جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: سیری در زندگی شیخ حسنعلی نخودکی + کراماتی کمتر شنیده!

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۹
    نوشته
    277
    تشکر:
    1
    حضور
    2 روز 17 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    80
    آپلود
    0
    گالری
    0

    سیری در زندگی شیخ حسنعلی نخودکی + کراماتی کمتر شنیده!







    سیری در زندگی شیخ حسنعلی نخودکی + کراماتی کمتر شنیده!
    یادبود 17 شعبان برابر با 5 تیر؛ درگذشت شیخ حسنعلی نخودکی قدس انلاین_مصطفی لعل شاطری: عارفِ کامل، سالک زاهدِ صاحب کرامت، حاج شیخ حسنعلی فرزند علی اکبر مقدادی اصفهانی، در سال 1279 در نیمه ماه ذی القعده، در خانواده ای متدین، زاهد و متقی و دوستدار اهل علم، چشم به جهان گشود.


    حسنعلی در خانواده ای دیندار و پرهیزکار پرورش یافت و در این کانون گرم و صمیمی از تعلیمات پدر خود نیز بهره های فراوانی کسب نمود. این پدر شایسته، فرزندش را از هفت سالگی نزد حاج محمدصادق تخت پولادی که دارای نفسی گرم بود، راهی نمود و حاج شیخ حسنعلی نخودکی تا یازده سالگی که استادش وفات یافت، در خدمت او بود. فرزند مرحوم شیخ حسنعلی در این باره می نویسد: «پدرم از همان کودکی زیر نظر حاجی به نماز و روزه و انجام مستحبات و نوافل شب و عبادت پرداخت و تا یازده سالگی پیوسته مورد لطف و مرحمت خاص استاد خود بود...»
    پس از آن شیخ در زادگاهش اصفهان، مقدمات و ادبیات عرب را فراگرفت و همچنین فقه، اصول، فلسفه و منطق را، و در سال 1304 ﻫ.ق رهسپار نجف گردید و پس از کسب فیض از محضر اساتید آن دیار در سال 1311 ﻫ.ق راهی ایران گردید و در مشهد مقدس اقامت گزید. اقامت ایشان در مشهد، چهار سال بطول انجامید و در سال 1315 ﻫ.ق دوباره به اصفهان و از آنجا راهی نجف اشرف گردید و تا سال 1318 ﻫ.ق در آنجا ماند و سپس در سال 1319 ﻫ.ق به اصفهان و سپس به شیراز سفر نمود و در آنجا بعد از ظهرها به فراگیری کتاب قانون ابوعلی سینا نزد طبیب مشهور عصر، حاج میرزا جعفر طبیب پرداخت و صبح ها نیز در مطب آن طبیب بزرگوار به مداوای مریضان و نسخه نویسی مشغول بود.

    رفع مشکل مردم در اولویت!
    با این که شیخ حسنعلی را از عالمان بزرگ زمان خود دانسته اند و بسیاری از علوم را نزد فقها و عرفای بزرگ زمان خود تحصیل نموده بود، اما به دلیل توجه زیاد مردم و بیماران به او، می توان گفت که او خود را وقف خدمت به مردم و مداوای بیمارانشان کرده بود. آیت الله مروارید که از شاگردان ایشان بوده است می گوید:
    «هر روز جلوی منزل او و حتی در محل تدریس او؛ بیماران صف می کشیدند و از او دعا می خواستند و آن بزرگ، همیشه با روی خوش با آن ها برخورد می کرد و گاهی برای پیدا کردن نوعی از گیاهان دارویی، به کوه ها و نواحی اطراف مشهد می رفت، ولی با این حال، تا آن جا که فرصت داشت به تدریس و پرورش شاگردان خود می پرداخت؛ اما به دلیل شهرت او در استجابت دعا و مداوای بیماران، از شاگردان و کرسی تدریس او اطلاعات کمی در اختیار می باشد».
    شیخ حسنعلی و پدر گرامی اش، خود را وقف خدمت به اهل البیت (ع) و فرزندان آن بزرگواران نموده بودند، به نحوی که از حکایات زندگی آن عالم ربانی فهمیده می شود، به طوری که ایشان نسبت به خدمت به سادات، اهتمام ویژه ای داشته است؛ به ترتیبی که ایشان در آخرین روز عمر خود در وصیت خویش به فرزندش چنین فرمودند:
    «بدان که انجام امور مکروه، موجب تنزل مقام بنده ی خدا می شود و به عکس انجام مستحبات، مرتبه او را ترقی می بخشد. بدان که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جایی رسیدم، به برکت بیداری شب ها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است؛ ولی اصل و روح این اعمال، خدمت به ذراری ارجمند رسول اکرم (ص) است».
    سپس فرزندش را به ادای نمازهای یومیه در اول وقت و تلاش در انجام حوایج مردم سفارش کرده و می گوید: «سوم آن که سادات را بسیار گرامی و محترم شماری و هر چه داری، در راه ایشان صرف و خرج کنی و از فقر و درویشی در این کار پروا نمایی».

    از دست دادن مناصب دنیوی اهمیتی ندارد!
    یکی از جلوه های بارز شخصیت عالم فرزانه، زهد و بی اعتنایی وی نسبت به دنیا و مظاهر دنیوی بوده است. وی از مناصب دنیوی دوری می نمود و پیوسته به یاران و دوستان سفارش می کرد که از این مناصب پرهیز کنند و از دست دادن آن را مهم ندانند. او عامل عمده ی سعادت و خوشبختی انسان را تقوی می دانست و می فرمود: «بالتقوی بلغنا ما بلغنا». اگر در این راه تقوی نباشد، ریاضت ها و مجاهدت ها جز خسران، ثمری ندارد و نتیجه ای جز دوری از درگاه حق تعالی نخواهد داشت، و ایشان در جواب یکی از دوستانش این گونه می نویسد: «... مادام که چشم بر این متاع بی قدر و این دنیای پست دوخته ای، بدان که معامله تو با زیان همراه و اساس معنویت همچنان تباهی است، و گمان مبر که زیرکانه عمل می کنی؛ پس از این خانه هلاکت، خود را رها کن و روی به سوی خانه ی آخرت نما تا روی تو خرم گردد و دیده ات به سوی پروردگار ناظر و روشن گردد».

    بازگشت روح به جان شیخ!؟
    شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی، سرانجام پس از سال ها خدمت به مردم و کسب مراحل عالی کمال، در هفدهم شعبان سال 1361 ﻫ.ق جهان فانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت و جمعیت زیادی از مردم ایران در شهرهای مختلف و به ویژه شهر مشهد مقدس، در فوت او به سوگ نشستند.
    وی از جمله مردان بزرگی بود که مقام مرگ اختیاری را کسب کرده بود و دو ماه قبل از رحلتش، اطرافیان و فرزندش را از روز مرگ خویش آگاه نمود و حتی یکبار قبل از تاریخ فوت، روح بلندش از بدن خارج شد؛ اما با توسل به امام علی بن موسی الرضا (ع)، برای انجام برخی وصایا، دوباره حیات ظاهری یافت و چنانچه روایت شده است، ایشان در روزهای آخر عمر، جز سادات، کسی دیگر را بر بالین خود راه نمی داد و سرانجام نیز پیکر پاکش روی دست هزاران نفر از ارادتمندانش تا دِهِ سمرقند تشییع گردید و در آن جا بنابر وصیتش با آب روان غسل داده شد و سپس در صحن عتیق حرم مطهر امام رضا (ع) در ماه شعبان، در کنار ایوان عباسی به خاک سپرده شد.

    کراماتی خارق العادهیکی از دلایل عمده ی مشهور شدن حاج شیخ حسنعلی، کرامات بی شمار وی بوده است که خاص و عام به طور مستقیم شاهد آن بوده اند، به نحوی که آیت الله مرعشی نجفی در کتاب «المسلسلات فی الإجازات» جلد 2 در این باره می نویسند: «او در بین مردم به مستجاب الدعوه بودن شناخته شده بود و بسیاری از حاجت مندان و بیماران به او پناه می بردند؛ پس او برای آن ها دعا می کرد یا برای آن ها دعاها و حرزهایی می نوشت و به این وسیله گرفتاری آن ها را برطرف می شد و بیماران آن ها شفا می یافتند...»

    رهایی از دام قوش آبادی، در یک لحظه!
    درباره ی یک نمونه از کرامات ایشان از مرحوم سید ابوالقاسم هندی نقل شده است که وی فرموده است: «روزی در خدمت حاج شیخ حسنعلی به کوه (معجونی) از کوهپایه های مشهد رفته بودیم. در آن هنگام مردی یاغی به نام محمد قوش آبادی که موجب ناامنی آن نواحی گردیده بود از کناره کوه پدیدار شد و اخطار کرد که: اگر حرکت کنید، کشته خواهید شد!
    در این بین مرحوم حاج شیخ به من فرمودند: وضو داری؟ عرض کردم: آری.
    آن گاه دست مرا گرفتند و گفتند: چشم خود را ببند، پس از چند ثانیه که بیش از دو سه قدم راه نرفته بودیم فرمودند: چشمانت را باز کن؛ و چون چشم گشودم، دیدم که که نزدیک دروازه ی شهر می باشیم!
    بعدازظهر آن روز، خدمت ایشان رفتم و فرمودند: قضیه صبح را با کسی در میان نگذاشتی؟ گفتم: خیر.
    سپس ایشان فرمودند: تو باید زبانت را در اختیار داشته باشی و بدان که تا من زنده ام، از این ماجرا نزد کسی سخنی نگویی، وگرنه موجب مرگ (نابهنگام) خود خواهی شد!

    آگاهی از باطن دو فرد شراب خوار و تارک الصلاة
    فرزند بزرگوار شیخ حسنعلی در روایتی دیگر می نویسد؛ روزی دو تن از کسبه بازار مشهد برای من تعریف کردند که: از تنگی معشیت سخت در فشار بودیم و برای رفع این گرفتاری تصمیم گرفتیم تا به حضور حاج شیخ حسنعلی اصفهانی شرفیاب شویم. وقتی رسیدیم، دیدیم که جماعتی در انتظار و در نوبت بودند و ما هم منتظر نشستیم. اما ناگهان حضرت شیخ ما دو تَن را از میان آن گروه، به نزد خود طلبید و به یکی از ما فرمودند: تو باید کاری بکنی ولی نمی کنی، و به دیگری فرمودند: تو کاری که نباید بکنی؛ انجام می دهی. بروید و به وظیفه خود عمل نمایید تا وضع شما سر و سامان پیدا کند. اعتراف می کنیم که یکی از ما نماز نمی گزارد و آن دیگری شراب می نوشید. پس از آن به توصیه حاج شیخ وظایف خود را مراعات نمودیم و در اثر آن، معیشت ما از تنگی به وسعت و افزایش رزق و روزی تبدیل گردید.

    رفع غده های سرطانی با خاک مزار شیخ!
    بی تردید، افراد دارای جایگاه و مقام در نزد پروردگار، پس از فوت خود نیز واسطه ی خیر میان بندگان با ذات اقدس الهی می گردند و شاید یکی از گزارش های جالب و مستند، روایت زیر باشد به نحوی که در کتاب نشان از بی نشانی، جلد 2 آمده است که؛ شخصی از اهالی یزد برای فرزند شیخ حسنعلی نقل نموده است: چندی قبل یکی از دوستانم مبتلا به سرطان غده گردن شد و دکترها گفتند باید عمل کند. این شخص تصمیم گرفت تا ابتدا به مشهد مشرف شود و بعد برای عمل آماده گردد.
    هنگامی که مشرف می شود، در صحن مطهر افراد زیادی را می بیند که پشت پنجره فولاد برای رفع بیماری های خود به حضرت متوسل شده اند و دخیل بسته اند. در این حال حضور حضرت عرض می کند: آقا من آمده ام از شما شفای بیماری خود را بگیرم، ولی در حال حاضر مرا شفا ندهید و در عوض این بیماران را شفا عنایت فرمایید. پس از گفتن این جملات با دلی شکسته سر مقبره حاج شیخ حسنعلی می رود و فاتحه می خواند و عرض می کند، من از امام رضا (ع) استدعا نمودم که مرا شفا ندهد و در عوض این بیماران را که دخیل بسته اند را شفا دهد. حال آمده ام و شفای خود را از شما می خواهم؛ و دست روی قبر مالیده و از خاکِ رویِ سنگ به گردن خود و روی غده ها می مالد. بعد از یکی دو روز غده ها به کلی از بین می رود. وقتی که به طهران برمی گردد و نزد طبیب خود که گویا فرد حاذقی نیز بوده است می رود، مقایسه عکس ها سبب تعجب پزشک می شود و می پرسد چه کردی که خوب شدی؟ غده ها چه شد؟ ولی وی هیچ نگفته و آن راز را در سینه خود نگه می دارد!

    منابع:
    1- مقدادی اصفهانی، علی. نشان از بی نشان ها. تهران: جمهوری، 1375، جلد 1 و 2.
    2- فروغی، نعمت الله. گلشن ابرار، قم: نورالسجاد، 1386، جلد 6.
    3- احمدی جلفایی، حمید. 40 قطب عرفانی، قم: نسیم ظهور، 1391.
    4- م. کدخدازاده، ر. عباسی. کشف و کرامات عارفان، قم: بیت الاحزان، 1390.




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    3,679
    صلوات
    13000
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    23 روز 19 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    باسمه تعالی

    انتظام کاشمری [واعظ]نقل می‌کرد :

    که به خدمت حاج شیخ حسنعلی اصفهانی عرضکردم دستوری مرحمت فرما که توفیق تهجد یابم و گشایشی در کارم ایجاد شود .فرمودند: هر صبح ا زتلاوت قرآن مخصوصا سوره یس غفلت منما،انشاءالله توفیق رفیق خواهد گشت .

    به کاشمر باز گشتم و هر بامداد در حین راه رفتن به قرائت سوره یس مداومت می‌کردم ،اما نتیجه ای به دست نمی آمد ،سال دیگر در ایام عید به مشهد مشرف شدم و در یک شب بارانی برای اصلاح کاری به خانه یکی از علما ی شهر رفتم ،چون در آن شب آن آقا به بیرونی منزل نیامده بود دست خالی بیرون آمدم و اندیشیدم که خوب است به خدمت حاج شیخ حسنعلی شرفیاب شوم و از عدم وصول نتیجه او را آگاهی دهم .

    با این فکر به منزل حاج شیخ آمدم ،دیدم جماعتی در اتاقند و در بسته است و ایشان مشغول گفتار و موعظه هستند ،با خود گفتم اگر در همین حال وارد شوم ممکن است جایی برای نشستن من نباشد و بعلاوه سخن حضرت شیخ چه بسا به مناسبت ورود من به اتاق قطع شود.
    پشت در نشستم و به سخنان ایشان گوش می‌کردم تا مجلس تمام شود و به حضورش شرفیاب شوم.

    در همین زمان ناگاه شنیدم که مرحوم شیخ موضوع فرمایشات خود را عوض کردند و فرمودند :

    «برخی از من دعای توفیق سحری و گشایش امور می‌خواهند ،دستور می‌دهم که قرآن تلاوت کنند لیکن به جای آنکه رو به قبله و در حال توجه، به قرائت قرآن بپردازند،در حال راه رفتن سوره یس می‌خوانند و بعد به قصد گله می آیند که از دستور من حاصلی نگرفته اند ،تازه در شب بارانی ابتدا به منظور انجام کار دنیایی خود به خانه دیگران می روند و چون به مقصد نمی رسند به فکر آخرت افتاده ،سری هم به منزل من می زنند .اینکه شرط انصاف نیست ،خوب است بروند و هر بامداد روبه قبله ،با توجه و تدبر ،نه لقلقه زبان به تلاوت کلام الله بپردازند ،آنگاه اگر مقصودشان برآورده نشد گله مند گردند»

    و پس از این سخنان،باز به موضوع اصلی سخن پرداختند .پس از پایان گفتار ،درب باز شد و من داخل شدم .حضرت شیخ محبت فرمودند و پرسیدند حاجتی داری؟عرضکردم جواب خود را شنیدم فرمودند :پس معطل چه هستی؟برخاستم و خداحافظی کردم[1]

    پی نوشت:
    1-نشان از بی نشان ها،ص67



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    3,679
    صلوات
    13000
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    23 روز 19 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مرحوم امیر شهیدی نقل می کردند:

    که در زمان رضا شاه، سید عباس خان آریا ،وزیر راه وقت، مورد غضب شاه واقع شد .شاه دستور داد او را زندانی و ممنوع الملاقات نمایند ،او از زندان بوسیله یکی از دوستان به من پیغام داد برای حل مشکلش از حاج شیخ حسنعلی نخودکی استمداد نمایم،من هم به وسیله مسافری پیغام ایشان را خدمت شیخ رساندم .

    ایشان فرمودند بگویید دو ختم قرآن ،یکی برای مومنین مدفون در نجف و یکی برای مومنین مدفون در مشهد بخواند،پس از اتمام دو ختم قرآن از زندان آزاد خواهد شد .مرحوم امیر شهیدی ،گفتند این خبر که رسید کسی نبود که بوسیله او امر شیخ را به او ابلاغ نمایم.

    فقط سرهنگ غفاری بود که دوست مشترک ما بود ولی اعتقاد مذهبی نداشت.به او گفتم من کاری ندارم که تو اعتقاد مذهبی داری یا نداری ،ولی می توانی پیغام دوستی را به دوستی برسانی؟گفت بله

    گفتم پس امر حاج شیخ را در زندان به آریا برسان و او نیز انجام داد.بعدا مرحوم آریا گفت :من شروع به ختم دو قرآن نمودم در حالیکه هیچ امیدی نداشتم و کسی هم جرأت شفاعت نزد رضاخان را نداشت .

    چند شب بعد ،ساعت یک نیمه شب که مشغول ختم قرآن دوم بودم ،همینکه سوره ناس را می خواندم و تمام نمودم ،درب اتاق باز شد ،افسری وارد گردید و گفت آقا برخیزید و اثاثیه خود را بردارید برویم،یقین نمودم جز کشتن کار دیگری با من ندارند،چون اگر غیر از این بود ،در روز به سراغم می آمدند .

    به هر حال با نا امیدی و یأس از حیات،لباس و کتاب و قرآن خود را برداشتم و با آن مامور به اتاق رئیس نگهبانی رفتیم،سلام کردم و احترام نمودم ،گفتم آقا الان از دربار تلفن کردند شما را آزاد نمایم و شما آزادید و می توانید بروید به منزلتان ،اگر ماشین دارید شماره منزلتان را بدهید تا بیایند شما راببرند وگرنه با ماشین زندان شما را می رسانیم،گفتم ماشین دارم ،تلفن کردم ،ماشین خودم آمد و رفتم منزل و بعد حتی مورد محبت شاه نیز قرار گرفتم(1)

    پی نوشت:
    1-نشان از بی نشان ها،ص101،حکایت94



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود