الهياتى، بيشتر به عمل انسان توجه داشت؛ درحالى كه بحث هاى بخش شرقى، نظرى تر وانتزاعى تر بود. در غرب بحث درباره سرشت انسان، گناه نخستين، اراده آزاد و... بود. پرچم دار دو طرف نزاع دو شخصيت معروف، يعنى آگوستين (354 ـ 430 م) و پلاگيوس (360 ـ 420 م) بودند.

    سخن پلاگيوس اين بود كه همه انسان ها آزاد خلق شده اند و مى توانند خوب يا بد را برگزينند. هر انسانى يك خلقت جديد است و هرگز تحت تأثير گناه آدم نيست. با گناه آدم اراده انسان ضعيف شد، اما به كلى از بين نرفت و بنابراين انسان با اراده خود مى تواند به خدا نزديك شود و اين گونه نيست كه تنها با فيض الهى نجات يابد. او مى تواند براى كسب فيض الهى از امكاناتى نظير كتاب مقدس، عقل و الگوى مسيح استفاده كند. اگوستين در مقابل اين سخنان برآشفت؛ چرا كه آنها را با بسيارى از آموزه هاى اساسى مسيحيت ناسازگار مى ديد. به نظر او اين اعتقادات با آموزه هاى فيض ازلى، گناه نخستين و منجى بودن مسيح در تعارض بود. او مى گفت انسان وارث گناه آدم است و به تنهايى نمى تواند خود را نجات دهد.

    مسيح با صليب خود، امكان نجات را فراهم كرد و فقط كسى نجات مى يابد كه فيض ازلى خداوند شامل حال او شود. در واقع انديشه هاى اگوستين ريشه در سخنان پولس داشت و سخن جديدى نبود. سرانجام عقايد پلاگيوس در سال 431 م در شوراى افسس محكوم شد، اما نزاع ادامه يافت. راهبى به نام يوحناى كاسيان (360 ـ 435 م) تلاش كرد تا راه ميانه اى ارائه دهد. بنابراين براى مدتى انديشه نيمه پلاگيوسى حاكم شد.

    سرانجام در شوراى اورانژ در سال 529م تعاليم پلاگيوس و يوحناى كاسيان محكوم شد و تعاليم آگوستين با اندكى تعديل پذيرفته شد. بنابراين در اين زمان، يعنى ابتداى قرن ششم ميلادى، نظام الهياتىمسيحى، شكل نهايى خود را يافت و شوراهاى كليسايى در باب مسيح شناسى، انديشه هاى پولس را به طور كامل پذيرفتند؛ اما در باب انسان و نجات، انديشه هاى او، اندكى تعديل يافت.

  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    14
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مسيحيت در قرون وسطا




    مسيحيت در قرون وسطا

    درسنامه آشنایی با مسیحیت

    پنج قرن نخست مسيحى، دوره اى بود كه در آن نظام الهياتى مسيحى پس از نزاع هاى طولانى و تشكيل شوراهاى متعدد به شكل نهايى خود رسيد؛ نظامى كه در ده قرن بعدى كه به قرون وسطا معروف است، دست نخورده باقى ماند. بنابراين در طول قرون وسطا هيچ نزاعى بر سر اصل نظام الهياتى مسيحى درنگرفت. با اين حال مطالعه قرون وسطاى مسيحى از جهاتى اهميت دارد: اولاً جدايى مهم كليساى ارتدوكس شرقى از كاتوليك رومى در اين دوره اتفاق افتاد؛ ثانيا هر چند در اين دوره نزاعى بر سر اصل نظام الهياتى اى كه در سده هاى نخست شكل گرفته بود برپا نشد، اما عالمان الهيات مسيحى در اين دوره تلاش هاى فراوانى براى تبيين اين نظام و سازگاركردن آن با عقل انجام دادند كه در خور توجه است؛ ثالثا عملكرد كليساى كاتوليك غربى در اين دوره بسيار مهم است؛ چرا كه در جريان هاى بعدى بسيار تأثيرگذار بود. بنابراين در اين بخش بحث را در سه محور پى مى گيريم:


    جدايى كليساهاى شرق از غرب

    در سده هاى نخست مسيحى پنج اسقف نشين رم، اورشليم، انطاكيه، اسكندريه و قسطنطنيه به تدريج از اهميت ويژه اى برخوردار شدند؛ اما مطابق يك عقيده، اسقف نشين رم برتر و بالاتر از ساير اسقف نشين ها بود و رأى او براى همه حجت بود. بنابراين كليساى رم، كاتوليك [عام ]بود. از قرن دوم آموزه حجيت كليسا براى مقابله با بدعت ها شكل گرفت.

    براساس اين آموزه، كليسايى كه سلسله اسقف هايش به پطرس و از طريق او به عيسى برسد، سخن او حجيت دارد. اما كدام اسقف نشين اين ويژگى را داشت؟

    كسانى اعتقاد داشتند كه كليساى رم اين گونه است. اما از همان ابتدا كسانى اين انديشه را قبول نداشتند و پس از اينكه پايتخت امپراتورى از غرب به شرق منتقل و دو بخش شرقى و غربى امپراتورى از هم جدا شد، هر روز بر شدت عدم تمكين كليساهاى شرق از كليساى رم افزوده مى شد.

    به مرور زمان امورى باعث جدايى هر چه بيشتر كليساى شرق از غرب شد. از مهم ترين اين امور، نفوذ حكومت در كليساى شرق بود. براى نمونه در سال 726 امپراتور لئوى سوم براى رفع اتهام بت پرستى از سوى مسلمانان، زانو زدن در مقابل تصاوير و تمثال ها را ممنوع كرد و در سال 730 دستور داد كه به جز صليب هر گونه تصوير و مجسمه اى را از كليسا خارج كنند. اين دگرگونى ها هرگز مورد پسند كليساى رم نبود. اين گونه امور و اختلافات كوچك و بزرگ و نيز گاهى مناقشاتى در كار بود، و با اينكه كليساى قسطنطنيه از همان ابتدا تفوق كليساى رم را قبول نداشت، اما جدايى نهايى كليساى شرق از غرب در سال 1054 م رخ داد، و دو كليساى ارتدوكس شرقى و كاتوليك رومى به وجود آمدند. كليساى ارتدوكس شرقى در آموزه هاى مهمى از قبيل مسيح شناسى، انسان شناسى، و نجات شناسى با كليساى كاتوليك اختلاف نداشت؛ بلكه اختلاف آنها بر سر مسائل كم اهميت تر بود. يكى از اختلافات اين دو كليسا، مسئله حجيت كليسا بود. هر دو كليسا اصل حجيت را قبول داشتند، اما كليساى كاتوليك مى گفت كليسايى حجت است كه سلسله اسقف هاي به پطرس و از طريق او به مسيح برسد، اما كليساى ارتدوكس بر اين باور بود كه حواريان حضرت عيسى همه برابرند و سلسله اسقف ها از طريق هر كدام از آنها به عيسى برسد، فرقى ندارد. بنابراين هر پنج اسقف نشين مهم سده هاى نخست، حجيتى برابر دارند. اختلاف ديگر بر سر مسئله تصاوير بود كه در كليساى شرق از آنها استفاده نمى شد. همچنين احترام به مريم در كليساى شرق در حد پرستش است؛ اما در غرب اين گونه نيست. همچنين اختلافات جزئى ديگرى در شعائر هفت گانه و قانون ايمان بين دو كليسا وجود دارد. كليساى شرق از زمان جدايى تاكنون كمتر به بحث هاى الهياتى پرداخته و بيشتر به مسائل عملى و عبادى توجه كرده و آثار مهمى را در اين زمينه به وجود آورده است. به سخن ديگر گرايش اين كليسا از اين زمان به بعد بيشتر عرفانى و معنوى بوده تا الهياتى.


    تلاش هاى الهياتى در كليساى غرب در قرون وسطا

    معمولاً قرون وسطا را به دو بخش تقريبا مساوى تقسيم مى كنند. در پنج قرن نخست آن، كه به سده هاى تاريك معروف است، تلاش الهياتى، و همچنين امورديگر، ازرونق چندانى برخوردارنبود. اينكه علت چه بوده، چندان روشن نيست، اما برخى علت را هجوم بربرها و قبايل وحشى مى دانند. به هر حال در اين دوره بحث الهياتى رونق نداشت ودراين باره كارچندانى صورت نگرفت. تنها در صومعه ها انديشه هاى الهياتى به صورت اعتراف بيان مى شد كه به الهياتِ صومعه اى معروف است. تنها درقرن نهم و درزمان امپراتورى مقدس شارلمانى بحث الهياتى براى مدتى رونق گرفت كه عمرش كوتاه بود.

    با آغاز قرن يازدهم اوضاع تغيير كرد. غرب از طريق كشورهاى اسلامى با فلسفه يونان آشنا شد و جريانى به وجود آمد كه دغدغه اش جمع بين عقل با ايمان يا وحى بود. الهيات از صومعه به دانشگاه آمد و از همين جهت اين دوره را «اسكولاستيك» يا «مدرسى» مى خوانند. در اين مكتب، تلاش مى شد كه از آموزه هاى دينى به گونه اى عقلانى دفاع شود. در ابتدا كسانى مانند آنسلم (1033 ـ 1109 م) با گرايشى افلاطونى به اين مهم پرداختند؛ اما در واقع نتوانستند ايمان را با عقل جمع كنند؛ چرا كه شعارشان اين بود كه «ايمان بياور تا بفهمى». البته در دهه هاى بعد، اين تلاش به رغم مقاومت هايى كه در برابر آن مى شد، ادامه يافت تا اينكه نوبت به فلسفه ارسطو رسيد كه معروف ترين طرفدار آن توماس اكوئيناس (1225 ـ 1274 م) بود. هنگامى كه در قرن يازدهم به كارگيرى عقل و فلسفه به عنوان يك روش در الهيات مطرح شد، هدف اصلى اين بود كه با آن عقلانيتِ ايمان مسيحى نشان داده شود. از عقل و فلسفه نه تنها به عنوان منبعى در كنار وحى استفاده نمى شد، بلكه حتى در تعريف ايمان مسيحى نيز از آن استفاده نمى كردند. اما كم كم توجه به عقل و فلسفه در الهيات بيشتر شد تا اينكه توماس اكوئيناس سعى كرد الهيات را با فلسفه ارسطويى تركيب كند. عقل در كنار وحى به عنوان منبعى براى شناخت به رسميت شناخته شد؛ هر چند نقش وحى بسيار پررنگ تر بود. توماس براى عقل و ايمان، قلمروهاى جداگانه اى قائل بود. او مى گفت عقل مى تواند به حقايقى مانند وجود خدا، مشيت الهى و مانند اينها دست يابد؛ اما به حقايقى مانند تجسم خدا و تثليث دسترسى ندارد و تنها از طريق ايمان به وحى و كتاب مقدس مى توان به آن دست يافت. نتيجه نهضت مدرسى كه پس از حدود سه قرن رو به افول نهاد، پيدايى فلسفه مسيحى يا الهيات عقلى مسيحى بود. با اينكه از اهميت اين جريان در سده هاى بعد كاسته شد، اما تأثير خود را بر الهيات مسيحى گذاشت. دوره مدرسى به پيدايى جريانى عرفانى در غرب مسيحى ختم شد. كسانى مانند مايستر اكهارت و جان تاولر از بزرگ ترين شخصيت هاى اين جريان بودند كه پس از موج عقل گرايى دوران مدرسى به روش عارفانه خلوص، تفكر و مراقبه روى آوردند. از علل پيدايى چنين جريانى در اين دوره خاص، مى توان از عواملى چند نام برد. تأكيد بيش از حد كليساى كاتوليك بر اعمال و تشريفات ظاهرى، تأكيد بيش از حد بر عقل در اواخر دوره مدرسى و اينكه در كليساى كاتوليك انسان با خدا ارتباط مستقيم نداشت و در واقع كليسا واسطه بين انسان و خدا بود و فساد روزافزون كليسا را مى توان علل پيدايى عرفان مسيحى در اين دوره خاص شمرد.


    عملكرد كليساى كاتوليك در قرون وسطا

    معروف است كه عملكرد كليساى كاتوليك درقرون وسطا چندان خوشايند و مطلوب نبوده و امروزه كمتر كسى از آن دفاع مى كند. گفته مى شود فساد همه جانبه، اين كليسا را فراگرفته بود. كليسا در پى اين بود كه به هر وسيله ممكن بر اموال خود بيفزايد. كليساى كاتوليك رم از همان قرن چهارم با يك سند مجعول كه به عطيه قسطنطين معروف است، مدعى شد قسطنطين، بخش عمده اى از زمين هاى حاصل خيز اروپا را به كليسا بخشيده است. سران كليسا مجبور بودند براى اجاره دادن اين زمين ها به مردم با حاكمان محلى همكارى كنند و اين حاكمان نهايت ظلم و ستم را به مردم روا مى داشتند و كليسا از آنان حمايت مى كرد.
    منصب هاى كليسايى سرقفلى داشت و هر پستى قيمتى داشت كه بايد به مقامات بالا پرداخته مى شد. از سوى ديگر كسانى كه به اين پست ها منصوب مى شدند، يا به عبارت دقيق تر، اين پست ها را مى خريدند، براى جبران قيمتى كه پرداخته اند، مردم را سركيسه مى كردند. مجازات دنيوى گناه به صورت مغفرت فروشى درآمده بود كه شكلى بسيار زشت به خود گرفته بود.

    تجمع مال و آسايش مردان كليسا، آنان را به فساد اخلاقى از جمله فساد جنسى كشاند. نمونه هاى متعددى از فساد جنسى سران كليسا و حتى پاپ ها نقل شده است.

    جنبه ديگرى از عمل اين كليسا كه شكل زشتى به خود گرفته بود، تفتيش عقايد و مجازات مخالفان بود. هر گونه مخالفت با كليسا و انديشه هاى او بدعت شمرده مى شد و مجازات بسيار سختى، از جمله زنده سوزاندن را در پى داشت. نكته ديگر اينكه پست و مقام كليسايى شغل آسمانى شمرده مى شد و مشاغل ديگر، دنيوى. بدين ترتيب بين روحانيان و مردم فاصله زيادى ايجاد شد. مردم در تمام امور خود، حتى ارتباط با خدا و توبه و مراجعه به كتاب مقدس، آزاد نبودند و كليسا همه كاره بود. در واقع انسان هيچ گونه حرمت و شخصيتى نداشت. اين امور باعث شد كه روحانيان و مقامات كليسايى نزد مردم به چهره هايى منفور مبدل شوند و اين گونه بود كه هنگامى كه در پايان قرون وسطا شعار انسان گرايى در نهضت رنسانس سر داده شد، مورد استقبال فراوانى واقع شد.





  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    14
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مسيحيت پس از قرون وسطا




    مسيحيت پس از قرون وسطا


    درسنامه آشنایی با مسیحیت


    همان طور كه گذشت كليساى كاتوليك در قرون وسطا به فسادى فراگير مبتلا شده بود. بدين رو عده فراوانى نياز به اصلاح كليسا را احساس مى كردند و افرادى براى اصلاح كليسا اقدام كردند كه موفقيت چندانى به دست نياوردند. اما در قرن شانزدهم ميلادى كسانى به اين كار همت بسته، توانستند در تاريخ مسيحيت تأثيرگذار باشند. هر چند بر اثر تلاش هاى اين گروه اصلاحاتى در كليساى كاتوليك بوجود آمد، اما اهميت آنها بيشتر از آن جهت است كه باعث جدايى مهمى در تاريخ مسيحيت شدند و جريانى را به وجود آوردند كه درسده هاى بعدى مسيحى تا عصر حاضر و نيز در كل فرهنگ مغرب زمين تأثيرگذار بوده است. مارتين لوتر (1483 ـ 1546 م) اولريش تسوينگلى (1484 ـ 1531 م) و ژان كالوين (1509 ـ 1549 م) نهضتى را پايه گذارى كردند كه به مناسبت تلاشى كه براى اصلاح تعاليم مى كرد، «نهضت اصلاح دينى» و نيز به مناسبت اعتراضى كه به عملكرد كليساى كاتوليك داشت، «نهضت پروتستان» خوانده مى شود. در واقع آنچه رخ داد هم اعتراض به عملكرد كليسا بود و هم تلاش براى اصلاح برخى تعاليم، اما اينكه كدام يك اصل بود، ظاهرا مورد اختلاف است.


    برخى اعتراض به عملكرد را اصل مى دانند

    در پديدايى نهضت اصلاح دينى، مجموعه اى از عوامل را مى توان دخيل دانست. بررسى دقيق عملكرد نظام پاپى در قرون وسطا، نشان مى داد كه قدرت مطلق باعث فساد و اضمحلال مى شود. در اين زمان، عليه نظام پاپى احساسات زيادى برانگيخته شده بود. ويكليف نشان داد كه چگونه انتقاد از عملكردها و اشتباه ها مى تواند انتقاد از آموزه ها را نيز شامل شود. كليسا از ثروت و دارايى افسانه اى برخوردار بود، در حالى كه فاقد ويژگى هاى اخلاقى اى بود كه براساس آنها بتواند امتيازات خود را براى توده مردم توجيه كند.

    از برخى از عبارت هاى نويسندگان ديگر نيز برمى آيد كه علت اصلى اين قيام فساد عملى بوده است. اما در مقابل، برخى از عبارت ها، مصلحان را انديشمندانى نشان مى دهند كه قصدشان اصلاح تعاليم بوده، ولى برحسب اتفاق عملكرد كليسا هم آنان را برانگيخته است: در اين اثنا كه لوتر به اين افكار [اينكه آيا مطابق كتاب مقدس نجات با ايمان حاصل مى شود يا عمل هم در آن نقش دارد] سرگرم بود، كارگزارى از طرف پاپ... آمد كه به مسيحيان آن ناحيه توبه و مغفرت عطا فرمايد و در برابر پول بگيرد. لوتر اين عمل را ناپسند دانست و علنا برضد اين كار زشت سخن گفت. پس با جمعى از دوستان هم عقيده خود در تاريخ 31 اكتبر 1517 نامه اى نوشت مشتمل بر نود و پنج اصل كه در تاريخ كليسا مشهور است. در اين نامه به تفصيل عمل خريدو فروش غفران و انابه را كه منبع عايداتى براى كشيش ها بود تخطئه و تقبيح كرد...

    مارتين لوتر و اولريش تسوينگلى در زمانى نزديك به هم در دو كشور مختلف نهضت اصلاحات را پايه گذارى كردند. ابتدا اولى در آلمان و سپس دومى درسوئيس، موجى از اعتراض را برانگيختند. اينكه دردومنطقه مختلف در يك زمان دو جريان همسو بدون هماهنگى پديد آمده، نشان مى دهد كه خاستگاه اين دو جريان يكى بوده است. به تعبير ديگر اروپاى قرن شانزدهم به جايى رسيده بود كه از چنين جريان هايى استقبال مى كرد. تسوينگلى عمرى كوتاه داشت، اما فردى فرانسوى به نام ژان كالوين كار او را ادامه داد. مصلحان، انديشه تعريف شده واحدى نداشتند. نيز پيروان اين جريان خود را يك فرقه نمى دانستند، اما يك انديشه اساسى زيربناى فكرى همه آنان بود. آن انديشه اين بود كه انسان استقلال دارد و خدا با او به عنوان يك شخص برخورد مى كند. از اين رو او مسئول عقايد و اعمال خويش است و بايد مطابق درك و برداشت خود و با مسئوليت خود اصول ايمانش را پايه ريزى كند. اما آيا اين اصل اساسى پرتستان ها مى تواند آنها را به صورت يك فرقه واحد درآورد؟ پاسخ منفى است؛ چرا كه لازمه خود اين اصل، تكثر و تنوع است. اگر فرد فرد انسان ها وظيفه دارند به متون مقدس مراجعه كرده، مطابق برداشت خود اصول و نظام ايمانى خود را بنا كنند، پس بايد در انتظار گونه هاى بسيار متنوعى از برداشت ها باشيم. تاريخ جريان پرتستان نشان مى دهد كه تنوع و تكثر جزء ذات و سرشت اين جريان بوده است.

    اين اصل آيين پروتستان با اصل «حجيت كليسا» در كليساى كاتوليك در تعارض بود. در واقع اصل حجيت كليسا، اختيار و مسئوليت را از انسان سلب مى كرد. براساس اين اصل بود كه انسان حق انديشيدن درباره امور دينى را نداشت و اين وظيفه برعهده كليسا بود؛ چرا كه تنها اين نهاد، بيان كننده عقايد و اعمال صحيح و مفسر كتاب بود. انسان حتى براى رابطه با خدا و بازگشت به سوى او بايد كليسا را واسطه قرار مى داد. پس همه چيز به كليسا و اسقف ختم مى شد. مصلحان پروتستان، اصل «حجيت كليسا» را رد كردند و بر حجيت انحصارى كتاب مقدس پاى فشردند. پس مى توان نتيجه گرفت كه سه شعار مهم مصلحان پروتستان، يعنى مسئوليت انسان، رد «حجيت كليسا» و تأكيد بر حجيت انحصارى كتاب مقدس در واقع لازم و ملزوم يكديگرند و يكى ديگرى را به دنبال دارد. حجيت انحصارى كتاب مقدس را همه مصلحان قبول داشتند، اما تأكيدها متفاوت بود. همين امر باعث شد كه بين آنان در شعائر و آيين ها، اختلافاتى بروز كند. همه مى گفتند كه شعائر و آداب و رسوم بايد با كتاب مقدس سنجيده شوند، اما شاخه سوئيسى اصلاحات كه به «كليساى اصلاح شده» معروف شد، بر اين تأكيد داشت كه تنها شعائر و رسومى معتبر است كه در كتاب مقدس بيان شده باشد؛ اين در حالى بود كه لوتر مى گفت شرط اعتبار شعائر عدم مغايرت آنها با كتاب مقدس است. اين امر باعث شد كه دو كليسا، كه هيچ كدام همه شعائر هفتگانه را نمى پذيرفتند، در تعداد شعائر مورد قبول اختلاف داشته باشند.

    شعار «بازگشت به كتاب مقدس» در اين دوره باعث شد كسانى هر آموزه اى كه در كتاب مقدس نيامده انكار كنند. براى نمونه برخى آموزه تثليث را از اين موارد شمرده، اظهار كردند كه اين آموزه در عهد جديد نيامده و در قرن چهارم و شوراى نيقيه وارد مسيحيت شد و بنابراين بايد كنار گذاشته شود. از اين نظريه نه تنها استقبال نشد، بلكه هدف اعتراض شاخه هاى اصلى پروتستان قرار گرفت؛ به گونه اى كه مدعى آن را در آتش سوزانيدند.

    پروتستان ها در مسئله انسان و نجات در واقع اگوستينى شدند. همان طور كه پيشتر اشاره شد، در سده هاى نخست مسيحى انديشه هاى اگوستين در باب انسان و نجات، كه در واقع همان انديشه هاى پولس بود، با اندكى تعديل پذيرفته شد. در اين زمان پروتستان ها اين انديشه ها را به طور كامل پذيرفته، مانند اگوستين و پولس قائل شدند كه انسان با گناه آدم وضعيتى پيدا كرده كه هرگز نمى تواند خود را نجات دهد و تنها با فيض الهى است كه نجات مى يابد. سخن ديگر پروتستان ها، كه در آن با پيشينيان اختلاف داشتند، اين بود كه انسان با ايمان نجات مى يابد و عمل در نجات انسان نقشى ندارد. اين انديشه نيز مستند به نوشته هاى پولس بود. اختلاف ديگر پروتستان ها با كاتوليك ها در اين بود كه پروتستان ها همه مشاغل را الهى مى دانستند، در حالى كه كاتوليك ها خدمات روحانى و كليسايى را الهى و مشاغل ديگر را دنيوى مى شمردند و بنابراين بين روحانيان و افراد عادى فاصله ايجاد كرده بودند. از سوى ديگر از آنجا كه پروتستان ها سلسله كليسايى را قبول نداشتند، براى خدامات كليسايى انتصاب از سوى اسقف را لازم ندانسته، قائل بودند كه همه مردم كشيش اند؛ ولى يك نفر اين خدمت را انجام مى دهد.

    گروه هاى بسيارى تحت عنوان كلى پروتستان مى گنجند كه برخى از آنها مانند كليساى انگليكان (كليساى انگلستان) به كاتوليك ها نزديك اند و برخى از آنها مانند آنابايتيست ها از ساير پروتستان ها تندروترند.


    واكنش كليساى كاتوليك

    استقبال از نهضت اصلاحات و پيشرفت سريع اين جريان، چنان ضربه اى بر پيكر كليساى كاتوليك وارد كرد كه تا مدتى فرصت هر گونه واكنش را از او گرفت. اما پس از مدتى به تدريج بر اوضاع مسلط شد و اقداماتى عليه اين جريان صورت داد. شوراى ترانت كه بين سال هاى 1545 تا 1563 ميلادى جريان داشت، از جمله اين اقدامات بود. اين شورا كه در اصل براى تقريب دو گروه تشكيل شده بود، بر اصول كليساى كاتوليك تأكيد كرد. همچنين طرح هايى براى اصلاح كليساى كاتوليك ارائه داد. اقدام ديگر تشكيل گروه ژزوئيت ها (يسوعيون) در درون كليساى كاتوليك بود كه هدفش مبارزه با پروتستان ها و دفاع از كاتوليك بود. با اين حال در اين زمان با اينكه كليساى كاتوليك بر اصول خود پافشارى مى كرد، اما اصلاحات كليسا اجتناب ناپذير گشته بود و كسان زيادى در درون خود اين كليسا بر اين امر پاى مى فشردند.


    مسيحيت پس از عصر اصلاحات

    گفتيم كه در قرون وسطا انسان تحقير شده بود. انسان هيچ گونه مسئوليتى نداشت و كليسا به جاى او مى انديشيد و تصميم مى گرفت. عكس العمل در مقابل اين نگرش و عمل در پايان قرون وسطا به صورت دو جريان دينى و غيردينى ظاهر شد. اساس و بنيان نهضت رنسانس، كه يك نهضت غيردينى بود، انسان گرايى بود. توجه به انسان و مسئوليت او در قالب دينى در نهضت اصلاحات به ظهور رسيد. به هر حال توجه به انسان آغاز شده بود و هر روز شدت مى يافت. در سده هاى بعد، كشفيات علمى باز هم قدرت انسان را بيشتر نشان داد.

    از زمان رنسانس در قرن پانزدهم موج انسان گرايى هر روز شدتمى يافت تا اينكه در قرن هجدهم و نهضت روشن گرى به اوج خود رسيد. در اين زمان بود كه كسانى در غرب قائل شدند كه انسان مى تواند و بايد همه چيز را با عقل نقاد خويش و با روش علوم تجربى بررسى كند. در واقع اين باور به وجود آمد كه انسان مى تواند همه زواياى مبهم عالم را با روش علمى كشف كند و تنها اين روش است كه كارايى دارد. پس هر چيزى كه مربوط به گذشته است، بايد از نو بررسى شود. اين انديشه، مدرنيسم يا مدرنيته خوانده شد. كسانى كه پيرو اين انديشه بودند، گفتند كتاب مقدس هم با ديگر امور فرقى ندارد و بنابراين بايد به آزمايشگاه علم برود. پس جريانى به وجود آمد كه «نقد تاريخى كتاب مقدس» خوانده مى شود.

    نقادان كتاب مقدس، قسمت هاى مختلف متون مقدس را بررسى علمى كردند. آنان هم درباره الفاظ و ادبيات و زمان نگارش و نويسندگان اين متون بحث كردند و هم درباره محتواى آنها. نتايج اين جريان براى ايمان غرب بسيار وحشتناك بود؛ چرا كه هر چند برخى از سخنان نقادان مانند رد معجزات، به جهان بينى آنان مربوط بود و در واقع علمى نبود، اما در بسيارى از زمينه ها نتايجى علمى و دقيق به دست آوردند. آنان انتساب عمده كتاب ها و نوشته هاى كتاب مقدس را به كسانى كه در سنت به آنها منتسب مى شد، رد كردند و در اين زمينه انقلابى به وجود آوردند. در همين زمان كشفيات روزافزون علمى و تعارض آنها با كتاب مقدس، ضربه ديگرى بر پيكر ايمان مسيحى وارد ساخت.

    واكنش مسيحيان در برابر اين جريان دوگانه بود: كاتوليك ها با بى اعتنايى نسبت به سخنان نقادان بر مواضع سابق خود پاى فشردند؛ اما عالمان الهيات پروتستان، براى دفاع از ايمان مسيحى و تطبيق آن با وضعيت جديد تلاش هاى بسيارى كردند كه حاصل آن پيدايى علمى به نام «الهيات جديد مسيحى» يا «كلام جديد» بود. اما كليساى كاتوليك هم به تدريج مجبور شد قدرى تسليم شود. در سده هاى 19 و 20 تلاش هايى براى اصلاح امور و تطبيق با جهان معاصر در اين كليسا صورت گرفت. در دو شوراى واتيكانى اول (1869 ـ 1870 م) و دوم (1962 ـ 1965 م) تعديل هاى مهمى در اين زمينه صورت گرفت.

    به گفته نويسنده اى مسيحى، چهار جريان در اواخر قرن بيستم روبه رشد بوده اند كه مى توانند مسيحيت هزاره سوم را شكل دهند:
    1. شكلى از مسيحيت كه بر تجربه شخصى و روح القدس مبتنى است و پيروان آن مدعى اند كه با ارتباط مستقيم با روح القدس مى توان كارهاى شگفتى انجام داد؛
    2. ظهور نظام هاى الهيات آزادى بخش كه به زندگى تهى دستان و مستمندان توجه دارد؛
    3. ظهور جريان هايى كه به نقش زنان در الهيات و رهبرى كليسا توجه ويژه اى دارد؛
    4. ظهور گرايشى كه بر گفت وگو و تعامل ميان مسيحيان و پيروان ساير اديان تأكيد مى ورزد.


    ویرایش توسط پژوهه : ۱۳۹۱/۱۰/۱۴ در ساعت ۰۹:۲۸


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    14
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    بحث دوم: کتاب مقدّس و نقادی آن




    بحث دوم: کتاب مقدّس و نقادی آن

    فصل اوّل: آشنایی با کتاب مقدّس


    فصل دوم:بررسی کتاب مقدّس


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ۞❀۞❀۞آشنایی با شهید فرانسوی دفاع مقدس۞❀۞❀۞
    توسط seyed yasin در انجمن برگی از دفتر زندگی ( زندگی نامه و خاطرات شهدا)
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: ۱۳۹۳/۰۶/۰۴, ۰۸:۵۶
  2. ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    توسط ║★║فاطمی║★║ در انجمن اهل بیت و ائمه در قرآن
    پاسخ: 24
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۷/۰۷, ۱۸:۳۸
  3. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۷/۰۲, ۱۲:۲۲
  4. نامه ی زن آمریکایی به زنان ودختران مسلمان
    توسط خادمة المهدی در انجمن حجاب و پوشش اسلامي
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۶/۲۸, ۱۵:۴۷

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود