صفحه 1 از 17 12311 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اهميت ‏بحثهاى اخلاقى

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۶
    نوشته
    1,188
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    اهميت ‏بحثهاى اخلاقى




    لطفا جایگاه و اهمیت نظم را در قران و احادیث بیان کنید

  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۶
    نوشته
    247
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    انفاق در سیره نبوی




    از چه چیز انفاق کنیم

    علامه بزرگوارابن فهدبرای صدقه پنج قسم بیان کرده است:
    صدقه در مال، در آبرو، در عقل، در زبان، ‌در علم.
    • صدقه در مال، معلوم است
    • و اما در آبرو: تصورش به این است که برای دیگری در راه خدا شفاعت و یا ضمانتکند،
    • و در عقل: در مشورت کمک نماید، و در زبان:‌در میان مردم به اصطلاح برخیزد،
    • و در علم: روشنگر افکار مردم شود.
    باید متوجه بود که صدقه در مال،تنها پنج ریال یا یک تومان دادن به فقیر و مسکین نیست، بلکه جامعه از این مال یا بهنحو وجوب و یا بطور استحباب، حقی دارد؛ بنابراین از این اموال، شخص مسلمان بایدجامعه را بهره مند سازد، کتابهای دینی چاپ کرده، در دسترس قرار دهد، کتابخانه،مدرسه، بیمارستان، زایشگاه، پل، جاده، و حمام بسازد و صدها امر دیگر که در خدمتبندگان خدا قرار می گیرد، انجام دهد.
    • امام صادق علیه‌السلام می فرماید: «در روز جمعه دو فرشته این گونه دعا می کنند: «خدایا به هر انفاق کننده ای عوضی عطا فرما و هر بخیلی را به تلف شدن مال دچارفرما».

    بسم رب المهدی
    عاشقان مهدی، رهروان علی ، جمع شدند ، تا در کنار هم و با کمک هم ،شاید بتونند گره ای از مشکلات نیازمندان باز کنند. اگر می خواهید با ما همراه باشید لینک زیر رو کلیک کنید:





  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۶
    نوشته
    247
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    صدقات مستحبی

    برای اهمیت و عظمت صدقات مستحبی خوبست نخست به حالاتانبیاء و ائمه ـ علیهم السّلام ـ بلکه به حالات سایر مؤمنین و افراد خیّر و محسن،نظر افکند که چگونه از مال خود، در راه خدا بهره مند شده؟ و بوسیلة آن چه خدمتهاییبه جهان اسلام و مسلمین نموده اند.
    روایات در فضیلت صدقه بسیارند که برای نمونهبه بعضی از آنها می پردازیم: علی ـ علیه السلام ـ فرمود: هر که به عوض و بدل یقینکند، خوب بخشش نماید.
    و نیز فرموده: خوشا به حال کسی که زیادی مالش را انفاقکند و از زیادی گفتارش جلوگیری نماید.
    امام باقر از علی بن ابیطالب ـ علیهماالسّلام ـ نقل می فرماید که: آن حضرت فرمود: روزی یک دینار انفاق کردم، رسول خدا ـصلی الله علیه و آله ـ به من فرمود: آیا نمی دانی که صدقة مؤمن از دستش بیرون نمیرود، تا آنکه از دهان هفتاد شیطان آزاد گردد (همه گویند: نده!) و در دست سائل قرارنگیرد، تا نخست در دست خدای بزرگ قرار گیرد، آیا خداوند چنین آیه ای نفرموده: آیاندانسته اند که خدا اوست که توبه را از بندگانش می پذیرد و صدقات را می گیرد.

    زمانیکه امام باقر ـ علیه السلام ـ پدر بزرگوارش را غسل می داد، افراد متوجهپینه های دست و پا و پیشانی امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ بودند که در اثرسجدة بسیار پینه بسته بود، ولی در پشت شانه نیز اثر پینه ای دیدند، از امام باقر ـعلیه السلام ـ پرسیدند: این اثر چیست؟ حضرت فرمود: اگر بعد از حیات پدرم نبود، نمیگفتم.
    روزی بر او نمی گذشت مگر آنکه یکی یا بیشتر از بینوایان را سیر می کرد شبکه می شد، انبان خود را پر می کرد و وقتی دیده ها بخواب می رفت، به در خانة‌تنگدستان آبرومند رفته، میان آنان تقسیم می فرمود، و آنان نمی دانستند که آورندةطعام کیست؟ صدقات پیغمبر و آل او ـ علیهم السّلام ـ آن قدر زیاد است که خود نیازمندبه کتاب مستقلی است و علامه بزرگوار، مجلسی ـ رضوان الله علیه ـ‌ در بحار، یک بابمخصوص برای آن باز نموده است.

    بسم رب المهدی
    عاشقان مهدی، رهروان علی ، جمع شدند ، تا در کنار هم و با کمک هم ،شاید بتونند گره ای از مشکلات نیازمندان باز کنند. اگر می خواهید با ما همراه باشید لینک زیر رو کلیک کنید:





  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۶
    نوشته
    247
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    امامصادق علیه السلامفرمودند: عادتحضرتعلی بن الحسین علیه السلام این بود که در روزیکه آن روز را روزه می گرفتند، امرمی کردند تا گوسفندی را ذبح کنند بعد اعضاء آن را قطعه قطعه نموده و آن را بپزند،نزدیک غروب که می شد حضرت به روی دیگها نگاه می کردند و به آن نزدیک می شدند تااینکه در حالیکه روزه دار بودند بوی آبگوشت را استشمام می کردند و بعد می فرمودند: ظرفهای چوبی بزرگ را بیاورید و برای آل فلان و آل فلان غذا بکشید برای فلان خانوادهغذا بکشید، تا اینکه به آخر دیگها می رسیدند و همه تمام می شدند. سپس برای حضرتمقداری نان وخرما می آوردند و همان شام حضرت بود.

    روزی حضرت زین العابدینعلیه السلام ازمنزل خارج شدند در حالیکه بالاپوشی از خزّ ( منسوج ازپشموابریشم ) به تن داشتند. در راه نیازمندیخدمت حضرت آمد و خود را به آن بالاپوش در آویخت، در اینحال حضرت آن را رها کرده وبه راه خود ادامه دادند.

    بسم رب المهدی
    عاشقان مهدی، رهروان علی ، جمع شدند ، تا در کنار هم و با کمک هم ،شاید بتونند گره ای از مشکلات نیازمندان باز کنند. اگر می خواهید با ما همراه باشید لینک زیر رو کلیک کنید:





  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۶
    نوشته
    247
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    جابربنعبداللهبرایحضرتباقر علیه السلام تعریف کرد که یک روز بارسولخدا نماز عصر را خوانده بودیم و اصحاب دور آنحضرت را گرفته بودند که ناگاهپیرمردی فرتوت و بسیار ضعیف با لباسهایی کهنه و پاره وارد شد.

    رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلم جلو آمدند و از پیرمرد احوالپرسی نمودند. پیرمرد گفت ای رسولخدا من گرسنه ام، مرا غذا بده برهنه ام، مرا بپوشان و فقیرم، مرا نیکوئی کن.

    رسول خدا فرمود: من چیزی ندارم به تو بدهم ولی ترا راهنمایی میکنم چه دلالتکننده به خیر همانند عامل خیر است ای پیرمرد برو به خانه کسی که خداو رسولش را دوستدارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند، برو به خانهفاطمه. بعد فرمود ایبلال این پیرمرد را به خانه فاطمه راهنمایی کن.
    پیرمرد با بلال به خانه زهراعلیهاسلام رسید و ایستاد و با صدای بلند صدا زد و السلام علیکم یا اهل بیت النبوهسلام بر شما ای خانواده پاک نبوت و ای محل رفت و آمدملائکهو ای جایگاه نزول جبرئیل امین. . . فاطمه علیهاسلام از داخل خانه جواب سلام پیرمرد را داد و فرمود کیستی؟
    گفت: پیرمردی از مهاجرین ام، برهنه ام، مرا لباسی بده، گرسنه ام، مرا غذایی عنایت کنخدایت ترا رحمت کند فاطمه وامیرالمومنین در آن حال سه روز بود طعامی نخورده بودند و رسول خدا هم این مطلب را میدانست.

    فاطمه علیهاسلام دست برد و یک پوست دباغی شده ای را کهامامحسن وامامحسین علیهما السلام روی آن می خوابیدند، برداشت و به پیرمرد داد که این رابردار خداوند به تو بهتر از این را هم مرحمت کند.

    پیرمرد گفت: ای دختر رسولخدا من از گرسنگی به شما شکایت میکنم، من این پوست را چه کنم، من گرسنه ام فاطمهعلیهاسلام دستبرد و گردنبندی را که دختر عمویشحمزه به او هدیه کرده بود از گردن مبارکش باز کرد و به پیرمرد داد و فرمود بگیر این را وبفروش.

    پیرمرد گردنبند را گرفت و یکسره به مسجد رسول خدا آمد رسول خدا درحلقه ای از اصحاب نشسته بودند، جریان را تعریف کرد رسول خدا گریستند. . . عمار ایستاد و عرضه داشت یا رسول الله اجازه میفرمائید من این گردنبند را بخرم.
    رسولخدا فرمود: بله آنرا بخر که اگرجن و انس در این خرید با تو شریک شوند خدایتعالی هیچکدام آنها را عذاب نمیکند عمار روبه پیرمرد کرد و گفت این گردنبند را چند میدهی؟
    پیرمرد گفت: به یک وعده کاملنان و گوشت و یک برد یمانی. . . که با آن در مقابل پروردگارم به نماز بایستم و یکدینار طلا که با آن به دیارم بنزد خانواده ام برگردم.

    عمار گفت: من که اینگردنبند را به بیست دینار طلا و دویست درهم و یک برد یمانی و یک شتر و یک وعده کاملنان و گوشت خریدم پیرمرد گفت: چه مرد با سخاوتی هستی. عمار او را برد و تمام آنچهرا که بود تحویل داد پیرمرد نزد رسولخدا برگشت و عرضه داشت که آنچه خواستم گرفتمپدر و مادرم فدای تو باد رسول خدا فرمود جزای فاطمه را بده پیرمرد گفت: خداونداتوئی تنها معبود و توئی تنها رازق ما، خدایا عطا کن - در قیامت - به فاطمه چیزی راکه نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده باشد.

    رسول خدا آمین گفتند و سپس به اصحابرو کرده فرمودند: خداوند چنین چیزی در همین دنیا به فاطمه من عطا کرده است زیرا منپدر او هستم و هیچکس در تمام عوالم مانند من نیست علی شوهر اوست و اگر علی نبودهمسری برای فاطمه یافت نمی شد، خداوند حسن و حسین را به او عطا فرمود که آقایجوانان اهل بهشت اند. . . خداوند جماعتی از ملائکه را بر فاطمه علیهاسلام موکلفرمود تا او را از هر جهت محفوظ بدارند. . .

    عمار گردنبند فاطمه علیهاسلامرا بهمشک معطر کرد و در یک برد یمانی پیچید و به دست غلامش که نام او (سلام‌الله‌علیهم) بودداد و گفت برو این ها را به رسول خدا بده ترا هم به رسول خدا بخشیدم.

    سهمگردنبند پیچیده شده در برد را نزد رسول خدا آورد و جریان را عرضه داشت رسول خدافرمود برو اینها را نزد فاطمه ببر و ترا هم به فاطمه بخشیدم. سهم آمد و جریان رابعرض مبارک فاطمه رساند فاطمه علیهاسلام گردنبند را گرفت و آن مملوک را در راه خداآزاد فرمود سهم را خنده درگرفت. فاطمه فرمود: چرا میخندی؟
    عرض کرد: از برکت اینگردنبند، گرسنه ای را سیر کرد عریانی را پوشاند فقیری را غنی کرد و غلامی را آزادنمود و بالاخره به صاحبش برگشت.
    منابع:

    • بحارالانوار، ج 43، ص 56، ح 50

    بسم رب المهدی
    عاشقان مهدی، رهروان علی ، جمع شدند ، تا در کنار هم و با کمک هم ،شاید بتونند گره ای از مشکلات نیازمندان باز کنند. اگر می خواهید با ما همراه باشید لینک زیر رو کلیک کنید:





  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۵
    نوشته
    742
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 روز 6 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    21
    آپلود
    0
    گالری
    119

    يكديگر را با نام نيك صدا بزنيم




    خداوند در سوره حجرات از انتخاب اسم و لقب بد براى ديگران نهى فرموده است. امروزه در جامعه، بعضى افراد به همان اسم و لقب بد شهرت پيدا كرده اند در اين پست تاكيد داريم كه روي يكديگر لقب هاي زشت نگذاريم.
    يكى از آموزش هاى ارزشمند اسلام، انتخاب اسم و لقب خوب است، و از جمله حقوق اولاد بر پدر و مادر در همين است. در احاديث رسيده از امامام معصوم(عليهم السلام) سفارش فراوانى شده كه اسم نيكو براى فرزند انتخاب كنيد. متأسفانه در گذشته و حال افرادى كه نسبت به دستورهاى اسلام بى توجّه هستند و پيرو هوا و هوس خويش مى باشند، بر اين مسئله اصرار دارند كه القاب و يا اسامى زشتى، براى بعضى افراد انتخاب كنند تا به اين وسيله، شخصيت آن ها را از بين ببرند و آن ها را مورد تحقير و سرزنش قرار دهند. بديهى است تحقير مؤمن و اذيت و آزار رساندن به وى، يكى از گناهان بزرگ است كه اسلام از آن نهى فرموده و كيفر شديدى براى آن قائل شده است. امام صادق(عليه السلام) در اين باره فرموده اند: «هنگامى كه روز قيامت شود، منادى ندا مى كند، كجايند كسانى كه متعرض اولياى خدا شدند، و آن ها را مورد سرزنش قرار داده اند، جمعى بر مى خيزند كه صورت آنها گوشت ندارد، گفته مى شود اين ها در دنيا، مؤمنان را مورد اذيت و آزار قرار دادن و آن ها را سرزنش كردند; پس امر مى شود كه وارد جهنم شوند.»
    در حديث ديگرى امام صادق(عليه السلام) فرموده اند: «اعلام جنگ با من كرده، كسى كه بنده مؤمن مرا مورد اذيت و آزار قرار دهد و از من در اَمان است، كسى كه بنده مؤمن مرا اكرام كند.»
    نيز قرآن مجيد مى فرمايد: «ولا تَلمِزُوا اَنفُسَكُم ولا تَنابَزُوا بِالاَلقـبِ; يك ديگر را مورد لعن و عيب جويى قرار ندهيد و يك ديگر را به القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد.» بعضى مفسران گفته اند: تعبير به «انفسكم» بيان كننده اين است كه همه مؤمنان، مانند نفس واحدى هستند و اگر از ديگرى عيب جويى كنند، در واقع از خودشان عيب جويى كرده اند.
    براى اين آيه شأن نزولى بيان شده است، روزى صفيّه، دختر حىّ بن اخطب، زن يهوديه اى كه پس از فتح خيبر مسلمان شد و به همسرى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در آمد در حالى كه گريان بود خدمت پيامبر اكرم رسيد و عرض كرد: عايشه مرا سرزنش مى كند و مى گويد تو يهودى زاده هستى، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: چرا به او نگفتى، پدر من هارون است و عموى من حضرت موسى(عليه السلام) است و همسرم محمد(صلى الله عليه وآله) است، در اين هنگام بود كه آيه بالا نازل شد و مسلمانان را از هر گونه لقب بد دادن به هم ديگر نهى كرد، اما در موردى كه فردى به لقب يا اسم زشتى شهرت پيدا كرده، در صورتى كه معرفى و شناخت وى بدون آن اسم و لقب ممكن نباشد، مانعى ندارد كه وى را به همان اسم معرفى كنيم. در ظاهر اين حكم در مورد فردى، است كه خود فرد از نسبت دادن اين القاب ناراحت نمى شود; از اين رو اگر از او بپرسيم نام شما چيست اغلب همان لقب بد كه در جامعه به آن شهرت يافته را بيان مى كند. در تفسير آيه شريف نيز بعضى مفسران فرموده اند: نهى خداوند از لقب و اسم بد در موردى است كه اگر آن اسم را به او بگويند ناراحت مى شود، اما اگر از آن اسم، گرچه بد هم باشد ناراحت نمى شود، مانعى ندارد.
    پاورقي ها:
    اصول كافى، ثقة الاسلام كلينى، ج 2، ص 350 و 351.
    تفسير نمونه، آيت اللّه مكارم شيرازى و ديگران، ج 22، ص 180، نشر دارالكتب الاسل
    تفسير مجمع البيان، علامه طبرسى(رحمه الله)، ج 9، ص 202، نشر دارالفكر، بيروت.
    تفسير مجمع البيان، علامه طبرسى(رحمه الله)، ج 9، ص 202، نشر دارالفكر، بيروت
    http://sshams.andishvaran.ir/fa/scholarmainpage.html
    صفحه شخصی


  8. تشکرها 2


  9. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۷
    نوشته
    205
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    چگونگي نام گذاري

    نام گذاري پديده ها و موجودات در عالم از همان نخستين رابطه هاي انسان با جهان آغاز شده است. احتمالا نام گذاريهاي اوليه مبتني بر اصوات و آواهاي طبيعي بوده مانند صداي شرشر آب ، قورقور قورباغه ، جيرجير جيرجيركها و غيره ....
    در كل ميان اقوام و ملل گوناگون نام ها و عنوانها برگرفته از پديده ها و اسطوره ها و نام فصول و گلها و ... بوده و در برخي فرهنگها وي‍ژگيهايي مثل شجاعت ، درندگي و ... ملاك قرار مي گرفته
    مع الوصف به طور نمونه احمدبن هيثم از امام رضا (ع) سوال فرمودند چرا اعراب فرزندان خود را كلب(سگ) و يا نمر (پلنگ) نام گذاري مي كنند . امام فرمودند چون عربها مردان رزم و نبرد بودند اين نامها را انتخاب مي نمودند كه با صدا زدن فرد در صحنه جنگ در دل دشمن ايجاد هراس و رعب و وحشت نمايند.
    فلذا نام گذاري در تكوين شخصيت انسان تاثير بسزايي دارد و انگيزه نيكوكاري و گرايش به الگوهاي مطلوب را تقويت مي كند و بر عكس اين قضيه هم صادق است .
    در هر صورت روح انسان تمايل به نام هاي دارد كه موجب شعف و رضايت و احساس غرور و آرامش را در فرد بوجود آورد و انتخاب نام مناسب براي فرزندان شناسنامه فرهنگي - اعتقادي پدر و مادر است. نام نيكوي فرزند گواه سليقه سالم خانواده و دورانديشي و سلامت و حسن انتخاب آنان است.

    متشكرم - مليكا


  10. تشکرها 2


  11. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۶
    نوشته
    247
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مردی به محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شرفیاب شد و از آن حضرت تقاضای کمک کرد. رسول خدا فرمودند: «اکنون چیزی ندارم ولی برو و بر عهده ی من هر چه می خواهی بخر، بعداً که مالی یافتیم دِین خود را اَدا می کنیم .»
    عُمر خیلی از کار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تعجب کرد؛ زیرا می دید که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم حتی وقتی مالی ندارند باز دست از بذل و بخشش بر نمی دارند، به آن حضرت عرض کرد: خداوند شما را به کاری که توان آن را ندارید تکلیف نکرده اند!!
    پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از این سخن که بوی بخل و تنگ نظری از آن می آمد خیلی ناراحت شدند و آثار ناراحتی بر چهره ی مبارکشان نمایان گشت، در مقابل مردی که تقاضای کمک کرده بود گفت: ای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تو انفاق کن و از این نترس که پروردگار زندگی را بر تو تنگ کند .
    رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از این کلام خرسند شدند و با لبخندی مهر آمیز آن را تأیید کردند...

    (منبع : بحار الانوار ، ج 16 ، ص 232)

    بسم رب المهدی
    عاشقان مهدی، رهروان علی ، جمع شدند ، تا در کنار هم و با کمک هم ،شاید بتونند گره ای از مشکلات نیازمندان باز کنند. اگر می خواهید با ما همراه باشید لینک زیر رو کلیک کنید:





  12. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۶
    نوشته
    247
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سخنان کوتاه از علی علیه‏السلام درباره انفاق

    جُودُوا بِما یَفْنی تعتاضوا عنه بِما یَبقی.
    آن‏چه از بین‏رفتنی است ببخشید تا در عوض آنچه ماندنی است به دست آورید.




    اِنّ اِعْطاء هذا المالِ قِنیَةٌ وَ اِنْ اِمْساکَهُ فِتْنَةٌ؛
    انفاق دارایی برای انسان ذخیره است و انباشت آن بدون استفاده، موجب فتنه و تباهی است.


    لَیْسَ لِاَحدٍ مِنْ دُنیاهُ الاّ اَنْفَقَهُ عَلی اُخْراهُ؛
    هیچ‏کس را از دنیایش بهره‏ای نیست مگر به آن مقدار که برای آخرتش انفاق کند.


    اِنّکم اِلی اِنفاقِ ما اکتَسَبتُمْ اَخْرَجُ مِنکُمْ اِلی اِکتِسابِ ما تَجْمَعُونَ؛
    شما به انفاق کردن آنچه به دست آورده‏اید محتاج‏ترید تا به دست آوردن آنچه گرد می‏آورید.


    اَمْسِک المالَ بِقَدْرِ ضَرُورتِکَ و قَدِّم الفَضْلَ لِیومِ حاجَتِکَ؛
    مال را به اندازه لازم برای خود نگه‏دار و فزونی آن را برای روز نیاز (قیامت) از پیش بفرست.


    لا یُحْرِزُ الشُکْرَ اِلاّ مَنْ بَذَلَ مالَهُ؛
    شکرگزار نعمت خدا نخواهد بود مگر آن‏که دستِ دهنده داشته باشد.


    اِنّما لَکَ مِنْ دُنیاکَ ما اَصْلَحْتَ بِهِ مَثْواکَ فَانْفِقْ فی حقٍّ و لا تَکُنْ خازنا لِغِیرِک؛
    علی علیه‏السلام در وصیّت به امام حسن علیه‏السلام می‏فرمایند: در حقیقت بهره تو از دنیایت همان است که با آن آخرتت را بسازی. پس در راه حقّ انفاق کن و خزانه‏دار دیگران مباش.

    ویرایش توسط کاوشگر : ۱۳۸۷/۰۳/۲۵ در ساعت ۱۸:۲۶
    بسم رب المهدی
    عاشقان مهدی، رهروان علی ، جمع شدند ، تا در کنار هم و با کمک هم ،شاید بتونند گره ای از مشکلات نیازمندان باز کنند. اگر می خواهید با ما همراه باشید لینک زیر رو کلیک کنید:





  13. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    عالم خلوص و اخلاص و اقسام آن




    بايد دانست كه وصول بدين مقامات و درجات بدون اخلاص در راه حقّ صورت نبندد و تا سالك به منزل مخلّصين نرسد كشف حقيقت چنانكه بايد براى او نخواهد شد.
    بدانكه اخلاص و خلوص بر دو قسم است: اول: خلوص دين و طاعت از براى خداى تعالى. دوم: خلوص خود را از براى او. و دلالت بر اوّل دارد كريمه شريفه: وَ مَا امِرُوا الا لِيَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ 29و بر دوم دلالت دارد كريمه شريفه: الا عِبادَ اللهِ الْمُخْلَصينَ 30و حديث نبوى مشهور: من أخلص لله أربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه إلى لسانه31 دلالت بر قسم دوم دارد. يعنى كسى بدين مرحله مى‏رسد كه خود را براى خداى تعالى خالص كند.
    و توضيح اين اجمال آنكه: خداوند تعالى همانطور كه صلاح را در قرآن كريم در بعضى از مواضع استناد به عمل داده است كقوله تعالى: مَنْ عَمِلَ صالِح32 يا: عَمِلَ عَمَلا صالِح33 يا الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ34 و در بعضى از مواضع آن را استناد به ذات انسان داده است كقوله تعالى: إنَّهُ مِنَ الصّالِحينَ35 يا: وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ36 همچنين اخلاص و خلوص را گاهى مستند به عمل دانسته و نسبت به آن داده است و گاهى مستند به ذات. بديهى است كه تحقّق اخلاص در مرتبه ذات موقوف است بر اخلاص در مرتبه عمل يعنى تا كسى در يكايك از اعمال و افعال و گفتار و سكون و حركت خود اخلاص به عمل نياورد به مرحله اخلاص ذاتى نائل نخواهد شد. قال عزّ من قائل: الَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ37 به ارجاع ضمير مستتر فاعل «يرفع» به سوى «العمل الصالح» و معنى چنين مى‏شود: «العمل الصّالح يرفع الكلم الطّيّب».
    خصوصيات وآثار خلوص ذاتي
    و بايد دانست كه چون كسى به مرحله خلوص ذاتى برسد و بدين فيض عظمى نائل گردد داراى آثار و خصوصيّاتى خواهد بود كه ديگران از آن بى‏نصيب و بهره‏اند:

    اوّل آنكه به نصّ كريمه قرآنيّه ديگر شيطان را به هيچ وجه من الوجوه برايشان تسلّط و اقتدارى نيست: فَبِعِزَّتِكَ لاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعينَ - الا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ38 بديهى است كه اين استثناء تشريعى نيست بلكه به واسطه اقتدار ذاتى مخلصين در مقام توحيد، ديگر شيطان را قدرتى نبوده و به علّت ضعف و ناتوانى خود نمى‏تواند در اين مرحله به آنان دست يابد. بارى چون مخلصين خود را براى خدا خالص نموده به هر چيز كه مى‏نگرند خدا را مى‏بينند، و شيطان به هر قسم و كيفيّتى بر ايشان ظهور كند باز با نظر الهى در آن شى‏ء مى‏نگرند و استفاده الهيّه مى‏كنند، لهذا شيطان از اوّل امر نزد اين طايفه اعتراف به عجز و مسكنت خود نموده و سپر مى‏اندازد و الا شيطان ذاتش براى اغواء بنى آدم است و كسى نيست كه بخواهد به كسى ترحّم نموده و دست از اضلال او بردارد.
    دوّم، اين گروه از محاسبه محشر آفاقى و حضور در آن عرصه معاف و فارغ هستند. در قرآن كريم وارد است كه:
    وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ مَنْ فِى الْأرْضِ الا مَنْ شَاءَ اللهُ39
    از اين آيه به طور حتم دستگير مى‏شود كه به طور اجمال جماعتى از فزع و صعقه قيامت در امانند، و چون به آيه شريفه: فَإنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ - الا عِبادَ اللَهِ الْمُخْلَصينَ 40ضميمه گردد معلوم مى‏شود كه آن گروه كه از صعقه قيامت در امانند عبارتند از:
    بندگان مخلَص خدا، زيرا بندگان مخلص به يك معنى ابدا داراى اعمالى نيستند تا آنان را براى حساب آن در عرصه قيامت حاضر سازند. آنان به واسطه مراقبت و رياضات شرعيّه در جهاد انفسيّه كشته شده و به حيات ابدى پيوسته‏اند و از قيامت عظماى انفسيّه عبور كرده‏اند، در دوران مجاهده به حساب آنان رسيدگى شده و حال به واسطه قتل في سبيل الله در نزد خداى خود به خلعت حيات ابدى مخلّع و از روزى‏هاى خاصّه خزانه ربوبى متنعّمند.
    قال عزّ من قائل:
    وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فِى سَبيلِ اللَهِ امْوَاتا بَلْ احْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ41
    چو زياده بر آن، آنكه احضار، فرع بر عدم حضور است و اينان قبل از پيدايش طليعه قيامت در همه جا حاضر بوده و بر همه احوال مطّلع بوده‏اند لقوله تعالى: عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ42.
    سوّم، آنچه از ثواب و اجر به هر كس برسد و در روز قيامت به او عطا شود در مقابل عمل او خواهد بود مگر اين صنف از بندگان كه كرامت الهيّه بر ايشان ماوراء طور پاداش عمل است: وَ ما تُجْزَوْنَ الا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ - إلا عِبَادَ اللَهِ الْمُخْلَصينَ 43
    و اگر گفته شود كه: مفاد اين آيه آنست كه گروه معذّبين طبق اعمالشان به پاداش مى‏رسند مگر بندگان نيك خدا كه براى ايشان جزا در مقابل عمل نبوده بلكه پروردگار منّان به ايشان به فضل و كرم خود جزا خواهد داد. گوئيم: مفاد آيه مطلق بوده و مخاطب آن اختصاصى به گروه معذّبين ندارد، علاوه آنكه جزاى بندگان به فضل و كرم، منافات با جزا در مقابل عمل ندارد. چه معناى فضل اينست كه در مقابل عمل كوچك، پروردگار منّان جزاى بزرگ عنايت مى‏فرمايد و در واقع عمل كوچك را بزرگ مى‏شمارد ولى با اين همه باز جزا در قبال عمل واقع گرديده است در حالى كه مفاد كريمه شريفه غير از اينست، مفاد آيه آنست كه به بندگان مخلصين خدا جزا اصلا در مقابل عمل داده نمى‏شود. و نيز در آيه ديگر مى‏فرمايد:
    لَهُمْ ما يَشَاؤُنَ فيها وَ لَدَيْنَا مَزيدٌ 44
    براى اين گروه هر چه اراده و مشيّت آنان تعلّق گيرد خواهد بود و در نزد ما نيز چيزى زياده از مقدار اراده و مشيّت آنان براى آنان خواهد بود. پس معلوم مى‏شود كه از كرامات الهيّه چيزهائى كه فوق اراده و مشيّت و بالاتر از سطح فكر و ميزان طيران مرغ اختيار و اراده آنهاست داده خواهد شد و اين نكته شايان دقّت است و قابل توجّه.
    چهارم، آنان داراى مقامى منيع و منصبى رفيع و مرتبه‏اى عظيمند كه بتوانند حمد و سپاس ذات احديّت و ثناى الهى را كما هو حقّه همانطور كه سزاوار آن ذات اقدس است بجا آورند. قال عزّ من قائل: سُبْحَانَ اللَهِ عَمَّا يَصِفُونَ - الا عِباد اللَهِ الْمُخْلَصينَ 45و اين غايت كمال مخلوق و نهايت منصب ممكن است. از مجموع بيانات سابقه چنين بدست مى‏آيد كه براى آخرين مراحل سلوك كه همان مقام مخلَصين باشد چه مزايائى است و چه فيوضاتى بر آنان مترتّب خواهد بود. ولى بايد معلوم باشد كه وصول به اين كمالات و تحقّق به اين حقائق وقتى ميسور مى‏گردد كه سالك در ميدان مجاهده في سبيل الله كشته و مقتول گردد، و هنگامى از آن فيوضات الهيّه سرمست خواهد بود كه جام شهادت را سركشيده باشد. و مراد از كشته شدن عبارت است از قطع علاقه روح از بدن و متعلّقات آن، و همچنانكه شهيد در معركه قتال با شمشير و سيف ظاهرى علاقه روح خود را از بدن قطع مى‏كند سالك راه خدا نيز با سيف و شمشير باطن در ميدان نبرد با نفس امّاره به وسيله استمداد از قواى رحمانيّه علاقه روح خود را از بدن و متعلّقات آن سلب مى‏نمايد.
    وارستگي از عوالم كثرت از لوازم ابتدايي سلوك است
    در ابتداى سلوك بايد سالك إلى الله به وسيله اختيار مقام زهد و تأمّل و دقّت و تفكّر در بى‏اعتبارى دنيا و عدم فائده دلبستگى به آن، رشته علقه به عالم كثرات را قطع كند، چه نتيجه زهادت بى‏ميلى و بى‏رغبتى است به امور، و در نتيجه از رويدادهائى كه موجب نفع مادّى و صورى اوست خوشحال نمى‏شود، و از وقايعى كه موجب ضررهاى مادّى اوست متأثّر و محزون نمى‏گردد.

    لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلَى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتَاكُمْ 46
    اين بى‏رغبتى و بى‏ميلى منافات با حزن و خوشى في الله ندارد زيرا اين خوشحالى از محبّت به مال و منال و اعتباريّات نبوده بلكه از جهت آنست كه خود را غرق درياى احسان و كرم خدا مى‏بيند.
    پس از طىّ اين مرحله، تازه سالك متوجّه خواهد شد كه علاقه مفرطى به ذات خود دارد و نفس خود را تا سر حدّ عشق دوست دارد، هرچه بجا مى‏آورد و هر مجاهده كه مى‏كند همه و همه ناشى از فرط حبّ به ذات خود است، زيرا كه يكى از خصوصيّات انسان آنست كه فطرة خودخواه بوده، حبّ به ذات خود دارد، همه چيز را فداى ذات خود مى‏نمايد و براى بقاى وجود خود، از از بين بردن و نابود نمودن هيچ چيز دريغ نمى‏كند. از بين بردن اين غريزه بسيار صعب و مبارزه با اين حسّ خودخواهى از اشكل مشاكل است، و تا اين حسّ از بين نرود و اين غريزه نميرد نور خدا در دل تجلّى نمى‏كند، و به عبارت ديگر تا سالك از خود نگذرد به خدا نمى‏پيوندد.
    قطع علاقه از ذات خود
    سالك بايد به وسيله استمداد از الطاف الهيّه و امدادهاى پياپى رحمانيّه رشته محبّت به ذات خود را سست و رفته رفته ضعيف نموده تا بالأخره پاره كند و به اين صنم درونى كه سر - رشته تمام مفاسد است كافر گردد و او را يكباره فراموش بنمايد تا به طورى كه عند التأمّل و التحقيق تمام كارهاى او براى ذات اقدس الهى باشد و حبّ به ذات او به حبّ به خداى خود تبديل گردد، و اين بر اساس مجاهده انجام مى‏گيرد. پس از طىّ اين مرحله سالك ديگر علقه به بدن و آثار بدن و حتّى به روح خود را كه پاره نموده ندارد، هر كار كه كند براى خداست و اگر سدّ جوعى كرده و در كار تهيّه اسباب زندگى به قدر كفاف و ضرورت باشد براى آنست كه محبوب ازلى خواستار حيات اوست و الا قدمى از قدم براى تحقّق حيات اين نشأه برنمى‏داشت.

    البتّه اين خواست در مقابل خواست خدا طولى خواهد بود نه عرضى، و بر همين اساس ديگر سالك حقّ ندارد طالب كشف و كرامات بوده، عملى براى تحقّق آن انجام دهد يا براى طىّ الأرض و اخبار از مغيبات و اطّلاع بر ضماير و اسرار و تصرّف در موادّ كاينات ذكرى بگويد و رياضتى بكشد و براى استكمال و بروز قواى نفسانى به اىّ وجه و صورة عملى انجام دهد زيرا چنين كسى در راه رضاى محبوب قدم برنمى‏دارد، خداى را عبادت نكرده و مخلص نخواهد بود بلكه نفس خود را معبود خود ساخته و براى برآورده شدن حاجات او و تحقّق پذيرفتن استعدادات او گام مى‏زند گرچه لفظا بدين منكر اعتراف نكند و ظاهرا تمام عبادتش را براى خدا انجام دهد.
    چنين شخصى به نصّ كريمه شريفه: ا فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ الهَهُ هَواهُ47، هواى خود را معبود خود ساخته و خواسته‏ هاى نفسانى خود را مى‏پرستد. سالك بايد از اين مرحله عبور كند و نفس خود را كه دم از انانيّت مى‏زند ترك بگويد. و سيأتي الكلام فيه ان شاء الله تعالى.48
    وقتى سرانجام سالك بدين مرحله رسيد كم‏ كم خود را كه براى خداى تعالى دوست مى‏داشت نيز فراموش مى‏كند و ديگر خودى نمى‏بيند و ديگر غير از جمال ازلى و ابدى سيما و رخساره‏اى را نخواهد ديد و رفته رفته در آن درياى بيكران غرق شده اثرى از او نخواهد ماند.
    لزوم عنايت خاصّه الهي در غلبه كامل در جنگ انفسي
    بايد دانست كه سالك بايد متوجّه باشد كه در جنگ انفسى به طور كامل از عهده جنود شيطان برآيد و آثار نفسانيّه خود را به كلّى قطع كند و اصول آنها را از زواياى مخفيّه خانه دل بركند چه اگر ذرّه‏اى از حبّ مال و جاه و منصب و كبر و شخصيّت طلبى و خويشتن دوستى در او باقى باشد هرگز به كمال نخواهد رسيد. لهذا بسيار ديده شده است كه كثيرى از كمّلين پس از سالها رياضت و مجاهده به كمالات نرسيده و در جنگ انفسى شكست خورده‏اند، و علّت آن اينست كه ريشه بعضى از صفات هنوز در خانه دلشان باقى بوده ليكن پنداشته‏اند كه آن ريشه به كلّى از بين رفته است لذا در مواقع امتحان الهى و در مظانّ بروز نفس و جلوه آثارش آن ريشه‏ها ناگهان جوانه داده و نموّ نموده و كار سالك را ساخته‏اند. توفيق غلبه بر نفس و جنود آن منوط به دستگيرى و عنايات خاصّه حضرت ربّ الأرباب است چه طىّ اين مرحله بدون توفيق و دستگيرى خاصّ او صورت نبندد. گويند: روزى مرحوم سيّد بحر العلوم - رضوان اللّه عليه - را شاگردانش خندان و متبسّم يافتند، سبب پرسيدند، در پاسخ فرمود: پس از بيست و پنج سال مجاهده اكنون كه در خود نگريستم ديدم ديگر اعمالم ريائى نيست و توانسته‏ام به رفع آن موفّق گردم. فتأمّل جيّدا.

    لزوم متابعت كامل از جميع احكام شرعيه در تمام مراحل سلوك
    پوشيده نماند كه از ابتداى سير و سلوك تا آخرين مرحله از آن، سالك بايد در تمام امور ملازم شرع انور باشد و به قدر سر سوزنى از ظاهر شريعت تجاوز ننمايد. پس اگر كسى را ببينى كه دعوى سلوك كند و ملازم تقوى و ورع نبوده و از جميع احكام الهيّه شرعيّه متابعت ننمايد و به قدر سر سوزنى از صراط مستقيم شريعت حقّه انحراف نمايد او را منافق مى‏دان مگر آنچه به عذر يا خطا يا نسيان از او سر زند. و اينكه از بعضى شنيده شده است كه مى‏گويند سالك پس از وصول به مقامات عاليه و وصول به فيوضات ربّانيّه تكليف از او ساقط مى‏گردد سخنى است كذب و افترائى است بس عظيم، زيرا رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله با اينكه اشرف موجودات و اكمل خلائق بودند مع هذا تا آخرين درجات حيات تابع و ملازم احكام الهيّه بوده‏اند. بنابراين سقوط تكليف به اين معنى دروغ و بهتان است. بلى از براى آن مى‏توان معناى ديگرى نمود كه قائلين، آن را قصد نمى‏نمايند و آن اينست كه اتيان اعمال عباديّه باعث براى استكمال نفوس بشريّه است، و مراتب استعداد انسان به واسطه التزام بر سنن عباديّه از مراحل قوّه به فعليّت مى‏رسد. بنابراين براى افرادى كه هنوز به مرحله فعليّت تامّه من جميع الجهات نرسيده‏اند عبادات آنان براى استكمال است.

    عبادت افراد كامل و واصل به جهت تقرّب نبوده بلكه لازمه كمال آنان است
    ولى براى افرادى كه به مرحله فعليّت تامّه رسيده‏اند ديگر عبادت به جهت حصول استكمال و تحصيل مقام قرب معنى ندارد بلكه اتيان عبادات براى چنين شخصى به عنوان ديگرى كه همان مقتضاى حصول كمال است خواهد بود. لهذا عائشه از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله پرسيد كه: «پس از آنكه خداوند در شأن شما فرمود:

    لِيَغْفِرَ لَكَ اللَهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ 49
    پس اين اندازه رنج در تحمّل عبادات براى چيست؟ فرمودند: آيا مگر نمى‏خواهى من عبد شاكر خداى خود بوده باشم»؟ از اينجا به خوبى معلوم مى‏شود كه اتيان اعمال عباديّه براى بعضى از نفوس بشريّه استكمالا للنّفس نبوده بلكه محضا براى اظهار امتنان و شكرا للّه العظيم بوده است.
    حالاتى كه براى سالك در اثر مراقبت و مجاهده دست مى‏دهد و گاه و بيگاه انوارى و آثارى بر او مشهود مى‏گردد همه مقدّمه تحصيل ملكه است زيرا مجرّد ترتّب آثار و تغيّر حال فى الجمله كافى نيست بلكه بايد سالك سعى كند كه با مجاهده بقاياى عالم سافل را كه در ذاتش كامن و مخفى است به كلّى رفع كند، و تا با پاكان عالم سنخيّت پيدا نكند وصول به مراتب ايشان براى او غير ميسور است بلكه در اثر اندك لغزشى در سلوك و جهاد، او را دوباره به عالم سافل تنزّل خواهند داد، كريمه شريفه:
    وَ ما مُحَمَّدٌ الا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإنْ ماتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِكُمْ50
    بر اين دقيقه دلالت دارد. پس سالك بايد ظاهر و باطن خويش را بالمرّة پاكيزه نمايد و زوايا و بيغوله‏هاى دل خويش را كاملا پاك كند تا توفيق صحبت با ارواح طيّبه و همنشينى با پاكان ملأ اعلى نصيب او گردد. وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإثْمِ وَ باطِنَهُ51

    ذكر اجمالي عوالم مقدم بر عالم خلوص در قرآن
    بنابراين بايد كاملا عوالم مقدّمه بر عالم خلوص را طىّ كند، و اجمال آن را خداوند تبارك و تعالى در اين آيه مباركه فرموده است:

    الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا في سَبيلِ اللّهِ بِامْوالِهِمْ وَ أنْفُسِهِمْ أعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ اولَئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ - يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ لَهُمْ فيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ خالِدينَ فِيها ابَدا انَّ اللَهَ عِنْدَهُ أجْرٌ عَظيمٌ 52
    بنابراين عوالم مقدّم بر عالم خلوص چهار است. اوّل: اسلام، دوّم: ايمان، سوّم: هجرت، چهارم: جهاد في سبيل الله. و چون جهاد اين مسافر جهاد اكبر است لقوله صلّى اللّه عليه و آله: رجعنا من الجهاد الأصغر إلى الجهاد الأكبر53، پس شرط در اين سفر است كه اسلام و ايمان مجاهد، اسلام و ايمان اكبر باشد. و بعد از آن طالب را سزد كه دامن همّت بر كمر زده با رسول باطن به معاونت رسول ظاهر يا خليفه آن مهاجرت كرده و سپس قدم در ميدان مجاهده نهد تا به فوز قتل في سبيل الله فائز گردد.
    ولى بايد سالك بر اين نكته واقف باشد كه از ابتداى سلوك تا اين مرحله از جهاد موانع انسى و شيطانى زياد بود ولى چون به فوز اين قتل نائل گردد و از عوالم اسلام و ايمان اكبر عبور نموده و در مجاهده نيز فائق و كشته شود ابتداى عوالم اسلام اعظم و ايمان اعظم و هجرت عظمى و جهاد اعظم است، و موانع آن كفر اعظم و نفاق اعظم است. و در اين وادى ديگر جنود شيطان را قدرت بر غلبه و دسترسى بدانجا نيست بلكه خود شيطان كه رئيس ابالسه است راه را بر سالك خواهد گرفت. بنابراين هرگز سالك نبايد چنين تصوّر كند كه چون از اين عوالم گذشت از مخاطره رسته و گوهر مقصود را جسته است بلكه بايد ملتفت باشد كه پس از عوالم سابقه اگر اين عوالم اعظم را طىّ نكند گرفتار ابليس شده و شيطان او را از وصول به سر منزل مقصود منع خواهد نمود، ولى بايد سالك همّتى عالى داشته و نگذارد كه ابليس او را به كفر اعظم يا به نفاق اعظم گرفتار كند بلكه پس از اسلام اعظم و ايمان اعظم هجرت عظمى نموده و با مجاهده اعظم از قيامت عظماى انفسيّه عبور و در وادى مخلصين وارد گردد. رزقنا اللّه ان شاء الله تعالى.

    شرح تفصيلى عوالم مقدّم بر عالم خلوص

    بنابر آنچه گفته شد چون قبل از عالم خلوص بايد مسافر الى الله تعالى دوازده عالم را طىّ كند، اسلام اصغر و اكبر و اعظم، و ايمان أصغر و أكبر و أعظم، و هجرت صغرى و كبرى و عظمى، و جهاد اصغر و اكبر و اعظم، لذا بايد خصوصيّات اين عوالم و آثار و علائم و موانع و صوارف آنها را نيز بداند. ما در اينجا به نحو اجمال بيان كرديم و چون تفصيل آنها در كتاب مستطاب منتسب به مرحوم فخر الفقهاء و الأولياء سيّد مهدى بحر العلوم - رضوان الله عليه - ذكر شده است طالبين شرح تفصيلى بايد بدانجا مراجعه نمايند. ليكن براى روشن شدن مطلب در اينجا فى الجمله بيانى خواهد شد.
    اسلام اكبر
    اسلام اكبر عبارت است از تسليم و انقياد محض يعنى ترك اعتراض من جميع الوجوه بر خداوند عزّ و جلّ، و اعتراف و اذعان بر آنكه آنچه هست و تحقّق يافته صلاح بوده و آنچه واقع نشده صلاح نبوده است، و به طور كلّى رفع يد از چون و چرا و عدم گلايه از حضرت ربّ العزّة. و به همين مرتبه ناظر است كلام مولى الموحّدين أمير المؤمنين عليه السّلام در حديث مرفوعه برقى كه: انّ الاسلام هو التّسليم، و التّسليم هو اليقين54 و علاوه بر ترك اعتراض بايد در قلب او هيچ نوع گرفتگى و غبارى نسبت به احكام تشريعيّه و تكوينيّه الهيّه نباشد، كما ورد في قوله تعالى:

    فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِى أنْفُسِهِمْ حَرَجا مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليم55..
    اين مرحله همان مرحله ايمان اكبر است كه اسلام اكبر به روح سرايت نموده و دل و جان را حقّا متصرّف شده است.
    ايمان اكبر
    وقتى كه دل سالك به نور اسلام اكبر منوّر گرديد گاه و بيگاه بر او حالى دست مى‏دهد كه علاوه بر ادراك شعورى مشاهده مى‏كند كه هر چه هست مستند به بارى تعالى است و به عبارت ديگر خداى را در همه احوال حاضر و ناظر مى‏يابد، و اين همان مرحله شهود و اسلام اكبر است. و چون هنوز به سرحدّ كمال نرسيده است كه به تمام اركان بدن سرايت كند و اعضاء و جوارح را متصرّف گردد لهذا موانع مادّيّه و مشاغل و شواغل طبيعيّه او را از اين حال صرف نموده و در حال اشتغال به شغلى آن شهود را از دست مى‏دهد و غفلت او را مى‏گيرد. لذا بايد سالك با عزم راسخ ايستادگى نموده و آن حال را به مقام ملكه بالا برد و به كمال برساند تا شواغل خارجيّه نتوانند مسير شهودى سالك را تغيير دهند و بر حال او غلبه كنند. لذا بايد اين اسلام را از مقام دل به مقام روح سرايت دهد تا آن اجمال به تفصيل پيوندد، و به امر روح آن حالت تمام قواى ظاهرى و باطنى را فرا گيرد و از حال به ملكه برسد. و اين مقام همانست كه عرفاء از آن تعبير به احسان مى‏نمايند چه خداوند كريم در قرآن مجيد مى‏فرمايد: وَ الَّذينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا56، ولى به اين اكتفا ننموده پس از آن مى‏فرمايد: وَ إنَّ اللَهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ 57

    بنا براين مجاهد في سبيل الله تا به مرتبه احسان نرسد نتواند بر سبل هدايت الهيّه دست يابد.
    از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله سؤال كردند كه معنى احسان چيست؟ فرمود: ان تعبد الله كأنّك تراه، و ان لم تكن تراه فإنّه يراك.58
    يعنى: بايد انسان چنان خداى را عبادت كند كه او را ببيند و اگر بدين كيفيّت قادر بر عبادت او نباشد در مرحله متأخّر چنان خداى را عبادت كند كه گوئى خداى او را مى‏بيند.
    تا هنگامى كه اسلام اكبر سالك به ايمان اكبر نرسيده فقط گاه و بيگاه بر او حال احسان دست داده و عبادات را با شوق و رغبت و ميلى وافر انجام مى‏دهد امّا وقتى كه به ايمان اكبر رسيد از حال احسان به ملكه محسنين مى‏رسد. در اين موقع جزئيّات و كلّيّات افعال سالك از سرچشمه شوق و ميل و رغبت آب خورده همه را به طيب خاطر اتيان مى‏كند، زيرا در اين موقع ايمان به روح سرايت كرده و چون روح سلطان و فرمانفرماى جميع اعضاء و جوارح است همه را به كار خود وامى‏دارد و كار بر همه سهل و آسان مى‏گردد، همه آنها منقاد و مطيع روح بوده و دقيقه‏اى از آنات از اطاعت او سر باز نمى‏زنند. خداوند تبارك و تعالى در حقّ اين طائفه مى‏فرمايد:
    قَدْ أفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذينَ هُمْ في صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ * وَ الَّذين هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ 59
    چون اشتغال به لهويّات متفرّع بر ميل و رغبت به آنهاست و سالك مؤمن به ايمان اكبر كه به مرتبه احسان رسيده و در او ملكه شده ابدا ميل و رغبتى به آنها ندارد، و از طرف ديگر چون مى‏داند كه دو محبّت و شوق در يك دل جاى نمى‏گيرد لقوله تعالى: ما جَعَلَ اللَهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ في جَوْفِهِ 60اگر در دل سالكى ميل و رغبت به امور لهويّه باشد إنّا 61كشف مى‏كنيم كه ميل و رغبت الهى در او نبوده و چنين قلبى منافق خواهد بود، چه در مورد امور راجع به خداى تعالى اظهار ميل مى‏كند و در امور لغويّه و لهويّه نيز رغبت و ميل دارد. و اين نفاق، نفاق اكبر است كه در مقابل ايمان اكبر قرار دارد، و تسليم و اطاعت قلبى آن متولّد از رغبت و اشتياق باطنى نيست بلكه متولّد از عقل و زائيده خوف و ملاحظه‏كاريهائى است كه در انسان پديد مى‏گردد. و اشاره به همين نفاق است قوله عزّ من قائل:
    وَ اذا قَامُوا الَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالَى62
    سالك هنگامى به ايمان اكبر مى‏رسد كه هيچ درجه از درجات اين نفاق در او نباشد و به هيچ وجه افعال او ناشى از مدركات عقليّه و صلاح انديشى و محافظه كارى و مسبّب از خوف نباشد بلكه صرفا بر اساس اشتياق و محبّت و به داعيه عشق و ميل و رغبت انجام گيرد.
    هجرت كبرى
    چون سالك به مرتبه ايمان اكبر رسيد بايد مهيّاى هجرت كبرى گردد، و آن هجرت به تن است از مخالطه اهل عصيان و مجالست اهل بغى و طغيان و أبناء روزگار خوّان، و هجرت به دل است از مودّت و ميل به ايشان، و هجرت به تن و دل است معا از عادات و رسوم متعارفه و اعتباريّات و مقرّراتى كه سالك را از راه خدا باز مى‏دارد و مانع و عائق سفر او مى‏گردد، چه عادات و رسوم از مهمّات بلاد كفر است.

    در اجتماع مادّى، انسان مقيّد به رسوم و عادات وهمى و خيالى است كه اهل دنيا به آن عادت دارند و سود و زيان و محاورات و معاشرتها و ردّ و بدلهاى خود را بر آن اساس استوار مى‏كنند. مثلا عادت بر آن جارى شده كه در مجلس مذاكره و مباحثه علمى اگر كسى زبان در دهان نهاد و مهر خاموشى بر دهان زده سخنى نگويد او را به نادانى منسوب مى‏كنند. يا مثلا عادت بر اين جارى شده كه در نشستن در صدر مجلس، تهافت به عمل مى‏آورند و قعود و جلوس در صدر را علامت بزرگى، و تقدّم در ورود و خروج از مجلس را نشانه عظمت مى‏گيرند، و چرب زبانى و تملّق را دليل بر مردم‏دارى و حسن خلق تلقّى مى‏كنند، و خلاف اين‏ها را نشانه حقارت و كم ارزشى و نبود موقعيّت و شخصيّت و سوء خلق.
    سالك بايد به توفيق الهى و امداد رحمانى از تمام اين‏ها چشم بپوشد و از اين عالم خيال و وهم هجرت كند و اين عجوزه را سه طلاقه نمايد. در اين متاركه بايد سالك از هيچ نيروئى بيم و هراس نداشته باشد، و از مذمّت مردم نهراسد، و از ملامت و نكوهش افرادى كه خود را اهل فضل و دانش قلمداد مى‏كنند باك نداشته باشد، چنانكه در جامع كلينى در روايت سكونى از حضرت صادق عليه السّلام از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله روايت است كه:
    اركان الكفر أربعة: الرّغبة و الرّهبة و السّخط و الغضب63.
    و رهبت در آن به رهبت از مردم تفسير شده است در مخالفت عادات و نواميس و هميّه آنها. و محصّل كلام آنكه بايد سالك از جميع آداب و عادات و رسوم اعتباريّه اجتماعيّه كه سدّ راه خدا هستند دست بردارد. و اين را عرفاء تعبير به جنون مى‏نمايند زيرا مجنون به رسوم و عادات مردم آشنائى ندارد و به آنها وقع نمى‏گذارد و مدح و ذمّ آنها را به ديده بى‏اعتنائى مى‏نگرد و از حركت و قيام آنها بر عليه او خوف و وحشتى به خود راه نمى‏دهد و تغيير روش در خود نمى‏دهد.
    اى دل آن به كه خراب از مى گلگون باشى
    بى زر و گنج به صد حشمت قارون باشى

    در مقامى كه صدارت به فقيران بخشند
    چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشى

    تاج شاهى طلبى گوهر ذاتى بنما
    ار خود از گوهر جمشيد و فريدون باشى

    كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
    كى روى ره ز كه پرسى چكنى چون باشى

    نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مكن
    ور نه چون بنگرى از دائره بيرون باشى

    ساغرى نوش كن و جرعه بر افلاك نشان
    تا به چند از غم ايّام جگر خون باشى؟

    جهاد اكبر
    چون سالك به توفيق حضرت ربّانى موفّق به هجرت گرديد و از عادات و رسوم پاى دركشيد قدم در ميدان جهاد اكبر مى‏نهد و آن عبارتست از محاربه با جنود شيطان، زيرا در اين موقع سالك در عالم طبيعت گرفتار و اسير وهم و غضب و شهوت و مغلوب أ هويه متضادّه، لجّه آمال و امانى او را محيط، و هموم و غموم بر او مستولى، و به منافيات طبع و منافرات خاطر متألّم، و مخاويف عديده را منتظر، هر زاويه از كانون سينه‏اش آتشى، انواع فقر و احتياج، و اصناف آلام و انتقام در درونش، گاهى در كشاكش اهل و عيال، و زمانى در خوف تلف مال و منال، گاه جاه مى‏خواهد و نمى‏رسد، و گاه منصب مى‏جويد و نمى‏يابد، خار حسد و غضب و كبر و امل او را دامنگير، و در چنگ حيّات و عقارب و سباع عالم طبيعت و مادّيّت زبون و حقير، خانه دلش از ظلمات وهم تيره و تار، و فزون از حدّ و شمار، از هر طرف روى گرداند سيلى روزگار خورد، و به هر جا پا نهد خارى به پايش خلد.

    اين آلام و اسقام در سينه سالك انباشته است، و پس از تأمّل و تدبّر به كثرت آنها پى مى‏برد. سالك بايد با توفيق الهى بر جنود وهم و غضب و شهوت فاتح آمده و در اين مجاهده كبرى پيروز گردد و در اين جهاد فتح و ظفر نصيبش گردد و از چنگ عوائق و علائق مستخلص شده عالم طبيعت را بدرود كند.
    اسلام اعظم
    در اين حال وارد عالم اسلام اعظم مى‏گردد. در اينجا خود را جوهرى مى‏بيند يكتا و گوهرى بى‏همتا، بر عالم طبيعت محيط و از موت و فنا مصون و از كشاكش متضادّات فارغ، در خود صفا و بهاء و ضيائى مشاهده مى‏نمايد كه فوق ادراك عالم طبيعت است چون در اين حال، سالك از عالم طبيعت مرده و حيات تازه‏اى يافته است و با اينكه به ظاهر در عالم ملك و ناسوت است ولى موجودات ناسوتى را با صورتهاى ملكوتى خواهد ديد و هر چه از مادّه بر او روى نمايد او را به صورت ملكوتى مشاهده مى‏كند، و به حال او ضررى نمى‏رساند چون به قيامت انفسيّه وسطى رسيده پرده بر كنار رفته و بسى از امور خفيّه بر او ظاهر گرديده و بسيارى از احوال عجيبه او را حاصل شده است. اين مرتبه همان مقام اسلام اعظم است كه در آيات قرآنيّه به طور روشن از آن ذكر شده است.

    ا وَ مَنْ كانَ مَيْتا فَأحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُورا يَمْشى بِهِ فِى النّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها كَذَلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ 64
    و هكذا قوله تعالى:
    مَنْ عَمِلَ صَالِحا مِنْ ذَكَرٍ اوْ انْثَى وَ هُوَ مُؤْمِنُ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ اجْرَهُمْ بِاحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ 65
    مخفى نماند كه در اين موقع سالك به واسطه آنچه از خود مشاهده مى‏كند ممكن است او را اعجاب و انانيّت درگيرد و بزرگترين دشمن جانى و قتّال او كه نفس خود اوست با او روبرو گردد چنانكه در حديث وارد است كه:
    اعدى عدوّك نفسك التّى بين جنبيك.66
    و اگر در اين حال عنايت ربّانيّه او را انقاذ نكند به كفر اعظم مبتلا مى‏شود. و به همين كفر اشاره فرموده‏اند كه: النّفس هي الصّنم الأكبر67 اين بت‏پرستى بود كه حضرت إبراهيم عليه السّلام از آن به خدا التجاء نموده و دورى آن را از خدا طلبيد: وَ اجْنُبْنى وَ بَنِىَّ انْ نَعْبُدَ الْأصْنامَ68 چه پرظاهر است كه در حقّ حضرت خليل - الرحمن پرستش اصنام مصنوعه غير متصوّر است. و همين شرك است كه حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله از آن به خدا پناه برد و عرض كرد:
    اللّهمَّ انّى اعوذ بك من الشّرك الخفىّ.69
    پس بايد سالك به يارى و مدد الهى تصديق به نيستى خود نموده و اذعان به عجز و ذلّت و عبوديّت و مملوكيّت خود نموده انانيّت را بدرود كند تا كفر اعظم دامن او را درنگيرد و به اسلام اعظم موفّق آيد. بعض از بزرگان عرفاء در دوران عمر خود تلفّظ به كلمه «ما» و «من» نكردند و هميشه مى‏گفتند: بنده آمد و رفت، و بعض ديگر تفصيل مى‏دادند، آنچه را كه از حسن و جمال، و مستند به ذات حقّ بود به او نسبت مى‏دادند، و هر چه راجع به آنان بوده و ساحت قدس الهى از آن برى بود به خود نسبت مى‏دادند، و آنچه ممكن بود استنادش به خود آنها و به خدا، به صيغه جمع مثل ما و نحن مى‏آوردند و اين طريقه را از داستان حضرت خضر و موسى عليهما السلام استفاده نموده‏اند آنجا كه خضر فرمود:
    امَّا السَّفينَةُ فَكانَتْ لِمَساكينَ يَعْمَلُونَ فِى الْبَحْرِ فَأرَدْتُ أنْ أعيبَه70
    چون عيب به ذات الهى استناد نپذيرد لهذا به صيغه مفرد آورده و به خود نسبت داده است.
    وَ امَّا الْغُلامُ فَكَانَ ابَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا انْ يُرْهِقَهُمَا طُغْيانا وَ كُفْرا - فَأَرَدْنا انْ يُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيْرا مِنْهُ زَكَاةً وَ أقْرَبَ رُحْما 71
    چون قتل، ممكن الاستناد به حضرت خضر و به خداست لهذا به صيغه جمع آورده شده است.
    وَ امَّا الْجِدارُ فَكَانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِى الْمَدِينَةِ وَ كَانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كان ابُوهُمَا صَالِحا فَأرَادَ رَبُّكَ انْ يَبْلُغا أشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنْزَهُم72
    چون توجّه به خير و اراده كمال و نفع، مستند به ذات الهى است لهذا نسبت به پروردگار داده شده است. و همچنين از سخنان حضرت إبراهيم عليه السّلام اين طريقه از تكلّم مشهود است آنجا كه گفت:
    الَّذِى خَلَقَنى فَهُوَ يَهْدِينِ - وَ الَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَ يَسْقِينِ - وَ اذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ73
    در اينجا مرض را به خود و شفا را به خدا نسبت داده است.
    رسيدن به مقام اسلام اعظم و رفض انانيّت نفس كه محلّ بروز و ظهور شيطان است بايد به توفيق الهى صورت گيرد.
    حاج امام قلى نخجوانى كه استاد معارف مرحوم آقا سيّد حسن آقا قاضى والد مرحوم آقا حاج ميرزا على آقا قاضى - رضوان الله تعالى عليهم - بود و در نزد مرحوم آقا سيّد قريش قزوينى - رضوان الله عليه - در اخلاقيّات و معارف الهيّه مراتب استكمال را طىّ مى‏نمود گويد: «پس از آنكه به سنّ پيرى و كهولت رسيدم شيطان را ديدم كه هر دوى ما در بالاى كوهى ايستاده‏ايم. من دست خود را بر محاسن خود گذارده و به او گفتم: مرا سنّ پيرى و كهولت فرا گرفته اگر ممكنست از من درگذر. شيطان گفت: اين طرف را نگاه كن. وقتى نظر كردم درّه‏اى را بسيار عميق ديدم كه از شدّت خوف و هراس عقل انسان مبهوت مى‏ماند. شيطان گفت: در دل من رحم و مروّت و مهر قرار نگرفته اگر چنگال من بر تو بند گردد جاى تو در ته اين درّه خواهد بود كه تماشا مى‏كنى».
    ايمان اعظم
    مرحله عاليتر از اسلام اعظم مرحله ايمان اعظم است و آن عبارتست از شدّت ظهور و وضوح اسلام اعظم به طورى كه از علم و باور تجاوز نموده به مرتبه مشاهده و عيان برسد، و در اين هنگام سالك از عالم ملكوت ارتحال نموده و قيامت كبراى انفسيّه بر او قائم و به عالم جبروت داخل مى‏شود و از مشاهدات ملكوتيّه به معاينات جبروتيّه فائز مى‏گردد.

    هجرت عظمى
    و بعد از اين بايد سالك از وجود خود مهاجرت نموده و آن را بالمرّة رفض كند و آن مسافرت به عالم وجود مطلق است. و به اين مرحله ناظر است گفتار بعضى از بزرگان كه: دع نفسك و تعال.74 و نيز اشاره به اين مرحله است قوله تعالى: فَادْخُلى في عِبَادى - وَ ادْخُلى جَنَّتى 75چه «و ادخلى جنّتى» بعد از «فادخلى في عبادى» آمده است، و خطاب يا ايّتها النّفس المطمئنّة خطاب به نفسى است كه از جهاد اكبر فارغ و به عالم فتح و ظفر كه مقرّ اطمينان است داخل شده است. و چون هنوز از مجاهده عظمى فارغ نشده است و آثار وجودى او باقى است و غايت اضمحلال آن موقوف بر تحقّق جهاد اعظم است لهذا هنوز از تحت تسلّط و قهر خارج نشده و در مضمار «مليك» و «مقتدر» كه دو اسم خداوند عظيم است جاى دارد: فى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ 76

    و پس از اين مرحله بايد سالك با آثار ضعيف وجود خود در مجادله برآمده و بقاياى آن را كه خود را مخفى داشته‏اند بالمرّة نابود و ريشه‏كن سازد تا بتواند در بساط توحيد مطلق قدم گذارد. و اين عالم، عالم فتح و ظفر است. و بدين وسيله عوالم دوازده‏گانه طىّ شده و چنين كسى كه از هجرت عظمى و جهاد اعظم گذشته و فاتح و مظفّر شده است وارد عالم خلوص خواهد شد و در مضمار انّا لِلّهِ وَ انّا الَيْهِ راجِعُونَ77 وارد شده قيامت عظماى انفسيّه بر او قائم، از اجسام و ارواح و جميع تعيّنات گذشته و از همه فانى شده و قدم در عالم لاهوت نهاده و از تحت كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ78 بيرون مى‏رود.
    موت ارادي
    چنين شخصى به موت ارادى، ميّت خواهد بود، لهذا حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمودند:

    من أراد ان ينظر إلى ميّت يمشى فلينظر إلى علىّ بن أبي طالب. 79
    توضيح و تبيين:
    كمالاتى كه تاكنون ذكر شد و كم و بيش آثار و علائم آن بيان شد فيوضاتى است از جانب حضرت ربّ العزّة كه اختصاص به امّت حضرت خاتم الأنبياء و المرسلين محمّد بن عبد الله صلّى اللّه عليه و آله دارد. سالكين امم سالفه و شرايع ماضيه كمالاتشان محدود بوده، پس از حصول فناء و نيستى خود فقط مى‏توانستند مشاهده اسماء و صفات پروردگار را بنمايند و بالاتر از اين مرحله را گمان نمى‏بردند. و سرّ آن اين بود كه نهايت معرفت آنان منتهى به كلمه لا اله الا الله 80مى‏شد كه حاصل آن شهود ذات مستجمع جميع صفات كماليّه و جماليّه است.
    مزيّت سالكين امت اسلام بر سالكين امم سالفه
    ولى سالكين امّت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله از اين مرحله بس بالاتر رفته به مراحل بعديّه اطّلاع پيدا نموده‏اند و به مراحلى كه قابل شرح و بيان نيست راه يافته‏اند، و علّت آن اينست كه جميع دستورات اسلاميّه راجع است به كلمه «الله اكبر من أن يوصف».

    و بنا بر اين اساس قهرا مراحلى را كه سالك مسلمان طىّ مى‏كند به جائى منتهى مى‏شود كه قابل شرح و بيان و توصيف نيست، و اين به مناسبت ارتباط سلوك با كلمه مباركه «الله اكبر من ان يوصف» است. لهذا خود انبياى سلف نيز ما فوق مقام شهود اسماء و صفات الهى چيزى را گمان نمى‏بردند تا با طائر همّت قصد پرواز به آن آشيان را بنمايند. از اين روى در دنيا كه به انواع ابتلائات دچار مى‏شدند متوسّل و متمسّك به ولايت معنوى و روحى رسول الله و أمير المؤمنين و صدّيقه كبرى و اولاد طاهرينشان مى‏شدند آنگاه نجات مى‏يافتند، و اين همان مقام ولايت كبراى معنويّه ايشان بود كه دفع هموم و غموم از آن انبياء مى‏كرد.
    اجمال اين مقام گرچه براى آنان مدرك بود و بر همين اساس متوسّل به مقامات عاليه طاهرين مى‏شدند ليكن كيفيّت و خصوصيّت آن برايشان معلوم نبود و تا آخر عمر بر آنها مجهول مى‏ماند. فقط از آيات كريمه قرآن استفاده مى‏شود كه براى حضرت إبراهيم عليه السّلام يكى دو بار به طور حال نه دوام روى داد كه بتواند حقائق عاليه و فيوضات كامله را شهود نمايد ولى استمرارى نداشت و مقام آن در سراى ديگر براى آن حضرت محقّق خواهد بود.
    مقام صلوح
    قبل از اينكه براى استدلال اين مطلب به آيات قرآن متوسّل شويم متذكّر مى‏شويم كه مقام اخلاص داراى مراتب تشكيكى است، چه به نصّ قرآن مجيد عدّه‏اى از پيمبران داراى مقام اخلاص بوده‏اند ولى با اين همه مقامى عاليتر و ارجمندتر از اخلاص هست كه آنان بدان واصل نگشته و دعا مى‏كرده‏اند كه در آخرت به آن برسند. مثلا حضرت يوسف - على نبيّنا و آله و عليه السلام - با آنكه به نصّ قرآن از مخلصين بوده است لقوله تعالى: انَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ81، در مقام دعا از خداوند خود طلب مقام لحوق به صالحين را نموده عرض مى‏كند:

    انْتَ وَليِّى فِى الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنى مُسْلِما وَ الْحِقْنِى بِالصَّالِحينَ 82
    بنابراين آن حضرت در دنيا به مقام صلوح نرسيده بود لهذا دعا مى‏كند كه پس از مرگ اين لحوق حاصل شود. و امّا آيا دعايش مستجاب شد يا نه و آيا در آخرت به مقام صلوح خواهد رسيد يا نه از آيات قرآن چيزى استفاده نمى‏شود. و حضرت إبراهيم عليه السّلام با آنكه مقامى شامخ را در خلوص دارا بوده عرض مى‏كند:
    رَبِّ هَبْ لي حُكْما وَ الْحِقْنى بِالصَّالِحينَ83
    بنابراين مقام "صلوح" عاليتر از مقام "خلوص" است كه حضرت خليل الحاق خود را به واجدين آن از خداى خود تمنّا نمود. خداوند اين دعاى حضرت إبراهيم را در دنيا اجابت ننمود بلكه تحقّق آن را در آخرت وعده فرمود:
    وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِى الدُّنْيَا وَ انَّهُ فِى الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحينَ84
    اقسام صلاح
    بايد دانست كه اين مرتبه از صلاح كه انبياى سلف آرزوى آن را داشتند غير از صلاحى است كه به نصّ آيه كريمه به آن حضرت و اولاد آن حضرت داده شده است لقوله تعالى:

    وَ وَهَبْنا لَهُ اسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلةً وَ كُلا جَعَلْنا صالِحينَ85
    چه اين صلاح را همه آنها دارا بودند و از جمله خود حضرت إبراهيم دارا بود و در عين حال تقاضاى صلاح دارد. پس اين صلاح بسيار عالى‏تر و بالاتر است. و امّا دليل بر آنكه حضرت رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و عدّه‏اى در زمان آن حضرت به درجه همين صلوح رسيده‏اند آيه كريمه قرآن از قول حضرت رسول ناطق است كه:
    انَّ وليِّىَ اللَهُ الَّذِى نَزَّلَ الْكِتَابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ86 اوّلا آن حضرت در اين آيه اثبات ولايت مطلقه حضرت احديّت را براى خود نموده سپس مى‏فرمايد كه ولىّ من آن كسى است كه تولّى امور صالحين را مى‏نمايد، پس معلوم مى‏شود كه در آن زمان افرادى از مخلصين به مقام صلوح مى‏زيسته‏اند و پروردگار متولّى امور ايشان بوده است. بنابر آنچه ذكر شد معلوم مى‏شود كه سرّ دعاى انبياء سلف و توسّل آنها به خمسه آل طهارت يا به ائمّه طاهرين چه بوده و علوّ رتبت مقام صلوح در آنان تا چه سرحدّى است كه مانند حضرت إبراهيم پيغمبرى لحوق خود را به آنها از خدا مى‏خواهد.
    و امّا دليل بر آنكه انبياى عظام به مقام اخلاص رسيده‏اند را به وجوهى از آيات شريفه قرآن مى‏توان استفاده نمود.
    اوّل: از طريق حمد ايشان، چنانكه در قرآن مجيد وارد شده است، چه به نصّ قرآن توصيف و تمجيد چنانكه سزاوار مقام حضرت احديّت است براى احدى ممكن نيست مگر توصيف و تمجيد بندگان مخلصين خدا: قال عزّ من قائل: سُبْحانَ اللَهِ عَمّا يَصِفُونَ الا عِبادَ اللَهِ الْمُخْلَصينَ87 و خداى تعالى پيمبرش را امر به حمد مى‏كند آنجا كه فرمايد: قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ سَلامٌ عَلى عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفىَ اللَّهُ خَيْرٌ أمّا يُشْرِكُون8َ8 و حكايت از حمد حضرت إبراهيم عليه السّلام مى‏كند: الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى وَهَبَ لِى عَلَى الْكِبَرِ اسْماعيلَ وَ اسْحاقَ انَّ رَبِّى لَسَمِيعُ الدُّعاءِ89 و يا آنكه امر به حضرت نوح - على نبيّنا و آله و عليه السلام - مى‏كند كه حمد خدا را بجاى آورد آنجا كه فرمايد: فَقُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى نَجّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ90
    دوّم: تصريحاتى كه در قرآن كريم راجع به مقام اخلاص بعضى از انبياى عظام است، چنانكه درباره حضرت يوسف فرمايد: انَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ.91 و درباره حضرت موسى بن عمران فرمايد: وَ اذْكُرْ فِى الْكِتَابِ مُوسَى انَّهُ كَانَ مُخْلَصا وَ كَانَ رَسُولا نَبِيّ92 و درباره حضرت إبراهيم و اسحق و يعقوب فرمايد: وَ اذْكُرْ عِبادَنَا ابْرَاهِيمَ وَ اسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ اولِى الْأيْدِى وَ الابْصارِ - انّا اخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدّارِ 93
    سوّم: از طريق شكر و سپاس آنان خداى تعالى را، چون از طرفى طبق آيه كريمه: فَبِعِزَّتِكَ لاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعِينَ - الا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ94 شيطان را بر افراد قليلى از بندگان كه مخلَص‏اند دسترس نيست، و از طرف ديگر طبق آيه كريمه: ثُمَّ لآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أيْديِهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ اكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ95بندگانى را كه شيطان اغوا مى‏كند از شاكرين نخواهند بود. از اينجا استفاده مى‏شود كه شاكرين كه شيطان به آنها دستبردى ندارد همانا بندگان مخلصين هستند. حال اگر در قرآن مجيد بندگانى را يافتيم كه خداى متعال آنان را به صفت شكر و شاكر توصيف كند مى‏فهميم آنان از عباد الله المخلصين هستند. از جمله راجع به حضرت نوح مى‏فرمايد: ذُرِيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ انَّهُ كَانَ عَبْدا شَكُور96 و راجع به حضرت لوط فرمايد: انَّا ارْسَلْنَا عَلَيْهِمْ حاصِبا الا آلَ لُوطٍ نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ - نِعمَةً مِنْ عِنْدِنَا كَذَلِكَ نَجْزِي مَنْ شَكَرَ97 و راجع به حضرت إبراهيم فرمايد: انَّ ابْراهِيمَ كَانَ امَّةً قانِتا لِلّهِ حَنِيفا وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ - شَاكِرا لِأنْعُمِهِ98 و به طور كلّى بقيّه انبيائى كه به صفت شكر معرّفى شده‏اند همه از مخلَصين بوده‏اند.
    چهارم: عنوان اجتباء است، كه خداوند عزّ و جلّ در قرآن مجيد انبيائى را به عنوان اجتباء توصيف نموده است آنجا كه فرمايد: وَ وَهَبْنَا لَهُ اسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلا هَدَيْنا وَ نُوحا هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمَانَ وَ ايُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسَى وَ هارُونَ وَ كَذَلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ - وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيَى وَ عِيسَى وَ الْيَاسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ - وَ اسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطا وَ كُلا فَضَّلْنَا عَلَى الْعَالَمِينَ - وَ مِنْ آبَائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ اخْوَانِهِمْ وَ اجْتَبَيْنَاهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ الَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ99 از اين آيه مباركه مى‏توان استدلال نمود به مقام اخلاص جميع انبياء عليهم السلام به خلاف طرق استدلال سابقه كه از آنها فقط مخلص بودن افرادى معدود از انبياء را كه نام برده شده مى‏توان استنتاج نمود. و استدلال ما از اين بر دو امر متوقّف است:
    اوّل: عنوان اجتباء است. چون اين مادّه در لغت به معناى برگزيدن چيزى است از ميان چيزهاى مشابه خود، مثلا از يك صندوق سيب اگر كسى يك عدد را برگزيند و بردارد براى خود عمل او را اجتباء نامند. چون در اين آيه كريمه خداوند مى‏فرمايد: و اجْتَبَيْنَاهُمْ يعنى آنها را از ميان جميع مخلوقات و افراد بشر اجتباء نموديم و آنها را برگزيديم و براى خود در صندوقچه يا در جيب خاصّ خود قرار داديم. بنابراين حكم آنها با حكم افراد بشر فرق مى‏كند. آنها افرادى هستند كه به تمام معنى جدا شده براى خود خدا بوده و مورد نظر حضرت او بوده‏اند. و معلوم است كه اين اجتباء براى خدا بر همان عنوان اخلاص منطبق است، چه مخلصين نيز افرادى هستند كه براى خود خدا بوده و نسبتشان را به كلّى با تمام موجودات قطع نموده و به حضرت اقدس او پيوسته‏اند.
    دوّم آنكه: اين اجتباء در اين كريمه اختصاص به افرادى معيّن ندارد گرچه خداوند بعد از ذكر نوح و إبراهيم و شانزده تن ديگر از انبياء و پس از ذكر پدران و ذرّيّه آنها و برادران آنها مى‏فرمايد كه ما آنها را اجتباء نموديم، لكن معلومست كه مراد از برادران همان برادران روحى و اخلاقى است كه در معارف الهيّه با آنها همرديف و هم سلك هستند. بنابراين از آيه، اطلاق بلكه عموم استفاده مى‏شود و مى‏توان بر مقام اخلاص جميع أنبياء استدلال نمود.

    -----------------------------
    29 -آيه 5، از سوره 98: بيّنة: و مأمور نشده‏اند جز اينكه خداوند را به گونه‏اى بپرستند كه دين را براى وى خالص كرده باشند.

    30 -آيه 40، از سوره 37: صافّات: جز بندگان پاك شده و خالص شده خدا.
    31 - هر كس چهل روز (خود و عمل خود را) براى خدا خالص كند، چشمه‏هاى حكمت از قلبش به سوى زبانش جريان يافته و ظاهر شود.
    32 -آيه 97، از سوره 16: نحل: هر كس عمل صالحى را كند.
    33 -آيه 70، از سوره 25: فرقان: هر كس عمل كند عمل صالحى ر.
    34 -آيه 29، از سوره 13: رعد: آنان كه ايمان آورده و اعمال صالحه بجاى آورده‏اند.
    35 -آيه 75، از سوره 21: انبياء: او از صالحان بود.
    36 -آيه 4، از سوره 66: تحريم: و صالح از مؤمنان‏.
    37 -آيه 10، از سوره 35: فاطر: كلمه طيّبه به سوى او بالا مى‏رود، و عمل شايسته آن را بالا مى‏برد.
    38 -آيه 83، از سوره 38: ص: پس به عزّتت سوگند مى‏خورم كه البتّه همه را گمراه مى‏كنم جز بندگان پاك شده و خالص شده تور.
    39 -آيه 68، از سوره 39: زمر: و در صور دميده شود، پس هر كه در آسمان‏ها و زمين است بميرد و هلاك شود مگر آن كس كه خدا بخواهد.
    40 -آيه 127، 128، از سوره 37: صافّات: پس بدرستى كه آنها البتّه احضار شدگانند مگر بندگان مخلص خد.
    41 -ترجمه در ص 28 گذشت.
    42 - 3: 169
    43 -آيه 39 و 40، از سوره 37: صافّات: و جزاء داده نمى‏شويد جز همان را كه كرده‏ايد، مگر بندگان برگزيده خد.
    44 -آيه 35، از سوره 50: ق: و از براى آنها در بهشت هر چه بخواهند هست، و علاوه بر مقدار خواست آنها، در نزد ما زيادتى‏هائى هست كه به آنها مى‏دهيم‏.
    45 -آيه 160، از سوره 37: صافّات: خداوند منزّه است از هر چه وصف كنند، مگر (وصف) بندگان پاك شده و خالص شده م.
    46 -آيه 23، از سوره 57: حديد: تا بر آنچه از دست داده‏ايد غمگين مباشيد، و به آنچه به شما داده است خوشحال نگرديد.
    47 -آيه 23، از سوره 45: جاثيه: آيا ديدى آن كسى را كه هواى نفس خود را معبود خويش ساخته است‏؟
    48 -و بزودى به خواست خداى متعال در اين زمينه گفتگو خواهد شد.
    49 -آيه 2، از سوره 48 فتح: تا خداوند گناهان گذشته و آينده تو را بيامرزد.
    50 -آيه 144، از سوره 3: آل عمران: محمّد صلّى اللّه عليه و آله جز يك پيامبر نيست كه پيش از او نيز پيامبرانى بوده‏اند، پس آيا اگر بميرد يا كشته شود شما به گذشته خودتان با پاشنه پاى خود واژگون مى‏شويد؟.
    51 -آيه 120، از سوره 6: انعام: واگذاريد و رها سازيد چه ظاهر گناه را و چه باطن آن ر.
    52 -آيه 20 تا 22، از سوره 9: توبه: آنانكه ايمان آورده‏اند و هجرت كرده‏اند و در راه خدا با اموال و جانهاى خود مجاهده كرده‏اند نزد خداوند مقام بزرگترى دارند، و اينان البتّه رستگارانند. پروردگارشان به رحمت و خشنوديى از سوى خود و به بهشتهائى كه نعمتى پايدار براى آنان در آنست و در آن جاودان خواهند بود بشارتشان مى‏دهد، بدرستى كه پاداش بزرگ نزد خداست‏.
    53 -ما از جهاد كوچكتر بازگشته به سوى جهاد بزرگتر در حركتيم‏.
    54 -بدرستيكه اسلام همانا تسليم است و تسليم، يقين‏.
    55 -«سوگند به پروردگار تو اى پيغمبر كه اينان ايمان نمى‏آورند مگر آن هنگامى كه در منازعات و مشاجرات واقعه بين خود تو را حكم قرار دهند، و سپس آن كسى كه حكم بر عليه او نمودى و خود را متضرّر ديد به هيچ وجه در دل خود از اين حكم ضيق و تنگى نيابد بلكه شاد و خرّم باشد و از جان و دل به حقيقت مرتبه انقياد، تسليم و خوشنود باشد»
    56 - آيه 69، از سوره 29: عنكبوت: و آنانكه در راه ما مجاهده كردند البتّه به راههاى خودمان هدايتشان مى‏كنيم... و مسلّما خداوند با نيكوكاران است‏.
    57 -69:29
    58 -69آنچنان خدا را بپرستى كه گويا او را مى‏بينى، و اگر اين توان در تو نيست كه او را ببينى، اينطور پرستش كن كه او تورا مى‏بيند.
    59 -آيه 1 تا 3، از سوره 23 مؤمنون: براستى كه مؤمنان رستگار شدند، آنانكه در نمازشان خشوع دارند، و آنانكه از لغو و بيهوده رو گردانند
    60 -آيه 4، از سوره 33: احزاب: خداوند براى يك مرد دو دل در درونش ننهاده است‏.
    61 -در اصطلاح، «برهان انّى»، پى بردن به علّت و مؤثّر از راه معلول و اثر را گويند.
    62 -آيه 142، از سوره 4: نساء: و چون به نماز ايستند به حال كسالت ايستند.
    63 -پايه‏هاى كفر چهار است: رغبت (ميل و گرايش) رهبت (ترس و بيم) سخط (نارضايتى و بيزارى) و غضب (خشم).
    64 -آيه 122، از سوره 6: انعام: آيا آن كس كه بى‏جان بود و ما زنده‏اش كرديم و براى او نورى قرار داديم كه بدان وسيله در ميان مردم راه مى‏رود چون كسى است كه در تاريكيها بسر مى‏برد و از آن بيرون نمى‏شود؟ اينچنين اعمال كافران براى آنان جلوه داده شده است‏.
    65 -آيه 97، از سوره 16: نحل: هركس كه كار شايسته كند مرد باشد يا زن در حاليكه مؤمن باشد، او را به زندگانى پاك و دلنشينى حيات بخشيم، و چنين كسانى را به جزائى كه بهتر از عملشان است پاداش مى‏دهيم‏.
    66 -سرسختترين دشمنانت همان نفس توست كه ميان دو پهلوى توست‏.
    67 -نفس همانا بت بزرگتر است‏.
    68 -آيه 35، از سوره 14: إبراهيم: و من و پسرانم را دور بدار از آنكه بت‏ها را پرستش كنيم‏.
    69 -خداوندا من حتما از شرك خفى به تو پناه مى‏آورم‏.
    70 -آيه 79، از سوره 18: كهف: اما آن كشتى از آن فقيرانى بود كه در دريا كار مى‏كردند، من خواستم آن را معيوب سازم....
    71 -آيه 80 و 81، از سوره 18: كهف: امّا آن پسر بچه پدر و مادرش مؤمن بودند پس ما ترسيديم كه آن دو را به سركشى و كفر كشاند، بنابراين خواستيم كه پروردگارشان فرزندى برايشان جايگزين كند كه از او پاكتر و دلسوزتر باشد و پيوند رحم را بهتر رعايت كند.
    72 -آيه 82، از سوره 18: كهف: و اما آن ديوار از آن دو كودك يتيمى در شهر بود كه گنجى برايشان زير آن نهفته بود و پدرشان مرد صالح و شايسته‏اى بود، پس پروردگار تو خواست كه آنان به رشد خود برسند و گنجشان را بيرون آورند.
    73 -آيه 78 تا 80، از سوره 26: شعراء: (خداى من) آن كسى (است) كه مرا آفريده پس هدايتم مى‏كند، و آن كسى (است) كه مرا خوراك مى‏دهد و سيرابم مى‏كند، و چون بيمار شوم مرا شفا مى‏بخشد.
    74 -خودت را رها كن و بالا بي.
    75 -آيه 29 و 30، از سوره 89: فجر: پس در زمره بندگانم داخل شو و در بهشت من وارد شو.
    76 -آيه 55، از سوره 54: قمر: در جايگاهى راستين نزد پادشاهى مقتدر.
    77 -آيه 156، از سوره 2: بقره: ما همه ملك طلق خدائيم، و ما به سوى او باز گشت كنندگانيم‏.
    78 -آيه 185، از سوره 3: آل عمران: هر نفسى چشنده مرگ است‏.
    79 -هر كه مى‏خواهد به مرده‏اى بنگرد كه راه مى‏رود، به علىّ بن ابى طالب نگاه كند.
    80 -معبودى جز الله نيست‏.
    81- آيه 24، از سوره 12: يوسف: او از بندگان پاك شده و خالص شده ما بود.

    82- آيه 101، از سوره 12: يوسف: تو ولىّ و صاحب اختيار من در دنيا و آخرت هستى، مرا مسلمان بميران و به صالحان ملحق ساز
    83- آيه 83، از سوره 26: شعراء: پروردگارا به من حكمى ببخش، و مرا به صالحان ملحق ساز
    84- آيه 130، از سوره 2: بقره: و همانا حقّا او را در دنيا برگزيديم، و او در آخرت تحقيقا از صالحان است
    85- آيه 72، از سوره 21: انبياء: و ما اسحق و يعقوب را به او بخشيديم از روى تفضّل و زيادى رحمت، و همه را صالح و شايسته قرار داديم
    86- آيه 196، از سوره 7: اعراف: همانا ولىّ و صاحب اختيار من خدائى است كه كتاب را نازل ساخته و او ولايت و صاحب اختيارى امور صالحان را دارد
    87-خداوند منزّه است از هر چه وصف كنند، مگر (وصف) بندگان پاك شده خدا
    88- آيه 59، از سوره 27: نمل: بگو حمد از آن خداست و بس، و درود بر آن بندگانى كه خدا برگزيده است، آيا خدا بهتر است يا آنچه را ايشان شريك او قرار مى‏دهند
    89- آيه 39، از سوره 14: إبراهيم: سپاس اختصاص به خدا دارد كه او در سنّ پيرى اسمعيل و اسحق را به من بخشيد، همانا پروردگار من شنواى دعاست
    90- آيه 28، از سوره 23: مؤمنون: پس بگو حمد اختصاص به خدا دارد كه او ما را از قوم ستمكار رهائى بخشيد
    91- او از بندگان پاك شده و خالص شده ما بود
    92- آيه 51، از سوره 19: مريم: و در كتاب وحى، موسى را به ياد آر كه او از بندگان پاك شده و رسول و پيامبر بود
    93- آيه 45 و 46، از سوره 38: ص: و بندگان ما إبراهيم و اسحق و يعقوب را به ياد آر كه صاحبان نيرو و بينش بودند، كه همانا ما آنها را پاك و خالص نموديم به خلوصى كه پيوسته ياد خانه آخرت را بنمايند
    94- پس به عزتت سوگند مى‏خورم كه البتّه همه را گمراه مى‏كنم جز بندگان پاك شده تورا
    95- آيه 17، از سوره 7: اعراف: سپس از جلو و از پشت و از راست و از چپ آنان نزدشان روم، و بيشترشان را سپاسگزار نخواهى يافت
    96- آيه 3، از سوره 17: اسراء: ذرّيّه و نسل كسانى كه با نوح سوار)كشتى(نموديم، بدرستى كه او بنده سپاسگزارى بود
    97- آيه 34 و 35، از سوره 54: قمر: بر آنان بادى فرستاديم كه بر سرشان سنگ باريد جز بر خاندان لوط كه آنان را در وقت سحر نجات بخشيديم، و اين از روى نعمتى از سوى ما بر ايشان بود، و اينچنين پاداش مى‏دهيم كسى را كه سپاسگزارى كند
    98- آيه 120 و 121، از سوره 16: نحل: براستى إبراهيم يك امّت مطيع خداوند و حنيف و معتدل بود كه گرايش به خدا داشته و از مشركان نبود، و سپاسگزار نعمتهاى او بود
    99- آيه 84 تا 87، از سوره 6: انعام: و اسحق و يعقوب را به او بخشيديم و همه را هدايت كرديم، و نوح را پيش از آن هدايت كرده بوديم، و از نسل او)نوح(داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هرون را هدايت كرديم و اينچنين نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم، و نيز زكريّا و يحيى و عيسى و الياس را كه همه از صالحان بودند، و نيز اسمعيل و اليسع و يونس و لوط را، و همه اين‏ها را بر جهانيان برترى داديم، و نيز كسانى را از ميان پدران و فرزندان و برادران ايشان، و همه را برگزيديم و به راه راست هدايت نموديم




  14. تشکرها 2


صفحه 1 از 17 12311 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود