صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: همه چیز درباره صوفیگری

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    همه چیز درباره صوفیگری




    مفهوم شناسی تصوف و صوفی
    786
    درباره ی ریشه ی لغوی صوفی ، اختلاف نظر فراوان وجود دارد .برخی بر این باورند که صوفی از کلمه ی عربی صوف به معنای پشمینه پوش مشتق شده و صوفی را به این دلیل صوفی نامیدند که لباس پشمینه بر تن داشته است و این به خاطر صفت فروتنی و گریز از غرور و تکبّر بوده است .آنان لباس را برای راحتی و زیبایی نمی خواستند ، بلکه هدفشانتنها ستر عورت بود ، لذا به پوشش هایی از موی خشن و پشم درشت اکتفا می کردند .نظر دیگر این است که صوفی را بدان جهت صوفی نامیدند که از اصحاب صفه پیروی می کردند و همان طوری که اصحاب صفه از مال و منال دنیا به اندک قناعت کردند ، صوفی ها نیز این چنین زندگی می کردند .برخی دیگر گفته اند که این کلمه از صوفانه گرفته شده که گیاه نازک کوتاهی است و در بیابان می روید و چون صوفی ها از خوراک ، به گیاه بیابان اکتفا میکردند ، لذا صوفی نام گرفتند [تاریخ تصوف در اسلام ، قاسم غنی ص 39 ] بعضی دیگر صوفی را از صفا گرفتند .زیرا صوفی کسی است که با صفا و روشن ضمیر باشد و تصوف هم یعنی صاف شدن از پلیدی ها و زشتی ها [للزومیات ابوالعلاء معری ، ج3 ص 165 ] تصوف اززبان خود صوفی ها تعریف های گوناگونی دارد که به برخی از مهم ترین آنها در این جا اشاره می کنیم :

    در بیان دیگراز ابوسعید آمده است که "شیخ ما را پرسیدند که صوفی چیست ؟ گفت :آنچه در سر داری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی [اسرالتوحید ، محمد بن منور ص 93 ]
    جنید بغدادی می گوید "تصوف آن است که حق ، خودی تو را بمیراند و خودش زنده گرداند [هاشم معروف الحسینی ، تصوف و تشیع ص 293 ]
    وقتی دو مسافر به نزدیک شیخ آمدند و از او خواستند که آنها را تصوف بیاموزد ، شیخ به ستونی تکیه داده بود ، در همان حال سه بار دست به ستون زد و هیچ سخنی نگفت .دو مسافر از نزد شیخ بیرون رفتند .یکی از آن دو که عاقل تر بود گفت :شیخ در سه حرکت دست که بر ستون زد ، سه سخن گفت و آن این بود :خاموش باش ، راست باش و بارکش [حالات و سخنان ص 136 ]
    آنچه در مجموع می شود در تعریف تصوف بیان کرد این است که تصوف یک نوع روش خاص در زندگی است که اطمینان ، راحتی ، تسکین درونی و سعادت ایده آن شخص را از طریقی غیر از روش های عادی ، یعنی کار و تلاش و فعالیت های روزمره زندگییعنی بوسیله ی تحمل مشقات ، زهد ، ترک لذایذ و به بیانی صریح تر با پیروی از اصل " فرار از زندگی" تأمین می کند . از جنبه ی نظری هم باید تصوف را یک نوع ایدئولوژی مخصوص دانست که عده ای تحت شرایط خاص زندگی ، برای بدست آوردن حقایق ماوراء الطبیعه و درک اسرار جهان هستی از راه دریافت درونی از آن پیروی می کنند و راه صحیح را در روش های کشف و شهود ، اشراق ، الهام ، شیوه های درون بینی و روش هایغیر عادی می پندارند [عمید زنجانی ، عباسعلی ، پژوهشی در پیدایش و تحولات تصوف و عرفان ، ص 20 ] .
    در اینکه ازچه زمانی به این افراد صوفی اطلاق شده است ، نظریه ی دقیقی وجود ندارد . آنچه می توان اثبات کرد این است که در سال های اولیه ی عصر اسلامی - زمان پیامبر(ص) - اسمی از این گروه برده نشده گرچه اصحاب صفه که در مسجد پیامبر در مدینه زندگی می کردند از نظر خوراک و پوشاک شبیه صوفی ها بودند .یعنی لباس پشمینه می پوشیدند و از غذا به اندکی قانع بودند ولی نظریه ای نیز اثبات می کند که به احتمال قوی در دوران صفویه و برای مریدان شیخ صفی الدین اردبیلی انتخاب شده است [ مبانی عرفان و احوال عارفان ، دکتر علی اصغر حلبی ، ص 39 به بعد ]

  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    تصوف چیست؟
    786

    تصوّف هزاران تعریف دارد ، زیرا به عدد هر یک از صوفیان ، تعریفی صوفیانه برای تصوّف می توان یافت .وانگهی ، تصوّف شیوه یا طریقه ی واحد مشخصی نیست .تصوّف عشق است و طبیعی است که عشق هیچ کس عیناً مشابه عشق دیگری نیست .به بیان صوفیانه ، عشق حال است یا بیان حال ، و هم چنان که از نامش پیداست ، هرگز بر دوام نیست و ناپایدار است "آدمی زاده تا آن جا که می توان همه ی خصلت های نیک را دارا شود و همه خوی های بد و نکوهیده را از خود دور سازد " [ التصوّف " : الدخول فی کل خلق سنی و الخروج من کل خلق دنی" ،ابوالقاسم قشیری ، الرسالة القشیریة ،39،چاپ مصر . در این کتاب ، این تعریف را با ذکر سلسله ی راویان از احمد جریری بصری (وفات 311 ه.ق ) می داند ولی حافظ ابونعیم اصفهانی در کتاب حلیةالاولیاء،22/1، چاپ مصر، این تعریف را از جنید بغدادی می نویسد ] .
    همه ی تصوّف این است که همه کوشیده و می کوشند تا این جنس دوپا را ازچهارپایی و احوال چهارپایان جدا سازند و همه گفته اند این کار وقتی ممکن است که خصلت های بد انسان از میان برود و یا دست کم ضعیف شود و مجال بروز و ظهور نیابد و به جای آن خصلت های نیکو و احوال پسندیده جایگزین گردد .
    تصوّف"روشی عملی است که با اکسیر عشق ، وجود انسان را از پستی و رذالت به قله ی بلندی و فضیلت می کشاند ، و ماهیّت او را دگرگون می سازد . " حافظ ، شاعر بزرگ ما نیز به همین تعریف اشارت میکند آن جا که می گوید :
    دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شود

    یک تعریف از آن ابوسعید میهنی ( وفات 440 ه.ق) است که می گوید :"تصوّف دو چیز است: یکسو نکریستن ، و یکسان دیدن ."
    " یکسو نگریستن و یکسان دیدن" نتیجه ی حالتی است که انسان بتواند اخلاق نکوهیده را از ذات خود دور سازد و تا سرحد امکان صفات نیک و پسندیده را کسب کند و نیز انسان زمانی می تواند صوفی باشد که بر سخنان درست و سنجیده و نرم ومهرآمیز سخن بگوید و به لطف و خوش دلی های توده ی مردم را صید کند و ناخودآگاه از کارهای نادرست و ناپسند ، و از خوی نامردمی بازشان دارد. از این صفات بد و نکوهیده و فتنه انگیز ، صوفیان به "ذات" و "وجود" و" هستی" تعبیر می کنند و می گویند این همه " مایی" و "منی " از اوست ، و تا انسان آن را نکشته و به عبارت صوفیانه "فانی" نکرده ، "بقا" نخواهد یافت . در اصطلاح اهل دین ، این صفات را " نفس" و" نفس اماره " می گویند و اگر پژوهش کنیم بدون استثناء ، در آثار و نوشته های همه ی صوفیان سخنی در نکوهش آن می توان یافت. حتی از همه ی اصول تصوّف همین یک اصل را مهم ترین دانسته اند و حتی گروهی از صوفیان که دین و مذهب را سد راه حقیقت جویی و روشن بینی می دانسته اند می گفته اند که :
    اولاً ؛ قرآن و رسول هر دو حجابند و آنچه اصل است رابطه ی بنده با خداست .
    ثانیاً ؛ همه ی احکام شریعت از " من" و "ما" و "مال من" و "مال تو"سخن می گوید و این هاست که مایه ی نزاع و دشمنی و بغض و عناد می گردد :
    همه حکم شریعت از من و تست که آن بر بسته ی جان من و تست
    چو برخیزد ترا این پرده از پیش نماند نیز حکم و مذهب و کیش
    من و تو چون نماند در میانه چه کعبه چه کنش چه دیر خانه

    ولی برای این که توده ی مردم به اندازه ی کافی آگاهی و ظرفیت ندارند ، باید به کیش و آیینی پای بند باشند وگرنه نظام اجتماعات انسانی از هم می گسلد :
    الا تا ناقصی زینهار زینهار قوانین شریعت را نگهدار
    در هر کتاب صوفیانه و عارفانه که بنگریم هدف اول نکوهش نامردمی و ناجوانمردی و صفات ناپسندیده و تحسین و تمجید صفات خوب و ادب نفس و کشتن آن کافر نافرمان و زور آور و پرعصیان را می بینیم .به این تعریف بنگرید و بیندیشید :"شیخ ما را پرسیدند که صوفی چیست ؟ گفت :آنچه در سرداری بنهی ، و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی "[محمد بن منور ، ابرارالتوحید ،93 ، منتخب مرحوم بهمنیار]
    "آنچه در سر است "کبر و نخوت و باد بروت و غرور و خودبینی و "هستی" است که تا انسان آن ها را پامال نکرده و از سرفرو ننهاده ، از مقام انسانیّت به دور است یعنی با مردم روزگار و خلق خدا مؤانست و همدمی نمی تواند کرد و ناچار خود را از یک جنس و آنان را از جنس دیگر می پندارد . چنانکه مولوی می گوید (مثنوی ،1/4،علاء( :
    من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که آن را یار نیست
    خود ثنا گفتن ز من ترک ثناست کاین دلیل هستی و هستی خطاست

    " آنچه در کف است "مال و منال و ثروت و جاه دنیاست اگر آدمی بخشندگی و فداکاری نداشته باشد ، مانند بزرگان امروز همه ی دنیا را برای خود می خواهد و در این راه همه ی مردمان را به اسارت می گیرد و برده ی هواها و هوس های خود می کند .یکی از بزرگ ترین وسایل قهر و قتل نفس ، بخشش است ؛ مال دنیا و ثروت زیاد مایه ی تباهی دل و فساد روح می شود .شعار صوفی راستین این است که هر چه دارد با میل و رغبت با نیازمندان بخورد :
    ای نور چشم من سخنی هست گوش کن چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

    چه مال اندوزی در قاموس عارفان نیست. عارف می داند که انسان در زندگانی بدان چه می خورد و می نوشد و می پوشد نیاز دارد و زیاده بر آن ، از آن " میراث خوارانی " است که مانند سگان دندان تیز کرده نگران مرگ این " میراث داران " هستند تا بخورند و بگویند " میراث حلال است" و حقیقت جز این نیست که " گر همه ی دنیا یک تن را بخشند ، فایده همین باشد که بخورد و بنوشد و حوایج بدان دفع گردد". خزانه داری میراث خوارگان در نظر عارف کفر است زیرا آن سان چنان که برهنه و ساده به دنیا می آید همان طور هم از دنیا می رود .
    مولوی در مثنوی ،2/115 می گوید :
    بر دل خود کم نه اندیشه ی معاش عیش کم ناید تو بر درگاه باش
    قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه جسته بی وجهی وجوه از هر گروه
    جمع کرده مال و رفته سوی گور دشمنان در ماتم او کرده سور
    بر دل خود کم نه اندیشه ی معاش رزق کم نآید تو بر درگاه باش

    یا حضرت حافظ که می فرمایند :
    تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند

    چون عارف این نکته را دریافته ، اسیر نفس سرکش نیست .پریشانی خاطر ندارد و از دزد و دیوان نمی ترسد و همواره به آرامش و لطف و مهربانی زندگانی می کند :
    آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد عارفان جمع نکردند و پریشانی نیست

    کشتن نفس، اساس تصوّف است . این که می شنویم صوفیان از"فناء"و "بقاء" سخن می گویند نباید شگفت داشت .این گروه خوب فهمیده بودند که نفس ِ نافرمان انسان ، دیر عبرت می گیرد ، ولی روزی مرگ صدها تن بزرگ و کوچک را می بیند و می شنود و اندکی به خود می آید ولی زمانی نمی گذرد که باز بر سرِ بازی اوّل می رود و " هَل مِن مَزِید" می طلبد . این نکته را عطار در داستان زیر با مهارت و نکته سنجی بزرگی بیان داشته است .مردی گورکن عمر درازی می یابد ، یکی از او می پرسد :تو این همه گور کندی و شاه و گدا را در زیر خاک نهادی چه عجایبی دیدی؟ گورکن در جواب می گوید : هفتاد سال گور کندم ولی شگفت تر از این ندیدم که نفس نافرمان من ساعتی نمرد و از من اطاعت نکرد .
    اگر انسان دنبال نفس پرستی برود، نفس او را می کشد یعنی به بیماری حرص و آز و شهرت و جاه طلبی و هزاران درد اجتماعی گرفتارش می کند تا مایه ی کشتارش می شود .
    " شیخ ما روزیدر میان سخن ، روی به یکی کرد و گفت که همه ی وحشت ها از نفس است اگر تو او را نکشی ، او تو را بکشد ، اگر تو او را قهر نکنی او تو را قهر کند و مغلوبِ خود"[اسرالتوحید ،94 ]
    هم چنین مولوی در مثنوی گرانقدر خود می گوید :

    دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست کو به دریاها نگردد کم و کاست
    هفت دریا را درآشامد هنوز کم نگردد سوزش آن خلق سود
    از وی این دنیای خوش بر تست تنگ از پی او باحق و با خلق جنگ
    نفس کشتی باز رستی زاعتذار کس ترا دشمن نماند در دیار

    " آنچه بر تو آید نجهی " ؛ انصاف را بزرگ ترین گرفتاری بشر همین است که وقتی یکی سهواً یا عمداً سخنی درشت و ناسزا می گوید ، چنان از کوره در می رود که به جانور وحشی مبدل می شود. تاریخ نشان می دهد که بزرگ ترین شوربختی ها و بلاهای انسان ، معلول سخت گیری و تعصب مردانی بوده است که جز خود هیچ کس را نمی پسندیده اند. از اسکندر گرفته تا ناپلئون و هیتلر و موسولینی ، منشأ آن همه بدبختی و سیه روزی ها که برای بشریت ایجاد کردند جز این نبود که گفتند کارها باید چنان که من می خواهم و می پسندم پیش برود و از شک در درستی ِ فکر و اندیشه ، و مشورت و رأی زنی روی بر می تافتند و میلیون ها انسان را اسیر طمع کاری و خودپسندی خود کردند . جاحظ می گوید: حجاج بن یوسف همواره می گفت :" فرمانبرداری از من از فرمانبرداری از خدا واجب تر است "[ الحیوان،16-15/3، چاپ محمد عبدالسلام هارون ] و سُبکی می نویسد که چنگیز خان مغول می گفت :" زمین همه ملک من است ، و خدا مرا مالک ِ آن ساخته است " [ طبقات الشافعیّة، 333/1 ، محمد الطناحی و محمّد الحلو ]
    صوفیگری با این نکتههم به شیوه ی خود مبارزه می کند و معتقد است کههر کس خود را برتر از دیگری دید و فکر و اندیشه ی خود را بر اندیشه ی دیگران ترجیح داد و اعتراض و انتقاد زیر دستان و توده ی مردمان را تحمل نکرد از جرگه ی آدمیان و وارستگان بیرو ن است . صوفیان این نوع مردان را به کودکانی تشبیه می کنند که همیشه با خود بازی می کنند و خود را " امیر " می پندارند ، و با همسالان خود انس نمی گیرند . صدها داستان در کتب صوفیان می توان یافت که این صفت بد را نکوهیده اند ؛
    از عطار در کلیاتش آمد است :
    کودکی با خویش تنها ساختی جوز(= گردو )با خود جمله تنها باختی
    آن یکی پرسید از وی کای غلام از چه تنها جوز می بازی مدام؟
    چون همالانت بسی هستند چون با یکی زیشان نبازی تو کنون؟
    گفت :"میری" دوست می دارم بسی تا همه من "میر" باشم نه کسی
    غزالی صدها بار از زبان عارفان و صوفیان بزرگ نقل کرده "هرکس بر زبان آرد که من مؤمنم او کافر است ؛ و هر کس گوید من عالمم او جاهل و نادان است"[احیاء علوم الدین ،124/1]
    فلان استاد معمار یا بنا و نجار و بزاز و "پرفسور" دانشگاه هم که به شاگرد و زیر دست خود مجال عرض وجود و ابراز عقیده نمی دهد و می گوید حقیقت مطلق همین است که من می گویم و سر فرود آر و فضولی بگذار ؛ مانند ملا نصرالدین می گوید این جا که من میخ طویله ی خرم را کوبیده ام مرکز عالم است یا فلان موجر که مستأجر خود را هر روز به نوعی تحت فشار می گذارد و عرصه را بر او تنگ می گیرد چه کاری جز نفس پرستی و جهیدن و پرخاش کردن و از کوره در رفتن انجام می دهد؟ در تصوّف خود پسندی و خود بزرگ بینی نیست . هر کس صوفی است باید به همه چیز از نیک و بد عشق بورزد و آنها را جزء خود بداند و همچنان که آدمی جزء بیمار و علت ناک خود را هم دوست می دارد او نیز بدان و بدنامان را به لطف خود مخصوص می کند و در پهنای وجود او نیک و بد مستغرق می شوند . صوفیان برای این کارِ پیامبران دلیل می آوردند و می گویند ایشان نیز به صفت کلیّت موصوف بوده اند و بدین سبب پیامبر اسلام می گفت :"اهد قومی " که همگان اجزاء و اندام های وجود او بوده اند. "همه در یک کس است " ، چون خود را دانست همه را دانست . صفت قهر در توست ، اهد قومی فانهم لا تعلمون . اهد اجزایی : قوم مرا هدایت کن که نمی دانند . یعنی اجزای مرا هدایت کن که نمی دانند . این اجزاء اگر چه کافران بودند ،اما جزء او بودند :
    جزو درویشند جمله نیک و بد هر که نبود چنین درویش نیست
    [افلاکی ، مناقب العارفین ،2-661 ]

    سعدی می گوید :
    به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
    غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست

    ولی تفاوت عارف و اصل و کامل با سعدی در این است که سعدی ، جهان را برای آن دوست دارد که با خدا نسبتی دارد و ملک اوست ولی او خود را در جهان و جهان را در خود یافته است [ابن عربی فصوص الحکم ،88،چاپ بیروت ]
    برخی نیز گفته اندعلم تصوّف، امری است که آن را جز هوشمندان و شناخته شدگان به راستی نمی شناسند ، وانگهی آن که آن را به شهود درنیافته و بدل نفهمیده نمی تواند دریافت ، هم چنان که نابینا نور خورشید را نمی توان دریافت [ابوطالب مکی ،قوت القلوب159/1-160]
    تصوّف بر حسب ظاهر پشمینه پوشی است و آن شعار ظاهری صوفیان است امّا باطن تصوّف صفاجویی و تصفیه ی درونیاست . این جنبه ی دوم مهم تر و اساسی تر است چنان که اگر کسی لباس صوفیانه هم نپوشد ولی صفات صوفیان و درویشان را دارا باشد ، صوفی حقیقی اوست. از این جاست که مولوی میگوید :
    صوفی آن باشد که شد صفوت طلب نه لباس صوف و خیّاطی و دبّ
    و سعدی می گوید :
    حاجت به کلاه برکی -نمدی درویشان و زاهدان - داشتنت نیست
    درویش صفت باش و کلاه تتری دار

    گاه تصوّف می گویند ؛ و از آن اراده ی" حکمت" می کنند ؛ در این صورت نزد آن جماعت، حکمت ، قسم باطنی علم دین است و آن را عبارت می دانند از وصول به معرفت حقّ و نهایت آن . بدین تعبیر ، عرفان صوفیّه را حکمت می توان خواند امّا حکمت آن ها از لحاظ اساس معرفت از نوع اشراقی است ولی از حیث مقاصد و مباحث شباهت به علم کلام دارد .

  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    صوفی به چه معناست؟
    786
    بدیهی است هر قومی وقتی مرام یا عقیده ای در میان باشد ،نامی برای خود اختیار می کنند و آن نام بیان کننده ی هدف و مقصود آن جماعت و فرقه به شمار می رود. ناسیونالیسم و کمونیسم و ماتریالیسم و رآلیسم و ایدآلیسم و کاپیتالیسمو پراگماتیسم و هزاران نام از این دست ،همه نشان دهنده ی عقیده ای است که صاحبان این مکاتب دارند . از این روی ، ناچار صوفیان برای گزینش این نام دلیلی داشته اند . در این نکته که چرا این مردم خود را صوفی نامیده اند ، بحث های زیاد کرده ، علت های گوناگون آورده اند .
    صوفی واژه ای غیر قرآنی است یعنی در قرآن مجید نیامده . سهروردی می گوید: صوفی ، اهل قرب است . در حالی که این اسم در شرق و غرب اسلامی به هیچ یک از اهل قرب اطلاق نشده چه در بلاد مغرب و ترکستان و ماوراءالنهر نیز اهل قرب بسیار بوده اند ولی صوفی نامیده نمی شده اند چه جامه ی پشمین نمی پوشیده اند [عوارف المعارف ،" حاشیه احیاء ، 232/1 ]
    الف( تصوف و صوفی مشتق از کلمه ی " صوف " تازی به معنی " پشم" است و صوفی یعنی پشمینه پوش و تصوف و صوفیگری یعنی پشمینه پوشی . در زبان فارسی نیز این دو کلمه را به همین معنی ، زیاد به کار برده اند . بیشتر محققان و پژوهشگران این تفسیر را از صوفی و تصوف پسندیده اند و ظاهراً با قواعد دستوری هم سازگارتر از دیگر اشتقاق ها ست . علت انتساب این قوم نیز به پشمینه پوشی این بوده است که از پیش، این لباس ، پوشاک ِ زاهدان و پرهیزگارن و نیکان به شماره می رفته است و صوفیان نیز این پوشاک را برای خود برگزیده اند .
    ب)یکعده ی دیگر می گویند ؛ تصوف و صوفی از " صفا " برآمده است زیرا صوفی کسی است که با صفا و پاک درون باشد و تصوف یعنی صافی شدن از آلایش ها و آلودگی های جهان مادی . البته از نظر دستوری این نظر درست نیست زیرا برآمدن صوفی و تصوف از صفا با قواعد زبان تازی سازگار نیست . گویا برخی از صوفیان نیز از پشمینه پوشی و نسبت بدان خشنود نبوده اند و انتساب خود را به " صفا "بیشتر می پسندیده اند . ابوالعلاء معری به تعریض و طنز بدین مطلب اشاره کرده و می گوید :
    صوفیان خشنود نیستند که نسبت شان به پشمینه پوشی باشد بلکه ادعا می کنند که ایشان از اطاعت خدا پاک و صافی شده اند .
    ج) برخی گفته اند : صوفی و تصوف برآمده و مشتق از "صفه" است ، صفه مسجد مدینه و کسانی که در این صفه می نشسته اند از صحابه ی رسول و از مؤمنان پاکیزه و راستین بوده اند . اغلب پرهیزگار و پارسا و در حقیقت نخستین صوفیان آنها بوده اند . ولی این اشتقاق نیز از نظر دستور زبان تازی نادرست است .
    د) یک اشتقاق دیگر هم قول ابوریحان بیرونی (وفات 440 ه.ق)است که می گوید : صوفیه به " سوف " منسوب اند یعنی حکمت ، و سوفی بعدها به شکل صوفی در آمده است[ ماللهند، 16، چاپ لایپزیک ] ؛این اشتقاق نیز نادرست است .زیرا اعتقاد بسیاری از زبان شناسان و بویژه نلدکه ( Naldeke ) حرف سیگمای یونانی به صاد تعریف نشده است و آنگهی سوفی به معنی حکیم است و صوفی راه و رسمی مخالف دارد . به قول هجویری" ... مردمان اندر تحقیق این اسم بسیار سخن گفته اند و کتب ساخته اند که صوفی را از آن جهت صوفی خوانند که جامه ی صوف ) پشمین)دارد و گروهی گفته اند که : بدان صوفی خوانند که در صف اول ( مقربان )باشند و گروهی گفته اند که بدان صوفی گویند که تولی به اصحاب صفه کنند . و گروهی گفته اند که بدان صوفی خوانند که از صفا مشتق است اما بر مقتضای لغت از این معانی دور است" [کشف المحجوب ،34، چاپ روسیه ] ؛ولی روی هم رفته همان کلمه ی صوف منشأ صوفی و تصوف است و بسیاری از دانشمندان استوار کار و معتمد و از جمله " ابن خلدون " ( وفات 808 ه.ق )نیز همین رأی را مناسب تر و رایج تر دانسته اند . ابوعلی رودباری نیز تصوّف را به پشمینه پوشی توأم با صفا تفسیر میکند . و این تعریف هر دو جنبه را در بر می گیرد . اما اعتراضی که بر اشتقاق " صوفی " از " صوف" به معنی پشم شده و قشیری و ابن خلدون نیز بدان اشاره کرده اند این است که پشمینه پوشی اختصاص به فرقه ی موسوم به صوفیه ندارد . در جواب می توان گفت ؛ در وجه تسمیه جامع و مانع بودن اسم شرط نیست و ممکن است کلمه ای را به مناسبتی در یک مورد در یک مورد خاص اصطلاح کنند در صورتی که معنی کلمه همواره به آن مورد اختصاص نداشته باشد . [ قشیری ، رساله ،15 ، حاشیه ی احیاء علوم الدین ، 17/1؛ ابن خلدون، مقدمه ، 319، بغداد ، بی.تا ]
    " اما اعتراض دیگری در این باره به نظر می رسد که دیگران متعرّض نشده اند " و آن این است که در زبان عربی یاء نسبت در مورد انتساب به شکل و هیأت در جامه و لباس نظیر ندارد ، و مثلاً " قطنی " به معنی کسی که لباس پنبه در بر می کند و یا " اطلسی" به معنی اطلس پوش در استعمال فصیح عربی صحیح نیست ، بر خلاف فارسی که این نوع استعمال در آن صحیح و متداول است . و لفظ صوفی را در عربی بنا بر قاعده به معنی تاجر پشم یا منسوب به محلصوف ... باید گفت نه در مورد پشمینه پوش . چنان که ظاهراً در مورد عبدالرحمن صوفی منجّم معروف به مناسبت شغل پشم فروشی است نه پشمینه پوشی که شعار فرقه ی صوفیه می باشد " و از این روی می توان گفت " که ظاهراً اصطلاح صوفی در مورد زاهدان پشمینه پوش از کلمات ساخته ی فارسیان است که در زبان عربی داخل شده است ... و محتمل است که اوّل بار این لقب را ایرانی نژادان بصره و کوفه وضع کرده اند ، و از آنجا به بلاد اسلامی دیگر سرایت کرده است " . می توان گفت از این قبیل است کلمه ی " حاجی " که پارسیان شاخته اند به معنی " حاجّ " یعنی زیارت کننده ی خانه ی خدا چنان که سبکی گفته است[ سبکی ، طبقات الشافعیه، 118/5 ]
    البته ممکن است از لحاظ معنوی اشتقاق صوفی از کلماتی مانند صفا و صفه و حتی سوف یونانی بی مناسبت نباشد زیرااز خصوصیّات تصوف و عرفان یکی همین است که کم و بیش با همه ی مذاهب و ادیان و حتی مکاتب فلسفی و مذاهب عقلی شباهت هایی دارد ، ولی از لحاظ صوری چاره ای نداریم که اشتقاق آن دو را از همین کلمه ی " صوف " به معنی پشم بدانیم نه چیز دیگر[ ابن خلدون ، " مقدمه " 467، چاپ بغداد ] .
    اما اعتراض عمده ای که بر اشتقاق صوفی به معنی پشم گرفته اند این است که گفته اند: پشمینه پوشی ویژه ی گروه موسوم به صوفیه نیست و جماعتی هم که صوفی نبوده اند ، پشمینه پوش بوده اند . مثلاً از پیامبر اکرم (ص ( نقل کرده اند که گفته است :" پنج چیز است که تا دم مرگ از دست نخواهم داد تا پس از من میان مسلمانان سنت باشد... " و یکی از آن پنچ چیز را " پشمینه پوشی " شمرده است [ همایی، جلال الدین ،" مقدمه ی " مصباح الهدایه ، 78،قشیری ، رساله،73]هم چنین ابونواس اهوازی) وفات 198 ه .ق ) برای اظهار زهد ، جامه پشمین در بر کرد . در افسانه های ایرانی هم آمده است که چون : لهراسب تخت و تاج را به گشتاسب داد و خواست انزوا اختیار کند پشمینه پوشید . به موجب روایات مسلمانان ، هم عیسی و هم یحیی ، پیامبران معروف ، پشمینه می پوشیده اند. عبدالله پسر معاویه ( با معاویه پسر ابوسفیان اشتباه نشود . این شخص را معمولاً عبدالله طالبی ( وفات 129 ه.ق) می گویند ، و او بر ضد امویان شورید . ولی در نهان به فرمان ابومسلم خراسانی کشته شد )، از فرزندان جعفربن ابی طالب وقتی بر یزیدبن ولید (وفات 126 ه.ق)خروج کرد ، صوف پوشید تا خود را به لباس اهل خیر در آورد [ مقاتل الطالبیین ، 66 ابن اثیر؛ الکامل فی التاریخ ،5/213،چاپ بیروت ؛ سهروردی ، عوارف ،حاشیه ی احیاء ،325/1]و گویند : امام صادق (ع) نیز در زیر جامه ی خز که برای خلق می پوشید پلاس پشمین بر تن می کرد برای خدا [ مستملی بخاری ، شرح تعرف، 1/60،چاپ هند ]و حسن بصری گفته است : هفتاد تن از " بدریّون" یعنی جنگجویان مسلمان در غزوه ی بدر را دیدم که پشمینه می پوشیدند [ عوارف المعارف ، حاشیه ی احیاأ، 326/1]
    سوالی که ممکن است در ذهن ایجاد شود اینکه ؛ این طایفه چرا خود را به این نام نامیده اند ؟
    نام صوفی در روزگار پیامبر اکرم (ص)شناخته نبوده و ما کسی را نمی شناسیم که در این دوره ، یا خود یا دیگری ، او را به این نام خوانده باشد . اگر چه گفته اندپیش از اسلام وقتی مکه خالی شد ، چنان که هیچ کس به طواف کعبه نمی آمد ، مردی صوفی از راهی دور می آمد و خانه ی خدا را طواف می کرد و بازمیگشت . اگر این روایت درست باشد باید گفتاین نام پیش از اسلام نیز شناخته بوده و بیشتر پارسایان و اهل فضل و صلاح بدان نامیده می شده اند .[ محمد بن اسحق الندیم ، ( الفهرست ، 125، تجدد )]
    و نیز از حسن بصری (وفات 110ه.ق )نقل کرداند که : صوفی را در طواف دیدم ، چیزی به او دادم نپذیرفت و گفت: چهار دانگ دارم و آنچه دارم مرا بسنده است [ مستملی بخاری ، شرح تعرف ، 60/1، چاپ هند ]
    در صدر اسلام هم اگر چه صوفی و پشمینه پوشی واقعاً یا نبوده و یا بوده ولی شناخته نیست ، اما در عمل بیشتر اصحاب رسول به ویژه کسانی که زیر رواق مسجد و بر روی صفه ی مسجد مدینه می خوابیده اند همه صوفیان اند . به قول یکی از نویسندگان ِ صوفی " غرض از جامه پوشیدن عورت پوشیدن است ...و هر چند جامه خشن تر از آفت رُعونت و تحریک ِ شهوات دورتر .. وانبیاء علیهم السلام از جامه های نرم و نیکو احتراز کرده اند و همیشه جامه ی خشن پوشیده اند . چنان که از سیّد عالم(ص) روایت کرده اند که گفت : چو موسی (ع )با خدا به طور سخن گفت جبّه ی پشمین و کلاهی و اِزاری پشمین پوشیده بود ... و رسول اکرم (ص)پیوسته صوف پوشیدی و جمله ی صحابه بر آن بوده اند که همه ی صوف های سبز پوشیده داشتند "[ قطب الدین عبادی ، التصفیه(= صوفی نامه )، 244-243، چاپ مرحوم دکتر غلامحسین یوسفی ، علمی ، 1368ه.ش]
    ابوذر غفاری، سلمان فارسی ،عمار یاسر، صهیب رومی ، و صدها تن دیگر از این گروه اند و اینان در نهایت فقر و درویشی می زیسته اند و چنان که در کتاب های تاریخ آمده رسول اسلام برای تأمین خوراک آنان را میان صحابه ی توانگر خود تقسیم می کرد و آنان هر شب برای شام جایی می رفته اند و شماره ی آنها را در حدود چهار صد تن نوشته اند [ احمد بن سنان قرمانی ، اخبارالدول ، 128،چاپ مصر(1290ه.ق)]
    گاهی هم در سخنان صوفیان و سایر نویسندگان "زاهد" و "عارف" و"صوفی" و "عابد " به کار می رود ولی فرقی میان آنها نمی نهند . در حالی که این اشخاص با هم فرق دارند. " آن کس که از متاع دنیا و خوشی های آن روی گرداند زاهد نامیده می شود و آن کس که همواره عمر خود را در کار نماز و روزه و مانند آنها می کند او را عابد می نامند . آن کس که به اندیشه ی خود در اطراف آسمان تصرف می کند ، تا نور خدا در درونش تابیدن گیرد عارف نامیده می شود و این نام ها برخی اوقات به جای هم به کار می رود [ ابن سینا ، الاشارات و التنبیهات ، 800-799، چاپ دکتر سلیمان دنیا ( مصر )]
    اما عرفان در اصطلاح ِ اهل معرفت و صوفیان ، معرفت یا شناخت قلبی است که از راه کشف و شهود و وجدان و نه بحث و استدلال و برهان حاصل می شود و آن را علم وجدانی هم می خوانند . سالکان ِ این راه ، در بیان تفاوت میان علم و عرفان می گویند :
    علم تنها نشان حقیقت را می دهد در صورتی که عرفان ، حقیقت را به معاینه می بیند و درک می کند و صوفیان متأخّر که تحت تأثیر مکتب محیی الدّین ابن عربی ،کوشیده اند تا تعالیم صوفیه و اندیشه های آنان را به صورت علم در آورده تدوین کنند، این علم را که در واقع نوعی حکمت نظری است عرفان می خوانند و با در نظر داشتن این معنی است که گفته اند" عرفان بی علم محال است چنان که علم بی عرفان ، وبال است "
    صوفی غیر از این معنی ، لقب و شهرت ِ برخی از مشاهیر دیگر نیز هست مانند جابرین حیّان صوفی (قرن دوم ه.ق)و عبدالرحمن صوفی (حدود 360ه.ق)که شهرت آنها به احتمال زیاد به سبب صوفی بود ایشان نبوده است .
    و نیز در روزگار صفویّه ، لفظ صوفی ، تقریباً مترادف قزلباش ، غالباً به مردان شیخ صفی الدین اردبیلی (وفات 736ه.ق)و اولاد و احفاد او اطلاق می شد . و مخصوصاً بیشتر عنوان افراد و خانواده هایی از قزلباش می شد که سابقه ی ارادت دیرین به سلطان صفوی که مرشد کامل و صوفی اعظم خطاب می شد داشتند . از این مریدان گاه به عنوان " صوفیان فَدَوی " و زمانی به " صوفیان صفا کیش " تعبیر می کرده اند و جانسپاری و مردانگی و اطاعت محض ِ بی چون و چرا ازافراد دیگر قزلباش نزد صوفی اعظم شرط اساسی و لازم صوفیگری آنها بود . البته همین طبقه ، از افراد دیگر قزلباش نزد صوفی اعظم مقزّب تر بوده ند و اغلب قورچیان یا قراوولان دولتخانه از میان آنان برگزیده می شدند . این جماعت را در روزگار شاه طهماسب " غلامان خاصّه ی شریفه " می گفته اند .
    این صوفیان ، در دربار سلطان ، در شب های جمعه و اعیاد در محلی خاص از عمارات سلطنتی حلقه می زدند و به ذکر می پرداختند . و حتی پس از عهد شاه عباس اول نیز که این طبقه از مقام و اعتبار خویش افتاده بودند ، باز همچنان حلقه ی ذکر شبانه را منعقد می کردند و محل برگزاری این مجالس ذکر در عهد شاه عباس دوم صفوی و شاه سلیمان صفوی عماراتی ویژه موسوم به " طاووس خانه "بوده است . رئیس صوفیان هر طایفه "خلیفه" نام داشت . ریاست تمام صوفیان قزلباش عنوان " خلیفة الخلفاء" می داشته است که در واقع نایب ِ " مرشد کامل و صوفی ِ اعظم " محسوب می شد ، و او غالباً از امرای ِ معتبر دربار به شمار می آمد و در اعیاد و تشریفات حضور می یافت [ دایرة المعارف اسلام، انگلیسی ، چاپ حدید 245/5-243، مقاله ی " Kizil-Bash" نوشته ی R.M.Savory ؛ دایرة المعارف فارسی ، 1597/2]
    صوفیان آن کسانند که همواره می کوشند " نفس "خود را بپالایند و خود را از آلایش های درونی و ریا و تزویر و نیز بندگی و خداوندی برهانند و آن را بدین طریق فانی سازند تا خود را به مرحله ی " بقا در خدا" برسانند ، به عبارت ساده تر؛ صوفی کسی است که میکوشد خوی های پسندیده را فراگیرد و از خوی های ناپسند دور شود .

    به طور کلی می توان گفت ، صوفیان کسانی بوده اند که لباس پشمینه می پوشیده اند، اما این را هم نمی توان گفت که هر کسپشمینه پوشیده " صوفی" می شده است ، چه در طول تاریخ تصوف ملاحظه می شود که هر چند شعار ظاهری این جماعت پشمینه پوشی بوده ، ولی شعار باطنی ایشان صفای باطن و به تعبیر مولوی " صفوت طلبی " بوده است .
    عین القضاة همدانی گوید :
    "ای عزیز ، ببین که آن بزرگ نعت ِ صوفی و زاهد ... چگونه کرده است . گفت : زاهد در آن کوشد که نخورد و مرید در آن کوشد تا چه خورد ، و صوفی در آن کوشد که با که خورد و محبان حق ( عارفان ) در آن کوشند که از او خورند بلکه با او خورند "[ تمهیدات ، 410، هند ]

  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ریشه صوفیگری
    786
    می توان گفت ؛ تصوف و عرفان در همه ی ادیان و مذاهب و حتی بسیاری از مکاتب فلسفی کم و بیش وجود دارد . پس از این همه تحقیقات که درباره ی پیدا شدن صوفیگری و درویشی وعرفان انجام شده، هنوز هیچ کس نتوانسته - به طور قطع - بگوید که منشأ اصلی تصوف اسلامی و ایرانی چیست و یا کجاست ؟ این امر به چند دلیل به وجود آمده است ؛
    در هر یک از مذاهب و ادیان نشانه هایی از زهد و پرهیزگاری و بی اعتنایی به امور مادی و انصراف و بی توجهی به دنیا آمده است ، و شاید بتوان گفت یکی از خصوصیات عمومی ادیان و مذاهب همین توجه به امور معنوی و تحقیر یا مذمّت دنیا و مظاهر مادی است . نهایت آنکه در برخی ادیان مانند دین موسوی نشانه های این مطلب اندک است ولی در بعضی آیین ها مانند مسیحیت و آیین بودایی و تائوگرایی و دیگران این مطلب قوی تر است . در تورات و انجیل و کلمات مأثور از بودا و لائوتسه و مانی و مزدک مطالب زیادی می توان یافت که مؤید این نکته است؛ بودا Buddha به معنی آگاهی و بیدار ، مشهور به ساکیامونی ( حکیم گروه ساکیا ) در تولد و وفات و روزگار او اختلاف است و ظن قوی بر این است که میانه ی سده ی هفت تا پنجم پیش از میلاد می زیسته ؛ برخی از پژوهشگران جدید تولد او را در سال 560 ه.ق و عمر او را هشتاد سال یاد کرده اند . آیین وی بر این پایه است که زندگانی رنج است و رنج از هوس می زاید و نفس کشی تنها راه رها شدن از شر هوی و هوس است . کمال مطلوب رهایی از شر نفس هم عبارت از رسیدن به فنای مطلق است . منظور از فنای مطلق در اصطلاح این نیست که جسم یا روح انسانی هلاک و تباه گردد بلکه عبارت از این است که انسان از صفات بد و نکوهیده و خواهش های حیوانی که آزارنده ی جان اوست فارغ و عاری گردد . فرق " فناء بودایی " با " فناء صوفیانه " این است که در " فناء بودایی " جنبه ی متافیزیکی هیچ نیست و وقتی آدمی از شر امیال و خواست های ناپسند و نفسانی رها شد انسانی با فضیلت و کامل می شود ، ولی در " فناء صوفیانه " وقتی انسان از این صفات ناپسند و نفسانی عاری و خالی شد و به اصطلاح نفس او مرده و در خدا زنده می شود . یعنی جز خدا به هیچ کس و هیچ چیز توجهی ندارد و بر خلاف مرتاض بودایی ، به همه ی عالم عاشق می شود ، زیرا همه ی عالم از اوست یا اوست . بنابراین آن جنبه ی بدبینی که در تعالیم بودایی وجود دارد ، در تصوف ازمیان می رود [ فرهنگ فلسفی ، 445-446 ، چاپ روسیه ، به کوشش ام . روزنتال و پ ، یودین ، چاپ 1967 م و دکتر قاسم غنی ، تاریخ تصوف ، 1/175- 169 ، نیکلسون ، صوفیان اسلامی 7-3 ، متن انگلیسی )]
    البته زهد و پارسایی تنها نشانه ی صوفیگری نیست و امور بسیاری در این باره به جز زهد دخالت دارد ، اما پیدا شدن آن یعنی زهد ، بی شک یکی از بزرگ ترین انگیزه های توجه به عرفان و تصوف و مایه ی دل کندن از زندگانی پر شور و شر دنیا و دل بستن به خدا و امور معنوی شد .
    ۞عرفان یهود

    کابالا(= قبّاله ) یا تفسیر رمزی کتاب مقدس است میان ربن های یهود و آن مبتنی بر این بوده است که هر یک از کلمات ، حروف ، اعداد و حتی " آکسان " ها در کتاب مقدس معانی رمزی دارد ، و تنها اصحاب قبّاله بر آنها آگاه اند .
    قراین و شواهد بسیار هست که معلوم می کند که در میان یهود از زمان های پیش آشنایی با عرفان وجود داشته است و این میراث قدیم ، اساس فکر فرقه هایی شد که بعدها عرفان قوم یهود را پختگی و کمال بخشیدند و از آن جمله فلسطینیان یا فرقه ی ربانیم است که تعالیم آنها در تَلمود جلوه گر است ونیز فرقه ی یهود اسکندریه که عرفان یهود را با روش حکیمان یونان در آمیختند و ازهمه بالاتر حکمت اسکندرانی افلوطین که مظهر کاملی از عرفان و ترکیبی از حکمت افلاطون و علم کلام یهود ودیگر عوامل است . حکمت گنوسی نیز نوعی عرفان به شمار می رود و آن نیز در حقیقت عرفان شرقی پیش از روزگار عیسی است که در اوایل تاریخ میلادی با آیین مسیحی در آمیخت و رنگ مسیحیت به خود گرفت ، که منشأ و مأخذ آن نیز مانند مأخذ و منشأ صوفیگری اسلامی و ایرانی مورد اختلاف پژوهشگران است و برخی از اهل تحقیق آن را از عقاید یهود پیش از روزگار عیسی و برخی برگرفته از افکار معنوی مصریان یا ایرانیان قدیم می داند [ نیکلسون ، صوفیان اسلامی ، 17-18، متن انگلیسی ]
    عرفان ترسایی نیز دنباله ی عرفان یهود است. گفته اند ریشه و اساس این تعلیم عرفانی را در زندگانی خود مسیح و حواریان او ، در روح القدس ، در انجیل یوحنا و در اعمال رسولان می توان یافت . گذشته از این غسل تعمید و عشاء ربانی و قیام مردگان نیز خود از عناصر عرفانی خالی نیست . درباره ی مذهب مانی ( 215-267م ) نیز چند کلمه باید سخن گفت ، مذهب مانی آمیزه ای از آیین های زرتشتی - مسیحی - بودایی و فلسفه ی یونانی و اساطیر قدیم است . به عقیده ی مانی جهان از دو عنصر روشنایی و تاریکی پیدا شده و پایه ی آن بر نیکی و بدی است ؛ ولی اصل چنان است که سرانجام روشنایی از تاریکی جدا خواهد شد و بر آن پیروز خواهد گشت . وظیفه ی یک مانوی این است که این دو عنصر یعنی نور و ظلمت را از هم جدا سازد و آمیزش آنها را به هم زند . اما این کار از یک راه ممکن است و آن اینکه وجود خویش را از بدی و فسادی که منسوب به تاریکی است ، پاک کندو از لذات این جهانی چون زن خواستن و گوشت خوردن و شراب خوردن و مال گرد آوردن و نفس پرستیدن و آزردن جانداران خودداری کند چنانچه ملاحظه می کنید کم و بیش شباهتی در اصول این دین با صوفیگیری وجود دارد و چون صوفیان اهل گزینش و التقاط بوده اند ، بعید نمی نمایند که برخی از اصول دیانت مذکور را گرفته باشند ولی باید جانب احتیاط را فرو نگذاشت و گفت که شباهت میان برخی از آیین ها و کیش ها دلیل تأثیر متقابل یا اخذ یکی از دیگری نیست .
    " ا ِسِنی" های یهود و پارسیان مسیحی که آنان را " گوشه گیران " [ آناکورتز ]نامیده اند و نیز جوکیان هند پیش از این دو ، اصولی مشابه هم دارند و راه وصلبه عرفان را همین خشن پوشی و ریاضت دانسته ، قناعت و خرسندی را نردبان معرفت خدا شناخته اند . در اسلام نیز کم و بیش همین حال بوده است .آیات گوناگون در قرآن می توان یافت که زهد و پارسایی و بی اعتنایی به امور دنیوی را مایه ی خشنودی خدا از بنده و سبب وصل بنده به مراتب و مقامات برتر و نزدیکی به پروردگار شمرده است. " بگو: برخورداری دنیا اندک است . آنچه نزد خداست پایدار است " یا "...زندگی دنیا جز بازیچه ی کودکان و بازی نوجوانان چیزی نیست و اگر ایمان بیاورید و پرهیزگاری کنید پاداش شما را بدهد ..." [ سوره نساء آیه ی 77، سوره محمد آیه ی 36] و بسیاری آیات دیگر .

  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    پیشینه ،سیر تاریخی و فواصل پیدایش تصوف و عرفان اسلامی
    786
    با اینکه تحقیقات فراوانی پیرامون پیدایش ریشه ی صوفیگری و عرفان انجام گرفته است ، ولی تاکنون این مسئله به طور دقیق کشف نشده است که منشاء عرفان و تصوف ایرانی و اسلامی از کجاست . با یک مطالعه ی اجمالی روشن می شود که سلوک و طریقه ی تصوف و عرفان در همه ی مذاهب و ادیان و حتی مکاتب فلسفی کم و بیش وجود داشته و در همه ی آنها نشانه هایی از زهد و پرهیزگاری و کناره گیری نسبت به دنیا و ترک مادیات و زرق و برق دنیایی مشاهده می شود . البته زهد و ترک تعلقات دنیوی تنها نشانه ی تصوف نیست ، اما پیدایش این اندیشه بدون تردید یکی از مهم ترین انگیزه های روی آوردن به عرفان و تصوف و محرّکی برای فرار از لذات دنیوی و تمایل به ریاضت کشی بوده است [مبانی عرفان و احوال عارفان ، دکتر علی اصغر حلبی ص 24 ]
    عرفان و تصوف اسلامی اگر چه از بسیاری جهات شبیه عرفان هندی ، رهبانیت مسیحی ، گوشه گیری یهود و برخی ادیان دیگر است ، اما مایه یاصلی آن را قطعاً در دیانت اسلام ، به ویژه در برخی آیات قرآن و سلوک پیامبران و امامان و اصحاب و یاران رسول (ص)و ائمه (ع)می توان یافت . عرفا و متصوفه ی اسلامی با چنگ زدن به دامن آیات و روایات و سیره ی عملی پیامبران و امامان طریقه و سلوک خود را توجیه می نمودند .آیات فراوانی در قرآن وجود دارد که زهد و بی اعتنایی به دنیا و توجه به آخرت و معنویت را باعث نزدیکی به پروردگار و اجر و پاداش اخروی بر می شمارد [إنَّمَا الحَیَوةُ الدُّنیَا لَعِبٌ وَ لَهوٌ وَ إن تُومِنوُا وَ تَتَّقُوا یُوتِکم اُجُورَکُم، سوره محمد16 ]هم چنین از سیره ی پیامبر در صدر اسلام است که حضرت علی (ع ) فرمودند :پیامبر (ص ) با شکمی خالی از دنیا رفت و هرگز سنگی روی سنگی ننهاد و خانه ای برای خود بنا نکرد و برروی زمین طعام می خورد و بر دراز گوش بی پالان سوار می شد و جامه ی خود را به دست خویش وصله می کرد [نهج البلاغه ، خطبه 161 ]
    اصحاب آن حضرت نیز زندگی ساده ای داشتند و برخی از آنان همه ی روزهای سال را روزه داشتند [ تفسیر کبیر ، فخررازی ج 4، ص21 ] گروهی به امید زندگی شیرین و شاد در بهشت و یا ترس از عذاب ها و شکنجه های جهنم به روش زهد و ترک تعلقات دنیوی پناهمی بردند . صالح مرّی می گوید برای یکی از متعبدان این آیه را خواندم که " در آن روز چهره های ایشان در آتش دوزخ گردانده شود ، و به آنان گویند : ای کاش خدا و رسول خدا را اطاعت کرده بودیم ... " با شنیدن این آیه بیهوش شد و بر زمین افتاد ، وقتی به هوش آمد گفت :چیزی به آن بیفزای که خود را غمگین می یابم .پس خواندم "چون خواهنداز آنجا بازگردند و بیرون شوند ، از نو در آنجا شوند و بسوزند " دیدم نقش بر زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد .
    در مورد اویس قرنی گفته شدهکه راه می رفت و آیات عذاب را تلاوت می کرد و می گریست . طوری که مردم دنبال او راه می افتادند و او را دیوانه خطاب می کردند [احیاء علوم الدین ، غزالی ، چاپ طبانه ، مصر، 4/4 ، 182 ]
    وجود این منبع از آیات و روایات و منش بزرگان دین و نیز رواج یافتن متون برگردان شده ی یونانی و هندی و سریانی به عربی و فارسی در میان مردم خصوصاً مسلمانان دلیلی شد بر اینکه برخی از این افراد تحت تأثیر قرار گیرند و کم کم افکار صوفیانه ، طرفدارانی برای خود بیابد . با شروع حکومت امویان و تغییر روش و منش صاحبان حکومت به سوی روش تجمل زیستی و سلطنتی که نتیجه ای جز انباشتگی ثروت در یک سو - صاحبان قدرت - و فقر و فلاکت در سوی دیگر - مردم عادی - ، عدّه ای از مسلمین که از حقوقشان محروم شده و توان مقابله و رویارویی با این نظام سلطه گر را در خود نمی دیدند ، به ناچار به گوشه ای خزیده و زندگی ساده و پارساگونه ای را پیش گرفتند و وارد جرگه ی متصوفه شدند . در این میان کسانی مانند حسن بصری ، رابعه ی عدویّه ، ابوهاشم صوفی ، صفیان ثوری ، ابراهیم ادهم بلخی ، مالک دینار و دیگرانی پیدا شدند که توبه و ورع و زهد و فقر و صبر و توکّل و رضا و جهاد نفس را بر هر کاری مقدم شمردند . کم کم صوفیگری که پایه های آن را این افراد بنا نهاده بودند و در واقع باید " تصوف زاهدانه "اش نامید ، تحّول یافت و با ظهور بایزید بسطامی ، حسین بن منصور و سهیل شوشتری و در قرون بعدی با ظهور ابوسعید ابی الخیر و دیگران صورتی یافت و به " تصوف عاشقانه " بدل شد . این گروه کار سیر و سلوک خود را از راه طلب و عشق و استغناء و توحید و حیرت آغاز کردند . گروه اول نسبت به احکام شریعت پایبندی نشان نمی دادند ، لذا از سوی مسلمانان عادی متهم به کفر شدند .
    سؤالی که در این بحث ممکن است مطرح شود این است که عرفان و تصوف اسلامی تا چه حدّ برخاسته از متن اسلام و منابع اسلامی است و چه اندازه از دیگر افکار و عقاید تاثیر پذیرفته است؟
    در این جا دیدگاه های گوناگونی وجود دارد . عرفا و متصوفه معتقدند که افکارشان کاملاً منطبق با قرآن و سنت است . آنان همیشه رفتار و سلوکشان را با آیات و روایات بیان می فرمایند و برای هر یک از افکار و اعمالشان آیه یا روایت و یا سیره ی معصومین را شاهد می آورند و می گویند شریعت دو جنبه دارد ، ظاهری و باطنی و عرفان و تصوف همان باطن و روح شریعت است .
    دسته ی دیگری معتقدند عرفان و تصوف از ابتدا توسط مبلغین دیگر و فرهنگ و مذاهب دیگر وارد سرزمین اسلامی شده و به نوعی خدا را بر فرهنگ اسلامی تحمیل نموده در حالی که با روح و حقیقت اسلام بیگانه است . این گروه می گویند مسلمانان در اثر ارتباط برقرار کردن و معاشرت نزدیک با راهبان مسیحی و بودایی و مرتاضای هندی که پشمینه پوش بوده و زن و زندگی را رها می کرده اند و به گوشه ای می خزیده اند به این افراد متمایل شده ، خود را شبیه آنان ساخته اند . بعد ها کتاب های آنان نیز ترجمه شده ، وارد حوزه فرهنگ اسلامی شد و بوسیله شخصیت های صاحب ذوق و اندیشه ای مانند محی الدین عربی به بار نشسته و رنگ ولعاب اسلامی به خود گرفت . آیات و احادیثی که صوفیه بعدها به منظور تطبیق دادن مبانی تصوف با فرهنگ اسلامی به آنها متمسّک شده اند ، همراه با دخل و تصرفاتی در تفسیر آیات و در واقع تفسیر به رأی از آیات قرآنی بود و به همین علت احادیث آنان به نوعی یا مجهول بوده و دارای سند صحیح نبودند و یا آنان این احادیث را مطابق میل و ذوق و مبانی خود معنا کرده اند . بر همین اساس بسیاری از فقها و متکلمین چنین عقیده ای دارند و اندیشه ی صوفیانه را بدعتی در این به شمار می آورند . گروهی از شرق شناسان و اسلام شناسان غربی نیز بر همین نظر پافشاری می کنند . البته ادعای آنان این است که دیدگاه های بلند و لطیف و ظریفی که درعرفان و تصوف وجود دارد ، نمی توان درون مایه ی اندیشه ی اسلامی داشته باشد . آنان معتقدند اسلام دینساده ای است که به یک سلسله دستورات سبک و ساده و عامیانه اکتفا نموده و از ظرایف عرفانی به دور است . به علاوه این که میان مبانی و اصول موجود در تصوف اسلامی با تصوف هندی و بودایی و مسیحی مشابهت های فراوانی وجود دارد که می تواند دلیل بر این باشد که تصوف اسلامی از این منابع سرچشمه گرفته است از جمله این شباهت ها عبارتند از :
    فقر اختیاری ، به تنهایی گریختن و سر به جیب تفکر بردن ، تمرین سیر معنوی نمودن ، خرقه پوشیدن ، مبارزه با نفس و خاموش ساختن آتش شهوت و تمایلات نفسانی ، خود را به کنار زدن و به خدا رسیدن -فناء فی الله - [تصوف و عرفان ، عباسعلی عمید زنجانیص 260 به بعد ]
    در این میان نظریه ی سومی به ظهور رسید مبنی بر اینکه عرفان و تصوف چه در مرحله ی تفکر و اندیشه و جهان بینی نظری اش و چه در مرحله ی سیر و سلوک عملی و کشف و شهود عرفانی اش ، اولین دست مایه های خود را از فرهنگ اسلامی گرفته اند و علاوه بر آن از فرهنگ ها و جریان های دیگر نیز تأثیر پذیرفته اند . طبق این نظریه ، علم عرفان و تصوف نه مانند فقه و حدیث ، صد در صد برخاسته از متن اسلام است و نه مانند علم فیزیک و شیمی صد در صد وارداتی است . بلکه حدّ وسط میان این دواست و سرمایه ی اصلی خود را از اسلام گرفته است . استاد مطهری در کتاب آشنایی با علوم اسلامی خود را از طرفداران این نظریه است . از میان شرق شناسان دانشمندانی نظیر ماسینیون نیز این نظر را دارد و می گوید بذر حقیقی تصوف در قرآن است و این بذرها آن چنان کافی و وافی هستند که نیازی نیست بر سر سفره اجنبی بنشینیم [ تاریخ فلسفه در جهان اسلامی ، ص244 به نقل از " عرفان دینی و دین عرفانی "علی شیروانی ص43 ]
    نیکلسون نیز از شرق شناسان انگلیسی است با استناد به آیات متعدد قرآن همین نظریه را انتخاب می کند و می گوید آیات فراوانی در قرآن است که الهام بخش است و ریشه ی عرفانی و تصوف محسوب می شود .
    مبانی عرفان اسلامی تا حدود زیادی با متون اصلی دین ما یعنی قرآن و سنت انطباق داشته و از این دو منبع الهی الهام گرفته است .

  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    تصوف چگونه در اسلام پیدا شد ؟
    786
    آیاتی که دربارهی عذاب و شکنجه ی رستاخیز و روز واپسین در همه ی کتاب های آسمانی و در قرآن مجید آمده و بسیاری از حدیث ها و انبوهی از اخبار ِ درست نیز آنها را تأیید می کند ، مردمان خداشناس و معتقد را از عشق ها و لذت ها و برخورداری های این جهان دور می ساخت و پیوسته می خواستند در نهایت امساک و بی اعتنایی به خوراک و پوشاک و گستراک به سر برند تا مگر از خشم و عقاب و قهر و عذاب خدا برهند .
    " خلفای راشدین "در آغاز اسلام ، خود در نهایت سادگی به سر می بردند . سادگی زندگانی ابوبکر و امیر مؤمنان علی (ع ) و عمر و تا حدودی عثمان نشانه هایی از این دل کندن از دنیا و دل بستن به آخرت است . خود پیامبر اکرم (ص) به ویژه درروزگاری که در مکه مردم را به اسلام دعوت می کرد روش زاهدان و پارسایان داشت و در برخی اوقات از ترس خدا به خود می پیچید و مردم را نیز بدین راه می خواند . یکی از خطبه های درخشان امیر مؤمنان(ع)درباره ی آن حضرت (ص)چنین افاده می کند "...از دنیا با شکمی خالی بیرون رفت و به آرامی به آن جهان وارد شد و هرگز سنگی روی سنگی ننهاد - بنایی نساخت - بر روی زمین طعام می خورد و بر درازگوش بی پالان سوار می شد، و جامه ی خود را به دست خویش وصله می کرد ودیگری را با خود سوار می کرد " [ نهج البلاغه خطبه ی 161 ؛ شرح نهج البلاغه ،9/234، ابوالفضل ابراهیم ] آنگاه درباره ی خودش می گوید:" به خدا که این زره خود را بسیار وصله زدم تا بدان جا که از وصله زن و رفوگرش شرم می داشتم . گوینده ای مراگفت : آیا آن را از خود دور نمی سازی من گفتم از من دور شو که من سختی کنونی را برای آسانی و راحت جهان دیگر برگزیده ام " در اثر همین تعالیم و نمونه ی رفتار بود که اشخاصی مانند عبدالله بی عمرو عاص (وفات 56 ه .ق )میخواست که همه ی روزهای سال را روزه بدارد و عثمان مظعون (وفات 2ه.ق)میخواست که خود را عقیم کند و زن و فرزندان را ترک گوید و به سیر و سفر بپردازد . البته پیامبر برخی اوقات این گروه را از انجام این قبیل کارها باز می داشت و چنان چه معروف است همیشه می گفته اند " در اسلام گوشه گیری و سختی بر خود نهادن نیست" [ ابن جوزی ، تلبیس ، 20-219، ابن اثیر ، نهایه ، 1/59؛ ابن عربی ، فصوص الحکم ، 100، چاپ بیروت]
    تصوف اسلامی اگر چه از بسیاری جهات شبیه و نظیر عرفان هندی و زهد مسیحی و گوشه گیری موسوی و برخی ادیان دیگر است ، مایه ی اصلی آن خود دیانت اسلام ، به ویژه رفتار اصحاب صفه و یاران رسول و " خلفای راشدین " و زاهدان آغاز آن دین است . در هر یک از ادیان و مذاهب ، عرفان رنگ و شکل همان دین مذهب را به خود می گیرد . مثلاً عرفان هندی که اصولاً از آن به "یوگا" تعبیر می کنند مانند ادیان هندی براین پایه استوار است که انسان چگونه وجود جزیی و محدود خود را در وجود کلی ، فانی سازد؟ در عرفان اسلامی هم دین اسلام و ادیان اقوام مغلوب حتماً تأثیر گذاشته و از این روی باید گفت ؛ اگر چه عرفان اسلامی و ایرانی شباهت هایی با ادیان و افکار فلسفی و دینی اقوام دیگر دارد و یا اصولی از آنها بر گرفته ، ولی ساخته و پرداخته ی اذهانی است که نخست مسلمان بوده اند ولی از تنگ نظری و سخت گیری و بی گذشتی و تعصب گریزان بودند ، بنابراین اصولی را که از دیگران فرا گرفته و گزیده و پسندیده بودند در لباس آیه ها و حدیث ها و خبرهای دینی پیچیدند و از سخنان پیامبر و امامان و تابعان و یاران آنها نیز چاشنی زدند تا رنگ اسلامی گرفت و در محیط اسلامیان مورد قبول یافت .
    ۞ تصوف در اسلام
    عده ای به علت فقر و نیازمندی به درویشی زیستند و یا به میل و اراده ی خود درویش بودندو زهد راستین نیز همین است . به قول غزالی " لیس الزهد فقد المال ، و انما الزهد فراغ القلب عنه " یعنی زهد و پارسایی در آن نیست که انسان چیزینداشته باشد ، بلکه این است که داشته باشد ولی دلش در بند آن نباشد )احیاء علوم الدین 28/1)گروهی هم که درد نان نداشته اند از ترس عذاب و شکنجه و یا امید بهشت و زندگانی خوش تر و شیرین تر در آن جهان به روش زهد و پرهیزگاری گام نهادند . چنان که صالح مُرّی می گوید برای یکی از متعبدان این آیه را خواند که "آن روز چهره های ایشان در آتش دوزخ گردانده شود و آنان گویند : ای کاش خدا و رسول او را اطاعت کرده بودیم ..." با شنیدن آن بیهوش شد آنگاه به هوش آمد و گفت : چیزی بر آن بیفزای که خود را غمگین می یابم . پس خواندم که " چون خواهند از آن جا برگردند و بیرون شوند از نو در آن جا شوند و بسوزند ... "بر زمین افتاد و مرد [ابوالفتوح رازی ،تفسیر ، 310/11،شعرانی ) در تفسیر آیه ی " فذلک یومئذ یَوم عسیرٌ"سوره مدثر آیه ی10 ]
    هم چنین گفته اند که ؛ اویس قرنی پیش قصه گویان زاهد حاضر می شده و از سخنان آنها به گریه افتاده و آنگاه که یاد دوزخ می کردند اویس فریاد بر می آورد و گریه کنان به راه می افتاد و مردم در پی وی افتادند و می گفتند : دیوانه، دیوانه [ غزالی ، احیاء علوم الدین4/4-182 ،چاپ طبانه،مصر]
    در این دوره البته تعداد این گروه اندک بود ولی به محض اینکه چهار خلیفه ی اول اسلام یعنی ابوبکر ، عمر ، عثمان و علی (ع)از میان رفتند و خلافت به دست امویان رسید مردم با ایمان و درستکار دریافتند که کم کم اسلام نه آن دینی است که پیشاز آن بوده و خلافت در واقع مبدل به سلطنت و فرمانروایی شده است و آن همه کامکاری ها و ریاست جویی و ریاکاری های معاویه با اصول زندگانی خلفای راشدین و موازین قرآن درست نیست به ویژه رفتار یزید که قصر مجلل و به سبک پادشاهان ایران ساسانی و امپراطوران رومی تاجگذاری کرد و آشکارا گفت که :
    لَعَبَ الهاشِمُ بِالمُلکِ و لا خَبَرٌ جاءَ و لا وَحیٌ نَزَل
    سر برآوردند شاهی را بنی هاشم بدان ورنه نآمد وحی و نه آمد خبر
    حیات آدمی در سه چیز خلاصه می شود" زن، سرود و شراب " و نیز همدمان او که طالبان زر و سیم و جاه و عشرت بودند . جهان را در نظرآن مردم تیره و تار کرد . خوب، تکلیف این مردم که اوضاع و احوال را مخالف پیروی راه راست می دیدند چه بود؟ یکی از این چهار کار، با این که آنان نیز همرنگ ثروتمندان و توانگران و بزرگان و صاحب جاهان شوند و از نعمت آنان نصیبی ببرند و کم کم تریج قبای خود را زربفت کنند و خود به جاه و جلال و کامرانی برسند .به ریش مؤمنان و پارسایان بخندند ؛ یا این که با زورگویان نادرست و بی ایمان و ناپاک و عشرت جوئی بجنگند و چنان که معلوم همه است بیشتر مغلوب و مقهور می شوند و ناکام از این دنیا می روند و همواره این حسرت را که " سرانجام حق پیروز می شود " با خود به گور می برند یا خود را به جنون و دیوانگی بزنند و در لباس هزل و شوخی گوشه هایی از حقیقت و راستیرا به گوش مردم پیر و جوان و دانا و نادان برسانند و سرانجام اگر از این سه کار یکی نکنند مجبورند مردم ظالم و ثروتمندان و زورگویان بی فضیلت را به حال خود بگذارند و دم درکشند و به گوشه ی عزلت روند و تنها نشینند و خود را به فکری و کاری مشغول کنند ، زیرا " هیچ رنجی بالاتر از آن نیست که انسان بخواهد در میان گروهی دروغگو و سیاهکار همیشه راست بگوید و راست باشد " [اسکاروایلد ، سالومه، 130، ترجمه ی فارسی ] .در همه ی ادوار تاریخ چه در ایران و چه در خارج ایران وقتی فساد و تباهی بزرگان و کارگردانان از حد گذشته و مردمان صاحب نظر درستکار از راهنمایی و ارشاد مستقیم مردم سودی نبرده اند و امید ی نداشته اند ودیده اند که نمی توانند با کارهای زشت و نامردمی و ستمگری بستیزند اما اولاً همه ی مردم اهل پیکار و ستیز نیستند به قول نصرالله منشی " هیچ کس بر عذاب صبر نتوان کردن ، و هر چه ممکن گردد از گفتار حق و باطل برای دفع اذیت بگوید " [کلیله و دمنه ، 143،مینوی ]
    ثانیاً زمانی که تباهی و لجام گسیختگی و فساد به درجه ای باشد که امید بهبود از میان برود و حتی بسیاری از مردمان پاک را نیز آلوده کند آنان که نمی خواهند آلوده شوند و نیز از دیدار و همنشینی مردم ناجنس و پلید در رنج اند چاره ای جز عزلت و گوشه گیری و سر خود گرفتن ندارند و در این مواقع یکی از دانشمندان " منع زراعت تریاک اگر چه بسیار خوب است ، درد را درمان نمی کند باید آن وضع و حالی را که باعث راندن اهل درد به جانب بنگ و افیون می شود ازمیان برد و فساد را به صلاح بدل کرد . کسی که گمان می کند عقب ماندگی نتیجه ی افکار درویشانه است اشتباه می کند افکار درویشانه بر اثر سختی زندگی و بیچارگی و اضطرار قوت می گیرد" [مینوی ، مجتبی ، نقد حال ، 44، چاپ خوارزمی ]
    کتاب های زهد وپند و اندرز و حکمت و فلسفه هم از یونانی و پهلوی و هندی و سریانی به عربی ترجمه شد و افکار فلسفی سقراط و افلاطون و ارسطو به نوعی که در اسکندریه ی مصر نشو و نما یافته و تغییر حالت داده و جنبه ی عرفانی پیدا کرده بود در میان مسلمانان رایج شد . در اثر شیوع همین افکار و دگرگونی روزگار و غلبه ی ظالمان و فتنه ی جاهلان ، گروهی از مردم بنا بر ریاضت و ورزش نفس گذاشتند و کسانی مانند حسن بصری) وفات 110 ه.ق)و رابعه ی عدویّه ) وفات 185-135 ه.ق)و ابوهاشم صوفی ) وفات 179ه.ق) و صفیان ثوری (وفات 161ه.ق)و ابراهیم ادهم بلخی) وفات 161ه.ق)و مالک دینار ) وفات 126یا 131 )و دیگران پیدا شدند که توبه و زهد و فقر و صبر و توکل و رضا و جهاد نفس را بر همه کاری مقدم شمردند کم کم صوفیگری که پایه های آن را مردان مذکور در بالا نهاده بودند و در واقع باید " تصوف زاهدانه " اش نامید ، تحول یافت و با ظهور بایزید بسطامی ) وفات 283ه.ق) و حسین منصور حلاج ) وفات 309ه.ق) و سهل شوشتری( تستری وفات 283ه.ق( و در قرون بعدی با ظهور ابوسعید ابی الخیر و دیگران صورتی دیگر یافت و به تصوف عاشقانه بدل شد . چه این گروه کار سیر و سلوک خود را از راه طلب و عشق و استغنا و توحید و حیرت آغاز کردند . سخنان گروه اول که تازه از صدر اسلام بدر آمده بودند و به احکام شریعت پای بند بودند و برخی اوقات بیشتر از دیگران نیز به نماز و روزه و حج مشغول می شدند و سخنان خود را به زبانی مرموز و مشکل می گفتند مایه ی اعتراض اهل دیانت و دنیاپرستان سیاهکار نمی شد ، اما اندک اندک که تصوف عاشقانه پای گرفت و مثلاً منصور حلاج گفت :" أنا الحق" من خدایم ؛ و جمعی دیگر از صوفیان از ظواهر شریعت اندک عدولی کردند و بهشت و دوزخ و قضا و قدر و لوح و عرش را تفسیر های عارفانه کردند مایه ی پرخاش و اعتراض برخی از دینداران و مسلمانان عادی شد و مایه ی تکفیر عارفان و صوفیان فراهم گشت . حلاج گفت :" انا الحق" گفتند لا اقل بگو :"أنا علی الحق" - من بر حقم - ؛ باز گفت:" أنا الحق" -خود من حقم - ، زبانش را در نیافتند و به دارش کردند [هجویری ، کشف المحجوب 91-289،چاپ روسیه ، مستملی بخاری ، شرح تعرف ،312/2، چاپ هند ]
    بیشتر صوفیان گروه دوم اگر هم خود به حج رفته بودند ، اعتقاد استواری بر این نکته داشتند که کعبه و زیارت آن ، سالک و راهرو را از صاحب کعبه دور می سازد و مشغول می گرداند :
    حاجی عبث به طوف حرم سعی می کنی باید شدن به صاحب این خانه آشنا
    به نظر آنان رسیدگی به احوال درونی خود و نواختن نیازمدان و دردمندان از هر زیارتی والاتر و پسندیده تر است :
    دل به دست آور که حج اکبر است از هزاران کعبه یک دل بهتر است
    در احوال بایزید آورده اند که گفت :" مردی پیشم آمد و پرسید : کجا می روی ؟ گفتم : به حج،گفت :چه داری؟ گفتم :دویست درم ؛ گفت :به من ده و هفت بار گرد من بگرد که حج تو این است . چنان کردم و بازگشتم " . به نظر صوفیان این حج ، حج معنوی و کامل و خداپسندانه تر از این است که مردم روزها بخسبند و شب ها نماز بگزارند ولی در پوستین مردم بیفتند و ناروا و ناسزا گویند .
    در احوال ابوسعید آورده اند که " وی در نیشابود برخی روزها هزار رکعت نماز می گزارده و یک روز یا دو روز اصلاً نماز نمی خوانده است و برخی اوقات لباس حریر و بعضی اوقات پشمینه می پوشیده است " [الفِصَلُ فی المِلَلِ و الاَهواء و النحل،178/4 ،بغداد ،1371ه.ق]
    مختصراً می توان گفت ؛ صوفیان در عین حال که طریقت خود را بر پایه ی دین اسلام و التزام احکام و قواعد آن و تأویل آیات قرآنی و احادیث و اخبار نهاده بودند ، التقاطی بوده اند و از سرچشمه های دیگر نیز سود جسته اند و جرعه ها نوشیده اند ، چنان که تصوف در خراسان از بوداییان و مانویان در غربِ ایران از اندیشه های پیش از اسلام ِایرانی و در بین النهرین و عربستان و شام و مصر و آسیای ِ صغیر از دین ترسایی و فرقه های گنوسی و حکمت نوافلاطونی تأثیر پذیرفته است و این همه رادر هم آمیخته مجموعه ای پدید آورده اند که با وجود تجانس و همگونی سرشار از تضاد و ناهمگونی و تنوع بسیار است و دریای بیکران شده است که در آن همه نوع گوهر و خَزَف می توان یافت . می توان گفت که هر چند اساس تصوف و عرفان ، زهد بوده ولی از اوایل سده ی سوم هجری تصوف از زهد جدا شده و خود مسلکی جداگانه و مبتنی بر ذوق و شور و عشق و وجد و بیان اسرار قرآن مجید و حدیث نبوی به شیوه ای آزادتر و بازتر و لطیف تر گشته است که همواره مورد توجه متفکران و اصحاب ذوق و روشن بینان و ژرف اندیشان ایران و کشورهای اسلامی دیگر قرار گرفته است . با این همه صوفیان به دلایل بسیار از آن جمله وجود استبداد سیاسی و تعصب دینی برای فراغت بال سخنان خود را همواره به آیات و احادیث می آراستند و در شرح مقاصد خود و تطبیق آنها با ظواهر دیانت لطافت و ذوق بسیار به کار می بردند و از طریق آیات و احادیث ، به مذاق هوشمندان ظاهر شکافِ باطن نگرِ حقیقت جویِ نکته سنج نزدیک تر می ساختند و متشرعان ِ ظاهر بین ِ سخت گیر و کم ذوق را راضی نگه می داشتند .
    رواج روش صوفیان از سده ی سوم با تأسیس خانقاه و بسط و توسعه ی آن از سده ی چهارم و تطبیق اصول عرفانی با مبانی برهان بوسیله ی ابن سینا به ویژه در نمط های 8 و 9 و 10 کتاب اشارات موسوم به " مقامات العارفین " و نیز توجیه آن با موازین شرع به سعی ابوطالب مکی در قوت القوب و ابوحامد غزالی در احیاء و کیمیا ، این مسلک را نفوذ و تأثیری فوق العاده بخشیدو مستعدان صاحب ذوق را بدان متوجه و مجذوب ساخت تا بدان جا که شاعران درباری را از دربار شاهان به خانقاه صوفیان کشانید و از مدح اشخاص و وصف خطّ و خال و جمال ناپایدار و فانی رهایی بخشید و به وصف حقیقت و احوال دل و عشق به جمال معشوق پایدار و باقی سرگرم ساخت . چنان که از اواسط سده ی پنجم سبکی تازه و نوآیین پدیدار شد . به زودی پایه ی شعر پارسی قرار گرفت . این سبک و روش همان است که آن را شعر عرفانی و سبک صوفیانه می توان خواند و این معنی را به سادگی با مقایسه ی شیوه ی شاعری دقیقی و فرخی و عنصری و عسجدی و منوچهری با سبک سخن سرایی سنائی و خاقانی و نظامی و عطار و جز آنها می توان یافت . این شیوه چنان نیرومند و محکم شد و پایه ی استوار یافت که قرن ها دوام آورد و کمال خود را در غزل های سعدی و حافظ یافت و تا زمان جامی نیز ادامه یافت و پس از آن نیز همچنان ماند و مجال برای شاعران لفاظ و دنیامدار نداد و تا امروز نیز ادامه یافته و پایدار مانده است چه شعری که از معنی صوفیانه و حقایق عارفانه عاری می باشد هر چند که از حیث لفظی بسیار والا باشد چندان اعتبار و پایگاهی ندارد

  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    صوفیان همه صافی بوده اند؟
    786
    در هر حزب و مرامی ، مردم بر دو گروهند : درستکار و سیاهکار [ مولوی ، مثنوی ، 116/2، چاپ علاءالدوله ]
    شک نیست که ثبات و قوام هر مسلک و مرامی وابسته به وجود گروه درستکار و آشنا به اصول و مردم با ایمان است و بدون آنها اصلاً هیچ فکر و اندیشه ای ریشه نمی گیرد و به مرحله ی جوانی و پختگی نمی رسد ، ولی گروه دوم نیز همیشه در کنار گروه اول بوده اند ، که اگر چه به ظاهر خود را وفادار و ارادت کیش نشان داده اند ولی صفا و دلسوزی و فداکاری نداشته اند و همواره " نعل وارونه " می زده اند . نه تنها در افکار و عقاید و مرام های سیاسی و احزاب فلسفی و عقیدتی ، بلکه در خدمتکاری و در حوزه ی دیانت نیز این دو گروه با هم بوده اند و گویا لازم و ملزوم هم اند تا تضاد گونه ای را تشکیل کنند و ذات و ماهیت همدیگر را نشان دهند و ثابت کنند که " ظهور جمله ی اشیاء به ضد است " . شکسپیر یکجا می گوید :" بسیارند چاکران خوش خدمت درستکار که از سر رغبت خدمت می کنندو درست چون دراز گوش عمر خویش را برای مشتی کاه در راه خدمت صرف می کنند ، چون پیری آنان فرا می رسد ، رانده می شوند . این دسته نوکران صدیق در خور تازیانه اند . اما گروهی نیز هستند که هر چند شکل و ظاهر وظیفه شناسی به خود می دهند و در خدمت چالاکی می نمایند تنها در پی سود خویش اند و با تظاهر به خدمت ، نزد سرور خود - به حساب او - پوستینی نو می کنند و پس از آنکه به کام دل رسیدند و به اصطلاح تریج قبایشان زربفت شد ، اگر تعظیمی هست به خود می کنند ..."[ W.Shakespeare"Othello" The complate Works, P.1114,London,1946 ]
    این گروه در میان هر فرقه ای باشند به سبب وقاحت - که بسیاری از انسان ها سرمایه ی بزرگی است - همواره شناخته و معروف شده اند ، در میان اهل دین و فلسفه و ریاضی و همه ی علوم و فنون ... ثبات و دوامی نداشته و باد به هر طرف می وزیده و هر طرف نیرومند بوده بدان سوی متمایل می شده اند . در میان اهل دین مردان بزرگ و پاک فراوان بوده اند اما یا در گوشه ی عزلت خزیده اند یا بر سرِدار رفته اند یا مورد لعن و طرد و تکفیر قرار گرفته اند . به قول ولتر :" بیچاره نوع بشر چنان ساخته شده ، که اگر بنگری ، در راه پر پیچ و خم زندگی تنها به کسانی سنگ پرانده و از خود رانده اند که راهنمایان راستین آنها بوده اند " اما بسیاری از عالم نمایان و روحانی مآبان بوده اند که مورد توجه و اقبال مردم بوده اند و حال آنکه فکری جز گمراهی و تیره بختی آن توده نداشته اند . وقتی ایمان به مرام و اعتقاد به مسلک در میان نباشد انسان همه ی دنیا و نوع بشر را برای لذت جویی و خدمتکاری خودش می خواهد و اگر همه ی جهانیان را آب ببرد او را خواب ناز می برد . به قول ناصر خسرو:
    هر روز به مذهبی دگر باشی گه در چه ژرف و گه بر بامی
    گر ناصبیت برد عمر باشی ور شیعی خواندت علی نامی
    دیوان ، 567، چاپ تقی زاده
    صوفیان راستین ، صفا و دل سپردگی به اصول تصوف را از همه چیز مهم تر می دانستند و چون افق فکرشان نسبت به مردم قشری و متعصب بازتر بود و در آدمی زاده نخست این نکته را می جستند که " آیا انسان است یا نه؟ " و به دین و مذهب و اعتقاد باطنی اش کاری نداشتند ، حتی در میان مردم اوباش نیز اشخاص شگفتی می یافتند و از رفتار و کردار او برای پیروان و شاگردان خود سرمشق و نمونه می ساختند . " نقل است که در بغداد دزدی را آویخته بودند . جنید برفت و پای او را بوسه داد . از او سوال کردند ، گفت : هزار رحمت بر وی باد که در کار خود مرد بوده است و چنان این کار را به کمال رسانیده است که سر در سر آن کرده "[ عطار نیشابوری ، گزیده تذکرة الاولیاء،296، چاپ دکتر محمد استعلامی ]
    باری، در میان صوفیان نیز مردمان ناباب و بی بند و بار زیاد بوده اند و صوفیان راستین در همه جا به زبان و بیان و اشارات و کنایت این صوفی نمایان را استهزا و ریشخند می کرده اند و توده ی مردم را از مصاحبت و همنشینی آنان بر حذر می داشته اند . گروهی بوده اند که با انتساب خود به صوفیگری ، همه نوع بدکاری ها و زشتی ها و نامردمی ها را انجام می دادند . یعنی زن بارگی و ساده بازی و شرابخواری و قمار بازی و تصرف ناروا در مال و خواسته ی مردم می کردند و به بهانه ی رخصت های " فقیهان مذاهب مختلف ، لباس های خز و اطلس و دیبا می پوشیدند ، شراب می خوردند ، قمار می باختند و این همه را به اصول تصوف باز می بستند ، چنان که امروزه نیز از این درویشان و رندان صوفی نما فراوانند . ماهانه صدها هزار تومان در آمد، ماشین غول پیکر ، زن فرنگی، کارگزار زنگی ، ساختمان بزرگ و مبله و انواع مشروبات و خاویار و خوارک های گوناگون را با کشکول و تبرزین و تسبیح و منتشای [ شهری است در آسیای صغیر، در اصطلاح صوفیان عصایی است که بدان تکیه کنند و آن را از همین شهر آورند ( فرهنگ معین ، اعلام )] صوفی صلح و آشتی داده اند و مانند روباهان دغل توده ی مردم را می فریبند . روح تصوف و صوفیان بزرگ از این دست آدم نمایان بیزار است . سرحقه ی درویشان میگوید :
    صوفی آن باشد که شد صفوت طلب (= باصفا، گزیده جوی )/ نه لباس صوف و خیاطی و دب (نرم رفتن)

    سعدی هم می گوید : ظاهر درویشی جامه ی ژنده است و موی سترده ، و حقیقت آن دل زنده و نفس مرده"
    " پادشاهی پارسایی را گفت : هیچت از ما یاد می آید ؟ گفت : بلی وقتی که خدا را فراموش می کنم "

    اینان با روشن بینی می دانستند برای صوفی بودن و درویش شدن باید سالک ریاضت بکشد ، با نفس ستمکار و نافرمان بستیزد و شکمبارگی را ترک گوید، گرسنگی و بیداری و سختی ببیند ، وگرنه ننگ درویشی و صوفیگری و مضحکه ی مردان حق خواهد شد . اگر در ماتمی هزار نوحه گر باشد ، آه و ناله ی کسی دردناک و سوزناک و شورانگیز خواهد بود که دردی داشته باشد یا عزیزی را از دست داده باشد . همچنین در ساحت درویشی هم کسانی راستگو و راست کردارند که درد درویشی داشته باشند نه درد شکم و شهوت و لذت جویی و جاه و مال طلبی .
    این همه تأکید و اصرار درویشان بر پرهیز از درویش نمایان دروغین ، برای این است که می گویند اساس تربیت صوفیانه مبتنی بر عمل و ریاضت است و در این راه ، وصول به مدارج کمال ، از راه صحبت و وجود محیط متناسب حاصل می گردد . به ناچار ، کسی که متصدی تربیت مریدان و ارشاد و راهنمایی مردمان و نو آموزان است ، نخست باید خود را مهذب سازد و مراحل و مقامات سلوک را به پای صدق و صفا و راستی و وفا پیموده باشد تا مریدان از تأثیر صحبت او و دیدن کارهای نیکش ، متأثر شوند و در کار آیند و این راه دراز پر آفت را به قوت ایمان در هم سپرند . کسی که خود اسیر هوای نفسانی بشود و چشم به مال مریدان و همنشینان بدوزد و از اقبال و خوش باوری مردم در حق خود مست باشد و مغرور و نزد توانگران و جاه مندان به چاپلوسی و گربه شانگی بشتابد و از دیدار آنان بینوایی و فقر و باطنی او آشکار گردد و در برابر آنها مانند موش مرده ی بی حالت شود ، هرگز نمی تواند هوی و شهوت دیگران را بشکند و آن کسی که خود اسیر تلقینات و اعتقادات سست و زشت است قادر نیست که هیچ کس را به آزادی و حریت عقلی و وارستگی روحانی برساند و تصوف ، در آغاز کار ، روش کسانی بود که مسجد و مدرسه ، آتش طلب آنان را فرو نمی نشانید و سیرابشان نمی کرد . از این روی ، می خواستند بیرون از رسوم متداول در صفوف نماز و حلقه های درس و بحث ، راهی به سوی حقیقت بیابند . گروهی بزرگوار و وارسته بودند و به راستی خوشی های مادی و ریاست و حکومت این جهانی و نشستن بر مسند داوری و حل و فصل دعاوی و فریاد وا دیناه و وا شریعتاه ، بر زبر چوب پاره ها و تکیه ی بر بالش تدریس و داشتن مال فراوان و برخورداری از زیبایی ماهرویان ، دام تزویر بر سر راهشان نمی گسترد ؛ همتی بلند داشتند و می دانستند که رخی که امروز ماهوار و پریوش و آرام بخش دل است چند صباحی بعد ، زشت و دیوسار و آرام رُبا خواهد شد . چشمی که امروز فتنه انگیز و مست است ، فردا و پس فردا بی نور و بی صفا خواهد شد و آب از آن روان خواهد گشت ، به یک سخن از صورت ظاهر می گذشتند و به معنی باطن راه می بردند ، زیاد در بند شکم و اسیر گلو نبودند و رنگینی سفره و طعام فریبشان نمی داد :
    آن رخی که تاب او بد ماهوار / شد به پیری همچو پشت سوسمار
    و آن سرو فرق کش شعشع شده (تابناک شده ) / وقت پیری ناخوش و اصلع شده( کچل شده )
    و آن قد رقصان یاران چون سنان / گشت در پیری دو تا همچون کمان
    برف گشته موی همچون پر زاغ / واز تشنج روی گشته داغ داغ
    رنگ لاله گشته رنگ زعفران / زور شیرش گشته چون زهره ی زنان
    نرگس شهلای چون غارتگران / باخته رونق شده آبش روان
    چشم چون نرگس شده پژمرده ای / گرمی اعضا شده افسرده ای
    آنکه مردی در بغل کردی بفَن / می بگیرندش بغل وقت شدن[ مولوی ، مثنوی ، 454 ، علاءالدوله ]
    ابوسعید ابی الخیر می گفت " صوفیگری ، حال بود قال گشت ، اکنون حال و قال هر دو رفت و احتیال گشت "
    اینان بر آرزو تکیه نمی کردند و آرزو نمی پختند چه آن را سرمایه ی ابلهان می دانستند [ ابوالفتوح رازی ، تفسیر روح الجنان ، 11، 43، چاپ ابوالحسن شعرانی ]
    خلاصه نظری بلند و چشمی تیزبین داشتند و سر به دو جهان فرو نمی آوردند ، تنها مطلوب آنها شناخت خدا و کشف اسرار آفرینش بود ، برخی از عامه از آنها می رمیدند و دنیا داران از دیدارشان کرانه می گرفتند . آنها از هیچ آفریده طمع دلجویی و تفقد نداشتند و هیچ کس نیز به آنها پشیزی نمی بخشید ولی همین که این طریقت رواج یافت و مردم هم از برخی از علمای ظاهر و ریا و سالوسی آنان سر خوردند ، توانگران به همین سبب و علت های دیگری که زاده ی اجتماع آن روزگار بود ، به تصوف روی آوردند و سر و زو هر دو بیفشاندند و در هر شهر خانقاه ها ساختند و به سبب نفرت از عالمان ظاهربین و ستمگری حکام ، دست در دامان صوفیان زدند و نذور و فتوح در دامانشان ریختند و برخی از صوفیان را تباه کردند . در نتیجه ، جاه طلبان و مال پرستان و دنیامداران خرقه ی درویشی بر تن کردند و به حیلت و فریبکاری بر مسند ارشاد و راهنمایی نشستند . از آغاز سده ی پنجم و ششم و هفتم سخت نیرومند شد [ فروزانفر ، شرح مثنوی ، 8-966، چاپ دانشگاه ] . ابوالقاسم قشیری در آغاز رساله ی خویش از این وضع بحث و گله می کند . حکیم سنایی در حدیقه ، صوفیان نادرست و درویش نما را انتقاد می کند و اخلاق و عادات زشت آنان را وصفی روشن می کند .

  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    صوفیگری مخدر است یا مشوق؟
    786

    عارفان و صوفیان بیش از همه چیز به آدمی بودن یا انسانیت توجه داشتند ، یعنی هدف آنان آدمی بودن و انسان شدن خود، و امکاناً انسان کردن و آدمی ساختن دیگران بود . می گفتند دین هم برای این آمده است که این جنس دو پا را خوش خوتر و نرم تر بکند و اگر دین انسان نسازد چه دینی چه کفری . پیش از مسلمان شدن و ترسا شدن و یهودی و بودایی و مانوی و زرتشتی شدن ، باید انسان شد و پیوسته خود در طلب این نوع انسان ها بودند و مانند دیوژن که در روز روشن چراغ به دست دنبال انسان می گشت ، صوفیان هم پیوسته در جستجوی انسان کامل بودند . انسان کامل به نظر این جماعت کسی است که پیش از همه چیز به انسان شدن بیندیشد . این گونه آدمیان نیز اگر یافت شوند تنها در مسجد و محراب نیستند، در خرابات و میکده و پشت میزهای ادارات و مقام وزارت و حکومت نیز پیدا می شوند . حتی از میان کسانی که در خدمت فرمانروای ستمکاری کمر بسته اند نیز می توان انسان کامل یافت زیرا که " مردمان خدا ممکنند در اوباش " و نیز گفته اند که " کمر به خدمت سلطان ببند و صوفی باش " . محمد بن منور می گوید :" شیخ ما را پرسیدند که مردان خدا در مسجد باشند؟ گفت : در خرابات هم باشند " [ اسرار التوحید ، 95] . اگر یکی میخواره و یا دیوانی است یا مسلمان نیست و گبر یا ترساست ، مانع دوستی عارفان و صوفیان با او نمی شده است :
    من آن را آدمی دانم که دارد سیرت نیکو مرا چه مصلحت با آن که این گبر است و آن ترسا؟
    یا:
    هر که را خُلقش نیکو نیکو شمر خواه از نسل علی خواه از عمر[ مولوی بلخی ]
    این نکته را " ابن سینا " خوب دریافته ؛ آنجا که می گوید : " عارف همیشه شاد و گشاده روی و خندان باشد . از روی فروتنی ، فرومایه را چنان بزرگ می دارد که بزرگوار گرانمایه را و انبساط و شادمانی او یا گمنام ناشناس همچنان باشد که با نامدار بزرگ و شناخته و چگونه شاد نباشد ؟ در حالی که او به خدا و به همه چیز خرم باشد ، زیرا که در همه چیز خدا را می بیند و او چرا همه را یکسان و برابر نداند ؟ در حالی که همه نزد وی برابرند از آن جهت که همه اهل رحمت اند و به باطل مشغول ...."
    و نیز " ... عارف را گمان (بد) بر چیزها و مردمان نباشد و کنجکاوی بیجا نکند و اگر ناپسندی بیند، خشم او را از جای نبرد و بر نینگیزد، بلکه بر آن شخص رحمت آرد ، زیرا از راز و قدر و حکم خدا آگاه است و اگر امر به معروف کند به نرمی و پندگویی کند و سختی و تندی و عیب جویی و ملامت به کار نبرد . اما اگر آن امر به معروف در کاری بزرگ باشد و کسی نااهلی کند رواست که او را غیرت باشد ..." همچنین "... عارف شجاع و دلیر باشد و چرا چنین نباشد ؟ چه او از مرگ نپرهیزد . او بخشنده و بخشاینده باشد و چرا چنین نباشد ؟ چه او از باطل پرستی به دور است . او آمرزگار گناهان مردم باشد ، و چرا چنین نباشد ؟ چه نفس و جان او بزرگ تر و وسیع تر از آن است که لغزش آدمی زاده ای آن را بخراشد . کینه های مردم را در خاطر او راه نباشد و در دل او نماند، و چرا چنین نباشد ؟ در حالی که او همیشه به ذکر و یاد خدا مشغول است" [ الاشارات و التنبیهات؛ 8 و 7و 46 و 843 ، چاپ دکتر سلیمان دنیا، چاپ مصر]
    بسیاری از مردم آگاه می گویند ؛ روش صوفیان و اصول عقاید ایشان را که پر از سخنان بیهوده و سست کننده است و استعمارگران با ترویج مطالب آن مسلمانان و ایرانیان را از کوشش و کار و واقعیت های زندگانی دور می سازند . باید ترک کرد زیرا دور از عقل و منطق و فکر سلیم است که انسان در روزگاری که از گوشه ی عزلت و تنهایی به در آمده و از این کره ی خاکی بیرون رفته و قدم در کرات دیگر نهاده است ، دوباره به خلوت و تنهایی رود و به " فکر" و " ذکر" بپردازد و خوشی های زندگانی و نعمت های آن را فرو گذارد . دنیا پرستان که همیشه با این نوع افکار و عقاید علناً مخالفت کرده و آنها را مشتی هذیان و بیغاره و اوهام و یاوه می پنداشته اند ، گفته اند ، انسان به این دنیا آمده و باید از لذات و خوشی های آن برخوردار شود و تا می تواند لحظه ای از خوشباشی و کامجویی مثلاً زبان بارگی و شرابخوارگی باز نایستد . نفس کشی و ریاضت کشی و " چله نشستن" و "هوهو" و یا " من هو" گفتن کار سبکسران و ابلهان است نه خردمندان .
    به غیر از " هو و یا " من هو " دگر چیزی نمی دانم ( مولانا ):
    دویی از خود برون کردم یکی دیدم دو عالم را / یکی جویم،یکی گویم،یکی دانم،یکی خوانم
    هوالاول هو الاخر،هوالباطن هوالظاهر/به غیر از "هو" و یا "من هو" دگر چیزی نمی دانم
    [مولانا ، دیوان کبیر ، غزل 1436]
    مگر انسان چند بار به دنیا می آید که اکنون زهد بورزد و پارسا شود؟ به چه امید ؟ باید با سیاه چشمان شاد زیست که جهان جز فسانه و باد نیست و در گذر است ، باده باید خورد و به ریش دنیا خندید . بیشتر ارباب دیانت نیز با استناد به برخی از گفتارهای خدا و پیامبر و پیشوایان - و تغافل یا غفلت از بعضی دیگر - همواره با افکار و عقاید صوفیان در مورد مذمت دنیا و دعوت مردم به بی اعتنایی نسبت به مال و جاه و کرنش و تعظیم در برابر توانگران و غیره ، دشمنی و عناد و لجاج ورزیده و می ورزند . زیرا انسان " نباید نصیب خویش را از دنیا و نعمت های آن فراموش کند " [ ".... و لاتنسَ نصیبک من الدنیا...." سوره قصص آیه ی 77 بهره ات از دنیا را فراموش نکن]
    مخالف این گروه بیشتر بر این اساس بوده که تصوف امری نیست که در زمان رسول اکرم (ص) و صحابه وجود داشته ( در مصباح الهدایه " ) .
    با این گروه خواه دانا باشند خواه نادان ، سخنی نمی توان گفت ، جز اینکه دلشان مرده است و جز خوردن و نوشیدن و خوابیدن و پوشیدن ، یا به تعبیر صوفیان " حلق" "جلق" و " دلق" همی و فکری ندارند و این همه را چهارپایان هم دارند و در این راه از ما هم نیرومند ترند .
    گروهی نیز هستند که باطناً پاک اند ولی از این نکته ها وحشت دارند که رواج این نوع تعلیمات در میان توده ی مردم ، که به هر بادی از جای میجنبد و از خود اراده و ایمان و عقیده ی ثابت و روشنی ندارند ، سبب شود که طبقه ی حاکم بر گرده ی آنها سوار شوند و بیش از پیش آنان را در جهل و نادانی و گرسنگی و سیه روزی نگاه دارند . البته این احساس مایه ی تحسین است ، ولی اندک انحرافی در فهم موضوع برای این گروه دست داده است ، زیرا :
    اولاً : رواج صوفیگری و اندیشه های درویشانه در میان مردم ، به ویژه توجه مردم به برخی از نکات منفی تصوف خود معلول است و مردمان آگاه و دانشی باید نخست علت را بیابند و از میان بردارند تا معلول به خودی از میان برود . کسی که گمان می کند عقب ماندگی ما نتیجه ی افکار درویشانه بوده است اشتباه می کند ، زیرا افکار درویشانه بر اثر سخت زندگی و ستمگری بزرگان و بیچارگی مردمان نشأت می گیرد .
    صوفیگری مایه ی رکود و سکون و جمود روح و جان مردم نیست بلکه نتیجه ی وضعی و حالتی است که آن وضع و حالت مایه ی سکون و سستی می شود.
    ثانیاً ؛ اگر به تاریخ ایران بنگریم ، بهترین روزگار رواج دانش و پیشرفت علم و معرفت سده های چهارم و پنجم و ششم هجری است و نقطه ی اوج تصوف و افکار درویشانه نیز در همین دوره بوده است . در اثر تعلیمات صوفیه بود که افق اندیشه ی مردم و دانشمندان وسعت یافت و توانستند بپذیرند که غیر از فقه و اصول و خلاف و تفسیر و تجوید قرآن مجید ، علوم دیگری نیز هست که بی تحصیل و فراگیری آنها ارکان مملکت سست و بی بنیاد می شود و عجب تر اینکه بسیاری از بزرگان روزگار شناخته شدند سر از گریبان تصوف بدر آوردند ، یا لااقل تصوف و عرفان را محترم داشتند . ابوالقاسم قشیری - که در آغاز فقیهی بیش نبود - در تصوف رساله نوشت . ابوالحسن عامری در احوال صوفیه کتاب نوشت ،ابن سینا که مایه ی افتخار ایرانیان و از ارکان علم و دانش جهان بشمار می رود ، به صوفیگری تمایل یافت و سه بخش از کتاب بزرگ اشارات را به مقامات و عقاید صوفیان اختصاص داد و چنانکه می دانید با ابوسعید ابی الخیر ملاقات کرده و با وی مکاتباتی هم داشته است . غزالی خود فلسفه خوانده بود و در کلام بی همال بود و در فقه تألیف می کرد ، سرانجام در عرفان و صوفیگری آرام گرفت ، حتی خواجه نظام الملک حسن طوسی که از کنار دریای روم تا سرحد چین را برای ملک شاه مسخّر کرد و به مملکت به آن وسعت را به خوبی اداره می کرد ، مرید صوفیان بود و در لباس صوفیان به بسیاری از کارهای مردم رسیدگی می کرد و همو بود که مدرسه ی نظامیه ی بغداد را به دست یک صوفی بنا کرد . در اواخر عمر چنان مجذوب و شیفته ی صوفیان و حرکات و سکنات و گفتار و رفتار و کردار آنها شده بود که از " تصوف و صوفیان به چیز دیگری نمی پرداخت "[ ابن خلکان ، وفیات ، 193/1]
    ثالثاً ؛ ایمان ِ یک عابد و زاهد قشیری با ایمان یک عارف وارسته به کلی فرق دارد . این عرفان و صوفیگری و سهل گیری صوفیانه بود که دین اسلام را از صورت معامله در آورد و به آن وسعت و درخشندگی و رنگ و رویی زیبا داد . اما واقعیت جز این نیست :" خداوندا من تو را می پرستم ، نماز می خوانم و روزه می گیرم و حج می گزارم و کارهای نیک می کنم ، تو نیز مرا در بهشت ، زنان زیبا و سیاه چشم بده و منازل و درجات عطا کن . گناه و نافرمانی نمی کنم تو نیز مرا در دوزخ مسوزان" به قول یکی از صاحبدلان :
    پشت این مشتی مقلد کی خمیدیدر رکوع / گرنه در جنت امید قلیه و حلواستی ؟[ بیت با اندک اختلافی ، در دیوان ناصر خسرو ( 227 ، مینوی - محقق ) آمده است ]
    اما تصوف این نکات را در همه ی ادیان و مذاهب تعدیل کرده و ندای ارتباط میان دوستان در داده است . صوفی خداوند را دوست می دارد و می داند که خدا نیز او را دوست دارد . باطن خود را از صفات ناپسند ، نکوهیده و پاکیزه می کند تا لایق محبت و دوستی او گردد . رابعه عدویه می گفت : آتش در بهشت زنید و آب بر دوزخ ریزید تا مردم خدا را برای عشق و بی طمع بهشت و ترس دوزخ بپرستند .
    ابن جوزی ( وفات 597ه.ق) که خود از مخالفان صوفیه بوده و بیشتر تعلیمات و آرمان های صوفیانه را " تلبیس ابلیس " نامیده ، نتوانسته است این نکته را در تصوف پنهان کند که خشونت ظاهری فقیهان و شریعت مداران سبب گرایش مردم به صوفیگری شده است .
    "... تصوف هم ظاهرش آراسته به پاکیزگی و خداپرستی و پارسایی است و هم باطناً راحت طبع می بخشد و آن خشکی و سخت گیری را ندارد که از سماع و امور ذوقی جلوگیری کند . از علت های مهم دیگر محبوبیت صوفیان و گسترش صوفیگری آن است که اینفرقه در آغاز کار، از کسانی که به دنیا اشتغال داشتند ، دوری می جستند " سهل تستری را گفتند :" از جمله ی مردمان با کدام قوم همنشینی کنیم ؟" گفت :" با عارفان ، زیرا که ایشان هیچ چیز را بسیار نشمرند و هر فعلی که رود آن را به نزدیک ایشان تأویلی باشد ، ناچار تو را در همه ی احوال معذور دارند " [ عطار ، تذکرة الاولیا ، 321]
    رابعاً ؛ خلاف پندار کسانی که پنداشته اند صوفیگری جز مکتب تن پروری و تن آسایی نیست . تصوف روح کوشش و جنب و جوش و کسب و کار را در پیرامون خود به کار می اندازد . در کتاب های معتبر تاریخ اسلامی می خوانیم که ؛
    ابواسحق شقیق بلخی ( وفات 194 ه.ق ) از مشهورترین شیوخ تصوف بود . روزی ابراهیم ادهم او را گفت : آغاز کارت چگونه بوده؟ گفت : یکی از روزها در صحرایی می گذشتم پرنده ای پر شکسته را دیدم که پرنده ای درست پر بیامد و ملخی برای او انداخت و من چون این دیدم کسب کردن را رها کردم و به عبادت پرداختم . ابراهیم او را گفت : چرا تو پرنده ی درست بال نباشی که پرنده ی شکسته بال را طعام داد تا از او برتر باشی؟ مگر سخن پیامبر اکرم را نشنیده ای که " دست دهنده از دست گیرنده بهتر و فاضل تر است و از علامت مؤمن این است که در همه ی کارهایش برترین دو درجه را بطلبد تا به پایگاه ابرار رسد؟ " شقیق دست ابراهیم را گرفت و بوسید و گفت :" ای ابراهیم تو استاد ما هستی "[ ابن شاکر کتبی ، فوات الوفیات ، 187/1-188، بولاق ]
    و مولوی نیک می گوید :

    هیچ وازر وزر غیری بر نداشت / هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت
    طمع خام است آن مخور خام ای پسر/ خام خوردن علت آرد در بشر
    کان فلانی یافت گنجی ناگهان / من هم آن خواهم چرا جویم دکان؟
    کار بخت است آن و ، آن هم نادرست / کسب باید کرد تا تن قادر است
    کسب کردن گنج را مانع کی است ؟ / پا مکش از کار ، آن خود در پی است
    [ مثنوی ، 121/2، علاء]
    مولوی نه تنها "جمع" را دوست داشته ، خود را " به جان چاکر جماعت " می دانسته است :
    یقین شد که جماعت رحمت آمد / جماعت را به جان من چاکرستم
    و زمانی که ضرورت اجتماعی زیستن آدمیان را بیان می کند ، این ابیات بلند و لطیف را ترنم می کند :
    هر که او در مکسبی پا می نهد / یاری یاران دیگر می دهد
    زانکه جمله کسب ناید از یکی / هم دروگر ، هم سقا ، هم حایکی
    چون به انبازیست عالم بر قرار / هر کسی کاری گزیند زاضطرار
    طبل خواری در میانه شرط نیست / راه سنت اختیار کار کیست؟
    [ مثنوی ، 496/5]
    در این مدرسه بود که پیران به نوآموزان مشق تیراندازی و اسب سواری و شناوری و جنگ و کسب و کوشش و جهاد در راه دین و عقیده می داده اند و این کارها جزو عبادات مسلم این گروه بوده و جماعتی از ایشان در میان غازیان و جنگاوران به شهادت رسیده اند . نهایت آنکه در همه جا حتی غزوات نیز از بیان حقیقت باز نمی ایستادند و جنگ های ظاهری را که برای پیشبرد یک مرام یا مذهب و با چوب و شمشیر و سنان روی می دهد ، مورد طعن و ای بسا سخریه قرار می دادند و می گفتند : اگر مردید و پیکار جوی ، با نفس ستمگر بجویید که همه ی شما و ما را می کشد و هیچ آدمی زاده با وی بر نمی آید ، و آن وقت است که این جنگ ها را ترک می کنید و همگی یکسان و یک جهت به خدا عشق می ورزید . به قول ابوسعید :
    غازی به ره شهادت اندر تگ و پوست غافل که شهید عشق بالاتر از اوست
    در راه خدای این بدان کی ماند ؟ کان کشته ی دشمن است و این کشته ی دوست
    خامساً ؛ صوفیگری می خواهد این نکته را که بسیاری از مردم و حتی عالمان و دانشوران نیز از آن غافلند ، گوشزد کند که :" تعصب معنی ندارد و کار سبک مغزان است " هر کس را با اعتقادی و دینی برآورده اند و سال ها درباره ی حقیقت بودن آن و ناحق بودن آن دیگری در گوش او خوانده اند . بنابراین نمی توان باور کرد که وی به زودی از راه و روش و آیین خود باز گردد " زیرا اگر کسی تصدیق کند که دین دیگری بهتر از دین خود اوست و حاضر نباشد که دین خود را ترک کرده ، آن دین دیگر را بپذیرد باید به عقل او خندید . پس از کدام صنم پرست و کنفوسیوسی و بودایی و زردشتی و برهمن و هندو و یهودی و عیسوی توقع می توان داشت که اقرار کند که ای مسلمانان ، من لاف عقل می زنم و معتقد هم هستم که دین شما از همه ی ادیان بهتر است و با وجود این تابع آن نیستم ! بنابراین چرا باید کسی را برای خاطر عقیده ی دینیش که جزیی از اوست کشت یا آزار کرد ؟" [ مینوی ، مجتبی ، آزادی و آزاد فکری ، 18، چاپ تابان ، 1338ه.ش ]
    اگر مسلمانان می گویند :" هر کس جز اسلام از دینی دگر پیروی بکند از وی پذیرفته نمی شود "[ آل عمران ، آیه ی 85] اما صوفیان می گفتند: "... به عدد هر ذره ای از موجودات ، راهی است به حق . اما هیچ راه نزدیک تر و سبک تر از آن نیست که راحتی به کسی رسد و ما بدین راه رفتیم و همه را بدین وصف می کنیم "( محمد بن منور ، اسرار التوحید ،320 ) بعضی دیگر از صوفیان " اسلام " را دین آیه به تسلیم و انقیاد تفسیر و تأویل کرده و گفته اند "همانا دین نزد خدا ، اسلام ، یعنی انقیاد و فرمان برداری است [( ابن عربی ، فصوص الحکم ، 68،چاپ بیروت )]
    فکر نمی کنید هر مسیحی یا یهودی یا زردشتی یا بودایی نیز همین سخن بگویند ؟ در میان همه فرقه ها و مذهب های اسلام ، تنها فرقه ای که با روشن بینی و سهل گیری ، بیش از همه ی فرقه ها در تصفیه ی اخلاق بشرمؤثر بوده اند و یهودی و مسیحی و بودایی و کافر و مسلمان را حرکت داد به خود آورده و به اندیشه واداشته اند ، صوفیه بوده اند . اینان به خداپرستی مطلق اعتقاد داشتند و جانب هیچ دینی را بر دیگری ترجیح نمی نهادند . اگر نمونه هایی اندک از همین کار صوفیان نقل کنیم ، راستی را " مثنوی هفتاد من کاغذ شو " و تنها به چند نکته و داستان و رویداد اکتفا می کنیم :
    در احوال حسین بن منصور حلاج می خوانیم که : روزی در بازار بغداد می گذشت ، یک مسلمان و یک یهودی با هم نزاع می کردند ، حلاج شنید که آن مسلمان به خصم خود گفت : " ای یهود سگ " ، حلاج نگاهی غضب آلود بر آن مسلمان افکند و گفت " سگ خویش را به عوعو وامدار " و به تندی گذشت و از وی دور شد . این مرد در پی حلاج به خانه ی او رفت و چندان عذرخواهی کرد تا خشم او فرو نشست و از تقصیر او در گذشت ، و از برای باز کردن چشم او گفت :
    " ای پسرم ، بدان که ادیان همگی از جانب خدا است ، و هر طایفه ای را به یکی از ادیان مشغول کرده است و آن طایفه را در آن اختیاری نبوده است ، بلکه خدا آن را برای ایشان اختیار کرده است و هر کس دیگری را به بطلان دین و اعتقادی که دارد ملامت کند اختیار کننده را ملامت کرده است . بدان که یهودیت و نصرانیت و اسلام و همه ی ادیان دیگر اگه چه بر حسب لفظ و اسم مختلف اند ، مقصود همه ی آنها یکی است و در منظور و مرادشان تفاوتی نیست "( به نظر اشاعره صوفیه و از جمله منصورحلاج ، ایمان آوردن بنده کار خداست و حال آنکه به عقیده معتزله و شیعه ایمان فعل بنده است . در حقیقت این مطلب از متشابهات قرآن است چه هم امر به ایمان وارد شده و هم توقیف آن به اذن خدا . مثلاً یک جا می گوید " ایمان آورید به خدا و رسول و از مال هایی انفاق کنید که شما را در مالکیت آن جانشین دیگران ساخت - سوره حدید آیه ی 7 )
    خوب ببینیم ، با چه بیانی و با چه حرکت و رفتاری گذشت و بلند نظری و تسامح می آموزد . چگونه این روش را سست کننده ی روح می توان گفت ؟ آیا تباه کننده ی روح است یا سازنده ی آن؟ در احوال شیخ ابوسعید آورده اند که "... روزی در نیشابور بر نشسته بود و با جمع یاران جایی می رفت . به در کلیسایی رسید . اتفاق را روز یکشنبه بود ، و ترسایان در کلیسا جمع شده بودند . جماعتی گفتند : ای شیخ ، ایشان دیدار تو را می خواهند . شیخ زود پیاده شد و با یاران در کلیسا رفت . همه ی ترسایان پیش شیخ باز آمدند و خدمت کردند و شرایط احترام و بزرگداشت به جای آوردند . چون شیخ و جمع بنشستند ترسایان به حرمت به زانوی تواضع در آمدند در پیش شیخ و بسیار بگریستند و حالت ها رفت . قرآن خوانان با شیخ بودند . یکی گفت " ای شیخ ، دستوری هست تا آیتی بخوانند . شیخ گفت : بباید خواند . آنان قرآن برخواندند . جماعت همه از دست برفتند و نعره ها زدند و زاری بسیار کردند و جمع را حالت ها پدید آمد . چون یاران و ترسایان به حال خویش باز آمدند ، شیخ برخاست و بیرون آمد . یکی گفت : اگر شیخ اشارت کردی همه زنارها را باز کردندی ، شیخ گفت : مگر زنار ما بسته بودیم تا ما باز کنیم ؟" [ محمد بن منور ، اسرار التوحید ، 63، چاپ استاد مرحوم احمد بهمنیار] . صوفیان راستین به خردسالی و کلانسالی هم کاری نداشته اند و به اصطلاح روانشناسی جدید توجه به سن عقلی داشته اند نه سن تقویمی . یعنی بیست ساله ی با فضیلت و معرفت را به هشتاد ساله ی بی فضیلت و معرفت مقدم می شمرده اند . "هیچ کس در چشم ما خرد نیست و هر که قدم در طریقت نهاد اگر چه جوان باشد ، به نظر پیران باید نگاه کردن ، که آنچه به هفتاد سال به ما داده اند روا بود که به روزی به وی دهند . چون اعتقاد چنین باشد ، هیچ کس در چشم خرد نیاید . مولوی همین معنی را در فیه ما فیه ( 147، فروزانفر ) چنین افاده کرده است "... پیر ، عاقل نیست چون به بازی مشغول است اگر صد ساله شود هنوز خام و کودک است و اگر کودک است چون به بازی مشغول نیست پیر است ، این جا سن معتبر نیست ماءِ غیرِ آسِنٍ ( محمد، آیه ی 15 ) می باید . ماءٍ غیرِ آسِنٍ آن باشد که جمله ی پلیدی های عالم را کند ، و در او هیچ اثر نکند و همچنان صاف و لطیف باشد "
    آنان که با تصوف مخالفت می کنند ، یا تاریخ ایران نخوانده اند و یا به تأمل و تعلیل نپرداخته اند . ایران کشوری بوده که در آنجا امنیت بسیار کمتر وجود داشته زیرا تازشگاه اقوام و قبایل گوناگون بوده ؛ و نیز روی هم رفته سرزمینی بی آب و علف و از همه بدتر خاستگاه ظلم و عرصه ی جور شاهان ، خلفا ، سلاطین و خانان ظالم و خوانخوار بوده ، سرانجام میدان تعصب خشن حامیان دین رسمی . با این اوضاع ، مردم پناهگاهی لازم داشته اند . چه از همه سوی ، راه به روی آنها بسته بود. برای تعدیل این اوضاع و تحمل آن تصوف را ساخته اند .
    در حقیقت تصوف اسلامی - ایرانی ، دهن کجی بود بر ضد خداوندان زر و زور بغداد و ایادی آنها از امیران غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی ، که به نام دین مبین از شمشیر ایشان خون می چکید . اگر بسیاری از قشریان و تعداد زیادی از فقیهان اشعری سنی بقای دولت خلافت را می خواستند ، عارفان و صوفیان بزرگی چون سفیان ثوری ، حسین منصور حلاج زوال این دولت را طلب می کردند ، اگر عده ی زیادی چون سعدی می خواستند که " آسمان را بر زمین به سبب زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین خون بگریانند " در زمان زوال بغداد ، تعدادی زیاد از اهل حق و عارفان خوش دل بودند که " بغداد رفت ".
    آیا تصوف و عرفانپناهگاه سرخوردگان بوده است؟ عده ای در گذشته هم زیر لب ( نهانی ) و هم آشکار این زمزمه را کرده و امروز هم می کنند که " تصوف ، پناهگاه سرخوردگان است " . پیش از جواب دادن به این واکنش بهتر است "سرخورده " را معنی کنیم :
    در فرهنگ فارسیمرحوم دکتر معین زیر " سرخوردن " می نویسد " دلزده شدن بر اثر شکست " . پس سرخورده کسی باشد که بر اثر شکست دلزده و غمگین باشد . حال باید پرسید اگر کسی بر اثر شکست و ناکامی دلزده و غمگین شده باشد باید خودش را بکشد ، یا باز کوشش کند ، یا برای رهایی از غمگینی و دلزدگی پناهگاهی و درمانی بجوید . یک راه یافتن پناهگاه است :
    کسی کش مار شیدا بر جگر زد / و را تریاق زیبد نی طبر زد
    البته راه بهتر باز کوشیدن وبه تعبیر معروف " افتادن و باز برخاستن است ".

    یکی از بزرگ ترین و وحشت آمیز ترین انگیزه های شوربختی و عقب ماندگی های مسلمانان و ایرانیان سخت گیری و تعصب است . شاید در تاریخ دنیا هیچ دینی مانند اسلام نتوان سراغ گرفت که پیروان آن این اندازه نسبت به هم سخت گیر و بی گذشت و نامهربان بوده باشند . در حالی که " عفو " و " صفح" یعنی گذشت و مهربانی از اصول اصلی این دین مبین است . ( سوره ی نور آیه ی 22 ؛ و باید ببخشایند و از لغزش مردم در گذرند . آیا نمی خواهید که خدا بر شما ببخشاید ؟ و خدا بخشاینده ی مهربان است )
    در گذشته ، توده ی مردم ، به ویژه آنگاه که دین و مذهبی را از روی جهل و تعصب فرا می گرفتند ، کارهای باطل و نادرست و نامعقول را خوش تر و زودتر می پذیرفتند تا سخن معقول و خردمندانه را . این بیچاره برای دفاع از محال و باطل تا پای جان می ایستادند و خون مخالفان خود را به طمع ثواب و پاداش آن جهانی وحشیانه می ریختند و عِرض و آبروی او را می بردند و هرگز حاضر نمی شدند که سخن حق را از کسی بپذیرند . اینان به خیالات واهی و گمان های جاه طلبانه ی سیاستمداران و برخی شریعت مداران کژاندیش دل خوش کرده ، سخت ترین رنج ها و شکنجه ها را درباره ی همنوع خود روا می دانستند . همنوعی که مانند آنها حس دارد و از شکنجه و درد و رنج می کشد و از قساوت نادرست دردمند می گردد و خلاصه " جهانی بر خیالی روان بود" و " بر خیالی صلحشان و جنگشان وز خیالی نامشان و ننگشان " و به قول ابوالعلاء معری " هر گاه کسی سخن نادرست و احمقانه ای می گفت بانگ بر می داشت ، ولی سخن درست و عقل پسند را زیر لب ها نمی توانست گفت " اما فقط یک فرقه سراغ داریم که بزرگان آن بحث از سنی و شیعی نکرده اند وهیچ یک از این دو گروه را بر یکدیگر فضیلت و برتری نداده اند و هر دو را به چشم انسان نگاه کرده اند و آن فرقه صوفیان اند . غزالی که خود سال ها علم اصول و کلام خوانده بود و در تأیید اهل سنت سخن ها گفته بود . چون همدرس صوفیان شد ، اوراق فقه و اصول و کلام و خلاف و جدل را فروبست و مناقشه ی مذاهب چهارگانه را به یکسو نهاد و به درس عشق پرداخت ، و در مقام تسامح و انسانیت بدان پایه رسید که کار معاویه را نسبت به حضرت امیر المؤمنین - علی علیه السلام - تأویل کرد و گفت :" آنچه میان علی و معاویه - که خدا از آن دو خشنود باد - رفته است ، همه بر پایه ی اجتهاد بوده نه پیکار و منازعه ی معاویه در گرفتن امامت . زیرا امیر المؤمنین علی (ع) فکرکرد که تسلیم قاتلان عثمان با همه ی اختلاط و نفوذ آنها در لشکریان مایه ی پریشانی کار خلافت می شود و تأخیر در این امر به صواب نزدیک تر است . ولی معاویه گمان می برد که تأخیر کار آن گروه با بزرگی جنایتی که کرده اند سبب آشوب و شورش به زیان پیشوایان می گردد و مایه ی خونریزی می شود ... و فاضل ترین عالمان گویند که هر مجتهدی راستگو است ! و عده ای گفته اند مصیبت یکی است نگفته اند که باید مبطل را تخطئه کنند و در حق او ناروا گویند "[ غزالی، احیاء علوم الدین ، 114/1، چاپ مصر ]
    به سبب همین بی تعصبی درباره او سخنان گوناگون گفتند از جمله اینکه حرام و حلال در مذهب او معلوم نیست و کس نمی داند که غزالی چه دینی دارد ، اما او در جواب نوشت :" در شرعیات مذهب قرآن دارم و در معقولات مذهب برهان و هیچ کس را از ائمه تقلید نمی کنم نه شافعی بر من خطی دارد و نه ابوحنیفه بر من براتی " [ مکاتب فارسی ، 6، چاپ مرحوم آشتیانی ، دولتشاه سمرقندی ، تذکرة الشعراء ،298]
    سنایی می گوید :

    چه مسلمان چه گبر بر در او چه کنشت و چه صومعه بر او
    گبر و ترسا و نیکو و معیوب همگان طالب اند و او مطلوب
    حدیقه، 9، مدرس
    شیخ عطار نیشابوری در این باره می گوید :
    ای گرفتار تعصب آمده دائماً در بغض و در حب آمده
    گرتو لاف از هوش و از لب می زنی پس چرا دم از تعصب می زنی ؟
    در خلافت نیست میل ای بی خبر میل کی آید زبوبکر و عمر
    میل اگر بودی در آن دو مقتدا هر دو کردندی پسر را پیشوا
    *****
    بهترین چون نزد تو باشد بتر کی توان گفتن تو را صاحب نظر
    چون روا داری که اصحاب رسول مرد ناحق را کنند از جان قبول
    اختیار جمله شان گر نیست راست اختیار جمع قرآن پس خطاست
    گر خلافت بر هوا می راندی خویشتن ، بر سلطنت بنشاندی
    ********
    در همه ی مثنوی بیش از هزار مورد می توان یافت که مولانا در این باره سخن گفته ، ولی یکی از بهترین آنها داستان چهار مردی است که یک درم یافتند و سر خریدن انگور با هم نزاع میکردند :
    اندر این معنی مثالی خوش شنو تا نمانی تو اسامی را گرو
    چار کس را داد مردی یک درم هر یکی افتاده از شهری به هم
    فارسی گفتا " ازین چون وارهیم ؟ هم بیا کاین را به انگوری دهیم "
    آن عرب گفتا " معاذالله لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا "
    آن یکی کز ترک بد گفت " ای گرم من نمی خواهم عنب خواهم ازم "
    آنکه رومی بود گفت " این قیل را ترک کم خواهم من استافیل را "
    در تنازع دست بر هم می زدند که ز سر نام ها غافل بدند
    مشت بر هم می زدند از ابلهی پر بدند از جهل و از دانش تهی
    صاحب سری عزیزی صد زبان گر بدی آنجا بدادی صلحشان
    پس بگفتی او که من زین یک درم آرزوی جمله تان را می خرم
    مولوی،مثنوی،2/188،علاء الدوله
    همو میگوید :
    اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنی رفت آرام افتاد

    بازهمو یا فرزندش بهاء ولد ( وفات 712ه.ق) می گوید :" اگر راه ها مختلف است اما مقصد یکی است نمی بینی که راه ها به کعبه بسیاراست برخی از دریا و بعضی از خشکی . اگر به راه ها نظر می کنی اختلافی عظیم پیداست ، اما چون به مقصد نظر می کنی همه یگانه اند ... چون به کعبه رسیدند معلوم شد که آن جنگ ها که در راه بود مقصودشان یکی است ..."[ فیه ما فیه ، 74، چاپ مرحوم فروزانفر ]
    ابن عربی ( وفات 638ه.ق ) می گوید :" هر بنده ای درباره ی خدای پروردگار خویش اعتقادی خاص پیدا کرده است و آن را به اندازه ی ذوق و نظر در نفس خود دریافته است و از این روی ، اعتقاد درباره ی خدایان مانند خود خدایان ، مختلف و گوناگون شده است . ولی همه ی این اعتقادات صورت هایی از یک اعتقاد است و آن اعتقاد به خداست " [ فصوص الحکم، 93، چاپ ابوالعلاء، عفیفی ، بیروت ]
    چه بیانی بهتر از اینمی تواند نزاع اقوام و ملل را از میان ببرد و در روح ایشان آرامش و یقین و سهل گیری و تسامح و گذشت بریزد . اگر یکی خدا ، دیگری " تاری " دیگری " تنکری " دیگری " الله " دیگری " god" دیگر " دیو" می گوید ، باک نیست . به معنی باید دل داد و آنجاست که در می یابیم همه به یک مبدأ و منشأ بزرگوار عقیده یافته اند . با این فرق که هر کس به قدر همت خود خدای خود را شناخته و بدو اعتقاد یافته است . همو در یک غزل زیبا می گوید :
    اگر من پیش از این یک خام بودم همه با دوستان دژکام بودم
    کنون حالی دگر پیدا شد از غیب همه اهل مذاهب گشت بی عیب
    دلم هر صورتی را شد پذیرا چراگاه غزالان، دیر ترسا
    بلی عاشق شدم ، چون عاشق مست پذیرد هر چه معشوق کرده است
    ترجمان الاشواق ، چاپ بیروت ، 40-39 ، سال 1312ه.ق
    به قول مولانا :

    حضرت پر رحمت است و پر کرم عاشق او هم وجود و هم عدم
    کفر و ایمان عاشق آن کبریا مس و نقره بنده ی آن کیمیا
    موسی و فرعون معنی را رهی ظاهر آن ره دارد و این بی رهی
    روز موسی پیش حق نالان شده نیمه شب فرعون هم گریان بده
    چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد موسیی با موسیی در جنگ شد
    چون به بی رنگی رسی کان داشتی موسی و فرعون دارند آشتی
    مثنوی ، 69/1
    خواجه در یک غزل می گوید :
    سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج درویش و امن خاطر و کنج قلندری
    *******
    یک حرف صوفیانه بگویم اجازتست؟ ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
    عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
    *******
    دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
    چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را غبار خاطری از رهگذر ما نرسد
    در غزل های خواجه ی شیراز از این بیت ها بسیار توان دید ؛
    در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
    آنجا که کار صومعه را جلوه می دهند ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست
    همو چون خود را انسان می دانست یعنی موجودی که ناتوان آفریده شده و همواره بر لب پرتگاه سهو و نسیان و خود فروشی را برهان نادانی می دانست از اینکه دوستانش شعرهای ناموزون او را اصلاح می کنند و نارسایی های آن را گوشزد می کنند خوشحال است :
    یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود
    یاد باد آنکه به اصلاح شما می شد راست نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود
    همو از اینکه عیب جویانش پاک اند " هزار شکر " می کند و هیچ بخل و حسدی در حق آنان نمی کند و با بزرگواری می گوید :
    من از چه عاشقم و رند و مست نامه سیاه هزار شکر که یاران شهر بی گنهند
    درباره ی حسین منصور حلاج نیز گفته اند که ، پس از قتل وی ، شبلی گفت :" او را به خواب دیدم . گفتم: خدای بزرگ با این قوم چه کرد ؟
    گفت :" هر دو قوم را بیامرزید . زیرا آنکه به من شفقت کرد ، مرا بدانست و از برای خدا شفقت کرد و آنکه عداوت کرد ، مرا نشناخت و از برای خدا عداوت کرد . پس خدا بر هر دو قوم رحمت آورد که هر دو قوم معذور بودند ".
    سعدی می گوید که بایزید بسطامی دعا می کرد و از سر نیاز می گفت :" چه بودی که دوزخ زمن پر شدی/ مگر دیگران را رهایی بدی"
    و در احوال سری سقطی ( وفات 251ه.ق) آمده است که گفت :" سی سال است تا استغفار می کنم از یک شکر که کردم . گفتند : چگونه بود؟ گفت :آتش در بغداد افتاد . کسی مرا خبر آورد که دکان تو نسوخت . گفتم الحمدالله و سی سال است تا پشیمانی همی خورم تا چرا خویشتن را از مسلمانان بهتر خواستم"[ ترجمه ی رساله ی قشیریه، 21، فروزانفر ، اصل رساله ،17، قاهره ، بی.تا]
    صوفیان نسبت به پیروان همه ی ادیان و مذاهب با نظر برادری و مهربانی می نگریستند و در هر یک از آن ادیان بخشی از حقیقت را می دیدند . بنگریدبه هاتف اصفهانی ( وفات 1198 ه.ق ) که چگونه برای تثلیت ترسایان ، یعنی - سه خدا در یک خدا و یک خدا در سه خدا دانستن - عذر می تراشد و می گوید :
    در سه آیینه شاهد ازلی پرتو از روی تابناک افگند
    سه نگردد بریشم ار او را پرنیان خوانی و حریر و پرند

    خوب ، اگر این تعلیمات سست کننده و کشنده ی ارواح مردم است چه تعلیمی را جایگزین آن باید کرد؟
    تا نبیند کودکی که سیب هست او پیاز گنده را ندهد زدست


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    آیا صوفیگری پندار است؟
    786
    گروهی می گویند :" بیشتر تعلیمات صوفیانه پندار است و اساسی عقلی و منطقی ندارد و اگر برخی نکات سودمند در صوفیگری به چشم می خورد ، این چند نکته نمی تواند با آن همه یاوه گویی ها و خیالبافی های مدعیان درویشی پهلو بزند . این عده که در میان آنها مردان دانشمند و آگاه نیز کم نیستند ، از همان زمان نضج و پختگی صوفیگری پیدا شده اند و اگر در این جا از همه ی آنها نام ببریم و ایرادها و انتقادات و حتی بدگویی های آنان را یک به یک یاد کنیم ، سخن به درازا می کشد . اینجا مختصر سخنی می گوییم و به چند انتقاد یا عیب جویی اشارت می کنیم . یکی از نکات مهمی که بر صوفیه گرفته اند ، مسأله کرامت است .
    " کرامت " ؛ خارق عادتی است که از غیر نبی سر می زند ( اگرهمین اعمال را پیامبر انجام دهد آن را " معجزه " نام دهند ) ؛ مانند رفتن بر روی آب و پرواز در هوا و انس گرفتن با جانوران وحشی مانند شیر و گرگ و غیره و یا خبر دادن از امور پنهانی و آگاه کردن از آنچه بر خاطر مردم می گذرد که آن را در اصطلاح " اشراف بر ضمیر " نامند .
    حال گوییم معتزله کرامات اولیاء را اصلاً روا ندانند مگر کرامتی که همه ی مؤمنان را باشد چنانکه دعا کنند و گاهی پذیرفته شود . گویند این همه ، عاصی و مطیع هر دو را باشد . همچنین از این نوع کرامات ساده که مثلاً کسی در بیابان تشنه یا گرسنه شود آنگاه چشمه ی آبی یابد یا کسی یابد که او را آب دهد یا میزبانی او را نان آورد ، روا دارند . اما کارهای فوق عادت را نپذیرند . گروهی از اهل سنت و جماعت کرامات را باور دارند تا جایی که در حد معجزات نیاید و گویند چون به حد معجزه رسید روا نباشد [ ابونصر سراج ، اللمع ، 163، چاپ لایدن، به کوشش نیکلسون، عوفی ، جوامع الحکایات ، بخش دوم 247/246،چاپ مرحوم دکتر معین ] . بسیاری از فقیهان اهل سنت و همه ی اهل معرفت گویند کرامات اولیاء جائز است اگر چه در حد معجزات باشد . اما کسانی که کرامات اولیاء را منکرند چنین می گویند که معجزه پیامبر راست و آن از شمار واجبات است ، زیرا نبوت جز به معجزه درست نگردد و چون پیامبران را معجزه نباشد دعوی نبوت از ایشان درست نباشد و بر خلق نیز ایمان آوردن به ایشان واجب نیست که به ولایت او ایمان آورند ، در این صورت کرامات را چه فایده باشد ؟
    جواب آن است که شرط معجزه ی پیامبر نه آن است که بر دست پیامبر گذرد ، زیرا اگر به روزگار پیامبر بر دست کسی دیگر معجزه پدید آید هم دلیل پیامبری باشد و در این نکته میان محققان اتفاق است . پس آن معجزه پیامبر را معجزه گردد و آنکس را که بر دست او گذشت و پیامبر نبود، کرامت باشد . وآنگهی معجزه یا کرامت یا هر کار خارق عادت که از پیامبر یا ولی یا شخص گمنامی صادر گردد منشأ آن توکل و ایمان به خداست و نبوت و ولایت همه به قدرت ایمان باز بسته است ، در قرآن هیچ جا نگفته است که جز پیامبر هیچ کس کار شگفت و حیرت انگیز و خارق عادت نمی تواند کرد . بلکه در قرآن چندین کار معجزه آسا و کرامت آمیز به مردمانی غیر نبی نسبت داده شده است . یکی قصه ی مریم مادر عیسی (ع) است که:" هر گاه زکریا در محراب بر وی وارد می شد ، پیش او روزی می دید ..." گفته اند میوه ی زمستان در تابستان و میوه ی تابستان در زمستانو می پرسید:" این از کجا برای تو آمده است ؟" چه او همیشه در را می بست و کلید را با خود بر می داشت ، مریم گفت: این را کسی فرستاد که اول بار مرا آفرید ...[ سوره آل عمران، آیه ی 37] و مریم زن بود و روا نباشد که زن پیامبر باشد و به اتفاق ، او نیز پیامبر نبود . اما این کرامت از کجا بود؟ شک نیست که نتیجه ی ایمان و توحید و پارسایی بود نه چیز دیگر .
    در قرآن ، در قصه ی سلیمان آمده است که سلیمان به یاران خود گفت : کدام یک از شما می تواند تخت پادشاهی بلقیس ملکه ی "سبا " را پیش من آورد ؟ عفریتی که ایمان آورده بود گفت:" من آن را پیش از اینکه تو از جای خود برخیزی پیش تو می آوردم "[ سوره نمل ، آیه های 38و39] سلیمان گفت : زودتر از این می خواهم . "آصف برخیا" جواب داد "من آن را پیش از یک چشم بر هم زدن حاضر کنم و پیش تو آورم"[ سوره نمل آیه ی 40] دعوی بکرد و بیاورد و سلیمان نیز بر وی انکار نکرد . زیرا اگر دعوی او محال بودی انکار می کرد و و آصف نه پیامبر بود و نه عفریت .
    به هر حال انکار کرامت از دو حال بیرون نیست ؛ یا حق را از آن عاجز دانند ، یا ولی را اهل آن نبینند . اگر حق را عاجز دانند کفر است ، و اگر اهل عرفان و اولیاء را شایسته ی این کار و مقام ندانند خطایی بزرگ است زیرا همه ی مؤمنان کرامت را شایند و ایمانی که خدای مؤمن را داده است برتر از کرامت است و چون بهترین چیزها را بی پرسش بداد کمترین چیزها را نیز بدهد و تقرب رسول و پیشوایان به وجود نیست چه آنان نیز مانند اولیاء و عارفان بشرند " بگو من نیز چون بشری هستم که بر من وحی می شود"[ سوره 18 آیه ی 110] بلکه " به سبب پارسایی و درستکاری است و آن نیز مخصوص پیامبران نیست "[ مستملی بخاری ، شرح تعرف ، 6/3-2، چاپ لکهنو، با اندک تصرف و تغیر در عبارت ] و به قول حافظ :
    فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

    ابن سینا که خود قافله سالار فلسفه ی مشاء است و صوفی و عارف رسمی نیست و در همه ی آثار فلسفی و طبی او تمایلات آشکاری به مباحث تجربی و آزمایشی به چشم می خورد ، در این باره میگوید:" چون بشنوی که عارفی از غذایی که روزانه می خورد مدتی دراز امساک کرد ، با سهل گیری آن را تصدیق کن و به یاد آر که این کار از حال و روش طبیعی بیرون نیست "[ الااشارات و التنبیهات ، 4-853 ، چاپ دکتر سلیمان دنیا، مصر ] و نیز باشد که " از عارفان اخباری به گوش تو برسد که خلاف عادت باشد و تو آنها را رد کنی . مثل اینکه گویند : عارفی برای مردم باران خواست ، و باران آمد . یا بیماران را شفا خواست و شفا یافتند . یا بر آنها نفرین کرد تا به زمین فرو رفتند یا به نحوی دیگر هلاک شدند . یا اینکه بر ایشان دعا کرد و وبا و مرگ و سیل و طوفان از ایشان دفع شد ، یا جانوران وحشی ایشان را فرمان بردند و یا مرغان از ایشان نرمیدند یا امثال این کارها - که البته کاملاً ناممکن نیستند و چون بشنوی توقف کن و مشتاب . زیرا همانند این نوع کارها را در رازهای طبیعی اسبابیست و باشد که من برخی از آنها را برای تو یاد کنم ..."[ الاشارات و التنبیهات، 892، چاپ دکتر سلیمان دنیا، مصر ]
    آنگاه می گوید :" هم به تجریه و هم به قیاس و استدلال عقلی ثابت شده است که ممکن است نفس ناطقه ی انسان در وقت بیداری از مغیبات آگاه شود ، چنانکه در عالم خواب ممکن است و رخ داده است . و مانع او یعنی نفس ناطقه ی انسان ، از رسیدن به این مقام ، چیزی جز اشتغال و گرفتاری به محسوسات نیست که رفع آن نیز چندان سخت نیست و گروهی از مردم برای جدا شدن از شواغل حسی و توجه به جهان غیب و کشف پنهانی ها از این طریق استفاده می کنند که خود را به وسیله ی توجه به امور دهشت انگیز از این عالم منصرف می کنند " وی پس از بحث فراوان و طولانی ، وقوع چهار چیز را که مخصوص به عارفان و اولیاء است ، ممکن و شدنی می داند :
    1. تحمل و مشقت های سخت ریاضت کشان 2. خود داری و قدرت برنخوردن غذا به مدتی دراز 3. آگاهی دادن از پنهانی ها و مغیبات 4. خرق عادت و پذیرش دعوات . آنگاه فصلی در نصیحت می نگارد که باید هوشیار باشی و از عامه برحذر شوی و انکار کنان از همه ی این امور دوری نجویی ، زیرا این کار ، سبکسری و کم خردی است . زیرا کسی که همه چیزرا به سبب آشکار نشدنش تکذیب می کند ، با آنکه هر چیزی را می شنود و بی دلیل می پذیرد چندان فرقی ندارد " پس بر تو واجب است که در این قبیل امور توقف کنی و صواب چنان دانی که آنها را در بقعه ی امکان بنهی تا وقتی که دلیلی استوار و برهانی آشکارتر از پذیرش آن به دست آید ، و تو را از قبول آن براند "[ الاشارات و التنبیهات، 2/2-901، چاپ دکتر سلیمان دنیا، مصر ] پس به تصدیق بزرگان علم و معرفت و حتی دانشمندان مشائی هم ، انجام کارهایی شگفت از کسانی جز پیامبر ممکن است و قبول آنها با موازین علم هیچ گونه منافات ندارد و اینکه ما علت چیزی یا کاری در نمی یابیم ، نباید انکارش کنیم و باید بپذیریم که هنوز هم که دست بشر دراز گشته و سر از سپر بیرون برده و در کرات دیگر پیاده شده ، باید با این سخن " ابن سینا " دمساز شد که " باز هم طبیعت عجایبی دارد " که فکر آدمی زاده از شناخت آن کوتاه مانده و از کجا معلوم که کارهای شگفت و حیرت انگیز عارفان و صوفیان پاک نیز از همین اسرار ناشناخته نباشد ؟
    اکنون گوییم نکته ی مهمی که در این مورد باید بدان توجه داشت این است که "بزرگان این طایفه که کرامت اولیاء را روا داشته اند کسی را وا داشته اند که از کرامات چنان ترسد که از زنار یا بت ، زیرا هر چه بنده با آن آرام یابد جز خدای بزرگ ، آن چیز او را از حق دور سازد ، پس چون کرامات را بیند از مکر و فریب نفس بترسد . چنانکه در احوال بایزید بسطامی آورده اند که روزی به کناره ی دریا رسید ، دریا لب به لب فراز آورد . بایزید روی به آسمان کرد و گفت : فریب ، فریب "[ عطار، تذکرة الاولیا، 390، چاپ دکتر محمد استعلامی ]
    و ابوسعید ابی الخیر می گوید :" بایزید شیری را مرکب کردی و مار افعی را تازیانه کردی و گفتی : برتر از این درجه خُلق و خوی نیکوست "[ محمد بن منور ، اسرارالتوحید ، 366،چاپ دکتر صفا]
    از سهل تستری پرسیدند که :" می گویند تو بر روی آب می روی ؟ گفت : از مؤذن این مسجد بپرس که وی مردی راستگوست . گفت : پرسیدم. مؤذن گفت : من این ندانم ، لکن در این روزها در حوضی در آمد تا غسل کند . در حوض افتاد که اگر من نبودمی ، در آنجا بمردی " عطار می گوید : شیخ بوعلی دَقّاق ( وفات 405ه.ق) چون این بشنید گفت :" او را کرامات بسیار بوده است ، لیکن خواست تا کرامات خود را بپوشاند " و همو یعنی سهل تستری می گفته است که" بزرگترین کرامات یا مقامات آن است که آدمی زاده خوی بد خویش را به خوی نیک بدل کند "
    ابونصر سراج نیز در این باره مطالبی سودمند نوشته و پس از اثبات کرامات و فرق آن با معجزات و جواب گویی به کسانی که منکر کرامات عارفان و دوستان خدا شده اند ، برخی از صوفیان و عارفان را که با وجود قدرت بر کرامت ، از کرامات روگردان و ترسان بوده اند یاد می کند و از جمله ی آنها بایزید بسطامی ، جنید بغدادی ، ابوالحسن خرقانی و چند تن دیگر را یاد می کند و سخنانی از ایشان در نفی کرامت و دوری از آن نقل می کند [ اللمع 6-173، چاپ لایذن ]
    در احوال ابوسعید هم آمده است که " شیخ ما را گفتند : فلان کس بر روی آب می رود . گفت : سهل است که گنجشک و وزغ نیز بر روی آب میرود . گفتند : فلان کس در هوا می پرد ، گفت : زغن و مگس نیز در هوا می پرد . گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری میرود ، شیخ گفت : شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می رود . این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست . مرد آن باشد که در میان خلق بنشیند و بر خیزد و بخورد و بخسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در میان خلق داد و ستد کند و زن خواهد و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد "[ محمد بن منور ، اسرارالتوحید، 55، منتخب ، به کوشش احمد بهمنیار ]
    حاصل آنکه صوفیان و عارفان در آغاز با آنکه می توانستند کراماتی از خود بروز بدهند و در اوقات لازم کارهایی نیز از این دست انجام داده اند ، روی هم رفته از اظهار و انجام آن به صورت مداوم یا دوری می جستند یا همیشه بر انجام این قبیل کارهای قادر نبودند و دلیلشان این بود که رسول نیز چنین بود، وقتی با روبنه ی خود را به زحمت از مکه به مدینه یا از مدینه به مکه میبرد [ سوره نحل ، آیه ی 7] ولی زمانی به یک شب از مکه به بیت المقدس یا آسمان چهارم و یا هفتم می رفت [ سورت اسراء آیه ی 1 ] به قول سعدی :
    اگر درویش بر حالی بماندی سر دست از دو عالم بر فشاندی
    گلستان ، 113
    ونیز به قول همو که گوید :" وقتی ..... چنین بود که به جبرئیل و میکائیل نپرداختی و دیگر وقت با حفصه و زینب در ساختی ....."
    ابن عربی (وفات 638ه.ق) نیز اگر چه کرامت اولیاء و مردان خدا را پذیرفته ولی مطابق با روح مذهب وحدت وجود خود آن را با کار عارفان کامل سازگار نمی داند . اینک از خود او بشنوید :" جمهور صوفیان ادعا می کنند که عارفان محقق و واصلان به مقام ولایت و قربحق ، قائلند که کرامت و خارق عادت امری بی اساس است لیکن نه برای اینکه کرامت وجود ندارد و معقول نیست بلکه برای اینکه : عارفی که به مقام جمع – یا فناء- رسیده است و وحدت وجود برای او پدیدار گشته و اتحاد ذات خود را با حق دریافته ، با اینکه قدرت تصرف درموجودات داشته باشد و دارد ، باید آن را ترک کند و از آن کناره گیری کند و اگر تصرف کند ، بداند که تصرف کننده و تصرف شده کیست و از چه نظر و کدام نظر گاه تصرف را به نفس خویش نسبت می کند ؟"[ شرح فصوص الحکم ، 156/2 ، به قلم مرحوم دکتر ابوالعلاء عفیفی ريال چاپ بیروت ]
    حافظ نیزدرباره ی کرامات ، نظری شبیه به " ابن عربی " داشته است :
    خیز تا خرقه ی صوفی به خرابات بریم شطح و طامات به بازرا خرافات بریم
    شرممان باد زپشمینه ی آلوده ی خویش گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
    اما برای انکار کرامات و کارهای شگفت عارفان و دوستان خدا ، چند شرط لازم است .
    نخست اینکه : باید انکار کننده پاک باشد و برخی از اوقات به احوال روحی خود نظر بیفکند تا ببیند به چه کاری مشغول است ؟ اگر طالب مال و جاه دنیاست ، دلش مرده است و مرد این راه نیست . آنکه هر نو بهار زنی نو میخواهد و در " کادیلاک " آخرین مدل می نشیند و از صبح تا شام به زن بارگی و ساده بازی مشغول است و از اصول اسلام و مبانی انسانیت به بازگویی الفاظ و کلمات آن کفایت کرده ، هم خدا و هم خرما را می خواهد و پیوسته به گلو و زیر شکم می اندیشد و هر روز به رنگی در می آید . گاه انقلابی ، و گاه طبیعت پرست ، گاه مداح و ستایشگر می شود و همیشه کیفور باده و وافور است او را با راز پاکان و کار پارسایان چه کار ؟ بسیاری از کسانی که در گذشته تصوف را رد کرده و بر صوفیان چوب زده اند ، خود را پاک و مصلح پنداشته اند ، ولی حقاً خود را نسنجیده اند که " یجوزند یا لایجوز " .
    ولی صوفیان و عارفان پاک به اندازه ای بزرگوار و با گذشت بوده اند که با همین مدعی و دنیا پرست نیز نه پرخاش کرده اند و نه رد نوشته اند ، تنها گفته اند :" راه ما با راه شما یکی نیست ، راه شما برای شما باد و راه ما برای ما "
    به نظر عارف راستین ، این جهان پندار است و مردمان همه دنبال پندارند و می آیند و می رودند و در این میان می جنگند به همدیگر زور می گویند ، تجاوز می کنند ، دشنام می دهند ، لقمه را از دهان هم بیرون می کشند و به توانگران می خورانند تا توانگر تر و زورمندتر گردند و بیشتر زور بگویند و خلق خدا را اسیر هواها و خواست ها و شهوت پرستی ها و جاه طلبی های خود بکنند . روز و شب در جمع مال می کوشند ، ولی سرانجام غفلتاً و بناگاه در کام مرگ فرو می روند و آنگاه میراث خواران از آنها سود می جویند و خوش می شوند و چون سگان دندان تیز کرده با شعار " میراث حلال است " به قشلاق و ییلاق می روند . در ازدواج با زنان و دخترکان زیبا و فریبا حرص و جوش می زنند ولی کام نیافته گرفتار چنگال سرطان و سکته ی مغزی می شوند و همه ی آرزوها و آرمان هایشان نقش بر آب می شود و در خاک می شوند . اگر کسی بگوید که این امور که شما شماره کردید ، خواب و خیال و پندار نیست ، صوفی سر عناد و جدال ندارد و می گوید برو ، دنبال همین آروزها باش که این نعمت ها بر تو ارزانی باد . وی اصراری در بیان و قبولاندن اصول صوفیانه ندارد ، اگر کسی مشتاق و طالب باشد چند کلمه ای می گوید و راه را نشان می دهد ولی اصرار ندارد که راه من راست است ، می گوید من و دیگران چنین دریافته ایم که دنیا به منزله ی خانه ای دو در است که از یک در می آییم و از یک در بیرون میرویم و این جهان سرای اقامت نیست ، نوح نهصد و پنجاه سال عمر کرد . جبرئیل از آسمان بر بالین او آمد و گفت : این مدت دراز عمر را چگونه یافتی و دنیا را چگونه دیدی ؟ گفت : همچون سرایی دو در از یکی در آمدم و از دیگری بیرون می روم.
    پس چه لازم که ستم بکنیم ودروغ بگوییم و ریا بورزیم و با حرص و آز مال گرد آوریم و روح و جان خود را بیازاریم و سرانجام با حسرت و درد بمیریم و از در دوم بیرون شویم و به سرای نامعلومی برویم؟ باید نیکی کنیم و پاک باشیم و اگر دیگران بر ما ستم کنند بهتر از آن است که ما ستم کنیم [ستمکشی بهتر از ستمگری است . ابوعلی مسکویه، تهذیب الاخلاق ، 121، چاپ زریق]. به عبارت دیگر " ستم کشی " بهتر از ستمگری " است . در مال و خواسته به اختصاص قائل نباشیم هر چه داریم با دوستان و مردمان بخوریم ، یه جای اینکه نام ما بر روی سکه های زر و سیم حک شود بگذار بر دل های مردم نقش بندد .
    دوم اینکه برای فهم اصول و عقاید و رفتار و کردار آنها سنخیت و همجنسی و همفکری با آنها لازم است . ریاضت و تحمل سختی ها و گوش دادن و دل نهادن به دستورهای مراد یا پیر و قطب و بیداری کشیدن شب ها و روزه داری روزها و گرسنگی و تشنگی و بی میلی اختیاری به دلفریبان و هزاران کار از این دست لازم است تا کسی همجنسی و سنخیت با صوفیان بیابد و پس از اینکه این احوال در او ظاهر گشت ، باید سال ها حلقه به گوش در میخانه ی عشق شود تا بفهمد و دریابد که : این سخن های بزرگ و آن کارهای شگفت راست است یا دروغ ؟ ولی کسی که تمام زندگانی او مخالفت علنی با درویشی است بلکه سیره ی او نادرویشی است ؛ اگر به مخالفت اهل حق برخیزد شکست می خورد و رسوا میشود .
    سوم اینکه بسیاری از امور برای ما عادی شده و به سادگی آنها را پذیرفته ایم صد یا صد و پنجاه سال پیش محال می نمود . پریدن انسان در هوا و رفتن او بر روی آب نیز از این زمره بود ولی امروزه به آسانی یمین و یسار دنیا را پرنده وار می گردیم و فراموش می کنیم که صد یا صد و پنجاه سال پیش اگر همین امور مشهود و عینی را به پدران ما می گفتند نه تنها باور نمی کردند ، بلکه انکار هم می کردند . اما دیده ی جان بین عارفان و صوفیان این نکات را به نیروی ذوق و اشراق و روشن بینی در می یافت . مولوی می گوید :
    واقعاتی که کنونت بر گشود / یک زمانی هم محالت می نمود
    [ مثنوی، دفتر3/289، علاءالدوله ]
    صوفیان بر خلاف مردم عادی نیروی درونی انسان را نیک ارزیابی کرده بودند و می گفتند انسان ، جهان کوچک است یعنی هر چه از قدرت و وسعت و عظمت و پهناوری در عالم مشاهده می شود در وجود آدمی زاده نیز هست و علاوه بر آن ، نیروی عقلو قدرت و اشراق قلب را هم دارد . از این جا بود که ابن سینا می گفت :" هر چه از سخنان شگفت و کارهای عجیب عارفان به گوش تو می رسد ، برفور انکار مکن بلکه آن را در بقعه ی امکان بگذار ...." زیرا اصلاً امری که ناممکن باشد به تخیل آدمی زاده نمی رسد و هر چه به تخیل و اندیشه ی آدمی بگذرد ، دیر یا زود جامه ی عمل خواهد پوشید . به هر حال صوفی یا عارف، انسان را محدود نمی دانست و معتقد بود :
    رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند / بنگر که تا چه خد است مکان آدمیت
    [ سعدی ، کلیات ، 790، فروغی ]
    دیگر اینکه ؛ صوفی یا عارف و کسانی که در این رشته با ذوق جان کار کرده اند می گویند : انسان با تقوی و پاک و فرمانبردار حق ، خلیفه و جانشین خداست . مسلم است که قوای طبیعی در برابر او خاضع و خاشع و فروتن خواهند بود ، همچنانکه در برابر خدا [ این معنی اقتباس از حدیث پیامبر اکرم(ص) است که امیرالمؤمنین (ع) آن را از آن حضرت یاد می کند ؛ شرح نهج البلاغه،146/10 ، محمد ابوالفضل ابراهیم ]
    و سخن آخر ؛ معجزات پیامبران و کرامات صوفیان و عارفان اموری است که در ضمیر و عقل ما نمی گنجد و به نظر اهل حق این امور به اسباب ارتباط ندارد بلکه حاصل تصریف خداست که " هر چه خواهند بکند و هر حکم که خواهند براند " .

  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    چرا صوفیان علم را حجاب می شمارند ؟
    786

    یکی از سخنان دو پهلوی صوفیان که مایه ی نزاع بسیاری از دانشمندان شده و بر صوفیان طعن کرده و لعن گفته و حتی آنان را به ریشخند گرفته اند این است که آنان گفته اند :" علم ، حجاب عظیم است "[ غزالی ، کیمیای سعادت، چاپ احمد آرام، 29، تلبیس ابلیس، 149، چاپ مصر ] و نیز پیامبر اکرم (ص) روایتی آورده اند که :" بیشتر بهشتیان ساده دلان اند "[ امام فخر رازی ، تفسیر کبیر، 27/27، چاپ مصر، غزالی ، احیاء علوم الدین ، 17/3، چاپ مصر با مقدمه ی دکتر بدوی طبانه ]
    شک نیست که ظاهر این دو سخن یا حدیث شگفت است و مایه ی نگرانی و شوریدگی ذهن . زیرا این همه آیات و اخبار و اشعار و سخنان حکیمان و نکته سنجان و حتی خود عارفان و صوفیان در فضیلت علم و دانش را چگونه تأویل می توان کرد؟ این همه پیشرفت در زندگانی آدمی زادگان و رفاه نسبی در امور مادی و شوون معنوی جهان از برکت علم و دانش است . قرآن مجید که هر مسلمانی را از کودکی با آن بار آورده بزرگ کرده اند در بیش از یکصد و پنجاه آیه به صراحت یا اشارت از عظمت علم و دانش و فضیلت عالمان و دانشمندان یاد کرده است " خدا کسانی از شما را که ایمان آورده و دانش یافته اند ، به درجاتی بلند کرده است "[مجادله ، آیه ی 11] ، "بگو آیا برابرند کسانی که می دانند و کسانی که نمی دانند ؟..."[ زمر، آیه ی 11] ، " بی گمان می ترسند از خدا بندگان دانای او..."[ فاطر آیه ی 28]،" بگوکافی است که میان من و میان شما خدا گواه باشد ، و آنکه پیش اوست علم کتاب..." و بسیاری آیات دیگر.
    و زمانی که پیامبر (ص) علی(ع) را وصیت می کرد گفت " ای علی ، چون مردم با انواع نیکوکاری به سوی خدا تقرب می جویند ، تو به عقل و دانش خویش تقرب جوی "[ ابونعیم اصفهانی ، حلیة الاولیاء، 1،199؛ غزالی ، احیاء علوم الدین ، 3/16] ، و هم از پیامبر (ص) روایت کرده اند که گفت " برتری دانشمند بر پارسا ، چون برتری من است بر یکی از کوچک ترین یارانم " یا " برتری دانشمند بر پارسا ، چون برتری ماه چهارده شبه است بر دیگر اختران " و نیز روایت کرده اند که " مردم یا دانشمندند یا دانشجوی و دیگران چون ستوران " و " اندیشیدن یک ساعت برتر از پرستش شصت یا هفتاد سال است " و بسیاری از حدیث ها و روایت ها ی دیگر.
    خود عارفان و صوفیان نیز از ستایش دانش و علم باز نایستاده اند و جهل و نادانی را نکوهیده اند . سهل شوشتری (وفات 283ه.ق) می گوید " هیچ مصیبت ، آدمی را عظیم تر از جهل نیست "[ عطار ، تذکرة الاولیاء، 314، چاپ دکتر محمد استعلامی ]
    و اسحق نهرجوری (وفات 330ه.ق) می گوید :" برترین احوال صوفیانه آن است که با دانش قرین باشد "[ قشیری، الرسالة القشیریة، 45، چاپ مصر ] و بایزید بسطامی می گوید :" جهل و نادانی ، مرگ زندگان است "[ مختار الحکم، چاپ مادرید ، 69]
    ابوسعید ابی الخیر می گوید " هر حالت که از علم و مجاهده خالی بود ، زیان آن بیش از سود بود "[ محمد بن منور ، اسرار التوحید ،61، احمد بهمنیار ]
    مردمان دیگری هم که عقل و تمیز و هوشمندی آنان مورد قبول عام است و از تصوف هم بهره ای داشته اند ، علم و دانش را ستوده اند . مولوی گزنده ترین انتقاد ها را از علم کرده ، خود در جای دیگر در بیان عظمت علم سخنانی گفته است که از قدرت بیان و نیروی اندیشه ی مردمان عادی بیرون است . آیا بیانی زیباتر و عمیق تر از این سراغ دارید ؟
    خاتم ملک سلیمان است علم / جمله عالم صورت و جانست علم
    آدمی را زین هنر بیچاره گشت / خلق دریاها و خلق کوه و دشت
    زو پلنگ و شیر ترسان همچوموش / زو شده پنهان به دشت و که وحوش
    زو پری و دیو ساحل ها گرفت / هر یکی در جای پنهان جا گرفت
    [ مثنوی ، 28/1، چاپ علاءالدوله ]
    اگر چنین است و دانش و علم مورد تصدیق و تحسین همه است ، چرا صوفیان آن را حجاب می شمارند و تحصیل آن را مایه ی شقاوت و شور بختی می دانند؟
    برای اینکه به درستی به این سوال ، جواب بیابیم ، باید رشته ی افکار را به یونان بکشانیم؛
    فلسفه ی سقراط بر دو پایه استوار بوده ؛ نخستین ، نظریه ی معرفت است که سقراط با این نظریه انکار می کرد که ادراکات عقلی یا احکام کلی که معرفت حقیقی نامیده می شود ، کار حواس باشد بلکه کار عقل است و چون عقل ، میان مردم امری مشترک است ممکن است آن را مقیاسی مشترک دانست که نتایج آن به اختلاف ظروف مختلف نمی شود و معنی این جمله آن است که حقایق عالم ثابت است و عقل آن را به صورت واحدی ادراک می کند ، ولی ادراکات حسی و احساسات همه متضاد و ناثابت اند ، از این روی ، اساس علم قرار نمی گیرند .
    دوم ؛ نظریه ی اخلاقی است که میان علم و عمل یا علم و فضیلت وحدت می دهد و آن دو را یکی می کند . با اینکه نظریه ی معرفت در تاریخ باقی تر و موثر و دقیق تر بود، به چشم بسیاری از شاگردان سقراط موضوع به عکس جلوه کرده ، یعنی نظریه ی اخلاق سقراط را به اعجاب نگریستند و همه ی کوشش خود را در این راه به کار انداختند تا زندگانی خود را به روش او بکنند و مثل معروف او را که می گفت :" فضیلت ، غایت حیات است " شعار خود سازند .
    پیروان سقراط - به ویژه کلبیان - همه بر این قول هم داستان شدند و از بن دندان اتفاق کردند که باید فضیلت غرض و غایت زندگانی آنها باشد چنانکه غرض نهایی در زندگانی استادشان بوده ؛ ولیکن ایشان برای این منظور به وسایل گوناگون تشبث جستند ، زیرا آنها در تفسیر فضیلت اختلاف داشتند و خود سقراط هم تعریف واضحی برای آنها بر جا نگذاشته بود، تا پیروانش زمان حاجت بدان رجوع کنند و بر منوال آن روند . آنچه وی در این باره گفته بود این بود که فضیلت باید از علم برخیزد و بر پایه ی آن استوار باشد و شخص باید به تعریف فضیلت عالم باشد تا فاضل گردد . اما این تعریف چیست ؟ و حد و رسم آن کدام؟ سقراط دقیقاً متعرض آن نشده بود . برخی از او نقل کرده اند که فضیلت ، علم است و این راست است ، ولی کدام علم مقصود او بوده است . ستاره شناسی یا کیهان شناسی یا ریاضی ؟ ولی گویا هیچ یک از این علوم مقصود او نبوده ، بلکه مقصود او علم اخلاق بوده ، یا به عبارت دیگر ، علم ِ فضیلت . ولی این تعریف هم مستلزم " دور" است زیرا از جایی که آغاز می شود بدانجا نیز پایان می یابد . چه وقتی می گوییم :" فضیلت ، علم فضیلت است " ، چیزی را توضیح نکرده ایم و مطلب تازه و نتیجه ی ثمر بخشی به دست نیاورده ایم و چون علم ، نزد سقراط شناخت فضیلت است . از این روی کلبیان یا سگ روشان نیز از علوم و فنون روی گردان شدند و در این راه ، مبالغه را از حد گذرانیدند تا بدانجا که جهل را ستودند و تنها فضیلت را برای تحصیل سعادت کافی دانستند و گفتند :" فضیلت نیز در گرو عمل است و نیازی به دانش فراوان و سخن زیاد ندارد "
    شاگردان این مدرسه در روی زمین پراکنده شدند ، آنها از مردم چیزی نمی خواستند ولی آنها را به زهد و قناعت وا می داشتند و تعلیم می کردند که " جز در فضیلت جویی ، در چیزی خیری نیست و جز در رذیلت شری نه " خانه و خواسته و مالکیت و کامجویی از زنان و عشق زیبارویان و بهره مندی از نعمت های جهان آزادی نیست . قناعت خود نیز از وسایل خیر نیست . بلکه خیر به تنهایی فضیلت است . فقر و شوربختی و بیماری و بردگی و حتی مرگ از وسایل شر نیست ، بلکه شر ، رذیلت است و نیز بندگی بدتر از آزادی نیست اگر بنده ای به فضیلت زندگی کند ، زیرا در این صورت وی به راستی آزاده است اگر چه به صورت بنده ی زر خرید باشد . سگ روشان همچنین خودکشی را – به شرط آنکه از ترس رنج و فقر و فرار از بدبختی نباشد ، بلکه دلیل آن باشد که زندگانی چیز مهمی نیست که انسان دو دستی به آن بچسبد - روا می دانستند و از کلبیان بسیاری بوده اند که برای نشان دادن بی ارجی دنیا در ملاء عام خود را کشته اند .
    و نیز همچنان که سقراط هم گفته - فضیلت یکی بیش نیست و تجزیه نمی پذیرد اگر چه شخصی به غایت فاضل باشد ماند خط ، که خواه مستقیم و خواه غیر مستقیم باشد ، وسطی میان دو طرف آن نیست . پس اگر شخص با فضیلت باشد به همه ی علوم عالم و به همه ی حکمت حکیم و به همه ی سعادت سعید شده است و به نهایت کمال رسیده و زیرا فضیلت به تنهایی همه ی این امور را در بردارد . اگر شخص بی فضیلت باشد و با وجود داشتن همه ی علوم و تمتعات مادی و نعمات جهانی ، کم خرد و شور بخت و نادان است . بسیار کسان را می بینید که با داشتن علم بسیار و حکمت و نکته سنجی بیشمار دزدی می کنند ، آن هم دزدی بزرگ ، توده ی مردم تخم مرغ می دزدند ولی آنها شتر می دزدند و زاد و توشه ی مردمی را به یغما می برند ، راهزنان را هدایت می کنند و از ستمکاران حمایت می گیرند و خود به کمک آنان می شتایند و دانش خود را بنده ی دینار و درم می سازند و برای خاطر دستمالی قیصریه را آتش می زنند . رابرت اوپنهایمر دانشمندی آمریکایی و رئیس دانشگاه شیکاگو و مدیر موسسات اتمی آمریکا بود . در سال 1941 ژاپن در " پرل هاربر " به ناوگان های آمریکایی حمله کرد و همه را نابود ساخت . تا این زمان ، آمریکا از جنگ تن می زد. ولی با این حمله به ورود در جنگ مجبور شد برای اینکه جنگ فرسایشی را بی فایده می دید از موسسات اتمی و از همین اوپنهایمر خواست که دو عدد بمب اتمی بسازد . فرمول آن نیز آماده بود . اوپنهایمر از ساختن بمب امتناع کرد و مجبور شد که از همه ی مقامات خود استعفا دهد . استدلال او این بود که " شکستن اتم برای استفاده نوع بشر منظور بوده نه برای هلاک ساختن آنها " . اما اگر او این کار را نکرد شاگرد و همکارش بمب را ساخت و دولت وقت آمریکا آنها را سر مردم ژاپن در ناکازاکی و هیروشیما فرو ریخت و او مقام و جایزه دریافت کرد [ دایرة المعارف بین الملل ، 19/202] پس ، آنچه شخص را از شر باز می دارد و در نهایت فقر و نیازمندی و تنگدستی و بیماری خرسندش نگاه می دارد ، فضیلت است نه چیز دیگر . حاصل سخن اینکه بی علم می توان زیست ولی بی فضیلت نمی توان. و این عقیده ی به ظاهر شگفت را پیشرفت های مهم علمی جدید به وضوح روشن می کند . زیرا با همه ی ترقیات شگفت ، بشر هنوز هم تجاوز می کند . آزادی و ناموس دیگران را سلب می کند . چشمش سیر نمی شود و حقوق ناتوانان دراز دستی می کند ، همنوعانش را می آزارد ، مردم را در زندان های تاریک شکنجه می کند ، ریا و تزویر و تحقیر می کند ، در برابر گردنفرازان پشت خود را دو تا می کند ولی خانه ی بینوایان را خراب می کند و اسیر و گرفتارشان می کند ، چرا؟ برای اینکه " ارزش " ها از میان خلق رخت بربسته و یا به تعبیر اسکندر " کش دار " شده است . اگر دقت کنیم می بینیم که روستایی بیدانش و نادان آسوده تر از شهری فیلسوف و متمدن زندگانی می کند زیرا حیاتش بر روال طبیعت و بر اساس فضیلت است. به قول سعدی :
    بخفتند خوش روستایی و جفت / به نازی که ، سلطان در ایوان نخفت
    گدایی که بر خاطرش بند نیست . به از پادشاهی که خرسند نیست
    متمدن فلسفه خوانده پیرو هوی و هوس و گرفتار تشریفات و بدبخت " لوکس زدگی" و مظاهر فریبنده و شراب و قمار و زن بارگی است و " پیداست کز این میان چه خواهد برخاست " .
    علم به تنهایی سعادت و نیک بختی به بار نمی آورد و در میان اهل اسلام ، تنها فرقه ای که به این نکته پی برده اند صوفیان اند . ظاهرا ً ؛ چون صوفیان گشادی سینه و وسعت مشرب داشته اند و نکته های فضیلت آمیز و آموزنده را از هر کس که بود می گرفتند ، این نکته ی مهم را که می گوید:" علم ، حجاب عظیم است " ، از فیلسوفان کلبی یا سگ رفتار و فلوطین و فیلسوفان نو افلاطونی گرفته اند . پس شگفت نیست اگر صوفی می گوید :" بیشتر بهشتیان ابلهان اند " ، چه مقصود از ابله در اینجا کسی نیست که کم خرد یا نادان و دیوانه و ناقص عقل باشد . بلکه کسی است که به امور دنیا چندان دل ندهد و خود را از سود و زیان آن نرنجاند و بداند که سرانجام همه در زیر مشتی خاک می روند . از این روی ، باید خود زندگانی کند و به دیگران هم حق بدند تا زندگانی بکنند و نفس بکشند نه اینکه لقمه را از دهان مردم بی دست و پا بیرون بکشد و مانند ارباب کلیسا و برخی فقیهان ، دنیا و مافیها را فرو ببرد و بگوید " مال وقف است و تعلق به دعاگو دارد "
    محمد غزالی که خود زمانی همه ی دانش های روزگار خودش را خوانده و در جدل و منطق و کلام و فلسفه همانند شیری بود که هیچ کس در برابر او نیروی مقاومت و مباحثت نمی داشت ، سرانجام از غرور و فریب رها گشت و دریافت که اصل فضیلت جویی است نه جدال جویی و سخنوری ، و همو حدیث منسوب به پیامبر را که گفته بود " بیشتر بهشتیان ، ابلهانند " به نیکی تفسیر کرد و گفت :" مقصود ابلهان و نادانان اند در امور دنیا از همه نظر .... " [ احیاء علوم الدین ، 17/3 ]
    ابوطالب مکی می گوید : پیشینیان پاک و ابله (= ناتوانی در گفتار و سادگی در رفتار و پندار ) از علوم معقول را بسیار دوست می داشتند ، زیرا رسول خدا (ص) آن را جزو ایمان قرار داده بود انجا که آن دو را به حیاء قرین ساخته بود و گفته : حیاء و عی دو شعبه از ایمان است ، و بذاء و بیان دو شعبه از نفاق [ قوت القلوب ، 167/1]
    مولوی که خود درغالب علوم رسمی زمانه سرآمد بود و به قول خودش " سجاده نشین باوقاری " گشته بود ، با ملاقات ترک شوریده دلی ، دست بر زمین و زمان افشاند و بسیاری از فقیهان و متکلمان دنیامدار سرد مزاج را از تأثیر فضیلت و حالت خود گرم ساخت و در حلقه ی مستان کشید . این باده ی آتشین را مولانا چندی از شمس تبریزی و چندی از صلاح الدین زرکوب و سرانجام از حسام الدین چلپی گرفت و در این نکته هیچ شک نمی توان کرد که خود مولانا از نظرگاه علو ظاهری از آن سه تن بسیار داناتر و آگاه تر بوده ولی چرا دیوانه وار دنبال شمس رفت . زیرا شمس ، فضیلت شورانگیز داشت و ریا و دنیامداری سرش نمی شد . به هر حال او که سالیان دراز تحصیل کرده و علوم رسمی را فراگرفته بود ، چون حقیقت انها را دریافت ، همه را پس پشت انداخت .
    و این معنی را مولوی در داستان "اعرابی " و " فیلسوف " بدین نحو بیان کرده عربی شتری از دو جوال دانه پر کرده بر روی شتر نهاده و خود بر روی آن نشسته بود . یک فیلسوف که مولوی او را " حدیث انداز " خوانده یعنی آنکه " سر صحبت را باز می کند " از او پرسید اصل ات از کجاست و بار دو جوالت کدام ؟ گفت : یکی گندم است و دیگری ریگ . گفت : چرا چنین کرده ای ، گفت : " برای ایجاد تعادل " مرد حکیم گفت : جوال ریگ را دور بریز و به جای آن تنگ گندم را دو قسمت کن و در دو جوال ریز :
    تا سبک گردد جوال و هم شتر / گفت شادباش ای حکیم اهل و حر
    آنگاه پرسید " با چنین فکر دقیق و رأی خوب . چرا عریانی و پیاده و در زحمت ؟" و بر او رحمت آورد و خواست او را سوار شتر کند . اما از او این سوال را کرد :
    ای چنین عقل و کفایت که تو راست / تو وزیری یا شهی بر گوی راست ؟
    گفت :" نه وزیرم و نه شاه ، بلکه از مردم عامه ام و حال و جامه ام گواه این است " اعرابی پرسید " چند تا گاو و گوسفند و شتر داری ؟ " حکیم در جواب :
    گفت والله نیست دور از برم / در همه ملکم وجوه قوت شب
    پس عرب گفتش که شو دور از برم / تا نبازد شومی تو بر سرم
    دور بر آن حکمت شومت زمن / نطق تو شوم بر اهل زمن
    یک جوالم گندم و دیگر ز ریگ / به بود زین حیله های مرده ریگ
    احمقی ام بس مبارک احمقیست / که دلم با برگ و جانم متقیست
    گر تو خواهی کت شقاوت کم شود /جها کن تا کز تو حکمت کم شود
    حکمتی کز طبع زاید زو خیال/ حکمتی بی فیض نور ذوالجلال
    حکمت دنیا فزاید ظن و شک / حکمت روحی بود فوق فلک
    [ مثنوی،176/2،علاء؛26/2-425، نیکلسون ]
    به نظر وی کسانی که امروز در کسب دانش می کوشند به منزله ی روباهانند که علوم روزگار را یاد می گیرند و زیرک و دنیا شناس می شوند ، آنگاه برای سودگیری بسیار شیوه ها و حیله ها و مکرهای گذشتگان را نیز می آموزند و جگرها می سوزند و در مقابل آن صبر و شکیبایی ، جوانمردی و ایثار و از خودگذشتگی و بخشندگی خود را از دست می دهند تا زر و سیم بیشتر کسب کنند در حالی که همین صفات خود " اکسیر " است و همه ی خس و خاشاک فلزات پست با تماس یافتن با آن به گوهر و مروارید بدل می شوند . درّ و مرواریدی که هیچ زمان پایان نمی یابد و فانی نمی شود .
    آن علمی که حجاب است ، علم مجادله و سفسطه است . دانش جاه طلبی و خودفروشی است که درپیشگاه کاملان ، برهان نادانی است . علم کسانی است که به جای تعلیم اخلاق و خوی پسندیده ی مردان خدا به مردم ، از روی ریا و فضل فروشی بر فراز منبر از " سوسیولوژی " و " کاسمولوژی" و "پسیکولوژی" و " بیولوژی" و " بروکراسی " دم می زنند و عوام را می فریبند و نعره ی " وادنیاه " می کشند . علم سخنورانی است که خطبه ها می خوانند ولی در دل به مردم می خندند و تریج قبای خود را زربفت می کنند . بیچاره عبید زاکانی را " هزل گوی " نام می نهند اما راست می گوید که " خطیبی را گفتند مسلمانی چیست ؟ گفت: من مردی خطیبم مرا با مسلمانی چه کار"[ کلیات، 145،چاپ اقبال] علم کسانی است در سخن بر " بایزید بسطامی " نکته می گیرند ، ولی یزید اموی از درون ناپاک و پر شهوت و ریای آنان ننگ دارد :
    نکته گیرد در سخن بر بایزید / ننگ دارد از دورن او یزید
    [ مولوی ، مثنوی ، 32/1، علاء]
    وانگهی همه ی صوفیان علم بحثی و نظری را حجاب نمی دانند و می گویند : اگر علم مایه ی آبادانی جهان و سبب رفاه و شادابی مردمان شود نه تنها حجاب نیست بلکه سرمایه ی یقین و ایمان است زیرا از وجود همین شگفتی های صنع ، به وجود صانع راه می بریم و آرامش دل می یابیم . پس صوفیگری ، با علم سودمند و سازنده و پیراینده ی خوی از آلایش ها و لذت پرستی های افراطی مخالف نیست بلکه با علمی مخالف است که در آن سفسطه و جدال و مشاغبه و خود فروشی به کار رود و مایه ی تیره بختی و گمراهی توده ی مردم شود و آنها را از یاد و ذکر خدا دور سازد . تصوف و سپردن راه حق ، بر پایه ی نیرومندی ایمان و یقین نهاده است و از این روی صوفیان ، مریدان خود را از مباحثات کلامی و فقهی و فلسفی باز می داشتند و معتقد بودند که : سالک به جای آنکه عمر خود را در چون و چرا بگذراند باید که در عمل بکوشد و مجاهدت ورزد و باطن خویش را پاک کند و مانند آینه روشن سازد تا صورت های غیبی و سروش عالم معنی در دل او پرتو افکنی آغازد و دل او به دریای بی کران علم الهی پیوند گیرد . چه صوفیان وحی و الهام را مخصوص پیامبران نمی دانند و می گویند رحمت و عنایت الهی مخصوص یکی یا دو تن نیست بلکه همه ی پاکان و روشندلان به اندازه ی پاکیزگی و طهارت دل از آن بهره و نصیب دارند . عطار از ابوسعید نقل می کند که گفت :" یک روز از دبیرستان می آمدم ، نابینایی بود مرا پیش خود خواند و گفت : کتاب می خوانی ؟ گفتم " فلان کتاب . گفت : مشایخ گفته اند حقیقت علم آن است که در نهاد آدمی گشوده گردد "[ تذکرة الاولیاء، 802، چاپ زوار ]
    حاصل آنکه ، به عقیدهی بیشتر عارفاتن علم بحثی مفید چندان فایده ای نیست ، و علم حقیقی به واسطه ی تهذیب اخلاق و تصفیه ی باطن به دست می آید [ در این بحث از ابن جوزی ، تلبیس ابلیس ، 24-360، چاپ مصر ، غزالی " احیاء علوم الدین ، 29/3-12، چاپ مصر ، با تصحیح و حواشی دکتر بدوی طبانه ، امام فخر رازی ،تفسیر کبیر ، 27-8-22 ، چاپ مصر استفاده کرده ایم] و قلبی که از آلایش ها و زنگارهای زدوده و پالوده شود ، قابلیت آن را می یابد که دانش ها از سوی خدا یا لوح محفوظ او در آن منعکس شود ، و بدین جتا برخی اوقات به خلوت و عزلت هم می روند تا پرده ی پندار از روی دل برداشته شود و سالک به مرتبه ی کشف و شهود نایل آید . برخی از دانشمندان عارف هم برای آسانی بحث و روشن کردن مقصود خود علم را به دو قسمت تقسیم کرده اند و گفته اند این دو علم با هم منافی و مخالف اند یکی علم معنوی یا دینی است که عبارت است از علم به احوال قلب و آفات اعمال و علم به خدا و صفات و افعال و اعمال و قدرت او . دیگری علم دنیوی است مانند علم طب و حساب و هندسه و نجوم و دیگر حرفه ها و صناعت ها و هر کس فکر و ذکر خود را مشغول یکی از این دو بکند و در اصول و فروع آن تعمیق و غور رسی یابد بصیرت و بینش وی از دیگری بریده می گردد . و از این روست که : امیر مومنان علی (ع) برای دنیا و آخرت سه مثل زد و گفت : آن دو همانند دو کفه ی ترازو ، یا مانند مشرق و مغرب و یا مانند دو سنگ آسیا است که هر گاه به یکی خشنود گشتی و بدان روی آوردی دیگری را از دست می دهی . و از این رواست که زیرکان در امور دنیا و دانندگان طب و هندسه و فلسفه را می بینی که در امور آخرت نادانند و هوشمندان و آگاهان در علم آخرت را می بینی که در بیشتر دانش های دنیوی جاهل و نادانند . زیرا نیروی عقل هر دو امر را یک جا بر نمی تاید و یکی از آن دو اغلب مانع کمال در دیگری می گردد و از این جهت پیامبر گفت که " بیشتر اهل بهشت ابلهانند " یعنی : ساده دلان و ناتوانان در امور دنیا . و حسن بصری در یکی از مواعظ خود می گوید : " به اقوامی بر خوردم که اگر شما آنها را می دیدید می گفتید که دیوانگان اند ، و اگر آنها شما را می دیدند می گفتند : شیاطین اند "[ غزالی، احیاء علوم الدین ، 17/3]
    اصل ایمان است باید آن را اول از همه در نظر گرفت و باید گروید که این فرض و واجب است پس از آن علم اگر به دست آید درجه ای است ، ولی به هوای کسب علم نباید اصل را رها کرد یا سهل گرفت ، زیرا خدای تعالی می گوید :" خدا رفعت می دهد کسانی از شما را که ایمان آورده اند و آن کسانی را که علم دادند درجاتی است "( مجادله ، آیه ی 11) به قول حافظ :
    به عُجب علم نتوان شد زاسباب طرب محروم . بیا ساقی که جاهل را غنی تر می رسد روزی
    و پایان بخش این مبحث این نکته ی لطیف است که ابونعیم اصفهانی ( وفات 230ه.ق) از احمدبن ابی الحواری ( که جنید بغدادی او را " ریحانه الشام " می خوانده ) نقل می کند که چون به مرحله ی قطع و علم الیقین رسید کتاب های خود را در دریا انداخت و گفت :" ای علم ! این کار را نه از روی اهانت به تو میکنم ، نه بلکه تو را برای رسیدن به خدا می خواستم ، و اکنون به او رسیدم ، از تو بی نیازم "[ حلیة الاولیاء، 5/10، بیروت، بی.تا ].

  12. تشکرها 2


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود