صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: تشرف افراد خدمت امام زمان(عج)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    506
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    17
    آپلود
    0
    گالری
    0

    ایت الله سید ابوالحسن اصفهانی وامام زمان(عج)








    آية اللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى
    فردى بنام سيّد بحرالعلوم يمنى كه زيدى مذهب بود، وجود مقدس حضرت مهدى (عليه‏السلام) را انكار مى‏نمود و مكاتبات زيادى با علماء و مراجع شيعه داشت و بر اثبات وجود و حيات امام زمان (عليه‏السلام) دليل مى‏خواست.


    ليكن وقتى آن بزرگان از كتابهاى تاريخى و روايى شيعه و سنّى براى او دليل مى‏آوردند قانع نمى‏شد، سرانجام به مرحوم سيّد ابوالحسن نامه نوشت.
    ايشان در جواب نوشتند كه بايستى به نجف بياييد تا جواب را شفاهاً بدهم. وى همراه فرزندش سيّد ابراهيم به نجف مشرف گرديد. حضرت آية اللّه اصفهانى ايشان و پسرش را به قبرستان وادى السلام برد و در ميان آن قبرستان در مقام حضرت مهدى (عليه‏السلام) 4 ركعت نماز خواند و سپس اذكارى را بر زبان جارى كرد. تا اينكه امام زمان (عليه‏السلام) تشريف آوردند و سيّد بحرالعلوم گريه كرد و صيحه‏اى زد و بيهوش بر زمين افتاد و هنگاميكه بهوش آمد، خودش اقرار كرد كه حضرت را زيارت نموده است، و بعد هم كه به يمن برگشت، 4 هزار نفر از مريدان خود را شيعه نمود.(4)


    احوال ايت الله ابوالحسن اصفهانى

    يكى از علماء بزرگ كه بارها امام مهدى (عليه‏السلام) را ملاقات نموده، حضرت آية اللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى (1365 1284 ه.ق) مى‏باشد.
    مهاجرت سيد ابوالحسن اصفهانى به ايران
    وى پس از فوت آية اللّه حاج سيّد محمّد كاظم يزدى به مقام مرجعيّت رسيد.
    در سال (1341 ه.ق) به دليل مخالفت با سياستهاى دولت استعمارگر انگليس، از طرف دولت عراق به همراه عده‏اى از علماى بر جسته ديگر تدريجاً به ايران تبعيد گرديدند. عظمت و محبت ايشان در قلوب مردم به اندازه‏اى بود كه علاوه بر استقبالى باشكوه از ايشان، در روز دوم اقامتشان، شاه وقت ايران شخصاً به همراه جماعتى از اعضاء هيئت دولت و نمايندگان مجلس به محضر ايشان شرفياب گرديده و اظهار علاقه و ارادت نمودند. هم چنين به مدت 8 ماه سكونت در شهر مقدس قم، مردم از دور و نزديك براى زيارت ايشان به خدمتشان مشرف مى‏شدند.(1)

    مقام مرجعيت و معنوى سيد ابوالحسن اصفهانى
    گرچه آية اللّه اصفهانى ملاقاتهايى با امام عصر (عليه‏السلام) داشته‏اند لكن ما در اينجا به ذكر تشرف يكى از علماء كه بسى بيشتر از ملاقات مستقيم خود ايشان با حضرت، درجه و مقام يشان رامشخص مى‏كند اكتفاء مى‏نماييم.
    جناب حجة الاسلام و المسلمين حاج سيّد محمّد مهدى مرتضوى لنگرودى كه از علماء و نويسنده‏گان مشهور مى‏باشد، اين واقعه را بدون واسطه از مرحوم آية اللّه شيخ عبدالنبى اراكى شنيده‏اند و چنين نقل مى‏نمايد: «روزى آية اللّه اراكى براى ديدن مرحوم پدرم به منزل ما آمدند، در ضمن ملاقات، آقاى اراكى به پدرم گفت: شما از طرز تفكر ما نسبت به آيةاللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى تا اندازه‏اى با اطلاع بوديد و مى‏دانستيد كه ما نه تنها براى ايشان ترويج نمى‏كرديم بلكه در مجامع علماء و فضلاء درباره ايشان مى‏گفتيم كه ما از آية اللّه اصفهانى آنقدر كمتر نيستيم كه ترويج مرجعيّت شان را بنماييم.
    پدرم گفتار ايشان را تصديق نموده و گفتند: بله، شما چنين ادعايى مى‏كرديد، ولى در واقع به مراتب از ايشان كمتر بوديد حتّى مى‏توانم بگويم قابل مقايسه با ايشان نبوديد».
    آية اللّه اراكى گفتند: به هر حال امروز مى‏خواهم عظمت و شخصيّت آية اللّه اصفهانى را براى شما بيان نمايم: يك روز در نجف اشرف مشهور شد كه يك نفر مرتاض هندى كه از راه حق، رياضت كشيده و به مقاماتى رسيده، به نجف اشرف آمده است. فضلاء و علماء به ديدار او مى رفتند؛ از جمله من هم رفتم و به وى گفتم: آيا در مدت رياضت خود دستورى به دست آورده‏ايد كه بوسيله آن بتوان به محضر امام زمان (عليه‏السلام) شرفياب شد. او گفت: بله، من يك دستور كه تجربه هم شده دارم و آن چنين است كه: شخص بايستى با طهارت بدن و لباس به بيابانى برود و جايى را انتخاب نمايد كه محل رفت و آمد نباشد، بعد با حالت وضوء رو به قبله بنشيند و خطى دور خود بكشد و اذكارى را بگويد پس از اتمام اين اذكار، هر كس نزد اين شخص بيايد خود آقا امام زمان (عليه‏السلام) است. من هم به بيابان سهله رفتم و همان اعمال را انجام دادم. همين كه تمام شد، سيدى را كه عمامّه سبزى داشت، ديدم به من فرمود:بمن چه نياز داريد؟ من فوراً در جواب گفتم: به شما نيازى نيست. آن آقا فرمودند: شما ما را خواستيد كه به اينجا بياييم. من گفتم: شما اشتباه مى‏كنيد، من شما را نخواستم. آقا فرمودند: ما هرگز اشتباه نمى‏كنيم. حتماً شما ما را خواسته‏ايد كه به اينجا آمده‏ايم وگرنه ما در اقطار دنيا كسانى را داريم كه در انتظار ما بسر مى‏برند، ولى چون شما زودتر اين درخواست را كرده‏ايد اول به ديدار شما آمده‏ايم ؛ تا حاجت شما را بر آورده، آنگاه به جاى ديگر برويم.
    گفتم: اى آقاى سيّد، من هر چه فكر مى‏كنم، مى‏بينم با شما كارى ندارم شما مى‏توانيد به نزد آن كسانى كه شما را مى‏خواهند برويد من در انتطار شخص بزرگى بسر مى‏برم آن آقا لبخندى بر لبانش نقش بست و از كنار من دور شد، چند قدمى بيش دور نشده بود كه اين مطلب در خاطرم خطور كرد كه نكند اين آقا حضرت مهدى (عليه‏السلام) باشند، به خودم گفتم: شيخ عبد النبى! مگر آن مرتاض نگفت، هر كس بعد از انجام اعمال نزد تو آمد خود حضرت است، تو هم كه غير از اين سيّد كسى را نديده‏اى حتماً خود حضرت هستند. فوراً به دنبالش روان شدم امّا هر چه تلاش كردم، نرسيدم، ناچار عبا را تا كردم و زير بغل قرار دادم و نعلين را هم به دستم گرفتم و با پاى برهنه دوان دوان مى‏رفتم ولى با آنكه سيّد آهسته مى‏رفت من به ايشان نمى‏رسيدم. در اينجا يقين كردم كه آن سيّد بزرگوار آقا امام زمان (عليه‏السلام) مى‏باشند.
    بعلت دويدن زياد خسته شدم مقدارى استراحت كردم ولى چشمانم را از حضرت برنداشتم تا ببينم آقا به كداميك از خانه‏ها كه از دور نمايان شده بود مى‏روند تا من هم همانجا بروم و از همان دور ديدم كه وارد يكى از خانه‏ها شدند پس از رفع خستگى به آنجا رفتم، درب منزل را زدم، شخصى آمد و گفت: چكار داريد؟ گفتم: سيّد را مى‏خواهم گفت: سيّد نياز به اذن دخول دارد، صبر كن بروم تا براى شما اجازه بگيرم رفت و پس از چند لحظه آمد و گفت: آقا اجازه فرمودند، وارد شدم ديدم همان سيّد روى تخت كوچكى نشسته، سلام كردم و حضرت جواب مرحمت كردند و فرمودند بياييد روى تخت‏بنشينيد، من اطاعت كردم و روبروى حضرت نشستم.
    بعد از احوالپرسى مى‏خواستم مسائلى را كه برايم مشكل بود سئوال كنم، هر چه فكر كردم يادم نيامد بعد از مدتى ديدم آقا در حال انتظار هستند خجالت كشيدم و با شرمندگى تمام عرض كردم: آقا اجازه مرخصى مى‏فرماييد، فرمود: بفرماييد، از آنجا خارج شدم.
    هنوز چند قدمى راه نرفته بودم كه آن مسائل به يادم آمد به خود گفتم من با اين همه زحمت به اينجا رسيده‏ام و نتوانسته‏ام از آقا استفاده‏اى بنماايم بايد خجالت را كنار گذاشته و مجدداً درب خانه را بزنم، درب را كوبيدم همان شخص آمد به او گفتم: مى‏خواهم دوباره خدمت آقا برسم، وى گفت: آقا نيست. گفتم: دروغ نگو، من براى كلاّشى نيامده‏ام، مسائل مشكلى دارم مى‏خواهم بوسيله پرسش از آقا برايم حل گردد. او گفت: چگونه نسبت دروغ به من مى‏دهى؟ استغفار كن من اگر قصد دروغ كنم هرگز جايم در اينجا نخواهد بود ولى اين مطلب را اجمالاً بدان كه اين آقا مثل افراد ديگر نيستند، اين امام والا مقام كه در مدت 20 سال افتخار نوكرى ايشان را دارم، براى يك مرتبه هم زحمت درب بازكردن را به من نداده‏اند.
    گاهى مشاهده مى‏كنم بر روى تخت نشسته‏اند و مشغول عبادت يا ذكر و گاهى مشاهده مى‏نمايم كه تشريف ندارند ولى صداى مباركشان به گوش مى‏رسد و گاهى ابداً، در خانه نيستند و برخى اوقات پس از گذشت چند لحظه مجدداً مى بينم كه برروى تخت مى‏باشند و گاهى سه روز يا ده روز و يا تا چهل روز مى‏بينم كه تشريف ندارند، كارهاى اين آقاى بزرگوار با ديگران فرق دارد.
    گفتم: معذرت مى‏خواهم، از اين نسبتى كه دادم استغفار مى‏كنم اميد است كه مرا ببخشيد،
    گفت: بخشيدم.
    گفتم: آيا راهى هست براى اين كه مسائل من حل شود؟ گفت: آرى، هر وقت آقا امام زمان (عليه‏السلام) در اينجا تشريف ندارند، نائبشان در اينجا ظاهر مى‏گردد و براى حل جميع مشكلات آمادگى دارد.
    گفتم مى‏شود خدمتشان رسيد؟ گفت: بله وارد شدم ديدم جاى آقا امام زمان (عليه‏السلام) آيةاللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى نشسته است، سلام كردم و ايشان جواب دادند.
    بعد لبخندى زد و با لهجه اصفهانى گفت: حالت چطور است؟ گفتم الحمد للّه.
    سپس مسائل خود را يكى پس از ديگرى مطرح كردم و ايشام بدون تأمل جواب آنها را با آدرس بيان مى‏كرد و جوابها كاملاً قانع كننده بود.
    بعد از تمام شدن سؤال و جوابها دستش را بوسيدم و از خدمتش مرخص گرديدم.
    همينكه بيرون آمدم با خود گفتم: آيا اين آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى بود يا شخص ديگر ى به شكل و قيافه ايشان؟ لذا شك داشتم و با خود گقتم: براى بر طرف شدن شك بايستى به منزل ايشان در نجف بروم و همان سؤالها را بپرسم، اگر غير از آن جوابها را داد معلوم مى‏شود كه ايشان سيّد ابو الحسن نبوده و الّا خودشان بوده‏اند. به نجف كه رسيدم سريعاً به منزل ايشان رفتم پس از سلام و جواب سلام، همانگونه كه آنجا لبخندى زده بود، لبخندى زد و با لهجه اصفهانى گفت: حالت چطور است؟ و سپس سؤالها را مطرح كردم و ايشان به همان صورت بدون كم و زياد جواب دادند، بعد فرمودند: حالا يقين كردى و ترديدت بر طرف شد؟ گفتم: اى آقاى بزرگوار بله.
    وقتى كه پس از بوسيدن دستش خواستم خارج شوم به من فرمود: در حال حياتم راضى نيستم اين جريان را براى كسى نقل كنى امّا پس از مرگ مانعى ندارد.(2)

    نمونه ديگر از مقامات معنوى ايشان
    آرى! مرحوم سيّد ابوالحسن اصفهانى از چنان تقوا و وارستگى برخوردار بود كه وقتى فرزند برومندش سيّد حسن شهيد شد، نه تنها صبر نمود بلكه به قاتل وى عفو و ترحّم روا داشت، سپس وقتى خواست از امر زعامت مسلمين كناره‏گيرى كند و درب منزب خويش را ببندد نامه‏اى (توقيع) از ناحيه حضرت مهدى (عليه‏السلام) توسط يكى از افراد موثّق بنام شيخ محمّد كوفى شوشترى كه مكرراً مفتخر به ملاقات حضرت گرديده است، به دستشان رسيد كه حضرت به او فرموده بودند: «ارخص نفسك و اجعل مجلسك فى الدهليز ... نحن ننضرك» يعنى «از اتاق خصوصى بيرون بيا و در راهرو منزل بنشين تا به آسانى در دسترس عموم مردم باشى و به حل مشكلات و دستگيرى از آنان بپرداز (و در مقابل مسائل و خطرات احتمالى نگران نباش زيرا) ما تو را يارى مى‏كنيم».(3)

    .................................................. .................

    1) محمّد شريف رازى، گنجينه دانشمندان، اسلاميه تهران، 1352 (ه.ش)، ج 1، ص 216، ج 3، ص‏81.
    2) احمد قاضى زاهدى، شيفتگان حضرت مهدى (عليه‏السلام) مؤسسه نشر و حاذق، قم، (1373 ه.ش)، ج 1،ص 115.
    3) محمّد شريف رازى، گنجينه دانشمندان، اسلاميه تهران، 1352 (ه.ش)، ج 1، ص 218.
    4) احمد قاضى زاهدى، شيفتگان حضرت مهدى (عليه‏السلام) مؤسسه نشر و حاذق، قم، 1373 ه.ش، ج 1، ص 122.

    تصاوير کوچک فايل پيوست تصاوير کوچک فايل پيوست برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  normal_139.jpg
مشاهده: 311
حجم:  85.9 کیلو بایت  
    السلام علیک یااباصالح المهدی(عج)


    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=2362


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    506
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    17
    آپلود
    0
    گالری
    0

    تشرف افراد خدمت امام زمان(عج)




    جمعي از موثقين نقل كردند: مـدتـي بـحرين تحت نفوذ خارجيان بود. آنها مردي از مسلمانان را حاكم بحرين كردندتا شايد به علت حكومت كردن شخصي مسلمان ، آن جا آبادتر شود و به حالشان مفيدتر واقع گردد. آن حـاكـم از نـاصـبـيان (كساني كه با اهل بيت پيامبر اكرم (ع ) دشمني مي ورزند) بود اووزيري داشـت كـه در عـداوت و دشـمني از خودش شديدتر بود و پيوسته نسبت به اهل بحرين ، به خاطر مـحـبـتشان به اهل بيت رسالت (ع )، دشمني مي نمود و هميشه به فكرحيله و مكر براي كشتن و ضرر رساندن به آنها بود. روزي وزيـر بر حاكم وارد شد و اناري كه در دست داشت به حاكم داد. حاكم وقتي دقت كرد، ديد بر آن انار اين جملات نوشته شده است لااله الا اللّه محمد رسول اللّه و ابوبكر و عمر و عثمان و علي خلفاء رسول اللّه . اين نوشته بر پوست انار بود، نه آن كه كسي با دست نوشته باشد. حاكم از اين امر تعجب كرد و به وزير گفت : اين انار نشانه اي روشن و دليلي قوي برابطال مذهب رافضه (نام شيعيان در نزد اهل سنت ) است . حال نظر تو درباره اهل بحرين چيست ؟ وزير گفت : اينها جمعي متعصب هستند كه دليل و براهين را انكار مي كنند، سزاواراست ايشان را حـاضـر كني و انار را به آنها نشان دهي .
    اگر قبول كردند و از مذهب خوددست كشيدند، براي تو ثواب و اجر اخروي عظيمي خواهد داشت و اگر از برگشتن سر باز زدند و بر گمراهي خود باقي ماندند، يكي از سه كار را با آنها انجام بده : يا باذلت جزيه بدهند، يا جوابي بياورند - اگر چه جوابي نـدارنـد - يـا آن كـه مردان ايشان رابكش و زنان و اولادشان را اسير كن و اموال آنها را به غنيمت بردار.
    حاکـم نـظر وزير را تحسين نمود و به دنبال علماء و دانشمندان و نيكان شيعه فرستاد وايشان را حاضر كرد. انار را به آنها نشان داد و گفت : اگر جواب كافي در اين زمينه نياورديد، مردان شما را مـي كـشم و زنان و فرزندانتان را اسير مي كنم و اموال شما رامصادره مي كنم و يا آن كه بايد جزيه بدهيد. وقتي شيعيان اين مطالب را شنيدند، متحير گشته و جوابي نداشتند، لذا رنگ چهره هايشان تغيير كـرد و بـدنـشـان به لرزه درآمد، با اين حال گفتند: اي امير سه روز به ما مهلت بده ، شايد جوابي بـياوريم كه تو به آن راضي شوي .

    اگر نياورديم ، آنچه رامي خواهي ، انجام بده . حاكم هم تا سه روز ايشان را مهلت داد. آنها با ترس و تحير از نزد او خارج شدند و در مجلسي جمع شدند تا شايد راه حلي پيدا كنند. در آن مجلس بر اين موضوع نظر دادند كه از صلحاء بحرين ده نفر راانتخاب كنند. اين كار را انجام دادند. آنـگاه از بين ده نفر، سه نفر را انتخاب نمودند.بعد به يكي از آن سه نفر گفتند: تو امشب به طرف صـحـرا برو و خدا را عبادت كن و به امام زمان حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف اسـتـغاثه نما، كه او حجت خداوند عالم و امام زمان ماست . شايد آن حضرت راه چاره را به تو نشان دهند. آن مـرد از شـهـر خارج شد و تمام شب ، خدا را عبادت كرد و گريه و تضرع نمود و او راخواند و به حضرت صاحب الامر (ع ) استغاثه نمود تا صبح شد، ولي چيزي نديد.به نزد شيعيان آمد و ايشان را خبر داد. شـب دوم ديگري را فرستادند. او هم مثل نفر اول ، تمام شب را دعا و تضرع نمود اماچيزي نديد، و برگشت ، لذا ترس و اضطرابشان زيادتر شد. سومي را احضار كردند.او مردي پرهيزگار به نام محمد بن عيسي بود. شب سوم باسر و پاي برهنه به صحرا رفت .آن شب ، شبي بسيار تاريك بود ايشان به دعا و گريه مشغول و به حق تعالي متوسل گـرديد و درخواست كرد كه آن بلا و مصيبت را از سرمؤمنين رفع كند و به حضرت صاحب الامر (ع ) استغاثه نمود.وقتي آخر شب شد، شنيد كه مردي با او صحبت مي كند و مي گويد: اي محمد بن عيسي چرا تو را به اين حال مي بينم ؟ و چرا به اين بيابان آمده اي ؟ گفت : اي مرد مرا رها كن ، كه براي امر عظيمي بيرون آمده ام و آن را جز به امام خود،نمي گويم و جز نزد كسي كه قدرت بر رفع آن داشته باشد، شكايت نمي كنم . فرمود: اي محمد بن عيسي ، من صاحب الامر هستم ، حاجت خود را ذكر كن . محمد بن عيسي گفت : اگر تو صاحب الامري ، قصه ام را مي داني و احتياج به گفتن من نيست . فرمود: بلي ، راست مي گويي . تو به خاطر بلايي كه در خصوص آن انار بر شما واردشده است و آن تهديداتي كه حاكم نسبت به شما انجام داده ، به اين جا آمده اي . مـحـمد بن عيسي مي گويد: وقتي اين سخنان را شنيدم ، متوجه آن طرفي شدم كه صدامي آمد. عرض كردم : بلي ، اي مولاي من . تو مي داني كه چه بلايي به ما وارد شده است . تويي امام و پناهگاه ما و تو قدرت برطرف كردن آن بلا را داري .حـضـرت فـرمـودند: اي محمد بن عيسي ، در خانه وزير لعنه اللّه درخت اناري هست .وقتي كه آن درخت بار گرفت ، او از گل ، قالب اناري ساخت و آن را دو نيم كرد.درميان هر يك از آن دو نيمه ، بـعـضـي از آن مطالبي كه الان روي انار هست نوشت . در آن وقت انار هنوز كوچك بود، لذا همان طوري كه بر درخت بود، آن را در ميان قالب گل گذاشت و بست . انار در ميان قالب بزرگ شد و اثر نوشته در آن ماند و به اين صورت كه الان هست درآمد. حال صبح كه به نزد حاكم مي رويد، به او بگو من جواب را باخود آورده ام ، ولي نمي گويم مگر در خانه وزيروقـتي كه وارد خانه وزير شدي ، در طرف راست خود، اتاقي خواهي ديد.
    به حاكم بگو، جواب را جز در آن اتـاق نـمـي گويم ، در اين جا وزير مي خواهد از وارد شدن تو به آن اتاق ممانعت كند، ولي تو اصرار كن كه به اتاق بروي و نگذار كه وزير تنها و زودترداخل شود، يعني تو اول داخل شو. در آن جا طاقچه اي خواهي ديد كه كيسه سفيدي روي آن هست . كيسه را باز كن .در آن كيسه قالبي گلي هـسـت كـه آن ملعون (وزير)نيرنگش را با آن انجام داده است . آن انار را در حضور حاكم در قالب بگذار تا حيله وزير معلوم شود. اي مـحـمـد بن عيسي ، علامت ديگر اين كه ، به حاكم بگو معجزه ديگر ما آن است كه وقتي انار را بشكنيد غير از دود و خاكستر چيزي در آن مشاهده نخواهيد كرد، و بگواگر مي خواهيد صدق اين گـفـتـه مـعـلوم شود، به وزير امر كنيد كه در حضور مردم انار رابشكند.وقتي اين كار را كرد آن خاكستر و دود بر صورت و ريش وزير خواهدنشست .محمد بن عيسي وقتي اين سخنان را از امام مهربان و فريادرس درماندگان شنيد،بسيار شاد شد و در مقابل حضرت زمين را بوسيد، و با شادي و سرور به سوي شيعيان بازگشت .صبح به نزد حاكم رفتند و محمد بن عيسي آنچه را كه امام (ع ) به او امر فرموده بودند، انجام داد و آن معجزاتي كه حضرت به آنها خبر داده بودند، ظاهر شد.حاكم رو به محمد بن عيسي كرد و گفت : اين مطالب را چه كسي به تو خبر داده است ؟ گفت : امام زمان و حجت خدا بر ما.گـفت : امام شما كيست ؟ او هم ائمه (ع ) را يكي پس از ديگري نام برد، تا آن كه به حضرت صاحب الامر (ع ) رسيد. حاكم گفت : دست دراز كن تا با تو بر اين مذهب بيعت كنم : گواهي مي دهم كه نيست خدايي جز خداوند يگانه و گواهي مي دهم كه محمد (ص ) بنده و رسول اوست وگواهي مي دهم كه خليفه بـلافـصـل آحـضـرت ، امـيـرالـمـؤمنين علي بن ابيطالب (ع )است .
    بعد هم به هر يك از امامان دوازده گـانـه اقـرار نـمـود و ايـمـان آورد. سـپس دستورقتل وزير را صادر كرد و از اهل بحرين عذرخواهي نمود. اين قضيه و قبر محمد بن عيسي نزد اهل بحرين مشهور است و مردم او را زيارت مي كنند
    كمال الدين ج 2، ص 193، س 31
    تصاوير کوچک فايل پيوست تصاوير کوچک فايل پيوست برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  001.jpg
مشاهده: 9622
حجم:  121.9 کیلو بایت  
    ویرایش توسط meshkaat : ۱۳۸۷/۰۵/۲۶ در ساعت ۱۸:۰۹
    السلام علیک یااباصالح المهدی(عج)


    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=2362


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    506
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    17
    آپلود
    0
    گالری
    0

    تشرف علي بن مهزيار اهوازي خدمت امام زمان(عج)




    جناب علي بن مهزيار فرمود: بيست بار با قصد اين كه شايد به خدمت حضرت صاحب الامر (ع ) برسم ، به حج مشرف شدم ، اما در هـيـچ كـدام از سفرها موفق نشدم .
    تا آن كه شبي در رختخواب خودخوابيده بودم ، ناگاه صدايي شنيدم كه كسي مي گفت : اي پسر مهزيار، امسال به حج برو كه امام خود را خواهي ديد.
    شادان از خواب بيدار شدم و بقيه شب را به عبادت سپري كردم .
    صـبـحـگاهان ، چند نفر رفيق راه پيدا كردم ، و به اتفاق ايشان مهياي سفر شدم و پس ازچندي به قـصـد حـج براه افتاديم .
    در مسير خود وارد كوفه شديم .
    جستجوي زيادي براي يافتن گمشده ام نـمـودم ، امـا خـبـري نـشـد، لذا با جمع دوستان به عزم انجام حج خارج شديم و خود را به مدينه رسـانـديـم .
    چـنـد روزي در مدينه بوديم .
    باز من از حال صاحب الزمان (ع ) جويا شدم ، ولي مانند گـذشـتـه ، خـبـري نيافتم و چشمم به جمال آن بزرگوار منور نگرديد.
    مغموم و محزون شدم و تـرسـيـدم كـه آرزوي ديـدار آن حـضـرت بـه دلم بماند.
    با همين حال به سوي مكه خارج شده و جستجوي بسياري كردم ، اماآن جا هم اثري به دست نيامد.
    حج و عمره ام را ظرف يك هفته انجام دادم و تمام اوقات در پي ديدن مولايم بودم .
    روزي مـتـفـكـرانـه در مسجد نشسته بودم .
    ناگاه در كعبه گشوده شد.
    مردي لاغر كه با دوبرد (لباسي است ) محرم بود، خارج گرديد و نشست .
    دل من با ديدن او آرام شد.
    به نزدش رفتم .
    ايشان براي احترام من ، برخاست .
    مرتبه ديگر او را در طواف ديدم .
    گفت : اهل كجايي ؟ گفتم : اهل عراق .
    گفت : كدام عراق ((26))
    ؟ گفتم : اهواز.
    گفت : ابن خصيب را مي شناسي ؟ گفتم : آري .
    گـفـت : خدا او را رحمت كند، چقدر شبهايش را به تهجد و عبادت مي گذرانيد وعطايش زياد و اشك چشم او فراوان بود.
    بعد گفت : ابن مهزيار را مي شناسي ؟ گفتم :آري ، ابن مهزيار منم .
    گفت : حياك اللّه بالسلام يا اباالحسن (خداي تعالي تو را حفظ كند).
    سپس با من مصافحه و معانقه نمود و فرمود: يا اباالحسن ، كجاست آن امانتي كه ميان تو و حضرت ابومحمد (امام حسن عسكري (ع )) بود؟ گفتم : موجود است و دست به جيب خود برده ، انگشتري كه بر آن دو نام مقدس محمد و علي (ع ) نـقش شده بود، بيرون آوردم .
    همين كه آن را خواند، آن قدر گريه كرد كه لباس احرامش از اشك چشمش تر شد و گفت : خدا تو را رحمت كند ياابامحمد، زيرا كه بهترين امت بودي .
    پروردگارت تو را به امامت شرف داده و تاج علم و معرفت بر سرت نهاده بود.
    ما هم به سوي تو خواهيم آمد.
    بعد از آن به من گفت : چه را مي خواهي و در طلب چه كسي هستي ، يا اباالحسن ؟ گفتم : امام محجوب از عالم را.
    گفت : او محجوب از شما نيست ، لكن اعمال بد شما او را پوشانيده است .
    برخيز به منزل خود برو و آمـاده باش .
    وقتي كه ستاره جوزا غروب و ستاره هاي آسمان درخشان شد، آن جا من در انتظار تو، ميان ركن و مقام ايستاده ام .
    ابـن مـهـزيـار مـي گـويد: با اين سخن روحم آرام شد و يقين كردم كه خداي تعالي به من تفضل فـرمـوده است ، لذا به منزل رفته و منتظر وعده ملاقات بودم ، تا آن كه وقت معين رسيد.
    از منزل خارج و بر حيوان خود سوار شدم ، ناگاه متوجه شدم آن شخص مراصدا مي زند: يا اباالحسن بيا.
    به طرف او رفتم .
    سلام كرد و گفت : اي برادر، روانه شو.
    و خودش براه افتاد.
    در مسير، گاهي بيابان راطي مي كرد و گـاه از كـوه بالا مي رفت .
    بالاخره به كوه طائف رسيديم .
    در آن جا گفت : يااباالحسن ، پياده شو نماز شب بخوانيم .
    پياده شديم و نماز شب و بعد هم نماز صبح راخوانديم .
    بـاز گفت : روانه شو اي برادر.
    دوباره سوار شديم و راههاي پست و بلندي را طي نموديم ، تا آن كه بـه گـردنـه اي رسـيـديـم .
    از گردنه بالا رفتيم ، در آن طرف ، بياباني پهناورديده مي شد.
    چشم گشودم و خيمه اي از مو ديدم كه غرق نور است و نور آن تلالويي داشت .
    آن مرد به من گفت : نگاه كن .
    چه مي بيني ؟ گفتم : خيمه اي از مو كه نورش تمام آسمان و صحرا را روشن كرده است .
    گفت : منتهاي تمام آرزوها در آن خيمه است .
    چشم تو روشن باد.
    وقـتـي از گردنه خارج شديم ، گفت : پياده شو كه اين جا هر چموشي رام مي شود.
    ازمركب پياده شديم .
    گفت : مهار حيوان را رها كن .
    گفتم : آن را به چه كسي بسپارم ؟ گفت : اين جا حرمي است كه داخل آن نمي شود، جز ولي خدا.
    مهار حيوان را رها كرديم و روانه شديم ، تا نزديك خيمه نوراني رسيديم .
    گفت :توقف كن ، تا اجازه بگيرم .
    داخل شد و بعد از زماني كوتاه بيرون آمد و گفت : خوشا به حالت كه به تو اجازه دادند.
    وارد خـيـمـه شـدم .
    ديـدم اربـاب عـالم هستي ، محبوب عالميان ، مولاي عزيزم ،حضرت بقية اللّه الاعـظـم ، امام زمان مهربانم روي نمدي نشسته اند ((27))نطع سرخي برروي نمد قرار داشت ، و آن حضرت بر بالشي از پوست تكيه كرده بودند. سلام كردم .
    بـهـتـر از سـلام من ، جواب دادند.
    در آن جا چهره اي مشاهده كردم مثل ماه شب چهارده ،پيشاني گـشـاده با ابروهاي باريك كشيده و به يكديگر رسيده .
    چشمهايش سياه وگشاده ، بيني كشيده ، گونه هاي هموار و برنيامده ، در نهايت حسن و جمال .
    بر گونه راستش خالي بود مانند قطره اي از مشك كه بر صفحه اي از نقره افتاده باشد.
    موي عنبربوي سياهي داشت ، كه تا نزديك نرمه گوش آويـخـتـه و از پـيشاني نوراني اش نوري ساطع بود مانند ستاره درخشان ، نه قدي بسيار بلند و نه كوتاه ، اما كمي متمايل به بلندي ، داشت .
    آن حضرت روحي فداه را با نهايت سكينه و وقار و حياء و حسن و جمال ، زيارت كردم ،ايشان احوال يـكايك شيعيان را از من پرسيدند.
    عرض كردم : آنها در دولت بني عباس در نهايت مشقت و ذلت و خواري زندگي مي كنند.
    فـرمـود: ان شـاءاللّه روزي خـواهد آمد كه شما مالك بني عباس شويد و ايشان در دست شما ذليل گـردنـد.
    بـعد فرمودند: پدرم از من عهد گرفته كه جز، در جاهايي كه مخفي ترو دورتر از چشم مـردم اسـت ، سـكـونـت نكنم ، به خاطر اين كه از اذيت و آزار گمراهان در امان باشم تا زماني كه خداي تعالي اجازه ظهور بفرمايد.
    و به من فرموده است : فرزندم ، خدا در شهرها و دسته هاي مختلف مخلوقاتش هميشه حجتي قرار داده است تا مردم از او پـيـروي كنند و حجت بر خلق تمام شود.
    فرزندم ، تو كسي هستي كه خداي تعالي او را براي اظهار حـق و مـحـو بـاطل و از بين بردن دشمنان دين و خاموش كردن چراغ گمراهان ، ذخيره و آماده كـرده است .
    پس در مكانهاي پنهان زمين ، زندگي كن و از شهرهاي ظالمين فاصله بگير و از اين پـنـهان بودن وحشتي نداشته باش ، زيراكه دلهاي اهل طاعت ، به تو مايل است ، مثل مرغاني كه به سـوي آشـيـانـه پـرواز مـي كنند واين دسته كساني هستند كه به ظاهر در دست مخالفان خوار و ذليل اند، ولي در نزدخداي تعالي گرامي و عزيز هستند.
    ايـنـان اهـل قـنـاعـت و متمسك به اهل بيت عصمت و طهارت (ع ) و تابع ايشان دراحكام دين و شـريـعـت مـي بـاشـند.
    با دشمنان طبق دليل و مدرك بحث مي كنند و حجتهاو خاصان درگاه خـدايند، يعني در صبر و تحمل اذيت از مخالفان مذهب و ملت چنان هستند كه خداي تعالي ، آنان را نمونه صبر و استقامت قرار داده است و همه اين سختيها را تحمل مي كنند.
    فرزندم ، بر تمامي مصايب و مشكلات صبر كن ، تا آن كه خداي تعالي وسايل دولت تو را مهيا كند و پـرچـمـهاي زرد و سفيد را بين حطيم ((28))
    و زمزم بر سرت به اهتزاردرآورد و فوج فوج از اهل اخـلاص و تـقـوي نـزد حـجرالاسود به سوي تو آيند و بيعت نمايند.
    ايشان كساني هستند كه پاك طينتند و به همين جهت قلبهاي مستعدي براي قبول دين دارند و براي رفع فتنه هاي گمراهان بـازوي قـوي دارنـد.
    آن زمان است كه باغهاي ملت و دين بارور گردد و صبح حق درخشان شود.
    خـداونـد بـه وسيله تو ظلم وطغيان را از روي زمين بر مي اندازد و امن و امان را در سراسر جهان ظـاهـر مي نمايد.
    احكام دين در جاي خود پياده مي شوند و باران فتح و ظفر زمينهاي ملت را سبز وخرم مي سازد.
    بعد فرمودند: آنچه را در اين مجلس ديدي بايد پنهان كني و به غير اهل صدق و وفا وامانت اظهار نداري .
    ابـن مهزيار مي گويد: چند روزي در خدمت آن بزرگوار ماندم و مسائل و مشكلات خود را سؤال نمودم .
    آنگاه مرخص شدم تا به سوي اهل و خانواده خود برگردم .
    در وقـت وداع ، بيش از پنجاه هزار درهمي كه با خود داشتم ، به عنوان هديه خدمت حضرت تقديم نموده و اصرار كردم كه ايشان قبول نمايند.
    مـولاي مـهـربـان تـبـسـم نموده و فرمودند: اين مبلغ را كه مربوط به ما است در مسيربرگشت استفاده كن و به طرف اهل و عيال خود برگرد، چون راه دوري در پيش داري .
    بعد هم آن حضرت بـراي مـن دعـاي بـسـياري فرمودند.
    پس از آن خداحافظي كردم و به طرف شهر و ديار خود باز گشتم


    - عراق در اصطلاح گذشتگان به دو جا گفته مي شده : اول ، عراق عرب ، يعني همين كشوري كـه مـعـروف اسـت . دوم ،عـراق عـجـم كـه بـه بخشهائي از مركز ايران ، يعني محدوده اي شامل كرمانشاهان ، همدان ، ملاير، اراك ، گلپايگان واصفهان گفته مي شده است .
    - چرمي كه به عنوان زيرانداز استفاده مي شده است .
    - حطيم : محلي در مسجدالحرام كنار خانه كعبه است .
    كمال الدين ج 2، ص 119، س 33

    السلام علیک یااباصالح المهدی(عج)


    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=2362


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    506
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    17
    آپلود
    0
    گالری
    0

    تشرف حسن بن وجناء در غيبت صغري خدمت امام زمان(عج)




    ابومحمد حسن بن وجناء مي گويد: سـالـي كـه پنجاه و چهارمين حج خود را بجا مي آوردم ، در زير ميزاب (ناودان خانه كعبه )، بعد از نماز عشاء، در سجده بودم و دعا و تضرع مي نمودم .
    ناگاه شخصي مراحركت داد و گفت : يا حسن بن وجناء، برخيز.سـر بـرداشتم .
    ديدم زني زرد و لاغر، به سن چهل سال يا بيشتر بود.زن براه افتاد و من پشت سر او بدون آن كه سؤالي كنم ، روانه شدم .تا آن كه به خانه حضرت خديجه (س ) رسيديم .خـانـه ، اتـاقـي داشـت كه در آن وسط ديوار بود و نردباني گذاشته بودند كه به طرف دراتاق بالا مي رفت .آن زن بالا رفت و صدايي آمد كه يا حسن بالا بيا.من هم رفتم و كناردر ايستادم .در اين موقع حضرت صاحب الزمان (ع ) فرمودند: يا حسن بر من نترسيدي ؟ (كنايه از اين كه چقدر به فكر من بودي ؟) به خدا قسم در هيچ سالي به حج مشرف نشدي ،مگر آن كه من با تو (و هميشه به ياد تو) بودم .تا اين مطلب را شنيدم ، از شدت اضطراب بيهوش شدم و روي زمين افتادم .
    بعد ازدقايقي به خود آمدم و برخاستم .فـرمـودنـد: يا حسن در مدينه ملازم خانه جعفر بن محمد (ع ) باش و در خصوص آذوقه و پوشاك نمي خواهد به فكر باشي ، بلكه مشغول طاعت و عبادت شو.بعد از آن دفتري كه در آن دعاي فرج و صلوات بر خودشان بود، عطا كردند وفرمودند: اين دعا را بـخـوان و همان طور بر من صلوات فرست و آن را به غير ازشيعيان و دوستانم نده ، زيرا كه توفيق در دست خدا است .
    حسن بن وجناء مي گويد عرض كردم : مولاي من ، آيا بعد از اين شما را زيارت نخواهم كرد.فـرمـودنـد: يـا حـسن ، هر وقت خدا بخواهد، مي بيني و در اين هنگام مرا مرخص كردندو من هم مراجعت نمودم .پس از آن هميشه ملازم خانه امام جعفر صادق (ع ) بودم و از آن جا بيرون نمي رفتم ،مگر براي وضو يـا خـواب يا افطار.
    وقتي هم براي افطار وارد خانه مي شدم ، مي ديدم كاسه اي گذاشته شده و هر غـذايـي كه در روز به آن ميل پيدا كرده بودم ، با يك نان برايم قرار داده شده بود.از آن غذا به قدر كفايت مي خوردم .لباس زمستاني و تابستاني هم در وقت خود مي رسيد.از طـرفـي مردم براي من آب مي آوردند و من آب را در ميان خانه مي پاشيدم .غذا هم مي آوردند، ولـي چـون احـتـيـاجـي نـداشـتـم ، آن را به خاطر اين كه كسي بر حالم اطلاع پيدانكند، تصدق مي نمودم
    كمال الدين ج 2، ص 17، س 3
    السلام علیک یااباصالح المهدی(عج)


    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=2362


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    506
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    17
    آپلود
    0
    گالری
    0

    تشرف عيسي بن مهدي جوهري در غيبت صغري خدمت امام زمان(عج)




    تشرف عيسي بن مهدي جوهري در غيبت صغري(16)
    عيسي بن مهدي جوهري مي گويد: سال 268، به قصد حج از شهر و ديار خود خارج شدم و ضمنا قصد تشرف به مدينه منوره را داشتم ، زيرا اثري از حضرت به دست آمده بود.
    در بـين راه مريض شدم و وقتي كه از فيد (منزلي در بين راه كوفه و مكه ) خارج شدم ،ميل زيادي به خوردن ماهي و خرما پيدا كردم .
    تا آن كه وارد مدينه شدم و برادران خود (شيعيان ) را ملاقات كردم .
    ايشان مرا به ظهورآن حضرت در صاريا بشارت دادند.
    لـذا بـه صاريا رفتم .
    وقتي به آن جا رسيدم ، كاخي را مشاهده كردم و ديدم تعدادي بزماده ، داخل قصر مي گشتند.
    در آن جا توقف كرده و منتظر فرج بودم ، تا آن كه نمازمغرب و عشاء را خواندم و مـشـغـول دعـا و تضرع و التماس براي زيارت حضرت بقية اللّه ارواحنافداه بودم .
    ناگاه ديدم بدر، خادم حضرت ولي عصر (ع ) صدا مي زند: اي عيسي بن مهدي جوهري داخل شو.
    تـا ايـن صدا را شنيدم ، تكبير و تهليل گويان با حمد و ثناي الهي به طرف قصر براه افتادم .
    وقتي به حـيـاط قصر وارد شدم ، ديدم سفره اي را پهن كرده اند.

    خادم مرا بر آن سفره دعوت كرد و گفت : مولاي من فرموده اند هر چه را در حال مرض دوست داشتي (وقتي كه از فيد خارج شدي )، از اين سفره بخور.
    اين مطلب را كه شنيدم با خود گفتم : اين دليل و برهان كه مرا از چيزي كه قبلا در دلم گذشته ، خـبر بدهند، مرا كافي است ، يعني يقين مي كنم كه آن بزرگوار، امام زمان من هستند.
    بعد از آن با خود گفتم : چطور بخورم و حال آن كه مولاي خود را هنوزنديده ام ؟ ناگاه شنيدم كه مولايم فرمودند: اي عيسي ، از غذا بخور كه مرا خواهي ديد.
    وقـتـي بـه سـفـره نگاه كردم ، ديدم كه در آن ماهي تازه پخته هست ، به طوري كه هنوز ازجوش نـيـفـتـاده و خرمايي در يك طرف آن گذاشته اند.
    آن خرما شبيه به خرماهاي خودمان بود.
    كنار خـرمـا، شير بود.
    با خود فكر كردم كه من مريض هستم .
    چطورمي توانم از اين ماهي و خرما و شير بخورم ؟ نـاگـاه مولايم صدا زدند: آيا در آنچه گفته ايم شك مي كني ؟ مگر تو بهتر از ما منافع ومضرات را مي شناسي ؟ وقتي اين جمله حضرت را شنيدم ، گريه و استغفار نمودم و از تمام آنچه كه در سفره بود، خوردم .
    عـجـيـب ايـن كه از هر چيز بر مي داشتم ، جاي دستم را در آن نمي ديدم ،يعني گويا از آن ، چيزي برنداشته ام .
    آن غذا را از تمام آنچه در دنيا خورده بودم ، لذيذترمي ديدم .
    آن قدر خوردم كه خجالت كشيدم ، اما مولايم صدا زدند: اي عيسي ، حيامكن و بخور، زيرا كه اين غذا از غذاهاي بهشت است و دست مخلوقات به آن نرسيده است .
    من هم خوردم و هر قدر مي خوردم ، سير نمي شدم .
    عرض كردم : مولاي من ، ديگر مرابس است .
    فرمودند: به نزد من بيا.
    با خود گفتم : با دست نشسته چطور به حضور ايشان مشرف شوم ؟ فرمودند: اي عيسي مي خواهي دست خود را از چه چيزي بشويي ؟ اين غذا كه آلودگي ندارد.
    دسـت خـود را بـوييدم ، ديدم كه از مشك و كافور، خوشبوتر است .
    به نزد آن بزرگواررفتم .
    ديدم نـوري ظـاهـر شد كه چشمم خيره شد و چنان هيبت حضرت مرا گرفت كه تصور كردم هوش از سرم رفته است .
    آن بـزرگـوار مـلاطـفت كردند و فرمودند: يا عيسي ، گاهي براي شما امكان پيدا مي شودكه مرا زيارت نماييد، اين به خاطر آن است كه تكذيب كنندگاني مي گويند امام شماكجا است ؟ و در چه زمـانـي وجـود دارد؟ و چه وقت متولد شده ؟ چه كسي او را ديده ويا چه چيزي از طرف او به شما رسـيده ؟ او چه چيزهايي را به شما خبر داده و چه معجزه اي برايتان آورده ؟ يعني به خاطر اين كه آنـها اين سخنان را مي گويند، ما خود راگاهي اوقات براي بعضي از شما ظاهر مي كنيم ، تا آن كه از ايـن سخنان ، شكي به قلب شما راه پيدا نكند، والا حكم و تقدير خدا بر آن است كه تا زمان معلوم (ظهورحضرت ) كسي ما را نبيند.
    بـعد از آن فرمودند: واللّه ، مردم ، اميرالمؤمنين (ع ) را ترك نمودند و با او جنگ كردند،و آن قدر به آن حـضـرت نيرنگ زدند تا او را كشتند.
    با پدران من نيز چنين كردند وايشان را تصديق نكردند و آنان را ساحر و كاهن دانستند و مرتبط با اجنه گفتند، پس اين امور درباره من تازگي ندارد.
    سـپس فرمودند: اي عيسي ، دوستان ما را به آنچه ديدي خبر ده ، و مبادا دشمنانمان را ازاين امور آگاه كني .
    عرض كردم : مولاجان ، دعا كنيد خدا مرا بر دين خود ثابت بدارد.
    فـرمودند: اگر خدا تو را ثابت نمي داشت ، مرا نمي ديدي ، پس برو، چون با اين دليل وبرهان كه آن را ملاحظه كردي به رشد و هدايت رسيده اي .
    بعد از فرمايش حضرت ، در حالي كه خدا را به خاطر اين نعمت شكر مي كردم ، خارج شدم
    كمال الدين ج 2، ص 16، س 20
    السلام علیک یااباصالح المهدی(عج)


    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=2362


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    506
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    17
    آپلود
    0
    گالری
    0

    تشرف غانم هندي در غيبت صغري خدمت امام زمان (عج)




    ابوسعيد غانم هندي مي گويد: مـن در يكي از شهرهاي هند (كشمير) بودم و دوستاني داشتم كه چهل نفر بودند. ما بركرسيهايي كـه در طـرف راسـت سـلـطان بود، مي نشستيم و همه كتب اربعه (تورات ،انجيل ، زبور و صحف ابراهيم ) را خوانده ، با آنها در ميان مردم حكم مي كرديم ومسائل دين را به ايشان تعليم و در حلال و حرام نظر مي داديم .
    سلطان و رعيت هم به ما رجوع مي كردند. روزي در خصوص سيد انبياء، رسول اللّه (ص )، صحبتي شد و بين خودمان گفتيم ،اين پيغمبر كه در كـتـابها نامش برده شده وضعش بر ما مخفي مي باشد، پس واجب است كه به دنبال او باشيم و آثارش را جستجو كنيم . در آن مـجـلـس نـظـر تـمام ايشان بر اين موضوع قرار گرفت كه من براي جستجو خارج شده و سـيـاحـت كـنـم . مـن هـم بـا ايـن عزم در حالي كه با خود، مال و ثروت زيادي برداشته بودم ، از هندوستان ، خارج شدم .دوازده ماه سير نمودم ، تا آن كه به نزديكي شهر كابل رسيدم . به طايفه اي از تركمن ها برخورد نمودم .آنها مرا غارت و جراحات شديدي بر من وارد آوردند به كابل وارد شدم . حاكم كابل از حال من مطلع شد و مرا روانه بلخ ‌كرد. والي در آن زمان ، داوود بن عباس بن ابي الاسود بود.

    مطلع شد كه من از هندوستان براي تحقيق از ديـن اسـلام بـيـرون آمده و در اين باره با فقهاء و علماء علم كلام مناظره كرده ام و زبان فارسي را آموخته ام ، لذا كسي را فرستاد و مرا در مجلس خود احضاركرد.
    فقهاء را هم حاضر كرد و آنها با من مناظره نمودند و من هم به آنها خبر دادم كه ازهند براي يافتن اين پيغمبري كه در كتابهاي خود نام او را ديده ام ، خارج شده ام .
    گفتند: نام آن پيامبر چه مي باشد؟ گفتم : نام او محمد است . گفتند: اين شخص ، پيغمبر ما است .از شـريـعـت و ديـن او سـؤال كردم . آنها تا حدي مرا آگاه نمودند. گفتم : من مي دانم كه محمد پيغمبر است ، اما نمي دانم اين كه شما مي گوييد، همان است يا نه .جايش را به من بگوييد تا نزد او بـروم و از علائمي كه به ياد دارم ، جويا شوم .اگر او همان پيغمبري بود كه مي شناسم ، به او ايمان مي آورم .
    گفتند: او از دنيا رفته است .
    گفتم : وصي و خليفه او كيست ؟ گفتند: ابوبكر.
    گفتم : اين كنيه است ، نام او را بگوييد.
    گفتند: عبداللّه بن عثمان و او از قريش است .
    گفتم : نسب پيغمبر خود محمد (ص ) را بگوييد.
    نسب او را بيان كردند.
    گـفـتـم : آن پـيـغمبري كه من به دنبال او هستم ، اين شخص نيست ، زيرا آن كه در پي اوهستم ، خـلـيـفـه اش برادر او در دين ، پسرعموي او در نسب ، شوهر دخترش در سبب مي باشد. ايشان پدر اولاد او است و آن پيغمبر در روي زمين اولادي غير از اولادخليفه خود ندارد. وقـتـي اين سخنان را شنيدند، آشوبي به پا شد و گفتند: ايها الامير اين مرد از شرك خارج و وارد كفر گرديده و خون او حلال است . گـفتم : اي مردم ، من خود ديني دارم و از آن دست بر نمي دارم تا آن كه دين بهتري بدست آورم . مـن اوصاف اين مرد را در كتب پيغمبران گذشته اين طور ديده ام و ازشهر و ديار و عزت و دولت خود بيرون نيامدم ، مگر براي يافتن او، و اين كه شمامي گوييد مطابق با اوصاف اين پيغمبر موعود نيست ، دست از سر من برداريد.
    والـي وقـتـي ايـن مـطلب را ديد، حسين بن اسكيب را كه از اصحاب امام حسن عسكري (ع ) بود، خواست و به او گفت : با اين مرد هندي مناظره كن .
    حسين گفت : خدا امير را حفظ كند، فقهاء و علماء در محضر تو هستند و از من داناترو بيناترند.
    گـفت : نه ، بلكه همان طوري كه مي گويم در خلوت با او مناظره كن و كمال ملاطفت رارعايت نما.

    حسين مرا به خلوت برده و با من مدارا نمود و گفت : آن كس كه تو مي خواهي همين محمد است كـه ايـنـها گفتند.
    وصي و خليفه او علي بن ابيطالب بن عبد المطلب (ع )است .
    او همسر فاطمه (س )، - دختر آن حضرت - و پدر حسن و حسين - دو فرزندپيامبر - است .
    غـانـم مـي گـويـد: وقـتي اين سخنان را شنيدم ، گفتم : اللّه اكبر، اين شخص همان است كه من مـي خـواهـم ، لذا به نزد داوود بن عباس آمدم و گفتم : ايها الامير آن كس را كه مي خواستم ، پيدا كردم .
    اشهد ان لااله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه .
    داوود به من احسان و اكرام نمود و متوجه حسين شد و گفت : مراقب حال او باش .
    هـمـراه حـسـيـن رفتم و با او انس گرفتم و مسائل دين خود را از او آموختم : نماز و روزه و ساير واجـبـات را به من آموخت .
    تا آن كه روزي به او گفتم : ما در كتابهاي خودديده ايم كه اين محمد خـاتـم پيغمبران مي باشد و بعد از او پيغمبري نيست .
    ديگر آن كه كارها بعد از او با وصي و وارث و خـليفه او است .
    پس از آن با وصي بعد از وصي ،يعني اين امر در اعقاب و فرزندانش تا قيامت هست .
    حال بگو وصي وصي محمد چه كسي است ؟ گـفـت : حسن و بعد از او حسين مي باشد و بعد از او پسران حسين (ع ) و خلاصه نام ايشان را ذكر كـرد، تـا آن كـه بـه صاحب الزمان (ع ) رسيد.
    بعد هم مرا از آنچه واقع گشته ، خبر داد، لذا فكري نداشتم ، مگر آن كه به دنبال ناحيه مقدسه براه بيفتم .
    بـعـد از آن در سـال 264، غـانم به شهر قم آمد و با اهل قم و طايفه اماميه بود تا آن كه بابرخي از ايشان روانه بغداد شد و با او رفيقي از اهل سنت بود كه ابتداء هم مذهب بودند.
    غـانـم مي گويد: بعضي از اخلاق آن رفيق را نپسنديدم ، لذا از او جدا شده و سفرمي كردم ، تا وارد سامرا شدم و از آن جا به سوي عباسيه (مسجد بني عباس كه حالامخروبه و معروف به خلفاء است و سابقا دارالحكومة بوده است ) رفتم .
    در آن جا نمازرا خوانده و درباره چيزي كه قصد داشتم به فكر فرو رفتم .
    ناگهان ديدم كسي نزد من آمد و گفت : تو فلاني هستي ؟ و مرا به آن اسمي كه در هند داشتم ، نام برد.
    گفتم : بله .
    گـفـت : مولاي خود را اجابت كن .
    وقتي اين مطلب را شنيدم ، به همراهش روانه شدم .
    او در ميان كوچه ها مي رفت و من به دنبالش بودم .
    تا آن كه وارد خانه و باغي شد.
    من هم داخل شدم .
    در آن جا مـولاي خـود را ديـدم كه نشسته اند و به من توجه كردند و به زبان هندي فرمودند: مرحبا يا فلان (خوش آمدي )، حالت چطور است ؟ حال فلان وفلان (تمام چهل نفر از دوستان مرا نام برد) چطور است ؟ و راجع به هر يك از ايشان جداگانه سؤال فرمود.
    بعد هم مرا به وقايعي كه برايم اتفاق افتاده بود، خبر داد و تمام اين سخنان را به زبان هندي فرمود.
    بعد فرمود: مي خواهي با اهل قم به حج بروي ؟ عرض كردم : آري ، مولاي من .
    فـرمـود: بـا ايـشان مرو، امسال صبر كن و سال آينده برو.
    پس از آن كيسه اي كه نزدحضرتش بود، بـرداشت و به من مرحمت كرد و فرمود: اين را براي مخارجت بردار ودر بغداد بر فلاني - نام او را ذكر فرمود - وارد شو و او را بر چيزي مطلع نكن .
    بعد از آن غانم برگشت و به حج نرفت .
    پس از آن قاصدها آمدند و خبر آوردند كه حجاج در آن سال از عقبه (محلي است ) برگشته اند.
    و به اين وسيله ، علت منع حضرت از تشرف به حج ، دانسته شد.
    غـانـم هـم بـه خـراسـان مراجعت كرده و در سال بعد به حج مشرف شد و براي ما هديه فرستاد و برگشت بعد به خراسان رفته و همان جا توقف نمود، تا آن كه وفات كرد
    كمال الدين ج 2، ص 15، س 20
    السلام علیک یااباصالح المهدی(عج)


    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=2362


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    506
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    17
    آپلود
    0
    گالری
    0

    تشرف ابوسعيد كابلي در غيبت صغري خدمت امام زمان (عج)




    تشرف ابوسعيد كابلي در غيبت صغري(14)
    ابن شاذان مي گويد: بـه گـوشم خورده بود، كه ابوسعيد كابلي در كتاب انجيل صحت و حقانيت دين مقدس اسلام را ديـده و لذا به سوي آن هدايت شده است و از كابل ، براي تحقيق از اسلام خارج گشته ، و به آن جا رسـيده بود به همين جهت در فكر بودم او را ببينم .
    تا آن كه ملاقاتش كردم و از احوالش پرسيدم ، او اين طور نقل كرد: من براي رسيدن به محضرحضرت صاحب الامر (ع ) زحمت زيادي كشيدم ، تا آن كـه وارد مـديـنـه مـنـوره گشته ،مدتي در آن جا اقامت نمودم . در اين باره با هركس صحبت مي كردم ، مرا نهي مي نمود. تـا آن كـه شيخي از بني هاشم به نام يحيي بن محمد عريضي را ملاقات نمودم . او گفت :آن كسي كه تو به دنبالش هستي ، در صاريا مي باشد.
    بايد به آن جا بروي . وقـتـي اين خبر را شنيدم ، به طرف صاريا براه افتادم . در آن جا به دهليزي كه آن راآب پاشي كرده بـودنـد، وارد شـدم . ناگاه غلام سياهي از خانه اي بيرون آمد و مرا ازنشستن در آن جا نهي كرد و گفت : از اين جا بلند شو و برو.
    هر قدر اصرار كرد، من قبول نكردم و گفتم : نمي روم و به التماس افتادم . وقتي اين حالت مرا ديد، داخل خانه شد. بعد از لحظاتي بيرون آمد و گفت : داخل شو. وقـتي داخل شدم ، مولاي خود را ديدم كه در وسط خانه نشسته اند. همين كه نظرمبارك حضرت بر من افتاد، مرا به آن نامي كه كسي غير از نزديكانم در كابل نمي دانستند، خواندند.
    عرض كردم : مولاجان خرجي من از بين رفته است - در حالي كه اين طور نبود -وقتي حضرت اين جـمله را از من شنيدند، فرمودند: نه ، خرجي ات هست ، اما به خاطراين دروغي كه گفتي ، از بين خواهد رفت .
    بعد هم مبلغي عطا فرمودند و من هم برگشتم . طولي نكشيد كه آنچه با خود داشتم ، از بين رفت و مبلغي را كه به من عطا كرده بودند،ماند. سال دوم هم به صاريا مشرف شدم ، اما آن خانه را خالي يافتم و كسي در آن جانبود
    كمال الدين ج 2، ص 17، س 16
    السلام علیک یااباصالح المهدی(عج)


    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=2362


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    506
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    17
    آپلود
    0
    گالری
    0

    تشرف حسن بن مثله جمكراني خدمت حضرت ولی عصر(عج)




    شيخ بزرگوار،حسن بن مثله جمكراني (ره )،ميگويد: شب سه شنبه،هفدهم ماه مبارك رمضان سال نودوسه،درخانه ام خوابيده بودم . ناگاه نيمه شب جـمعي به درمنز ل آمدندومراازخواببيداركرد ه وگفتند: برخيزودعوت امام مهدي صاحبالزمان (ع ) رااجابت كن كه توراخواسته اند. برخاستم وآماده شدموبه آنهاگفتم : بگذاريدپيراهنم رابپوشم . صدايشان بلندشد: هوماكانقميصك،يعني اين پيراهن مال تونيست . خـواستم شلواررابپوشم . صدايشان آمدكهليسذلكمنكفخذسراويلك، يعني اين شلوار،شلوارتونيست . شلوارخودت رابپوش .منهم شلوارخود م راپوشيدم . خواستم به دنبال كليددرخانه بگردم . صدايي آمدكه الباب مفتوح،يعني دربازاست . وقتي ازمنزل خارج شدم،عده اي ازبزرگان راديد م سلام كردم .جواب دادندوخوشآمدگويي كردند. بعده م مرا،تاجايي كه الان محل مسجداست،رساندند. وقتي خوب نگاه كردم،ديد م تختي گذاشته شده وفرش نفيسي برآن پهن است وبالشهاي خوبي روي آن قـراردارد. جـوانـي سي سا برآ ن تخت نشسته وبه بالش تكيه كرده است .
    پيرمردي درمـحـضـرش نشسته وكتابي دردست دا رد وبرايش ميخواند،وحدودشصت مرددرآن مكان دراطراف اونمازميخوانند: بعضي ازآنهالباسهاي سفيدوبعضي لباس سبزبه تن داشتند.آ ن پيرمردحضرت خضر (ع ) بود. اومرانشانيدامام زمان،حضرت بقيةاللّه الاعظم ارواحنافداه مرابه نام خودم صدازده وفرمودند: بروبه حسن بن مسلم بگو،توچندسال است كه اين زمين راآبادمي كني ومي كاري وماآنراخراب ميكنيم وپنجسال است كه درآنكشت ميكني .امسال هم دوبـاره ازسـرگـرفـتـه اي ومشغو ل ابادكردنش ميباشي،ولي ديگراجازه نداري دراين زمين كـشـت كـني وبايدهراستفاده اي كه ازآن به دست آورده اي برگرداني،تادراين محل مسجدي بـسـازنـد.وبه حسن بن مسلم بگو،اينجازمين شريفي است وحقتعالي آنرابرگزيده وبزرگ دانـسـته است،درحاليكه توآنرابه

    حـسـنبـنمـثـلهميگويد،عرضك ردم : سيديومولاي،براياينمطالبيك هفرموديدنشانهودليليقرارده يد،چوناينمردمحرفبدوندليلر اقبولنخواهندكرد. حضرتفرمودند: اناسنعلمهناكعلامة (ماعلامتيقرارخواهيمدادتاشا هدصدققولتوباشد).تـوبـرووپـيـاممـارابـرسـا نوبـهسيدابوالحسنبگوبههمرا هتوبيايدوآنمردراحاضركندوا سـتـفادههايچندسالهايراكهب ردهاست،ازاوبگيردوبهديگران بدهد،تابنايمسجدراشروعكـنـ نـد. كسريآنراازرهقكهدرناحيهارد هالوملكمااست،آوردهومسجدرا تمامكنند. مانـصـفرهقرابراياينمسجدوق فكرديم،كههرسالهپولآنراآور ده،صرفساختمانمسجدكـنـند.
    بهمردمهمبگوبهاينمكانروآور دهوآنراگراميبدارندودراينج اچهارركعتنمازبـخـوانـنـد، بهاينصورتكهدوركعتآنرابهقص دتحيتمسجدودرهرركعتيكبارحم دوهـفـتبارقلهواللّهودرركو عوسجود،هفتمرتبهتسبيحبگوين د.دوركعتديگررابهنيتنمازامـا مصـاحـبالـزمان (ع ) بجاآورند،بهاينصورتكهحمدرا بخوانند،وقتيبهاياكنعبدواي اكنـسـتـعـينرسيد،آنراصدبا ربگويندوبعدازآنحمدراتاآخر بخوانند. ركعتدومراهمبهاينتـرتيبعمل كنندودرركوعوسجودهفتبارتسب يحبگويند. وقتينمازتمامشد،تهليل (لاالهالااللّه ) گـفـتـهوتسبيححضرتفاطمهزهر ا (س ) رابخوانند.
    بعدازتسبيحسربهسجدهبگذارند وصـدباربرپيغمبروآلش (ع ) صلواتبفرستند،فمنصليهافكان ماصليفيالبيتالعتيق (هركسايندوركعتنمازرابخواند ،مثلايناستكهدوركعتنمازدرخ انهكعبهخواندهباشد).حـسـنبـنمـثلهجمكرانيميگوي د: منوقتياينجملاتراشنيدم،باخ ودگفتمگويامحلمسجدهماناستك هحضرتدرآنجاتشريفدارند. بعدبهمناشارهفرمودندكهبرو. مـقـداريازراهراكـهآمدم،دو بارهمراخواستندوفرمودند: درگلهجعفركاشانيگلهدار،بزي هستكهبايدآنرابخري . اگرمردمروستاپولشرادادند،ب اپولآنهابخر،وگرنهبايدازپو لخودبـدهـي . فـرداشـبآنبـزرابـهاينمحلب ياوروذبحكن .
    آنگاهروزهيجدهمماهمباركرمض انگوشتشرابهبيمارانوكسانيك همرضسختيدارندبده،زيراخداي تعاليهمهراشفاميدهد.آنبزابلق (سفيدوسياه )استوموهايزياديدارد. هفتعلامتدراوهست : سهعلامتدريكطرفوچهارتاطرفد يگر.

    بـعـدازاينفرمايشات،براهاف تادمكهبروم،امابازمراخواست ندوفرمودند: ماتاهفتادياهفتروزايـنـجاي يم (اگربگوييمهفتروز،دليلاستبر شبقدر،كهبيستوسومرمضانميبا شد. اگربگوييمهفتادروز،شببيستو پنجمذيقعدةالحراموروزبزرگي است ). حـسنبنمثلهميگويد: بهخانهبرگشتموهمهشبرادرفكر بودم،تاصبحشدونمازخواندم . بـعـدازنـماز،سراغعليبنالم نذرآمدمواتفاقاترابرايشگفت م . باهمتاجاييكهشبقبلمرابـرده بـودند،رفتيم . درآنجاگفتم : بهخداقسم،نشانيوعلامتيكهام ام (ع ) اينمطالبرابهمنفرمودهاند،ا ينزنجيرهاوميخهايياستكهدرا ينجاهست . سـپسبهطرفمنزلسيدابوالحسنا لرضارفتيم . وقتيبهدرمنزلشرسيديم،خدمتگ ذاراناوراديديم . آنهابهمنگفتند: سيدابوالحسنازاولصبحدرانتظ ارتواست . آيااهلجمكراني؟گـفـتـم : بـلـي . همانوقتنزدسيدابوالحسنرفتم وسلامكردم . ايشانجوابسلاممرابهنحواحسن دادومراگراميداشتوپيشازآنك هچيزيبگويم،گفت : ايحسنبنمثلهمنخواببـودم . درعالمرؤياشخصيبهمنگفت : كسيبهنامحسنبنمثلهازجمكران نزدتوميآيد. هرچـهگـفـتسـخـناوراتـصديق كنوبرقولشاعتمادكن،چونسخنا وسخنمااستونبايدگفتهاشرارد كني .ازخواببيدارشدموتاالانمنتظ رتوبودهام . درايـنجـاحـسـنبنمثلهوقايع رامشروحابهاوگفت .سيدهمانوقتفرمودكهاسبهاراز ينكـنـندبعدسوارشدند.وقتينزديكدهرسيدند،جعفرچوپ انراديدندكهگلهرادركنارمسي ر،ميبرد.

    حـسنبنمثلهميانگلهرفتوآنبز يكهحضرتاوصافشرادادهبودند، آخرگلهديد،كهبهطـرفاوميآيد! اوهمآنبزراگرفتوخواستقيمتش رابهجعفربدهد.جعفرسوگنديادكردكـهمـنايـن بـزراهـرگزنديدهامودرگلهمن نبودهاست،جزآنكهامروزميبين موهرطورخواستهامآنرابگيرم، برايمممكننميشد،تاالانكهپي ششماآمد.بـزراهـمانطوريكهحضرتبقيةا للّهارواحنافداهدستوردادهب ودند،بهآنجاآوردندوكشتند. بعدهمدرحضورسيدابوالحسنالر ضا،حسنبنمسلمراحاضركردند. استفادههايزمينراازاوگرفته ودرآمدرهقراهمآوردهوبهآناض افهكردند. سپسمسجدجمكرانراساختهوباچو بپوشاندند.

    سـيـدابـوالـحـسـنالـرضـاز نجيروميخهارابهقمبردودرمنز لخودگذاشت . همهبيمارانودردمندانبهمنزل شميرفتندوخودرابهآنزنجيرها ميماليدندوخدايتعاليآنانرا بهسرعتشفاميدادوخوبميشدند. ابـوالـحـسـنمـحـمـدبـنحيد رميگويد: ازچندنفرشنيدمكهسيدابوالحس نالرضادرمحلمـوسـويـان،درش ـهـرقـممدفوناست . بعدازاويكيازفرزندانشمريضش د. خواستندازهمانزنجيرهابرايش فايشبهرهبگيرند. درصندوقرابازكردند،اماچيزي نيافتند
    كمالالدينج 2،ص 143،س 27


    ویرایش توسط ناصح : ۱۳۸۷/۰۵/۱۰ در ساعت ۱۱:۰۲
    السلام علیک یااباصالح المهدی(عج)


    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=2362


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    90
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    دروغ است

    در اسلام و قرآن ، مساله ای به نام امام زمان نداریم چنانکه میبینیم نود درصد مسلمانان به آن اعتقاد ندارند و هر کسی که ادعا میکند که امام زمان را دیده است دروغ میگوید
    چندی پیش یک چوپان را که ا دعا میکرد امام زمان است دستگیر کردند. پیگیری کنید شاید راست بگوید


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    378
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    در اسلام و قرآن ، مساله ای به نام امام زمان نداریم چنانکه میبینیم نود درصد مسلمانان به آن اعتقاد ندارند و هر کسی که ادعا میکند که امام زمان را دیده است دروغ میگوید
    اگر منظورتان از نود درصد اهل سنت هستند اشتباه میکنید چون انها به مهدی اعتقاد دارند ولی میگویند بعدها به دنیا میاید.
    محمد رسول الله


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود