صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: قرآن و ادبيات فارسى

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    11,626
    مورد تشکر
    29 پست
    حضور
    65 روز 10 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    13

    قرآن و ادبيات فارسى







    تاثير قرآن و حديث بر ادب فارسى (1)


    سيده سهله تقوي

    قرآن کتاب دينى و اعتقاد نامه همه مسلمانان جهان است . قرآن شريف اين کتاب حکمت و هدايت نظر به تعالى انسان ها از خاک تا افلاک دارد . و اساسا آمده است که آدميزادگان را از مغاک شهوات پست حيوانى به اوج افلاک و سفرهاى علوى و آسمانى برساند .

    کتابى که با گذشت هزار و چهار صد سال، با زندگى آنان عجين شده و گويى با رگ و پوست و خون آنان در هم آميخته .

    لذا خواندن، درک مفاهيم و آموزش اين کتاب بزرگ به منزله زيستن و حيات دوباره ما با قرآن است . از روزى که متولد مى شويم تا روزى که از اين جهان فانى توشه حيات اخروى را بر مى گيريم و رخت سفر مى بنديم در غم و شادى و در زندگى اجتماعى و فردى با قرآن و حديث سرو کار داريم و همين ملازمت و خلط شدن زندگى با اين کتاب آسمانى نياز به فهميدن و فهمانيدن آن را براى هر مسلمانى آشکار مى سازد .

    از اين گذشته بر همه آشکار است که پس از فتح ايران توسط اعراب و لشکر اسلام، مردم ايران که نداى حيات بخش اسلام را با گوش جان شنيدند، با شور و شوق تمام اين فرهنگ را پذيرفتند و در بالندگى و رشد آن در زمينه هاى گوناگون علمى، اعتقادى، احتماعى و سياسى، ادبى و هنرى پا به پاى ديگر مسلمانان حرکت کردند (و چه بسا در مواردى گوى سبقت رااز اعراب ربودند). و سرمايه هاى جاودان و ماندگارى را براى ما آفريدند .

    يکى از اين سرمايه هاى افتخارآميز ما سروده هاى شاعران و سخنوران و نوشته هاى دبيران و مترسلان و نويسندگان و تاملات عارفان و انديشه هاى حکيمان و فيلسوفان ايرانى مسلمان است . با نگاهى گذرا به آثار اين بزرگان پيداست که بسيارى از عبارات و تعبيرات و اشارات و استدلال هاى آنان به اقتباس يا الهام از اين کتاب مبين و يا احاديث ائمه معصومين ( عليهماالسلام) است .

    بطورى که شاعران بزرگ ما از جمله حکيم ابوالقاسم فردوسى، رودکى سمرقندى، ناصرخسرو قباديانى، سنائى غزنوى، خاقانى شروانى، عطارنيشابورى، مولانا حلال الدين بلخى، سعدى و حافظ شيرازى و صدها تن در جاى جاى سخنان خويش به کتاب آسمانى و سخنان گرانبهاى اهل بيت ( عليهم السلام) توجه داشته اند . اگر ادعا کنيم که اشعار اين بزرگان را بدون فهم تفسير آيات قرآن بدرستى در مى يابيم بايد در صحت اين ادعا بسى ترديد کرد . چرا که خود اين بزرگان اقرار مى کنند «هر چه دارند همه از دولت قرآن دارند» و يا «قرآن رابه چهارده روايت مى دانند و مى خوانند» و نيز افتخار مى کنند سخن خود را به آيه اى يا عبارتى از قرآن و يا احاديث زينت داده اند، و آن کلمات درخشان و نورانى را مانند خورشيدى بر آسمان نظم و نثر خود نشانيده اند .

    پس برماست که با خواندن قرآن و تدبر در مفاهيم عميق اين کتاب عظيم و سنت شريف نبوى را از نفوذ اين پيام هاى سرشار از نور و سرورو شعور را بر نفوس بندگان دريابيم .

    ما در جلسات بعد درباره چگونگى تاثير قرآن مجيد و احاديث ائمه ( عليهم السلام) در ادبيات فارسى به تفصيل بحث خواهيم کرد . در اين مجال به ذکر نمونه هايى از اشعار برخى شعراى بزرگ که به آيات و احاديث نظر داشته اند مى پردازيم .

    طلاب محترم با استفاده از اشعارى که ذيل آيات و احاديث ذکر مى شود مى توانند علاوه بر آشنايى با اين بخش از ادبيات از اين شيوه در سخنرانى ها و نوشته هاى خود براى بالابردن بلاغت و فصاحت در کلامشان استفاده کنند .

    دنيا

    قال النبى (صلى الله عليه و آله) «الدنيا جيفة و طلابها کلابها» ; (1)

    پيامبر اکرم فرمود: دنيا مردار است و خواهندگان حريص آن، سگان هستند .

    سنائى غزنوى مى گويد:

    اين جهان برمثل مردارى است

    کرکسان گرد او هزار، هزار

    اين هر آن را همى زند مخلب (2)

    آن بر اين را همى زند منقار

    آخرالامر بر پرند همه وز همه بازماند اين منقار

    مولوى:

    چشم سيد چون بآخر بود جفت

    پس بدان ديده جهان را جيفه گفت

    ناصر خسرو:

    اى پسر مشغول اين دنياست خلق

    چون به مردار است مشغول اين کلاب

    جامى:

    دنيا جيفه است و اهل دنيا اکثر چو سگان جيفه خواره
    پى نوشت ها:

    1 - شرح بحرالعلوم، ج 6، ص 195، به نقل از احاديث مثنوى، ص 216 .

    2 - مخلب، چنگال .

    منبع :شميم ياس ،مهر 1382، شماره


    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    11,626
    مورد تشکر
    29 پست
    حضور
    65 روز 10 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    13




    تاثير قرآن و حديث در ادب فارسى (2)

    در شماره پيش در ارتباط با چگونگى ورود اسلام به ايران و نفوذ فرهنگ قرآنى و سنت شريف نبوى، در ادبيات فارسى، بحث کرديم . اما آن چه در بررسى اين موضوع (تاثير قرآن و حديث بر ادب فارسى) پژوهندگان به آن نظر داشته اند، ابتدا آوردن بخشى مفصل در ارتباط با علوم قرآن و حديث و انواع آن بوده و سپس بحثى در انواع استفاده از قرآن و حديث در ادب فارسى که در واقع، انواع استفاده هايى است که گويندگان ونويسندگان مسلمان - به ويژه ايرانى - از اين موضوع کرده اند که اگر آن ها را به تفصيل بررسى کنيم، بايد يک دوره بديع و معانى و بيان تاليف کنيم; چرا که تقريبا هيچ يک از مباحث معانى و بيان و صنايع لفظى و معنوى بديع را نمى توان ياد کرد که علماى ادب تازى و پارسى براى آن مبحث مثالى از قرآن مجيد و حديث رسول اکرم و سخنان امامان ( عليهم السلام) ذکر نکرده باشند و چون مجال ما در اين صفحه اندک و مخاطبان ما طلاب محترم علوم دينى هستند و در دروس خود با اين مباحث آشنا شده اند، ما در اين نوشتار، فقط به ذکر آيات قرآن و احاديث و ترجمه آن و شواهدى که نويسندگان و شاعران به آن موارد نظر داشته اند، اکتفا کنيم . باشد که مقبول نظر عزيزان قرار گيرد .
    فرصت را مغتنم بشماريم
    «قال رسول الله ان لربکم فى ايام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها» (1)
    پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) فرمود: در ايام زندگى شما، اوقات و فرصت هاى مناسبى را خداوند در اختيارتان قرار مى دهد، بکوشيد از آن فرصت ها استفاده کنيد .
    مولوى از اين حديث چنين الهام مى گيرد:
    گفت پيغمبر که نفحت هاى حق
    اندر اين ايام مى آرد سبق
    گوش هش داريد اين اوقات را
    در ربائيد اين چنين نفحات را
    نفحه اى آمد شما را ديد و رفت
    هر که را مى خواست جان بخشيد و رفت
    نغمه اى ديگر رسيد آگاه باش
    تا از اين هم وا نمانى خواجه باش (2)
    در اين که فرصت، زود از دست مى رود و دير به دست مى آيد، حضرت على ( عليه السلام) مى فرمايد: «الفرصة سريعة الفوت بطيئة العود» (3)
    بهار گويد:
    فرصت مده از دست چو وقتى به کف افتاد
    کاين مادر اقبال همه ساله نزايد
    رسا سخن على ( عليه السلام) را اين طور بيان مى کند:
    به بام نيک بختان چون همايى
    نشيند با هزاران ناز، فرصت
    گرش دامن رها از دست سازى
    کند از آشيان پرواز، فرصت
    رود از دست فرصت زود، دردا
    به آسانى نگردد باز، فرصت
    حالت مى گويد:
    تا فرصت کار هست، عاقل بايد
    کارى کند و بهره از آن بربايد
    فرصت که بسى زود ز دست تو رود
    بس دير دگر باره به دستت آيد
    پل دنيا
    عن على بن الحسين ( عليه السلام) قال:
    قال المسيح ( عليه السلام) للحواريين: «انما الدنيا قنطرة فاعبروها و لا تعمروها» (4)
    از امام زين العابدين ( عليه السلام) نقل شده است که:
    حضرت عيسى ( عليه السلام) به حواريون و اصحاب خاص خود فرمود: دنيا پلى است، پس بايد از آن عبور کنيد و آن را براى هميشه ماندن عمارت نکنيد .
    سعدى گويد:
    دنيا که جسر آخرتش خواند مصطفى
    جاى نشست نيست ببايد گذار کرد
    دارالقرار خانه جاويد آدميست
    اين جاى رفتن است و نشايد قرار کرد
    چند استخوان که هاون دوران روزگار
    خردش چنان بکوفت که خاکش غبار کرد
    ابن ايمن:
    چون سرانجام زين خرابه رباط
    رخت بربست بايدت ناکام
    پس همان به بود که «واو» وداع
    متصل با شدت به «سين » سلام
    ز آن که دنيا پلى است و اهل خرد
    بر سر پل نکرده اند مقام
    ناصر خسرو:
    چه بندى بر رباط پر خطر دل
    مسافر تا به کى ماند به منزل
    پلست اين دهر و تو بر وى روانى
    نسازد خانه، بر پل کاروانى
    چو خواهى زين سرا رفتن يکى روز
    شب تجريد، شمعى بر فروزى
    پى نوشت ها:

    1) احياء العلوم، ج 1، ص 134 .

    2) مثنوى، دفتر اول، ص 51، سطر 20 .

    3) سفينة البحار، ج 2، ص 357 .

    4) بحارالانوار، ج 14، ص 319 و ج 73، ص 93 . المحجة البيضاء، ج 6، ص 12، مجمع الامثال، ص 242 .

    منبع :ياس ، آبان 1382، شماره 8


    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  5. تشکر


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    11,626
    مورد تشکر
    29 پست
    حضور
    65 روز 10 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    13



    تاثير قرآن و حديث در ادب فارسى (3)



    سيده سهله تقوى

    غنيمت شمردن وقت

    «ماضى يوم فائت و آتيه متهم، و وقتک مغتنم، فبادر فيه فرصة الامکان » ; (1) روز گذشته، در گذشته است و آينده معلوم نيست و زمان حالت غنيمت است، پس در اين وقت، فرصت را درياب و به آن اندازه که مى توانى از آن استفاده کن .

    «بابا افضل » گويد:

    روزى که گذشته است از او ياد مکن

    فردا که نيامدست فرياد مکن

    بر نامده و گذشته بنياد مکن

    حالى خوش باش و عمر بر باد مکن

    «سعدى » مى سرايد:

    چو دى رفت فردا نيامد بدست

    حساب از همين يک نفس کن که هست

    هم او در جاى ديگر از حديث فوق چنين الهام مى گيرد:

    سعديا دى رفت و فردا همچنان موجود نيست

    در ميان اين و آن فرصت شمار امروز را

    «حالت » گفته است:

    بگذشته گذشته، در پى آن مشتاب

    آينده نيامده، مشو زو در تاب

    اندر وسط گذشته و آينده

    حالى است گر اهل حالى درياب

    «بينش » گويد:

    دى همچو رميده صيدت از پيش گذشت

    فردا بودت آهوى نگرفته به دشت

    امروز شکاريست که در تيررس است

    درياب که از ديده نهان خواهد رفت

    امانت الهى

    «انا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا» ; (2) ما به آسمان ها و زمين و کوه هاى عالم، عرض امانت کرديم همه از تحمل آن امتناع ورزيده و از آن هراس داشتند تا انسان (ناتوان) بپذيرفت و انسان هم بسيار ستمکار و نادان بود .

    مولوى:

    خود ز بيم اين دم بى منتها

    باز خوان «فابين ان يحملنها»

    ورنه خود «اشفقن منها» چون بدى

    گر نه از بيمش دل که خون شدى

    دفتر اول (59 و 1958)

    کرد فضل عشق انسان را فضول

    زين فزونجويى «ظلومست و جهول »

    دفتر سوم (4672)

    در نبى بشنو بيانش از خدا

    آيت «اشفقن ان يحملنها»

    دفتر ششم (207)

    حافظ:

    آسمان بار امانت نتوانست کشيد

    قرعه فال به نام من ديوانه زدند

    ديوان حافظ

    نظامى:

    چون شب و چون روز دو رنگى مدار

    صورت رومى دل زنگى مدار

    تا پى اين زنگى و رومى تو راست

    داغ جهولى و ظلومى تو راست

    مخزن الاسرار

    گو خبر دين و ديانت کجاست

    ما به کجاييم و امانت کجاست؟

    آن دل، کز دين اثرش داده اند

    زان سوى عالم خبرش داده اند

    مخزن الاسرار
    پى نوشت:

    1) شرح غرر الحکم به تصحيح محدث ارموى، ج 6، ح 9840 .

    2) احزاب، 72 .

    منبع :شميم ياس ، آذر 1382، شماره 9


    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  7. تشکر


  8. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    11,626
    مورد تشکر
    29 پست
    حضور
    65 روز 10 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    13






    تاثير قرآن و حديث بر ادب فارسى (6)


    سيده سهله ى

    به ساحت جبروتش کجا رسد اوهام

    «الحمد لله الذى انحسرت الاوصاف عن کنه معرفته، وردعت عظمته العقول، فلم تجد مساعا الى بلوغ غاية ملکوته » (1)

    سپاس خداى را که وصف ها از حقيقت شناخت او فرومانده و بزرگى اش خردها را طرد گرداند و سرانجام، راهى به نهايت ملکوت او نيافتند .

    حلاج را ابيات زير در اين معناست:

    اى صفات کبريايت برتر از ادراک ما

    قاصر از کنه کمالت فکرت دراک ما

    (ديوان منصور حلاج، ص 16)

    خواست عقل کل که داند از کمالش نيم جزو

    گشت از اين ادراک عاجز فکرت دراک ما

    (همان، ص 160)

    به نام آن که داراى جهان است

    خداوند تن و عقل و روان است

    خرد ز ادراک او حيران بمانده

    دل و جان در رهش بى جان بمانده

    به هر وصفى که گويد زان فزون است

    ز هر شرحى که من دانم برون است

    (ديوان ناصرخسرو، ص 511)

    حکيم سنايى را نيز ابيات دلنشين زير در اين معناست:

    هيچ دل را به کنه او ره نيست

    عقل و جان از کمالش آگه نيست

    دل عقل از جلال او خيره

    عقل جان با کمال او تيره

    سست جولان ز عز ذاتش وهم

    تنگ ميدان ز کنه وصفش فهم

    عقل را پر بسوخت آتش او

    از پى رشک گرد مفرش او

    نيست از راه عقل و فهم و حواس

    جز خداى ايچ کس خداى شناس

    عز وصفش که روى بنمايد

    عقل را جان و عقل بربايد

    عقل مانند ماست سرگردان

    در ره کنه او چو ما حيران

    عقل عقل است و جان جان است او

    آن که زين برتر است، آن است او

    با تقاضاى عقل و نفس و حواس

    کى توان بود کردگار شناس

    (حديقه الحقيقه - ص 61، 62)

    شيخ فريد الدين عطار در اين باره مى گويد:

    اى ز جسم و جان نهان ديدار تو

    گم شده عقل و خرد در کار تو

    هست عقل و جان و دل محدود خويش

    کى رسد محدود در معبود خويش

    (مصيبت نامه، ص 7)

    عقل در سوداى او حيران بماند

    جان ز عجز انگشت در دندان بماند

    عقل را بر گنج وصلش دست نيست

    جان پاک آنجاى گه کو هست نيست

    چيست جان در کار او سرگشته اى

    دل جگر خوارى به خون آغشته اى

    مى مکن چندين قياس اى حق شناس

    زانکه نايد کار بى چون در قياس

    در جلالش عقل و جان فرتوت شد

    عقل حيران گشت و جان مبهوت شد

    (منطق الطير، ص 8 و 9)

    شيخ اجل، سعدى نيز در گلستان اين چنين آورده است:

    اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم

    و ز هر چه گفته اند و شنيديم و خوانده ايم

    مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر

    ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم

    جامى نيز در ابياتى آورده است:

    هر چه مفهوم عقل و ادراک است

    ساحت قدس او از آن پاک است

    هيچ ذاتى به ذات او نرسد

    عقل کل در صفات او نرسد

    فيض کاشانى در اين باب گفته است:

    به ساحت جبروتش کجا رسد اوهام

    چو عقل را ملکوتش ببسته راه گذار

    (ديوان فيض کاشانى، ص 356)

    صفات مؤمن

    «المؤمن اذا نظر اعتبر و اذا سکت تفکر و اذا تکلم ذکر» (2)

    مؤمن چون بنگرد، عبرت گيرد و چون خموشى گزيند، بينديشد و چون سخن گويد، اندرز دهد .

    شيخ محمود شبسترى در اين باره نيکو سروده است که:

    حکيمان کاندرين کردند تصنيف

    چنين گفتند در هنگام تعريف

    که چون حاصل شود در دل تصور

    نخستين نام وى باشد تذکر

    وزو چون بگذرى هنگام فکرت

    بود نام وى اندر عرف عبرت

    تصور کان بود بهر تدبر

    به نزد اهل عقل آمد تفکر

    (گلشن راز، ص 8)

    عاقل آن است کز سر فکرت

    گيرد از حال ديگران عبرت

    (مجموعه آثار شيخ محمود شبسترى، ص 313)

    حمدالله مستوفى نيز در اين باب آورد است:

    هر سخن که از سر حکمت نيست، عين آفت است و هر خاموشى که از سر فکرت نيست، مايه شهوت و هر نظر که از سر عبرت نيست، محض لهو و ذلت . (تاريخ گزيده، ص 631)

    ابن ادهم را سخن ذيل در همين معناست:

    «التفکر مخ العقل و من لم يکن کلامه حکمة فهو لغو و من لم يکن سکوته تفکرا فهو سهو و من لم يکن نظره اعتبارا فهو لهو» .

    (فيض الغدير، ج 6، ص 367) پى نوشت:


    1 - نهج البلاغه، ص 216 (برگرفته از کتاب در بارگاه آفتاب) .

    2 - شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 280 (برگرفته از کتاب در بارگاه آفتاب) .

    منبع :شميم ياس ، اسفند 1382، شماره 12


    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  9. تشکر


  10. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    11,626
    مورد تشکر
    29 پست
    حضور
    65 روز 10 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    13






    تاثير قرآن و حديث در ادب فارسى (7)


    سيده سهله تقوى


    دولت دنيا پرستان عاقبت بى دولت است

    «الدنيا دار دول » (1)

    دنيا سرايى است بى ثبات و ناپايدار .

    - دولت دنيا پرستان عاقبت بى دولت است

    گوش جان بگشا و بشنو هردم الدنيادول

    (ديوان حاج ميرزا حبيب خراسانى، ص 153)

    «الدنيا دار ممر لا دار مقر» (2)

    دنيا محل عبور و گذار است، نه جاى آرام و قرار . (3)

    اسدى در اين باب گويد:

    - به ديگر جهان را از اين جاى کوش

    چو کوشيدى اين را مرآن راى کوش

    از ايدر بخواهى شدن بى گمان

    که اينجات خان است و آنجات مان

    شود زنده اين جهان مرده زود

    بدان سر توان زنده جاويد بود

    (امثال و حکم، ج 1، ص 246)

    - گيتى سراى رهگذران است اى پسر

    زين بهتر است نيز يکى مستقر مرا

    (ديوان ناصرخسرو، ص 6)

    صائب تبريزى را بيت زير در اين معناست:

    - معموره دنيا نبود جاى اقامت

    هر خانه که آيد به نظر خانه زينى است

    (فرهنگ اشعار صائب، ج 1، ص 197)

    شيخ ابوالفتح رازى در اين معنا گويد:

    دنيا ره گذر است و آخرت قرارگاه; از ممرتان زادى برگيريد و براى مقرتان و پرده خود مدريد و نزديک آن که سر شما بر او پوشيده نيست .

    (تحقيق در تفسير ابوالفتح رازى، ج 2، ص 453)

    «الدنيا حلم و الآخرة يقظة و نحن بينها اضغاث احلام » (4)

    دنيا خواب را ماند و آخرت بيدارى را و ما در ميان آن دو، چونان خواب هاى آشفته ايم .

    اين جهان پاک خواب کردار است

    آن شناسد که دلش بيدار است

    (ديوان رودکى، ص 5)

    امام محمد غزالى را سخن زير در اين معناست:

    - ابراهيم ادهم (رحمة الله عليه) يکى را گفت: درمى دوست دارى اندر خواب يا ديندارى اندر بيدارى؟ گفت: دينارى اندر بيدارى . گفت: دروغ گويى که دنيا خواب است و آخرت بيدارى و تو آنچه در دنياست، دوست دارى .

    (کيمياى سعادت، ص 527)

    مولوى به اقتباس، از اين گفتار شريف، گويد:

    - محتشم چون عاريت را ملک ديد

    پس بر آن مال دروغين مى تپيد

    خواب مى بيند که او را هست مال

    ترسد از دزدى که بربايد جوال

    چون ز خوابش برجهاند گوش کش

    پس ز ترس خويش تسخر آيدش

    (مثنوى معنوى، ج 2، ص 149)

    - مى نيارد ياد کاين دنيا چو خواب

    مى فروپوشد چو اختر را سحاب

    (مثنوى، ج 2، ص 493)

    - گرچه خفته گشت و شد ناسى ز پيش

    که گذارندش در آن نسيان خويش

    باز از آن خوابش به بيدارى کشند

    که کند بر حالت خود ريشخند

    که چه غم بود آنکه مى خوردم به خواب

    چون فراموشم شد احوال صواب

    چون ندانستم که آن غم و اعتلال

    فعل خواب است و فريب است و خيال

    همچنان دنيا که حلم نايم است

    خفته پندارد که اين خود دايم است

    (مثنوى، ج 2، ص 494)

    - مملکت کآن مى نماند جاودان

    اى دلت خفته تو آن را خواب دان

    (مثنوى، ج 3، ص 249)

    صائب تبريزى بر اين معنا چنين تاکيد مى ورزد:

    - ديده هر که نشد باز در اين عبرتگاه

    روزگارش همه در خواب پريشان گذرد

    (فرهنگ اشعار صائب، ج 1، ص 196)

    از کوزه همان برون تراود که در اوست

    «قل کل يعمل على شاکلته فربکم اعلم بمن هو اهدى سبيلا» . (5)

    هر کس بر طبيعت خويش کار کند و پروردگار تو داناتر است، بدان کس که او راه يافته است .

    - از هرچه سبو پر کنى از سرو ز پهلوش

    زان چيز برون آيد و بيرون دهد آغار (6)

    سعدى نيز دربيان اين معنى مى فرمايد:

    - از بدان نيکويى نياموزى

    نايد از گرگ پوستين دوزى

    - بوريا باف اگر چه بافنده است

    نبرندش به کارگاه حرير

    - جز به خردمند مفرما عمل

    گرچه عمل کار خردمند نيست

    - نخواهى که ضايع کنى روزگار

    به ناکار ديده مفرماى کار

    بازهم شيخ اجل، با اشاره به محتواى آيه، مى سرايد:

    - که پديد است در جهان بارى

    کار هر مرد و مرد هر کارى

    - کار هر بافند و حلاج نيست

    از کمان سست سخت انداختن

    کار هر بز نيست خرمن کوفتن

    گاو نر مى خواهد و مرد کهن

    بابا افضل گويد:

    - گر دايره کوزه ز گوهر سازند

    از کوزه همان برون تراود که دراوست

    و مولوى در اين باره نيکو سرايد:

    - هر کسى بر قدر استعداد خود

    استفاده مى کند از نيک و بد

    هر کسى از قابليت مى تند

    خوب خوب و زشت زشت اخذى کند

    از جبلت هست اندر هر احد

    طبع انسانيت و اخلاق بد
    پى نوشت ها:


    1 . نهج البلاغه، ص 462، ر 72 . رک: دکتر على رضا ميرزامحمد، در بارگاه آفتاب .

    2 . نهج البلاغه، ص 493، ح 133 . رک: دکتر على رضا ميرزامحمد، در بارگاه آفتاب .

    3 . نظير احاديثى ديگر از اميرالمؤمنين على (ع) با اين عبارت:

    - «انما الدنيا دار مجاز و الآخرة دار قرار» نهج البلاغه، 320، خ 203.

    - «انما الدنيا دار ممر و الآخرة دار مستقر» غرر الحکم، ج 3، ص 87 .

    - «ان الدنيا لم تخلق کلم دار مقام، بل خلقت لکم مجازا لتزودوا منها الاعمال الى دار القرار» نهج البلاغه، ص 190، خ 132 و با اندک تفاوت: غرر الحکم، ج 2، ص 662 .

    - «ينبغى لمن عرف دار الفناء ان يعمل لدار البقاء» غرر الحکم، ج 2، ص 441 .

    4 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 20، ص 326 .

    5 . اسراء/84 .

    6 . ر . ک: سيد عبد الحميد حيرت سجادى، برگزيده اى از تاثير قرآن بر نظم فارسى، ص 604 و 603 .

    منبع :شميم ياس ، فروردين 1383، شماره 13



    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  11. تشکر


  12. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    11,626
    مورد تشکر
    29 پست
    حضور
    65 روز 10 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    13






    تاثير قرآن و حديث در ادب فارسى (8)


    سيده سهله تقوى

    آخرين مرهم


    آخر الدواء الکى (1)

    آخرين مرهم داغ نهادن باشد .

    مراد آن است که در وقت ضرورت، مى توان دست به کارهاى بزرگ و خطرناک زد . آن گاه که از دور انديشى هاى ساده و چاره جويى هاى پيش پا افتاده، کارى ساخته نباشد .

    - هر کجا داغ بايدت فرمود

    چون تو مرهم نهى ندارد سود

    (سنايى، حديقة الحقيقة، ص 453)

    - گر کنم خيره ار نه خود سوزم

    گفته اند: آخر الدواء الکى

    (ديوان انورى، ص 748)

    - چون ميسر نمى شود به مراد

    خدمت صدر شاه و قربت وى

    داغ حسرت نهاده ام بر دل

    گفته اند: آخر الدواء الکى

    (ظهير فاريابى، امثال و حکم، ج 1، ص 19)

    - اگر من پنج روزى بالضروره

    به راه ناسزايى مى زدم پى

    مپنداريد کان بود اختيارى

    که هست اندر مثل آخر دوا کى

    مرا خورشيد دولت چون فروشد

    چراغى ساختم ناچار از وى

    (ديوان ابن ايمن فريومدى، ص 519)

    - به صوت بلبل و قمرى اگر ننوشى مى

    علاج کى کنمت آخر الدواء الکى

    (ديوان حافظ، ص 844)

    - صبر است علاج دل خود کام که با داغ

    دارو شود آن زخم که مرهم شدنى نيست

    (ديوان حاج ميرزا حبيب خراسانى، ص 80)

    دانا خاموش است و هنرنماى

    اذا تم العقل نقص الکلام (2)

    چون خرد به کمال گرايد، سخن کوتاه آيد .

    رشيد وطواط در شرح اين کلمه گويد:

    هر که را عقل تمام باشد، در مجامع بيهوده نگويد و ناپيموده نجويد؛ زبان خويش را از گفتار بى فايده نگاه دارد، خاصه از سخنى که زيان آرد .

    - هر که را اندک است مبلغ عقل

    بيهوده گفتنش بود بسيار

    مرد را عقل چون بيفزايد

    در مجامع بکاهدش گفتار

    (مطلوب کل طالب، ص 20)

    - سعدى در اين مضمون نيکو گفته است:

    دانا چون طبله عطار است؛ خاموش و هنر نماى، و نادان خود طبل غازى؛ بلند آواز و ميان تهى .

    (گلستان ص 192)

    - فخر الدين على صفى نيز گويد:

    چون تمام شود عقل و به کمال رسد خرد، کم گردد کلام و نقصان پذيرد سخن . يعنى مردى که عقل او تمام و کامل باشد، بى تامل و تفکر وافى، سخن نگويد و بى حکمت و مصلحت کلى لب نگشايد .

    خم پر از باده تهى از صداست

    چون که تهى شد ز صدا پر نواست

    چرخ بدين گردش دائم خموش

    چرخه حلاج و هزاران خروش

    (لطايف و الطوايف، ص 159 - 160)

    - در اين باره از جبله رودى بشنويم که گفت:

    هر چند عقل و علم کامل تر شود، حرف زدن کمتر گردد که عقل ده جزو است، نه جزو آن در خاموشى است .

    (جامع التمثيل، ص 151)

    - چون سر تهى شد از عقل، همچون جرس زبانى

    عاقل کسى بود کو لب را خموش دارد

    (ديوان لامع، ص 242)

    اميران سخن

    انا لامراء الکلام

    ما اميران سخن هستيم .

    مرا بر سخن پادشاهى و امر

    ز من نيست بل کز رسول است و آل

    (ديوان ناصر خسرو، ص 256)

    شيخ الرئيس قاجار در پايان يکى از بندهاى مسمطى که در مدح مولاى متقيان سروده است، با اشاره بدين حديث شريف گويد:

    فروزه ايزدى طبع منير من است

    به هر سروش از سخن خرد مشير من است

    قوافى صعب و سخت قلم پذير من است

    اگر ندانى چرا سخن اسير من است

    از آن که اندر بيان على امير من است

    اوست امير کلام من از پى اش رهسپار

    (منتخب النفيس، ص 32)

    اين گفته مرتضى است بنيوش

    خوشتر ز گفتار مرتضى نيست

    بنيوش پندش که يک سخندان

    همچو على شاه اوليا نيست

    (ديوان حکيم الهى قمشه اى، ص 391)

    - هست نهج البلاغه قوت روان

    که از آن صيقلى شود ايمان

    يادگار شگرف حيدر کو

    در سخن بود امير بل سلطان


    (عليرضا ميرزا محمد)

    پى نوشت ها:


    1) نهج البلاغه، خ 168، ر . ک: در بارگاه آفتاب، ص 1 و 2 .

    2) نهج البلاغه، ص 480؛ همچنين غرر الحکم، ج 3، ص 122؛ ر . ک: در بارگاه آفتاب، ص 15 .

    3) نهج البلاغه، خ 233؛ ر . ک: دربارگاه آفتاب، ص 33 .

    منبع :شميم ياس ، ارديبهشت 1383، شماره 14


    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  13. تشکر


  14. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    11,626
    مورد تشکر
    29 پست
    حضور
    65 روز 10 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    13






    تاثير قرآن و حديث بر ادب فارسى (9)


    سيده سهله تقوى

    امى بودن حضرت رسول (صلى الله عليه و آله)


    «الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مکتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهيهم عن المنکر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم والاغلال التى کانت عليهم فالذين آمنوا به وعزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئک هم المفلحون » . (اعراف/157)

    آن کسانى که رسول نبى امى را پيروى مى کنند، آن کس که (نام) او را نزد خودشان در تورات و انجيل نوشته مى يابند، آن ها را به کار پسنديده (دعوت) مى فرمايد و از کار ناپسند باز مى دارد و بر ايشان پاکيزه ها را حلال مى کند و ناپاکى ها را بر آن ها حرام مى کند و بارهاى گران آن ها و زنجيرها (عهود) را که بر ايشان بود، فرو مى نهد . پس کسانى که به او ايمان آوردند و او را تاييد کردند و ياريش دادند و از نورى که با او فرستاده شد، پيروى کردند، آن ها رستگارند .

    «فآمنوا بالله و رسوله النبى الامى الذى يؤمن بالله و کلماته و اتبعوه لعلکم تهتدون » (اعراف/158)

    پس به خدا و فرستاده او که پيامبر امى است، ايمان آوريد، آن کس که به خدا و کلمات او ايمان آورده است، و از او پيروى کنيد، باشد که هدايت شويد .

    «و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطه بيمينک اذا لارتاب المبطلون » (عنکبوت/48)

    و تو پيش از آن کتابى نمى خواندى و آن را با دست خويش نمى نوشتى، (اگر چنان بودى) باطل گويان شک مى کردند .

    - نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

    به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

    (حافظ)

    - ور دمى مدرسه احمد امى ديدى

    رو حلال است بر فضل و هنر خنديدن

    (مولوى)

    - هادى مهدى غلام، امى صادق کلام

    خسرو هشتم بهشت، شحنه چارم کتاب

    (خاقانى)

    - يتيمى که ناکرده قرآن درست

    کتب خانه چند ملت بشست

    (سعدى)

    - محمد را مسمى پيش آورد

    از آتش امى و درويش آورد

    چو او از اسم، در بى اسمى افتاد

    ز خواندن فارغ آمد امى افتاد

    (الهى نامه)

    نقد يثرب سلاله بطحا

    امى لوح خوان ما اوحى

    فيض ام الکتاب پروردش

    لقب امى خداى از آن کردش

    (جامى)

    - دکان شرع را آمد دکاندار احمد مرسل

    که باشد عقل تا سازد دکان بالاى دکانش

    ازو شد عقل کل دانا زهى امى ناخوانا

    که خوانند ابجد ابراهيم و آدم در دبستانش

    (جامى)

    - چون «علم بالقلم » رهم داد

    پس تخته نانبشته خوانم

    (مولوى)

    سر يک ذره چون بودش عيان

    امى آمد کو ز دفتر بر مخوان (1)

    (منطق الطير)

    آداب معاشرت

    «خالطوا الناس مخالطة ان متم معها بکوا عليکم، و ان عشتم حنوا اليکم » (2)

    با مردم چنان معاشرت کنيد که اگرمرديد، بر شما بگريند واگر زنده مانديد، بر شما مهر ورزند .

    - اين عمر به ابر نوبهاران ماند

    اين ديده به سيل کوهساران ماند

    اى دوست چنان بزى که بعد از مردن

    انگشت گزيدنى به ياران ماند

    (سخنان منظوم ابوسعيد ابوالخير، ص 32)

    حکيم سنايى غزنوى در اين باب گويد:

    - چرا نه مردم دانا چنان زيد که به عمر

    چوسرش درد کند دشمنان دژم گردند

    چنان نبايد بودن که چون سرش ببرند

    به سر بريدن او دوستان خرم گردند

    (ديوان سنايى)

    - تو چنان زى که بميرى برهى

    نه چنان چون تو بميرى برهند

    (همان)

    - چنان زندگانى کن اى نيک راى

    از آن پس که توفيق دادت خداى

    که خايند زاندوهت انگشت و دست

    چو اندر زمينت آيد انگشت پاى

    مکن در جهان زندگانى چنانک

    جهانى به مرگ تو دارند راى

    (همان)

    - چنان زى که ذکرت به تحسين کنند

    چو مردى نه بر گور نفرين کنند

    نبايد به رسم بد آيين نهاد

    که گويند لعنت بر آن کاين نهاد

    (بوستان سعدى، ص 57)

    - پنج روزى که حيات است جنان بايد زيست

    با خلايق که کم و بيش ثنايى ارزد

    وقت رفتن چو رسد نيز چنان بايد رفت

    که ز بيگانه و از خويش دعايى ارزد

    (ديوان ابن ايمن، ص 377)

    - ياد دارى که وقت زادن تو

    همه خندان بدند و تو گريان

    آن چنان زى که وقت رفتن تو

    همه گريان شوند و تو خندان

    (امثال و حکم، ج 4)

    و به عربى آن را چنان سروده اند:

    يا ذالذى ولدتک امک باکيا

    و الناس حولک يضحکون سرورا

    احرض على عمل تکون به متى

    يبکون حولک ضاحکا مسرورا

    (مجانى الادب، ص 43)

    خانه بلا و بى وفايى

    «دار بالبلاء محفوفة، و بالغدر معروفة، لاتدوم احوالها، و لايسلم نزالها» (3)

    دنيا خانه اى است که بلا گرداگردش را فراگرفته و به بى وفايى شناخته شده است; نه خود بر يک حال پايدار ماند و نه مردم آن از سلامت برخوردار شوند .

    ملا احمد نراقى در اين باره گويد:

    هان! زندگانى چند روزه دنيا شما را فريب ندهد که دنيا خانه اى است، پر از رنج و بلا و محنت و عنا و پيرايه اى است ناپايدار و عجوزه اى است مکار; حالاتش متزلزل و منقلب و ساکنانش مشوش و مضطرب .

    - آنچه ديدى برقرار خود نماند

    و آنچه بينى هم نماند برقرار

    (معراج السعادة، ص 334)

    حاج ميرزا حبيب خراسانى را بيت زير در اين معناست:

    اين جهان و زادگانش هر چه ديدم بى وفاست

    لاجرم با بى وفايان بى وفايى خوشتر است

    (ديوان حاج ميرزا حبيب خراسانى، ص 72)

    مصراع دوم، موافق با مضمون سخن گهربار امام على ( عليه السلام) است که فرمود: «الغدر لاهل الغدر وفاء عند الله سبحانه »

    (غرر الحکم، ج 2) پى نوشت ها:


    1) ر . ک: حيرت سجادى، سيد عبدالحميد، برگزيده اى از تاثير قرآن بر نظم فارسى، ص 334 و 333 .

    2) نهج البلاغه، ص 470، حکمت 10; ر . ک: دکتر على ميرزا محمد، در بارگاه آفتاب، ص 85 .

    3 . ر . ک: نهج البلاغه، ص 348، خطبه 226; همچنين ر . ک: در بارگاه آفتاب، دکتر على رضا ميرزامحمد، ص 89 و 88 .

    منبع :شميم ياس ، خرداد 1383، شماره 15


    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  15. تشکر


  16. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    11,626
    مورد تشکر
    29 پست
    حضور
    65 روز 10 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    13






    تأثير قرآن و حديث بر ادب فارسى (10)


    سيده سهله تقوى

    هر کسى آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت


    «کما تَزرع تحصد»1


    هر چه کارى، همان دروى. 2

    رادويانى در اقتباس از اين حديث، شواهد شعرى ذيل را ارائه داده است:3

    ـ نيک افکن تخم، تات نيکى رويد تخم بد افکن هميشه خار انبويد4

    (ترجمان البلاغه، ص 121)

    ـ بفکن همواره تو از تخم نيک آنکه بدى کشت نه نيکى درود

    (همان مأخذ)

    حکيم فردوسى را ابيات زير در اين معناست:

    اگر نيک باشى بماندت نام

    به تخت کيى بربوى شادکام

    و گر بد کنى، جز بدى ندروى

    شبى در جهان شادمان نغنوى

    (امثال و حکم، ج 1، ص 230)

    سخن هر چه گويى همان بشنوى

    ـ نگر تا چه کارى همان بدروى

    (همان، ج 4، ص 1829)

    دگر گفت: چون پيش داور شوى

    هر آن بر که کشتى همان بدروى

    (همان، ج 4، ص 1985)

    ـ درختى که کارى چو آيد به بار

    ببينى به ويژه برش بر کنار

    گرش بار خارست خود کشته اى

    و گر پرنيان است خود رشته اى

    (فردوسى)

    حکيم ناصرخسرو قباديانى در اين باب گويد:

    بدان که هر چه بکشتى ز نيک و بد فردا

    ببايدت همه ناکام و کام پاک درود

    (ديوان ناصر خسرو، ص 92)

    چون همى بدرود اين سفله جهان کشته خويش

    بى گمان هر چه که نيز بکارم دروم

    (همان، ص 287)

    کشتمند توست عمر و تو به غفلت برزگر

    هر چه کشتى بى گمان امروز و فردا بدروى

    (همان، ص 462)

    سنايى گويد:

    اين سخن حق است و حق زى مرد حق گستر برند

    هر چه کارى بدروى و هر چه گويى بشنوى

    (امثال و حکم، ج 4، ص 1923)

    ـ آن چه دى کاشته اى، مى کنى امروز درو طمع خوشه گندم مکن از دانه جو

    (ظهير، امثال و حکم، ج 1، ص 51)

    برزگر آن دانه که مى پرورد

    آيد روزى که از او برخورد

    (نظامى، مخزن الاسرار، ص 86)

    ـ سائلش گفتا: ببايد کشت زود هيچ کس ناکشته هرگز کى درود

    (عطار)

    مولوى اين گونه سرايد:

    آن چه کارى بدروى آن آنِ توست

    و رنه اين بيداد بر تو شد درست

    (مثنوى معنوى، ج 2، ص 136)

    جمله دانند اين اگر تو نگروى

    هر چه مى کاريش روزى بدروى

    (همان، ج 2، ص 274)

    ز آن که مى بافى، همه ساله بپوش

    ز آن که مى کارى، همه ساله بنوش

    (همان، ج 3، ص 203)

    درخت و برگ برآيد ز خاک اين گويد

    که خواجه هر چه بکارى تو را همان رويد

    (کليات شمس، ج 2، ص 213)

    شيخ اجل، سعدى شيرازى را ابيات زير در اين معناست:

    چو دشنام گويى، دعا نشنوى

    به جز کشته خويشتن ندروى

    (بوستان)

    دوستان عيب و ملامت مکنيد

    کانچه خود کاشته باشم، دروم

    (غزليات سعدى)

    پورياى ولى گويد:

    اگر با خويش نيکى نيک مى باش

    چو خواهى کشت تخم نيک مى پاش

    که تا از هر يکى هفصد برويد

    اگر بد کاشتى هم بد برويد

    (امثال و حکم، ج 1، ص 159)

    در تاريخ گزيده آمده است:

    ـ بدى مکن که در اين کشتزار روز جزا به داس دهر همان بدروى که مى کارى

    (همان، ج 1، ص 408)

    حافظ در اين معنا نيکو گويد:

    من اگر نيکم و گر بد، تو برو خود را کوش

    هر کسى آن درود عاقبت کار که کشت

    (ديوان حافظ، 156)

    تخم وفا و مهر در اين کهنه کشتزار

    آن گه عيان شود که رسد موسم درود

    (همان، 796)

    مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو

    يادم از کشته خود آمد و هنگام درو

    (همان، 798)

    دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

    کاى نور چشم من، به جز از کشته ندروى

    (همان، 954)

    واعظ کاشفى گويد:

    بدى مکن که در اين کشتزار زود زوال

    به داس دهر همان بدروى که مى کارى

    (اخلاق محسنى، ص 229)

    رباعى زير از ميرداماد بيانگر مضمون اين حديث است:

    از هر که دهد پند شنودن بايد

    با هر که بود رفق نمودن بايد

    بد کاستن و نيک فزودن بايد

    زيرا که همى کشته درودن بايد

    (شرح حال ميرداماد و ميرفندرسکى، ص 148)

    منبع :شميم ياس ، تير 1383، شماره 16



    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  17. تشکر


  18. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    11,626
    مورد تشکر
    29 پست
    حضور
    65 روز 10 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    13






    تأثير قرآن و حديث بر ادب فارسى (11)


    سيده سهله تقوى

    خودشناسى و خداشناسى

    «مَن عَرَفَ نَفسه فَقَد عرف ربَّه»1

    هر که خود شناس بُوَد، خداى شناس شود.2

    ناصر خسرو قباديانى را ابيات زير در اين معناست:

    چنين گفتند: رو بشناس خود را

    طريق کفر و دين و نيک و بد را

    کز اين ره سوى يزدان است راهت

    ترا بس باشد اين معنى گواهت

    (ديوان ناصر خسرو، ص 511)

    اگر بشناختى خود را به تحقيق

    هم از عرفان حق يابى تو توفيق

    نماند بر تو پنهان هيچ حالى

    نبينى از جهان در دل ملالى

    (همان)

    بدان خود را که گر خود را بدانى

    ز خود هم نيک و هم بد را بدانى

    شناساى وجود خويشتن شو

    پس آن گه سرفراز انجمن شو

    چو خود دانى همه دانسته باشى

    چو دانستى ز هر بد رسته باشى

    ندانى قدر خود زيرا چنينى

    خدا بينى اگر خود را ببينى

    (همان، ص 528)

    حکيم سنايى غزنوى را بيت هاى زير در اين معناست:

    در ره قهر و عزّت صفتش

    کنه تو بس بود به معرفتش

    (حديقة الحقيقه، ص 62)

    اندر اين ره که راه مردان است

    هر که خود را شناخت، مرد آن است

    (امثال و حکم، ج 4، ص 1754)

    هجويرى در اين باره گويد:

    چون بنده مکلّف بود به معرفت خداوند عزوجل، معرفت خود ورا ببايد دانست تا به صحت حدث خود، قدم خداوند را عزوجل بشناسد و به فناى خود، بقاى حق تعالى وى را معلوم گردد. پس هر که خود را نشناسد، از معرفت کل محجوب باشد.

    (کشف المحجوب، ص 248-247)

    به هستيش هستو شوى از نخست

    اگر خويشتن را شناسى درست

    (اسدى طوسى، برهان قاطع)

    شيخ فريد الدين عطار نيشابورى را ابيات زير در اين معناست:

    هر که اينجا نديد، محروم است

    در قيامت ز لذّت ديدار

    من عرف ربّه نمى فرمود گر نمى ديد حيدر کرّار

    (ديوان عطار، ص 50)

    چو تو هادى شدى، در خود نگه کن

    بدان خود را و قصد بار گه کن

    که چون خوددان شوى، حق دان شوى تو

    از آن پس زود در پيشان شوى تو

    (اسرار نامه، ص 31)

    به پاى فکر سفر کن در آفرينش خويش

    بسا غنيمت ها کاندرين سفريابى

    (ديوان خلاق المعانى، ص 30)

    شيخ نجم الدين رازى در اين باب گفته است: چون نفس انسان که مستعدّ آيندگى است، تربيت يابد و به کمال خود رسد، ظهور جملگى صفات در خود مشاهده کند. نفس خود را بشناسد، که از بهر چه آفريده اند، آن گه حقيقت «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» محقق گردد و باز داند که او چيست و از براى کدام سرّ، کراهت و فضيلت يافته است. پس تربيت نفس کردن و او را به اصلاح آوردن و از صفت امّارگى به مطمئنّگى رسانيدن، کارى معظم است و کمال سعادت آدمى در اين است که تزکيه نفس کند و هوا و غضب را فرو گذارد، از براى آن که از تربيت نفس، شناخت نفس حاصل شود و از شناخت نفس، شناخت حق لازم آيد. تا نفس را نشناختى، تربيت او نتوانى کردن و تا تربيت نفس نکنى، کمال شناخت او که موجب معرفت حق است، حاصل نيايد.

    (مرصاد العباد، ص 98)

    از مولوى بشنويم که گفت:

    ـ ما بدانستيم ما اين تن نه ايم از وراى تن به يزدان مى زنيم

    ـ اى خنک آن را که ذات خود شناخت اندر امن سرمدى قصرى بساخت

    (مثنوى معنوى، دفتر 3)

    در روى خود تفرّج صنع خداى کن

    کايينه خداى نما مى فرستمت

    (ديوان حافظ، 182)

    رباعى هاى زير از دکتر على رضا ميرزا محمد، در اشارت بدين حديث شريف است:

    بى عشق و وفا راه به جايى نبرى

    در دايره ريا گدايى نخرى

    در گلشن من عَرِف اگر پاى نهى

    سرمست ز لَوْ کَشِفْ حقيقت نگرى

    تا چند اسير دست هر بوالهوسى

    برخيز که از عمر نمانده است بسى

    در عالم معرفت اگر سير کنى

    از خود به خداى خود سر انجام رسى

    از من عرفش آيت عرفان پيداست

    و ز لو کشفش نور يقين راهگشاست

    در وادى عشق و معرفت بى کم و کاست

    گلبانگ سلونيّ على غيب نماست
    پى نوشت ها:


    1ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ص 292 (ر.ک: در بارگاه آفتاب، دکتر على رضا ميرزا محمد، ص 235)

    منبع :شميم ياس ، مرداد 1383، شماره 17


    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  19. تشکر


  20. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    11,626
    مورد تشکر
    29 پست
    حضور
    65 روز 10 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    13






    تأثير قرآن و حديث بر ادب فارسى (12)


    سيده سهله تقوى


    صبر و شکيبايى

    ـ «يا أيها الّذينَ آمنُوا اصْبِروُا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا و اتّقُواللّه لَعَلّکُم تُفلحُونَ»1

    اى اهل ايمان! در کار دين صبور باشيد و يکديگر را به صبر و مقاومت سفارش کنيد و مراقب کار دشمن باشيد تا رستگار شويد.

    ـ «ربَّنا أفرِغْ عَلَينا صَبراً وَ ثَبّت أقدامَنَا»2

    بار پرودگارا! به ما صبر و استوارى بخش و ما را ثابت قدم دار.

    ـ کارها به صبر برآيد و مستعجل به سر درآيد.

    (سعدى)

    صبر سوى کشف هر سر رهبر است

    صبر تلخ آمد بَرِ او شِکّر است

    صبر تلخ آمد وليکن عاقبت

    ميوه شيرين دهد پرمنفعت

    هست مرهر صبر را آخر ظفر

    هست روزى بعد هر تلخى شکر

    صبر کردن جان تسبيحات توست

    صبرکن کان است تسبيح درست

    صبر آمد عاشقان را کام دل

    بى دلان را صبر شد آرام دل

    (مولوى)

    به صبر از بند گردد مرد، رسته

    که صبر آمد کليد بند بسته

    (نظامى)

    نشود سنگ جز از صبر گهر

    نشود نى مگر از صبر شکر

    (جامى)

    شرمنده مى کنم به تحمل زمانه را

    ترسم به عجز حمل نمايد وگرنه من

    (صائب تبريزى)

    روزى اگر غمى رسدت تنگدل مباش رو شُکر کن مباد که از بد بتر شود

    اى دل صبور باش و مخور غم که عاقبت اين شام، صبح گردد و اين شب سحر شود

    (حافظ)

    شِکر خوش است وليکن حلاوتش تو چه دانى

    من اين معامله دانم که طعم صبر چشيدم

    (سعدى)

    آن چه بر من کارها را سخت مى سازد مدام

    بى ثباتى هاى صبر سست بنياد من است

    (محتشم کاشانى)

    آزاده آن بود که در شدائد صبور بود و در وقايع شکور و در مکايد جسور.

    (مقامات حميدى)

    راستى

    «لِيَجزِيَ اللّهُ الصّادِقينَ بِصِدقِهِم وَ يُعَذّبَ الْمُنافِقينَ»3

    خدا آن مردان راستگو را از صدق ايمانشان پاداش نيکو دهد و منافقان را عذاب کند.

    به صدق کوش که خورشيد زايد از نفست

    که از دروغ، سيه روى گشت صبح نخست

    (حافظ)

    ـ سخنِ راست خدنگى است که زهرآلود است

    جگر شير بخواهد که به جرئت شنود

    (صائب تبريزى)

    گر راست سخن گويى و در بند بمانى به زان که دروغت دهد از بند رهايى

    (سعدى)

    در حديث راست آرام دل است

    راستى ها دانه و دام دل است

    راستى را پيشه خود کن مدام

    تا شوى در هر دو عالم نيک نام

    (مولوى)

    زبانى که با راستى يار نيست

    به گيتى کس او را خريدار نيست

    زبان را مگردان به گرد دروغ

    چو خواهى که بخت از تو گيرد فروغ

    (فردوسى)

    راستان رسته اند روز شمار

    جهد کن تا از آن شمار شوى

    اندرين رسته راستکارى کن

    تا در آن رسته رستگار شوى

    (اخلاق محسنى)

    نصيحت آشکار

    «النُّصحُ بين الملأ تقريعٌ»4

    اندرز دادن در حضور جمع، سرزنش باشد.

    ـ عنصرالمعالى گويد: تا نخواهند کس را نصيحت مگوى و پند مده، خاصه کسى را که پند نشنود که او خود اوفتد و بر سر ملأ، هيچ کس را پند مده که گفته اند: «النصح بين الملأ تقريع».

    (قابوس نامه، ص 28 و 29)

    ـ در کيمياى سعادت آمده است: نصيحت بر ملأ فضيحت باشد.

    (امثال و حکم،ص 1815)

    رشيد وطواط در شرح اين کلمه گويد: هر که دوستى را نصيحت کند، تنها بايد کرد، چه نصيحت در ميان مردمان فضيحت بود.

    گر نصيحت کنى به خلوت کن

    که جز اين شيوه نصيحت نيست

    هر نصيحت که بر ملا باشد

    آن نصيحت به جز فضيحت نيست

    (مطلوب کل طالب)
    پى نوشت ها


    1) نساء/ 200.

    2) بقره/ 250.

    3) احزاب/ 24.

    4) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ص 341 (همچنين ر.ک: در بارگاه آفتاب، على رضا ميرزا محمد).

    منبع :شميم ياس ، شهريور 1383، شماره 18


    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  21. تشکر


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود