صفحه 1 از 18 12311 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    281
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    18

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}




    تذکّر مهم: مطلب زیر تعلقی به نگارندۀ این سطور ندارد، سازندۀ حقیقی آن کسانی هستند که در این مطلب از آنها نام برده می شود. پس همه حق دارند بدون ذکر منبع، این مطلب را در وبلاگ، سایت یا مجله های خود مطرح نمایند.

    وقتی نام «دختر ایرانی» یا «زن ایرانی» را می شنوید، چه مفهومی در ذهن شما متبادر می شود؟ تحت این عنوان چه چهره ای را در تلویزیون و سینمای ایران به یاد می آورید؟ اگر این عنوان را در اینترنت جستجو کنید، چه می بینید؟ تا جایی که من دیده ام، معمولاً این عنوان، یادآور یک دختر مذهبی یا یک زن مذهبی نیست. معمولاً زنان بدحجاب یا بی حجاب را به یاد می آورد. در واقع یک تحریف خواسته یا ناخواسته، در ایران رخ داده است، که باعث می شود، که چهرۀ دختر یا زن ایرانی، در اینترنت، سینما و تلویزیون، چهره ای مذهبی نباشد و در واقع هیچ سهمی از مفهوم «دختر ایرانی» یا «زن ایرانی» برای دختران و زنان مذهبی ما قائل نشوند. می خواهم به خوانندگان این مقاله نشان بدهم، که شاید بزرگترین و بااخلاقترین شخصیتهای زن ما، را باید از بین مذهبیها جستجو کرد:

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    زن ایرانی یعنی طیبه واعظی دهنوی. او متولّد سال 1336، بود. از کودکی قالیبافی می کرد و برای جهیزیه اش پول جمع می نمود، ولی وقتی بزرگ شد، با آن پولها یا برای افراد فقیر جهیزیه ، یا برای شاگردان بی بضاعت دفتر و قلم می خرید. مادرش نقل می کند که طیبه می گفت من می خواهم مثل آسیه با فرعون زمانم بجنگم، دوست دارم مثل سمیّه(نخستین شهید اسلام)، شهید بشوم. صاحبخانه اش می گوید: «این دختر به خانه ما آمد، سرمان برهنه بود، بی حجاب بودیم، اینقدر پند و نصیحت کرد و از قرآن و دعا گفت که ما دیگر یک تار مویمان را نمیگذاشتیم بیرون بماند.» به خاطر مبارزه با شاه و تحت تعقیب بودن شوهرش از سال 1354 به زندگی مخفی روی آورد، ولی در نهایت در 30 فرودین 1356 پس از دستگیری شوهرش، دستگیر شد و خواهر شوهرش، فاطمه جعفریان که او هم مبارز بود در این روز کشته شد. ساواک که او را گرفته بود، چادرش را برداشته بود، او گفته بود: «بکشیدم ولی حجابم را برندارید.» در نهایت چنانکه آرزو داشت مانند سمیه شهید شود، روز 3 خرداد 1356، در سنّ 20 سالگی زیر شکنجه ساواک جان داد.

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    دختر ایرانی یعنی محبوبه دانش آشتیانی. او در بهمن سال 40 به دنیا آمد. بسیار اهل مطالعه و جدی بود و کودکی و نوجوانی دیگران را نداشت. اهل ورزش و جنب و جوش بود، اما یک جور استعداد مدیریت و رهبری بقیه را داشت. همه چیز را خیلی عمیق می فهمید. به خاطر مبارزات سیاسی باید دقّت بیشتری می کرد، پس یک چادر رنگی داشت که هر وقت می دید شرایط مشکوک است، چادر سیاهش را در می آورد و در کیفش می گذاشت و چادر رنگی سر می کرد. در بحثها عصبانی که نمی شد، ولی نهایت سعی خودش را می کرد که طرف مقابل را متقاعد کند. آراستگی، نظم و مهربانی اش فوق العاده بود. در اوج مبارزات، لباس هایش مرتب و آراسته بودند. چادرش را که در می آورد، حتما به شکل بسیار منظمی تا می کرد. لباس هایش همیشه بسیار ساده بودند، اما در نهایت تمیزی و آراستگی. شعارش تزکیه قبل از تعلیم بود و همیشه به این آیه قرآن اشاره می کرد که: «یزکیهم و یعلمهم الکتاب». برای بچه های محروم جنوب شهر کتاب می برد. سعی می کرد همه را به میدان بکشد، با بچه هایی که مذهبی به نظر نمی رسیدند، به شکل هدفدار ارتباط برقرار می کرد. حتی با خودش به دبیرستان راکت تنیس می آورد. در نهایت در تظاهرات 17 شهریور 1357، در حالی که هنوز به هفده سالگی نرسیده بود، در اثر تیری که به قلبش اصابت کرده بود، شهید شد.

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    زن ایرانی یعنی زهره بنیانیان. او متولّد دیماه 1336 بود. خیلی قرآن می خواند، از هر فرصتی برای دعا و نیایش استفاده می کرد. در دبیرستان به خاطر حفظ حجاب، دو هفته از رفتن به مدرسه محروم شد. پس از یک ازدواج ناموفق و زندگی موقت در آلمان، ابتدا در لبنان یک دورۀ آموزش نظامی می بیند و در سال 1356 به ایران باز می گردد و فعالیتهای فرهنگی انقلابی خود را به اوج می رساند و حتی توسط ساواک هم دستگیر می شود. در همین دوران با یکی از همرزمانش ازدواج می کند؛ زندگی جدید او شامل مهر السنه حضرت زهرا بود و یک اتاق کوچک برای زندگی و یک چمدان کوچک لباس با یک فرش و چند پتو. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، زهره در ادامه راه خویش به عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و به فعالیت خود ادامه داد. سرانجام روز بیست و نهم اردیبهشت ماه سال 58 در حین انجام مأموریت به عنوان سرپرست گروه ضربت که برای خنثی کردن توطئه ضدانقلاب راهی شده بودند، هدف اصابت گلوله ضد انقلاب قرار گرفت و در سن 22 سالگی روحش به سوی ملکوت اعلی پرواز نمود.

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    دختر ایرانی یعنی فوزیه شیردل. او در سال 1338 متولّد شد. سال اول دبیرستان مجبور به ترک تحصیل شد و آرزویش را که همان کمک به درمان بیماران و رنج دیدگان بود در لباس بهیاری اعضای هلال احمر جامه عمل پوشاند. درآمدش را نصف کرده بود بخشی را در خانه و بخشی را برای مستمندان خرج می کرد. برای اقامه نماز اول وقت همیشه داد سخن داشت و روزه های مستحبی اش ترک نمی شد. به خاطر حمایت از انقلاب، بارها با رئیس بیمارستان درگیر شد. سرانجام وی در روز بیست و پنجم مرداد 1358 در جریان حمله گروهک ضد انقلاب دموکرات به بهداری پاوه و محاصره آن محل و در حالی که گروه دکتر شهید چمران در صحنه حاضر بود ، مورد اصابت گلوله دموکراتها قرار گرفت و پهلویش به شدت مجروح شد و در آن محل بعد از 16 ساعت جان به جان آفرین تسلیم کرد.

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    دختر ایرانی، یعنی صدیقه رودباری. او در در هجدهم اسفند ماه سال 1340 به دنیا آمد. هم زمان با آغاز انقلاب، صدیقه به خیل خروشان انقلابیون پیوست و تمام سخنان امام را به صورت نوار و اعلامیه تکثیر و پخش می کرد. جمعه خونین 17 شهریور 1357 نقطه عطفی در زندگی او بود. او آن روز، دوشادوش سایر خواهرانش در ابتدای صف، در جلوی گلوله دژخیمان ایستاد و تا شامگاه همان روز به مداوا و جمع آوری زخمیان پرداخت. در شرایط انقلابی نیز، به فعالیتهای خیریه و امدادی اجتماعی توجه داشت. آخر هفته صدیقه را در آسایشگاه سالمندان و معلولین یا در بیمارستان معلولین ذهنی پیدا می کردند. صدیقه می رفت آن ها را شست و شو می داد و به امورشان می رسید. هر شب پس از اقامه نماز شب، ساعت ها با خدا راز و نیاز می کرد. دستی هم در شعر داشت. زندگی ساده ای داشت، در عوض، با استفاده از حقوقش به خانواده های مستحق کمک می کرد. پس از پیروزی انقلاب، با صدور فرمان امام وتشویق جوانان جهت شرکت در جهاد سازندگی به رغم آنکه بیش از 18 سال نداشت به همکاری با جهاد سازندگی پرداخت و در شهرهای مختلف کشور همچون خرمشهر، اهواز، بهشهر، سنندج، سقز و بانه به فعالیت پرداخت. می گفت: "نباید در خانه بنشینیم بگوییم که انقلاب کردیم. باید بین مردم باشیم و پیام انقلاب را به همه برسانیم." در تابستان 59 به کردستان رفت و آنجا را مرکز فعالیتهای گوناگون خود از قبیل تشکیل کلاس های عقیدتی، آموزش قرآن، آموزش نظامی، زندانبانی زندان زنان ضد انقلاب و فعالیت در مرکز مخابرات سنندج قرار داد. یکی ـ دو بار منافقین برایش پیغام فرستادند که اگر دستمان به تو برسد، پوستت را پر از کاه می کنیم. 28 مردادماه 59، صدیقه، خسته از مداوای مجروحین و پابه پای پاسداران دویدن، پس از برگزاری کلاس آموزش قرآن و تعلیم سلاح به خواهران، با دوستانش نشسته بود. بعد از سحری مختصری که خورده بود تا موقع افطار سخت مشغول به کار بود. دختر دیگری(از نفوذیهای ضدانقلاب) وارد شد؛ چند دقیقه بیشتر نشد که به بهانه ای، اسلحۀ صدیقه را برداشت و مستقیم گلوله ای به سینه اش شلیک کرد. صدیقه سه ساعت بیشتر زنده نماند و در این روز، در سن 18 سالگی، از دنیا رفت.

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    دختر ایرانی، یعنی شهناز حاجی شاه. او متولد 1338 بود. شهناز کاری را شروع نمی کرد، مگر آنکه آن را به بهترین نحو ممکن تمام کند. با آن سن کم، خیاطی، گلسازی، گلدوزی و تمام این هنرها را به شکل بسیار کاملی بلد بود. نسبت به زمان خودش، همیشه خیلی جلوتر بود. دیپلمش را که گرفت درس حوزه را شروع کرد. وقتی هنوز نهضت سوادآموزی تشکیل نشده بود، به همراه چند تن دیگر، به شکلی کاملا خودجوش، گروهی را تشکیل داده بودند و به روستاها می رفتند و به بچه ها درس می دادند. در کتابخانه فعالیت می کرد و در عین حال دوره های مختلف آموزشی، مذهبی و رزمی را دیده بود و یک سال قبل از شروع جنگ برای مبارزه با قاچاق مواد مخدر، مسلح شده بود. او فوق العاده دلسوز و فوق العاده هنرمند بود. سرانجام، در خرمشهر، در حال مقاومت در برابر دشمن بعثی، در 8 مهر 1359، در اثر اصابت ترکش، به همراه همرزمش شهناز محمّدی زاده، در سنّ 21 سالگی به شهادت رسید.

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    دختر ایرانی، یعنی فهیمه سیّاری. در 1339 زاده شد. فهیمه سراپا نظم، آراستگی، قناعت، وقت شناسی و احساس مسئولیت بود. وقتش را تلف نمی کرد. تمام کارهایش با برنامه بود و در هیچ کاری سهل انگاری نمی کرد و در کارهای اجتماعی و انجام امور خیریه و رسیدگی به دیگران هم در صف مقدم بود. با وجود آنکه نهایت ساده پوشی و قناعت در طرز لباس پوشیدنش معلوم بود، اما حتی یک بار نشد که رنگ های نامتناسب را با هم بپوشد و یا لباسش بدون اتو و چروک باشد. بسیار صبور و آرام بود و هیچ وقت نشد که عصبانی بشود و صدایش را بالا ببرد. هیچ وقت خنده از روی لب هایش محو نمی شد. تابستان 1357، اولین تظاهرات زنان زنجان از مسجد «خانم» در بازار شروع شد که فهیمه پرچم آن را به دست گرفت. هر جا می رفت خدا را یاد می کرد. امر به معروف را به شکلی انجام می داد که احدی از او دلگیر نمی شد و حرفش تأثیر داشت. وقتی می خواستند غذایی چیزی بخورند از مادرش می پرسید که «آیا از این غذا سهمی به فقیری یا مستمندی داده اید؟» و تا نمی برد و آن سهم را نمی داد، غذا نمی خورد. فهیمه، وقتی از سوی حوزه علمیه که در آن مشغول تحصیل بود، برای تبلیغ به کردستان رفت، در ساعت 16 روز 12 آذرماه 1359 در پی به رگبار بسته شدن ماشین حامل ایشان از سوی ضدّانقلاب، با اصابت گلوله به سرش به شهادت رسید.

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    دختر ایرانی، یعنی نوشین امیدی. او در اول آذر سال 1341، چشم به جهان گشود. در فعالیتهایش، بیشتر به سرکشی و کمک رسانی به خانواده های بی بضاعت می پرداخت. هم چنین به امور زندگی خانواده های شهدا و رزمندگان رسیدگی می کرد؛ حتی به درس و مشق فرزندان آنها. رسیدگی به محرومان برای نوشین زمستان و تابستان نداشت. در بحثها اختلاف سنی برایش مهم نبود؛ با رعایت کمال احترام و ادب حرف خودش را می زد. در عین رعایت حجاب و حفظ حریم، در فعالیتهای اجتماعی شرکت می کرد. تقوا را در حدی رعایت می کرد که وقت خواب از رختخواب مناسب استفاده نمی کرد؛ می گفت: خانواده هایی که به آن ها سر می زنم، به جز چادرشب چیزی ندارند؛ چیزی که حتی زیر پاهایشان پهن کنند؛ شما توقع دارید من چه طور الآن راحت در رختخواب بخوابم؟ اول در خودش مسائل مذهبی را پیاده می کرد: در گفتارش، رفتارش، عملش و حتی در روابطش. زیاد مطالعه می کرد و خیلی از نظر علمی پر بود. جنگ که شروع شد، چند بار به جبهه رفت. در نهایت در یک مانور آموزشی، هم زمان با اذان ظهر هفتم تیر سال 1360 در حالی که روزه بود، تیری به سرش اصابت کرد، و دعوت حق را لبیک گفت.

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    زن ایرانی، یعنی نسرین افضل. او که در 1338 به دنیا آمده بود، از پیش از انقلاب، فعّالیتهای دینی و سیاسی خود را آغاز کرد. پس از انقلاب به جهاد سازندگی پیوست و برای کمک به مستمندان، به روستاهای مناطق محروم اعزام شد. با آغاز جنگ او به شهر خود بازگشت و به یاری آوارگان پرداخت و پس از مدّتی در دبیرستان عشایری مشغول گردید. او سپس به عنوان معلّم به مهاباد اعزام شد. در سال 1361، در کمال سادگی، با یکی از پاسداران ازدواج کرد. همیشه آرزو داشت مانند شهید مطهری به شهادت برسد، پس از یک سال حضور در مهاباد، در شامگاه 10 تیر 61، به آرزوی دیرین خود ‌رسید و در پی به رگبار بسته شدن ماشین حامل ایشان از سوی ضدّانقلاب، تیری به سرش اصابت کرد.

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    دختر ایرانی، یعنی ناهید فاتحی کرجو. ناهید در 4 تیرماه 1344 متولّد شد. درسش خوب بود و به کتاب علاقه داشت. دو سه روز بعد از پایان امتحانات کتاب غیردرسی دستش می گرفت تا بخواند. خیلی تودار بود، اما اگر کسی را می دید که در فکر فرو رفته و ناراحت است، جلو می رفت تا ناراحتی او را برطرف کند. از وقتی کوچک بود، با چادر و روسری به مجالس مختلف می رفت و بر حجاب خود تاکید خاصی داشت. در واقع آن چه در او ممتاز بود، شور و نشاط نوجوانی اش نبود، بلکه وقار و متانت و حجاب او بود. در راهپیمایی های انقلاب شرکت می کرد و با دیدن عکس و پوستر شهدا غمگین و ناراحت می شد. خیلی زیبا دعا و قرآن را می‌خواند. دعاهای ائمه را با حزن خاصی می‌خواند. می گفت: « اگر در مورد چیزی ناراحت یا دلتنگ باشم و زیاد گریه کنم، چشم هایم سرخ می شود و سردرد می گیرم. ولی هروقت با خدا راز و نیاز می کنم و به درگاه او گریه می کنم، بعد از آن اصلاً احساس خستگی، سردرد و ناراحتی جسمی ندارم.» کومله ها به خاطر گرایش او به امام خمینی در دیماه 1360 او را دزدیدند و تحت شکنجه قرار دادند، و در روستاهای تحت سیطرۀ خود او را در حالی که سرش را تراشیده بودند، می چرخاندند. شرط آزادی او را توهین به امام خمینی قرار داده بودند، که او هرگز قبول نکرد، چنین کاری بکند. در نهایت بعد از ماهها شکنجه، کومله ها در آذرماه 1361، او را در حالی که تنها 14 سال سن داشت، زنده به گور نمودند. برادرش می گوید: «او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود.»

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    دختر ایرانی، یعنی مریم فرهانیان. مریم در 24 دیماه 1342، در آبادان به دنیا آمد. خانواده اش به دلیل جنگ مجبور به ترک آبادان شدند، ولی مریم با اصرار زیاد به آبادان بازگشت و همراه با خواهرانش، در بیمارستان مشغول کمک شد، و پس اینکه بیمارستان نیروهای کافی یافت، به بنیاد شهید پیوست تا در آنجا خدمت رسانی کند. ذره ای بخل و حسادت در وجود او نبود. هر چیز خوبی که داشت، دلش می خواست با بقیه قسمت کند. همیشه قانع بود. فطرتاً هم خواسته هایش بلند و والا بودند. خودش را سرگرم خواسته های پیش پا افتاده نمی کرد. هر کاری را که به عهده اش می گذاشتی، خیالت راحت بود که کامل و دقیق انجام می دهد. مریم، هم دنیایش را داشت هم آخرتش را. همیشه تمیز و آراسته بود. در آن اوضاعی که سر و کار با زخمی ها بود و آب هم یافت نمی شد، یک بار هم نشد که لباس کثیف یا چروک به تن داشته باشد. همیشه اسپورت و شیک بود و تناسب رنگ را رعایت می کرد. در عروسی خواهرش، ساده ترین لباسش را پوشیده بود. اصلاً اهل ظاهرسازی نبود. مریم همیشه در کارهای خیر پیشقدم بود. تقید بسیار زیادی به نماز اول وقت داشت و غالباً روزه می گرفت. موقع نماز حتماً عطر می زد و بسیار مقید بود. همین طور نسبت به حجابش. همیشه یک مثلث کوچک از صورتش پیدا بود. شب ها غالباً هیچ جا نمی ماند، چون اهل نماز شب بود و در عین حال نمی خواست کسی از این مسئله خبردار شود. ادای کلمات نمازش و تمرکزش روی نماز با دیگران فرق داشت. مریم مدت ها سر سجاده می نشست و فکر می کرد. همیشه احساس می کرد نسبت به انجام وظایفش کوتاهی کرده است، در حالی که نسبت به همه چیز تقید عجیبی داشت. خیلی احساس مسئولیت می کرد. خیلی تقید داشت که پدر و مادرش از او راضی باشند. از غیبت متنفّر بود و اگر کسی غیبت می کرد، یا فوراً آن محل را ترک می کرد یا به او تذکّر می داد که جلوی خودش بگوید. مریم هیچ وقت تابع شرایط نمی شد، بلکه شرایط را خودش برای خودش مهیا می کرد. بسیار اهل مدارا بود. ابداً مثل دیگران به صورت واکنشی عمل نمی کرد. از لحاظ اخلاقی بسیار خوشرو و آستانه صبرش بسیار بالا بود. امکان نداشت کسی دست یاری به طرفش دراز کند و از هر لحاظ، چه روحی و چه مادی از او کمکی بخواهد و او کمک نکند. اگر در حد توانش بود، حتماً دریغ نمی کرد. مریم، در 13 مردادماه 1363، وقتی برای بزرگداشت یکی از شهدا به گلزار شهدای آبادان رفته بود، قلبش مورد اصابت ترکش قرار گرفت و در سن 20 سالگی شهید شد.

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    دختر ایرانی، یعنی رقیه محمودی اصل. در سال 1359 به دنیا آمد. پدرش می گوید: «کم حرف، کم خرج، زحمتکش و قانع بود. نه اهل لباس خریدن زینت آلات بود و نه اهل مهمانی رفتن. ندیده بودم کسی مثل او به مادّیات بی اعتنا باشد» هرگز اجازه نمی داد عمرش به بیهودگی و بطالت بگذرد. رقیه به کلاسهای بسیج پیوست، ابتدا ناصح و سپس ضابط قوه قضائیه شد. وقتی مراقبت متهمی به او سپرده می شد، آنقدر با اخلاق خوب و محبت با او برخورد می کرد که گویی آنها به مهمانی آمده اند؛ می گفت: «اینها مهمان ما هستند. همانطور که با مهمان خانه خودمان ترشرویی نمی کنیم، به اینها هم نباید بدخلقی نشان بدهیم. شاید با دیدن رفتار ما به فکر اصلاح خودشان بیفتند.» بارها دیده می شد که به متهمین چای می داد، مراقب بود بی غذا نمانند و اتاقشان را رفت و روب می کرد. هیچوقت در برخورد با متهم، متوسّل به خشونت نمی شد و همیشه توصیه به عطوفت با آنها می کرد. در کنار خدمت و محبّتی که به متّهمان می کرد، به آنها کتابهای مفید برای مطالعه می داد و رسم و راه عبادت کردن را به آنها می آموخت. روز قبل از شهادتش، به مناسبت ولادت امام زمان(عج) شیرینی خرید و بین همان متهمانی که جانش را گرفتند، پخش کرد. قاتلش، در مورد او می گوید: «از روزی که محافظت ما به عهدۀ آن خدابیامرز افتاد، از در که وارد شد و من چشمم به چادر سیاه و رو گرفتنش افتاد، فکر نمی کردم آنقدر مهربان و بااخلاق باشد. به آب و غذایمان می رسید. اتاقمان را با دست خودش جارو می زد. هیچوقت بد و بیراه و کنایه بارمان نکرد. درباره خدا و بخشایش و توبه برایمان می گفت.» چندین بار موقع تذکّر دادن به بدحجابها، توسط آنها زخمی شد. صورتش را با ناخن می خراشیدند، ولی او هرگز عصبانی نمی شد. تلافی نمی کرد و باز هم با روی خوش، نصیحت می کرد. هیچ چیز را مهمتر از نماز اوّل وقت نمی دانست، تا می توانست در نماز جماعت شرکت می کرد. همیشه در نمازها و دعاهایش از خداوند طلب توفیق شهادت را می کرد. در نیمه شب 24 مهر 1376، که او مسئول مراقب متهمین بود، متهمین که دو نگهبان دیگر را بیهوش کرده بودند، تصمیم به فرار می گیرند، ولی هر چه منتظر می مانند که او بخوابد، این اتفاق نمی افتد و مدام او را در حال نماز می بینند، در نهایت به طرف او می روند و بر سرش می ریزند و در حین درگیری او را که فقط هفده سال سن داشت، خفه می کنند.

    ***

    در کنار این نامهای پاک، لیست بلند بالایی از هفت هزار زن و دختر شهیده، و دختران و زنان زنده و گمنامی که مثل اسمهای فوق نمی شناسیمشان، وجود دارند. به راستی چرا رسانه ها، تلویزیون، سینما و مطبوعات ما، این چهره ما را نشان نمی دهند؟ من نمی گویم تمام مردم حزب الله هستند، ولی چرا مذهبیهایی که حتی در تهران، به عنوان غیرمذهبی ترین شهر کشور، می بینیم، از مذهبیهایی که در تلویزیون و سینما می بینیم، به مراتب بیشتر هستند؟ چرا در سینما و تلویزیون ما دخترهای چادری وجود ندارند و اگر فیلمی اقتضا کند که چادر بر سر دختری بکنند، این چادر را بر سر دختری می کنند که در اصل چادری نیست، بلکه بدحجاب است؟ به راستی چرا در اکثر فیلمها، زنان فقیر و بدبخت را چادری نشان می دهند یا سعی می کنند چادر و حجاب را وسیله ای برای تظاهر و دورویی نشان بدهند؟ به راستی، آیا تمام اینها غیرعمدی و سهوی است؟

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    چرا باید به خودمان و تمام دنیا، از «دختر ایرانی» و «زن ایرانی» چهره ای بدحجاب را نشان بدهیم در حالی که حتی در تهران هم تعداد دخترها و زنهای چادری و حتی مانتوییهایی که حجابشان کامل است، بسیار زیاد است؟ آیا این ستم به مذهبیها نیست که هیچ سهمی از نام دختر یا زن ایرانی، به آنها نمی دهند؟

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}


    منبع: http://zahradust.blogfa.com/post-87.aspx


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    435
    مورد تشکر
    16 پست
    حضور
    4 روز 5 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0




    زن شهیده نسبت به مرد شهید یه خصوصیتی خاصی داره که غالبا خانم های شهید مظلوم وغریب تر از بقیه شهدا هستن وگمنام هستن بخاطر اقتدا به سرورشهیدشان حضرت زهرا {س}
    واین باعث میشه اخلاص شان بیشتر باشد وانشاالله حتما در آن دنیا اجر وثواب ومقام شان هم خیلی بلندمرتبه است



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    435
    مورد تشکر
    16 پست
    حضور
    4 روز 5 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0



    قطعه 40 گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها)؛ میزبان سه برادر که خیلی همدیگر را دوست داشتند؛ حسین، حسن و عباس صابری است؛ مادری که همه پسرانش را در راه اسلام فدا کرد و امروز در خانه‌ای قدیمی به یاد روزگاری که بر او گذشت، زندگی می‌کند.

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    مادر شهید حسن، عباس و حسین صابری

    مادر درد می‌کشد، دردهایی که همه از دلتنگی‌ بوده و دلتنگی‌هایی که با قاب عکس حسن، حسین و عباس‌اش زمزمه می‌کند. مادری که هنوز لباس‌های فرزندانش را به یادگار در کمد اتاق نگه داشته، گاهی آن را بر سینه می‌فشارد، می‌بوید و روی چشم‌هایش می‌گذارد؛ نفس عمیقی می‌کشد با لباس‌هایی که عطر تربت می‌دهد.

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    عکس امام(رحمة الله علیه)، مهر و جانماز و تسبیح و انگشتر و عطر شهیدان صابری

    مادری که سجاده و مهر و تسبیح و انگشتر فرزندانش را که به سرخی خون حسن و حسین و عباس تبرک شده است، به یادگار نگه داشته و تربت خاک فرزندانش را به دل سوخته‌اش می‌کشد تا کمی آرام شود.

    در روزهای 5 خرداد و 28 خرداد که مصادف با ایام شهادت برادران شهید عباس و حسین است، به دیدار این مادر شهید رفتیم؛ مادر چشمش به ساعت دیواری اتاق بود، لحظه شهادت پاره تنش را با چشم‌هایی اشکبار یادآوری می‌کرد.

    و اما در این مهمانی آلبوم عکسی است که مادر تحمل دیدنش را ندارد؛ چون عکس‌های بعد از شهادت فرزندانش در آن است؛ این عکس‌ها مدت‌ها توسط حسین آقا نگهداری می‌شد تا مادر نبیند؛ بعد از شهادت حسین این عکس‌ها به دست مادر رسید.


    بچه‌هایم را پای روضه امام حسین(علیه السلام) بزرگ کردم

    خاور نورعلی متولد 1321 در اصفهان هستم؛ از همان کودکی چادر سر می‌کردم؛ اگر هم اذیت می‌کردند، بیرون نمی‌رفتم. در 17 سالگی به تهران آمدم و در سال 1340 ازدواج کردم؛ آن موقع مسجدالنبی نارمک کنونی، سینما بود که بعد از انقلاب مسجد شد؛ همسرم در شرکت اتوبوسرانی کار می‌کرد.

    3 دختر و 3 پسر به نام‌های حسین، حسن و عباس دارم که پسرانم به شهادت رسیدند؛ حسین‌آقا شب اربعین سال 1341 به دنیا آمد و شب هفتم شهادتش در سال 1376 مصادف با شب اربعین بود. حسن‌آقا متولد 1349 بود که در عملیات «بیت‌المقدس 2» به شهادت رسید. عباس آقا شب میلاد حضرت علی‌اکبر(علیه السلام) در سال 1351 به دنیا آمد و پیکرش در روز عاشوای 1375 تشییع و به خاک سپرده شد.

    پسرانم همدیگر را خیلی دوست داشتند، ندیدم برادرهایی این طور بوده باشند؛ عباس آقا و حسین‌ آقا بعد از شهادت حسن آقا و حتی قبل از آن عشق و علاقه‌ای به این دنیا نداشتند تا بالاخره دعوت حق را لبیک گفتند.

    مسجد نزدیک خانه‌مان بود و بچه‌هایم را از کودکی به مسجد می‌بردم؛ وقتی که به ماه محرم نزدیک می‌شدیم، برای بچه‌ها لباس مشکی می‌گرفتم و پای روضه‌های امام حسین(علیه السلام) می‌نشستیم؛ آنها هم خیلی ایام عزاداری برای اباعبدالله(علیه السلام) را دوست داشتند.

    بعد که جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شروع شد، بچه‌ها راهی جبهه شدند؛ البته همسرم هم در آن اوایل جنگ به دزفول رفت، اما شهید نشد؛ او می‌گفت: «من لیاقت نداشتم» او بعد از شهادت پسرانمان در سال 1380 به رحمت خدا رفت.
    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    شهید حسن صابری

    * دومین پسرم، اولین شهیدمان بود


    حسن آقا پسر دومم بود که اول از همه‌شان در عملیات بیت‌المقدس 2 در منطقه ماووت عراق شهید شد؛ او قبل از اعزامش مخفیانه برگه اعزام را از پایگاه شهید بهشتی گرفت و به پادگان امام حسن(علیه السلام) رفت؛ حسن آقا از نیروهای گردان عمار بود؛ در آخرین اعزامش انگار می‌دانست می‌رود و دیگر برنمی‌گردد؛ از صبح تا ظهر 5 بار بیرون رفت و برگشت؛ همه این 5 بار او را از زیر قرآن رد می‌کردم و می‌بوسیدمش تا راهی شود؛ آن روز همان رفتن شد و چند روز بعد خبر شهادتش را آوردند.

    * پیکر شهدایی که کومله از درخت آویزان کرده بود

    حسن آقا و حسین آقا با هم در کردستان بودند، صدام برای سر آنها جایزه گذاشته بود. حسین آقا با شهید کاوه همرزم بود؛ تعریف می‌کرد: «یکی از کومله‌ها روی دیوار اتاق‌شان قاب عکس بلندی گذاشته بودند، پشت این عکس دریچه و مسیری بود، آن مسیر را طی کردیم و به کومله‌ها رسیدیم، آنها از دیدن ما غافلگیر شدند». حسن آقا هم از جبهه کردستان برای من تعریف می‌کرد و می‌گفت: «باغ زردآلو در اطراف مقر ما بود؛ بچه‌های بسیجی رفتند به آنجا تا کمی میوه بچینند، کومله‌ها در آنجا کمین کرده بودند؛ خبری از بازگشت بسیجی‌ها نبود، رفتم و دیدم کومله، بچه‌های ما را سر بریدند، آنها را از درخت آویزان کردند و دل و روده‌شان را بیرون ریخته‌اند».

    * پیامی که حسن‌آقا بعد از شهادتش داد

    بعد از شهادت حسن‌آقا و در همان دوران جنگ، صدام می‌خواست شیمیایی بزند؛ به همراه مادرم به اصفهان (فرح‌آباد) رفتم. منزل خاله‌ام آنجا بود. همان شب اول که به مسافرت رفته بودم، حسن آقا به خوابم آمد و گفت: «برای چه به اینجا آمدی؟! کسی نیست قاب عکس‌های مرا تمیز کند!» گفتم: «من الان رسیدم، فردا شب می‌آیم» آن شب چهارشنبه بود و ماندم. شب جمعه را هم در اصفهان بودم.

    شب جمعه حسن آقا دوباره به خوابم آمد و گفت: «نیامدی ها! ببین قاب عکس‌های مرا کسی نیست تمیز کند!» بیدار شدم و نشستم. خاله‌ام گفت: «برای چه دو شب است بیدار می‌شوی؟!» گفتم: «حسن می‌آید به خوابم و می‌گوید برای چه آمدی، کسی نیست قاب عکس‌های مرا تمیز کند».

    به همراه خاله‌ام به زیارت امامزاده قاسم در اصفهان رفتیم؛ خاله‌ام گفت: «وقتی حسن شهید شد، برف می‌آمد، نمی‌دانستیم که حسن‌آقا 3 روز است، شهید شده. در عالم رؤیا یکی به من گفت: بیا امامزاده قاسم، گفتم: برای چی؟ گفت: نوه خواهرت شهید شده، اینجا دفن شده است!»

    خاله‌ام می‌گفت: «مطمئن باش حسن آقا جای بدی نرفته؛ من هم دلم می‌سوزد، اما جای اینها خوب است» از آن به بعد هر جا که می‌خواستم بروم اول غبار قاب عکس بچه‌ها را می‌گیرم.

    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    شهید عباس صابری




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    435
    مورد تشکر
    16 پست
    حضور
    4 روز 5 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0

    مادری که الگویش ام البنین (سلام الله علیها) است





    مادر ۴شهید برادران بارفروش در مدینه النبی(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در بین زائران خانه خدا آروزی عزت اسلام و ظهور امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و سلامتی مقام معظم رهبری دارد.

    به گزارش فارس به نقل از پایگاه اطلاع‌رسانی نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت، مادر چهار شهید محسن،جواد، اصغر و رضا بارفروش از شهدای 8 سال دفاع مقدس امسال برای بار پنجم در سفر معنوی حج تمتع حضور یافته و خبرنگار این پایگاه در مدینه‌النبی(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مصاحبه‌ای با این مادر 4 شهید که الگویش را ام‌البنین مادر 4 شهید در کربلا می‌داند، انجام داده است.
    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    گفت و گو با مادر چهار شهید دفاع مقدس که این روزها در مدینه منوره مهمان رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است.

    روایت نخست، سال‌های دور: آن روز صبح، مادر دست بچه‌هایش را گرفت و به مکتب برد، آقای معلم را صدا زد و گفت: بچه‌هایم را برای درس خواندن آورده‌ام، اما شنیده‌ام شما چوبی داری که هر از گاهی بچه‌ها را با آن تنبیه می‌کنی. آمده‌ام حجت تمام کنم، اگر قول می‌دهی دست روی بچه‌های من بلند نکنی، اسم‌نویسی‌شان کنم، قول می‌دهی؟ آقای معلم لبخندی زد و گفت: چشم! بچه‌های شما رنگ ترکه را به خود نمی‌بینند. خیال مادر راحت شد، به پسرانش گفت: بروید سر کلاس. هر کس نازک‌تر از گل به شما گفت، مادرتان را صدا کنید.

    روایت دوم، سال‌های نزدیک: مادر آمده بود عمره. یک روز که از مسجدالنبی(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، خسته به هتل بازگشت، دلش گرفت. چشمان معصوم اصغر، محسن، جواد و رضا را مدام مقابل چشمانش می‌دید و بغض می‌کرد. سال‌ها از شهادت آنان می‌گذشت، ولی آن شب مادر بدجور هوایی شده بود. کمی اشک ریخت و خوابش برد. ناگهان دید که در باز شد و بچه‌ها یکی، یکی وارد اتاق شدند. هر چهار نفر، شانه به شانه ایستادند، مادر سلام کرد و گفت: خوش اومدین مادر به فداتون، کجا بودین؟ رضا لبخندی زد و گفت: سلام مامان جون! اومدیم تبریک بگیم. مادر گفت : تبریک چرا؟ بچه‌ها گفتند: شما یادت رفته، ولی ما یادمون مونده که فردا روز مادره، هر چهار نفر قرار گذاشتیم بیاییم، دستت رو ببوسیم و روزت رو تبریک بگیم. بچه‌ها دست مادر را بوسیدند و مادر روی ماهشان را. همان لحظه از خواب پرید، رو کرد به مسجدالنبی و گفت: قربان میهمان نوازی‌ات یا رسول‌الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم).

    روایت سوم، همین روزها: درست در طبقه دهم یکی از همین هتل‌های مدینه، مادری به میهمانی پیامبر آمده که سال‌ها قبل، چهار پسرش را به قربانگاه عاشقی برده و حجش را تمام کرده است. وقتی برای مصاحبه سراغ او رفتیم، فهمیدیم که کار بسیار دشواری پیش رو داریم. سخت است، خیلی سخت است که در چشمان مادری خیره شویم و از او بپرسیم: خبرشهادت فرزندت را چه‌طور شنیدی؟ وای اگر بخواهیم این سؤال را چهار بار تکرار کنیم. مادر چهار برادر شهید،محسن، جواد، اصغر و رضا بارفروش بخشی از داستان زندگی‌اش را برای ما تعریف کرد؛ داستان شهادت فرزندانش را. حرف‌هایش که تمام شد؛ گفت: شما نمی‌فهمید، من چه کشیده‌ام. کمی فکر کرد و دوباره تأکید کرد: نه، شما درک نمی‌کنید. پیرزن راست می‌گفت، ما نمی‌دانیم او با خدا چه معامله‌ای کرده است.

    چهار سجده عشق

    سجده اول

    محسن یک دست و یک پایش را در جبهه از دست داده بود؛ یک روز مادر به او گفت: پسرم تو دیگر تکلیف نداری. فعلا برای مدتی قید جبهه را بزن. محسن جواب داد: درست که نمی‌توانم مثل قدیم بجنگم، اما کارهای تدارکاتی را که می‌توانم انجام بدهم. از مادر اصرار و از محسن انکار. در نهایت حاج خانم خندید و گفت: تو می‌خواهی کار خودت را بکنی، فقط مراقب خودت باش. محسن 23 ساله به مادر قول داد مراقب خودش باشد، اما زیر قولش زد. در عملیات کربلای 5 ، زیر آتش سنگین دشمن در شلمچه کربلایی شد. وقتی به حاج خانم خبر دادند، زیر لب «یا حسین» را زمزمه کرد و خطاب به محسن گفت: می‌دانستم برای خودت نقشه‌ها کشیده بودی، شهادتت مبارک محسنم.دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    سجده دوم

    همه مردم آمده بودند تا رزمندگان را بدرقه کنند. تازه یک هفته از شهادت محسن گذشته بود. مادر آمده بود تا جواد را بدرقه کند. رفت سراغ فرمانده و گفت: من تازه داغ دیده ام؛ هنوز جگرم از شهادت محسن می‌سوزد؛ مراقب آقا جواد باشید. جواد 22 ساله دست مادر را بوسید راه افتاد، اما حس مادرانه دروغ نمی‌گوید. یک روز که از خواب بیدار شد، سراسیمه سراغ رادیو رفت و شنید که رزمندگان، عملیات داشته‌اند و چند نفری شهید شده اند. همان موقع رو به همسرش کرد و گفت: می‌دانم جوادم هم شهید شد. چند روز بعد، همان آقای فرمانده سراغ مادر آمد و گفت: شرمنده‌ام مادر، باید زودتر به شما خبر می‌دادم، جواد چند روز پیش شهید شد، اما به خواب من آمد و گفت مادرم تازه داغ دیده، چند روز بعد خبرش کن. مادر گفت: همان روز خودم فهمیدم؛شهادتت مبارک جوادم.دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    چند روز بعد، مراسم هفت جواد و چهلم محسن را همزمان در یک مسجد برگزار کردند.

    سجده سوم

    اصغر، پاورچین پاورچین به سمت حمام رفت. در را بست تا وضو بگیرد، می‌خواست کسی از خواب بیدار نشود. ناگهان مادر در حمام را باز کرد و گفت: بیا بیرون عزیزم، برو آشپزخانه راحت وضو بگیر. هر شب که تو نماز شب می‌خوانی من بیدارم. نترس! اگر من بدانم ریا نمی‌شود. چند روز بعد، اصغر 16 ساله از مادر اجازه گرفت و راهی جبهه شد. مادر دو داغ دیده بود، اما نمی‌توانست سد راه سعادتمندی فرزندانش بشود. قرار بود اصغر یک ماه بعد بازگردد، اما حدود 9 ماه از او خبری نشد. مادر هر شب تا صبح دعا می‌خواند و گریه می‌کرد: خدایا بلایی سر اصغر کوچکم نیاید! اما پس از 9 ماه، یکی از جبهه آمد و گفت: از اصغر برایتان خبر آوردم. مادر گفت: می‌دانم! پیکرش را پیدا کردید؟ گفت: بله، همان شب اولی که به جبهه رسید، شهید شد. مادر گفت: شهادتت مبارک اصغرم.دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    سجده چهارم

    رضا پسر فعال و پر جنب و جوشی بود. مادر انگار یک جورهایی دیگری دوستش داشت. به قول قدیمی‌ها، گل سر سبد بچه‌ها بود. رضا، در یکی از عملیات‌ها مجروح شده بود و دیگر نمی‌تواست به جبهه برود. عضو رسمی سپاه شده بود و مدام برای پیش برد امور جنگ به ماموریت می‌رفت. حاج خانم می‌گوید: پس از همه بچه‌ها، دلم خوش بود به رضا. اصلا قیافه‌اش را که می‌دیدم کیف می‌کردم. مادر با هزار و یک آرزو، دامادش کرد اما مدتی بعد، درست روز عید فطر، رضا هم حین ماموریت دچار سانحه رانندگی شد و رفت به ملاقات برادرانش. حاج خانم وقتی خبر را شنید، گفت: رضا خیلی زرنگ بود، می‌دانستم که از قافله جا نمی‌ماند. شهادتت مبارک جان مادر!دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}

    ما کجا و ام‌البنین کجا؟

    مدام سعی می‌کند، بغضش را مهار کند، هر از گاهی با گوشه چادر مشکی‌اش، چشم‌ها را خشک می‌کند. می‌گوید: این برای پنجمین بار است که به حج تمتع می‌آیم. یک بار برای خودم حج را انجام دادم و چهار بار برای چهار فرزند شهیدم. من در قبال فرزندانم از خدا هیچ طلبی ندارم. در همین قبرستان بقیع، حضرت ام‌البنین دفن است که او هم چهار شهید داد، اما شهیداناین خانم کجا و شهیدان من کجا! همه فرزندان من فدای خاک پای عباس او. از خدا چیزی جز عزت اسلام و ظهور امام عصر را نمی‌خواهم. آمده‌ام برای سلامتی رهبر عزیزمان دعا کنم؛ آمده‌ام برای قبر گمشده فاطمه اشک بریزم که داغ ما کجا و داغ‌های او کجا.

    می‌گوییم: حاج خانم در قبال این فرزندان شهیدت یک چیز از خدا بخواه!، لبخند می‌زند و می‌گوید: تنها یک خواسته دارم. دوست دارم در همین سفر حج، در همین مدینه و مکه، در همین قبرستان بقیع، یک بار چشمم به جمال مهدی فاطمه(سلام الله علیها) روشن شود. دوست دارم چند لحظه او را ببینم و بگویم آقا جان! چهار فرزندم شهید شده‌اند، اما جان عالمی باید به فدای شما شود. از من این هدیه‌های کوچک را قبول کن. خدا کند در این سفر به آرزویم برسم. شما هم دعا کنید.

    آری انقلاب اسلامی به برکت چنین مادران و پدران و تربیت فرزندانی مانده است،آنها جان خود یعنی عزیزترین داشته خود را در راه حفظ اسلام و قرآن خالصانه در راه خدا فدا کردند.


    شادی روح این 4 شهید کربلایی فاتحة مع الصّلوات
    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}




  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    281
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    18

    شهيده مريم فرهانیان در قامت يك خواهر(1)




    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    شهيده مريم فرهانیان در قامت يك خواهر(1)






    گفتگو با سميره فرهانيان
    درآمد
    رابطه بسيار صميمي مريم با خواهر بزرگش، حتي فراتر از رابطه مادر و فرزندي است، از همين رو سميره، هنگامي كه از او و برادر شهيدش سخن مي‌گويد، آشكارا سوز دل يك مادر را در كلامش مي‌توان احساس كرد، مادري قوي و از شيرزنان خطه جنوب.
    از مريم و مهدي بگوييد.
    فاطمه و عقيله و مريم توي سپاه آبادان بودند و كارهاي خير زياد مي ‌كردند و حرفي هم در اين باره به كسي نمي‌گفتند. مريم كه شهيد شد، تازه عده‌اي آمدند و اين چيزها را گفتند. ما از كساني كه سراغ مريم را مي‌گرفتند، اين چيزها را فهميديم. مهدي و مريم هم خيلي با هم مأنوس بودند. موقعي كه مهدي شهيد شد، مريم خيلي ناراحت بود و بي‌قراري مي‌كرد و مي‌گفت، «من بايد دنبال مهدي بروم.» پدرمان، مريم و بقيه خواهرها را از آبادان بيرون برده بود. مريم در آنجا آرام و قرار نداشت و همه را كلافه كرده بود و مي‌گفت بايد برگردم آبادان. او را برگردانديم. توي آبادان هم در بيمارستان كار مي‌‌كرد و همراه خواهرهايم فاطمه و عقيله به مجروحين مي‌رسيد. بعد كه فشار جنگ كمتر شد و مجروحين را بيشتر به شهرهاي ديگر مي‌بردند، كارش در بيمارستان كم شد. ديگر اين كار او را ارضا نمي‌كرد و به بنياد شهيد رفت تا به خانواده‌هاي شهدا، جانبازان و مجروحان رسيدگي كند. قبل از شهادتش هم خواب مهدي را ديده بود.
    شهادت مهدي به چه شكلي بود؟
    مهدي در مهرماه،‌يعني يك ماه بعد از شروع جنگ شهيد شد. در مارد در آبادان عمليات داشتند كه در آنجا تير مي‌خورد و دوستانش عقب‌نشيني مي‌كنند و نمي‌توانند فوري جنازه او را بياورند.
    نحوه شهادت مريم چگونه بود؟
    يك مادر شهيد از او درخواست كرده بود كه سر خاك فرزندش برود و سال پسرش را بگيرد و از طرف او برود سر قبرش فاتحه بدهد. مريم و دوستانش براي اينكه وصيت او را انجام بدهند، راه مي‌افتند كه به گلزار شهدا بروند كه دشمن منطقه را مي‌زند. دوستانش مي‌گويند هر چه به او گفتيم كه مريم! شرايط خطرناك است، گفت بايد بروم. به هر حال اول هر سه آنها زخمي مي‌شوند و مريم شهيد مي‌شود. آن روزها جنگ بود و وسيله هم گير نمي‌آمد. نمي دانم با چه وسيله‌اي رفته بودند. خمپاره كه مي‌خورد، مريم توي گودالي كه پر از علف بوده، مي‌افتد. خانم سامري خيلي سعي مي‌كند وسيله‌اي گير بياورد كه او را برساند بيمارستان، ولي او در وسط راه شهيد مي‌شود. تركشي كه مريم را شهيد كرد، خيلي كوچك بود و مستقيماً به قلبش خورد.
    از ويژگي‌هاي اخلاقي خواهرتان بگوييد.
    مريم از همان كوچكي با همه ما فرق مي‌كرد. هميشه به پدرم مي‌گفت كه خواب امام زمان(عج) يا ساير ائمه را ديده است. نماز خواندنش با فكر و عميق بود. از غيبت نفرت عجيبي داشت و هر جا مي‌ديد دارند درباره كسي حرف مي‌زنند، بلافاصله بلند مي‌شد و مي‌رفت. هم خودش و هم مهدي خيلي منظم بودند. وقتي دفتر و كتاب‌هايشان را مي‌ديدم، كيف مي‌كرد. يك بار نديدم كه روي آنها خط خوردگي وجود داشته باشد. هيچ وقت نديدم از درسي بنالد و گلايه كند. از همان دبستان تا دبيرستان، درسش را مرتب خواند و مزاحمتي درست نكرد. براي درست خواندنش برنامه خاصي داشت. روزها مي‌خوابيد و شب‌ها كه خلوت بود و همه خواب بودند، بيدار مي‌نشست و درس مي‌خواند. بالاي پشت بام يك اتاقك بود كه آن را با مهدي تبديل به كتابخانه كرده بودند. مي‌رفت و توي گرماي سخت آبادان، آنجا مي‌نشست و درس مي‌خواند. مثل بچه‌هاي لوس امروز هم نبود كه بگويد درس مي‌خوانم، تقويتم كنيد و براي غذا خوردن، ادا در بياورد. به قدري قانع بود كه حد نداشت. يك بار آمد خانه ما. من تازه زايمان كرده بودم. بر حسب تصادف من آن روز نان نداشتم. مستأجر هم بودم. مانده بودم چه كار كنم و چه غذايي به او بدهم. مريم پرسيد، «چته، ‌چرا داري تاب مي‌خوري؟ » گفتم،‌ «نون نداريم، مي‌خواهم برايت برنج بگذارم.» گفت، «حوصله داري؟» يادم نمي‌رود كه يك مشت نان خشك داشتيم، نشست و همان‌ها را با چنان اشتهايي خورد، انگار كه بهترين نان را توي سفره گذاشته‌ام. يك ذره قيد و بندهاي اين جوري را نداشت. وقتي يادم مي‌آيد، بغضم مي‌گيرد. هميشه همين طور بود. مهدي هم عجيب دل مهرباني داشت. هر وقت مادرمان مي‌رفت نان بپزد، بالاي سرش چتر مي‌گرفت كه باران اذيتش نكند. مادرم براي نان پختن براي ما دخترها نوبت گذاشته بود. مهدي مي‌گفت، «براي من هم نوبت بگذاريد. من هم از اين نان مي‌خورم» انصافاً از ما هم بهتر خمير مي‌گرفت. خيلي مراقب مادرمان بود، براي همين مادرم بعد از شهادت مهدي خيلي صدمه خورد و بعد هم كه شهادت مريم پيش آمد، كمرش شكست. نه كه مادرم از عراق آمده بود و در اينجا كسي و كاري نداشت، ما بچه‌ها همه كس او بوديم و رفتن مهدي و مريم بيمارش كرد.
    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    پدر شما زود فوت كردند؟
    خوشبختانه نه، همه ما ازدواج كرده بوديم كه حاج لطيف فوت كرد.
    از روحيات ايشان بگوييد؟
    بعد از شهادت مريم، پدرم دست كم دو هفته يك بار مي‌آمد آبادان و مي‌رفت سر خاك آنها. من هر وقت مي‌رفتم قبرستان، مي‌ديدم سنگ قبر آنها برق مي‌زند. پدرم خيلي آدم مقيدي بود. هميشه روزه بود و هر وقت از كار فراغت پيدا مي‌كرد، قرآن و دعا مي‌خواند. بسيار مقيد به نان حلال بود. مريم هم خيلي روزه مي‌گرفت. شنيدم كه يك سال تمام روزه گرفته بود. وقتي پرسيدند، «چرا اين كار را مي‌كني؟» گفته بود، «مي‌خواهم خودم پيشاپيش براي خودم خيرات بفرستم»
    از خاطرات شيريني كه از خواهرتان داريد چيزي به يادتان مانده؟
    مريم و فاطمه و عقيله در آبادان بودند. جواهر هم بود، ولي بعد كه ازدواج كرد، رفت. فاطمه مي‌گفت هر وقت ما را جايي دعوت مي‌كردند، مريم پيشاپيش مي‌رفت و به آنها مي‌گفت كه آبگوشت درست كنيد. يك روز من صدايم درآمد و پرسيدم، «خسته شدم از بس آبگوشت خوردم. چرا ما هر جا مي‌رويم به ما آبگوشت مي‌دهند؟» مريم گفت، «من به آنها مي‌گويم. هم من دوست دارم، هم راحت است و صاحبخانه به درد سر نمي‌افتد.» بسيار بخشنده و سخاوتمند بود. يك وقت‌هايي چيزهايي را برايش مي‌دوختم و او همه را مي‌بخشيد به هر كسي كه كمترين علاقه‌اي به آنها نشان مي‌داد. كوچك‌ترين توجهي به دنيا نداشت. جنگ كه شروع شد، ما ده دوازده‌ نفري توي يك اتاق زندگي مي‌كرديم. من چرخ دستي‌ام را برده بودم و براي خواهرها و كساني كه مي‌توانستم با چه زحمتي لباس مي‌دوختم و او اين طور مي‌بخشيد و مي‌گفت آنها بيشتر احتياج دارند.
    خودش خياطي بلد بود؟
    آره، با سليقه بود و با عرضه. از پس كارهايش بر مي‌آمد. خيلي علاقه داشت. توي كارهاي خانه خيلي خوب بود؛ اما بيرون خانه هم حسابي فعال بود.
    بيشتر تحت تأثير چه كسي بود؟
    برادر شهيدمان مهدي، بعد هم با من چون دختر بزرگ خانواده بودم و بچه‌هايم نوه بزرگ خانواده بودند و او خيلي با آنها انس و الفت داشت. هميشه مي‌گفت اگر من شهيد بشوم، سميره بيشتر از مادرم اذيت مي‌شود.
    از نظر قيافه و اخلاقه به چه كسي شبيه‌تر بود.؟
    از نظر قيافه شبيه من بود، اما حالا دختر فاطمه خيلي به او شبيه است. از نظر اخلاق هم فاطمه از همه بيشتر به او شباهت دارد.
    آيا با دخترهايتان در مورد خاله‌شان صحبت مي‌كنيد؟ تأثير مريم بر آنها چيست؟
    دخترم خيلي كوچك بود كه مريم شهيد شد. حالا هم خيلي يادش مي‌كند.
    فرق برادر و خواهر شهيدتان با جوان‌هاي حالا چيست؟
    والله همان موقع هم آنها با جوان‌هاي هم سن و سالشان فرق داشتند. اين طور نبود كه همه جوان‌هاي آن دوره سرشان تو اين حساب و كتاب‌ها باشد. آنها هم اتلاف وقت‌هاي مخصوص خودشان را داشتند. مهدي از آن پسرهايي نبود كه موهايشان را بلند مي‌كردند و دائماً دنبال خريدن اين بلوز و آن بلوز بودند. يك بار هم من برايش پيراهن دوختم، برد و آن را بخشيد! خيلي ساده مي‌پوشيد. تميز و مرتب و آراسته بود. هر دوتايشان هميشه مرتب بودند، اما دنبال مد و اين برنامه‌ها نبودند. كلاً با بقيه بچه‌ها فرق داشتند. هميشه كتاب‌هاي مذهبي و مبارزاتي را مطالعه مي‌كردند، يك بار هم نزديك بود گرفتار شويم.
    چطور؟
    مريم و مهدي توي كتابخانه روي پشت بام چند تا كتاب ممنوع هم داشتند. اعلاميه‌هاي امام هم بود. مهدي گفته بود كه اگر وضعيت خاصي پيش آمد، همه آنها را به دست احمد برسانيم. يك شب مهدي از شدت دل درد كبود شده بود. مريم دويد سر كوچه و تلفن زد به اورژانس. ماشين كه آمد، جواهر به آنهايي كه روپوش سفيد داشتند، مشكوك مي‌شود و به مريم مي‌گويد گمان نكنم اينها دكتر باشند. از وقتي آمده‌اند، دائماً‌ به گوش و كنار خانه سرك مي‌كشند و اگر علي جلويشان را نمي‌گرفت، مي‌خواستند روي پشت بام هم بروند. مهدي با ايما و اشاره به مريم حالي مي‌كند كه چه بايد بكند و او مي‌رود و كتاب‌ها و اعلاميه‌ها را بر مي‌دارد و از خانه مي‌زند بيرون و با هزار زحمت، آنها را به دست احمد مي‌رساند. بچه‌ها هم حواسشان را جمع مي‌كنند كه يك وقت آن دكتر قلابي‌ها به مهدي آمپولي نزنند و يا به او دارو ندهند. متأسفانه مشكلات زندگي خيلي از خاطره‌ها را از ياد آدم مي‌برد.
    شما تقريباً حكم مادر را براي خواهر و برادر شهيدتان داشتيد...
    همه كارهايشان به عهده من بود. بردن به بيمارستان، خريد لباس، مدرسه و همه چيز. بقيه خواهر و برادرها فعاليت سياسي مي‌كردند، اما بعد از شهادت مهدي و مريم،‌ من همچنانن در كنار مادرم بودم.
    حضور اين دو شهيد را چگونه احساس مي‌كنيد؟
    هر وقت به مشكلي بر مي‌خورم. سر خاك مريم مي‌روم و كمك مي‌گيرم. گاهي كمكم مي‌كند. با او حرف مي‌زنم و مي‌گويم، «از خدا بخواه كمكم كند» دوستانش هم مي‌گويند هر وقت سر خاكش مي‌رويم، حاجتمان را مي‌گيريم. خيلي پاك بود. خيلي شجاع بود. دل و جرئت عجيبي داشت. از همان بچگي نترس و زرنگ بود. ديوار راست را بالا مي‌رفت. مهدي هم خيلي نترس بود، ولي آرام بود.
    منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 27



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    281
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    18

    شهيده مريم فرهانيان در قامت يك خواهر(2)




    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    شهيده مريم فرهانيان در قامت يك خواهر(2)






    گفتگو با رساله فرهانيان
    درآمد
    خاطرات خواهر كوچك‌تر، به ويژه هنگامي كه با ياد مهرباني‌ها و گذشت‌هاي بي حد و حصر او در هم مي‌آميزد، سخن گفتن از او را براي خواهران و برادرانش دشوار مي‌سازد. فقط اداي دين نسبت به آن شهيد بزرگوار بود كه رساله فرهانیان را به رغم كسالت ناشي از بيماري، به این گفت‌وگو برانگيخت كه از ايشان سپاسگزاريم.
    خاطراتي را كه از خواهر و برادر شهيدتان داريد، بيان كنيد.
    اول از مهدي مي‌گويم كه كمتر درباره‌اش صحبت كرده‌اند. مادرم مي‌گفت مهدي از همان بچگي خيلي دلسوز بود. از همان بچگي وقتي غذايي را سر سفره مي‌آوردند، بين همه به تساوي تقسيم مي‌كرد و آخرش اگر چيزي مي‌ماند، براي خودش بر مي‌داشت. مثلاً هندوانه و خربزه را طوري تقسيم مي‌كرد كه انگار خط كش‌ گذاشته بودند. يا مثلاً وقتي مادرم نان محلي مي‌پخت، مي‌رفت بالاي سر او چتر مي‌گرفت. هميشه با مادرمان و خواهرها صحبت مي‌كرد كه آيا چيزي احتياج داريم يا نه. زياد توقع هم نداشت و هيچ چيز از كسي نمي‌گرفت. پدرم به همه ما مختصر پول توجيبي مي‌داد. مهدي تا وقتي كه خود پدرمان پول را نمي‌داد، يك كلمه هم حرف نمي‌زد. خيلي اهل مطالعه بود حدود كلاس اول دبستان بود كه يك شب خواب مي‌بيند كه يك آقاي سيدي از اسب سفيدي پايين آمده و گفته بود، «كف دستت را باز كن.» و يك، يك ريالي كف دست مهدي مي‌گذارد. مهدي وقتي اين را براي پدرمان تعريف مي‌كند،‌ پدر خيلي تعجب مي‌كند و او را در آغوش مي‌گيرد و مي‌بوسد و مي‌گويد، «اين آقا امام زمان(عج) بوده‌اند.» از آن موقع به بعد، پدرمان توجه خاصي به مهدي داشتند و به او گفته بودند، «هر وقت از اين خواب‌ها ديدي به من بگو تا من يك چيزي به تو بدهم» كلاس دوم و سوم دبستان بود كه معلم ديكته‌هاي بچه‌ها را مي‌داد او تصحيح كند. خيلي سالم و فعال بود و هميشه ورزش مي‌كرد. خيلي كوچك بود كه خواندن كتاب‌هاي دكتر شريعتي و شهيد مطهري را شروع كرد و به ماها هم مي‌گفت كه مطالعه كنيم. با مريم روي پشت بام يك كتابخانه درست كرده و كتاب‌ها را آنجا گذاشته بودند. مهدي به ما گفته بود كه اگر شك كرديد كه مامور ساواك در اطراف خانه هست، كتاب‌ها را ببريد خانه همسايه‌مان، مادر احمد، بگذاريد. يك شب مهدي رفته بود بيرون و من و خواهرم، جواهر، تا شك كرديم، دو تا كارتن كتاب‌هاي مهدي را برديم خانه احمد. جواهر گفت، «هنوز كه كسي نيامده»، گفتم، «تا شب است و كسي نمي‌بيند، بيا اينها را ببريم.» بعد از نيم ساعت مهدي كه برگشت، ما خواستيم مثلاً‌ به او نشان بدهيم كه سرمان توي حساب است و اهل فعاليت و اين حرف‌ها هستيم. مهدي ناراحت شد كه، «چرا هنوز چيزي نشده، خودتان را لو داديد و كتاب‌ها را برديد؟ من گفتم هر وقت اوضاع خيلي خطرناك شد، اين كار را بكنيد.» او نمي‌خواست كه حتي مادر احمد هم بفهمد كه او اين كتاب‌ها را دارد. خلاصه فرداي آن روز رفت و كتاب‌ها را آورد. مريم از نظر درسي مثل مهدي نبود، ولي درسش بد نبود. او دنباله فكر مهدي را گرفته بود و خواندن كتاب‌هاي غيردرسي را بيشتر دوست داشت. خيلي با گذشت بود و هيچ وقت يادم نمي‌آيد كه چيزي را براي خودش خواسته باشد. سميره براي همه ما لباس مي‌دوخت و مريم هيچ وقت اصرار نمي‌كرد كه اول لباس مرا بدوز. خيلي موقر و متين بود. دختر يكي از همسايه‌هاي ما بود كه زياد مي‌خنديد و مريم از اينكه او توي كوچه و خيابان رعايت نمي‌كرد، ناراحت بود. من به او گفتم، «دو سه بار كه آمد دنبالت، كاري را بهانه كن، خودش مي‌رود.» مريم هم همين كار را كرد و نتيجه داد. خيلي مراقب حجابش بود.
    در دوره جنگ چه فعاليت‌ هايي داشت؟
    فاطمه و حسين و علي بيشتر مي‌دانند، چون اينها هميشه در كنار هم بودند. من حدود يك سال و تا وقتي كه دخترم زينب به دنيا آمد، در اهواز منزل خواهر شوهرم بودم و بعد رفتيم ماهشهر.
    مريم در آنجا به ديدن شما مي‌آمد؟
    يكي دو بار آمد. توي بيمارستان كار مي‌‌كرد. دوره نظري بود و پدر و مادرم اصرار داشتند كه درسش را ادامه بدهد. در آن دوره خواستگار هم زياد داشت و به خصوص مادرم خيلي نگران بود كه آينده او چه مي‌شود. مريم مي‌گفت مي‌خواهم همسر يك جانباز نابينا بشوم.
    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    خبر شهادت مريم را چگونه شنيديد؟
    شب قبل از شهادت مريم خواب ديدم مهدي آمده و با اصرار مي‌خواهد دختر مرا با خودش ببرد. دخترم هفت ماهه بود. مهدي مي‌خواست برود مسجد محله خودمان. من گفتم، «بگذار كهنه و لباس بچه را تميز كنم، بعد او را ببر.» مهدي گفت، «نه! همين‌ جوري مي‌برم.» خلاصه او را به زور برد. از خواب بيدار شدم، در حالي كه دلشوره عجيبي داشتم و نمي‌دانستم چه اتفاقي پيش‌آمده. خود را مشغول كار خانه كردم بلكه اضطرابم كمي فروكش كند. ساعت ده و نيم بود كه ديدم در مي‌زنند و شوهر خواهرم را مي‌خواهند. بعد به او گفته بودند كه خواهرشان شهيد شده و آمده‌ايم بگوييم كه خودشان را براي تشييع جنازه برسانند. به هر حال شوهر خواهرم گفت كه بايد برويم آبادان كه همه افراد خانواده جمع شده‌اند. من گفتم، «چطور شده كه اينها جمع شده‌اند؟» آن روزها آبادان در محاصره بود و رفتن به آبادان آسان نبود. من راستش گمان نمي‌كردم مريم شهيد شده باشد. هميشه هم وقتي با خودش شوخي مي‌كردم و مي‌گفت مي‌خواهم شهيد بشوم، مي‌گفتم، «خيالت تخت، زن‌ها شهيد نمي‌شوند.» من بيشتر فكرم متوجه علي بود و نگران اين بودم كه پدر و مادرم اين حادثه را چگونه تحمل خواهند كرد. بالاخره به گلستان شهدا رسيديم. مراسم تدفين انجام شده بود و من مريم را اصلاً نديدم. شوهر جواهر قسم مي‌خورد موقعي كه شما رسيديد، مريم چشم‌هايش را بست. وقتي خواب شب قبل را براي مادرم تعريف كردم،‌حيرت كرد.
    شهادت مريم بر همسن و سال‌هاي او چه تأثيري داشت؟
    ما كه همه پراكنده شديم، ولي قطعاً روي همه ما و دوستانش تأثير داشت.
    آيا حضور او و برادرتان را در زندگي‌تان حس ‌مي‌كنيد؟
    بله، بچه‌هايم به من مي‌گويند، «مادر! جنگ تمام شد و رفت و تو هنوز توي آن حال و هوايي؟» خوشبختانه بچه‌ها و همسرم هم با من همفكر هستند. همسرم مي‌گويد، «يك وقت كه مي‌خواهم صدايم را براي تو بلند كنم، احساس مي‌كنم تو امانت اينها هستي و نمي‌توانم. من مطمئنم اگر تو از من ناراحت شوي، آنها ناراحت مي‌شوند.» خوشبختانه بچه‌ها هم آنها را خوب مي‌شناسند، مخصوصاً سالگردشان كه مي‌شود از من مي‌خواهند برايشان از آنها تعريف كنم.
    كدام يك از بچه‌هايتان به آنها شبيه‌ترند؟
    پسرم محسن در تمام بچه‌هاي فاميل از همه به مهدي شبيه‌تر است. شوهر خود من دوست مهدي بود. يك وقت‌ها با پسرم جايي مي‌روند، همه مي‌گويند كه چقدر شبيه دايي‌اش است. دختر فاطمه خانم كه اسمش مريم است، مي‌گويند شبيه اوست.
    كدام يك از ويژگي‌هاي اخلاقي او يادتان مانده؟
    گذشت و مهربان‌اش. من وقتي ازدواج كردم، دائماً دور من مي‌پلكيد و راهنمايي‌ام مي‌كرد. خيلي از من مواظب مي‌كرد. توي عروسي ما، هر چه اصرار كردم با ما عكس بگيرد، قبول نكرد تا موقعي كه مهدي آمد و مريم كنارش نشست و عكس گرفت. ساده‌ترين لباسش را پوشيده بود. اصلاً اهل ظاهرسازي نبود. سميره يك مانتوي چهارخانه برايش دوخته بود، من گفتم چقدر قشنگ است. بلافاصله، هر جوري كه بود مانتو را داد به من. خيلي با گذشت و مهربان بود.
    منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 27



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    281
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    18

    شهيده مريم فرهانيان در قامت يك خواهر(3)





    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    شهيده مريم فرهانيان در قامت يك خواهر(3)






    گفتگو با فرهاد فرهانيان
    درآمد
    با وجود اندوهي كه هنوز پس از سالها از فراق خواهر و برادر بر دل دارد، معتقد است كه نشناختن ارزش‌هائي كه شهدا در راه آنها جان باختند، ده‌ها بار جانگدازتر از فقدان آنهاست. شهدا اجر خود را گرفته‌اند و اين مائيم كه با بهره نبردن از سيره آنان ضرر مي‌كنيم.
    به عنوان بزرگ‌ ترين برادر شهیده مريم فرهانیان، از رفتار و اخلاق او نكاتي را بيان كنيد.
    خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد گمان مبريد كه شهدا مرده‌اند، بلكه آنها زنده‌اند و نزد خدا روزي دارند. در دوران كودكي بسيار مؤدب و خوب بود. بسيار پايبند عقايدش بود. خيلي هم خدمت كرد. زمان جنگ هم كه از آبادان رفتيم ميانكوه، ذوق داشت كه برگردد آبادان و اصلاً نمي‌توانست بايستد. بالاخره هم رفت آبادان و خيلي هم زحمت كشيد و خدمت كرد. مثل يك دكتر كامل شده بود. حتي مي‌خواستند او را استخدام كنند، ولي از آنجا بيرون آمد و به بنياد شهيد رفت و بيشتر وقتش را با خانواده‌هاي شهدا و خانواده‌هاي فقير مي‌گذراند. بسيار مؤمن و پايبند دين بود و با برادر شهيدمان، مهدي، خيلي انس داشت. كاملاً معلوم بود كه مال اين دنيا نيستند. ما نبايد مقطعي به شهدا نگاه كنيم. نبايد منتظر سالگردشان باشيم. مريم به نظر من پاك و منزه بود؛ يعني داراي صفات و عاداتي كه مورد رضايت خداوند است. ما يك خانواده مذهبي بوديم و زندگي ساده‌اي داشتيم. الان بعد از نزديك به ربع قرن وقتي بخواهيم خاطرات و زندگي خانوادگي و كودكي آنها را رقم بزنيم، كار دشوار مي‌شود. به قول امام جمعه محترم آبادان، آقاي سيد علي دهدشتي، نبايد به اين نحو با شهدا برخورد و فقط در زمان‌هاي خاصي از آنها ياد كرد. شهيد نور است. هر قطره خون پاك شهيد كه روي زمين مي‌ريزد، خداوند همه گناهان او را محو مي‌كند. شهيد مي‌تواند براي هر كه خدا بخواهد، شفاعت كند. شهيد مي‌تواند پدر و مادرش را زودتر از خودش وارد بهشت كند. اين قدر پيش خدا مقام و منزلت دارد. راه شهيد را بايد حفظ كرد و ارزش‌هاي معنوي شهيد را بايد دائماً به صورت كتاب، فيلم يا هر رسانه مؤثر ديگري به جامعه گوشزد كرد.
    اين ارزش‌هاي معنوي كدامند؟
    اگر در زندگي شهدا تحقيق كنيد، متوجه مي‌شويد كه آنها از همان ابتدا راه خود را انتخاب كرده‌اند و هدفشان بهتر كردن زندگي همه مردم است. آنها مي‌خواهند كه مردم از آزادي كامل و زندگي آبرومندانه‌اي برخوردار باشند. اينها كساني هستند كه از عزيزترين سرمايه‌شان گذشتند تا مردم، معنوي‌تر زندگي كنند.
    از ويژگي‌هاي مريم مي‌گفتيد؟
    مريم هميشه در كارهاي خير پيشقدم بود. تقيد بسيار زيادي به نماز اول وقت داشت و غالباً روزه مي‌گرفت. زندگي مريم سراسر خاطره است. زندگي‌اش، درس خواندنش، عبادتش، خدماتش، حرف‌هايش همه شيرين و دوست‌داشتني بودند. مرده كسي است كه اسمش را نياورند. ما از وقتي كه از خواب بيدار مي‌شويم تا وقتي كه به خواب مي‌رويم، اسمشان را صدا مي‌زنيم، با ياد آنها زندگي مي‌كنيم.
    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    موقعي كه خواهرتان شهيد شد، شما چند سال داشتيد و كجا بوديد؟
    من شيراز بودم، آن موقع سي‌سال داشتم. دو روز هم جنازه را نگه داشتند تا من رسيدم و بعد تشييع جنازه بسيار مفصلي كردند. او اولين زني بود كه جنازه‌اش را در آبادان تشييع كردند. دوره جنگ بود و افراد در آبادان كم بودند، اما كاسب‌ها همه مغازه‌هاي مسير را تعطيل كردند و همان‌هايي كه در شهر بودند، آمدند و تشييع با عظمتي شد.
    از رابطه صميمي مريم و مهدي چه به ياد داريد؟
    يك رابطه عجيب و غريبي بود. دلبستگي عجيبي به هم داشتند. عرض كردم انگار اينها مال اين دنيا نبودند. از همه چيز گذشتند. حتي از لذت‌هايي كه خداوند براي بندگانش حلال كرده، گذشتند. چيزي براي خودشان نمي‌خواستند. يادم نمي‌رود كه ما در ماهشهر در 100 كيلومتري آبادان زندگي مي‌كرديم و حتي وسيله پخت و پز هم همراه نبرده‌ بوديم. مريم وسايل ما را در يك ماشين كمپرسي مي‌گذارد و به دست خانواده‌اي كه وسايل خود را به شيراز مي‌بردند، مي‌سپارد و به آنها مي‌گويد كه اينها را به برادرم برسانيد، چون تازه زندگي خود را شروع كرده و دو تا بچه كوچك دارد، مبادا به آنها سخت بگذرد. اين قدر به فكر همه ما بود.
    از شهادت خواهرتان چه چيزهايي براي شما نقل مي‌كنند؟
    در دوره‌اي كه در بنياد شهيد و در واحد فرهنگي خدمت مي‌كرد، دائماً همراه با دوستانش خواهر سنيه سامري و فرشته اويسي به روستاهاي دور دست مي‌رفت تا نياز خانواده‌هاي شهدا را رفع كند. در روز سيزده مرداد سال 63، بر اساس قولي كه به مادر يك شهيد داده بود، به رغم آنكه شهر زير آتش دشمن بود، تصميم مي‌گيرد همراه دو دوستش به قطعه شهدا برود و سر خاك آن شهيد فاتحه‌اي بخواند، اما با شليك خمپاره، هر سه نفر زخمي مي‌شوند. مريم قبل از آنكه به بيمارستان برسد، شهيد مي‌شود و دو دوستش هم جانباز هستند.
    از شجاعت خواهرتان بسيار تعريف مي‌كنند. شما چه خاطره‌اي داريد.
    بچه كه بود مي‌ترسيد تنها از خانه بيرون برود، اما توي آن اوضاع جنگ آبادان، معالجه مي‌كرد، مي‌ايستاد و كمك مي‌كرد. دل شير پيدا كرده بود. من واقعاً از شجاعتش تعجب مي‌كردم. هر كس جاي او بود با ديدن آن منظره‌ها غش مي‌كرد. موقع محاصره آبادان، او و دوستانش با آيت‌الله جمي ارتباط داشتند و از ايشان كمك مي‌گرفتند و در امور خير شركت مي‌كردند. خدا مي‌داند امكان و اسباب زندگي چند نفر را فراهم كردند كه ازدواج كنند و سر خانه زندگي‌شان بروند. از اين جور كارها خيلي مي‌كردند. مي‌گوييد خاطره؟ اينها نفسشان خاطره است. برادرم مهدي 27 سال است كه شهيد شده، شبي نيست كه اين بزرگوار به خواب من نيايد. مهدي دو سال از من كوچك‌تر بود، ولي تا ششم دبستان با هم درس خوانديم. از وقتي كه آنها شهيد شدند، روزي نيست كه يادشان نباشم و برايشان نماز نخوانم.
    از دوره پس از شهادت خواهرتان چه خاطره‌اي داريد؟
    سال 66 بود كه رفتم مشهد زيارت آقا امام رضا(علیه السلام). سالگرد خواهرم بود و من رفتم به گلستان شهداي مشهد كه از جمعيت پر بود. ناگهان حس غريبي پيدا كردم و تصميم گرفتم همه قبرها را بگردم و هر جا نام مريم را ديدم، بنشينم و فاتحه‌اي قرائت كنم. احساس مي‌كردم در آبادان و سر قبر خواهرم هستم. آن حس و حال عجيبي را كه داشتم، هرگز از يادم نمي‌رود.
    منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 27





  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    281
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    18

    شهيده مريم فرهانیان در قامت يك خواهر (4)




    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    شهيده مريم فرهانیان در قامت يك خواهر (4)






    گفتگو با جواهر فرهانیان
    درآمد
    شهدا در عين حال كه به مسئوليت‌هاي اجتماعي توجه خاصي دارند، در امور شخصي و ارتباطات خانوادگي نيز بسيار دقيق و منظم هستند و فرصت‌ها را از دست نمي‌دهند، از همين رو به عنوان الگوهاي ملموس و والا براي جامعه از ارزش‌هاي عملي بسياري برخوردارند. در اين گفت‌وگو سعي شده اين شيوه‌ها در زندگي شهيد بيان شوند.
    تصوري كه شما پس از سال‌ها از خواهرتان داريد، چيست؟
    ظاهراً تفاوت چنداني با بقيه ما نداشت، ولي قطعاً در درونش قابليت‌هايي بوده كه به آن مقام رسيده كه ما نرسيديم. يادم هست كه ذره‌اي بخل و حسادت در وجود اين دختر نبود. هر چيز خوبي كه داشت، دلش مي‌خواست با بقيه قسمت كند. خواهرم رساله به او درس مي‌داد و او دو سه تا از رفقايش را آورده بود كه آنها هم ياد بگيرند. هر كمكي كه از دستش بر مي‌آمد به ديگران مي‌كرد و دريغي نداشت. بچه آرامي بود. يك گوشه‌اي مي‌نشست و ساعت‌ها فكر مي‌كرد. خيلي توي خودش بود. بچه سال بود و دور بازي نمي‌رفت. دائماً به دنبال يك جور آرامش دروني بود.
    در ميان خواهرها به كدام يك از همه نزديك‌تر بود؟
    احساس مي‌كنم به حاج خانم فاطمه. گر چه خانه من هم خيلي مي‌آمد. زمان جنگ كه ازدواج كرده بودم، اكثراً خانه من بود، ولي حسم اين است كه با حاج خانم فاطمه صميمي‌تر بود و حرف‌هايش را بيشتر به او مي‌زد. ما خواهرها و برادرها در آن شرايط جنگي خيلي مراقب هم بوديم و با هم مراوده داشتيم. مادر و پدرمان در ماهشهر و اميديه و اهواز بودند. يادم هست كه يك بار مريم خيلي به سختي رفته بود اهواز و بعد برگشته بود آبادان، يك كيف قهوه‌اي با خودش آورده بود. من خيلي تعجب كردم كه چطور شده او براي خودش چيزي خريده. من پسر اولم محمد را داشتم كه مريم خيلي هم او را دوست داشت. من با تعجب گفتم، «چه عجب كه براي خودت چيزي خريد. مبارك است» همين كه من اين حرف را زدم، وسايل داخل كيف را شروع كرد به خالي كردن كه آن را به من بدهد. اصلاً چيزي را براي خودش نمي‌خواست. من باشم يك تعارف مي‌كنم و خلاص، ولي او اصرار اصرار كه بايد كيف را برداري. هر وقت هم برايش غذا مي‌پختي، حتي اگر يك دم پخت ساده بود، چنان تعريف مي‌كرد كه حس مي‌كردي بهترين غذا را پخته‌اي. هميشه هم به فكر آخرت بود و انگار قيامت را به عينه مي‌ديد. شهادت برايش ملموس بود. هميشه به ما مي‌گفت، «بيهوده به چيزي دل نبنديد. فايده ندارد.» در ميان برادرها هم با آقا مهدي خيلي مأنوس بود. آن زماني كه زنده بود كه همه فعاليت‌هايشان با هم بود، بعد از شهادتش هم كه مريم خيلي از او ياد مي‌كرد و آرزو داشت پيش از برود. ما خواهر و برادرها با هم انس عجيبي داريم. هر قدر هم كه دور از هم باشيم، انگار همين ديروز همديگر را ديده‌ايم. اين هم از الطاف خداست. گاهي همسايه‌ها مي‌آمدند پيش مادرم و مي‌گفتند، «ننه هادي! ما سه تا بچه‌ داريم با هم نمي‌سازند، شما ماشاالله اين همه بچه داري با هم مهربان و صميمي‌اند» خدا را شكر كه اين طور بوديم و هنوز هم هستيم.
    بعد از شهادت آقا مهدي چه كرديد؟
    خيلي از جنگ نگذشته بود. مهدي در مهرماه سال 59 شهيد شد. وقتي خرمشهر سقوط كرد و آبادان محاصره شد، پدرم به هر زحمتي بود خانواده را راضي كرد كه از آبادان بروند. مادرم اول قبول نمي‌كرد و مي‌گفت، «قبر مهدي اينجاست. كجا بروم؟ طاقت ندارم.» عقيله و فاطمه و مريم هم هنوز ازدواج نكرده بودند و شروع كردند با پدرم مخالفت كه، «كجا برويم؟ مگر خون ما از بقيه رنگين‌تر است؟ اگر امثال ما نمانند، پس چه كسي براي رزمنده‌ها غذا بپزد و از مجروحين مراقبت كند؟» علي و حسين هم در آبادان بودند و دخترها مي‌گفتند كه پيش آنها مي‌مانند، اما پدرم به شدت مخالف بود و مي‌گفت، «آنها پسر هستند و مي‌توانند از خودشان مراقبت كنند، اما دخترها در يك شهر جنگ زده، معلوم نيست چه سرنوشتي پيدا مي‌كنند.» به هر حال پدرم خانواده‌ را به روستاي نمره يك روستاي ميانكوه برد و در خانه‌هايي كه از بلوك‌هاي سيماني درست شده بودند، اسكان داد. در آنجا بود كه بي‌قراري‌هاي مريم شروع شد. دائماً به تپه‌هاي سرسبز مجاور روستا مي‌رفت و در فراغ مهدي گريه مي‌كرد. خود من كه جگرم خون بود و بعد از شهادت مهدي، خيلي بي‌تابي مي‌كردم. گاهي اوقات كه يادداشت‌هاي مريم را مي‌خواندم، دلم خون مي‌شد. او دائماً با مهدي حرف مي‌زد و روز به روز ضعيف‌تر و لاغرتر مي‌شد. يك روز بالاخره من توانستم حرف دلش را از زبانش بيرون بكشم. به او گفتم، «خواهرم! آخر تو كه اين جوري خودت را از بين مي‌بري. مي‌خواهي چه كار كني؟»‌ مريم گفت، «دلم توي آبادان است. من نمي‌توانم اينجا بمانم و شهر و خانه‌مان بمباران شود. همه دارند از شهرهاي ديگر به كمك مردم آبادان و خرمشهر مي‌آيند، آن وقت من اينجا مانده‌ام و هيچ كاري از دستم بر نمي‌آيد.تو را به خدا با آقاجان صحبت كن و از او بخواه اجازه بدهد من به آبادان برگردم. آقاجان به حرف تو گوش مي‌دهد.» من قول دادم كه سعي خودم را بكنم. رفتم و با پدرم صحبت كردم و گفتم، «آقا جان! مريم! اين طور پيش برود از پا در مي‌آيد.» حاج لطيف آهي كشيد و گفت، «خب تو مي‌گويي چه كار كنم؟ اجازه بدهم مريم تك و تنها به آبادان برود؟» گفتم، «تك و تنها نيست. اولاً دوستانش در بيمارستان شركت نفت هستند و خوابگاه هم دارند و جايشان امن است. بعد هم علي و حسين هم كه آبادان هستند و دائماً به او سر مي‌زنند.» پدرم گفت، «به خدا داغ مهدي برايم بس است. دلم نمي‌خواهد بلايي سر شماها بيايد.» به هر حال بالاخره پدرم را راضي كردم اجازه بدهد من و مريم به آبادان برويم. آبادان در محاصره بود. من و مريم به پايگاه هوايي ماهشهر و از آنجا با هليكوپتر به آبادان رفتيم، آن هم در شرايطي كه عراقي‌ها به هليكوپترهايي كه علامت هلال‌احمر داشتند، شليك مي‌كردند.
    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    پس بالاخره مريم حرفش را پيش برد.
    بله، اراده عجيبي داشت. به آبادان كه رسيديم، همين كه از هليكوپتر پياده شديم، با خمپاره‌اي از ما استقبال شد. من مريم را هل دادم و گفتم كه روي زمين دراز بكشد. بعد صداي چند انفجار شديد آمد. هليكوپتر به سرعت بلند شد و رفت و من و مريم شروع به دويدن كرديم. همين كه به نخلستان رسيديم، مريم روي خاك سجده كرد و زمين را بوسيد. و با شادماني گفت، «ببين خواهر! داره بوي مهدي مي‌ياد. من چطور طاقت آوردم اين همه مدت از آبادان و مهدي دور باشم؟» با هم راهي بيمارستان شركت نفت شديم. به مريم گفتم، «ببين خواهرجان! تو امانت حاج لطيفي. مي‌داني كه به چه سختي او را راضي كردم. اگر مي‌خواهي از دستت ناراحت نشوم، قول بده هر وقت صداي سوت خمپاره و توپ شنيدي، جايي پناه بگيري يا روي زمين دراز بكشي.» بعد هم به خوابگاه بيمارستان شركت نفت رفتيم و در آنجا خانم جوشي و خانم كريم از ما استقبال كردند. مريم از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيد. در اولين فرصتي هم كه پيش آمد سر مزار مهدي رفتيم. مريم صورتش را روي خاك مزار گذاشت و ساعتي با مهدي در دل كرد، گريست و غم دلش را سبك كرد. چند روز بعد فاطمه هم آمد و به مريم گفت، «فكر كردي فقط خودت مي‌تواني حاج لطيف را راضي كني؟ آن قدر گريه كردم تا آقاجان گذاشت من و عقيله و ننه هم به آبادان برگرديم.»
    خبر شهادت خواهرتان را چگونه شنيديد؟
    يادم هست كه پدرم داشت با راديوي يادگار مهدي به اخبار گوش مي‌داد كه در زدند. سميره مي‌خواست برود كه من زودتر بلند شدم و رفتم دم در و ديدم آقاي شعبان‌عليزاده كه در بنياد شهيد خدمت مي‌كرد، همراه با خانمش پشت در ايستاده‌اند. تعارف كردم كه وارد شوند. حاج لطيف با آقاي عليزاده سلام و احوالپرسي كرد. مادر من از صبح دلشوره داشت و من و سميره سعي كرده بوديم يك جوري او را آرام كنيم. او از آقاي عليزاده پرسيد، «مريم طوري شده؟» رنگ از صورت آقاي عليزاده پريد و با دستپاچگي گفت، «نه، اين حرف‌ها چيست؟ ما آمده‌ايم ديدن شما.» مادرم گفت،«به دلم بد افتاده، به من دروغ نگوييد.» خانم آقاي عليزاده گفت، «مادرها هيچ وقت اشتباه نمي‌كنند، راستش را بخواهيد ننه هادي! مريم مجروح شده و ما آمده‌ايم كه به اتفاق به عيادتش برويم.» اين خبر را كه به ما دادند، از ماهشهر به آبادان راه افتاديم. در طول راه من فقط كارم گريه بود و احساس كردم مريم رفته پيش مهدي. به سميره گفتم، «توي عالم رويا ديدم كه مريم توي سردخانه است و علي دارد بالاي سرش پوستر مي‌چسباند و روي پوستر نوشته، «خواهرم! شهادتت مبارك!» هنوز به آبادان نرسيده بوديم كه آقاي عليزاده و خانمش كم‌كم خبر شهادت مريم را به حاج لطيف و مادرم دادند. حاج لطيف به تلخي گريه مي‌كرد، اما مادرم بهت زده شده بود. مادرم خودش مريم را غسل داد و كفن كرد. فاطمه هنگام زايمانش بود و در بيمارستان بود. من و سميره و علي و حسين به همراه دامادهاي خانواده حضور داشتيم. قرار بود خانم جوشي از مشهيد برايش كفني بياورد، اما هنوز به آبادان نرسيده بود. كفني را كه او آورد، در سال 57 نصيب حاج لطيف شد.
    سال‌ها از شهادت خواهرتان گذشته، آيا هنوز در زندگي شما حضور دارد. چگونه؟
    هميشه با بچه‌هايم در مورد او و مهدي صحبت مي‌كنم. سعي دارم از آن دو براي بچه‌هايم الگو بسازم و خيلي وقت‌ها هم نتيجه مي‌گيرم، مخصوصاً موقعي كه براي دخترم تعريف مي‌كنم. دخترم خيلي به خاله‌اش علاقه دارد و او را خوب مي‌شناسد.
    جوانان زمان جنگ را با حالا مقايسه كنيد.
    احساسم اين است كه با آنكه زير آتش خمپاره و دائماً مورد تهديد بوديم، اما همه يكدل و يكرنگ بوديم. خيلي خوش مي‌گذشت. اين تكلف‌ها و خودنمايي‌ها را نداشتيم. حالا ديگر آن صميمت‌ها را فقط در محافل خيلي خاصي مي‌شود پيدا كرد. ديگر آدم آن جور راحت و سر حال نيست. جوان‌ها هم تابع همين شرايط هستند و گناهي ندارند. نمي‌شود آنها را مقصر دانست. به مرور زمان شايد خيال كرديم همين كه انقلاب كرديم و يا جنگ را با آبرومندي به پايان برديم، كار تمام شده، به نظر من بايد ده پانزده سالي طول مي‌كشيد تا اين نعمت‌ها را به دستمال مي‌دادند. انگار آمادگي پذيرش آنها را نداشتيم و به همين خاطر برگشتيم به اخلاق‌‌هاي غلط قبلي مثل حرص زدن، مصرف، دنياپرستي و عجله براي به دست آوردن چيزهايي كه خيال مي‌كرديم از دست داده‌ايم.، به همين دليل نسلي مثل خواهر و برادر من، يك شبه بزرگ مي‌شوند و شجاعت و از خودگذشتگي عجيبي پيدا مي‌كنند و درست يك نسل بعد گرفتار ماديات مي‌شود و چنان براي تصاحب هر چيزي حرص مي‌زند كه انسان باور نمي‌كند تفاوت اين دو نسل، ده سال و بيست سال و باشد. خيلي شرايط دشواري است. احساس مي‌كنم مهدي و مريم خيلي سعادتمند بودند كه نماندند و اين چيزها را نديدند.
    ويژگي‌هاي بارز مريم چه بود؟
    خيلي پاكيزه و مرتب بود. خيلي به آراستگي و لباسش اهميت مي‌داد. در آن بحبوحه جنگ و مجروحين و مشكلات كمبود آب و برق، هميشه از تميزي برق مي‌زد. خيلي هم عرضه داشت و وقتي تصميم مي‌گرفت كاري را ياد بگيرد، ابداً چيزي مانعش نمي‌شد. خواهرم سميره خياطي مي‌كرد و مريم فقط با نگاه كردن به دست او ياد گرفته بود و مثل ماه خياطي مي‌كرد. هر كاري را كه به عهده مي‌گرفت همين طور درست و دقيق انجام مي‌داد. براي خودش خانمي بود.
    منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 27



  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    281
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    18

    شهيده مريم فرهانیان در قامت يك خواهر (5)




    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    شهيده مريم فرهانیان در قامت يك خواهر (5)



    گفتگو با عقيله فرهانیان
    درآمد
    نظم و گذشت بي‌ نظير شهیده مريم فرهانیان و نيز ارتباط بسيار صميمانه او با برادر شهيدش از جمله خاطراتي است كه عقيله با اندوهي آميخته با شادي از آن ياد مي‌كند و با صداقتي دلنشين از غبطه كودكانه‌اي كه به اين رابطه مي‌خورد، سخن مي‌گويد.
    از كودكي مريم و تفاوت‌ هاي او با ديگران بگوييد.
    در دوران دبستان و راهنمايي و دبيرستان پا به پاي هم بوديم، ولي مريم با اينكه در خانواده با همه ما بود، در عين حال از نظر تفكر و شيوه زندگي با همه‌مان فرق مي‌كرد. هرگز توقعي از مادرم نداشت. هميشه قانع بود نسبت به بچه‌هاي همسن و سال خود بسيار با گذشت بود. ما خانواده پر جمعيتي بوديم. مادرم يك كمد به ما داده بود كه وسايلمان را در طبقات مختلف آن بچينيم. گاهي مي‌شد كه من وسايلم را در قسمتي كه مال او بود، مي‌گذاشتم. او ابداً ناراحت نمي‌شد و ايراد نمي‌گرفت. در حاي كه اگر او اشتباهاً وسايلش را در قسمت من مي‌گذاشت، سر و صدا راه مي‌انداختم و با او دعوا مي‌كردم. او با گذشت و صميميت عذرخواهي مي‌كرد و وسايلش را برمي‌داشت. ابداً اهل تندي و پرخاشگري نبود. نسبت به همه مهربان بود و تا مي‌توانست گذشت مي‌كرد. حتي در دوره ابتدايي و راهنمايي كه دوران كودكي و نوجواني است، متانت خاصي در رفتارهايش داشت.
    فكر مي‌كنيد چه عواملي موجب شده بود كه مريم اين گونه باشد؟
    تصور من اين است كه سواي محيط خانوادگي و تأثيرپذيري از بعضي از افراد، از جمله برادر شهيدمان مهدي فطرتاً هم خواسته‌هايش بلند و والا بودند. خودش را سرگرم خواسته‌هاي پيش پا افتاده نمي‌كرد. از همان بچگي، هر حرفي مي‌زد، همه قبولش داشتند و روي حرفش حساب مي‌كردند. همه به او اعتماد داشتند. رابطه‌اش با مهدي خيلي صميمي بود و من در عالم بچگي، خيلي به او حسادت مي‌‌كردم. آنها با هم حرف‌هايي مي‌زدند كه من نمي‌توانستم درك كنم و حوصله‌ام سر مي‌رفت، چون برايم سنگين بود.
    مثلا‌ً چه حرف‌هايي؟
    مثلاً كتاب‌هاي شهيد مطهري را مي‌خواندند و درباره‌اش بحث مي‌كردند و من نمي‌فهميدم چه مي‌گويند و در عين حال به اينكه مريم خيلي خوب حرف‌هاي مهدي را مي‌فهميد، حسودي مي‌كردم. آن قدر مهربان هم بود كه وقتي مي‌ديد من گيج شده‌ام، مي‌گفت، «عقيله! برو توي قرآن، فلان سوره، فلان آيه را پيدا كن و معني‌اش را بياور.» اين كار را مي‌كرد كه به من برنخورد. اين دو تا خيلي به هم نزديك بودند و من هر چه سعي مي‌كردم خودم را به آنها وصل كنم، باز هم عقب مي‌ماندم. مهدي در هفتگل سربازي مي‌رفت. مريم دقيقاً مي‌دانست او چه ساعتي بر مي‌گردد. من براي اينكه از مريم عقب نمانم، سعي مي‌كردم بيدار بمانم. او مي‌گفت بخواب، موقعي كه آمد، بيدارت مي‌كنم. آبادان، شب‌ها توي حياط مي‌خوابيديم. من براي اينكه بدانم مهدي چه موقعي مي‌آيد، رختخوابم را مي‌بردم درست جلوي حياط مي‌انداختم كه به محض اينكه آمد و در را باز كرد من بفهمم. به شدت خوابم مي‌گرفت و سعي مي‌كردم خودم را بيدار نگه دارم، اما نمي‌توانستم. مريم انگار كه ده‌ها ساعت خوابيده، راحت بيدار مي‌نشست. طبيعتش اين طور بود كه وقتي تصميم مي‌گرفت نخوابد، نمي‌خوابيد. من اغلب خوابم مي‌برد و مهدي هم آن قدر آرام از بالاي سرم رد مي‌شد كه من بيدار نمي‌شدم. من به خاطر حسادتي كه به رابطه آن دو داشتم، اين كار را مي‌كردم و آنها رعايتم را مي‌كردند. بعد كه بلند مي‌شدم، مي‌ديدم مهدي آمده. مي‌گفتم، «تو كي آمدي كه من نفهيدم؟» مي‌گفت، «آرام آمدم كه تو بيدار نشوي.» من كه نمي‌توانستم بيدار بمانم، به مريم و مهدي مي‌گفتم، «شما دو تا هم خسته‌ايد. بگيريد مثل بقيه بخوابيد!»
    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    از نقش برادر شهيدتان در زمينه تربيت خواهران بگوييد.
    خانواده پرجمعيتي بوديم و نمي‌توانست همه را با هم ببرد و دو تا دوتا مي‌برد كه آموزش اسلحه بدهد. يك بار من و مريم را با هم برد. يك بار فاطمه را با جواهر برد. خيلي هم به شخصيت زن اهميت مي‌داد و مي‌گفت بايد در صحنه باشيد. پدرم خيلي روي دخترهايشان تعصب داشتند و مي‌گفتند بايد همه جوري طوري بايد رفتار كنيد كه حرف پشت سرتان نباشد، ولي مهدي مي‌گفت اينها بايد در صحنه باشند، چون حضورشان تأثيرگذار است. يك بار هم برنامه كوهنوردي برايمان گذاشتند كه با هزار زحمت و آن هم با گفتن اين حرف كه مهدي با ما هست، توانستيم پدر و مادرمان را راضي كنيم.
    بيشتر پدر ممانعت مي‌كرد يا مادر؟
    پدرم. اساساً در خوزستان،‌ زن‌ها خيلي با قدرت هستند. دست كم مادر من اين طور بود. بالاخره هم هميشه پدرمان او را راضي مي‌كرد. يادم هست مهدي هميشه مي‌رفت بالاي سر مادر چتر نگه مي‌داشت كه باران نخورد. مي‌گفت، «تقسيم كار كنيد كه ننه خسته نشود.»
    مريم بيشتر تحت تأثير پدر بود يا مادر؟
    مريم مستقل بود. خيلي به پدر و مادرم احترام مي‌گذاشت، اما اين طور نبود كه اگر به مسئله‌اي اعتقاد عميق داشت، به خاطر اين احترام، دست بردارد. گمانم در آزاد فكري و شجاعت، بيشتر تحت تأثير مادرم بود. بعد از مادرم هم از مهدي حرف شنوي داشت. در زمان جنگ، پدرم ابداً اجازه نمي‌دادند ما در آبادان بمانيم. خدا رحمت كند مريم را، اعتصاب غذا كرد تا پدرمان اجازه دادند به آبادان برگرديم. ما خودمان هم دلمان مي‌خواست به آبادان برگرديم، ولي مريم بود كه پدرمان را تحت فشار قرار داد و راه را براي من و فاطمه هم باز كرد. ابداً آرام و قرار نداشت. شب‌ها نماز شبش ترك نمي‌شد. قبل از شهادت مهدي در اين حال و هوا بود، بعد از او، بدتر هم شد و مي‌گفت حتماً بايد برگرديم آبادان. مريم رفت بسيج، ولي من به صورت پراكنده كار مي‌كردم. يك مدت بيمارستان شركت نفت بودم، يك مدت آيت الله طالقاني، يك مدت شهيد بهشتي، مي‌گفتند، «بيا ثابت كار كن»، مي‌گفتم، «آمده‌ام آبادان كه خدمت كنم و هر جا حضورم لازم باشد مي‌روم» مثلاً مي‌شنيدم كه بيمارستان طالقاني زخمي‌ آورده‌اند، خودم به مسئوليت خودم مي‌رفتم. جنگ بود و اين كار من خيلي خطرناك بود.
    اين دوره‌ها را كجا ديده بوديد؟
    همان موقع كه عضو ذخيره سپاه بوديم، اين دوره‌هارا ديديم. علاوه بر سپاه، در هلال احمر هم دوره بود. موقعي كه وضعيت خيلي وخيم نبود، من در قسمتي در انبار دارو كار مي‌كردم و درآنجا اطلاع‌رساني به بيمارستان‌ها مي‌كردم كه چه داروهايي داريم و كمبودهايمان چيست. يك روز در انبار نشسته بودم كه مريم آمد. واقعاً هنوز كه يادم مي‌آيد، تعجب مي‌كنم. آمد و با خوشحالي گفت، «عقيله! عقيله! تبريك!» من واقعاً خوشحال شدم، پرسيدم، «تبريك براي چه؟» گفت، «مهدي شهيد شد!» گمان مي‌كردم من خيلي آمادگي روحي دارم نه اينكه همراهشان مي‌رفتم و در فعاليت‌هايشان شركت مي‌كردم، تصور كرده بود خيلي قوي هستم. يادم هست كه نفسم توي قفسه‌ سينه‌ام حبس شد و همان جا بي‌هوش شدم و افتادم. كمي كه حالم به جا آمد، پرسيدم، «پدر مادرمان خبر دارند؟» گفت، «يك نفر رفته به آنها خبر بدهد.» اگر روحيه مريم نبود، من قطعاً سكته مي‌كردم. ديدم او اين قدر قوي است، يك كمي خودم را جمع و جور كردم. نه اينكه مريم كوچك‌تر از من بود، سعي كردم جلوي او كم‌ نياورم. خيلي برايم سخت بود. هنوز يك ماه از جنگ نگذشته بود و ماها به مصيبت عادت نكرده بوديم. با هم رفتيم سردخانه. اجازه هم نمي‌داد آدم گريه كند. رفتم و دست مهدي را بوسيدم و انگشتري را كه به انگشت كوچكش بود و خودم به او داده بودم، به هزار زحمت درآوردم و نگه داشتم.
    از ويژگي‌هاي اخلاقي خواهرتان، كدام يك يادتان مانده و دلتان برايش تنگ مي‌شود.؟
    خيلي با گذشت و صبور بود. من هيچ وقت عصبانيتش را نديدم، هرگز نديدم كه بخواهد مقابله به مثل كند. زود هم تصميم نمي‌گرفت. درباره هر كاري كه مي‌خواست انجام بدهد، مدت‌ها فكر مي‌كرد، اگر عكس‌هايش را ببينيد، حالت متفكرش كاملاً معلوم است.
    شما عكسي از او داريد؟
    نه والله، دارو ندارمان را داديم به مادرمان، از او گرفتند كه ببرند نمايشگاه بزنند و يا نمي‌دانم چه كار كنند، يك دانه‌اش را هم پس ندادند. از اخلاقش مي‌گفتم، در آن بحبوحه جنگ و مجروح و دود هميشه مانتو و چادر مقنعه‌اش را مي‌شست و براي نمازش لباس مخصوص داشت. خيلي آراسته و منظم بود. موقع نماز حتماً عطر مي‌زد و بسيار مقيد بود. همين طور نسبت به حجابش. هميشه يك مثلث كوچك از صورتش پيدا بود. خيلي آراسته و مرتب و منظم بود.
    درسش چطور بود؟
    معمولي بود، ممتاز نبود، ولي بد هم نبود، اما در مدرسه و انجمن‌ها خيلي فعاليت مي‌كرد.
    چطور شد كه ازدواج نكرد.
    اتفاقاً خواستگار زياد داشت و مادرم هم خيلي اصرار داشت كه زودتر ازدواج كند. مريم مي‌گفت، «فعلاً كه قصد ازدواج ندارم، روزي هم اگر خواستم ازدواج كنم با يك جانباز نابينا ازدواج مي‌كنم.» مادرم مي‌گفت چرا اين حرف را مي‌زني؟ فكر و منش مريم اين طور بود. خواهرهايش و دوستانش را به ازدواج تشويق مي‌كرد، ولي در مورد خودش مي‌گفت كه بايد حتماً همسر يك جانباز شود. بعد از شهادت مهدي، به كلي از دنيا بريد. ما همگي سعي كرديم موقعيت خودمان را نگه داريم، ولي هدف مريم فقط شهادت بود. در آن روزها گرفتن سالگرد براي شهدا خيلي دشوار بود، ولي او مي‌گفت حتي اگر شده يك پلاكارد هم تهيه كنيم، بايد اين كار را بكنيم. با مقوا پلاكارد درست مي‌كرديم و عكس مهدي را رويش مي‌زد و مي‌گفت بايد يادگاري از شهيد پيش رويمان باشد.
    منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 27




    ویرایش توسط شیوا83 : ۱۳۹۴/۰۵/۲۹ در ساعت ۱۶:۱۷


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    281
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    18

    شهيده مريم فرهانیان در قامت يك خواهر (6)




    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    شهيده مريم فرهانیان در قامت يك خواهر (6)







    گفتگو با فاطمه فرهانیان
    درآمد
    بيش از همه خواهرها و برادرها با مريم مانوس بوده و پس از شهادت وي، نهايت تلاش را براي شناساندن شخصيت او و ديگر شهدا، به ويژه به نسلي جوان انجام داده است. او معتقد است كه ارج نهادن به شهدا جز در پيروي از انديشه و عمل آنان معنا ندارد و اگر در شرايط اجتماعي خود دچار نقصان‌هائي شده‌ايم به اين سبب است كه معناي حقيقي ايثار و شهادت را از ياد برده‌ايم و به انجام تشريفاتي بي محتوا به عنوان بزرگداشت شهدا اكتفا كرده‌ايم.
    ترجيح مي‌دهيد در مورد خواهر شهيدتان از كدام مقطع شروع كنيم؟
    ابتدا ترجيح مي‌دهم درباره شهادت و شهيد صحبت كنم. احساس من اين است كه يكي از مهم‌ترين اهداف ما براي يادآوري ياد و نام شهيدان اين است كه آنها را به خصوص به نسل جوان بشناسانيم. ما اگر بخواهيم حتي خيلي سطحي هم به مسئله شهادت نگاه كنيم، مي‌گويم شهادت گواهي دادن به حقيقتي است كه غيب شده و شهداي ما، آن را چه در انقلاب و چه در زمان جنگ،‌نه با زبان كه با خون خود اثبات كرده‌اند. هر چند اين انتقادي كه مي‌خواهم مطرح كنم ممكن است ظاهراً و از نظر كميت كم باشد، ولي از لحاظ كيفيت، آثار بسيار زيادي دارد و آن هم اين است كه مسئله شهيد و شهادت را به گونه‌اي طرح كنيم كه براي جوانان، قابل درك نباشد و داراي ويژگي‌هاي بارزي بوده‌اند، ولي در حال حاضر، براي ما قابل دسترسي و الگوبرداري نيستند. اين شيوه، بسيار خطرناك است، دليلش هم اين است كه وقتي جنگ تمام شد. خيلي‌ها تصور كردند كه شهادت هم تمام شده است. من خودم 8 سال در دوران جنگ به فعاليت‌هايي اشتغال داشته‌ام و مي‌دانم كه اين تصور، درست نيست. شهدا كساني بودند كه در كنار من و شما زندگي مي‌كردند و اگر چه اوج گرفتند و به جايگاهي كه دلخواهشان بود رسيدند، اما از كجا اوج گرفتند؟ از همين جا. آنها بين ما بوند. يكي از شيوه‌هاي اشتباهي كه وجود دارد اين است كه به محض اينكه بخواهيم درباره شهيدي صحبت كنيم، بنشينيم و گريه زاري راه بيندازيم، در حالي كه چنين شيوه‌اي به هنگام معرفي شهدا به جوانان، نتيجه عكس مي‌دهد. ما بايد به دنبال راه شهيد، فكر شهيد و رفتار شهيد در مقطعي كه زندگي مي‌كرده، باشيم و ببينيم در آن چند سالي كه از خدا عمر گرفته، دنبال چه بوده؟ راهش چه بوده؟ منش و اخلاقش چه بوده؟ با چه كساني مراوده مي‌كرده؟ سبك و سياق او چگونه بوده؟ ظاهرش چه طور بوده؟ رفتارش چه بوده؟ وقتي اينها را خوب فهميديم و توضيح داديم و فهمانديم، بعد مي‌توانيم بگوييم كه شهيد با اتخاذ شيوه‌هاي خاصي به آن مقام و مرتبت رسيده است.
    در همين راستا، از خواهر شهيدتان بگوييد.
    مريم داراي نفس مطمئنه بود. او اولاً بسيار اهل مطالعه و تفكر بود. مريم از قبل از جنگ با برادر شهيدمان، مهدي، يك ارتباط عاطفي و فرهنگي خاصي داشت. در خانواده ما اولين كساني كه در مسير مبارزه افتاد، برادرمان مهدي بود. ارتباط مريم چه قبل از شهادت مهدي و چه بعد از آن، با او بسيار قوي بود و پس از شهادت مهدي، حتي اين ارتباط قوي‌تر هم شد، به طوري كه مريم نامه‌هاي متعددي را خطاب به مهدي نوشته است. نكته‌اي كه مي‌خواهم متذكر شوم اين است كه اگر ما مي‌خواهيم با شهدا ارتباط برقرار كنيم، بايد ببينيم فكر و منش و رفتارشان چگونه بوده و آنها را سرمشق قرار بدهيم. ارتباط مريم با مهدي بسيار قوي بود و در آن نامه‌ها، لحن مريم طوري است، انگار كه مهدي در مقابل او نشسته است. بسيار راحت و صميمي حرف را مي‌زند. در يكي از نامه‌هايش مي‌نويسد، «مهدي! يادم هست برايم تعريف كردي كه اولين بار با خواندن مطلبي از دكتر شريعتي، تلنگري به ذهن تو زده شد و پس از آن شروع كردي به جستجو براي پيدا كردن راه‌هاي مبارزه. در جلسات و سخنراني‌هاي شركت كردي و بعد به انقلاب وصل شدي.» در اين نامه انگار كه مسير تحول مهدي را براي خودش يادآوري مي‌كند. از همين جا پيداست كه اين ارتباط چقدر قوي است. سپس از صحبت‌هايي كه با هم داشتند، صحبت مي‌كند و مي‌گويد كه مهدي به او گفته بود كتاب معاد شهيد مطهري را بخواند. يكي از شاخصه‌هاي بسيار مهمي كه مريم داشت اين بود كه هيچ وقت ارتباطش را با انديشه مهدي قطع نكرد، يعني از لحاظ فكري ارتباطش را با او حفظ كرد و تاجايي كه توانست اوج بگيرد. در بسياري از نامه‌هايش به مهدي مي‌نويسد كه، «لياقت شهادت را ندارم. دلم مي‌خواهد توي خواب بيايي و از آنجا برايم بگويي. مهدي جان! از خدا مي‌خواهم صداقتي مانند شهيدان به من عطا كند.» مريم از روح مهدي كمك مي‌گيرد، چون يقين دارد كه او به مقام اعلايي رسيده و در واقع درخواست‌هايي را هم كه از خدا دارد، با مهدي مطرح مي‌كند. مريم چنين مسيري را براي خودش انتخاب كرده بود. گاهي كه براي بچه‌ها سخنراني مي‌كنم، مي‌گويم، «من در كنار مريم بودم، اما خواب بودم. اين مريم بود كه بيدار و هوشيار بود. ما با هم زندگي مي‌كرديم، مي‌خورديم، مي‌خوابيديم، ولي ما خواب بوديم. در آن شرايط دشوار جنگ كه درباره‌اش صدها كتاب مي‌شود نوشت، مريم توانست چنان وجود خود را غربال كند و هر چه آنچه ناخالصي است، دور بريزد كه رسيدن به نفس مطمئنه برايش ميسر شد.» به نظر من اين ارتباط بود كه مريم را ساخت.
    گفتيد كه مريم در عين خودسازي براي رسيدن به شأن شهادت، يك زندگي عادي را مي‌گذراند. اين زندگي عادي چگونه بود؟
    اولاً مريم از نظر ظاهر بسيار آراسته و مرتب بود. بسيار مقيد بود كه لباسش ذره‌اي لك يا چروك نداشته باشد. ما در مقطعي در بيمارستان‌هاي آبادان كار مي‌كرديم كه نه آب داشتيم و نه برق. بيمارستان پر از مجروح بود و خمپاره و بمب بر سرمان مي‌باريد و شب‌ها با فانوس اين طرف و آن طرف مي‌رفتيم. وضعيتي بود كه حتي بيان آن هم سخت است چه رسد به زندگي و كار كردن در آن شرايط. درچنين وضعيتي مقنعه‌اش را كه مي‌شست، به قدري آن مي‌تكاند و روي بند مي‌كشيد كه حالت اتو كرده پيدا مي‌كرد. اين قدر مقيد بود كه مبادا مقنعه چروك سرش كند. من حالا كه براي ديگران تعريف مي‌كنم،‌ بعضي‌ها مي‌گويند، «اي بابا! در آن اوضاع و احوال چه حوصله‌اي داشته» او از هر وسيله‌اي استفاده مي‌كرد كه ظاهرش آراسته باشد و به شدت از شلختگي و كثيفي بدش مي‌آمد. اين جزو خصوصيات هميشگي‌اش بود كه آراسته و مرتب و پاگيزه باشد. هميشه هم لباس زاپاس داشت كه اگر نرسيديم لباسمانرا بشوييم، او لباسش را عوض كند و مرتب و تميز باشد. حمله كه مي‌شد، روز و شب را نمي‌فهميديم و اگر ضرورت ايجاد مي‌كرد، 24 ساعته هم كار مي‌كرديم. از لحاظ اخلاقي بسيار خوشرو و آستانه صبرش بسيار بالا بود. يك وقت‌هايي كه بعضي‌ها انسان را عصباني مي‌كردند و كار خطايي انجام مي‌دادند، اگر به او گلايه مي‌کرديم، بلافاصله موضع‌گيري مي‌كرد و مي‌گفت، «چرا عيبش را گفتي؟ حالا ‌گيريم كه برخورد نامناسبي كرده. تو چرا بر ملا مي‌كني؟» اگر هم چيزي مي‌گفتيم، در برخورد با آن فرد چنان رفتار آرام و موقري داشت كه انگار نه انگار چنين چيزي را درباره‌اش شنيده است. ملاك و معيارهايش چنان محكم و اصيل بودند كه حرف ديگران به راحتي در او تأثير نمي‌كرد. موقعي كه درباره خداترسي حرف مي‌زد، تعبير خيلي قشنگي داشت. من از او نكات بسياري را ياد گرفته‌ام. ما به شكلي عاميانه مي‌گوييم خدا ترسي. او مي‌گفت، «از خدا ترسيدن يعني اينكه ما خودمان را نگه داريم كه به گناه نيفتيم. از خدا ترسيدن يعني اينكه مرتكب خطا و گناه نشويم، و گر نه خدا كه ترس ندارد» و اينها را از مطالعات عميق و مراودات صحيحي كه داشت، به دست آورده بود. وقتي به رفتار و گفتار مريم فكر مي‌كردم و همه چيز مثل يك نوار فيلم جلوي چشم مي‌آمد، مي‌گفتم، «مريم! من مطمئنم كه تو شهيد مي‌شوي.» اين جور مواقع مي‌خنديد و مي‌گفت، «تو خودت را بگويي يك چيزي.» هميشه احساس مي‌كرد نسبت به انجام وظايفش كوتاهي كرده است،‌در حالي كه نسبت به هم چيز تقيد عجيبي داشت. نوع نماز خواندنش و تقيد به انجام مستحبات و نماز شبش چيزي بود كه من در كسي نديده بودم. ارادت و علاقه عجيبي به حضرت زينب(س) داشت و موقعي كه روضه حضرت خوانده مي‌شد، حالش دگرگون مي‌شد. هميشه به ائمه اطهار(ع) متوسل مي‌شد و از آنها كمك مي‌خواست و همه اينها را در كمال پنهانكاري و بدون ذره‌اي تظاهر انجام مي‌داد.
    دختر ایرانی - زن ایرانی {بیاد خواهران شهید گمنام دوران}
    با شور و هيجانات جواني چگونه كنار مي‌آمد؟
    مريم در عين حال كه هميشه در حال خودسازي بود، مثل همه ما زندگي عادي و روزمره‌اش را داشت. يادم هست يك بار به كسي گفتم كه مريم فيلم ديدن را خيلي دوست داشت و او واقعاً تعجب كرد. به او گفتم، «يكي دو سال از جنگ گذشته بود و گاهي آرامشي نسبي برقرار شد. يك روز در بيمارستان گفتند كه مي‌خواهند فيلم توبه نصوح را نشان بدهند. ما در زيرزميني كه آقاي جمي در آنجا نماز جمعه را برگزار مي‌كردند، ‌جمع شديم و اين فيلم را براي ما به نمايش گذاشتند و مريم بسيار از اين قضيه استقبال كرد.» او در عين حال كه به خودشناسي و خدمت به مردم و رسيدگي به مجروحين اهتمام زيادي داشت و واقعاً زحمت مي‌كشيد، از اين چيزها هم استقبال مي‌كرد و مي‌گفت، «انسان نياز به روحيه دارد.» گاهي به من مي‌گفت، «بيا يكي دو روز بريم مرخصي. نياز به روحيه داريم. خيلي خسته شده‌ايم.» حواسش به همه چيز بود. يك وقت‌هايي به برادرم مي‌گفت، «به رزمنده‌ها بگو بيايند خانه‌مان و حمام كنند،‌برايشان غذا درست مي‌كنيم و از آنها پذيرايي مي‌كنيم كه روحيه‌شان بهتر شود.» يعني شما مريم را در عرصه‌هاي امدادگري مي‌ديديد، در هنگام شستن لباس رزمنده‌ها را مي‌ديديد، در غذا درست كردن براي رزمنده‌ها مي‌ديديد، در امدادگري به خانواده شهدا مي‌ديديد و خلاصه همه جا بود. يك وقت مي‌ديدي دزفول را بمباران كرده‌اند. مريم از بيمارستان مرخصي مي‌گرفت و مي‌رفت آنجا كه به آواره‌ها و يا در بيرون آوردن و دفن جنازه‌هاي زناني كه زير آوار بودند، كمك كند. دو سه روز در دزفول مي‌ماند و دوباره بر مي‌گشت آبادان. روحيه‌اي داشت كه به قول امروزي‌ها داده‌هايش كاملاً پردازش شده بودند. در عين حال كه در مقام اداي تكليف، ذره‌اي حد و مرز براي خودش قائل نبود و هيچ وقت نمي‌گفت در همين حدي كه انجام داده كافي است. دنبال تنوع هم بود و دائماً موقعيت‌هاي مختلفي را بررسي مي‌كرد كه كجا نياز هست، كجا نياز نيست، چگونه مراوده كند،‌كجا برود، كجا نرود،‌ به چه كساني سر بزند،‌در ارتباط با بزرگ‌ترها چگونه رفتار كند، با بچه‌ها چه رفتاري داشته باشد و خلاصه در زندگي او هر كسي و هر چيزي جاي مناسب خود را داشت و هيچ كاري، در كار ديگر خللي ايجاد نمي‌كرد. خيلي‌ها در جنگ بودند كه فقط مثلاً روي خدمات‌رساني تكيه مي‌كردند و مثلاً به آراستگي و پاكيزگي خودشان و يا مراوده با ديگران بي‌توجه بودند، اما در زندگي مريم همه چيز سر جاي خودش بود. بد نيست خاطره‌اي را هم تعريف كنم. من در بيمارستان طالقاني كار مي‌كردم و مريم در بيمارستان شركت نفت. من اول با او بودم، بعد رفتم بيمارستان طالقاني و در اواخر دوباره برگشتم آنجا يك شب كه گلوله باران روي شهر خيلي سنگين بود، من پشت پنجره در طبقه سوم يا چهارم خوابگاهم ايستاده بودم و منورها را مي‌ديدم كه آسمان را روشن كرده بودند. ما براي اينكه تلفني با كسي صحبت كنيم، شماره را مي‌داديم مركز و آنجا برايمان مي‌گرفتند، دادم تلفن مريم را برايم گرفتند و گفتم، «مريم! خيلي دلم گرفته. حال بدي دارم» و برايش تعريف كردم چه اتفاقاتي افتاده و چند تا زخمي داشتيم. خلاصه حسابي برايش درد دل كردم و گفتم، «خيلي خسته شده‌ام و دلم گرفته.» مريم گفت، «صبر كن! الان دلت را باز مي‌كنم» شروع كرد به خواندن «مهدي بيا... مهدي بيا...» مكالمه‌مان يك مقدار طولاني شد و من هم از خدا خواسته،‌ داشتم گوش مي‌دادم كه يكمرتبه مسئول مخابرات آمد روي خط و گفت،‌ «الو... الو» من براي يك لحظه چهره مريم را تجسم كردم كه چه حالي شده،‌چون او فوق‌العاده مقيد بود كه نامحرم صدايش را نشنود و به اين نكته بسيار اهميت مي‌داد. من سعي كردم او را آرام كنم كه اپراتور سرش شلوغ‌تر از اين حرف‌هاست كه به مكالمه من و تو گوش بدهد و يك لحظه آمد روي خط كه تذكر بدهد تلفنمان طولاني شده. خلاصه تا مدت‌ها برايش دست گرفته بوديم كه،‌ «مريم خيلي دلم گرفته» و او م‌گفت،‌«فاطمه! ديگر توبه كردم. هر وقت ديدي دلت گرفته، ‌لطفاً بلند شو بيا اينجا تا هر چقدر دلت مي‌خواهد، برايت بخوانم.» به هر حال با آن روحيه افسرده و ناراحتي آن شب داشتم، مهدي بيا... مهدي بياي مريم خيلي به من چسبيد. بعد از اين جريان وقتي ياد آن شب مي‌كردم،‌ روحيه مي‌گرفتم. مريم هميشه سعي مي‌كرد اگر كسي روحيه‌اش خراب شده به او روحيه بدهد و او را شاد كند. البته گاهي هم ما سعي مي‌كرديم با بضاعت اندك خودمان به او روحيه بدهيم. امكان نداشت كسي دست ياري به طرفش دراز كند و از هر لحاظ، چه روحي و چه مادي از او كمكي بخواهد و او كمك نكند. اگر در حد توانش بود، حتماً دريغ نمي‌كرد. بسيار اهل مدارا بود. ابداً مثل ديگران به صورت واكنشي عمل نمي‌كرد كه حالا كه فلاني اين عمل را انجام داده، من هم اين كار را بكنم. گذشت بسيار معناداري داشت،‌ به طوري كه واكنش و رفتارش به نوعي باعث تنبه طرف مقابل مي‌شد. اگر گاهي در بيمارستان، بين افراد بحثي و اختلافي پيش مي‌آمد، قضيه را جمع مي‌كرد،‌ در حالي كه خيلي دلشان مي‌خواهد مشكلي را كه پيش مي‌آيد، كش بدهند.
    ايشان مي‌دانسته كه فرصت چنداني ندارد كه سرگرم اين روزمرگي‌ها بشود.
    دقيقاً. هر مشكلي كه پيش مي‌آمد، سعي مي‌كرد زودتر آن را حل كند.
    از قضيه زخمي شدن ايشان خاطره‌اي داريد؟
    بله، من مادرم را آورده بودم آبادان كه سر مزار مهدي برود. مهدي دانش‌آموز بسيار ساعي و موفقي بود. موقعي كه ديپلم رفت، امتحان اعزام به خارج كشور داد و قبول شد. مي‌خواست براي ادامه تحصيل به خارج برود كه مرحوم پدرم به دليل تعصب ديني و اينكه معتقد بود محيط خارج براي يك جوان محيط مناسبي نيست،‌ ممانعت كردند. ده پانزده روز بعد، جنگ شروع شد و مهدي ما هم حدود بيست روز بعد، شهيد شد. مادرمان خيلي براي مهدي دلتنگي مي‌كرد و از پدرم گلايه داشت كه چرا اجازه ندادي او برود خارج و درسش را بخواند. به هر حال مادرم آمده بود آبادان كه سر مزار مهدي برود. آبادان محاصره بود و با هزار زحمت مادرم را بردم آنجا. رفتيم سر مزار مهدي و برگشتيم بيمارستان من متوجه شدم كه مريم در بخش اورژانس بوده. آنجا را زده‌اند و مريم زخمي شده و يك تركش به كتف او و يكي هم به سرش خورده. به هر حال ما رفتيم بيمارستان كه به مريم سر بزنيم. ديديم رفتار بچه‌ها غيرعادي است و متوجه شديم كه اتفاقي افتاده. بالاخره ما را بردند بالاي سر مريم و من با آن سابقه ذهني كه از مادرم داشتم كه، «جنگ شده و شما بچه‌ها همه‌تان مرا رها كرده‌ و رفته‌ايد»، نمي‌دانستم با اين وضعيت چه بايد بكنم؟ مريم روي تخت جا به جا شد و لبخند مليحي هم روي لبش بود، يعني، «هيچ اتفاق خاصي نيافتاده و طوري نشده. يك تركش خيلي ريزي به كتفم خورده و سريع هم آن را بيرون آورده‌اند و الان هم مي‌بينيد كه حالم خوب است و هيچ مشكلي نيست.» مادرم بعد از اينكه حسابي گريه‌اش را كرد، خواست از اين موقعيت استفاده كند و مريم را ببرد وگفت، «حالا كه زخمي شده‌اي، به استراحت نياز داري و بيا برويم.» مريم با نهايت خونسردي گفت، «چيزي نشده، من همين الان مي‌توانم بلند شوم و بروم اورژانس و كارم را بكنم. حالم كاملاً خوب است.» كسي كه دو ساعت قبل تركش خورده بود،‌ چنين روحيه بالايي داشت من بعد از شهادت مريم در جايي نوشتم كه روحيه مريم مثل رزمنده‌اي بود كه اسلحه‌ در دستش گرفته و در خط مقدم مي‌جنگد. او كاملاً به اين نتيجه رسيده بود كه هر لحظه ممكن است زخمي شود، اسير شود، شهيد شود و هر اتفاق غيرمنتظره‌اي برايش روي دهد، اما هيچ يك از اينها كوچك‌ترين تزلزلي در اراده‌اش به وجود نمي‌آورد. طوري برخورد مي‌كرد كه انگار مي‌دانست زخمي مي‌شود. هميشه آماده بود كه هر حادثه‌اي را تحمل كند، به همين دليل توانست مادرم را قانع كند كه برگردد و از فرداي همان روز هم او سريع از جايش برخاست و مشغول كار شد. برايش دو سه روز استراحت تعيين كرده‌ بودند، اما او سريع از جايش برخاست و مشغول كار شد و اين اقدام او درسي شد براي همه ما كه از هيچ خطري نترسيم و هيچ مشكلي مانع از انجام وظيفه‌مان نشود.
    به تأكيد شهيد بر مسئله خودسازي اشاره‌اي داشتيد. در اين مورد توضيح بيشتري بدهيد.
    نزديكي‌هاي پيروزي انقلاب بود كه كتاب خودسازي حضرت امام (ره) را مطالعه مي‌كرد و سعي داشت نكته به نكته آن را رعايت كند و مي‌گفت، «اگر انسان بتواند خودش را بسازد، در شرايط مختلف زندگي قادر خواهد بود خود را نگه دارد و حفظ كند.» مواجهه با سختي‌ها برايش خيلي مهم بود. يكي از اهداف مهم مريم اين بود كه اگر روزي خواست ازدواج كند، قطعاً با يك جانباز نابينا باشد و اين تصميم هم بر اساس احساسات‌گرايي نبود، چون مريم اهل تحليل و منطق بود. مريم در عين حال كه تصميمات خاصي از اين قبيل مي‌گرفت و مي‌خواست كه آنها را اجرا كند، رضايت مادرمان هم برايش بسيار شرط بود بود و مي‌خواست كه او را راضي نگه‌دارد و اين نكته بسيار مهمي است، چون جوان‌هاي امروز در آن شرايط دشواري كه ما در دوره جنگ گذرانديم، نيستند و گاهي هم تصميم قاطعانه‌اي مثل تصميمي كه مريم بر اساس اعتقاداتش گرفته بود، نمي‌گيرند و با اين همه وقتي مسئله ازدواج پيش مي‌آيد، ذره‌اي به نظر پدر و مادرشان توجه نمي‌كنند. تصميم مريم يك تصميم ارزشي و ماحصل عمري انديشه و اعتقاد او بود و تمايلات خودش ذره‌اي در آن دخالت نداشت. با اين همه چون مي‌دانست مادر با اين تصميم موافق نيست. تأمل و شكيبايي به خرج مي‌داد تا به هر نحو ممكن رضايت مادر را جلب كند و سپس دست به اين كار بزند، كمااينكه شهيد شد و ازدواج نكرد. در حالي كه مي‌توانست براساس تفكرش ازدواج كند و به خودش بگويد كه پدر و مادرش را بالاخره يك روزي قانع خواهد كرد، ولي به هيچ عنوان اين كار را نكرد و سعي داشت با استدلال و منطق،‌ هر جور كه شده پدر و مادرمان را راضي كند. گاهي اوقات به مادرمان مي‌گفت، «اگر مهدي شهيد نمي‌شد، بلكه دو چشمش را از دست مي‌داد و بعد يك دختر خوب مي‌آمد و مي‌گفت كه من مي‌خواهم با اين پسر ازدواج كنم، شما خوشحال مي‌شدي يا ناراحت؟» مادر ما سكوت مي‌كرد. مادر را با ظرافت و درايت خاصي به فضايي مي‌برد كه او كاملاً متوجه شود كه مريم چرا چنين تصميمي گرفته است. به طوري كه مادر ما كه صد در صد با چنين تصميمي مخالف بود، بالاخره به اينجا رسيد كه رضايت بدهد،‌مريم با جانبازي ازدواج كند كه دست يا پا ندارد. اما مريم باز هم قبول نداشت و مي‌گفت، «من در يك جانباز نابينا چيزهايي را مي‌بينم كه در ديگران نمي‌بينم.» قطعاً هنوز مصلحت نبود كه مريم ازدواج كند و بعد هم كه شهيد شد، اما مي‌خواهيم بر اين نكته تأكيد كنم كه او با روشن‌بيني كاملي تصميم مي‌گرفت و هيچ مسئله‌اي نمي‌توانست در تصميم او تزلزلي ايجاد كند، چون مي‌دانست چه مي‌كند. مريم كاملاً به اين اعتقاد رسيده بود كه تا لحظه مرگ بايد به خودسازي بپردازد و هيچ مانعي هم جلوي كارش را نمي‌گرفت و پيوسته سعي مي‌كرد با صبر و مدارا، موانع را پس بزند. آستانه صبر و تحملش فوق‌العاده بالا بود كه به نظر من از ايمان قوي و محكم او نشأت گرفته بود، چون در مرحله خودسازي و كنترل نفس، بسيار انسان موفقي بود. او به هر حال در شرايط اجتماعي و خانوادگي خاصي پرورش پيدا كرده بود كه بر سر راه زن‌ها موانع زيادي وجود داشت، ولي او با نهايت شكيبايي و مدارا، همه اينها را از سر راهش برداشت.
    از شجاعت خواهرتان بسيار گفته‌اند، شما چه تحليلي از اين ويژگي ايشان داريد؟
    من يك بار اين سئوال را از مادرم پرسيدم. البته نه به شكل صريح، بلكه گفتم، «از ميان فرزندان شما مهدي و مريم شهيد شده‌اند.» حتماً آنها ويژگي‌هاي داشته‌اند كه مثلاً من ندارم و گر نه نبايد اينجا مي‌بودم. مادرم پاسخ خيلي قشنگي به من داد و گفت، «زماني كه من در بيمارستان آبادان، مريم را به دنيا آوردم و او را در آغوش من گذاشتند. من يك جور احساس خاصي داشتم كه اين بچه براي تو نمي‌ماند. مادرم نمي‌توانست بگويد كه دقيقاً احساسش چه بوده، ولي مي‌گفت هر چه مريم بزر‌گ‌تر شد، اين احساس هم در مادرم بيشتر شد. مهدي بيست روزي بعد از جنگ شهيد شد و روحيه مادرم به گونه‌اي بود كه ناچار شديم آبادان را ترك كنيم. اوايل جنگ بود و شهادت نزديكان و فرزندان، هنوز خيلي در خانواده‌ها جا نيفتاده بود و مادر ما، وضع روحي خوبي نداشت. ما به منطقه‌اي به نام ميانكوه، از توابع آغاجاري رفتيم. مريم دائماً در كوه و دشت و اطراف مي‌چرخيد و براي مهدي نامه مي‌نوشت. همه ما نق مي‌زديم كه مي‌خواهيم به آبادان برگرديم، ولي اشتياق به برگشت در همه اعمال مريم آشكار بود. كسي جرئت نمي‌كرد، با آن حال روحي بد مادر، با او از برگشتن حرف بزند، ولي مريم با كمال شهامت به مادرمان گفت كه ما بايد برگرديم و راه مهدي را ادامه بدهيم. او به قدري در اين قضيه پافشاري كرد تا بالاخره پدر و مادرمان رضايت دادند و بعد از او علي و حسين و من و عقيله هم برگشتيم. مريم سد را شكست و ما پشت سر او راه افتاديم.»

    ادامه در پست بعد



صفحه 1 از 18 12311 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود