جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: هزار نکته باریک تر از مو

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    هزار نکته باریک تر از مو




    اگر می خواهید نوجوانی سالم داشته باشید این مطلب را بخوانید هزار نکته باریک تر از مو


    با علم به این که در تعلیم و تربیت عوامل ژنتیکی، محیط و خانواده تأثیرپذیرند باید گفت درصورت همگرا بودن این عوامل تکوین و تشکل شخصیت علمی و معنوی و فرهنگی دانش پژوهان کمتر دچار بحران های غیراخلاقی قرار می گیرند. مع الاسف هم به خاطر سنتی برخورد نمودن اکثر اولیا و عدم آشنایی آنها با مسائل تربیتی زمان حال و حتی عدم توانایی در نحوه هدایت صحیح و یادگیری علمی و تربیتی سعی کرده اند که اندیشه های خود را به فرزندان منتقل کنند و اجازه ندهند که خود آنها بیندیشند و استقلال فردی را در قالب فعالیت های گروهی فراگیرند.ازطرفی به خاطر هم نوا نبودن با خانواده ها و یا هم سو نبودن روش ها و برنامه ها و نوشتارها و... محیط های مختلف در تعلیم و تربیت صحیح ناکام مانده اند که ایجاب می کند در این راستا برای این که هر فرد یا گروهی قصور و یا تقصیر ناکامی های علمی و تربیتی را به دوش دیگران نگذارد، بلکه همه احساس مسئولیت داشته باشند و باور کنند که هرکسی یا گروهی در گروی اعمال خودش می باشد و نباید دیگران را مقصر دانست. جهت اطلاع همگان روش های تربیتی که باریکتر از مو می باشد را متذکر شده، شاید با استعانت از خداوند سبحان توفیقات بیشتر حاصل شود.
    اگر می توانستیم خدماتی که به فرزندان ارائه می دهیم کمتر به رخ آنها بکشیم، قدرمسلم خصلت تعامل متقابل تقویت می شد و کمتر نسبت به انجام وظایف خود بی قید و یا بی رغبت می شدند.
    اگر می توانستیم فرزندان را در تصمیم گیری های اقتصادی و کارهای اجتماعی و کلوپ های معنوی، در خانه و مدرسه و اجتماع بهتر و بیشتر وارد عمل کنیم، در تقویت قوه مدیریت و خلاقیت های فکری آنها موفق تر بودیم.
    اگر می توانستیم خود را در حضور فرزندان به گونه ای جلوه ندهیم که: (آنچه را تو در آینه می بینی، من در کلوخ دیده ام و...) آنها جرئت بروز و ظهور خود را بهتر می یافتند، و با رفتارهای منفی جلب توجه نمی کردند.
    اگر می دانستیم، امام خمینی(ره) فرمودند: ظلم است معلم را به شمع تشبیه کنند، چون شمع را می سازند تا بسوزد، معلم می سوزد تا بسازد. نسبت به تعلیم و تربیت واقعی فرزندان می سوختیم تا بسازیم نه با کم حوصلگی های خود آنها را بسوزانیم (البته این کم حوصلگی معلمان دلایلی دارد که مسئولین باید پاسخگو باشند)
    اگر می دانستیم که در نوجوانی و جوانی به خاطر خصلت دوستیابی که دارند و والدین را کهنه پرست می دانند و همین دوستان سرنوشت آنها را تغییر می دهند، آنها را وزیر و مشاور خود قرار می دادیم واعتماد آنها را جلب می کردیم تا کمتر دچار بحران شوند.
    اگر می توانستیم نسبت به رشد عقلی آنها مشاور بهتری باشیم تا ذهن نیمه هشیار وهشیار آنها تقویت شود. در استفاده از فرصت های عالی عقلانی برخورد می کردند. چون عاقل کسی است که فرصت خوب را به بخت خوب تبدیل کند تا کمتر دچار بحران شوند.
    اگر می توانستیم در خانواده و مدرسه موجبات تقویت جسم آنها را با لوازم متناسب با سن آنها و نیز ورزش های سنتی صحیح فراهم می کردیم، هم در تقویت بنیه علمی به آنها کمک می کردیم هم در نوجوانی و جوانی با گرایش به ورزش های سالم در آنها تعدیل غرایز و ضبط نفس ایجاد می کردیم.
    اگر می دانستیم که یکی از نیازهای مبرم فرزندان میل به تعلق آنها است. خانواده و مدرسه را به گونه ای در حضور آنها جلوه می دادیم که افتخار کنند بگویند من فرزند این خانواده یا دانش آموز این مدرسه هستم. که عامل خود شکوفایی آنها می باشد.
    اگر می دانستیم مذمت کردن در جمع و یا نصیحت کردن در جمع حقارت القاء می کند، هرگز مذمت و نصیحت در جمع نمی کردیم.
    اگر می دانستیم محدود و محصور کردن در حد افراط افراد را حریص تر می کند، کمتر آنها را محدود می کردیم. اگر می دانستیم الگو معرفی کردن الگوپذیری نیست کمتر الگو معرفی می کردیم.
    اگر می دانستیم تشویق به موقع تقویت کننده مثبت است، پاداش به موقع می دادیم.
    اگر می دانستیم که منظور از تنبیه یعنی تنبه و آگاهی دادن، هرگز کتک نمی زدیم.
    اگر می دانستیم برخوردهای صامت و سکوت فصیح تر از دادکشیدن و کلام است، کمتر حرف می زدیم.
    اگر می دانستیم تحمیل اندیشه ها اندیشیدن نیست.اندیشه های خود را کمتر به فرزندان اشاعه می دادیم.
    اگر می توانستیم گاهی خاموش باشیم چقدر گویا بودیم.
    اگر می توانستیم در مواقع خاص کنار بکشیم تا فرزندان خود را بیابند، چقدر به تربیت فعال کمک می کردیم.
    اگر می دانستیم علم و حکمت آموزی حتی از زبان منافق و مشرک عامل ارتقاء فرزندان است، با استفاده بهتر آنها از تکنولوژی های مدرن دنیا ممانعت نمی کردیم و آنها را نسبت به فراگیری نقاط منفی این گونه تکنولوژی ها حریص تر نمی کردیم.
    اگر می توانستیم به عنوان مدیر، معلم، پدر، مادر، مسئول مملکتی، رسانه و... الگوهای عملی مناسبی برای فرزندانمان باشیم، الگوپذیری آنها عملاً در جهات مثبت تقویت می شد. چون آنها مثل موم هستند و ما همچون مهر و برجستگی های مهر است که بر روی موم حک می شود. اگر می دانستیم که فرزندان تا 7سالگی باید آزاد باشند و از 7 تا 14سالگی باتوجه به تفکر انتزاعی و تحلیل گری که دارند با دلایل منطقی به سؤالات آنها جواب می دادیم. قدرمسلم از 14سالگی به بعد وزیر مشاور خانواده و مدرسه و اجتماع می شدند و کمتر دچار بحران های سنی و جنسی می گردیدند.
    اگر می توانستیم بین اعضای خانواده بالاخص پدر ومادر و در مدارس بین مدیر و زیر مجموعه ها وحدت رویه ایجاد می کردیم به تعلیم و تربیت وحدت طلب می رسیدیم، نه چندگانگی در رفتار علمی و شخصیت اجتماعی فرزندان.
    اگر می دانستیم باید طبیعت فرزندان را مجازات کند، آنها را وابسته به خود نمی کردیم.
    اگر می دانستیم استقلال طلبی فرزندان عامل هویت یابی و خویشتن پنداری و خودانگاری است، آنها را متکی به خودمان نمی کردیم.
    اگر می توانستیم به جای آنها تصمیم نگیریم، حرف نزنیم، انتخاب نکنیم، تکلیف انجام ندهیم و... چقدر به برنامه ریزی و اعتماد به نفس آنها کمک می کردیم.
    اگر می توانستیم در ذهن فرزندان تداعی کنیم که خداوند هم بین بندگان با تقوای آنها تفاوت قائل شده است نه تبعیض، با برخوردهای خود در خانواده و مدرسه کمتر احساس تبعیض و دوئیت می کردند و خانه گریز یا مدرسه گریز نمی شدند و درگیری های آنها با هم کمتر می شد.
    اگر می توانستیم سبقت گرفتن در امور نیکو مثل خوب درس خواندن، متدین بودن، گره گشایی از بندگان خدا کردن، حفظ حرمت پدر و مادر و معلم را نمودن و... در آنها ایجاد کنیم حس رقابت در فرزندان تقویت می شد، نه حسادت و درگیری و قهر و...
    اگر می دانستیم مصمم بودن لجوج بودن نیست، با آنها لج نمی کردیم.
    اگر می دانستیم لجبازی اولش جهل و آخرش ندامت است، چقدر منطقی برخورد می کردند.
    اگر می دانستیم مردم خواه بودن، مردم داری نیست، فرزندان خیرخواه تر می شدند و همرنگ جماعت نمی شدند.
    اگر می دانستیم موقر و وزین بودن، متکبر بودن نیست مغرور نمی شدند.
    اگر می دانستیم که احترام گذاشتن به خود، افاده نمودن به دیگران نیست، خود را زبون و بی مقدار نشان نمی دادیم.
    اگر می دانستیم که تخیل گرایی مثبت، خرافه باوری نیست، تخیلات منفی را از خود دور می کردیم.
    اگر می دانستیم منضبط بودن و خوش قول بودن، خشک بودن و سختگیر بودن نیست، بی برنامه نمی شدیم.
    اگر می دانستیم قانون تربیت در درون فرزندان است و باید ما همچون یک معدن کار از درون آنها استخراج کنیم، از قوانین من درآوردی و سنتی اجتناب می کردیم



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    4,100
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    41 روز 19 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    71
    آپلود
    0
    گالری
    171



    هزار نکته باریک تر از مو


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود