صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: حجاب ،،صدفی برای مروارید وجود زن

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    98
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 روز 23 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0

    بهایی برای مروارید وجودت، بانو،




    بنام دوست
    که هر چه دارم همه از لطف اوست
    ماجرا ها و داستان های و حکایاتی از حجاب کم نیستند
    با اجازه مدیر عزیز

    جمیع اینان رو در این تاپیک قرار بدیم
    اگر موضوع تکراری هست
    ببخشید و لطفا
    اونو ادغام کنید
    یا علی

    ویرایش توسط nasrinn : ۱۳۹۲/۰۳/۲۰ در ساعت ۲۱:۰۵


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    98
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 روز 23 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ..هدیه خدا به دخترک...

    خدا پوشش را به دخترک هدیه داد...

    دخترک بابغض گفت : این ؟ اینطور که محدودترم . اصلا می خواهی

    زندانی ام کنی ؟ یعنی اسیر این پوشش شوم ؟؟؟؟

    خداوند قاطع جواب داد : بدون پوشش ؛ اسیر نگاه های آلوده خواهی

    شد . هرچیز قیمتی را که در دسترس همه نمی گذارند . تو جواهری .

    دخترک باغم گفت :
    آخر . . . آخر ؛ آنوقت دیگر کسی مرا دوست

    نخواهد داشت ؛
    نه نگاهی به سمت من خواهد افتاد و نه کسی به

    من توجه میکند .

    خداوند عاشقانه جواب داد : اشتباه فکرمیکنی!من خریدار توام .

    آدمیانند و هزاران نوع سلیقه . هرطور که بپوشی و بیارایی ؛ بازهم

    از تو راضی نمی شوند . اصلا مگر تو فقیر نگاه مردمی ؟ آن نگاه ها

    مصدومت میکند .

    دخترک قشنگ!
    وقتی باعفاف و حجابت در میان گرگان قدم برمیداری

    ؛فرشته ای .

    دخترک گفت :
    مگر خودت زیبایی را دوست نداری ؟ اینطور ساده که

    نمیشود ؛ میخواهم جذاب ترشوم و خریدنی .

    مداد شمعی سرخش رابرداشت و دو لبه ی دهانش را قرمز کرد .

    ماژیک مشکی به دست گرفت و دور چشم هایش کشید .
    آبشاری

    از گیسوانش را هدیه داد به نگاه ها " مفت و رایگان "

    دخترک چون عروسکی در بازار دنیا ؛ پشت ویترین خیابان خود را به

    نمایش که نه، به فروش گذاشت .

    برچسبی روی هرنگاه دخترک به چشم میخورد " حراج شد "

    هرکس ردمیشد میگفت : آ
    ن چیز که حراج شود حتما ارزش و قیمتی

    ندارد و همگان رد شدند . . .

    و هیچ کس نخریدش
    جزنگاه های حریص ودلهای مریض ...

    وکسانی که فقط برای خوشی خودشان اورابه بازی می گرفتند ...



    آیاارزش او همین قدربود؟؟؟



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    98
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 روز 23 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ....پوسته محافظ ::....

    مادر با او تماس گرفت ،و از او خواست مقداری میوه را پوست بکند
    و آنهارا آماده روی میز بگذارد.
    هیچ وقت دلیل کار های مادرش را نمی فهمید.
    تاکید مادر برروی پوست کندن میوه ها بیشتر گیجش کرده بود.
    به هر ترفندی بود سعی کرد میوه های پوست گرفته را تا رسیدن مادر تازه نگه دارد
    اما وقتی مادر از راه رسید
    میوه ها شادابی و طراوتشان را از دست داده بودند
    هنوز منتظر بود تا دلیل کار مادر را بداند.
    مادر هدیه کادو پیچ شده ای را به او داد و گفتː<دلیل کارم اینجاست.
    من نمی خواهم تو مثل این میوه ها
    طراوت و تازگی ات
    را از دست بدی عزیزم.>
    درون بسته هدیه یک پوشش کامل بود.
    حجاب تلالو شبنم بر چهره ی زیبای گل است.



    روز ها فکر من این است و همه شب سخنم
    که چرا غافل از احــــــــــــــوال دل خویشتنم
    از کجـــــــــــــــــا امده ام ؟امدنم بهر جه بود
    به کجا میروم اخــــــــــــــــــــر ننمایی وطنم


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    5
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحیم.
    سلام
    .

    گفت: اگه گفتی چی شد من بعد از این همه مدت چادر پوشیدم؟
    گفتم: چه می‌دانم، لابد این‌طوری خوش‌تیپ تری!
    گفت: نچ!
    گفتم: خب لابد فهمیدی این‌طوری حجابت کامل‌تره مثلاً!
    گفت: نچ!
    گفتم: ای بابا! خب لابد عاشق یکی شدی، اون گفته اگه چادر بپوشی بیشتر دوستت دارم!!
    گفت: نزدیک شدی!
    گفتم: آها!! دیدی گفتم همه‌ی قصه‌ها به ازدواج ختم می‌شوند؟ دیدی!!
    گفت: برو بابا… دور شدی باز
    گفتم: خب خودت بگو اصلاً
    گفت: یک جایی شنیدم چادر، لباس “زهرا”ست، خواستم کمی شبیه “زهرا ” باشم.
    ((برگرفته از سایت چارقد)


    یاعلی (ع)




  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    98
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 روز 23 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0

    وقتت تمام شد




    .....می گفتː<حالا که جوونم دلم می خواد جوونی کنم....
    خوش باشم.
    از همه خوشگل ترباشم
    همه فقط به من نگاه کنن
    .دلم نمی خواد مثل مادر بزرگ ها یه چادر چاقچور بکشم سرم
    و
    بچپم تو خونه اون وقت هیچ کس سراغم نمیاد.
    خوب وقتی یه کم سنم رفت بالا ,ب
    ه چهل
    پنجاه رسیدم یه سفر می رم مکه
    و بعدش توبه می کنم.
    نماز می خونم.روسری سر می کنم.
    حالا کو تا اون موقع!خیلی وقت دارم...>
    بنده خدا نمی دونست مهلت زنده بودنش خیلی محدوده.
    بعد از تصادف حتی فرصت
    استغفارهم پیدا نکرد.



    روز ها فکر من این است و همه شب سخنم
    که چرا غافل از احــــــــــــــوال دل خویشتنم
    از کجـــــــــــــــــا امده ام ؟امدنم بهر جه بود
    به کجا میروم اخــــــــــــــــــــر ننمایی وطنم


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۹
    نوشته
    3,519
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    36 روز 23 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    ویرایش توسط yanoor : ۱۳۹۲/۰۳/۲۷ در ساعت ۰۹:۴۷
    اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها والسر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک




    یک آدرس مهم : آدرس عکسهای متحرک و زیبا برای وبلاگها

    http://www.askquran.ir/group225-discussion2066.html



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    98
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 روز 23 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0




    ... استاد یک صفحه سفید گذاشت جلوی دختر و گفتː...

    -<بنویس! هر چه می خواهی بنویس!

    بد,زشت,احساسی,هیجان انگیز,دوست داشتنی,
    هی بنویس و پاک کن....>چند دقیقه بعد صفحه سفید کاغذ پراز علامت و حرف بود.
    چروک و خط خطی و کثیف.
    جای پاک
    کردن ها و نوشتن های مکرر رویش دیده می شد
    کاغذ را گرفت.
    یک کاغذ سیاه به او داد و گفتː
    -<بنویس.همان هایی که آنجا نوشتی بنویس
    پاک کن ,خط خطی کن...>

    دختر گفتː<نمی شود استاد,،روی برگه سیاه چیزی نوشته نمی شود!>

    استاد چادرش را سرکرد و لبخند ملیحی زد.
    نگاه دختر به سیاهی چادر خیره ماند.

    حجاب واکسن مقابله با تیر نگاه های آلوده است....
    .




    روز ها فکر من این است و همه شب سخنم
    که چرا غافل از احــــــــــــــوال دل خویشتنم
    از کجـــــــــــــــــا امده ام ؟امدنم بهر جه بود
    به کجا میروم اخــــــــــــــــــــر ننمایی وطنم


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    98
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 روز 23 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بانوی من


    ایا به این روز اعتقاد داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    ،حجاب ،،صدفی برای مروارید وجود زن

    گِله ای نیست.

    همینطوری بگرد !!


    کسی رو در گور کسی دیگه نمی خوابانن



    د


    ویرایش توسط مدیر سایت : ۱۳۹۲/۰۴/۰۲ در ساعت ۲۳:۰۴


    روز ها فکر من این است و همه شب سخنم
    که چرا غافل از احــــــــــــــوال دل خویشتنم
    از کجـــــــــــــــــا امده ام ؟امدنم بهر جه بود
    به کجا میروم اخــــــــــــــــــــر ننمایی وطنم


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    62
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 7 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بعضی از این عکس ها خودش ترویج فحشا نمی کنه؟


    یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بیخوابی
    تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی
    تا دستای تو راهی نیست دارم از گریه کم میشم
    یه احساسی به تو دارم یه جوری از تو سرشارم
    یه کم این حسّو باور کن که بی وقفه دوست دارم
    یه احساسی به تو دارم شبیه عشق و دل بستن
    تو هم مثل منی اما یه کم عاشق تری از من


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    98
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 روز 23 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    وقت قراربلوز سفید تمیزوقشنگی با یک دامن سرخ تنش بود.
    جلوی آینه ایستاده بود وبا وسواس موهایش را
    شانه می کرد.گفتم ː
    <مزاحم شدم.جایی می خوای بری...؟>
    گفت ː<جایی که نه اما...>
    حرفش را نصفه گذاشت
    .موهایش را بافت و پشت سرش انداخت.
    همین طور که با من حرف می زد صورتش را آرایش کرد.
    ملیح و زیبا شده بود.کم کم نگران شدم,
    نکند مهمان دارد و من بی موقع مزاحمش شده ام
    .بین رفتن و ماندن مردد بودم که بوی عطر خوشی
    فضا را پر کرد.<یادته!این عطررو خودت برای تولدم خریدی...>وقتی حسابی مرتب و خوش بو شد.
    آمدوکنار من نشست تصمیم گرفتم بروم.
    گفتː<کجا؟من که جایی نمی خوام برم,
    فقط ساعت 05ː12 دقیقه قرار دارم...>
    بعد به ساعتش نگاهی انداخت.
    ساعت 05ː12 دقیقه بود.
    سجاده نماز را پهن می کرد تازه فهمیدم
    با چه کسی قرار دارد... .امام علی(ع)ː
    بهترین لباس,لباسی است که تورا از خدا به خود مشغول نسازد.



    روز ها فکر من این است و همه شب سخنم
    که چرا غافل از احــــــــــــــوال دل خویشتنم
    از کجـــــــــــــــــا امده ام ؟امدنم بهر جه بود
    به کجا میروم اخــــــــــــــــــــر ننمایی وطنم


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود