جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: آیا انسان خلیفه الهی است؟

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1
    مورد تشکر
    1 پست
    حضور
    1 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    آیا انسان خلیفه الهی است؟




    به نام خدا و با عرض سلام
    بنده مدتی پیش متوجه شدم که آیت الله صادقی تهرانی معتقد بوده اند که انسان خلیفه الهی نیست و مراد از این آیه شریفه:{و اذ قال ربك للملئكه انى جاعل فى الارض خليفه قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك قال انى اعلم ما لا تعلمون}(بقره 30)چیز دیگری است.اینهم متن نظر ایشان :
    « و اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفةً" و اين خليفه هرگز به معناى جانشينى آدم از خدا نيست، زيرا جانشينى شرايط و زمينه‏هايى چون سنخيت و همگونى و عدم توانايى مستخلف عنه، و يا بالاخره مرگ و نابودى او را مى‏طلبد، به ويژه «ة» كه در «خليفةً» براى مبالغه است، بدين معنى كه اين جانشين باتلاش تمام براى جانشينى از مستخلف عنه بكوشد، كه در اين ميدان برابر او، يا كمتر از او، يا اينكه- مانند اينجا- بيشتر از او جانشين او باشد. و بر مبناى" ليس كمثله شى" و آيات و ادله‏اى عقلى، خدا در هيچ بعدى از ابعاد الوهيت و ربوبيت همانندى ندارد، بنابراين هرگز خليفه و جانشينى- حتى در كمترين مراحلش- براى او متصور نيست، وانگهى خدا در كار ربوبيت هرگز ناتوان‏ نمى‏شود و نمى‏ميرد، تا جانشينى لازم داشته باشد، در رواياتى هم كه پيامبرانى به عنوان" خليفة اللَّه" آمده‏اند، بدين معناست كه خدا آنان را پس از انبياء و رسولانى پيشين جانشينان آنان در بعد نبوت و رسالت مقرر فرموده است، نه اين كه اينان جانشينان خدا باشند! نكته ديگر اينكه «خليفة» فرمود به معنى جانشينى، و نه (خليفتى) كه جانشين من، و حتى اگر هم (خليفتى) به معناى جانشين من فرموده بود، به معناى جانشين ذات و صفات و افعال ربوبى نبود؛ بلكه همچون كلمات (روحى، خلقى و ...) بود كه مضاف هرگز سنخيتى با خدا- كه مضاف اليه است- ندارد، و اين كلمات متشابه، با" ليس كمثله شى" پاسخ داده مى‏شوند، و نيز مخاطب در اين آيه فرشتگانند كه طبعاً در مرحله نخستين همانها بايد معناى آن «خليفة» رابفهمند و اگر بر فرض محال از اين «خليفة» جانشين خدا فهميده بودند سوالشان خيلى بى‏جا بود، كه «آيا مفسدان و خونريزان را جانشين خود قرار مى‏دهى؟!» اصولًا كم‏اعتقادترين و كم‏خردترين افراد نسبت به خدا همچون مشركان- از جانشين خدا هرگز چنان تصور پليدى رانداند، حال آنكه اين فرشتگان، در قرآن كريم كلًا معصومند: (21: 26- 27)، (16: 50). در نتيجه اين جانشين، جانشينى از غير خداست، حال آيا جانشين فرشتگان است؟ در اين صورت با چشم پوشى از شرايط سنخيت و همگونى، بين فرشته و انسان- كه فرشته آسمانى و انسان زمينى است- (17: 95) بايد گفت كارگزارى فرشتگان هرگز تعطيل بردار نيست، تا جانشينى انسانى بخواهند، و اگر هم تعطيل بردار بود فرشتگانى ديگر جانشين اين فرشتگان مى‏شدند، و نيز فرشتگان آفريدگانى پيش آن از انسان بوده‏اند. بنابراين جانشينى انسان از فرشتگان بى‏معناست، و اما جانشينى از جن- كه بيشترشان زمينى هستند- نيز معنا ندارد، زيرا بر مبناى آيه (15: 27) «جنيان را پيش از انسان از آتشى سمى آفريديم» كه جنيان پيش از اين انسان آفريده شده‏اند، و تاپايان هم موجودند، و در كارهاى خودشان ناتوان نبوده و نيستند، و از سويى ديگر ماهيتشان با ماهيت انسان متفاوت است. پس جانشين بودن انسان از آنان نيز بى‏معناست. بنابراين بر حسب پرسش فرشتگان، و اين براهين، آدم جانشين آدميان منقرض شده است، كه چون آنان افساد و خونريزى زياد كرده بودند، خدا ايشان را نابود كرده، و به جاى آنان اين انسان را آفريد، كه گرچه خير مطلق نيستند، ولى افساد و خون‏ريزيشان كمتر از انسانهاى منقرض شده است. شگفتى و اعتراض ملائكه نيز بر اين اساس بود، كه اگر اين انسان جانشين انسانهاى پيشين است، پس در افساد و خون‏ريزى به همان شيوه آنچنانى هم از آنان جانشينى خواهد كرد، و روى همين اصل هم پرسيدند:" اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء" ليكن با" انى اعلم ما لاتعلمون" و همچنين" و علم آدم الاسماء كلها" پاسخشان را به خوبى دريافت كردند، كه اين جانشين گرچه در هيكل انسانى مانند انسان‏هاى منقرض شده پيشين است، اما از نظر استعداد و عملكردش بسى برتر از آنان مى‏باشد. اگر هم گفته شود سؤال ملائكه بر اساس علم آنها به آينده بود، پاسخ همان است كه:" انى اعلم ما لاتعلمون": من چيزى را مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد؛ ولى طبق آيه (2: 30) آنان از روى علم به آينده چنين سؤالى نكردند، بلكه با علم به گذشته زبان به اين پرسش گشودند، ممكن است پرسيده شود چرا نسل قبل منقرض شده است؟ در پاسخ مى‏گوييم: در مورد نسل حاضر نيز تهديد بر انقراض وارده شده است چنانكه آيه (4: 133) مى‏فرمايد «اى مردم! اگر خدا بخواهد شما انسانها را نابود مى‏كند و گروهى ديگر به جاى شما مى‏آورد» و نيز در آيه (6: 133) مى‏فرمايد: «اگر خدا بخواهد شما را مى‏برد و بعد از شما هر كه را بخواهد خليفه و جانشين شما خواهد ساخت». كلمه «خليفه» و نه «خليفتى» در جاى‏جاى قرآن آمده، و به طور كلى به معنى جايگزين و جانشينى از خود حضرت اقدس ربوبيت نيست، مانند داود در آيه (38: 26) و كل انسانها كه هر گروهى جانشين گروهى ديگرند، چه در درون نسل آخرين و چه كل اينان نسبت به نسلهاى گذشته چنانكه در آيه (6: 165) آمده است، و چه خلافت در سلطه حقانى جهان‏شمول كه در دولت آخرين است، بر طبق آيه‏ (27: 62) و بالاخره خلافت و وكالت و نيابت و مانند اينها هرگز براى كسى نسبت به خدا نيست، چنانكه آياتى مانند (6: 165)، (7: 69)، (17: 54)، (4، 171) كل خلافتهاى انسانى را در ميان خود انسانها نسبت به يكديگر قرار داده است. " نسبح بحمدك" و چرا اينجا تسبيح به حمد آمده است؟ نه تسبيح تنها، و نه تسبيح و حمد جداى از هم، و نه حمد تنها؟ پاسخ اين است كه تسيبح تنها براى خدا نفى بدون اثبات است، در حالى كه نفى وسيله‏اى براى اثبات است، و از سويى هم حمد بدون تسبيح اثباتى است ناقص، كه اين حمد اثباتى است بر ميزان دانسته‏هايى درباره او، و اين دانسته‏ها نيز محدودند كه:" سبحان‏اللَّه عمايصفون" و تسبيح و حمد بدون ارتباطى با يكديگر اثبات كامل نيست، چه اين كه تسبيح نفى مى‏كند، و حمد به تنهايى اثباتى فرا خور شأن او را در پى ندارد. اينجاست كه تسبيح به حمد معنى مى‏يابد، او را مى‏ستاييم حال اين كه از دامن كبرايى‏اش دانسته‏ها و پندارهاى محدودمان را به دور مى‏سازيم، مثلًا او موجود است/ معدوم نيست، عالم است/ جهل از او به دور است و ... و در حقيقت ذات و صفات و افعال ديگران را از او سلب مى‏كنيم».
    البته اکثر مفسران مخالف این نظرند و به عنوان مثال به نظر آیت الله مکارم شیرازی توجه کنید:
    لذا نخستین آیه مى گوید: «به خاطر بیاور هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت من در روى زمین جانشینى قرار خواهم داد» (وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلیفَةً).
    «خَلِیْفَة» به معنى جانشین است، ولى در این که منظور از آن در اینجا جانشین چه کسى و چه چیزى است؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده اند:
    بعضى گفته اند: منظور جانشین فرشتگانى است که قبلاً در زمین زندگى مى کردند.
    بعضى گفته اند: منظور جانشین انسان هاى دیگر یا موجودات دیگرى که قبلاً در زمین مى زیسته اند.
    بعضى آن را اشاره به جانشین بودن نسل هاى انسان از یکدیگر دانسته اند.
    ولى انصاف این است ـ همان گونه که بسیارى از محققان پذیرفته اند ـ منظور: خلافت الهى و نمایندگى خدا در زمین است; زیرا سؤالى که بعد از این فرشتگان مى کنند و مى گویند: نسل آدم ممکن است مبدأ فساد و خونریزى شود و ما تو را تسبیح و تقدیس مى کنیم متناسب همین معنى است; چرا که نمایندگى خدا در زمین با این کارها سازگار نیست.
    همچنین مسأله «تعلیم اسماء» به آدم که شرح آن در آیات بعد خواهد آمد قرینه روشن دیگرى بر این مدعا است.
    و نیز خضوع و سجود فرشتگان در مقابل آدم شاهد این مقصود است!
    به هر حال، خدا مى خواست موجودى بیافریند که گل سر سبد عالم هستى باشد و شایسته مقام خلافت الهى و نماینده «اللّه» در زمین گردد.
    در حدیثى که از امام صادق(علیه السلام) در تفسیر این آیات آمده، نیز به همین معنى اشاره شده است که: فرشتگان بعد از آگاهى از مقام آدم، دانستند: او و فرزندانش سزاوارترند که خلفاى الهى در زمین و حجت هاى او بر خلق بوده باشند.(1)
    پس از آن، اضافه مى کند: فرشتگان به عنوان سؤال براى درک حقیقت، و نه به عنوان اعتراض «عرض کردند: آیا در زمین کسى را قرار مى دهى که فساد کند و خون ها بریزد»؟! (قالُوا أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ).
    «در حالى که ما تو را عبادت مى کنیم، تسبیح و حمدت به جا مى آوریم و تو را از آنچه شایسته ذات پاکت نیست، پاک مى شمریم» (وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ).
    ولى خداوند در اینجا پاسخ سربسته اى به آنها داد که توضیحش در مراحل بعد آشکار گردید: «فرمود: من چیزهائى مى دانم که شما نمى دانید»! (قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ).
    فرشتگان آن چنان که از سخنانشان پیدا است، پى برده بودند این انسان فردى سر براه نیست، فساد مى کند، خون مى ریزد و خرابى به بار مى آورد. اما از کجا دانستند؟!
    گاه گفته مى شود: خداوند قبلاً آینده انسان را به طور اجمال براى آنها بیان فرموده بود.
    در حالى که بعضى احتمال داده اند: ملائکه خودشان این مطلب را از کلمه «فِى الأَرْض» (در روى زمین) دریافته بودند; زیرا مى دانستند انسان از خاک آفریده مى شود، و ماده، به خاطر محدودیتى که دارد طبعاً مرکز نزاع و تزاحم است، چه این که جهان محدود مادى، نمى تواند طبع زیاده طلب انسان ها را اشباع کند، حتى اگر همه دنیا را به یک فرد بدهند باز ممکن است سیر نشود، این وضع، مخصوصاً در صورتى که توام با احساس مسئولیت کافى نباشد سبب فساد و خونریزى مى شود.
    بعضى دیگر از مفسران معتقدند: پیشگوئى فرشتگان به خاطر آن بوده که آدم، نخستین مخلوق روى زمین نبود، بلکه پیش از او نیز مخلوقات دگرى بودند که به نزاع و خونریزى پرداختند، پرونده سوء پیشینه آنها سبب بدگمانى فرشتگان نسبت به نسل آدم شد!
    این تفسیرهاى سه گانه، چندان منافاتى با هم ندارند یعنى ممکن است همه این امور سبب توجه فرشتگان به این مطلب شده باشد، و اتفاقاً این یک واقعیت بود که آنها بیان داشتند، و لذا خداوند هم در پاسخ هرگز آن را انکار نفرمود، بلکه اشاره کرد در کنار این واقعیت، واقعیت هاى مهم ترى درباره انسان و مقام او وجود دارد که فرشتگان از آن آگاه نیستند!
    آنها فکر مى کردند اگر هدف، عبودیت و بندگى است که ما مصداق کامل آن هستیم، همواره غرق در عبادتیم و از همه کس سزاوارتر به خلافت! بى خبر از این که عبادت آنها با توجه به این که شهوت و غضب و خواست هاى گوناگون در وجودشان راه ندارد با عبادت و بندگى این انسان که امیال و شهوات او را احاطه کرده و شیطان از هر سو او را وسوسه مى کند، تفاوت فراوانى دارد، اطاعت و فرمانبردارى این موجود طوفان زده کجا؟ و عبادت آن ساحل نشینان آرام و سبک بار کجا؟!
    آنها چه مى دانستند از نسل این آدم، پیامبرانى همچون محمّد، ابراهیم، نوح، موسى و عیسى(علیهما السلام) و امامانى همچون ائمه اهل بیت(علیهم السلام) و بندگان صالح و شهیدان جانباز و مردان و زنانى که همه هستى خود را عاشقانه در راه خدا مى دهند قدم به عرصه وجود خواهند گذاشت، افرادى که گاه فقط یک ساعت تفکر آنها برابر با سال ها عبادت فرشتگان است!
    قابل توجه این که: فرشتگان روى سه مسأله درباره صفات خودشان تکیه کردند، تسبیح و حمد و تقدیس، بدون شک تسبیح و حمد، یعنى: خدا را پاک از هر گونه نقص و داراى هر گونه کمال دانستن; اما در این که مقصود از «تقدیس» چیست؟
    بعضى آن را پاک شمردن پروردگار از هر گونه نقصان، دانسته اند که در حقیقت تأکیدى مى شود بر همان معنى «تسبیح».
    ولى بعضى دیگر: معتقدند: «تقدیس» که از ماده «قدس» است، یعنى پاک سازى روى زمین از فاسدان و مفسدان، یا پاک سازى خویشتن از هر گونه صفات زشت و مذموم، و تطهیر جسم و جان براى خدا و کلمه «لَکَ» در جمله «نُقَدِّسُ لَکَ» را شاهد این مقصود دانسته اند; چرا که فرشتگان نگفتند «نُقَدِّسُکَ» (تو را پاک مى شمریم) بلکه گفتند «نُقَدِّسُ لَکَ» از براى تو جامعه را پاک مى کنیم.
    در حقیقت آنها مى خواستند بگویند: اگر هدف، اطاعت و بندگى است ما سر بر فرمانیم، و اگر عبادت است ما هم همواره مشغول آنیم، و اگر پاک سازى خویشتن یا صفحه روى زمین است ما چنین مى کنیم، در حالى که این انسان مادى هم خود فاسد است و هم صفحه زمین را پر از فساد مى کند.
    اما براى این که حقایق به طور تفصیل بر فرشتگان روشن شود، خداوند اقدام به آزمایش آنها نمود، تا خودشان اعتراف کنند میان آنها و آدم «تفاوت از زمین تا آسمان است»!
    و اینهم نظر علامه طباطبایی:

    با توجه به همه این مسائل کدامیک از تفاسیر بالا صحیح تر است؟چون هر کدام در اثبات ادعای خویش استدلالاتی دارند که تشخیص حقیقت آیه از میانشان دشوار است.لطفا راهنمایی بفرمایید



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    698
    مورد تشکر
    8 پست
    حضور
    16 روز 10 ساعت نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    2




    با نام و یاد دوست




    آیا انسان خلیفه الهی است؟





    کارشناس بحث: استاد پیام



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    511
    تشکر:
    1
    حضور
    12 روز 11 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مراد از خلیفه درآیه:

    الف) مراد از « خلیفه» در آیه )إنّی جاعل فی الأرض خلیفه) آدم علیه السلام است.

    مرحوم طبرسی گوید: «در این که منظور از خلیفه، حضرت آدمعلیه السلام است شکی نیست...» ؛

    ب) مراد از « خلیفه»، آدم علیه السلام و ذریه او هستند.


    علامه طباطبایی در تفسیر «المیزان» ذیل آیات 30 تا 33 از سوره بقره گوید: «خلافت نامبرده اختصاصی به شخص آدمعلیه السلام ندارد بلکه فرزندان او نیز در این مقام با او مشترکند.... دلیل و مؤید این عمومیت خلافت، آیه )إذ جَعَلَکم خُلَفاءَ مِن بَعدِ قَوْمِ نوحٍ) [: شما را پس از قوم نوح خلیفه ها کرد] و آیه )ثُمَّ جَعَلْنَاکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ) [: سپس شما را خلیفه ها در زمین کردیم] و آیه )وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ) [: و شما را خلیفه ها در زمین کند] می باشد ...». پس مراد از خلیفه در آیه نوع انسانی است؛ گرچه در این آیه «خلیفه» به صورت مفرد آمده و به نظر می رسد که تنها بر آدمعلیه السلام انطباق دارد ولی خداوند تنها آدم را اراده نکرده است بلکه نوع انسان را برای خلافت اراده کرده است و دلیل آن، سخن علامه طباطبایی می باشد که می فرماید: «... خدای سبحان در پاسخ و رد پیشنهاد ملائکه مسأله فساد در زمین و خونریزی در آن را از خلیفه زمینی نفی نکرد و نفرمود که: نه، خلیفه ای که من در زمین می گذارم خونریزی نخواهد کرد و فساد بر نمی انگیزد و از سویی نیز ادعای فرشتگان را [مبنی بر این که ما تو را تسبیح و تقدیس می کنیم] انکار ننمود بلکه آنان را در این ادعای خود تصدیق فرمود...» ؛ از این سخن برمی اید که منظور از خلیفه نوع انسان است، چرا که اگر فقط مراد از « خلیفه»، آدمعلیه السلام بود، آدمعلیه السلام که پیامبر است و از پیامبر خدا فساد و خونریزی سرنمی زند، ملائکه این را می دانستند و آنچه بر ایشان سؤال برانگیز بوده مسأله خلافت آدمعلیه السلام و فرزندان اوست.

    ج) مراد از « خلیفه»، فرزندان و ذریه آدم علیه السلام هستند.


    احتمال دیگری که قابل فرض است این است که منظور از «خلیفه» فرزندان و نسل آدمعلیه السلام باشد چرا که اگر تصور کنیم آدمعلیه السلام اولین انسان روی زمین بوده و پیش از او کسی نبوده است بنابراین «خلیفه» باید جانشین آدمعلیه السلام باشد که مراد از آن فرزندان و ذریه او می شود که نسل به نسل و پی درپی می ایند و در زمین گاه گاه مرتکب خونریزی و فساد می شوند، در حالی که حضرت آدمعلیه السلام خود از این موارد بری و پاک است.

    د) مراد از «خلیفه» آدم علیه السلام و همه انبیای دیگر هستند.


    طنطاوی ذیل آیه )إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَة) می گوید: «خلیفه» در این جا آدم علیه السلام است، انبیای إلهی نیز این گونه اند چرا که آنها در اداره و هدایت بندگان به جهت دوری مراتب بندگان از فیض الهی خلفای خداوندند. پس انبیاء واسطه ای هستند تا پیام إلهی را از خداوند حق دریافت دارند و آن را به بندگان برسانند همچنان که غضروف، غذای استخوان را به او می رساند در حالی که گوشت از رساندن این غذا به استخوان عاجز است چرا که تعامل و ارتباط گوشت با استخوان دور و بعید است. از این رو آدمعلیه السلام به عنوان یک نمونه از میان انبیای إلهی مورد مثال إلهی قرار گرفته است.

    نظر برگزیده درباره مراد از « خلیفه» در این آیه:

    به نظر می اید از میان چهار قول مطرح شده قول (ب) بهترین قول است چرا که علامه طباطبایی با استفاده از سیاق و آیات پیشین و پسین، نظر خود را بیان فرموده و مهمترین روش و شاید درست ترین روش تفسیری، آیه به آیه است چرا که آیات قرآن معاضد و یاری گر همدیگرند و برخی از آنها برخی دیگر را تصدیق و تایید می کند. همچنان که بیان کردیم علامه طباطبایی می فرمایند: «خلافت نامبرده اختصاصی به شخص آدمعلیه السلام ندارد بلکه فرزندان او نیز در این مقام با او مشترک هستند... دلیل و مؤید این عمومیت خلافت، آیه )إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ) [اعراف/ 69] و آیه )ثُمَّ جَعَلْنَاکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ) و آیه )وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ) [نمل/ 62] می باشد». درباره قول (الف) باید گفت از آنجا که فرشتگان گفتند این شخص در زمین فساد می کند و خون می ریزد بنابراین آدمعلیه السلام نمی تواند مراد آیه باشد بلکه فرزندان آدمعلیه السلام هستند که امکان فساد انگیزی و خونریزی را برای ما متصوّر می سازند. پس باید آدمعلیه السلام و ذرّیه او، مراد از « خلیفه» در این جا باشد تا خونریزی و فساد انگیزی را بتوان به ذرّیه آدمعلیه السلام نسبت داد و مقام خلافت واقعی و اتمّ معنای جانشینی را به آدمعلیه السلام منتسب کرد. درباره قول (ج) باید گفت این قول ناقص است چرا که در ادامه اثبات خواهیم کرد که بحث خلافت در مورد خلافت از خداوند است نه خلافت از آدمعلیه السلام تا مراد آیه تنها فرزندان و نسل آدمعلیه السلام باشند. درباره قول (د) نیز باید گفت این قول صحیح نیست چرا که اگر مراد از «خلیفه» آدمعلیه السلام و انبیای دیگر باشند که آدمعلیه السلام در این جا به عنوان نمونه مطرح شده دیگر نمی توان خونریزی و فساد انگیزی را به کسی نسبت داد چرا که آدمعلیه السلام و دیگر انبیای إلهی دارای فضیلت و کرامت اخلاقی و انسانی اند و آیه در صدد اثبات این فضیلت حداقل برای آدمعلیه السلام است؛ پس چون فساد انگیزی و خونریزی از آدمعلیه السلام و دیگر انبیای إلهی و یا حداقل در این آیه از آدمعلیه السلام به دور است پس مراد از خلیفه در این آیه نمی تواند قول (د) باشد.
    اما نظریه منتسب به مرحوم تهرانی خلاف ظاهر آیه است



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    34
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    16 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    من با توجه به مطالبی که خوندم این برداشت ها رو از مقام انسان کردم
    انسان دارای روح خدا هست پس میتونه منظور از این خلیفه خلیفه الامور باشه یعنی اگر موجودات رو از نظر خلقت دسته بندی کنیم انسان بعد از خدا قرار میگیرد و موجودی کامل تر از اون وجود نخواهد داشت به دلیل روح خدایی

  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    511
    تشکر:
    1
    حضور
    12 روز 11 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ (29حجر)
    پس چون كار او را به پايان رسانيدم و از روح خود در او دميدم بايد كه برايش بسجده افتيد

    انسان، موجودى است دو بُعدى و در هر دو بُعد كامل است. در بُعد مادّى، «سَوَّيْتُهُ» در بُعد معنوى، «نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» انسان، مظهر تجلّى بعضى صفات خداوند است. «مِنْ رُوحِي»


    ویرایش توسط پیام : ۱۳۹۲/۰۴/۲۹ در ساعت ۱۰:۳۹

  7. تشکرها 2


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود