جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: قهرمانان جنگجو

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14

    قهرمانان جنگجو






    قهرمانان جنگجو

    در عکسی که می بینید، یک بسیجی، با یک قبضه آر.پی.جی بر دوش، ظرف آبی به دست گرفته و گام برمی دارد.

    در فیلم های هالیوودی، قهرمانانِ جنگجو، با عضلات درهم پیچیده و ابروانی گره خورده، ساعت ها با سلاح های سبک و نیمه سنگین، به دشمنان خود حمله می برند

    و آنان را در جهنمی از خون و آتش غرق می کنند و پس از پایان کشتار، چون کوه استوار!!! به حضور فرماندهان خود رسیده و مژده پیروزی می دهند. اما کیست که نداند،

    این پهلوان پنبه های سینمایی، جز در اوهام غربیان، جایی دیگر ندارند و در مغرب زمین، چنین قهرمانانی، تنها در کمیک استریپ ها و سینما ها، اجازه ترکتازی دارند.

    اما مشرق زمین، سرزمین قهرمانان واقعی است که گذر زمان آنان را به اسطوره هایی ماندگار تبدیل کرده و می کند. اسطوره هایی که در حقیقت، انسان هایی از گوشت

    و پوست بودند با عزم هایی آهنین که بسیاری شان، جان بر سر نبردهای جوانمردانه خود گذاشتند.

    روزگاری نیز، از بسیجیان خواهند گفت. جوانان و نوجوانانی نحیف و کوچک جثه اما پولاد همت که آن قدر می جنگیدند تا ابه تیر خصم متجاوز از پای بیافتند یا از خستگی به زانو درآیند.

    در عکسی که می بینید، یک بسیجی، با یک قبضه آر.پی.جی بر دوش،با گام هایی که به خوبی حکایت از خستگی او دارد، سری شکسته از آتشبار دشمن، و صورتی که از فرط شلیک

    موشک آر.پی.جی، با خاک و باروت سیاه شده است، ظرف آبی به دست گرفته و گام برمی دارد. معلوم نیست به سوی استراحتگاهی می رود تا دقایقی از شکار تانک بیاساید یا دوباره

    به محل استقرار خود بازمی گردد تا به شکارش ادامه دهد. شمایلش به اسطوره نمی ماند. خسته است و زخم خورده و ژولیده.
    اما اگر به چشمِ غیرت نگاهش کنی، شکارچی خسته

    را، حقیقتی می یابی، بر گونه اساطیر.


    منبع:جهان نیوز
    ویرایش توسط مریم : ۱۳۹۲/۰۳/۲۸ در ساعت ۱۵:۳۴


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14




    آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
    آیا بود که گوشه‌‌ی چشمی به ما کنند


    دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
    باشد که از خزانه‌ی غیبتم دوا کنند



    آدمی که روزمرگی دارد و با اون استعداد خدادادی که دارد به معرفت نرسد ،در حکم خاک است یعنی ارزش چندانی ندارد

    این خاک وجود آدمی وقتی به طلا تبدیل می‌شود که به مقام معرفت کامل برسد معرفت الهی و عشق الهی و این وقتی

    امکان‌پذیر است که هم کوشش آدمی باشد و هم مددی از اولیا بهش برسد.ان شاالله


    برگرفته از سایت دکتر ابراهیمی دینانی





  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    4,100
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    41 روز 19 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    71
    آپلود
    0
    گالری
    171

    دلخوری بچه های ارتش از حاج همت




    قهرمانان جنگجو



    آن چه خواهید خواند ، خاطره ای است از برخوردی میان یکی از امرای ارتش با شهید حاج محمدابراهیم همت:

    یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: «حاجی ! یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم.»
    حاج همت گفت: «خیر باشد! بفرمائید! چه دلخوری؟»
    امیر عقیلی گفت: «حاجی ! شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی. رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی به خدا ما هم دل داریم.»

    حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت: «برادر من!اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آرو آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوائی میزنند، آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند.

    ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهمو دوباره می خندم و سوار می شوم و باز آرام از کنارشان رد می شوم. آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند.اول رگبار می بندند. بعد تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند.
    یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند، بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند و آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.»
    این را که حاجی گفت، قرارگاه از خنده منفجر شد.


  5. تشکرها 2


  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    502
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    10 روز 22 ساعت 26 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خاطره از رزمنده ی بسیجی مهدی ن.ر

    یکی از عراقی ها به شکم در راه سنگر افتاده بود و تا صبح هرکسی به سنگر وارد یا خارج می شد پا بر روی وی می گذاشتند و او بلند نشده بود.فردا صبح یکی از رزمنده های بسیجی اسلحه را روی کمر او گذاشت که یکباره عراقی بلند شد و ایستاد که بسیجی خودمان غش کرد و افتاد. وقتی بسیجی را به هوش آوردیم و پرسیدیم که چی شده گفت عراقی مرده بود زنده شد و این عراقی یکی از فرماندهان بود که اطلاعات زیادی از آن کسب کردند.



  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    502
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    10 روز 22 ساعت 26 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خاطره از رزمنده جهاد الیاس.ا
    تاریخ 7/8/59 با عضویت بسیج رفتم جبهه غرب کشور (بازی دراز) شبانه ما رفتیم و در منطقه ای مستقر شدیم و هیچ چیزی را ندیدیم و اطلاعات چندانی هم نداشتیم. فردا صبح هلی کوپتر های خودی (نمی دانستند نیروهای خودی آمده اند مستقر شده اند) ما ها که شب مستقر شده بودیم اشتباهاً بمباران کردند (قله 1008) که من گوشهایم همانجا آسیب کلی دیدند و من بیهوش شدم (شنوایی نداشتم) و در پایان همان سال بصورت تشویقی ما را فرستادند زیارت امام رضا (ع).

    ویرایش توسط ناصر یوسف نژاد : ۱۳۹۲/۱۰/۲۷ در ساعت ۲۲:۲۳

  8. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    502
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    10 روز 22 ساعت 26 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خاطره از سرهنگ پاسدار حاج بهادر.س

    در همین منطقه ایلام آهنگران آمده بود و از سایر یگان های هم جوار هم دعوت شده بود (رزمندگان بخصوص بسیجی ها خیلی آهنگران را دوست داشتند و به آن علاقمند بودند) رزمندگان زیادی آمده بودند (در پایین کوهی در همین منطقه ایلام مراسمی بود) وقتی که آهنگران شروع کرد دو بیت خواند (فرمان رسید از خمینی رهبر ایران باید شود آزاد قدس از چنگ دژخیمان) که بعلت ازدهام زیاد جمعیت و دیدار با آهنگران مراسم بهم خورد و مسئولان مجبور شدند آهنگران را بردارند و بروند (احتمال دادند در این ازدهام جمعیت آسیب ببیند).


  9. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    502
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    10 روز 22 ساعت 26 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خاطرات از برادر رزمنده احمد.ا

    در عملیات قادر در غرب کشور (منطقه عمومی اشنویه و ارتفاع کلاشین به سمت عراق انجام شد) ما 3 نفر بودیم که بین عراقی ها محاصره شده بودیم. یک نفر بسیجی اهل فیروزآباد و آقای اسلامی و من بودم راه فراری نداشتیم، رفتیم در تانک های سوخته عراق پنهان شدیم، عراقی ها بعد از نهار فوتبال بازی می کردند و توپشان می خورد به بدنه ی تانک و ما می ترسیدیم که عراقی ها ما را پیدا کنند و اسیر شویم. ما فقط نارنجک داشتیم و اسلحه و مهمات نداشتیم. تصمیم گرفتیم اگر ما را پیدا کردند ضامن نانجک را بکشیم و کشته شویم بهتر است تا اسیر شویم. تا غروب عراقی ها بازی کردند و حدود ساعت هشت شب ما از تانک سوخته فرار و به سمت مرز حرکت کردیم، یک عراقی که لباس کره ای تنش بود و با دوستانش با بی سیم تماس می گرفت و سیگاری هم دستش بود می کشید خیلی هم سرحال بود و عربی می خواند. به همکاران و هم رزمان گفتم صبر کنید الان می خوابد، اتفاقاً زیاد طور نکشید خوابش برد مقداری بیسکوئیت جلویش بود آن را برداشتم مقداری خودم خوردم و مقداری هم به آقای اسلامی دادم حتی آقای اسلامی گفت تا این عراقی را بکشیم، گفتم نه فقط آرام رد شویم تا نجات پیدا کنیم. فقط یک خشاب آن را برداشتیم و آمدیم مرز. گردان 116 ارتش مستقر بود، زیر پیراهن خود را درآوردیم چند تا سرباز و درجه دار آمدند ما را گرفتند گفتند جاسوس هستند و ما را کتک زدند، گفتم نزنید ما را ببرید پیش فرمانده تان ما ایرانی هستیم و افراد لشکر 19 فجر سپاه هستیم. بالاخره ما را بردند قرارگاه (در قرارگاه لشکر یک نماینده داشت ما را شناخت) و به ما غذا دادند حمام هم کردیم، بعداً ما را تحویل فرمانده گردانمان دادند.


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود