صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دیدن روح خودم در خواب ، توهم یا...؟؟

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    1
    مورد تشکر
    1 پست
    حضور
    35 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    دیدن روح خودم در خواب ، توهم یا...؟؟




    اول عذر میخام که اینجا موضوع رو مطرح کردم آخه تازه ثبت نام کردم نمیدونستم کجا بنویسم.میرم سر اصل مطلب.ولی قبلش باید چیزایی از خودمو بگم .من قبلن خیلی به وجود خدا ایمان داشتم تا اینکه مسایلی پیش اومد که اعتقادمو از دست دادم.البته لازمه تصحیح کنم که هنوزم به وجود نیروی عظیمی که به وجود آورنده ی این عالمه اعتقاد دارم .اعتقادمو به خدایی که مهربونه و بنده ها شو دوس داره یا اصن براش بنده هاش مهمه از دست دادم.بعد از اینکه این تحول فکری برام ایجاد شد.خیلی ناراحت و سردرگم بودم چون همیشه یکی از آرزوهای زندگیم ارتباط داشتن با خدا و اینکه خدا هم منو دوس داشته باشه و...بود.
    بعد این ناراحتی ها من خوابی دیدم که برام عجیب بود خواب دیدم پیش خانومی میرم که با ارتباط با روح پدربزرگ و جنها پیشگویی میکنه (من در واقعیت این زنو میشناسم) و بهش میگم روحمو نشونم بده .تو که میگی خدایی هس پس به خدا بگو روحمو نشون بده.وچندینبار تکرار میکنم ولی اون با بی تفاوتی میگه نمیشه تو تحملشو نداری .بعد من ی چیزی میگم که الان یادم نی چی بود که باعث میشه باتعجب نگاهم کنه ودستامو میگیره میگه باشه باهام بیا.بعدمنو تو یه اتاق کاهگلی که توش مخروبس میبره .تو اتاق یه پیرمرد با لباس سفید(مثله مانتو بلند بود) ایستاده بود.بعدخانمه ملابهم میگه خودت خواستی .من میلرزمو گریه میکنم .پیدمرده میگه لباساتو دربیار منم مانتومو در میارم ولی لخت نمیشم انگار یه چیز مثله پیراهن زیر مانتوم بود که پوشیده تر از مانتوم بود . نمیدونم چی بود انگار لباس نبودولی اصن تنم مشخص نبود.میرم جلوی پیرمرده می ایتم میگه الان روحتو نشون میدم نمیدونم چیکار کرد ولی بعد از اون احساس کردم رو زمین نیستم.نمیدونم حتی چه جوری توضیح بدم فکر کنین این حسو دارین که مثله یه جسم که تو خلا با سرعت بی نهایت دارین سقوط میکنین و در عین حال یک نیروی خیلی خیلی زیادی از پایین به شما وارد میشه ی
    یعنی تناقض محض یعنی من تو اون لحظه که این احسااسو داشتم !!!وقتی ظاهرمو نگاه میکردم میدیدم جلوی پیرمرده ایستادم پاهام چند سانت از زمین فاصله داره و یه خورده تکون میخوره بعد از این لحظات وحشتناک که فکر میکردم روح داره از بدنم جدا میشه شروع کردم به لرزیدن عرضی مثله لرزشی که ویبره گوشی داره بعد به خانومه میخام بگم که من قبلن این تجربه رو داشتم که صدام در نمیاد فقط لبام تکون میخوره ولی اون انگار که شنیده باشه میخنده میگه میدونم میدونم .بعدکه تکوناکمتر شد چشام باز شد خودموتواتاقم دیدم که رو تخت دراز کشیدم وازم یه نیرویی مثله انرژی یا همچین چیزی از پهلوم خارج میشه وتخت وشوفاژ کنار تخت وموبایل روی تخت همه به لرزش درمیان بعد میبینم موبایلم میافته پایین ومن میفهمم که دارم خواب می بینم ولی فکر میکنم واقعآروح ازبدنم داره خارج میشه و دارم میمیرم.بعد به پنجره روبرو نگاه میکنم یه خانمی رو میبینم با یه لباس مثله چادر که کاملن سفیده سفیده و فقط گردیه صورتش مشخصه دو تا دستاشو رو به آسمون برده و داره بهم لبخند میزنه.من همش فکرمیکنم چقدر قیافش آشناست میگم عزیزه!نه عزیز که اینقد جوون نبود.دقت میکنم میبینم خودمم.بعد بهم میگه خوبی.همه چی خوبه .من میگم خدایا ایمان آووردم واقعآ ایمان آووردم.باینا راسته.بعد یهو سست میشم لرزشا تموم میشه ومن بدون اینکه متوجه بشم چشام بسته میشه میخابم. یه نکته رو تا یادم نرفته بگم وقتی که واقعآ از خواب بیدار شدم دیدم گوشیم سرجاشه و اصلن نیافته.
    بنظر شما این خواب بخاطر سردرگمی افکار وناراحتی روحیه من تو اونموقع وتوهم بوده یا چیز دیگه ای میتونه باشه؟؟؟!!!! خواهش میکنم نظر بدین ببخشین که سرتونو درد آووردم


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    698
    مورد تشکر
    8 پست
    حضور
    16 روز 10 ساعت نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    2



    با نام و یاد دوست




    دیدن روح خودم در خواب ،  توهم یا...؟؟





    کارشناس بحث: راهنما





  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    155
    مورد تشکر
    10 پست
    حضور
    13 روز 17 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط الهه2 نمایش پست
    اول عذر میخام که اینجا موضوع رو مطرح کردم آخه تازه ثبت نام کردم نمیدونستم کجا بنویسم.میرم سر اصل مطلب.ولی قبلش باید چیزایی از خودمو بگم .من قبلن خیلی به وجود خدا ایمان داشتم تا اینکه مسایلی پیش اومد که اعتقادمو از دست دادم.البته لازمه تصحیح کنم که هنوزم به وجود نیروی عظیمی که به وجود آورنده ی این عالمه اعتقاد دارم .اعتقادمو به خدایی که مهربونه و بنده ها شو دوس داره یا اصن براش بنده هاش مهمه از دست دادم.بعد از اینکه این تحول فکری برام ایجاد شد.خیلی ناراحت و سردرگم بودم چون همیشه یکی از آرزوهای زندگیم ارتباط داشتن با خدا و اینکه خدا هم منو دوس داشته باشه و...بود.
    بعد این ناراحتی ها من خوابی دیدم که برام عجیب بود خواب دیدم پیش خانومی میرم که با ارتباط با روح پدربزرگ و جنها پیشگویی میکنه (من در واقعیت این زنو میشناسم) و بهش میگم روحمو نشونم بده .تو که میگی خدایی هس پس به خدا بگو روحمو نشون بده.وچندینبار تکرار میکنم ولی اون با بی تفاوتی میگه نمیشه تو تحملشو نداری .بعد من ی چیزی میگم که الان یادم نی چی بود که باعث میشه باتعجب نگاهم کنه ودستامو میگیره میگه باشه باهام بیا.بعدمنو تو یه اتاق کاهگلی که توش مخروبس میبره .تو اتاق یه پیرمرد با لباس سفید(مثله مانتو بلند بود) ایستاده بود.بعدخانمه ملابهم میگه خودت خواستی .من میلرزمو گریه میکنم .پیدمرده میگه لباساتو دربیار منم مانتومو در میارم ولی لخت نمیشم انگار یه چیز مثله پیراهن زیر مانتوم بود که پوشیده تر از مانتوم بود . نمیدونم چی بود انگار لباس نبودولی اصن تنم مشخص نبود.میرم جلوی پیرمرده می ایتم میگه الان روحتو نشون میدم نمیدونم چیکار کرد ولی بعد از اون احساس کردم رو زمین نیستم.نمیدونم حتی چه جوری توضیح بدم فکر کنین این حسو دارین که مثله یه جسم که تو خلا با سرعت بی نهایت دارین سقوط میکنین و در عین حال یک نیروی خیلی خیلی زیادی از پایین به شما وارد میشه ی
    یعنی تناقض محض یعنی من تو اون لحظه که این احسااسو داشتم !!!وقتی ظاهرمو نگاه میکردم میدیدم جلوی پیرمرده ایستادم پاهام چند سانت از زمین فاصله داره و یه خورده تکون میخوره بعد از این لحظات وحشتناک که فکر میکردم روح داره از بدنم جدا میشه شروع کردم به لرزیدن عرضی مثله لرزشی که ویبره گوشی داره بعد به خانومه میخام بگم که من قبلن این تجربه رو داشتم که صدام در نمیاد فقط لبام تکون میخوره ولی اون انگار که شنیده باشه میخنده میگه میدونم میدونم .بعدکه تکوناکمتر شد چشام باز شد خودموتواتاقم دیدم که رو تخت دراز کشیدم وازم یه نیرویی مثله انرژی یا همچین چیزی از پهلوم خارج میشه وتخت وشوفاژ کنار تخت وموبایل روی تخت همه به لرزش درمیان بعد میبینم موبایلم میافته پایین ومن میفهمم که دارم خواب می بینم ولی فکر میکنم واقعآروح ازبدنم داره خارج میشه و دارم میمیرم.بعد به پنجره روبرو نگاه میکنم یه خانمی رو میبینم با یه لباس مثله چادر که کاملن سفیده سفیده و فقط گردیه صورتش مشخصه دو تا دستاشو رو به آسمون برده و داره بهم لبخند میزنه.من همش فکرمیکنم چقدر قیافش آشناست میگم عزیزه!نه عزیز که اینقد جوون نبود.دقت میکنم میبینم خودمم.بعد بهم میگه خوبی.همه چی خوبه .من میگم خدایا ایمان آووردم واقعآ ایمان آووردم.باینا راسته.بعد یهو سست میشم لرزشا تموم میشه ومن بدون اینکه متوجه بشم چشام بسته میشه میخابم. یه نکته رو تا یادم نرفته بگم وقتی که واقعآ از خواب بیدار شدم دیدم گوشیم سرجاشه و اصلن نیافته.
    بنظر شما این خواب بخاطر سردرگمی افکار وناراحتی روحیه من تو اونموقع وتوهم بوده یا چیز دیگه ای میتونه باشه؟؟؟!!!! خواهش میکنم نظر بدین ببخشین که سرتونو درد آووردم
    نقل قول نوشته اصلی توسط الهه2 نمایش پست
    اول عذر میخام که اینجا موضوع رو مطرح کردم آخه تازه ثبت نام کردم نمیدونستم کجا بنویسم.میرم سر اصل مطلب.ولی قبلش باید چیزایی از خودمو بگم .من قبلن خیلی به وجود خدا ایمان داشتم تا اینکه مسایلی پیش اومد که اعتقادمو از دست دادم.البته لازمه تصحیح کنم که هنوزم به وجود نیروی عظیمی که به وجود آورنده ی این عالمه اعتقاد دارم .اعتقادمو به خدایی که مهربونه و بنده ها شو دوس داره یا اصن براش بنده هاش مهمه از دست دادم.بعد از اینکه این تحول فکری برام ایجاد شد.خیلی ناراحت و سردرگم بودم چون همیشه یکی از آرزوهای زندگیم ارتباط داشتن با خدا و اینکه خدا هم منو دوس داشته باشه و...بود.
    بعد این ناراحتی ها من خوابی دیدم که برام عجیب بود خواب دیدم پیش خانومی میرم که با ارتباط با روح پدربزرگ و جنها پیشگویی میکنه (من در واقعیت این زنو میشناسم) و بهش میگم روحمو نشونم بده .تو که میگی خدایی هس پس به خدا بگو روحمو نشون بده.وچندینبار تکرار میکنم ولی اون با بی تفاوتی میگه نمیشه تو تحملشو نداری .بعد من ی چیزی میگم که الان یادم نی چی بود که باعث میشه باتعجب نگاهم کنه ودستامو میگیره میگه باشه باهام بیا.بعدمنو تو یه اتاق کاهگلی که توش مخروبس میبره .تو اتاق یه پیرمرد با لباس سفید(مثله مانتو بلند بود) ایستاده بود.بعدخانمه ملابهم میگه خودت خواستی .من میلرزمو گریه میکنم .پیدمرده میگه لباساتو دربیار منم مانتومو در میارم ولی لخت نمیشم انگار یه چیز مثله پیراهن زیر مانتوم بود که پوشیده تر از مانتوم بود . نمیدونم چی بود انگار لباس نبودولی اصن تنم مشخص نبود.میرم جلوی پیرمرده می ایتم میگه الان روحتو نشون میدم نمیدونم چیکار کرد ولی بعد از اون احساس کردم رو زمین نیستم.نمیدونم حتی چه جوری توضیح بدم فکر کنین این حسو دارین که مثله یه جسم که تو خلا با سرعت بی نهایت دارین سقوط میکنین و در عین حال یک نیروی خیلی خیلی زیادی از پایین به شما وارد میشه ی
    یعنی تناقض محض یعنی من تو اون لحظه که این احسااسو داشتم !!!وقتی ظاهرمو نگاه میکردم میدیدم جلوی پیرمرده ایستادم پاهام چند سانت از زمین فاصله داره و یه خورده تکون میخوره بعد از این لحظات وحشتناک که فکر میکردم روح داره از بدنم جدا میشه شروع کردم به لرزیدن عرضی مثله لرزشی که ویبره گوشی داره بعد به خانومه میخام بگم که من قبلن این تجربه رو داشتم که صدام در نمیاد فقط لبام تکون میخوره ولی اون انگار که شنیده باشه میخنده میگه میدونم میدونم .بعدکه تکوناکمتر شد چشام باز شد خودموتواتاقم دیدم که رو تخت دراز کشیدم وازم یه نیرویی مثله انرژی یا همچین چیزی از پهلوم خارج میشه وتخت وشوفاژ کنار تخت وموبایل روی تخت همه به لرزش درمیان بعد میبینم موبایلم میافته پایین ومن میفهمم که دارم خواب می بینم ولی فکر میکنم واقعآروح ازبدنم داره خارج میشه و دارم میمیرم.بعد به پنجره روبرو نگاه میکنم یه خانمی رو میبینم با یه لباس مثله چادر که کاملن سفیده سفیده و فقط گردیه صورتش مشخصه دو تا دستاشو رو به آسمون برده و داره بهم لبخند میزنه.من همش فکرمیکنم چقدر قیافش آشناست میگم عزیزه!نه عزیز که اینقد جوون نبود.دقت میکنم میبینم خودمم.بعد بهم میگه خوبی.همه چی خوبه .من میگم خدایا ایمان آووردم واقعآ ایمان آووردم.باینا راسته.بعد یهو سست میشم لرزشا تموم میشه ومن بدون اینکه متوجه بشم چشام بسته میشه میخابم. یه نکته رو تا یادم نرفته بگم وقتی که واقعآ از خواب بیدار شدم دیدم گوشیم سرجاشه و اصلن نیافته.
    بنظر شما این خواب بخاطر سردرگمی افکار وناراحتی روحیه من تو اونموقع وتوهم بوده یا چیز دیگه ای میتونه باشه؟؟؟!!!! خواهش میکنم نظر بدین ببخشین که سرتونو درد آووردم
    باعرض سلام و تشکر
    قطعا خوابی که شما در این وضعیت روحی مشاهده می کنید به دلیل اضطراب و نگرانی هایی است تبدیل به یک تعارض پیچیده روانی شده و به سطح ناهشیار رفته و از آنجا که در خواب ناهشیار ما انسان ها مانند صندوقچه ای قفل آن باز می شود و محتوای اکثر رؤیاهای ما همین افکار متعارض و حل نشده که شاید در طول روز ذهن ما به صورت نشخوار گونه و حل نشده و گاهی به صورت اتوماتیک آنها را تکرار می کند درآمده باشد، تشکیل می دهد پس شما به هیچ وجه این خواب ها را جدی نگیرید و سعی کنید با یک روان شناس حضوری نسبت به امیال و افکار متعارض تان صحبت کنید تا با تنظیم دوباره احساسات ، هیجانات و افکار شما و از بین بردن تعارضات ناهشیار، شما به زندگی معمولی و عادی خود برگردید موفق باشید.
    گفت و گو های خودمانی

    دیدن روح خودم در خواب ،  توهم یا...؟؟
    فراز و نشیب های زندگی(عدم تعادل) نشان دهنده زنده بودن انسان است و کسی که در زندگی اش فراز و نشیب ندارد مانند فردی است که اصلا زنده نیست پس تعادل = مرگ


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۹
    نوشته
    4,144
    صلوات
    71
    تعداد دلنوشته
    17
    مورد تشکر
    30 پست
    حضور
    89 روز 17 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    18
    آپلود
    0
    گالری
    1001



    سلام.. چقدر جالب بود .. البته به نظر منم علت دیدن این خواب این بوده که ذهنتون درگیر بوده بین عوامل فطری(خدا پرستی) و عوامل خارجی نشات گرفته از محیط (شک در وجود خدا) ....

    این جنگ بین فطرت و عوامل خارجی (فکر کنم البته) تصویری که ذهنتون ازش ساخته شده همون حس بین زمین و هوا و لرزشی که در خواب در بین این دو نیرو داشتید و چون به شک افتاده بودید اون لرزشه هم مال شک بوده که نمیدونید کدوم نیرو بر اون یکی پیروز میشه ...

    البته میدونم این نوع برداشتها خیلی سطحیه و ... من خودم همیشه خوابهایی که میبینم رو تو ذهن خودم اینطوری آنالیز میکنم و علتش رو اگه علت دنیوی باشه خوابم رو رد میکنم .. و اگه هر چی در ذهنم بگردم ارتباطی با روز و شب گذشته و ماه گذشته و ... درش ندیدم همینطوری تو فکرش میمونم . از اونجایی هم که نمیدونم باید برای کی خواب رو تعریف کنم که تعبیر خواب بلد باشه معمولا سکوت میکنم ..

    میدونید چرا عنوان تاپیک جذبم کرد .. من هم یه تجربه ی کوتاه اما خیلی وحشتناک داشتم .. یه بار که مثل هر شب خواب بودم و داشتم خوب میدیدم صورت خودم رو مثل زمانی که رو به روی آیینه می ایستیم دیدم که با سرعت از آسمون داره به سمت من میاد(خودم رو در همون حالت خوابیده میدیدم) سرعت انقدری زیاد بود که به پلک بر هم زدن هم (شاید) نرسید .. صورت (کل جسم من ، که من تمرکزم روی صورت بود و نگاهم متوجه صورت وحشتزده بود) از بالا با شتاب و سرعت زیادی روی جسم من افتاد و با وحشت از خواب پریدم .. تا یه مدت این حس وحشت از دیدن روح در وجودم بود ..

    جالبترش این بود که همونقدری که من وحشت زده بودم روحم هم وحشت زده بود که داره روی من می افته .. هر دو چهر وحشت زده از این سقوط .. خیلی عجیب بود ...

    ویرایش توسط ✿ عاشق قرآن ✿ : ۱۳۹۲/۰۲/۲۰ در ساعت ۰۶:۴۱
    »»» لطفا برای برآورده شدن حاجت همه ی حاجتمندان دعا کنید «««

    دانلود کنید تا زندگیتون
    (بــنــدگــیــتــون) عوض بشه
    »»» مشاهده پست حاوی لینک دانلود + توضیحات «««
    جلد 1
    جلد 2

    جلد 3

    ۞۞ کلاس مجازی حفظ قرآن کریم ۞۞
    »»» جوانها کلیک کنند ««


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    نوشته
    3,519
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    36 روز 23 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0



    چند سال قبل یکی از دانش آموزانم تعریف کرد خواب بوده و سپس دیده جلوی یخچاله

    و برگشته دیده خودش یعنی جسمش خوابه وسط حال و سپس ظاهرا با عجله

    به جسمش برگشته و به شدت ترسیده بود

    راستش من هم نتوانستم بی تفاوت باشم با اون که بیشتر صحبت کردم دیدم مادرش

    مسافرته پدرش هم سر کار و او تنها در خونه است

    از او خواستم تنها نماند و نزد خواهرش برود یا او بیاید ...

    به هر حال اگر ما و همه ادیان الهی معتقد به وجود روح باشیم باید قبول

    کنیم ممکن است روح از بدن مفارقت حاصل کند و در مورد بعضی علماء دینی

    خوانده ام که خودشان مثل لباس کندن روح را خودشان از بدنشان جدا می کردند

    البته این کار هرکسی نیست کار همان به حق رسیدگان است نه ما ...........



    ویرایش توسط yanoor : ۱۳۹۲/۰۲/۲۰ در ساعت ۱۳:۰۲
    اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها والسر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک




    یک آدرس مهم : آدرس عکسهای متحرک و زیبا برای وبلاگها

    http://www.askquran.ir/group225-discussion2066.html



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۷
    نوشته
    25
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام
    بنظر من اگه کسی دچار هوا و هوس نباشه و نسبت به قلب خودش و دیگران صادق باشه دلیل نداره خوابهاش بیهوده و بی تاثیر باشه
    در اینصورت این درست نیست که بگیم چون افکار مغشوش و پریشان داشته ایم پس هر خوابی ببینیم اونو نباید جدی بگیریم
    چرا که خداوند مهربانتر از اونه که برای افکار و نگرانیهای ما جوابی در نظر نداشته باشه و یا حتی از طریق پنجره ی خواب و رویا نخواد ما رو راهنمایی کنه
    بنظر من این خواب شما خیلی هم گویاست
    خوابهای صادقه گاهی بصورت سمبلیک دیده میشوند که اونهم برای درک بهتر , یعنی بسته به دانش خود ما , نسبت به محیط پیرامونمون و موضوعاتش شکل میگیرند
    حتما این آیه شریفه رو بسیار شنیدید که " انا لله وانا الیه راجعون "
    و همچنین اینکه در وجود انسان روح خداوند دمیده شده
    خب این دو مسئله رو که کنار هم بذاریم نتیجه اون این میشه که پس در واقع " انا الیه راجعون" یعنی رجعت به روح الهی خودمون
    و چون خداوند بعد نداره که دور و یا نزدیک باشه پس ما در واقع از روح خدایی خودمون دور و یا نزدیک میشیم
    وقتی اعمال و افکار غلطی توی زندگی و حتی خواب و رویا به سراغتون میاد روحتون سقوط میکنه و وقتی عمل و یا فکر خیری دارید روحتون صعود میکنه و به اصل ذات الهی خودتون نزدیکتر میشید
    تاریکی و روشنی اونهم بهمین ترتیب
    هرگاه روحتون احساس سبکی و پرواز میکنه یعنی اینکه دنیا طلب نیستید و برعکس
    اینکه شما دیدید که زیر مانتو ظاهری شما لباس نامرئی به تن تون بوده که کاملا پوشیده بوده یعنی اینکه شما در حفظ ناموس تون حتی در مقابل اون پیرمرد حساس هستید و این خیلی خوبه
    و اینکه شما روح خودتون رو در چادر سفید از طریق پنجره دیدید ,نشونه این هست که روح خدایی شما پاکه و پنجره هم در واقع همین چشم شما و رویایی هست که از طریق اون خودتون رو دیدید . پس می بینید فعلا روح ما از طریق رویاهامون و همین پنجره چشم در خواب و بیداری سیر میکنه
    و اینکه اجسام اطرافتون به لرزه و حرکت در میایند به شما نشون میده که عامل حرکت اجسام , بسته به اراده روح تون هست . یعنی همون کارهایی که در بیداری انجام میدید
    و اراده هر کار یعنی اراده روح و این همون روند زندگی ما هست و همه چیز
    به هر حال امیدوارم این تجارب بدردتون بخوره



    زنده بگور کردن دختران اگر روزگاری از سر جهل و بی مهری بود امروزه بخاطر علم گرایی و محبت افراطی ست




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    96
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    11 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط الهه2 نمایش پست
    میرم سر اصل مطلب.ولی قبلش باید چیزایی از خودمو بگم .من قبلن خیلی به وجود خدا ایمان داشتم تا اینکه مسایلی پیش اومد که اعتقادمو از دست دادم.البته لازمه تصحیح کنم که هنوزم به وجود نیروی عظیمی که به وجود آورنده ی این عالمه اعتقاد دارم .اعتقادمو به خدایی که مهربونه و بنده ها شو دوس داره یا اصن براش بنده هاش مهمه از دست دادم.بعد از اینکه این تحول فکری برام ایجاد شد.خیلی ناراحت و سردرگم بودم چون همیشه یکی از آرزوهای زندگیم ارتباط داشتن با خدا و اینکه خدا هم منو دوس داشته باشه و...بود.
    گاهی!منم اعتقاداتم این شکلی شده
    و فکر می کنم همه چیز تو این دنیا اتفاقی به وجود اومده
    مثلا می گن فلانی ادم خوبی بوده بعد چند روز از زیر اوره زلزه زنده بیرون اومده
    خب تو کشورهای غربی و بی دین هم زیاد این اتفاق می افته
    پس اونا چی؟
    احساس می کنم همه چی اتفاقیه
    البته برهان و علت و معلول و این حرفا رو میدونم ولی دلم خیلی با این حرفا نیست!
    چه طوری دلم باید به وجود خدا محکم بشه؟
    مرا اينگونه باور کن...
    کمي تنها ،
    کمي بي كس... ،
    کمي از يادها رفته... ،
    خدا هم ترک ما کرده ،
    خدا ديگر کجا رفته...؟!
    نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟
    که شايد هم به جرم آن ،
    غريبي و جدايي هست..؟؟؟



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,289
    صلوات
    4614
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    41 پست
    حضور
    66 روز 12 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    نقل قول نوشته اصلی توسط yanoor نمایش پست
    چند سال قبل یکی از دانش آموزانم تعریف کرد خواب بوده و سپس دیده جلوی یخچاله

    و برگشته دیده خودش یعنی جسمش خوابه وسط حال و سپس ظاهرا با عجله

    به جسمش برگشته و به شدت ترسیده بود

    راستش من هم نتوانستم بی تفاوت باشم با اون که بیشتر صحبت کردم دیدم مادرش

    مسافرته پدرش هم سر کار و او تنها در خونه است

    از او خواستم تنها نماند و نزد خواهرش برود یا او بیاید ...
    سلام!!!
    برای خود بنده اتفاقائی افتاده که از گفتنش معذورم.خیلی ترسناکه فکر نکنم کسی بتونه درآن جایگاه قرار بگیره وتحمل کنه!
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,289
    صلوات
    4614
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    41 پست
    حضور
    66 روز 12 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    نقل قول نوشته اصلی توسط الهه2 نمایش پست
    اول عذر میخام که اینجا موضوع رو مطرح کردم آخه تازه ثبت نام کردم نمیدونستم کجا بنویسم.میرم سر اصل مطلب.ولی قبلش باید چیزایی از خودمو بگم .من قبلن خیلی به وجود خدا ایمان داشتم تا اینکه مسایلی پیش اومد که اعتقادمو از دست دادم.البته لازمه تصحیح کنم که هنوزم به وجود نیروی عظیمی که به وجود آورنده ی این عالمه اعتقاد دارم .اعتقادمو به خدایی که مهربونه و بنده ها شو دوس داره یا اصن براش بنده هاش مهمه از دست دادم.بعد از اینکه این تحول فکری برام ایجاد شد.خیلی ناراحت و سردرگم بودم چون همیشه یکی از آرزوهای زندگیم ارتباط داشتن با خدا و اینکه خدا هم منو دوس داشته باشه و...بود.
    بعد این ناراحتی ها من خوابی دیدم که برام عجیب بود خواب دیدم پیش خانومی میرم که با ارتباط با روح پدربزرگ و جنها پیشگویی میکنه (من در واقعیت این زنو میشناسم) و بهش میگم روحمو نشونم بده .تو که میگی خدایی هس پس به خدا بگو روحمو نشون بده.وچندینبار تکرار میکنم ولی اون با بی تفاوتی میگه نمیشه تو تحملشو نداری .بعد من ی چیزی میگم که الان یادم نی چی بود که باعث میشه باتعجب نگاهم کنه ودستامو میگیره میگه باشه باهام بیا.بعدمنو تو یه اتاق کاهگلی که توش مخروبس میبره .تو اتاق یه پیرمرد با لباس سفید(مثله مانتو بلند بود) ایستاده بود.بعدخانمه ملابهم میگه خودت خواستی .من میلرزمو گریه میکنم .پیدمرده میگه لباساتو دربیار منم مانتومو در میارم ولی لخت نمیشم انگار یه چیز مثله پیراهن زیر مانتوم بود که پوشیده تر از مانتوم بود . نمیدونم چی بود انگار لباس نبودولی اصن تنم مشخص نبود.میرم جلوی پیرمرده می ایتم میگه الان روحتو نشون میدم نمیدونم چیکار کرد ولی بعد از اون احساس کردم رو زمین نیستم.نمیدونم حتی چه جوری توضیح بدم فکر کنین این حسو دارین که مثله یه جسم که تو خلا با سرعت بی نهایت دارین سقوط میکنین و در عین حال یک نیروی خیلی خیلی زیادی از پایین به شما وارد میشه ی
    یعنی تناقض محض یعنی من تو اون لحظه که این احسااسو داشتم !!!وقتی ظاهرمو نگاه میکردم میدیدم جلوی پیرمرده ایستادم پاهام چند سانت از زمین فاصله داره و یه خورده تکون میخوره بعد از این لحظات وحشتناک که فکر میکردم روح داره از بدنم جدا میشه شروع کردم به لرزیدن عرضی مثله لرزشی که ویبره گوشی داره بعد به خانومه میخام بگم که من قبلن این تجربه رو داشتم که صدام در نمیاد فقط لبام تکون میخوره ولی اون انگار که شنیده باشه میخنده میگه میدونم میدونم .بعدکه تکوناکمتر شد چشام باز شد خودموتواتاقم دیدم که رو تخت دراز کشیدم وازم یه نیرویی مثله انرژی یا همچین چیزی از پهلوم خارج میشه وتخت وشوفاژ کنار تخت وموبایل روی تخت همه به لرزش درمیان بعد میبینم موبایلم میافته پایین ومن میفهمم که دارم خواب می بینم ولی فکر میکنم واقعآروح ازبدنم داره خارج میشه و دارم میمیرم.بعد به پنجره روبرو نگاه میکنم یه خانمی رو میبینم با یه لباس مثله چادر که کاملن سفیده سفیده و فقط گردیه صورتش مشخصه دو تا دستاشو رو به آسمون برده و داره بهم لبخند میزنه.من همش فکرمیکنم چقدر قیافش آشناست میگم عزیزه!نه عزیز که اینقد جوون نبود.دقت میکنم میبینم خودمم.بعد بهم میگه خوبی.همه چی خوبه .من میگم خدایا ایمان آووردم واقعآ ایمان آووردم.باینا راسته.بعد یهو سست میشم لرزشا تموم میشه ومن بدون اینکه متوجه بشم چشام بسته میشه میخابم. یه نکته رو تا یادم نرفته بگم وقتی که واقعآ از خواب بیدار شدم دیدم گوشیم سرجاشه و اصلن نیافته.
    بنظر شما این خواب بخاطر سردرگمی افکار وناراحتی روحیه من تو اونموقع وتوهم بوده یا چیز دیگه ای میتونه باشه؟؟؟!!!! خواهش میکنم نظر بدین ببخشین که سرتونو درد آووردم
    سلام!!!
    شما نمازت را اول وقت بخوان همه چی درست می شود.واقعاً اول وقت بخوان!
    اینها چیزی نبوده اصل کاری را که می دیدی که خلاص شده بودی!!!
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    1,856
    تشکر:
    1
    حضور
    2 روز 19 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط الهه2 نمایش پست
    اول عذر میخام که اینجا موضوع رو مطرح کردم آخه تازه ثبت نام کردم نمیدونستم کجا بنویسم.میرم سر اصل مطلب.ولی قبلش باید چیزایی از خودمو بگم .من قبلن خیلی به وجود خدا ایمان داشتم تا اینکه مسایلی پیش اومد که اعتقادمو از دست دادم.البته لازمه تصحیح کنم که هنوزم به وجود نیروی عظیمی که به وجود آورنده ی این عالمه اعتقاد دارم .اعتقادمو به خدایی که مهربونه و بنده ها شو دوس داره یا اصن براش بنده هاش مهمه از دست دادم.بعد از اینکه این تحول فکری برام ایجاد شد.خیلی ناراحت و سردرگم بودم چون همیشه یکی از آرزوهای زندگیم ارتباط داشتن با خدا و اینکه خدا هم منو دوس داشته باشه و...بود.
    بعد این ناراحتی ها من خوابی دیدم که برام عجیب بود خواب دیدم پیش خانومی میرم که با ارتباط با روح پدربزرگ و جنها پیشگویی میکنه (من در واقعیت این زنو میشناسم) و بهش میگم روحمو نشونم بده .تو که میگی خدایی هس پس به خدا بگو روحمو نشون بده.وچندینبار تکرار میکنم ولی اون با بی تفاوتی میگه نمیشه تو تحملشو نداری .بعد من ی چیزی میگم که الان یادم نی چی بود که باعث میشه باتعجب نگاهم کنه ودستامو میگیره میگه باشه باهام بیا.بعدمنو تو یه اتاق کاهگلی که توش مخروبس میبره .تو اتاق یه پیرمرد با لباس سفید(مثله مانتو بلند بود) ایستاده بود.بعدخانمه ملابهم میگه خودت خواستی .من میلرزمو گریه میکنم .پیدمرده میگه لباساتو دربیار منم مانتومو در میارم ولی لخت نمیشم انگار یه چیز مثله پیراهن زیر مانتوم بود که پوشیده تر از مانتوم بود . نمیدونم چی بود انگار لباس نبودولی اصن تنم مشخص نبود.میرم جلوی پیرمرده می ایتم میگه الان روحتو نشون میدم نمیدونم چیکار کرد ولی بعد از اون احساس کردم رو زمین نیستم.نمیدونم حتی چه جوری توضیح بدم فکر کنین این حسو دارین که مثله یه جسم که تو خلا با سرعت بی نهایت دارین سقوط میکنین و در عین حال یک نیروی خیلی خیلی زیادی از پایین به شما وارد میشه ی
    یعنی تناقض محض یعنی من تو اون لحظه که این احسااسو داشتم !!!وقتی ظاهرمو نگاه میکردم میدیدم جلوی پیرمرده ایستادم پاهام چند سانت از زمین فاصله داره و یه خورده تکون میخوره بعد از این لحظات وحشتناک که فکر میکردم روح داره از بدنم جدا میشه شروع کردم به لرزیدن عرضی مثله لرزشی که ویبره گوشی داره بعد به خانومه میخام بگم که من قبلن این تجربه رو داشتم که صدام در نمیاد فقط لبام تکون میخوره ولی اون انگار که شنیده باشه میخنده میگه میدونم میدونم .بعدکه تکوناکمتر شد چشام باز شد خودموتواتاقم دیدم که رو تخت دراز کشیدم وازم یه نیرویی مثله انرژی یا همچین چیزی از پهلوم خارج میشه وتخت وشوفاژ کنار تخت وموبایل روی تخت همه به لرزش درمیان بعد میبینم موبایلم میافته پایین ومن میفهمم که دارم خواب می بینم ولی فکر میکنم واقعآروح ازبدنم داره خارج میشه و دارم میمیرم.بعد به پنجره روبرو نگاه میکنم یه خانمی رو میبینم با یه لباس مثله چادر که کاملن سفیده سفیده و فقط گردیه صورتش مشخصه دو تا دستاشو رو به آسمون برده و داره بهم لبخند میزنه.من همش فکرمیکنم چقدر قیافش آشناست میگم عزیزه!نه عزیز که اینقد جوون نبود.دقت میکنم میبینم خودمم.بعد بهم میگه خوبی.همه چی خوبه .من میگم خدایا ایمان آووردم واقعآ ایمان آووردم.باینا راسته.بعد یهو سست میشم لرزشا تموم میشه ومن بدون اینکه متوجه بشم چشام بسته میشه میخابم. یه نکته رو تا یادم نرفته بگم وقتی که واقعآ از خواب بیدار شدم دیدم گوشیم سرجاشه و اصلن نیافته.
    بنظر شما این خواب بخاطر سردرگمی افکار وناراحتی روحیه من تو اونموقع وتوهم بوده یا چیز دیگه ای میتونه باشه؟؟؟!!!! خواهش میکنم نظر بدین ببخشین که سرتونو درد آووردم
    با عرض سلام
    بعضی از رویاها رویای صادق هستند که معمولا بر انسان تاثیر زیادی دارده بنده خودم خوابی دیده که به واسطه همان خواب زندگی من دگرکون شد و را تازه برای خود پیدا کردم و سعات خود را در ان میبینم این خواب بسیار عالی است اگر از ان استفاده کنید بنده تجربه شخصی خودم را میگویم در مورد اثبات وجود خداوند تحقیق کنید در مورد راهای رسیدن به خداوند تحقیق کنید و از خود خداوند بخواهید هدایت کند به شما قول میدهم دنیای زیبا بروی شما باز خواهد شد که نه مشکلات را میبینید نه بدیها نه کاستیها. او شما را خواسته حال با شما هست لبیک بگوید و با چشم باز و تحقیق او را پیدا کنید یا این علامت را فراموش کنید ولی این را بداند این خواب را با تمام جزئیات ان تا اخر عمر فراموش نخواهید کرد
    خداوندا چنانم کن که خواهی/ نجاتم ده از این بندو تباهی
    ببین بزمی که افتاده به چاهی/ ندارد غیر تو امید و راهی
    رهرو عشقم عبادت را ز طاعت میکنم
    ترک دنیا میکنم بر خلق خدمت میکنم
    بهترین پارسایی پنهان داشتن پارسایی است

    يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ
    اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد چرا چيزى مى‏گوييد كه انجام نمى‏دهيد

    التماس دعا بزمئ


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ✿^؟؟^✿بیت المال را جــدی بگیرید!✿^؟؟^✿
    توسط neginsabz در انجمن اخلاق
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: ۱۳۹۳/۰۹/۱۲, ۱۴:۰۸
  2. جمع بندی قیامت چه زمانی رخ می دهد؟؟!!
    توسط taslim در انجمن قیامت
    پاسخ: 41
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۶/۲۰, ۰۸:۱۹
  3. سجده به غیرخدا حرام نیست؟؟(سجده برادران به یوسف)
    توسط منتقد کوچولو در انجمن آیات الاحکام
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۳/۲۸, ۱۷:۵۱
  4. در خدا باوری و دین داری عقل مقدم است یا ایمان؟؟
    توسط paul در انجمن ادیان و فرق در قرآن
    پاسخ: 15
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۲/۱۴, ۲۲:۰۷
  5. چرا افضل اعمال ؟؟
    توسط حکمتی فرد در انجمن مهدویت و امام زمان در قرآن
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۵/۰۴, ۱۱:۰۷

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود