صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ! دیوان نیما یوشیج !

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب ! دیوان نیما یوشیج !




    مرغ آمین

    مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
    رفته تا آنسوی این بیدادخانه
    باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
    نوبت روز گشایشرا
    در پی چاره بمانده.

    می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهاندردمند ما)
    جور دیده مردمان را.
    با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشناپرورد،
    می دهد پیوندشان در هم
    می کند از یاس خسران بار آنان کم
    می نهدنزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

    بسته در راه گلویش او
    داستان مردمشرا.
    رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
    بر سر منقاردارد رشته ی سردرگمش را.

    او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
    با نهانتنگنای زندگانی دست دارد.
    از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
    ازدرون استغاثه های رنجوران.
    در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
    وندر آشوبنگاهش خیره بر این زندگانی
    که ندارد لحظه ای از آن رهایی
    می دهد پوشیده، خودرا بر فراز بام مردم آشنایی.

    چون نشان از آتشی در دود خاکستر
    می دهد ازروی فهم رمز درد خلق
    با زبان رمز درد خود تکان در سر.
    وز پی آنکه بگیرد نالههای ناله پردازان ره در گوش
    از کسان احوال می جوید.
    چه گذشته ست و چه نگذشتهاست
    سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

    داستان از دردمی رانند مردم.
    در خیال استجابتهای روزانی
    مرغ آمین را بدان نامی که او راهست می خوانند مردم.

    زیر باران نواهایی که می گویند:
    " باد رنج ناروایخلق را پایان."
    ( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

    مرغ آمین رازبان با درد مردم می گشاید.
    بانگ برمی دارد:
    ـــ" آمین!
    باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین
    وز جا بگسیخته شالوده های خلقافسای
    و به نام رستگاری دست اندر کار
    و جهان سر گرم از حرفش در افسوسفریبش."

    خلق می گویند:
    ـــ" آمین!
    در شبی اینگونه با بیداشآیین.
    رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!
    و به ما بنمای راه ما بهسوی عافیتگاهی.
    هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که میجوید."

    ـــ" رستگاری روی خواهد کرد
    و شب تیره، بدل با صبح روشن گشتخواهد." مرغ می گوید.

    خلق می گویند:
    ـــ" اما آن جهانخواره
    ( آدمی رادشمن دیرین) جهان را خورد یکسر."
    مرغ می گوید:
    ـــ" در دل او آرزوی او محالشباد."
    خلق می گویند:
    ـــ" اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود
    همچنان هرلحظه می کوبد به طبلش."

    مرغ می گوید:
    ـــ" زوالش باد!
    باد با مرگشپسین درمان
    نا خوشیّ آدمی خواری.
    وز پس روزان عزت بارشان
    باد با ننگ همینروزان نگونسازی!"

    خلق می گویند:
    ـــ" اما نادرستی گر گذارد
    ایمنی گرجز خیال زندگی کردن
    موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.
    ور نیاید ریخته هایکج دیوارشان
    بر سر ما باز زندانی
    و اسیری را بود پایان.
    و رسد مخلوق بیسامان به سامانی."
    مرغ می گوید:
    ـــ" جدا شد نادرستی."

    خلق میگویند:
    ـــ" باشد تا جدا گردد."

    مرغ می گوید:
    ـــ" رها شد بندش از هربند، زنجیری که بر پا بود."

    خلق می گویند:
    ـــ" باشد تا رها گردد."

    مرغ می گوید:
    ـــ" به سامان بازآمد خلق بی سامان
    و بیابان شبهولی
    که خیال روشنی می برد با غارت
    و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
    و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
    این زمان با چشمه هایروشنایی در گشوده است
    و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
    در رهی کامد خود آنانرا کنون پی گیر.
    و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
    و بلای جوع آنان را جابه جا خورده است
    این زمان مانند زندانهایشان ویران
    باغشان را در شکسته.
    وچو شمعی در تک گوری
    کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.
    هر تنیزانان
    از تحیّر بر سکوی در نشسته.
    و سرود مرگ آنان راتکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش."

    خلق می گویند:
    ـــ" باداباغشان را، درشکسته تر
    هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشستهتر.
    وز سرود مرگ آنان، باد
    بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش."
    ـــ" بادا!" یک صدا از دور می گوید
    و صدایی از رهنزدیک،
    اندر انبوه صداهای به سوی رهدویده:
    ـــ" این، سزای سازگاراشان
    باد، در پایان دورانهای شادی
    از پسدوران عشرت بار ایشان."

    مرغ می گوید:
    ـــ" این چنین ویرانگیشان، بادهمخانه
    با چنان آبادشان از روی بیدادی."
    ـــ" بادشان!" ( سر می دهد شوریدهخاطر، خلق آوا)
    ـــ" باد آمین!
    و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد بادگویا!"
    ـــ" باد آمین!
    و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!"
    ـــ" آمین! آمین!"
    و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان
    هر خیال کج که خلقخسته را با آن نخواها نیست.
    و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:
    " اینک در و اینک زخم"
    ( گرنه محرومیکجیشان را ستاید
    ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)
    ـــ" آمین!
    در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا
    بسته لب بودند
    و بدانمقبول
    و نکویان در تعب بودند."
    ـــ" آمین!

    در حساب روزگارانی
    کزبر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند
    و به پاس خدمت وسودایشان تاریک
    چشمه های روشنایی کور می کردند."
    ـــ" آمین!"

    ـــ" باکجی آورده های آن بداندیشان
    که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد
    این به کیفرباد!"
    ـــ" آمین!"

    ـــ" با کجی آورده هاشان شوم
    که از آن با مرگهاشان زندگی آغاز می گردید
    و از آن خاموش می آمد چراغخلق."
    ـــ" آمین!"

    ـــ" با کجی آورده هاشانزشت
    که از آن پرهیزگاری بود مرده
    و از آن رحم آوری واخورده."
    ـــ" آمین!"

    ـــ" این به کیفر باد
    با کجی آورده شان ننگ
    که از آن ایمان بهحق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.
    و از آن، چون بر سریر سینه یمرداب، از ما نقش بر جا."
    ـــ" آمین! آمین!"
    *
    و به واریز طنین هر دم آمینگفتن مردم
    ( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)
    مرغ آمینگوی
    دور می گردد
    از فراز بام
    در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس ازدور
    می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.
    وز بر آن سرد دوداندود خاموش
    هرچه، بارنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید.
    می گریزد شب.
    صبح می آید.
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۵/۳۱ در ساعت ۱۶:۳۴

  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    آهنگر

    در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت
    دست او بر پتک
    و بهفرمان عروقش دست
    دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
    "
    ـــ کیبه دست من
    آهن من گرم خواهد شد
    و من او را نرم خواهم دید؟
    آهنسرسخت!
    قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانیکن!"

    زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
    چه برومندی دمی با زندگی آزادبودن،
    خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
    او به هنگامی کهتا دشمن از او در بیم باشد
    (
    آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
    و به هنگامی کهاز هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
    ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ایرا می دهد تعمیر...

    بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
    می گذارد او ( آنآهنگر)
    دست مردم را به جای دست های خود.

    او به آنان، دست، با این شیوهخواهد داد.
    ساخته ناساخته،یا ساخته ی کوچک،
    او، به دست کارهای بس بزرگ ابزارمی بخشد.
    او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!

  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    خانه ام ابری ست...

    خانه ام ابری ست
    یکسره روی زمین ابری ست با آن.

    از فراز گردنه خرد و خراب و مست
    باد میپیچد.
    یکسره دنیا خراب از اوست
    و حواس من!
    آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

    خانه ام ابری ست اما
    ابر بارانش گرفته ست.
    در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
    من به روی آفتابم
    می برم در ساحت دریا نظاره.
    و همه دنیا خراب و خرد از باد است
    و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
    راه خود را دارد اندر پیش.



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    هست شب

    هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
    رنگِ رخ باخته است.
    باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
    سوی من تاخته است.
    *
    هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
    هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
    *
    با تنش گرم، بیابان دراز
    مرده را ماند در گورش تنگ
    با دل سوخته ی من ماند
    به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
    هست شب. آری، شب.


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    فرق است

    بودم به کارگاه جوانی
    دوران روزهای جوانی مرا گذشت
    در عشق هایدلکش و شیرین
    (
    شیرین چو وعده ها)
    یا عشق های تلخ کز آنم نبود کام.
    فیالجمله گشت دور جوانی مرا تمام.
    *
    آمد مرا گذار به پیری
    اکنون که رنگ پیریبر سر کشیده ام
    فکری است باز در سرم از عشق های تلخ
    لیک او نه نام داند از مننه من از او
    فرق است در میانه که در غره یا به سلخ.


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    برف

    زردها بی خود قرمز نشده اند
    قرمزی رنگ نینداخته است
    بی خودی بردیوار.
    صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
    "
    وازانا" پیدا نیست
    گرته یروشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
    بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
    وازاناپیدا نیست
    من دلم سخت گرفته است از این
    میهمان خانه ی مهمان کش روزشتاریک
    که به جان هم نشناخته انداخته است:
    چند تن خواب آلود
    چند تن ناهموار
    چند تن نا هشیار.

  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    بر سر قایقش

    بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان
    دائماً میزند از رنج سفر بر سردریا فریاد:
    "
    اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد."
    *
    سخت طوفان زده رویدریاست
    نا شکیباست به دل قایق بان
    شب پر از حادثه.دهشت افزاست.
    *
    بر سرساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
    نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
    "
    کاشبازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    پاسها از شب گذشته است

    پاسها از شب گذشته است.
    میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
    میزبان در خانه اش تنها نشسته.
    در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
    اوست مانده.اوست خسته.

    مانده زندانی به لبهایش
    بس فراوان حرفها اما
    با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
    چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
    میزبان در خانه اش تنها نشسته


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    ترا من چشم در راهم

    ترا من چشم در راهم شباهنگام
    که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه هارنگ سیاهی
    وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
    ترا من چشم درراهم.

    شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
    در آننوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
    گرم یاد آوری یا نه
    من از یادتنمی کاهم
    ترا من چشم در راهم.

  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    شب همه شب

    شب همه شب شکسته خواب به چشمم
    گوش بر زنگ کاروانستم
    با صداهاینیم زنده ز دور
    هم عنان گشته هم زبان هستم.
    *
    جاده اما ز همه کس خالیاست
    ریخته بر سر آوار آوار
    این منم مانده به زندان شب تیره که باز
    شب همهشب
    گوش بر زنگ کاروانستم.


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود