جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: زندگی نامه شهید همت

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    نوشته
    3,519
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    36 روز 23 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0

    زندگی نامه شهید همت




    زندگی نامه شهید همتزندگی نامه شهید همتزندگی نامه شهید همتزندگی نامه شهید همتزندگی نامه شهید همت

    گوگل

    زندگی نامه شهید همت


    به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحl مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلای معلّی و زیارت قبرسالارشهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش كربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.
    محمد ابراهیم درسایه محبّت‍ های پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكی را پشت‍سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوق‍العاده‍ای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.
    هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با كار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست می‍آورد و از این راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه ای می‍كرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی كه داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری می‍بخشید.
    پدرش از دوران كودكی او چنین می‍گوید: « هنگامی كه خسته از كار روزانه به خانه برمی‍گشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگی‍ها و مرارت‍ها را از وجودم پاك می‍كرد و اگر شبی او را نمی‍دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »
    اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث می‍شد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره‍ ها كمك كند. این علاقه تا حدی بود كه از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت كتاب ‍آسمانی قرآن را كاملاً فرا گیرد و برخی از سوره‍ه ای كوچك را نیز حفظ كند.


    دوران سربازی :
    در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه‍ تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرك تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخ ‍ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشكر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.
    ماه مبارك ‍رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفكر خود به دیگر سربازان پیام فرستاد كه آنها هم اگر سعی كنند تمام روزهای رمضان را روزه بگیرند، می‍توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند.


    ..............................

    دوران معلمی:
    پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی را برگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیون متعهد و انقلابی ارتباط پیدا كرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیت حضرت امام (ره) بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعی می‍كرد تا در محیط مدرسه و كلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام (ره) و یارانش آشنا كند.


    .............................

    مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودند كه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییر لباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می‍كرد تا اینكه انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی ره، به پیروزی رسید.



    ..................................



    گوشه ای از خاطرات كردستان به قلم شهید :
    « در هفدهم مهرماه 1360 با عنایت خدای منان و همكاری بی‍دریغ سپاه نیرومند مریوان، پاكسازی منطقه «اورمان» با هفت روستای محروم آن به‍انجام رساند و به خواست خدا و امدادهای غیبی، «حزب رزگاری» به كلی از بین رفت. حدود 300 تن از خودباختگان سیه‍بخت، تسلیم قوای اسلام گردیدند. یكصد تن به هلاكت رسیدند و بیش از 600 قبضه اسلحه به دست سپاهیان توانمند اسلام افتاد.



    ............................


    نحوه شهادت :
    شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «باید مقاومت كرده و مانع از بازپس‍گیری مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. یا همه این‍جا شهید می‍شویم ویا جزیره مجنون را نگه می‍داریم.» رزمندگان لشكر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی كردند. حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیك بررسی كند، كه گلوله توپ در نزدیكی اش اصابت می‍كند و این سردار دلاور به همراه معاونش، شهید اكبر زجاجی، دعوت حق را لبیك گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عملیات خیبر به لقاء خداوند شتافتند.




    ادامه در

    http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=934&articleID=269415


    اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها والسر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک




    یک آدرس مهم : آدرس عکسهای متحرک و زیبا برای وبلاگها

    http://www.askquran.ir/group225-discussion2066.html



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    نوشته
    38
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    19 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    شهید همت:از طرف من به جوانان بگوئيد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخيزيد و اسلام را و خود را دريابيد نظير انقلاب اسلامي ما در هيچ کجا پيدا نمي شود نه شرقي - نه غربي؛

    امام(ره) به ما آموخت که انتظار در مبارزه است و این بزرگترین پیام او بود و پس از او اگر باز هم امیدی ما را زنده می دارد همین است .


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    584
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 روز 13 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    آن چه خواهید خواند روایت یکی از سرداران لشکر27 محمد رسول الله است از حاج محمد ابراهیم همت .

    بی شک حاج همت خود سرآمد جوانمردان و مشتیان عالم بود اما این خاطره سندی است بر حساسیت های او برای ایجاد انسجام هرچه بیشتر در میان بسیجیانی که از چهار گوشه شهری هزار طایفه مانند تهران گرد هم آمده بودند تا پشت یک خاکریز و با یک دشمن بجنگند.

    راوی این خاطره خود از صاحبان مسلک پهلوانی و جوانمردی در سال های جنگ است و امروز نیز وجود نورانی اش زینت بخش جنوب شهر تهران است:
    شهید همت

    حول و حوش عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک ، مشتیگری تو لشکر و بین رزمندهها رشد کرده بود. بچهها قاعده پذیر نبودند؛ چون روحیهها و اخلاقشان با هم فرق داشت. چند طیف آدم، با اخلاق و مرام خاص، به جبهه آمده بودند و حالا میبایست به یک صراط مستقیم میشدند.

    یک عده شلوار کردی میپوشیدند و گیوه نوک تیز و کلاه کف سری سرشان میگذاشتند که آن موقع معروف بود به کلاه «الهی قلبی محجوب». دستمال یزدی دستشان میگرفتند یا ریش انبوه میگذاشتند تا هیبت داشته باشند. عشقی کار میکردند و زیر کد هیچ کس نمیرفتند. بیشترشان هم بچه تهران بودند. جوان ترها هم میخواستند لات باشند و از قدیمیها تقلید کنند؛ گتر نمیکردند و درست در صبحگاه حاضر نمیشدند یا لباس خاکی کامل نمیپوشیدند. جنگ کلاسیک هم اینها را نمیپذیرفت و انسجام کارها به هم میریخت.

    عدهای هم معروف به دکمه قابلمه ای[دکمه قابلمه ای: به اینها چون بالای پیراهنشان یک دکمه قابلمه ای میدوختند تا سفیدی سینهشان زیادی پیدا نباشد، دکمه قابلمه ای میگفتند] بودند که اگر جلویشان قاهقاه میخندیدی، رنگشان سرخ میشد و لبشان را میگزیدند و استغفرالله میگفتند. در مرام آنها، خنده و شوخی و عشقبازی، گناه بزرگی بود.

    یک عده هم هیچچیز برایشان مهم نبود. آمده بودند که فقط بجنگند. لباس و خوراک و این چادر و آن چادر مهم نبود و لات و پوت برایشان فرقی نداشت.

    حاج همت اما میخواست با همه این نیروها هماهنگ و چفت باشد. او فرمانده لشکر تهران و فرماندهی بافرهنگ و کنجکاو و درسخوانده بود، و این هنر فرماندهی و مدیریتش بود که میخواست همه نیروهایش را خوب بشناسد و با هرکس مثل خودش رفتار کند. میخواست انسجام لشکر حفظ شود و کارها پیش برود.

    یک روز مرا خواست. حقیر به اتفاق ابرام [شهید ابراهیم هادی]که یل مشتیهای جنگ بود، پیشش رفتم. حاجی در قرارگاه لشکر منتظرمان بود. سلام و علیک کردیم و نشستیم. حاجی گفت: «میخوام یک چیزهایی ازتون یاد بگیرم. هرکس تو یک زمینه استاده و تجربه داره. قصه قلندری و مشتیگری و عیاریتان را به من هم یاد بدید.»

    من که همیشه جواب حاضر و آماده داشتم، قصهای را در قالب حقیقت براش گفتم:

    - یک نفر تو تهرون بوده، از گردنکلفتها و پهلوونهای تهرون. اسمش مصطفی بوده و چون دیوانه اهلبیت بوده بهش میگفتهاند «مصطفی دیوونه» [مصطفی پادگان، معروف به مصطفی دیوونه]. این مصطفی، در عالم جوونی، با تیم داشها شب جمعه میرن باغ خاله، تو فرحزاد، دنبال یلّلی تلّلی. از آن طرف، آسیدمهدی قوام که لنگه این روحانی را تو این زمان نداریم و میگن فقط یک جلوهاش را آقای طباطبایی تو خیابون غیاثی داره، به باغ خاله میآد. شاگردان آسیدمهدی، مصطفی رو میبینند و میگن که امشب یک کم مراعات کنید.

    یکی از داشها، جلو میره و میپرسه: «مگه امشب چه خبره؟»

    تا میگن آسیدمهدی قوام آمده، مصطفی بلند میشه و میآد خدمت آقا و پیشونی آسیدمهدی رو ماچ میکنه و میگه: «ما نوکر سیدها هستیم.»

    آسیدمهدی میگه: «ما میخوایم مثل شما داش بشیم. قانونش رو برای ما بگو.»

    مصطفی میگه: «قانونش اینه که هرجا نمک خوردی، نمکدون رو نشکنی.»

    آسیدمهدی میگه: «خوب، این که در قانون ما هم هست. اما شما حرف میزنی یا عمل میکنی؟»

    مصطفی سکوت میکنه. آسیدمهدی میگه: «شما این همه نمک خدا رو خوردهای؛ چرا نمکدون میشکنی؟»

    میگن این حرف، مصطفی را زیر و رو میکنه و میشه بسمالله کارش. مصطفی با آسیدمهدی قاتی و عاقبت به خیر میشه. هیئت محبان الزهرا تو محله پاچنار تهران، یادگار ایشونه؛ یادگار مصطفی؛ «دیوانه اهل بیت». ناگفته نباشد که این هیئت بیشتر از پنجاه شهید فدای انقلاب کرده؛ ازجمله سردار عباس ورامینی. این قانون مشتیگری و قلندریه: حرمت نون و نمک رو نگه داشتن...

    در تمام مدتی که اینها را میگفتم، حاج همت بیهیچ حرفی و ساکت گوش داد و چیزهایی تو دفترش نوشت.

    من از اخلاق و مرام داشها و پهلوانهای لشکر، حرفهای زیادی برای حاج همت گفتم.

    حاج همت آنقدر روح بلندی داشت که هیچ موضعی نگرفت و مخالفت نکرد. اگر توی دلش حرف مرا نپسندید، رو نکرد و خیلی آرام و فروتن برخورد کرد. دست او را میبوسم؛ چون فرماندهی بود که موقع فرماندهی، حالش و مرامش عوض نشد. هیچ وقت به ما نگفت که من فرماندهام؛ چنین و چنان کنید.

    او فقط خدمت کرد و میخواست انسجام لشکر حفظ شود. میخواست همه نیروها با هر اخلاق و مرامی که دارند، زیر یک چتر جمع بشوند و برای یک هدف بجنگند، و همتاش در این راه واقعاً عالی بود.

    از آن به بعد، هروقت ما را میدید، میخندید و میگفت:

    - جمال آقایون رو عشق است! [دیدن جمال آقایان غنیمت است.]

    هر وقت هم به دکمه قابلمه ایها میرسید، آرام و مؤدب میگفت «سلام علیکم و رحمه الله.»

    هرگز کاری را که در زندگی واقعی انجام نمی‌دین، در اینترنت هم انجام ندین. گاهی به گــناه به اندازه یک کلیک فاصله داریم
    فضـــای مجـــازی هم محضــــر خداست...
    در روز حســـاب تمام این سایتا، کلیک ها، یاهو مسنجرا، آی دیها
    چت روما به حرف میان و گواهی می دن به کارامـون.
    نکنه که شرمنده شـــیم

    امـــان از لحظه غفلت که خدا شاهد است و بس
    گـاهــــی روی مانیتور کامپیوتـــر بچسبانیم
    ورود شیطان ممـــنوع....


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود