صفحه 2 از 2 نخست 12
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ریاضیات جدید

  1. #11

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,279
    مورد تشکر
    4,845 پست
    حضور
    21 روز 5 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    72
    آپلود
    4
    گالری
    98



    ریاضیات جدید


    مرگ بر کارتر گفتن شهید رجب بیگی:

    کلیک


    امام خمینی (ره) :

    ما میگوییم تا شرک و کفر هست،مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم...

  2. تشکرها 3


  3. #12
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,352
    مورد تشکر
    7,540 پست
    حضور
    28 روز 19 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14




    بله رسیدیم به اینکه معلم ویلا میخرد

    کامبیز پیانو خصوصی ندارد. رضا هم که پیانو خصوصی نداشت. معلم می‌نوازد! “نامعادلات” برای معلم! معادلات برای “کامبیز و رضا”!

    “معادلات درجه یک” را معلم خودش حل می‌کند! معادلات درجه دو و سه از کتابها حذف شده است! کامبیز و رضا “میوه‌های درجه چهار” می‌خورند!

    “دستهای عروسک” فراوان شده است! آب برای خواهر کامبیز “دست عروسک” می‌آورد! برای “خواهر رضا” هم که قبلا برده بود! معلم “عروسک دستی” می‌سازد!

    کامبیز “پلو” می‌خواهد. رضا “رنج” می‌برد. معلم “آپلو” می‌سازد!

    پدر کامبیز در کوره عرق می‌ریزد. پدر رضا هم که در کوره عرق کرده‌است. معلم از کوره عرق! می‌ریزد! جهت محورها فرق کرده است. محورها از راست به “چپ”! همه چیز “مساوی” شده‌است!

    حقوق پدر کامبیز: هشتصدوهفتادوپنج تومان‌ودو ریال!

    حقوق پدر رضا: هشتصدوهفتادوپنج تومان‌ودو ریال!

    مال شما؟ پیش معلم است!

    همه چیز “مساوی” شده‌است! “دست عروسک”، “دست عروسک”، “عروسک دستی”!

    “عرق در کوره”، “عرق در کوره”، “عرق در کوزه”!

    “میوه‌های درجه چهار”، “میوه‌های درجه چهار”، “چهار جور میوه”!

    همه چیز “برابر” شده است!

    “رنج”، “رنج”، “گنج”!

    “آه! پلو!”، “آه! پلو!”، “آپلو”!

    “کنج کوره”، “کنج کوره”، “کوزة گنج”!

    همه چیز “یکی” شده است!

    “یک”، “یک”، “یک و یک”!

    پدر کامبیز “سرما”یه دارد. پدر رضا هم که از اول “سرما”یه داشت. معلم هم “سرمایه” دارد.

    مادر کامبیز “آب” گوشت می‌پزد. مادر رضا هم که “آب” گوشت پخته بود. معلم آب “گوشت” را می‌خورد! مادر کامبیز برای مادر رضا کار می‌کند. مادر رضا هم که برای مادر کامبیز کار می‌کرد. معلم می‌گوید: “کار چیز خوبی است”!

    “زمستان” به خانه کامبیز آمده. “زمستان” در خانه رضا هم که بود! “زمستان” به ویلای معلم رفته‌اند!

    برای پدر کامبیز همة فصل‌ها “تابستان” است. برای پدر رضا هم همیشه “تابستان” است! برای معلم زمستان‌ها، تابستان و تابستان‌ها زمستان است.

    همه چیز یک “سان” شده‌است.

    ریاضیات برای کامبیز آسان است. برای رضا هم که آسان بود. معلم “سان” می‌بیند!

    گوشت پدر کامبیز “سرخ” شده است. گوشت پدر رضا هم که “سرخ” بود. گوشت معلم هم “سرخ!” شده است!

    همه چیز “سرخ” شده است!

    نان کامبیز داغ و سرخ است. نان رضا هم که سرخ بود. معلم “خرس″ شده است! کامبیز پدر سوخته شده است. رضا هم که بود! معلم “پودر‌ساخته” است!

    همه چیز عوض شده است. بیشتر توضیح می‌دهم:

  4. تشکرها 3


  5. #13
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,352
    مورد تشکر
    7,540 پست
    حضور
    28 روز 19 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14



    معلم کامبیز شده است. کامبیز رضا شده است. رضا هم که از اول رضا بود! در واقع: کامبیز رضا شده است. رضا هم که رضا بود. حتی معلم هم “رضا” شده‌است!

    “ریاضیات” خیلی جدید شده است. یعنی:

    اسمش عوض شده است. دیگر “ریاضیات” نیست. “رضائیات” است! همه معلمها ریاضیات درس می‌دهند، یعنی همان “رضائیات”! حتی:

    معلم ادبیات هم “ریاضیات” درس می‌دهد. آخر همه چیز “مساوی” شده است!

    حتی می‌توان گفت: “راه حل دوم” با “راه حل اول”، “مساوی” شده است!!

    داشتم چی می‌گفتم؟ صحبت بچه‌های کلاس بود. گفتم که علی هم از آن بچه‌های خیلی خوب است. یا شاید هم نگفتم؟ هان؟ به هر حال دوباره می‌گویم. علی پسر خیلی خوبی است.

    از من هم بهتر است! از شما هم بهتر است! از همه بهتر است! پریروزا، صدایش زدم که بیاید پای تخته. زنگ “ریاضیات جدید” بود! علی مسائلش را حل نکرده بود.

    یعنی از این راهها حل نکرده بود! به نظر علی هر دو راه غلط است! بگذارید تا خودش حرف بزند:

    هر دو راه اشتباه است! اصلا “صورت مسئله” اشتباه گفته شده است! می‌دانید چرا؟

    زندگی “فقط” نان نیست. اگر “زندگی” فقط نان بود، “مرگ” پایان بود و اگر “مرگ” پایان است، پس می‌تواند “آغاز″ هم باشد! نمی‌فهمید؟ بیشتر توضیح می‌دهم:

    اگر مرگ “پایان” باشد، یعنی زندگی “فقط” نان باشد؛ آن‌وقت “انسان” می‌شود “حیوان”! یعنی قضیه “رضا و کامبیز″ یا “رضا و معلم” پیش می‌آید. بعد چی؟ همان حرفهای قبلی:

    “معادلات درجة یک”، “میوه‌های درجة چهار”، “دست عروسک”، “عروسک دستی”، “کوره”، “کوزه”، “رنج”، “گنج”، “عرق کوره‌ای”، “عرق کوزه‌ای” و خلاصه برابری راه اول با راه دوم؟

    “ریاضیات جدید”!

    به عبارت بهتر: اگر زندگی “فقط” نان نباشد، فقط “مرگ” هم می‌شود. چرا؟ تو یا کامبیز هستی یا رضا (معلم هم که همان کامبیز رضا؟ بود!) حالا:

    اگر رضا باشی، یعنی پدرت توی کوره باشد، بستنی‌ات آب شود، جبرت ضعیف باشد، ریاضیاتت قوی باشد، مادرت حوصله نداشته باشد، خواهرت دنبال دست عروسک باشد،

    قضیه “رنج‌وبرنج” را نتوانی حل کنی و خلاصه “کار برای زندگی”، “زندگی برای کار” در این‌صورت: “زنده باشی رضا هستی، بمیری هم رضا! هستی” اصلا رضا!تر می‌شوی. چرا؟ چون زندگی “فقط” نان، و مرگ “پایان” است!

    اگر کامبیز باشی، یعنی اسکی‌بازی کنی، بستنی انتخاب کنی، ریاضیاتت ضعیف باشد، جبرت قوی باشد، مادرت به تو بگوید “کامی‌جان!”، خواهرت “عروسکی” باشد،

    پدرت از کوره‌پزخانه برایت گوشت داغ! بیاورد، خلاصه هر چه بخواهی داشته باشی، مثل رضا نباشی، اصلا هیچ‌وقت رضا! نشوی. یعنی “زندگی برای لذت، لذت برای زندگی” دراین‌صورت در زندگی که رضا! نیستی،

    حتی مرگ هم ترا رضا! نمی‌کند. اصلا از ترس مرگ، رضا؟ نمی‌شوی! دقت کن:

    تو کامبیز هستی. به دنبال چیزهای بزرگ می‌گردی. نان بزرگ، کوره‌پزخانه بزرگ، ویلای بزرگ، عروسک بزرگ، پیانوی بزرگ، لذتهای بزرگ، یعنی همه “بزرگ”ها مال توست.

    “بزرگ‌ها” هم نه، “بزرگترین‌ها”!

    “زندگی برای لذت”، “لذت برای تو”، “بزرگترین لذت”؟ مرگ! چرا؟

    زندگی برای تو هم فقط “نان”است. پس مرگ “پایان” است. یعنی “پایان لذتها مرگ” است. اصلا “لذت پایانی” مرگ است. مرگ که “پایان” بود. “لذت پایانی” و “پایان لذتها” هم که شد.

    پس “لذت بزرگی” است! یعنی “بزرگترین لذت” است! تو به دنبال “بزرگترین”ها هستی، نتیجه؟ مرگ “آغاز″ هم می‌شود؟ نفهمیدی؟ دوباره بخوان!

    داشتم چی می‌گفتم؟ یعنی علی داشت می‌گفت. علی معلم من شده است! گوش کنید:

    “رضا”ها زنده‌اند. “کامبیز″ها هم زنده هستند. پس هیچ‌کدام قبول ندارند که مرگ پایانست!

    هر دو “حیران” هستند! “بن‌بست کامل”! به دنبال راه حل دیگری هستند؟

    راه دیگر؟ شاید؟؟

    علی می‌گوید:


  6. تشکر


  7. #14
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,352
    مورد تشکر
    7,540 پست
    حضور
    28 روز 19 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14



    بله علی گفت:

    نباید به دنبال “راه حل” گشت. این “راه حل‌”ها آخر کار “ریاضیات جدید” می‌شود!

    اول باید “صورت مسئله” را درست کرد. “صورت مسئله اشتباه است”!

    مسائل را از راه “ریاضیات” حل نکنید “حیران” می‌شوید! “حیوان” می‌شوید! “زنده مرده”!، “مرده زنده” چه فرقی می‌کند؟ اول باید صورت مسئله اصلاح شود. نباید به دنبال “راههای خصوصی” یا “راههای عمومی” رفت.

    مسئله مسئلة ریاضی نیست! صورت مسئله را که اصلاح کردی، ریاضیات حذف می‌شود.

    “ریاضیات” که حذف شد، “جبر” هم حذف می‌شود؟ قضیه “رضا کامبیز″ اشتباه است!

    قضیه “رضا، رضا، معلم” هم اشتباه است! حتی اگر “کامبیز، کامبیز، کامبیز″ هم بشود باز هم غلط است! چرا؟ قبلا گفته‌ام. “اگر زندگی فقط نان باشد مرگ …..” یادتان رفت؟ آنجا را دوباره بخوانید.

    مسئله از راه علوم “ریاضی” حل نمی‌شود. مسئله از راه علوم “انسانی” حل می‌شود! راه حل، نه! “خود مسئله” حل می‌شود! یعنی “دیگر مسئله‌ای نیست کسی بخواهد حل کند”! “خود مسئله حل” می‌شود!

    علی می‌گوید: زندگی “فقط” نان نیست! مرگ هم “پایان” نیست! حالا “پایان زندگی” مرگ نیست. یعنی مرگ “آغاز زندگی” است. خیلی مشکل است؟ نمی‌فهمید؟ بیشتر دقت کنید. علی می‌گوید:

    زندگی “ایمان” است! نان هم برای ایمانست! “نان تنها” مرگ می آورد! ایمان از مرگ، زندگی می سازد! زندگی که “ایمان” شد، “رضا”ها انسان می‌شوند. “کامبیز″ها هم انسان می‌شوند!

    “معلم”ها هم انسان می‌شوند! همه رضا! می‌شوند! در حالیکه “رضا”‌نیستند! “کامبیز″ هم نیستند!

    “انسان رضا” یعنی “رضای انسان” می‌شوند! هیچ کس “معلم خصوصی” نمی‌خواهد! نه آنکه “نداشته” باشد، “نمی‌خواهد”! اگر هم “بدهی” او “نمی‌خواهد”! «ایمان را مساوی تقسیم کنید، دعوای نان پایان می‌پذیرد.»

    زندگی «ایمان» است. «نان» هم برای «ایمان» است! نان اگر برای ایمان نباشد داغ می‌شود، چهره‌ی رضا را می‌سوزاند! چهره کامبیز را هم می‌سوزاند! چهره من را هم می‌سوزاند! چهره تو را هم می‌سوزاند!

    حتی اگر کامبیز باشی! حتی اگر رضا باشی! یادتان رفت؟ آن‌جا را دوباره بخوانید؟ «اگر زندگی فقط نان باشد، مرگ…». «نان بی‌ایمان» و «ایمان بی‌نان» نمی‌شود. اما اول «ایمان را مساوی تقسیم کنید،

    دعوای نان پایان می‌پذیرد.» علی می‌گوید: هر راهی که بروید، آخرش به «ریاضیات» می‌رسید؛ «ریاضیات جدید»! «برابری ایمان» انسان می‌سازد، «انسان‌های برادر»! حالا «مسئله» حل شده است.

    «راه حل» نه! «خود مسئله» حل شده است! «کوری» که از بین رفت، «کوره» هم از بین می‌رود! «کوزه»! هم از بین می‌رود! «کوره‌ی رنج» «کوزه‌‌ی گنج» هر دو از بین می‌روند! راه‌های دیگر ریاضیات است؛

    «ریاضیات جدید»! بی«خود» زور نزنید! بی‌«جهت» تلاش نکنید! اسیر «ریاضیات» می‌شوید!

    «ایمان» که نباشد، زندگی «ابتدا» می‌شود. یعنی مرگ «انتها» می‌شود. گفتم که «ابتدا» و «انتها» بر هم منطبق می‌شود. یعنی نقطه! یعنی هیچ! یعنی پوچ! حالا دیگر «مرگ» هم درمان نمی‌کند! چرا؟

    برای آن‌که «پایان» نیست. نمی‌فهمید؟ «آن‌جا» را دوباره بخوانید! بدون ایمان نمی‌توانید «باشید»! اگر هم باشید، «نیستید»! اگر هم نباشید که «نیستید»! مثل «کوزه گنج»! مثل «جهنم!»

    نان «لازم» است. اما «کافی» نیست. کافی است همین را بدانی! آن‌وقت برای «نان پختن» کوره نمی‌سازی! آن‌وقت برای «نان خوردن» در کوره نمی‌سوزی! دست عروسک نمی‌شوی!؟ عروسک دستی نمی‌شوی!

    «هابیل مقتول» نمی‌شوی! «قابیل قاتل» نمی‌شوی! «رضا» نمی‌شوی! «کامبیز» نمی‌شوی! «آدم» می‌شوی! «آدم آدم!» آدمی که «چهار جور میوه» نمی‌خورد! آدمی که”میوه‌‌ی درجه‌ی چهار” نمی‌خورد!

    آدمی که برای “میوه‌ی ممنوعه” راهی کوره نمی‌شود! آدمی که برای “میوه‌ی درجه‌ی چهار” به جهنم نمی‌رود! آدمی که برای “چهار جور میوه” به جهنم نمی‌رود! آدمی که «برمی‌گردد»! یعنی «توبه» می‌کند! به کجا؟

    به «خود»! پیش کی؟ «خدا»! آدمی که در «کوره» نیست! «کور» هم نیست! رضا نیست! کامبیز هم نیست! هابیل نیست! قابیل هم نیست! آدم است! «آدمِ آدم»!


  8. تشکر


  9. #15
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,352
    مورد تشکر
    7,540 پست
    حضور
    28 روز 19 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14



    بله آدم،

    آدمی که در «کوره‌ی آتش» نیست! مثل «شیطان». هم‌جنس «آتش»! مثل «جهنم»! هم‌جنس «شیطان»! ابولهب! می‌فهمید؟! آدمی که برای «یک‌دست» «مال» دنیا را به آتش نمی‌کشد!

    آدمی که برای «یک چنگ» «مال» دنیا را به «چنگال» نمی‌کشد! نرون!

    می‌فهمید؟! آدمی که برای «زیستن» نمی‌کشد! آدمی که برای «مرگ پایان» زندگی نمی‌کند! آدمی که در بهشت هم «نمی‌ماند»! چرا؟ «ماندن» یعنی «مرگ»، «مرگ پایان»، «پایان زندگی»، «نیستی»،

    «سکون» مثل «مرداب» می‌فهمید؟! آدمی که به «طمع» بهشت، «میوه‌ی ممنوعه» نمی‌خورد، آدمی که به «طمع» «میوه‌ی ممنوعه» بهشت را نمی‌گذارد! آدمی که فریب «هوی» را نمی‌خورد که «میوه‌ی ممنوعه» را بخورد!

    آدمی که برای «خلافت خود»، «خلیفگی خدا» را نمی‌دهد! آدمی که «ایمان» را به «نان» نمی‌بازد!

    می‌فهمید؟!

    آدمی که در «زندان» لذت نمی‌برد! آدمی که برای «زندان» ذلت نمی‌کشد! آدمی که کامبیز نیست! رضا هم نیست! «آدم» است! «میش» نیست! «موش» نیست! «گرگ» نیست! «روباه» نیست! «آدم» است!

    می‌فهیمد؟!

    آدمی که دست عروسک را “نمی‌بُرد”، آدمی که دست عروسک را “نمی‌بُرد” آدمی که عروسک دستی “نمی‌پزد”! آدمی که “ابزار مولد” نیست، “انسان موحد” است! “حیوان ناطق” نیست، “عاشق ایمان” است!

    زوال نمی‌پذیرد، کمال می‌پذیرد! اهریمن را ستایش نمی‌کند، یزدان را نیایش می‌کند! “آدمک “نیست، “آدم” است!

    می‌فهمید؟!

    آدمی که به خاک دیگران نمی‌افتد، دیگران را به خاک نمی‌اندازد. از خاک می‌روید! «فلاح»! گل به کوره نمی‌برد، گل از کوره نمی‌دزدد. از «گل» است، اما «گل» می‌شود! از دنیا برای آخرت نمی‌گریزد!

    آخرت را به دنیا نمی‌بازد! «در دنیا آخرت را می‌سازد»! «الدنیا مزرعه الاخره»!

    می‌فهمید؟!

    آدمی که برای نان دیگری «جان» نمی‌دهد! آدمی که از جان دیگران «نان» نمی‌گیرد! آدمی که «پای»ش روی «هوی» نیست! برای «دنیا» پستی نمی‌کشد! برای «پستی» دنیا نمی‌برد! «دنی» نیست! «علی» است!

    این‌ها حرف‌های علی است. علی پسر خوبی است. از من هم بهتراست. از شما هم بهتر است. علی معلم من است. علی ته کلاس، زیر عکس آقا نشسته است! نه! ایستاده است!

    http://revolution.shirazu.ac.ir/?p=3555


  10. تشکرها 3


  11. #16

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۱
    نوشته
    558
    مورد تشکر
    543 پست
    حضور
    40 روز 7 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    22



    اما نه از آن معلمهایی که به کلاس می‌آیند تا با تحقیر دیگران حقارت خود را پنهان سازند و نه از آن معلمها که برای اثبات دانشمند‌بودن خود بی‌سوادی دیگران را ثابت می‌کنند

    و نه از آن معلمها که برای ساکت نگه‌داشتن شاگردها به کلاس می‌آیند؛ نه، هیچکدام. دوست داشتم معلمی باشم که همواره محصل شاگردانش است و محصلی که همیشه در راه معلم شدن پیش می‌رود


    .................................................. .......


    این جمله یکم تامل داره....




    تا ابد به آنهایی که وقتــی بــی آب شدنــد ...قمقمـــه هــا را خـــاک کردنـــد تـــا ...کمتر یاد آب بیفتند مدیونیم...
    ماشاالله لا قوة الا بالله
    در لبخندش، چیزی بسیار زیباتر از ستارگان می‌بینم

صفحه 2 از 2 نخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود