صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ریاضیات جدید

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14

    ریاضیات جدید




    داستان ریاضیات جدید ازشهید مهدی رجب بیگی


    از همان وقتی که “یکی بود، یکی نبود” را یاد گرفتم، دوست داشتم معلم شوم. شب‌ و روز تلاش می‌کردم تا شاید بتوانم به این هدف دست یابم. یعنی معلم شوم.

    اما نه از آن معلمهایی که به کلاس می‌آیند تا با تحقیر دیگران حقارت خود را پنهان سازند و نه از آن معلمها که برای اثبات دانشمند‌بودن خود بی‌سوادی دیگران را ثابت می‌کنند

    و نه از آن معلمها که برای ساکت نگه‌داشتن شاگردها به کلاس می‌آیند؛ نه، هیچکدام. دوست داشتم معلمی باشم که همواره محصل شاگردانش است و محصلی که همیشه در راه معلم شدن پیش می‌رود و حالا؟

    معلم هستم. معلم معلم که نه، دانشجو هستم. اما خب، تدریس هم می‌کنم. اول توی جهاد کار می‌کردم. یعنی به جای کار جهاد می‌کردم! نه، همانکه اول گفتم: در جهاد کار می‌کردم. اصلا چه فرقی می‌کند؟

    بالاخره آدم هر کار که بکند جهاد است. این‌طور نیست؟رشته‌ام مربوط به کارهای ساختمانی می‌شود، اما از این‌جور کارها اصلا خوشم نمی‌آید. راستش را بخواهید خودم هم نمی‌دانم چرا این رشته را انتخاب کردم.

    دوستانم می‌گفتند: ” تو درست خیلی خوب است. حیف است که ادبیات و الهیات و تاریخ و این‌جور چیزها بخوانی. برو رشته‌های مهندسی.”

    آن وقتها قبول شدن در این رشته‌ها کار هر کسی نبود. از شما چه پنهان بعضی‌ها هم زیر گوشم خواندند: “نون توی راه‌وساختمان است. اگر غیر از این را انتخاب کنی، پشیمان می‌شوی.

    ” خلاصه نمی‌دانم چطور شد که “ساختمانی” از آب درآمدم. اما راستش را بخواهید دو مثقال هم سواد ندارم. از وقتی که پایم به دانشگاه رسیده است تا به حال، درس را بوسیده و به کناری گذاشته‌ام.

    یکی از اساتید می‌گفت: “پسرجان، تو هم عمر خودت را تلف کردی و هم جای یک‌نفر دیگر را گرفتی. به تو هم می‌شود گفت آکادمیسین!

    آخر ناسلامتی مثلا تو باید مهندس شوی. یعنی تو دوست نداری که یک مهندس پولدار با شخصیت شوی و راحت زندگی کنی؟ بابا خیلی خری!”

    دوسال پیش، برای کارآموزی به یک شرکت ساختمانی رفتم. باید شش هفته کارآموزی می‌کردم. قرار بود در آنجا کارهای عملی یاد بگیرم. رئیس شرکت می‌گفت:

    “یک مترور خوب باید بداند کجا را بیش از مقدار واقعی بنویسد و کجا را کمتر از آن. کاری که در فهرست بهاء متری دو ریال پیش بینی شده، باید کمتر از مقدار واقعی نوشت تا اعتماد صاحبکار جلب شود.

    آنوقت به راحتی می‌توان کاری را که متری دو هزار ریال است، دو برابر نوشت. ضرر آنجا جبران می‌شود هیچ، چندین برابر بیشتر هم گیر آدم می‌آید! فهمیدی پسر؟”

    این درس به این سادگی را هر چه می‌گفت نمی‌فهمیدم. هی مقدار واقعی را نوشتم تا بالاخره هفته پنجم، رئیس عصبانی شد و گفت: “تو پسرجان، مهندس بشو نیستی. برو پی کارت.

    نه به درد ما می‌خوری، نه به درد جامعه و نه به درد خودت. بی‌خودی جای یک نفر را در دانشگاه اشغال کرده‌ای. نه می‌فهمی سود چیست؟ نه می‌فهمی زیان چیست؟

    از حساب مالی و پولی هم سر در نمی‌آوری. بابا خیلی خری!”

    بله، روز سی‌وچهارم کارآموزی از شرکت اخراج شدم. از ورقه کارآموزی‌ام هم که دیگر نپرسید. دانش علمی: بد. دانش تجربی: بد. نظم‌وترتیب: متوسط. هوش‌وزیرکی: بسیار بد. کارآیی اقتصادی: فوق‌العاده بد.

    ملاحظات: به علت خشک‌سری و کودنی در روز سی‌وچهارم اخراج شد …. .




    ویرایش توسط مریم : ۱۳۹۱/۱۰/۰۳ در ساعت ۱۵:۱۹


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    2,426
    مورد تشکر
    8 پست
    حضور
    22 روز 22 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    4
    گالری
    28



    به نام خدا
    نقل قول نوشته اصلی توسط مریم نمایش پست
    شهید مهدی رجب بیگی


    ریاضیات جدید

       

    نام : مهدی
    نام خانوادگی : رجب بیگی
    تاریخ تولد : 2/5/1336
    تحصیلات : کارشناسی مهندسی راه و ساختمان دانشکده فنی دانشگاه تهران
    مسئولیت : عضو جهاد سازندگی
    تاریخ شهادت : 5/7/1360
    محل شهادت : تهران / خیابان صبا جنوبی
    عملیات : ترور توسط منافقین کوردل

    آرامگاه : تهران / بهشت زهرا (سلام ا.. علیها) / قطعه 24 / ردیف 97 / شماره 4
    از دست نوشته های شهید:
    اگر بزرگترین دستاورد انقلاب را ایجاد تحول درونی در جهت هدایت جامعه به سمت ارزش های انسانی می دانیم بایستی بزرگترین خطر را نیز از دست رفتن همیشه ارزش ها بدانیم
    شهید مهدی رجب بیگی:
    از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند.

    او همیشه می گفت: خواهر دانش آموز، برادر دانش آموز: آیا می دانی برای چه پشت این میز نشسته ای برای آنکه بتوانی آدمی بشوی که فردا به درد محرومین جامعه ات که خود نیز از آنان هستی، بخوری. بتوانی در یک پست حساس انقلابی، فعال باشی و خود که از قشر مستضعفی، باری از دوش مستضعفان برداری.

    برای خواندن زندگی نامه این شهید به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

    نکات برگزیده
    در تسخیر لانه جاسوسی آمریکا نقش به سزا و عمده ای داشت.
    رجب بیگی مسئولیت های حساس و بزرگی را چون «مسئولیت برگزاری و انجام گردهمایی جنبش های آزادی بخش جهان در تهران» و «نمایندگی دانشجویان خط امام در گردهمایی» را به عهده داشت
    مقالات و تحلیل های وی از بهترین کارهای مطبوعاتی و فرهنگی روزنامه های معتبر و سراسری کشور بود.
    از تحلیل های دقیق و قوی سیاسی تا پراحساس ترین قطعات ذوقی و مطالب سیاسی و فکاهی

    زندگی نامه
    شهید مهدی رجب بیگی در بهمن سال 1336 در شهر دامغان بدنیا آمد و دوران کودکی و نوجوانی را به همراه خانواده اش در تهران سپری کرد. در محله های فقیر نشین تهران، طعم فقر و محرومیت را از همان آغاز نوجوانی به وی چشاند. مهدی تحصیلات ابتدائی و متوسطه خود را نیز در تهران گذراند و بعلت استعداد فوق العاده ای که داشت، همواره از دانش آموزان موفق مدارس محسوب می شد. وی از همان ابتدا علاقه بسیار زیادی به مطالعه و تفکر و تحقیق داشت و از اینرو تا قبل از پایان تحصیلات متوسطه، با کتب مذهبی آشنا گردید. خانواده مهدی از وی بعنوان الگو و سرمشق و چهره ای محبوب و مورد احترام در میان تمام اقوام و آشنایان ذکر می کنند، چرا که در برخوردهایش بسیار متواضع و فروتن بود. مهدی از همان ابتدا علاقه بسیار زیادی به کمک به طبقه محروم و طبقه مستضعف داشت. بطوریکه بنا به گفته مادر ایشان، حتی در کودکی برای کمک به مستخدم مدرسه، زودتر از دیگران در مدرسه حاضر می شد. همچنین وی از همان ابتدا دارای بعد عرفانی قوی بود، بطوریکه شبها غالبا تا نیمی از شب گذشته به عبادت و راز و نیاز با پروردگار خویش مشغول بود و بسیاری از روزها را نیز روزه داشت. شهید رجب بیگی در سال 1354 وارد دانشگاه فنی دانشگاه تهران شد و در رشته مهندسی راه و ساختمان به تحصیل مشغول گشت. وی از همان اوائل ورود به دانشگاه همراه با دیگر برادران مسلمان خود به فعالیتهای صنفی-سیاسی روی آورد. استعداد زیادش او را در درس نیز بسیار موفق ساخته بود. در اواخر سال اول از طرف دانشجویان به عضویت شورای دانشجویی دانشکده انتخاب شد و این مسئولیت را تا سال 58 و آغاز انقلاب فرهنگی ادامه داد. در شورای دانشجویان یکی از افراد بسیار فعال بود و موضعگیریهای کوبنده اش همیشه برای گردانندگان وابسته به رژیم در دانشکده ایجاد زحمت می کرد. برادر شهیدمان علاقه زیادی به مطالعه کتب سیاسی- اجتماعی و دینی داشت و یکی از مسئولین کتابخانه اسلامی دانشجویان فنی بود. در بین ورزشها به کوهنوردی علاقه داشت و معمولادر برنامه کوهنوردی دانشجویان مسلمان شرکت می کرد. در زمان رژیم منفور شاه با وجود خفقان شدید، مسئولیت خود را در قبال اسلام با پخش اعلامیه در دانشکده و شرکت در تظاهرات دانشجوئی و خیابانی و اداره فعالیتهای سیاسی- صنفی دانشگاهی انجام می داد. در دوران انقلاب در راهپیمائی با شکوه امت قهرمان شرکت فعال داشت و در براه انداختن و سازماندهی تظاهرات مختلف همیشه حاضر بود. در نیمه دوم سال 57 که دانشگاه مرکز تجمع مردم شده بود، مهدی از کسانی بود که به نمایش فیلم و اسلاید از انقلاب و دیگر کارهای تبلیغی برای مردم می پرداخت. همزمان، در یکی از مساجد تهران نیز بطور مستمر به فعالیت و روشنگری مشغول بود. بعد از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و ادامه مجدد کار دانشگاهها، (سازمان دانشجویان مسلمان دانشکده فنی) که تشکیلات دانشجویان مسلمان دانشکده بود، به وجود آمد و برادر شهیدمان در این سازمان مسئولیت انتشار نشریه دانش آموزی«هجرت»را بعهده گرفت . مهدی با انقلاب یا پس از آن با اندیشه های انقلابی و اسلامی آشنا نشده بود بلکه در دوران رژیم منحوس شاه سالها به مبارزه همه جانبه با رژیم مشغول بود. از گردانندگان تظاهرات کوبنده و سازمان یافته دانشجویان مسلمان در دانشگاه بود و همچنین دیگر یاران دانشجوی فعال خود رژیم بود. جریانات سیاسی داخلی و خارجی را با تسلط و قدرت بی نظیر تحلیل سیاسی ایدئولوژیک می نمود. مقالات و تحلیل های وی از بهترین کارهای مطبوعاتی و فرهنگی روزنامه های با اعتبار کشور بود. آنچه در مورد وی حائز اهمیت و ارزش فراوان است، طبع و روحیه چند بعدی و متعالی اوست. وی از دقیقترین تحلیلهای سیاسی گرفته تا پر احساسترین قطعات ذوقی مطالب سیاسی - فکاهی، همه و همه را با تسلط بالائی ارائه می کرد. در بحثها و میز گردهائی که در دانشگاه در دوران دانشجوئی اش و یا در مدارس جنوب شهر در مقابل جریانات انحرافی به هنگام تدریس اش، داشت همیشه موفق بود و در مقابل استدلالهای متین ودید زیرکانه اش کمتر کسی یارای مقاوت یا توانائی گریز داشت. «شهید رجب بیگی» در یکی از مقالاتش، مواضع مبتنی بر«چپ روی کودکانه گروهکها را این چنین مورد عتاب قرار می دهد: «چگونه است دیالکتیسین هائی که می گویند«تعرف الاشیاء با ضداده» همگام با آقای کارتر و خانم تاچر و مستربگین و انورسادات و همصدا با رادیو بغداد و کلن و اسرائیل و ایران آزاد و همپای ساواکیها و وارداتچی های ممنوع المعامله و زمین داران و نزولخوران و بورس بازان و همنوابا اعوان و انصار معدومین اول انقلاب که «کلهم اجمعین» از ضد «امام امت هستند با همان کلمات و همان سکنات به حضرت امام ناسزا می گویند؟» چیز زیادی نمانده بود تا وی بتواند مدرک لیسانس خود را در مهندسی راه و ساختمان اخذ نماید. او از جمله کسانی بود که برای تخصص در کنار تقوی و تعهد، ارزش فراوان و حیاتی قائل بود و از این رو دانش آموزان او عمدتا از اقشار مستضعف بودند، از آنها دعوت می نمود تا «درس خواندن» را به عنوان «رسالت انقلابی» خود تلقی نموده و سعی کنند با نسل آینده دانشگاهها را «آنان» بسازند نه «بچه سرمایه دارهای شمال شهری» او همیشه می گفت: خواهر دانش آموز، برادر دانش آموز: آیا می دانی برای چه پشت این میز نشسته ای برای آنکه بتوانی آدمی بشوی که فردا به درد محرومین جامعه ات که خود نیز از آنان هستی، بخوری. بتوانی در یک پست حساس انقلابی، فعال باشی و خود که از قشر مستضعفی، باری از دوش مستضعفان برداری. برخورد اسلامی و قدرت جاذبه او روی دانش آموزانی که با آنها در تماس بود تاثیر فراوان داشت و چه بسیار دانش آموزانی که با کلمات او از دام گروهکهای منافق و منحرف رستند و به جبهه نیروهای خط امام پیوستند. او برای نیروهای خط امام یک عنصر فعال سیاسی ایدئولوژیک بود و کار او در محدوده فعالیتش جنبه حیاتی داشت. ولی منافقین کوردل باید بدانند که اگر چه شمع وجود او را خاموش ساختند ولی هیچگاه نخواهند آتش عشقی را که در دل مهدی زبانه می کشید و آن «عشق به امام و راه امام» بود، در دل یارانش و در دل توده های محروم خلق خاموش سازند. آری ... سرانجام مردم شهید پرور و شهید داده ما، همانگونه که طومار «حیات سیاسی» آنان را در هم پیچید طومار «زندگی» آنان را نیز درهم فرو خواهد پیچید که: «ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار.» شهید «رجب بیگی» در اوج فروتنی و تواضع و تقوائی که داشت از یک روحیه تهاجمی برخوردار بود. او به همان میزان که با مهربانی و علاقه در صدد تغییر مواضع انحرافی هواداران ساده و غافل گروهکها بود، به همان میزان معتقد به برخورد قاطع و کوبنده و نابود کننده با سران جنایت پیشه آنها بود. روز پنجم مهر 60 که جنایتکاران منافق با اسلحه در تهران به مردم و پاسداران مردمی انقلاب اسلامی حمله بردند و به کشتار آنان دست زدند «رجب بیگی» قهرمان با سلاح گرم به مقابله با آنان شتافت و در راه دفاع از آرمانهای اسلامی خویش و دفاع از مظلومیت و فروتنی خلق خویش به سر منزل مقصود شتافت. جاودان باد یاد و نام او در خاطره ها. وجود عنصری چون «شهید رجب بیگی» در سنگر مبارزه بر علیه عناصر وابسته به اشرافیت و فرهنگ فاسد غربی و نفاق چپ در آموزش و پرورش، همچون سدی نفوذ ناپذیز در برابر بازگشت سلطه آمریکا بود. در عین اینکه در انجام کارهای گوناگونی که بر عهده او بود، آرام و قرار نداشت و در شبانه روز جز چند ساعت اندک استراحتی نمی کرد، در برخورد با دوستان و یارانش و در برخورد با دانش آموزان، هرگز جانب صمیمیت و حسن رفتار را از دست نمی داد. «مهدی شهید» همچون همه جوانانی که معتقد به اسلام اصیل امام هستند روزها را به تلاش مستمر در انجام فعالیتهای انقلابی و شبها را به عبادت خداوند سپری می کرد، در حالیکه بسیاری از روزها را روزه دار بود. مهدی، جوانمرد عاشقی که جبهه و دانشگاه، جهاد و مدرسه و... سنگرهای مبارزه اش بر علیه امپریالیسم بود. در تسخیر «لانه جاسوسی آمریکا» در ایران نیز نقش به سزا و عمده داشت. در مدت یکسال و اندی که این مرکز توطئه و فساد در تسخیر «دانشجویان قهرمان و مسلمان پیرو خط امام» بود، رجب بیگی مسئولیتهای حساس و بزرگی را چون «مسئولیت برگزاری و انجام گردهمائی جنبشهای آزادیبخش جهان در تهران» و «نمایندگی» دانشجویان خط امام در گردهمائی جنبشهای آزادیبخش را به عهده داشت. وی از طرف دانشجویان مسلمان پیرو خط امام در مراسم نماز جمعه سخنرانی می کرد و در چندین نوبت اطلاعیه های افشاگرانه آنان را قرائت نمود. آری «رجب بیگی» دشمن سرسخت امریکا، سرانجام قربانی توطئه های آمریکایی منافقین شد و امریکا و ایادیش از شهادت او شاد شدند.



    به نام خدا

    [SIGPIC][/SIGPIC]

    کوچه هامان را به نام شهدا کردیم تا هر وقت نشانی منزلمان را می دهیم بدانیم از گذرگاه کدام شهید با آرامش به خانه می رسیم

    (شادی روحشان صلوات)


    آیت الله سید علی قاضی(ره) عارف کامل:در مستحبات عزاداری و زیارت سید الشهدا علیه السلام مسامحه ننمایید
    و روضه هفتگی و لو دو سه نفری داشته باشید که اسباب گشایش است.

    منو دل کندن از دل بر محاله...

    یا علی


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14




    و امّا بقیه ی داستان :

    اوه، مثل اینکه حواسم پرت شده است. داشتم چی می‌گفتم؟ آره، راجع به مدرسه‌ها می‌خواستم صحبت کنم. گفتم که از بچگی معلمی را دوست داشتم یا شاید هم نگفتم؟ هان؟

    عیبی ندارد از اول می‌گویم. سر سال رفتم اداره آموزش‌و‌پرورش تا معلم شوم. گفتند: اولا، مدرک شما کامل نیست و لیسانس ندارید؛ ثانیا، رشته شما که به درد معلمی نمی‌خورد؛ ثالثا، اصلا استخدام نمی‌کنیم.

    خیلی ناراحت شدم. هی این در و آن در زدم تا بلکه یک جوری دست‌وبالم را بند کنم. بالاخره یک‌جا گفتند: به شرطی که یک معرفی‌نامه بیاوری می‌توانی فعلا به عنوان معلم حق‌التدریس مشغول کار شوی.

    یک معرفی‌نامه از جهاد گرفتم و خلاصه، معلم شدم. معلم که نه، “دانشجوی معلم حق‌التدریس غیر رسمی موقت”. چه فرقی می‌کند؟ من دلم می‌خواست بتوانم توی یک مدرسه باشم و درس بدهم.

    حالا اسمش را هر چه می‌خواهند بگذارند. خیلی خوشحال بودم. اصلا از خوشحالی داشتم پر در می‌آوردم! اما نه، خوشحال خوشحال هم نبودم، برای اینکه من دلم می‌خواست معلم انشا باشم یا لااقل تاریخ و

    جغرافی و دینی و از این جور چیزها. می‌خواستم با بچه‌ها بیشتر حرف بزنم. یعنی بچه‌ها بیشتر با من حرف بزنند. اما تخصصم کم بود. معلم انشا باید بداند جمله چیست. فعل چیست. فاعل چیست.

    مقدمه و موضوع و نتیجه‌گیری یعنی چه. کجا باید نقطه گذاشت. کجا باید کاما گذاشت. من که نمی‌دانستم. در عوض تا دلتان بخواهد فرمول بلدم!

    “تانژانت بر حسب سینوس″، “سینوس بر حسب کسینوس″، “کسینوس به کتانژانت”، “انواع مثلث”، “قضیه میانه‌ها”، “قضیه ارتفاعات”، “فرمول مشتق”، “معادلات درجه یک”، “دو جمله‌ای‌های درجه دو”،

    “منحنی‌های درجه سه”، “نامعادلات شرطی”، “تقسیم ذهنی” و… . عیبی ندارد. اگر آدم بلد باشد حرف بزند با همین چیزها هم می‌شود حرفهای خوب زد. خود بچه‌ها به آدم یاد می‌دهند.

    فقط کافی است با آنها دوست باشی. بچه‌ها خیلی خوبند. مگه نه؟ خوب، البته بعضی وقتها هم شیطانی می‌کنند، مثلا همین چند روز پیش بود، سر کلاس مثلثات. نمی‌دانید چه بلایی به سرم آوردند!

    یکی را صدا زدم که بیاید پای تخته مسئله حل کند. گفت: آقا، به خدا هر چی می‌خوانیم یادمان می‌ره! هنوز نمی‌دانیم مثلثات به چه درد می‌خورد؟ آقا، به خدا خوانده بودیم ولی یادمان رفته.

    نفر بعدی را صدا زدم، گفت: آقا یادمان رفته مسئله‌ها را حل کنیم. رفته بودیم بسیج “مسلسل”ات یاد بگیریم. وقت نشد مثلثات بخوانیم. آقا، به خدا تقصیر ما نیست. نفر بعدی را صدا زدم فورا آمد پای تخته و یک تکه گچ دستش گرفت.

    خیلی خوشحال شدم. یک معادله درجه یک نوشتم و گفتم حل کن. کمی فکر کرد و گفت: آقا…آقا، ما خوانده بودیم اما…نمی دانستم ….آقا، اصلا کسی که میوة “درجه چهار” به زور گیرش می‌آید،

    روی چه “حسابی” باید معادلات “درجه یک” را حل کند؟! زور است؟ یکی از بچه‌ها از ته کلاس گفت: نه خیر، “جبر” است! همه خندیدند. از شما چه پنهان من هم خندیدم! نمی‌دانم شاید هم حق با آنها باشد.

    آره، خلاصه، همیشه وسط کلاس ریاضیات، به انشا و علوم احتماعی تبدیل می‌شود. راستی فرمول تبدیل “ریاضیات” به “انشا” چیست؟ این رادیگر من هم بلد نیستم! بگذریم… .

    “معلمی کار خیلی مشکلی است. آن هم در این زمانه و در این محله، با این بچه‌های بی‌سر و بی‌پا آقا! باور بفرمائید آنها “آدم بشو” نیستند. انرژی ما هم بیخود هدر می‌رود.

    سه سال است تقاضای انتقال از این ناحیه را کرده‌ام. خانة‌مان یوسف‌آباد است. اتومبیل هم که نمی‌توان آورد. مجبورم دو کورس اتوبوس سوار شوم و بیایم. آقا، به جان حضرت عالی دیروز نزدیک بود از خجالت آب شوم.

    وسط راه یکی از شاگردانم هم سوار اتوبوس شد. پدر‌سوخته یک‌راست آمد کنار من نشست. داشتم از خجالت آب می‌شدم. خب، شاگردی هم که جرأت کند در اتوبوس کنار معلمش بنشیند همین می‌شود که می‌بینید.

    داشت کار انتقالی‌ام درست می‌شد که رژیم عوض شد. بخشکی شانس!” اینها حرفهای معلم زیست‌شناسی است. زیست‌شناسی یعنی “زندگی” شناسی. او می‌گوید: “ما زنده بودن را بررسی می‌کنیم.

    ما می‌گوییم چکار کنید که دیرتر بمیرید. از نظر ما مهم نیست که زندگی یعنی چه؟ ما باید زنده ماندن را مورد نظر قرار دهیم. زیست‌شناسی یعنی این. البته به نظر من نباید بچه‌هایی را که دارای کمبود ویتامین هستند به مدرسه راه بدهند.

    علت وجود این همه بچة احمق و بی‌شعور در این…” تقریبا هر روز به محض جمع شدن معلمها توی دفتر حرفهایی شبیه به این را تکرار می‌کند. مثل اینکه ویتامین زیادی! کار دستش داده باشد!

    به هر حال، بعد از نطق ایشان، مطابق معمول، یکی از معلمهای با‌تجربه مرا نصحیت می‌کند که: “البته حضرتعالی جوان هستید. تجربة ما را که ندارید.

    من خیلی پدرانه به شما می‌گویم که این رفتار شما با شاگردان نه تنها به “پرستیژ” خود شما هم لطمه می‌زند، بلکه روی ما هم بی‌تاثیر نیست. وقتی شما به شاگردان سلام می‌کنید آنها توقعشان بالا می‌رود.

    فکر می‌کنند که ما هم باید به آنها سلام کنیم. آقا، این‌قدر به اینها رو ندهید. البته من با آنکه معلم انشا هستم همکاران می‌دانند سر کلاس من هیچکس جرأت جیک‌زدن ندارد.

    حتی جرأت آنکه انشایشان را هم بخوانند ندارند! معلم خوب باید جذبه داشته باشد. قاطع باشد. بتواند کلاس را ساکت نگه دارد. البته امیدوارم که ناراحت نشوید هر چه باشد تجربه ما بیشتر از شماست.”

    ......................

    ویرایش توسط مریم : ۱۳۹۱/۱۰/۰۵ در ساعت ۱۳:۴۸


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14



    ریاضیات جدید

    و اینکه.......


    از دفتر خوشم نمی‌آید. اکثرشان به زور معلم شده‌اند. یکی رشتة دل‌خواهش قبول نشده، یکی کار پیدا نکرده، یکی برای بازنشستگی، یکی برای سه ماه تعطیلی و خلاصه بیشتر‌شان از سر ناچاری معلم شده‌اند.

    می‌خواستم از شاگردان صحبت کنم اما مگر این‌ معلم‌ها می‌گذارند؟

    انگار که حسودیشان می‌شود! برایتان گفتم که صبح‌ها جیب‌هایم را پر از سینوس و کسینوس و تانژانت می‌کنم و به سمت مدرسه راه می‌افتم. جیبهای کتم مملو از است.

    البته گاهی وقتها یکی دو تا هم می‌برم! کیفم مخصوص “هندسه‌جات” است. انواع و اقسام مثلث و چهارضلعی. مثلث متساوی‌الاضلاع برای بچه‌های خیلی منظم! متساوی‌الساقین برای متوسطها و مثلثهای غیر‌مشخص برای ناجورها!

    چند تائی هم معادلات درجه یک و دو و سه همراه دارم. یک روز یکی از بچه‌ها گفت: همه چیز “درجة چهارش”، هم زودتر گیر می‌آید، هم ارزانتر است،

    إلا معادلات که درجة چهارش، هم جوابش دیر به دست می‌آید، هم گرانتر است، یعنی نمره بیشتری دارد! راستی چه “حسابی” در کار است؟ گفتم: “جبر” است! از بچه‌ها یاد گرفته‌ام!

    اوائل سال، صبحها زود به مدرسه می‌آمدم، اما حالا نه. می‌دانید چرا؟ برایتان تعریف می‌کنم. بچه‌ها صبحها در مدرسه ورزش می‌کنند. اما ده،بیست نفرشان جدای از بقیه در گوشه حیاط ورزش می‌کنند.

    می‌دانید آنچه که از “تفرقه” بدتر است چیست؟ بله، “دیدن تفرقه” است. منظرة بدی بود. من دوست دارم بچه‌ها با هم باشند. نمی‌دانستم چکار باید کرد.

    بالاخره یک روز یکی از آن کنار حیاطی‌ها را صدا زدم تا بیاید توی دفتر. البته بچه‌ها هم از دفتر خوششان نمی‌آید. نمی‌دانم چرا؟ لابد خجالت می‌کشند. به هرحال او قبول کرد. کلاس اول بود، اول نظری.

    برادر بزرگش دانشجو بود. پرسیدم: چرا با هم ورزش نمی‌کنید؟

    گفت: به ما می‌گویند منافق!

    چرا؟

    برای آنکه ما به آنها می‌گوییم مرتجع!

    خب، نگوئید.

    نمی‌شود. آخر هستند!

    شما چی؟

    نباید بگویند، برای اینکه نیستیم!

    ولی به این ترتیب، که مسئله حل نمی‌شود. حالا نمی‌توانید با حفظ عقاید، با هم ورزش کنید؟

    برادرم می‌گوید: “ارتجاع و انقلاب نمی‌توانند در کنار هم قرار بگیرند!”

    حرفمان به اینجا که رسید یک کلاس چهارمی‌آمد و صدایش زد و او هم رفت. پشت در دفتر با هم حرف می‌زدند. صدایشان را می‌شنیدم.

    چکارت داشت؟

    می‌گفت :”چرا با هم ورزش نمی‌کنید؟”

    چی گفتی؟ می‌خواستی بگی به تو چه؟ اینها مال حزب جمهوری! هستند! گرگهای در لباس میش! لعنتی‌های فالانژ مرتجع! بیا بریم.

    اما من ناراحت نشدم. خدا می‌داند ناراحت نشدم. باورتان نمی‌شود؟ بی‌رگم؟! اوه، نه! گفتم که بچه‌ها خیلی خوبند. خیلی خوب. همه‌شان خوبند. شما از این همه روح ایثار و مبارزه که در آنها هست لذت نمی‌برید؟

    به هرحال به خاطر هدفهایشان حتی اگر غلط باشد، حاضرند فداکاری کنند. این روی شما اثری ندارد؟ آدمهایی را که شبانه‌روزی صد رکعت نماز می‌خوانند، اما در عوض صدها هزار دروغ می‌گویند، مال مردم را می‌خورند،

    سر بیچاره‌ها را کلاه می‌گذارند، نزول می‌خورند و هزار کثافت‌کاری دیگر هم می‌کنند و هنوز هم مسلمانند، دیده‌اید؟ اینها بهترند یا آنها؟ بله، من با نظراتشان مخالفم، اما دشمنشان نیستم.

    ادامه دارد.....

    ویرایش توسط مریم : ۱۳۹۱/۱۰/۰۵ در ساعت ۱۳:۴۷


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14



    بله اینطوره :

    می‌دانید به نظر من باید کاری کرد که آن “برادرهای بزرگتر” به خودشان بیایند. اگر از اون “برادر بزرگترها” بپرسی، آره از آنها خیلی خوشم نمی‌آید.

    راستش را بخواهید بدم هم می‌آید! دارند همه را عذاب می‌دهند. اعصاب همه‌شان، چپ وراست، خرد است. “زنگ تفریح” شده است “جنگ تفریح!” اینها نمی‌گذارند آنها سرود بخوانند،

    آنها هم می‌پرند وسط سرود خواندن اینها. معلم‌ها هم توی دفتر بعضی به اینها بد می‌گویند، بعضی هم به آنها. چند تایی هم خیلی بی‌تفاوت فقط می‌خندند.

    چند روز پیش یکی از همین “بی‌تفاوت”ها می‌گفت: “همکاران باسابقه مرا می‌شناسند. اهل هیچ فرقه و گروهی هم نیستم. همان وقتها هم که هنوز شاه نرفته بود،

    به هیچ کاری کار نداشتم. می‌گفتند برو سر کلاس، می‌رفتم. می‌گفتند نرو، نمی‌رفتم. معلم خوب معلمی است که سرش توی هیچ کاری نباشد. یعنی فرمولش این است:

    “خانه، مدرسه، دفتر، کلاس، درس، کلاس، دفتر، مدرسه، خانه”. با اینکه اهل هیچ حزب‌و‌دسته‌ای هم نیستم، اما….. از بچه‌ها خوشم نمی‌آید. از بعد از انقلاب، پر روتر هم شده‌اند.

    یادش به خیر، آن وقتها عجب برپا،برجایی می‌دادند. سال‌به‌سال دریغ از پارسال! بی‌حیاها!” یک آقای دیگری هم بود، آقای تدین؟ یا شاید هم تمدن؟ نه، مثل اینکه تفنن؟ اسمش یادم نیست.

    فقط می‌دانم که توی اسمش دین دارد یا شاید آن‌هم نباشد؟ به هرحال توی شلوغی و سروصدا آمد نشست کنار من و گفت:”سلام‌علیکم، حال شما چطوره؟…… خوب، الحمدالله.

    من شنیده‌ام که حضرتعالی ماشاالله هزار ماشالله مسلمان قابلی هستید. خدا حفظتان کند. حتی من شنیده‌ام که کتابهای چپی را هم خوب نقد می‌کنید.

    آقا، تا می‌توانید با این بچه‌ها سرو‌کله بزنید. شما جوان هستید. بچه‌ها حرف شما را بهتر گوش می‌دهند. نظر خودتان چیست؟”
    گفتم: “راستش را بخواهید من با هیچ‌کدام از بچه‌ها مخالفتی ندارم.

    همانها هم که شما می‌گویید چپی هستند مگر چند کتاب خوانده‌اند؟ ده تا؟ بیست تا؟ چند تا؟ کتابهای اصلی را خوانده‌اند یا ده،بیست تا کتاب داستان؟

    شاید هم رفتار بنده و جنابعالی بوده است که آن یکی را چپ و این یکی را التقاطی و آن دیگری را منحرف و آن یکی را افراطی کرده است؟

    گفت: “آقا، دوره این دمکرات بازیها دیگر تمام شده است. من بیشتر از اینها روی شما حساب می‌کردم. این حرفها یعنی چه؟ رفتار بنده و جنابعالی چه ربطی به این مسائل دارد؟

    آقا، پدرسوختگی از هیکلشان می بارد، این حرفها کدام است؟ شما هم که “توزرد” از آب در آمده اید! اصلا شما مسئله قیامت را قبول دارید؟ آقا همان کتابها روی شما تأثیر گذاشته است.

    بروید خودتان را اصلاح کنید. خب البته سخت است. رنج و سختی دارد. شما فکر نکنید بنده از اول همین‌طوری بودم. سالهای سال زحمت کشیده‌ام، کوشش کرده‌ام،

    کتاب خوانده‌ام و…”
    داشتم چی می گفتم. ‌بله، راجع به شاگردها حرف می‌زدم. اما مگر این معلم‌ها می‌گذارند. انگار حسودیشان می‌شود! سال اول دانشکده که بودم،

    تدریس خصوصی می کردم. توی روزنامه آگهی می‌دادم و بعدش تلفن می‌زدند:
    الو، تدریس خصوصی؟بله، ساعتی صد تومن.روزهای زوج از ساعت…کجا؟

    خیابان تخت طاووس، کوچه دوم…
    از فردا، خداحافظ.نمی‌دانید چه بچه‌های باهوشی بودند. هم کلاس پیانو می‌رفتند، هم کلاس نقاشی می‌رفتند، هم کلاس باله می‌رفتند اسکی بازی!

    چه بچه‌های تمیزی. چه بچه‌های باهوشی! اصلا انگار اینها ساخته شده‌اند که فردا دکتر شوند! خوش به حالشان! اسمش چی بود؟ مامانش می‌گفت:

    کامی جان! اما روی دفترش نوشته بود: کامبیز‌خان! همیشه روی میزشان انواع و اقسام میوه و شیرینی چیده شده بود. کلاس دوم راهنمایی بود،

    اما رفتارش مثل آدمهای “خیلی گنده” بود! از رفتارش خوشم نمی‌آمد. انگار که من نوکرش هستم. عین اربابها دستور می‌داد: “می‌توانید شروع کنید”،

    “خسته شدم کافی است”، “ساعت چهار و نیم شروع کرده‌اید حالا پنج و نیم است، می‌شود یکساعت و نیم. پول دو ساعت را بهتان می‌دهم بروید.”

    ادامه دارد....

    ویرایش توسط مریم : ۱۳۹۱/۱۰/۰۶ در ساعت ۱۷:۵۹


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14



    خلاصه اینکه:

    سه جلسه بیشتر دوام نیاوردم. وجدانم قبول نمی‌کرد چیزی به او بیاموزم. به زور پول و تفریح و پیانو و اسکی و اینجور چیزها درس می‌خوانند.

    فردا هم می‌شوند “دکتر کامبیزخان!” متخصص‌الدوله که ریاست و اربابی بر ما از حقوق اولیه‌اشِ. مامی‌جانش هم هی جلوی فک‌وفامیلشان فیگور می‌گیرد که: “نمی‌دانید کامی چه هوشی داره!”

    پول سه جلسه را هم نرفتم بگیرم. لابد خیلی خوشحال شدند! هرچه پولدارتر می‌شوند، حرصشان هم بیشتر می‌شود! دزدهای الدنگ! شکم‌گنده‌های عوضی! خاک بر سرشان!

    داشتم چی می‌گفتم! مثل اینکه راجع به بچه‌های مدرسة خودمان حرف می‌زدم. نمی‌گذارند. تا صحبت اینها می‌شود، شلوغ‌بازی در می‌آورند. گوشهایشان را گرفته‌اند تا این قبیل چیزها را نشوند.

    تازگیها، انقلابی هم شده‌اند! به همه بدوبیراه می‌گویند. تا می‌گویی بالای چشمتان ابروست، داد می‌زنند که: “بابا ما! انقلاب کردیم، شهید دادیم برای آزادی! حالا یک مشت “پدرسوختة” ریشو، وارث انقلاب شده‌اند!

    یک مشت دزد معلوم نیست از کجا آمده‌اند توی این مملکت این خرابکاریها را می‌کنند! بابا ما انقلاب کردیم برای آزادی! چرا همین‌طوری می‌ریزید زمینهای مردم را می‌گیرید! چرا کارخانه‌ها را مصادره می‌کنید!

    آخه این شد آزادی؟ اصلا فکر نمی‌کردیم آخوند هم کمونیست از آب دربیاید!… .

    بله، توی انقلاب که یادتان هست؟ هان؟! این آخریها که شاه در رفته بود، بعضی وقتها، ماشینشان را ( البته ماشین قرمز رنگشان را!) کنار خیابان پارک می‌کردند و حتی شیشه‌هایش را هم پایین نمی‌کشیدند

    تا مبادا هوای داخل ماشین آلوده شود! مثلا “تظاهرات” می‌کردند! مثلا اپوزیسیون بودند! مثلا داشتند “انقلاب”‌می‌کردند؛ ببخشید، “قیام” می‌کردند! دزدهای الدنگ! شکم‌گنده‌های عوضی! خاک بر سرشان!

    چی شد که دوباره به اینجا رسیدیم؟ در همه کاری دخالت می‌کنند. فکر می‌کنند چون پولدار هستند باید در همه کاری دخالت کنند. هی پول می‌دهند تا قلمم برای آنها بنویسد.

    معلم خصوصی، خانه خصوصی، باغ خصوصی، استخر خصوصی، اسکی خصوصی، پیانوی خصوصی، و حالا هم قلم خصوصی می‌خواهند! دو قورت و نیمشان هم باقی است:‌

    “مفت که نمی‌خواهیم، پول می‌دهیم، پول!” دزدهای الدنگ! شکم گنده‌های عوضی! خاک بر سرشان!

    اما من یکی که زیر بار نخواهم رفت. مگر آنکه قلمم را به دار بیاویزند. به شاگردانم هم می‌گویم که برایشان ننویسند! حالا بگذارید تا دوباره نیامده‌اند از رضا برایتان بگویم. کلاس سوم است.

    جزو “ته‌کلاسی‌ها” است. پدرش کنار آتش می‌ایستد و نان در می‌آورد. اصلا می‌رود “توی آتش” و نان در می‌آورد. نان داغ! داغی‌اش حتی صورت رضا را هم سوزانده است.

    نانشان خیلی داغ است! گرم نه، داغ! می‌فهمید؟ لابد فکر می‌کنید پدرش نانواست، هان؟ خیر، اشتباه کرده‌اید! توی “کوره‌پزخانه” کار می‌کند. کار نه، جهاد می‌کند، عرق می‌ریزد، می‌سوزد تا نان در بیاورد. می‌فهمید؟

    رضا پسر خیلی خوبی است! بچه‌ها می‌گویند که زنگهای انشا همیشه غایب است. هیچ وقت انشا نمی‌نویسد. خودش می‌گوید: “من خودم یک پا انشا هستم،

    توی هر انشا که راجع به زمستان و شب و سرما و بدبختی باشد، قهرمان داستان هستم، اصلا ما که زندگی نمی‌کنیم، ما انشا می‌کنیم!” فقط زنگهای ریاضیات جدید حاضر است.

    دوست دارد راه حل مسائل ریاضیات جدید را بداند، “ریاضیات جدید!”…


    یعنی “نو” است، “تازه” است، “جدید” است. راجع به “آمار”، راجع به همه چیز صحبت می‌کند! هم “ریاضیات” است، هم “جدید” است! یعنی اصلا یک نوع “ریاضت جدید” است! شوخی نمی‌کنم؟!

    نه اتفاقا خیلی هم جدی می‌گویم. از “مجموعه”ها صحبت می‌کند. حل یک مسئله از این “مجموعه” تا آن “مجموعه” زمین تا آسمان فرق می‌کند.

    پسر بچه‌ای می‌خواهد از بین شش نوع بستنی دو نوع را انتخاب کند. پیدا کنید تعداد انتخابهای او را. حل کردن این مسئله خیلی ساده است. مسئله، مسئلة ترکیب است. فقط کافی است نوع “مجموعه” را بدانید.

    در مجموعه “کامبیز″ها مسئله خیلی جواب دارد. اما در مجموعه “رضاها” ممکن است بی‌جواب باشد یا اصلا حل نشود؟



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14



    و ادامه اینکه:

    دختر بچه‌ای سه تا “عروسک” و دو تا “دست عروسک” در کوچه پیدا کرده است. به چند طریق می‌تواند با آنها بازی کند؟ این‌هم مسئلة ساده‌ایست. فقط کافی است نوع “مجموعه” را بدانید.

    در مجموعة “خواهر کامبیزها” صورت مسئله غلط است. در مجموعة “خواهر رضاها” مسئله چندتایی جواب دارد.

    پدر کامبیز و رضا رویهم سی‌سه‌هزاروهشتصدوهفتادوپ نج تومان‌ودو ریال حقوق می‌گیرند. در صورتیکه پدر رضا شاگرد پدر کامبیز بوده و خانه‌اش هم اجاراه‌ای باشد؛

    همچنین پدر کامبیز دو باغ و یک ویلا در شمال داشته و مجبور باشد برای کامبیز و خواهرش پیانوی خصوصی، اسکی خصوصی، معلم خصوصی و سگ خصوصی تامین کند پیدا کنید سهم هر یک را

    (فرض بر آن است که رضا و خواهرش لباسْ‌کهنه‌های کامبیز و خواهرش را می‌پوشند. همچنین عروسک شکسته‌های خواهر کامبیز را آب برای خواهر رضا می‌آورد)

    مسئلة سختی است، نه؟ نمی‌توانید حل کنید‌؟! باشد خودم برایتان حل می‌کنم. در دستگاه محورهای مختصات فرض می‌کنیم محورها از جنوب به شمال محور حقوقها بوده و محور ها هم محور خرجها باشد.

    محل تلاقی دو محور را هم همان “کوره‌پزخانه” در نظر می‌گیریم. مختصات خانه و زندگی هر دو نفر را هم می‌بریم روی کاغذ. با کشیدن چند تا خط و پاره‌خط مسئله حل می‌شود. به همین سادگی!

    مال یکی سی‌وسه هزار تومان، مال آن یکی هشتصدوهفتادوپنج تومان‌ودو ریال. چی؟ اشتباه کرده‌ام؟ اختیار دارید! من این مسئله‌ها را فوت آبم. می‌گوئید نه، از رضا بپرسید. می‌گوئید نه، از کامبیز بپرسید، نتیجه همان است که من گفتم!

    به این قبیل مسائل می‌گویند “ریاضیات جدید”. امیدوارم توضیحات من کافی باشد. خب، البته خیلی هم “جدید” نیست. می‌شود گفت همان مسائل قدیمی است که شکلش عوض شده است.

    به اصطلاح “متد” تغییر کرده و إلا “ریاضیات” همان است که قبلا بوده است. در گذشته به کمک ریاضیات “اهرام” می‌ساختند، حالا “اهرم” می‌سازند. اصولا به خاطر همین مشکل بودنش به آن می‌گویند ریاضیات که جمع ریاضت است.

    یعنی سختی، رنج، مشکل، دشوار.
    راست می‌گوید خیلی دشوار است. سخت است. رنج خالص. نان داغ! آتش! پدر رضا! پدر کامبیز! دست عروسک! بستنی! چوب بستی! ویلا! اجاره خانه! گل‌بازی! کفش قشنگ!

    کفش پاره! پیراهن تابستانی! پیراهن زمستانی! تساوی کامل یک‌و‌یک! آب میوه! معادلات درجه یک! میوه‌های درجه چهار! کنار دریا! توی جوب!….

    همه اینها از ریاضیات می‌آید. ریاضیات از ریاضت می‌آید. ریاضت هم از توی “کوره‌پزخانه”!! مثل پدر رضا! بستنی رضا آب می‌شود! خب، بشود! مال تو که نیست!

    مال رضا آب می‌شود. مال کامبیز هم توی “فریزر” است. اصلا به تو چه؟ گرما مال فیزیک است. در ریاضیات، ما با “گرما و سرما” کاری نداریم. برای ما “حل مسئله” مهم است.

    نه آنکه صورت پدر رضا سوخته است. خوب “کِرم” بمالد! اصلا به ما چه؟

    معلم ادبیات می‌گوید: “رضا پدرسوخته است. خیلی هم پدرسوخته است. گول ظاهرش را نخورید. از آن پدر سوخته‌هاست!” یعنی می‌فرمایید دروغ می‌گوید؟ “پدرسوخته” نیست؟! پس چیه؟


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14




    آره پس چیه؟

    توی ریاضیات “پس چیه؟” نداریم. این‌جور سوالات مربوط می‌شود به انشا و این‌جور چیزها. من هم که اصلا حوصله ندارم. ریاضیات حوصله را کم می‌کند. مادر رضا هم حوصله ندارد.

    پس معلوم می‌شود “ریاضیات”ش خوب است! همه آدمها کم‌وزیاد ریاضیات می‌دانند. البته یک کمی هم شانس می‌خواهد. یک‌وقت می‌بینی مسئله را رضا حل می‌کند، نمره‌اش را کامبیز می‌گیرد!

    عکسش هم امکان دارد اتفاق بیفتد. یعنی آنکه ویلا را پدر کامبیز بخرد اما پولش را پدر رضا بدهد!

    جالب است، نه؟!

    مادر رضا حوصله ندارد. گفتم که “ریاضیات”ش خوب است. یعنی خوب زحمت می‌کشد. شاید هم روزها کار می‌کند؟ در هر حال در حل مسئله فرقی نمی‌کند. یعنی چه بگویی “مادر رضا برای مادر کامبیز کار می‌کند”،

    چه بگویی “مادر کامبیز کارهایش را می‌دهد مادر رضا بکند” در حل مسئله هیچ فرقی نمی‌کند. تا جای فرض و حکم عوض نشود قضیه به همان حال باقی می‌ماند. به طور کلی “ریاضیات” به کمک “جبر” حل می‌شود.

    جبر که قوی شد، ریاضیات هم قوی می‌شود. ریاضیات که قوی شد، جبر ضعیف می‌شود. یعنی اصلا تا جبر بلد نباشی، نمی‌توانی نمره ریاضیات بگیری. نمره ریاضیات که نگرفتی، “حساب”ت خراب می‌شود،

    یعنی بدهکاری بالا می‌آوری. آخر سال هم رفوزه می‌شوی، می‌افتی توی “کوزه!” نخیر، “کوره”! آن وقت “پدرت” در می‌آید، می‌شوی “پدرسوخته”! بچه‌ات هم “پدرسوخته” بار می‌آید!

    “اصلا پدرسوختگی از هیکلشان می‌بارد!” کی می‌گفت؟ معلم ادبیات؟ مهم نیست،

    ولشان کنید باز می‌آیند نمی‌گذارند کارمان را بکنیم.

    بله، ریاضیات از ریاضت می‌آید. ریاضت هم یعنی “رنج”. اگر یک “ب” هم اولش بگذاری، می‌شود “برِنج”! آن وقت می‌بری توی کوره، خوب می‌پزی. می‌دهی پدر کامبیز!

    کامبیز برنج را می‌خورد، تو هم می‌ایستی تماشا می‌کنی! زیادیش را هم تو می‌خوری!

    “رنج” را که بردی توی کوره می‌شود “گنج”! گنج را چکار می‌کنی؟ “عرق” می‌خری. نصفش را پدر کامبیز می‌خورد، نصفش را هم پدر رضا به صورتش می‌مالد! مثل کرِم!

    رنج مال ریاضیات است. “ب” که گذاشتی می‌شود ادبیات! توی کوره که رفت داغ می‌شود! داغ که شد می‌شود فیزیک! از کوره که بیرون آمد می‌شود گنج! گنج مال کیست؟ پدر رضا؟ نخیر، پدر کامبیز!

    رنج مال کی بود؟ پدر کامبیز؟ نخیر، پدر رضا! چه فرقی می‌کند؟ هیچی! برای یکدانه “ب” بی‌خودی دعوا راه نیندازید! اصلا مال هر کی که “جبر”ش بهتر بود. تا “جبر” بلد نباشی، باید “ریاضیات” بخوانی.

    “ریاضیات” که خواندی، “جبر” کامبیز خوب می‌شود! “جبر” کامبیز که خوب شد، بستی تو آب می‌شود! بستنی که آب شد، دست عروسک کنده می‌شود! بعد چی؟ آب دست عروسک را برای تو می‌آورد.

    بعد چی؟ دست عروسک آب می‌شود! کجا؟ توی کوره! بعد چی؟ می‌شود گنج! گنج مال کی؟ پدر کامبیز! پس گرما چی می‌شه؟ “گرما” مال فیزیک است. “پس چی؟” مال ادبیات است. درس، چی بود؟ “ریاضیات”!

    من هم که حوصله ندارم ……

    مادر رضا هم حوصله ندارد. چرا؟ “ریاضیات”ش خوب است. “جبر”ش بد است. چرا؟ چرا مال گوسفند است، گوسفند را می‌کشند، گوشتش را می‌برند توی کوره، آن وقت می‌پزد! وقتی که پخت می‌دهند کامبیز بخورد!

    تو چیکار می‌کنی؟ تماشا! من چکار می‌کنم؟ مسئله حل می‌کنم. بنویسید راه دوم:

    رضا گوشت را از کامبیز می‌گیرد. یعنی “جبر”ش قوی می‌شود! “جبر” رضا که قوی شد، “ریاضیات”ش ضعیف می‌شود! در نتیجه “ریاضیات” کامبیز قوی می‌شود! “جبر”ش ضعیف می‌شود! حالا کامبیز، آخر سال رفوزه می‌شود.

    آخر سال می‌افتد توی “کوزه”! نخیر، “کوره”!

    این‌بار بستنی کامبیز آب می‌شود! ریاضیات رضا ضعیف می‌شود! پس معلم خصوصی می‌گیرد! آب دست عروسک را می‌برد! پدر رضا ویلا می‌خرد! پدر کامبیز به کوره می‌رود! کوره داغ است! کامبیز “پدرسوخته” می‌شود!

    حالا رضا، کامبیز شده است؛ کامبیز هم رضا شده است!

    خب چی؟ شد مثل اول! جای فرض و حکم عوض شده، اما هیچی تغییر نکرده فقط جای رضا و کامبیز تغییر کرده است! صبر کنید! ننویسید! اشتباه شده است! راه دوم را اشتباه گفتم! یعنی در واقع همان اولی است.

    همه را خط بزنید! راه دوم را تکرار می‌کنم:

    معلم گوشت را از کامبیز می‌گیرد! جبر کامبیز ضعیف می‌شود! جبر رضا هم که ضعیف بود! جبر معلم از همه قویتر شده‌است. معلم به کامبیز و رضا ریاضیات درس می‌دهد. حالا ریاضیات کامبیز و رضا قوی شده است.

    بستی کامبیز آب می‌شود. بستنی رضا هم که قبلا آب شده بود.

    پدر کامبیز به کوره می‌رود. پدر رضا هم که در کوره بود.

    معلم ویلا می‌خرد.



    ویرایش توسط مریم : ۱۳۹۱/۱۰/۰۹ در ساعت ۱۵:۱۴


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    2,426
    مورد تشکر
    8 پست
    حضور
    22 روز 22 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    4
    گالری
    28



    به نام خدا

    ما یه عکس از شهید ارسال کردیم که حذف شده! ولی متاسفانه پستی که زدم ویرایش نداره!
    یا برای بنده فعال نیست

    یا علی(ع)

    به نام خدا

    [SIGPIC][/SIGPIC]

    کوچه هامان را به نام شهدا کردیم تا هر وقت نشانی منزلمان را می دهیم بدانیم از گذرگاه کدام شهید با آرامش به خانه می رسیم

    (شادی روحشان صلوات)


    آیت الله سید علی قاضی(ره) عارف کامل:در مستحبات عزاداری و زیارت سید الشهدا علیه السلام مسامحه ننمایید
    و روضه هفتگی و لو دو سه نفری داشته باشید که اسباب گشایش است.

    منو دل کندن از دل بر محاله...

    یا علی

  11. تشکرها 2


  12. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,279
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    21 روز 4 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    72
    آپلود
    4
    گالری
    98



    شهید رجب بیگی

    ریاضیات جدید


    فیلم گفت و گو با مادر شهید :

    کلیک


    امام خمینی (ره) :

    ما میگوییم تا شرک و کفر هست،مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم...


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود