صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط بخون........ } ║★║ * ║★║

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953

    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط بخون........ } ║★║ * ║★║




    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║


    چند وقت پيش توي تهران، توي حسينيه اي منبر ميرفتم، يه جووني اومد نزديک سي سالش.

    گفت حاج آقا من با شما کار دارم. گفتم بنويس، گفت نوشتني نيست.

    گفتم ببين منو قبول داري؟ گفت آره. گفتم من چند ساله با جوونا کار ميکنم، کسي که نتونه حرفشو بنويسه بعدشم نميتونه بگه.

    يک و دو و سه و چهار کن و بنويس.

    گفت باشه.


    فرداشب که اومديم، يه نامه داد به ما، من بردم خونه، نامه را که خوندم ديدم اين همونيه که من در به در دنبالش ميگشتم.


    فرداشب اومد گفت: چي شد؟

    گفتم: من نوکرتونم.

    گفت: من ميخوام با شما يه چند دقيقه صحبت کنم.

    وعده کرديم و گفت که: منو چجوري ميبينيد شما؟

    گفتم من نه رمالم نه جادوگرم چي بگم؟

    گفت: نه ظاهري، گفتم بچه هيئتي...







    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953





    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║





    زد زير گريه گفت: خاک تو سر من کنند، تو اگر بدوني من چه جناياتي کردم، چه گناهايي کردم.

    فقط خوب خوبه اي که ميتونم بگم از گناهايي که کردم اينه که مادرمو چند بار کتک زدم،

    پدرمو زدم، ديگه عرق و شراب و کاراي ديگه شو، ديگه...

    گفتم پس الآن اينجوري!!!

    گفت حضرت زهرا دستمو گرفت

    گفت حاج آقا من سرطاني بودم، سرطاني ميدوني يعني چي؟

    گفتم يعني چي؟

    گفت به کسي سرطاني ميگن که نه زمان حاليشه،

    نه مکان، نه شب عاشورا حاليشه، نه تو حسينيه، نه مکان ميفهمه

    گفت من سرطاني بودم





    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║




  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953





    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║


    يهخونه مجردي با رفيقامون درست کرده بوديم، هرکي هر کي رو جور ميکرد تو اين خونه مجردي اونجا رختخواب گناه و معصيت...



    گفت شب عاشورا هرچي زنگ زدم به رفيقام، هيچکدوم در دسترس نبودند


    نه نمازي، نه حسيني، هيچي


    ميگفتم اينارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه


    ميگفت ماشينو برداشتم برم يه سرکي، چي بهش ميگن؟ گشتي بزنم


    تو راه که ميرفتم يه خانمي را ديدم، دخترخانم چادري داشت ميرفت حسينيه


    خلاصه اومدم جلو و سوار ماشينش کردم با هر مکافاتي که بود، ميرسونمت و ....ـ






    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953





    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║

    خلاصه، بردمش توي اون خانه ي مجردي



    اينم مثل بيد ميلرزيد و گريه ميکرد و ميگفت بابا مگه تو غيرت نداري؟ آخه شب عاشوراست!!!! بيا به خاطر امام حسين حيا کن


    گفتم برو بابا امام حسين کيه؟ اينارو آخوندا درآوردند، اين عربها با هم دعواشون شده به ما ربطي نداره


    گفت توي گريه يه وقت گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حيا کن!!! من اين کاره نيستم، من داشتم ميرفتم حسينيه!


    گفتم من فاطمه زهرا هم نميشناسم، من فقط يه چيز ميشناسم: جواني، جواني کردن

    جواني، گناه

    جواني، شهوت

    اينارو هم هيچ حاليم نيست






    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║




  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953





    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║


    خانمه گفت: تو اگر لات هم هستي، غيرت لاتي داري يا نه؟ گفت: چطور؟


    _ خودت داري ميگي من زمين تا آسمون پر گناهم ، اين همه گناه کردي، بيا امشب رو مردونگي لوتي وار به حرمت مادرم زهرا گناه نکن،

    اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاري دلت ميخواد بکن

    گفت و ما غيرتي شديم

    لباسامو پوشيدم و گفتم: يالا چادرو سرت کن ببينم،

    امشب ميخوام تو عمرم براي اولين بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببينم اين زهرا ميخواد چيکار کنه مارو... يالا


    سوار ماشينش کردم و اومدم نزديک حسينيه اي که ميخواست بره پياده اش کردم





    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║




  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953





    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║


    همينجور که گريه ميکرد و درو زد به هم، دم شيشه

    گفت: ايشاالله مادرم فاطمه دستتو بگيره، خدا خيرت بده آبروي منو نبردي، خدا خيرت بده...



    ميگه اومدم تو خونه و حالا ضد حال خورديم و ....


    تو صحبت ها که داشتم ميبردمش تا دم حسينيه، هي گريه ميکرد و با خودش حرف ميزد، منم ميشنيدم چي ميگه

    اما داشت به من ميگفت

    ميگفت: اين گناه که ميکني سيلي به صورت مهدي ميزني، آخه چرا اينقدر حضرت مهدي رو کتک ميزني،

    مگه نميدوني ما شيعه ايم، امام زمان دلش ميگيره، اينارو ميگفت


    منم سفت رانندگي ميکردم






    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953





    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║

    پياده که شد رفت، آمدم خونه


    ديدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اينا همه رفتند حسينيه


    تو اينام فقط لات من بودم


    گفت تلويزيونو که روشن کردم ديدم به صورت آنلاين کربلا را نشون ميده


    صفحه ي تلويزيون دو تکه شده، تکه ي راستش خود بين الحرمين و گاهي ضريحو نشون ميده،

    تکه دومش، قسمت دوم صفحه ي تلويزيون يه تعزيه و شبيه خوني نشون ميداد، يه مشت عرب با لباس عربي، خشن، با چپي هاي قرمز، يه مشت

    بچه ها با لباس عربي سبز، اينارو با تازيانه ميزدند و رو خاکها ميکشوندند


    ميگفت من که تو عمرم گريه نکرده بودم، ياد حرف اين دختره افتادم گفتم وااااااي يه عمره دارم تازيانه به مهدي ميزنم





    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║




  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953





    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║


    ميگفت پاي تلويزيون دلم شکست، گفتم زهرا جان دست منو بگير


    زهراجان يه عمره دارم گناه ميکنم، دست منو بگير

    من ميتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم

    کسي هم تو خونه نبود، ديگه هرچي دوست داشتم گريه کردم

    گريه هاي چند ساله که بغض شده بود، گريه ميکردم، داد ميزدم،

    عربده ميکشيدم، خجالت که نميکشيدم ديگه، کسي نبود

    ميگفت نزديکاي سحر بود، پدر و مادرم از حسينيه آمدند

    تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد (اسمش رضاست)،

    يه نگاه به من کرد گفت: رضا جان کجا بودي؟

    گفتم چطور؟ گفت بوي حسين ميدي!

    رضاجان بوي فاطمه ميدي، کجا بودي؟




    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║


    ویرایش توسط ║★║فاطمی║★║ : ۱۳۹۱/۰۹/۰۸ در ساعت ۰۵:۱۰


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953





    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║

    افتادم به دست پدر و مادرم، گريه....

    تورو به حق اين شب عاشورا منو ببخش

    من کتک زدم، اشتباه کردم

    بابام گريه کن، مادرم گريه کن، داداشها، خواهرا... همه خوشحال

    داداش ما، پسر ما، پسرم حسيني شده

    صبح عاشورا، زنجيرو برداشتم و پيرهن مشکي رو پوشيدم و رفتم تو حسينيه

    تو حسينيه که رفتم، ميشناختند،

    ميدونستند من هيچوقت اينجاها نميومدم




    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║




  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    26,365
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    22 روز 14 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    0
    گالری
    8953




    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║


    همه خوشحال

    رئيس هيئت آدم عاقليه

    آمد و پيشوني مارو بوسيد و بغلمون کرد و گفت رضاجان خوش آمدي، منت سر ما گذاشتي

    گفت منم هي زنجير ميزدم و ياد اون سيلي هايي که به مهدي زده بودم گريه ميکردم

    هي زنجير ميزدم به ياد کتکايي که با گناهانم به مهدي زدم گريه ميکردم

    جلسه که تمام شد، نهارو که خورديم، رئيس هيئت منو صدا زد

    (من یه خواهشی دارم به کسانی که دستشون به دهنشون میرسه،

    میتونند سالی چند نفرو کربلا ببرند تورو به خدا

    یکی از کسانی که کربلا میبرید از این طایفه باشه

    اون جوونی که اهل این حرفها نیست اما یه روز عاشورا میاد،

    همون روز دستشو بگیر بگو خوش آمدی، میای بریم کربلا؟


    این جوونا اگر شش گوشه ی حسینو ببینند

    گریه میکنند، متحول میشن، کربلا آدمو آدم میکنه)


    اومد به من گفت: رضاجان میای کربلا؟

    گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!


    گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت

    این بغض را در گلو نگهدارید تا باقی این ماجرا ...........



    ║★║ * ║★║ طلا و مس {بی هیچ توضیحی فقط  بخون........ } ║★║ * ║★║




صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود