صفحه 3 از 17 نخست 1234513 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: درخواست ارسال سوالات برای مصاحبه با خانواده شهداء

  1. #21

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    نوشته
    2,070
    مورد تشکر
    9,988 پست
    حضور
    61 روز 20 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام...
    یه دبیری درمقطع دبیرستان داشتم که همسر شهید بود(اگه اشتباه نکنم یک سال بعدازازدازدواجشون شهیدشهده همسرشون)-فرزنده شهید بود-2تاازبرادراش هم جانباز بودند-ویکی از برادراش هم جوونمرگ شده بود-درزمان جنگ مسئولیت داشته تو کمک های پشت جبهه........اما واقعا معنای شیرزن بودن رو فهمیدم-خیلی محکم وبا ارداه بود وخیلی خیلی صبور هستن -در طی سفری که رهبرمون به شهرمون داشتند به خونه این خونواده شهید رفتند که رهبر به این خانم گفته بود شما هم ازین شیرزنای این شهر هستید...................

    یاعلی
    خدایا دلم شهادت میخواهد...
    مردن رو که همه بلدن...

    کمکم کن طوری زندگی کنم که لایق باشم...


  2. #22

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,464
    مورد تشکر
    25,235 پست
    حضور
    71 روز 9 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    نقل قول نوشته اصلی توسط راهیان عشق نمایش پست
    بیشتر ازخاطرات خودشو پسره شهیدشون میگه که چ حضوره پررنگی در زندگیشون دارند...
    سلام!!!
    کمی بیشتر توضیح بدهید؟
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.


  3. #23

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    نوشته
    2,070
    مورد تشکر
    9,988 پست
    حضور
    61 روز 20 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط سلمان 313 نمایش پست
    سلام!!!
    کمی بیشتر توضیح بدهید؟
    سلام....
    یه روز که این مادر شهید بیقراره پسرش میشه میره سر مزارش-همین که سرشو میذاره روسنگ قبر یدفعه میبینه که یکی داره تکونش میده-پسرشه که هی داره میگه مامان بیدار شو دیر وقته هوا داره تاریک میشه برگرد خونه منتظرتند-که این مادر میگه به پسرش چرا بیدارم کردی-که میگه برو خونه خواهرا منتظرند..............

    این شهید درزمان جنگ خیلی کمک میکرد وخیلیم بخشنده بود-هرچی ازخوبیش بگم کم گفتم البته من متاسفانه درزمان حضور ایشون نبودم اما خاطرات وتعریفشو همیشه از پدرم ومادرم میشنوم-اینکه مادرش میگفت:یه شب دیدم گوجه های (اگه اشتباه نکنم)زیادی رو آورد خونه -بهش گفتم این همه گوجه که بیشترشون خرابه واسه چی گرفتی؟پسرش گفته که پیرمردی رو دیدم که توخیابون ازسرما داشته میلیرزیده-اینا رو ازش خریدم که سریع تر بره خونش...
    از زبان مادرم ک میگفت درزمان جنگ هروقت ازجبهه برمیگشته خونه نمیرفته -اول میومده خونمون ببینه یه وقت کمبودی چیزی نداشته باشیم یا بچها چیزی نیاز نداشته باشند...

    یه بار مادره این شهید میگفت که اومده بود توخوابم-بایه چیزی ازآسمون اومده بود دنبالم-هی بهش میگفتم میخوام بیام پیشت میگفته نه فعلا خواهرا بهت نیازدارند-یه قصریو نشونم داد گفت بهم که این قصر واسه تو می باشد-هرچی گفتم بهش خسته شدم پسرش بهش میگفته حالا نه...................

    پدر این شهید بزرگوار بعداز شهادته پسرش یه حالته نمیشه اسمشو گذاشت افسردگی ولی تو همین حالتا دروجود ایشون ایجاد میشه-مادر این شهید قبل از فوته همسرشون پسرشو در خواب میبینه که زیر بغل پدره مریض احوالشو گرفته و داره میبردش....طوریکه ساعت5صبح بما خبردادند که پدر این شهید بزرگوار فوت شدند.............

    هرچی این مادره شهید به پسرش میگفته برو درستو بخون-پسرش میگفته درسه من فعلا دفاع از خاکه وطنمه...............

    خاطرات که زیاده من الان یکی یکی داره تو ذهنم میاد وبصورت خلاصه مینویسم-اما اصلشو باید از مادر این شهید و دوستانشون پرسید......

    یاعلی

    ویرایش توسط راهیان عشق : ۱۳۹۲/۰۵/۲۴ در ساعت ۱۷:۳۵
    خدایا دلم شهادت میخواهد...
    مردن رو که همه بلدن...

    کمکم کن طوری زندگی کنم که لایق باشم...


  4. #24

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    290
    مورد تشکر
    1,182 پست
    حضور
    34 روز 21 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام خواهر گرامي از متني كه گذاشته ايد لذت بردم جوري كه گريه ام گرفت ممنونم
    براي شادي ارواح شهدا صلوات بفرستيم.
    .
    در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند / در دل هر عاشقی عباس مأوا می کند
    هر کسی خواهد رود در مکتب عشق حسین / ثبت نامش را فقط عباس امضاء می کند
    .


  5. #25

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,464
    مورد تشکر
    25,235 پست
    حضور
    71 روز 9 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    سلام!!!
    هرکسی مایل هست تعریف کنه با گوش جان می شنویم!
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.


  6. #26

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    237
    مورد تشکر
    668 پست
    حضور
    9 روز 9 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    تابستان سال 62 مصادف با تاسوعای حسینی کاروانی از شهر ما به جبهه اعزام می شوند که این عزیزان در حین اعزام به مناطق عملیاتی « حاج عمران» که به کمین منافقین کوردل می افتند بدلیل شکستی که این کوردلان از رزمنده های ایران خورده بودن تمام عقده های خود بر سر این عزیزان خالی می کنند یکی یکی از اینها را زیر پل می بردند و جلو بقیه سر می بریدند تنها کسیکه زنده می ذارن راننده مینی بوس بوده تا بیاد راوی خشونت های وحشیانه اونا باشه این دست نوشته مربوط به یکی از همین شهدا هست چند دقیقه قبل از شهادتش اینا را نوشته «خدایا! هیاهوی بهشت را می بینم ، چه غوغایی است! حسین علیه السلام به پیشواز یارانش امده ، چه صحنه ای ، چه شکوهی!
    . . . خدایا به محمد(ص) بگو پیروانش حماسه افریدند ، به علی (ع) بگو شیعیانش قیامت به پاکردند ، به حسین (ع) بگو، خوننش در رگها همچنان می جوشد ، بگو از آن خونها سرو روئید ظالمان سروها را بریدند اما باز سروها روئیدن گرفتند»
    چون زمان شهادت آنها عصرعاشورا بوده به شهدای عصر عاشورا معروف هستن


    ای منتظران مهدی (عج ) به هوش!!!
    حسین (ع) را منتظرانش کشتند !!

    http://helma313.blogfa.com/


  7. #27

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    نوشته
    2,070
    مورد تشکر
    9,988 پست
    حضور
    61 روز 20 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام...
    میخوام ازشهید امیررضا صاحب جمعی بگم واستون.......شهیدی که همرزم پدرم بود که درسن22سالگی در عملیات نصر4به شهادت رسید درکنار دوست شهیدشون-شهید شاهرخ عطائی.(که همزمان باهم شهیدشدند.)
    امیررضا در خونواده ای مذهبی بزرگ شد .ازبچگی مادرش او را به مراسمات مذهبی میبرد ودر بسیج فعالیت هایی داشت...امیر پیوند خونوادش بود-تا وقتی که بود لبخند برلب همشون بود ورابطه خوبی باهم داشتند......اما بعداز شهادتش ............پدرش تا چند شب تو کوچه میخوابید ومیگفت امیرم زخمی شده وبرمیگرده..........لحظه فوت پدر این شهید بزرگوار -سرخاک -دختر بزرگشون با گریه گفت که بابا همیشه میگفت داغ امیر کشت منو............
    بصورت اتفاقی با پدرم آشنا شد...امروز داشتم از پدرم درمورد این شهید صحبت میکردم.از شوخی هاشون واز غم هاشون میگفت.....
    مادرم میگفت در زمان جنگ واسه ساخت خونمون با دوستاش میخواستن بروند وام بگیرن واسمون اما گفت میرم جبهه وبر میگردم اما اون آخرین باری بود که رفت ودیگر برنگشت...
    از روزای آخر میخوام واستون بگم.........از لحظه شهادت-
    امیر به پدرم میگفته آبرا(اگه اشتباه نکنم یعنی برادر)
    یه روز مادرم با خواهروبرادرم میرن خونه مادربزرگم-منطقه مادربزرگم یدفعه ناامن میشه حمله هوایی شده بود -پدرم به امیر میگه برو دنبال خانمم وبچها وببرشون پیش خونوادت وبرید یه جای امن -اونم میاد دنبالشون ومیبردشون خونشون-مادرم میگفت رفته بود طبقه بالای خونشون وخواهرومادرشو فرستاده بود پیشمون وخودش رفته بود چلو ماهی درست کنه........
    امیرو پدرمو دوستاش مدام درحال شوخی کردن بودن....طوریکه یه روز شوخی شوخی امیر از دست پدرم ناراحت شده بود و گفته بود آبرا تو چرا میخندی دیگه بمن ومیره........روزبعد میاد درخونمون به مامانم میگه به آبرا بگو آشتی که من طاقت دوریشو ندارم.......

    آخه چی بگم من........

    غروبی پدرم بزور از لحظه شهادتش گفت اولش طفره میرفت چون سختش بود اما من میخواستم بدونم-همیشه بمن میگفتن ترکش خورده اما من نمیدونستم درچه حالی بود تااینکه پدرم گفت...بابغض گفت اما گریه نکرد(همیشه گفتم هیچ آهنگی غمگین تر ازگریه مرد نیست اما پدرم خیلی جلوی خودشو گرفت که گریه نکنه-فقط زود گفت ورفت.......)

    از زبان پدرم...

    اونروزای آخر امیر حال عجیبی داشت-میرفتم درخونشون مادرش بهم میگفت مراقب امیر باش ... بار آخری که ازم خداحافظی کرد بهم گفت مراقب خونوادم باش که خیلی تنهان بعداز من بهشون سربزنی و تنهاشون نذاری...تااینکه رفت جبهه-من کارم تموم شده بود اومدم خونه که دیدم برادر کوچیکم بهم گفت که مادره امیر فرستاده دنبالت...یدفعه دلم مثل سیروسرکه میجوشید-حالم دگرگون شده بود-داداشم انگار میدونست چی خبره اما بمن نمیگفت ولی بانگرانی نگام میکرد-رفتم دستو صورتمو شستم وتاکسی گرفتمو رفتم خونشون اما توراه ناجور هی استرسم بیشتر میشد تا رسیدم سرکوچشون-همین که پیدا شدم استرسم دوبرابر شد وقتی درخونشونو باز دیدم فهمیدم چ شده.......
    موتورش که همیشه باهاش همه جا میرفتیم بسته بودش بازنجیر تو حیاط هنوز بودش...فهمیدم امیرم به اسمونا رفت...اونروزا بسختی گذشت-خیلی سخت........چ جاهایی که با امیر نرفتم باوجوداینکه مسئولیت چندانی نداشت اما چرا داشت دفاع از خاکش.مادرم اونشب اونجا بود ومیگفت که خونوادش چی کشیدن خصوصا امیر وخونوادش جدا از یه خونواده بودن -باهم دوست بودن..ابراز علاقه ای که به مادرش جلوی جمع میکرد واقعا ستودنی بود-باپدرش مثله دوتا دوست رفتار میکردن-
    از دوستان پیگیرنحوه شهادتش بودم.....با دوستاش درحال بگو بخند بودن که یدفعه صدای خمپاره میومده-دوستش میگه بریم داخل سنگر که امیرو وهمرزمه شهیدش شاهرخ و یکی دیگه از دوستاش میگن بیخیال بابا چیزی نیست....خمپاره ها ازنوعی بودن که به نقاط کور زده میشد...دوستش میگفت تا پامو گذاشتم داخل سنگر یدفعه دیدم سنگر کاملا لرزید-اومدم بیرون دیدم امیرو شاهرخ ترکش خوردن و دوست دیگرشون از شدته شکه شدن شروع به گریه کردن میکنه......تا رسوندمشون بیمارستان تموم کرده بودن........
    ارتباط عمومی امیر عالی بود وبا همه بگو بخند داشت-با همه خوب بود-بسیار مهربون که اگه باهاش نبودم باورم نمیشد...........

    اززبان مادرم...
    امیر بی نهایت با محبت بود-تا ازجبهه میومد اول سربما میزد وبابچها بازی میکرد وبعد میرفت خونشون-نمیدونم چی بگم چون هرچی از خوبیش بگم کم گفتم...........همیشه بهمون رسیدگی میکرد......امیر خیلی بچهامو دوس داشت خصوصا دخترمو-یه بار پسرم با خواهرش دعواش شدکه امیر به پسرم گفت اگه بچه خوبی باشیو آبجیتو اذیت نکنی بهت شکلات میدم-هردفعه بچهام منتظره بوند امیر بیاد وبهشون شکلات بده-حتی شام نمیخوردن تا امیر بیاد.........چ روزایی بود

    یه روز که من بچمو از دست داده بودم تازه ازبیمارستان مرخص شدم که روزه بعداز آن امیر به درب منزلمون اومد و گفت آبرا خونس گفتم نه گفت اگه بر گشت این دوتابسته رو به آبرا بده _یه رادیو ویک قرآن آورده بود)-هرچی گفتم بیا تو گفت کار دارم سلام برسون-من داشتم توراهرو خونه آشپزی میکردم که در حین آشپزی مرادیده بود بجای اینکه استراحت بکنم دارم کار میکنم -سریع رفته بود به مادرش گفته بود که رفتم درخونه آبرا اینا که خانمش داره کار میکنه زود برو سری بهش بزن و کادویی واسش بگیر وبهش بگو که استراحت کنه که اینجور سرپا واستادن واسش ضرر داره.........همون شب اومدن خونمون و حسابی مادرش بمن رسیدگی کردو گفت برو استراحت کن تا چند روزی حالت خوب بشه....خلاصه از همه لحاظ کمکون میکرد...همیشه هوامون رو داشت...
    لحظه دفن پیکره مطهرش -سرمزار خواهر کوچیکش جندبار غش کرد وهربار که بهوش میومد میگفت تا صورتشو نبینمو بوسش نکنم نمیذارم خاکش کنید اما بعداز هر دیدینش غش میکرد...وقتی که صورتش نشون دادن دیدم صورتش چقدر زیبا شده-لبی خندون-چشمانی نیمه باز-گونه های سرخ وگل انداخته -وای که هرکسی میدیدش داغش تازه میشد......

    خب دیگه دوستان خاطرات که گفتم خیلی زیاده-پدرم سر فرصت میخواد از اول همه چیو بنویسه.........از عملیات هاش-از کمک هاش............من امیرو ندیدم اما یه بار چندسال پیش خوابشو دیدم که با گریه پا شدم از خواب.....

    امیر واسم عزیزه-درواقع همه شهدا واسم عزیزن خصوصا عمو امیر که دیگه همرزم پدرم بود..........
    عصری که با پدرم داشتم صحبت میکردم با وجود مشغله کاریه زیاد همونجوری که میگفت بغضه بدی تو گلوم گیر کرده که یدفعه گریم گرفت......اینا خیلی مظلومن......
    اینارونگفتم گریه کنیم وتاسف بخوریم-اینا رو گفتم تا ببینم اینا واسه چی رفتن........امیر تک پسره بود-از پدرم شنیدم که میگفت-امیر همیشه میگفته بابام شیر اوله من دومم.....واسه خونوادش خیلی عزیز بود-درسشو رها کرد- میدونید چه ضربه روحیه سختی به خواهراش خورد-بچه بزرگه خونواده بود ومثل من وهمه بچها عزیزه مادرش بود.....رفتش-واسه مایی که بگیم خب میخواستن نرن-خب اگه نمیرفتن که ما اینجا نبودیم که..........

    نمیدونم ولی اینو خوب میدونم ناجور بهشون میدیونیم-شمارونمیدونم اما من هستم...سعی میکنم تاآخر باشم...
    واز همه مهمتر-رفتار وحجاب وولایتی بودنمون رو نشون بدیم.........هیچوقت مثل اونا نمیشیم-پس لااقل راهشونم کج نکنیم-
    هیچوقت اونا رو فراموش نکنیم.......

    ببخشید خیلی حرف زدم اما خدا شاهده داستان خیالی نبود بلکه کاملا واقعی -چون همرزماشونو دارم میبینم که از غم دوریه دوستاشون چه میکشن-(اینا دیگه دروغ نیست)
    اگه باور ندارید یه سر به آسایشگاه جانبازها وموجی ها بزنید.........

    یاعلی

    ویرایش توسط راهیان عشق : ۱۳۹۲/۰۵/۲۶ در ساعت ۰۹:۵۷
    خدایا دلم شهادت میخواهد...
    مردن رو که همه بلدن...

    کمکم کن طوری زندگی کنم که لایق باشم...


  8. #28

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    نوشته
    2,070
    مورد تشکر
    9,988 پست
    حضور
    61 روز 20 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    راستی ببخشید این مطالب رو اینجا نوشتم...کاش تایپیکی بزنیم به این نام.........

    درکل بازم ببخشید

    یاعلی
    خدایا دلم شهادت میخواهد...
    مردن رو که همه بلدن...

    کمکم کن طوری زندگی کنم که لایق باشم...


  9. #29

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    نوشته
    2,070
    مورد تشکر
    9,988 پست
    حضور
    61 روز 20 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    زندگینامه شهید مصطفی (کمیل) صفری تبار
    درخواست ارسال سوالات برای مصاحبه با خانواده شهداء

    به نام خدا

    شهید مصطفی (کمیل) صفری تبار ، فرزند اسماعیل در تاریخ 9/3/1367 شمسی برابر با 14 شوال 1408 قمری در روستای بیشه سر از توابع شهرستان بابل از یک خانوادة مذهبی، دیده به جهان گشود، مراسم سنّتی نامگذاری نیز برگزار شد، در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفتند ، پدر بخوبی می دانست که یکی از حقوق فرزندان بر پدر و مادر، انتخاب نام نیک برای آنان است، این بود که پدر به یادِ روزهای دفاعِ مقدّس و علاقه مندی به گروه های چریکی و جنگ های نامنظم دکتر شهید مصطفی چمران، و هم بیاد دعای کمیل، فرزندش را در شناسنامه به مصطفی و در گفتار کمیل نام گذاری کرد تا هم به دعای کمیل شب های جمعه برسد و هم در آیندةی نزدیک ضمن شرکت در جنگ های چریکی، مصطفی و برگزیدة خدا شود.

    در دبیرستان شهید مطهری بابل بنا به اذعان مدیر و دبیران، در اخلاق، رفتار، کردار و دانش اندوزی از دیگران برتر بود و سرآمد دیگران گردید و تابستان 84 در رشته علوم تجربی فارغ التحصیل و به مرحله پیش دانشگاهی امام حسین(ع) رسید.
    علاوه بر آن موفّق به أخذ دیپلم در رشتة کامپیوتر ICDL هم می گردد.
    او زیرک تر از آن بود که در این مرحله توقف کند، حتّی قبولی در رشتة مهندسی شیمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد ساری و آمل نیز او را راضی نکرد، بلکه با عنایت شهداء، همةی اینها را همچون پلی، پشت سر گذاشت تا طبق تعهدی که با شهداء و خدای شهداء بسته بود به دانشگاه اصلی خود یعنی؛ دانشگاه امام حسین (ع) برسد تا فقط از آن دانشگاه با درجة شهادت، فارغ التحصیل گردد .
    تلاش آقا مصطفی برای خدمت در سپاه بی نتیجه ماند، بنابر این برای خدمت وظیفه به لشکر 30 پیاده گرگان ملحق شد، ضمن اینکه همزمان برای جذب رسمی در سپاه نام نویسی کرده بود، هنوز 2 ماهی از آموزش نظامی او نگذشته بود که نامةی جذب او در سپاه پاسداران بدستش رسید، با خوشحالی اما با گرفتنِ إمضاهای متعدد از فرماندهان مافوق، بسختی از لشکر 30 گرگان تسویه حساب گرفت و به علت قبولی درسپاه پاسداران از کسوت سربازی مرخص و برای ادامة آموزش بعنوان سرباز گمنام امام زمان (عج) بالآخره دراسفند ماه 86 وارد دانشگاه امام حسین (ع) شد و از دو سال تلاش وصف ناشدنی در بهمن ماه 88 از دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین(ع) با معدل 17/30 فارغ التحصیل گردید.
    درخواست ارسال سوالات برای مصاحبه با خانواده شهداء

    آقا کمیل داوطلبانه دو فروردین و تعطیلات عید سال های87 و88 دورة دانشجویی را در غالب طرح سازندگی بسیج، اردوی جهادی به مناطق محروم کشور از جمله کرمان و چهار و محال و بختیاری رفت . همچنین در خرداد سال 87 با پای پیاده از اصفهان به مرقد مطهّر حضرت امام راحل رفت و در مراسم نوزدهمین سالگرد ارتحال ملکوتی آن سفر کرده شرکت نمود.
    او بخوبی تفسیر آیة شریفة« إنّ اللهَ معَ الصابرین» را فهمیده بود و سعی می کرد در زندگی اش آن را بکار بگیرد. او باتّفاق چند نفر از دوستانش، یالاترین جایگاه خدمتی را، در یگانِ ویژة صابرین می بینند، گرچه سعی داشت، ثبت نام در یگانِ ویژة صابرین را از خانودة اش مخفی نگهدارد و یا اینکه خدمت در آن را سَهل و آسان معرفمی کرد ، أمّا برای رسیدن به آن، بسیار تلاش کرد؛ و تمامی مقدّماتش را فراهم نمود، می دانست که خدمت در یگانِ ویژة صابرین، علاوه بر قدرت معنوی به قدرت جسمی هم احتیاج دارد، آقا کمیل برای جبران آن علاوه بر طیّ دوره های آموزش تکاوری و چتربازی به ورزش های رزمی روی آورد و در این رشته خیلی زود سرآمد شد و مطابق اسناد موجود دو مرتبه موفق به أخذ مدال طلا و نقره در جشنواره فرهنگی، ورزشی دانشجویان گردید.
    به هر حال پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه امام حسین، بسختی از پادگان آموزشی المهدی وابسته به تهران، تسویه حساب خدمتی گرفت و خود را به یگانِ ویژة صابرین رساند. تا اینکه بالاخره در نیمه دوم شهریور 1390 به دست گروه سفاک پژاک به شهادت رسید .روحش شاد و راهش پر رهرو باد. برگرفته از وبلاگ پاسدار شهید مصطفی (کمیل) صفری تبار

    خدایا دلم شهادت میخواهد...
    مردن رو که همه بلدن...

    کمکم کن طوری زندگی کنم که لایق باشم...


  10. #30

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    نوشته
    2,070
    مورد تشکر
    9,988 پست
    حضور
    61 روز 20 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    وصیت نامه شهید کمیل صفری تبار

    درخواست ارسال سوالات برای مصاحبه با خانواده شهداء




    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام

    اول حرفم را با یکی از اشعار حافظ که خیلی به آن علاقه دارم شروع می کنم

    درد عشقی کشیده ام که نپرس

    زهر هجری چشیده ام که مپرس
    گشته ام در جهان و آخر کار

    دلبری برگزیده ام که نپرس
    سوی من لب چه می گزی که مگو

    لب لعلی گزیده ام که مپرس


    گفتند که هر مسلمانی باید یک وصیت نامه داشته باشد منم این وقت شب نمی دونم چی شد که یک دفعه این زد به سرم که برم وصیت نامه بنویسم.

    شاید به نظر شما حرفهایم و مخصوصا این خط خرچنگ قورباغه من خنده دار باشد!

    بازی سرنوشت که این حرفها را نمی شناسد.

    اول از همه از پدر و مادر عزیزم تشکر می کنم بابت این همه زحمات که در حق بنده قدرنشناس داشته اند.
    شنیده بودم که فرمانده های ما گفتند دست پدر ومادر را باید بوسید ومن هم چند بار قصد چنین کاری را داشتم که یک بار به شوخی توانستم دست پدرم را ببوسم البته پدرم اجازه نمی داد که دستش را ببوسم وبالاخره با چند ترفند پاسداری توانستم به مقصود خود برسم و از مادر نیز چند بار خواستم که اجازه بدهد تا دست و پای او را ببوسم و ایندفعه هم با چند ترفند پاسداری توانستم پای مادر را ببوسم .

    خوب بریم سر بقیه مطلب که من مال و اموالی ندارم که بگم این مال داداشم و این یکی برای فلانی ، فقط چند توصیه به خواهرانم دارم که خیلی خیلی دوستشان دارم
    اول اینکه حجاب را رعایت کنند چون شهدای ما برای حفظ ناموس و حفظ اسلام شهید شدند تا حتی یک تار موی ناموس آنها را نا محرم نگاه نکند چه برسد به اینکه بیگانه ها بخواهند نگاه کج به آنها داشته باشند .
    منظورم از حجاب این است که حتی یک تار موی خود را در معرض دید نامحرم قرار ندهید.
    دوم اینکه فرزندان خود را طوری تربیت کنید که با روحیه ایثار و انفاق وگذشت از جان خود در راه خداوند تبارک و تعالی بزرگ شوند و طبق فرمایش امام عزیز و راحلمان که می گوید از دامن زن مرد به معراج می رود .


    در اینجا جا دارد که بگویم من از اول به عشق شهادت وارد سپاه شدم ولی وقتی وارد مادیات آن می شوی منظورم این است که غرق مادیات شوی فکر شهادت کم رنگ می شه من آنقدر غرق گناه هستم که خجالت می کشم از خدا طلب کنم توی ذهنم فکر می کنم که خدا به من می گه این همه گناه کردی الان شهادت می خوای که هر چی گناه کردی یکدفعه پاک بشه، البته فکر مثبت تو ذهنم می آد که می گه خدا آنقدر رحمان و رحیم هست که با توبه(صد بار شکستیم حق خودشو می بخشه ولی حق الناس می مونه که این مردم هستند اون دنیا یقه ما را میگیرند،
    در اینجا از تمام کسانی که به گردن بنده حقیر حقی دارند می خواهم که حلالم کنند چون اگر یکی را در این دنیا حلال کنند مطمئن باشند که شخص دیگری هست که اون دنیا حلالش کنه،اگر هم ما را البته بگویم بنده حقیر را بهتر است، حلال نکردند وعده ما قیامت ان شاالله که آقامون امام حسین(ع) شفاعت ما رو بکنه که از سر تقصیر ما بگذرین.
    احساس کردم این مطلب را اینجا ذکر کنم

    من خیلی به حضرت زهرا(س) علاقه داشتم طوری که هر وقت به فکرش می افتم اشکم جاری می شود و از این خانم بزرگوار می خواهم که از خدا بخواد که از سر تقصیر ما بگذره تا هر چه زودتر به اون عشق که وارد سپاه شدم برسم.

    شهادت شهادت شهادت


    در آخر با یک دعا حرفهایم را به پایان می رسونم :

    اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره والمستشهدین بین یده.

    آمین یا رب العالمین 28/3/88 ساعت 00:48 بامداد

    برگرفته از وبلاگ پاسدار شهید مصطفی (کمیل) صفری تبار
    خدایا دلم شهادت میخواهد...
    مردن رو که همه بلدن...

    کمکم کن طوری زندگی کنم که لایق باشم...


صفحه 3 از 17 نخست 1234513 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود